Tuesday, June 16, 2009
باورم نمیشه،وحید، همونی که همکار و عصای دست من بود،تو اون چند سال بیزینس ،تو روزهای خوش و تو روزهای سخت،تو ملاقاتیهای زندان،به من دلداری و اطمینان میداد که نگران خرج و مخارج خانواده نباشم،چون قول داده بود شرکت را به خوبی اداره کند و کرد...و بعد از آن که رفت تهران ،اون سالها که هر چند ماه تو یه روزنامه کار کرد و بیکار شد ،نیز، همیشه و هیچوقت منو از یاد نبرد،چون میدونست که از یاد نخواهمش برد.اما چه شد که یهو دیگه از من سراغی نگرفت ؟در حدود ۵ سال تا امروز ؟!یک دلم میگه بهت بگم لعنت به تو پسر، بی وفا و بی معرفت. به همین سادگی و رکی،بی رودربایسی.مگه من دوست نزدیکت نبودم ؟ رفیق شفیقت نبودم؟امین رازهات نبودم ؟ شاهد عاشق شدنهات نبودم؟ و .... پس چرا از من خبری نگرفتی تو این پنج سال؟ که حالا اتفاقی و شانسی پیدام کنی ؟یه دل دیگم میگه حالا که تو این روزها،همه دلم یکجا داره پر میکشه برا ایران،هیچ کس سزاوار تر از وحید سراغ ندارم که بهش حق بدم،برگرده تو چشم من نگاه کنه و بگه ؛لعنت به خودت ،که تو ایران نموندی و زجر این سالها رو نکشیدی تا از حل و روز هم با خبر باشیم و از همه مهم تر اینکه اکنون از نزدیک، شاهد این پیروزی بزرگ و تاریخی باشی.اما فرهنگ لعنت بازی و لعنت سازی را لعنت کنیم و دور بندازیم چرا که بزرگترین درسی را که مردم دیروز به امثال من یاد دادند،این است که سخن گزاف و نامربوط نگوییم و از آرمان امروزی دور نشویم .لیاقت خویش را باور کرده ایم و دنیا نیز دارد باور میکند که ما از این پس به قول آن بزرگ،برای مقابله با تاریکی شمشیر نمیکشیم،چراغ روشن میکنیم.بگذریم از این مقدمهٔ طولانی ،بعد از این همه سال دوری و بی خبری،انگار پاک یادم رفته به سبک ایرانی خودمان شوق و ذوق بیش از حدم را نشان دهم و بیان کنم .لابد اثرات زندگی در اروپاست.وحید عزیز. من که این روزها دلم خیلی پر است،فرصتی و غنیمتی شد تا با دیدن ناگهانی ایمیل تو حسابی زار زار و سیر دل بگریم.نمیدونم برا چی و میدونم برا چی.هر چی که هست بیشترش گریه شادی و شور است در جشن و سروری که برای شعور میهنم در خلوت تنهایی این ناکجا آباد ،در کنار تنها همسرم؟! برگزار کرده ایم و همچنان شبانه روز بدون وقفه ادامه دارد.احسان و نرگس دورادور حضور دارند در این جشن ما که سرشار است از امید و دلگرمی و البته اندکی دلواپسی و نگرانی.احسان برای یک دوره آموزشی دو سه ماهه به هند رفته و نرگس برای ماموریت بزرگ آغاز رسمی خویشاوندی ایران و آمریکا عصر روز جمعه ۲۲ خرداد بعد از اینکه صبح به موسوی رای داد ،به ایالت اهایو پرواز کرد.میگفت تو فرودگاه قبل از اینکه اجازه بدن وارد خاک آمریکا شود،با اینکه همراه نامزد آمریکاییاش بوده، باز هم،مدت زیادی ازش سوال و جواب کردن. حتا پرسیدند این روزها که انتخابات شماست.چرا امروز را تاریخ سفر خود تعیین کردی ! مگر نمیخواستی رای بدی ! و او پاسخ میده که صبح ،قبل از پرواز رای داده.رایان ،دوست او شب قبل از انتخابات،نرگس را خواستگاری کرد و با موافقت ما ،نامزد شدند .هیچ توصیفی برای حالات و احساسات او در آن هنگام نمیتوانم بیان کنم جز اینکه در یک جمله همان را بگم، که به همسرم گفتم:؛...چقدر یاد آور وحید صادقی بود تو اون لحظه، رایان.؛اونا بعد از مطرح کردن تصمیم ازدواج با والدین رایان و تائید اونها نیز، طبق سنت مشترک ما و اونا ،رسما نامزد میشوند.وحید عزیز،من این روزها یه جورایی خرافاتی هم شدهام و گاهی مث فال گیرها فکر میکنم و حرف میزنم. چند نمونه برات ذکر کنم: مثلا...۱۲ ژوئن،یا همان ۲۲ خرداد که سالروز تولد من است،مقدر شد که آغاز یک دوران جدید برا ایران باشه. نرگس و رایان موفق نشدند برای هیچ روز دیگری غیر از این روز بلیت سفر به آمریکا تهیه کنند. اونا برای هدیه تولد من ،برام یه وب لاگ درست کردند. من با اینکه این روزها مطلب زیاد نوشتم،اما تو این وب لاگ چیزی نگذاشته بودم،تا همین چند ساعت پیش که یه مطلب انگلیسی گذاشتم .بعدا اومدم دیدم که تو برام ایمیل زدی و نشستم اینو نوشتم .این همزمانی را به فال نیک میگیرم و با آنکه شدیدا بی تجربه و کم دانش هستم در وب بازی، وقسم میخورم من هرگز ادعا نکردهام که نوشته هام به درد وب مب بخوره ، اما این دو جوون ،نمیدونم چطور جرات کرده اند لطفشون را اینجوری نشون بدن... !به هر حل،چشمامو میبندم و یهو پا برهنه میپرم تو جرگه وب لاگ نویس ها. اونم با این نوشته به عنوان اولین یادداشت فارسی.اینکه این یادداشت به یاد تو و برای تو وحید عزیز نوشته شده،را به فال نیک میگیرم و حواست به من باشه آزین به بعد. من را و نوشته هام را مراقب باش و بی مزگیها را به من گوشزد کن.حتا اصول اولیه نوشتن را که بسیاریش را بلد نیستم، صبورانه تا آنجا که وقت داری به من یاد بده،تو بهترین هدیه بودی که تو این روزها که وب لاگ، گردن بارم شده ، از غیب به دادم رسیدی.به پیام،همسر گلت سلام و ارادت فراوان برسان.باز هم برات مینویسم .تو هم، امتحانات تموم شد ،یا اگه برگزار نشد و فرصت آزاد داشتی،برام بیشتر بگو و بنویس.عکس یادمون نره . به امید دیدار
Subscribe to:
Post Comments (Atom)

No comments:
Post a Comment