Search This Blog

Powered By Blogger

My Blog List

Sunday, June 21, 2009

نریمان عزیز، سلام . نامه امروزت گزارش زنده‌ای است از بخشی از آنچه این روزها بر میهنمان میرود. تصویر جان دادن ندا دختر شانزده ساله ایرانی‌ ،پیامی روشن بود به طالبان ایرانی‌ و همچنین هشداری بزرگ بود به تمامی‌ دنیا، تا بدانند طالبان ایرانی‌ عزم کرده اند برای حفظ قدرت ، در بی‌ رحمی، گوی سبقت را از هم کیشان خویش ، بربایند و بالاترین حد جنایت را به جنون بیافرینند. داغ ننگ این بربریت آشکار ، بر پیشانی غاصبان این سرزمین نشسته است و دیگر به هیچ صورتی‌ از یادها نخواهد رفت . بی‌ شک این دد منشی ، از طرف هم میهنان و همچنین از جانب جهانیان بی‌ پاسخ نخواهد ماند.
سی‌ سال پیش که چنین روزهایی بر ما گذشت و هرگز به خواب هم نمیدیدیم که در برهه‌ای دیگر از تاریخ به نوعی تکرار شوند، من حس و حال و اراده و غیرت و رفتاری شبیه به تو را داشتم .شش ماه تمام،درس و زندگی‌ در شیراز را رها کردم ؛ به تهران آمدم . منزل برادرم آنزمان در خیابان شادمان ،جای امن من بود . شب ،خسته و کوفته از تظاهرات و درگیری‌های روزانه آنجا تجدید قوا می‌کردم تا فردا دوباره روز از نو و روزگار از نو...
اگر روزگاری آرشیو صدا و سیما از دست سانسور چیان آزاد شود و فیلم‌های آن زمان به طور کامل نمایش داده شود؛ میشود گفت که بعد از صحنه‌های تکان دهندهٔ جمعه خونین (۱۷ شهریور ۵۷) و لحظات نفس گیر بیست و یک و بیست و دو بهمن ، کشتار بی‌ رحمانه غروب روزهای هشتم و نهم بهمن ۵۷، یکی‌ از تکان دهنده‌ترین صحنه‌های آن روزها به حساب میاید که از قضا ، بسیار هم شباهت دارد به اولین روزی که اسلحه به دستان خائن و جان نثار رهبر ، در خیابان آزادی از بالای ساختمان بسیج، مردم بی‌ سلاح را به گلوله بستند .
من که خود در متن آن لحظات حضور داشتم ،هرگز از یاد نمیبرم که چگونه بی‌ باک و از جان گذشته میدان انقلاب را خالی‌ نمی‌کردیم . مشت خالی‌ و فریاد مرگ بر استبدادمان انگار کفایت نمیکرد تا آن تنها تک تیر اندازی که در پشت بام ساختمان ژاندارمری ابتدای خیابان امیر آباد جنوبی سنگر گرفته بود و به سوی ما شلیک میکرد، دست از کشتار بردارد.
هر چند دقیقه یکی‌ از ما نقش زمین میشد و بدن نیمه جانش را به آمبولانس‌ها می‌‌سپردیم.آن روزها به رانندگان آمبولانس اعتماد داشتیم. من جرات شهادت حتمی و صد در صد داوطلبانه را نداشتم . حد اکثر میزانی‌ که حاضر بودم از جان مایه بگذارم ، بسیار کمتر از آن مقدار بود.اما سر بزرگ و قمپوز هم بودم و غرورم بر نمی‌‌تافت که میدان ۲۴ اسفند را خالی‌ کنم در حالی‌ که هنوز بودند کسانی‌ که بی‌ مهابا سینه را سپر گلوله هایی میکردند که از سمت امیر آباد میامد و تمامی‌ نداشت. به ناچار به جمعی پیوستم که اندکی‌ دورتر ایستاده بودند و با دلهره ناظر صحنه بودند.
ناگهان سر و کله یک گروه نظامی از سمت خیابان انقلاب پیدا شد که به سمت میدان یورش بردند.من و چند نفر دیگر ،دختر و پسر،جوان و میانسال به مغازه ساندویچ فروشی که تا دیر وقت باز بود، پناه آوردیم و مغازه دار،فورا کرکره (درب مغازه)را پایین کشید تا احساس امنیت کنیم.به محض شنیدن صدای شلیک تیر و فریادها و ضجه‌های تیر خوردگانی که در سمت دیگر میدان ، غافلگیر شده بودند، خانم میانسالی که در جمع ما بود شروع به جیغ و فریاد کرد و در یک چشم به هم زدن ، کرکره مغازه را بالا کشید و به نظامیان به شدید‌ترین شکلی‌ اعتراض و پرخاش کرد ... بی‌ شرف‌ها چرا میکشید ... جلاد ... پست فطرت ...
صحنه عجیبی‌ بود.نفس‌ها در سینه‌ها حبس بود.از هیچکس منجمله من ، به جز آن زن که هیچگاه چهره‌اش را از یاد نخواهم برد،صدای اعتراضی بر نمیخواست. فرمانده نظامیان و دو نفر دیگر اسلحه به دست در چند قدمی‌ ما میخکوب شده بودند و با خشم به زنی‌ که از همهٔ ما شجاع تر و از جان گذشته تر بود ، خیره چشم دوخته بودند.آمادگی برای شنیدن صدای رگبار گلوله ، احساس مشترک ما بود. دقیقا یادم نیست چند ثانیه به همین منوال گذشت که شمارش معکوس می‌کردم برای تیر باران . تیر باران نه در زندان اوین ، آنگونه که یارانمان ، قبل و بعد از آن تاریخ ، تقدیرشان شد و من نیز به گونه‌ای آرمانم بود، بلکه ، عنقریب بود اینجا ، میدان انقلاب،تقدیر من چنین شود و در مغازه‌ای که بارها آنجا ساندویچ و آبجو بشکه میل کرده بودم ، قرار بود این اتفاق بیفتد. اما با کمال تعجب و حیرت ،این اتفاق نیفتاد. بی‌ اختیار نفس راحتی‌ کشیدم و یاد روز قبل افتادم که چند قدم آن طرف تر در چند قدمی‌ مجسمه شاه، سربازی به سمت فرمانده خود شلیک کرد و با اسلحه‌اش به مردم پیوست.
