دوست عزیز، من استدلالهای خودم را در باره این پیشنهاد، حتا، صرفنظر از اینکه این مطلب از طرف مهاجرانی باشه یا نباشه منطقی میدانم و بدور از هیجانهای سال ۵۷.
این من نبودام که پایین اون متن پیشنهادی نوشته باشم ، جان مادرت .....
همینجور که دریافتش کرده بودم ،به همه فرستادم... لا آقل به ۷۰ نفر
تو اولین کسی هستی که واکنش نشان دادی و با پشتکار و اصرار به اهمیت این گفتگو و اختلاف نظر،آنرا به بحث با دیگران گذاشتی و من را متهم میکنی که دچار احساسات سال ۵۷ شدم ...
با توجه که من خارج کشور هستم و بیرون گود،صرف نظر از اینکه چه حال و روزی دارم،باید یاد آوری کنم به شخص شما، که حتا چند روز است به خانوادهام زنگ نمیزنم ،نکند استنباط کنند که جوانانشان را دارم ترغیب و تشویق و تحریک میکنم برا به خطر انداختن سلامتی و جانشان.
پس به من نمیچسبد که بعد از ۵۱ سال سن فقط از شور بگم ،نه از شعور.
اما اجازه بده حالا که این بحث را همگانی کردی و به نظر من جالب هم هست و بسیار مفید که اینجور نقد و گفتگوها از افکار و باورهای یکدیگر داشته باشیم، من آن را به نکته یی کلی تر ارتباط بدم و به شناخت از خویش و شناخت از شرایطی که پیش روست و وظایفی که به عهدهٔ ماست کمکی کرده باشیم و نتیجه یی حاصل شود.
اکنون که اوضاع اینگونه ملتهب است، میزان نگرانی و بهتره بگم نا امیدی در مقایسه با میزان امید و خوش بینی ، در تک تک افراد،میتواند معیار سنجش و تشخیص نحوه نگرش افراد به این حوادث و به این حرکت اصیل مردمی(به تعبیر من) باشد.
اما نکته بسیار جالب این است که بعضیها نگرششان بسیار سریع و روز به روز با دیدن تحولاتی که دارد رخ میدهد،رشد میکند و پالایش میشود.
کافیست هر کدام از ما صادقانه به خودمان نگاهی عمیق بیاندازیم.
من با یک مثال منظورم را بهتر بیان میکنم که بهترین ختم کلام در این باره است.
دوست بسیار ارزشمندی داریم که اکنون استاد ادبیات فارسی دانشگاههای ایران است و سال ۵۷ معلم درس ادبیات دبیرستان بود.او آن سالها هم مثل اکنون با شاگردانش دوست بود به معنی واقعی کلمه،بنابر این ، دوست همیشگی ما شد از سال ۱۳۵۴ که معلم همسرم بود تا کنون که سایهاش بر سر ماست.
ایشان قبل از تظاهرات تاریخی ۲۵ خرداد،و دیدن آن شور و شعور اجتماعی،آنچه دید،دلش را به درد آورد و در مکالمهٔ تلفنی که داشتیم ،گفت خودش به چند نفر از این جوانها که لت و پار شده بودند و کتک خورده بودند،گفته است ،هشیار باشید..گول نخورید اینا میخوان پا بزارن رو کول شما و به قدرت برسن ...وگرنه کجایند رهبران ...!
دو شب بعد ایشان زنگ زد بسیار هیجان زده،امیدوار و شادمان.
من ایمیل ایشان را گذاشتم تو وب لاگ اگر دوست داشته باشین عین نوشته را بخونین،بسیار گویاست و به شما اطمینان میدهد که افرادی مثل من، نه تنها از راهنمایان جوانتر از خودم چون شما،بر خورداریم ، بلکه سعادت آشنایی با این نخبگان را نیز ارج میگذاریم و با بودن آنها ایمان داریم که این بر خطای بزرگی نخواهیم کرد که تاریخ بر ما نمیبخشد.
Subscribe to:
Post Comments (Atom)

No comments:
Post a Comment