Sunday, June 21, 2009
قورباغهها جدي جدي ميميرن يكي اون بالا واي ميسه، تفنگ رو ميگيره دستش و رو به جمعيت، تق تق. انگاري كه داره پلي استيشن بازي ميكنه. هر كدوم از اون پايينيها صد امتياز. ولي پايينيها، يه گوله ميره تو شيشكمشون. يه گولهي سربي داغ كه درد داره. خود كلمهي درد نميتونه اون درده رو توصيف كنه. حتمن بايد يكي از اون گولههاي سربي داغ بره تو شيكمت تا بعد بفهمي درد يعني چي. بعدش هم ميميري. همين ديگه. ميميري و تموم زندگي دور و برت تموم ميشه. مامانه ميگه چه غلطي كردم كه گذاشتم بچهم بره بيرون. باباهه ميگه ببين تو اين دو ماه وضع مملكت چي شد. آبجيه ميگه ديگه داداش ندارم.ولي مني كه اصلا نميدونم اون ياروها كي بودن با هيجان به دوستم ميگم هشت نفر كشته شدن. بعدش هم ميرم ناهارمو ميخورم؛ زرشك پلو با سينهي مرغ.يه ضربالمثل آلماني ميگه بچهها شوخي شوخي به قورباغهها سنگ ميزنن و قورباغهها جدي جدي ميميرن.
Subscribe to:
Post Comments (Atom)

No comments:
Post a Comment