آیا تاثیر همان اتفاق دیروز بود که آن فرمانده،نه خودش به ما شلیک کرد و نه افراد تحت امرش ؟ ! و یا مصداق آن حکایت و باوری بود که برخی‌ حیوانات وحشی ، چنانچه طعمه را این چنین مقاوم ببینند که سر تسلیم فرود نمیاورد ،به ناچار میدان را خالی‌ میگذارند ؟ به هر صورت ،به خیر گذشت و من زنده ماندم تا حالا از راه دور ،با چشم پر آب و دل پر خون ، انگشتان لرزانم را وادار کنم کلماتی را در ستایش شور و شعور شما بنگارم تا به حکم وجدان خویش امید را در شما بپرورانم . نوید می‌‌دهم ،انگشتانی که رای دادند و با رنگ سبزشان مهر تائید اصل انتخابات را به عنوان تنها راه اصولی و درست به سمت عدالت و دمکراسی به جهانیان اعلام کردند، هرگز خطا نکردند و جای پشیمانی نیست. حد اکثر واکنش نسبت به وضع موجود همان بهتر که آرام‌ترین و مدنی‌ترین شکل اعتراض باشد : انگشتان سبز به حالت پیروزی بر فراز شهر و کشور و شب‌ها با شعار الله اکبر ، مرگ بر دیکتاتور . . . نترسیم ، نترسیم ، ما همه با هم هستیم . . . . . . این زیباترین تصویر مقاومت مدنی است که جهان را تقریبا یکپارچه به حمایت فرا خوانده است .
عزیزانم ، من این را بهتر از شما می‌‌بینم چون اینجا هستم به دور از سانسوری که آنجا حاکم است. بن لادن ایرانی‌، رهبر استبداد ، میهن را به زندانی تبدیل کرده است که به خیال خویش میتواند با بلندتر ساختن دیوار‌های آن ، جلو اخبار و اطلاعات و افشای حقایق را بگیرد.البته تا حدی موفق است و تا همین حد ناچیز هم ، امید به ادامه حکومت از هم پاشیده خویش دارد.
سخن کوتاه کنم. علیرغم تشابهاتی که اشاره کردم ،بزرگترین تفاوت شرایط کنونی با سی‌ سال پیش ، این است که آن زمان بخش اعظم دنیا ، از حکومت ظلم و استبداد حمایت می‌‌کرد و اکنون کاملا بر عکس است. در چنان شرائطی ، آن بساط ، برچیده شد و بدیهی‌ است که بدون شک این بار نیز این بیدادگری ادامه نمیابد.دیر و زود دارد.هوشیار باید بود که سوخت و سوزش را کم هزینه کنیم.
من ،علیرغم اینکه امروز در مکالمه تلفنی با خواهرم ، نتوانستم خودم را کنترل کنم و به هنگام گفتگو با وی به همراهش گریستم، اما در گفتگو با مریم و مهتاب ، از گریستن خویش خجل شدم.
توضیحات مریم در باره چگونگی‌ باتوم خوردنش و اینکه با سر زخمی با چه جسارت و شهامتی نیروهای مهاجم را از سر راه خود کنار زده بود،تا خود را به جای امنی‌ برساند برای مداوای موقت،یاد آور خاطرات سی‌ سال پیش شد برایم ، که گوشه‌ای از آن را بازگو کردم.
نریمان عزیز، از اینکه من آنقدر بی‌ انصاف تشریف داشتم نسبت به دختران جوان فامیل،که فکر نمیکردم به صورت فعال در تظاهرات این روزهای هراس انگیز شرکت کنند در حالیکه ، امروز خبر زخمی شدن مریم را شنیدم ،از خودم شرمنده شدم.به همه اونها بگو که دایئ ، مخلص و خاک پای شماست .
راستش ، انتظارش را داشتم که بگویند ، نریمان، بالاخره باتوم خورده و دور از جان ، مجروح شده و خودمو آماده کرده بودم که با شوخی‌ (نه با گریه) برگزار کنم و بگم ، به نریمان از قول من بگید ، نوش جانش .. . تا او باشه و این همه پر شور و جسور و پیگیر نباشه...
اما وقتی‌ که شنیدم تو ، نه تنها مجروح شدی بلکه از نزدیک شاهد تیر خوردن اون دختر جوون بودی، بسیار منقلب شدم و دیدم جای شوخی‌ و مزاح نیست.
من امیدوارم این یادشت نیز در راستای نوشته‌های قبلی‌، به سهم خویش نهال امید را در وجود شما زنده و شاداب بدارد و مراقب سلامت خویش باشید تا همه ما با هم شاهد بالندگی مسالمت آمیز و پر شکوه خرد جمعی ایرانیان باشیم.این روند باید با آرامش و اقتدار و اطمینان به پیش برود. پیروز باشیم . دایئ وسطی مخلص شما ابوالفضل عبدی سی‌ و یکم خرداد ۸۸

No comments:

Post a Comment