نریمان عزیز، سلام.نامه ات اشکم را در آورد و تصمیم گرفتم اینو برات بنویسم : نوشتی که اطرافیان این روزها خیلی نگرانند و ترا هم آزاد نمیگذارند تا خودت اونجور که دلت و عقلت و وجدانت و احساست بهت میگه ، تصمیم بگیری. و از من خواستی که کمکت کنم و راهنمایی ؟! چی بگم عزیز دلم .... من اینجا دارم خودم میسوزم و میسازم تو این ناکجا آباد .... در عین حال باید مواظب باشم چیزی نگم یا کاری نکنم که متهم هم نشم به اینکه تحریکتان میکنم و اینجا نشستم خارج گود و میگم لنگش کن. ..
من از خودم مختصری مینویسم و برداشت از این شرح حال را به خودت میسپارم چون مطمئنم، به اندازه کافی عاقل و هوشیار هستی که سلامتی ات را به خطر نندازی و اطرافیان هم نگران همین نکته هستند.
من ده روز است که مرخصی گرفتهام و تقریبا شبانه روز از جلو کمپیوتر و تلویزیون جم نخوردهام تا هم ریز اخبار را دنبال کنم و انتقال دهم و هم در حد توان چیزی بنویسم تا اندکی تاثیر گذار باشم.
نریمان عزیز. من روزهای گذشته بدون اراده بارها اشک ریختم . تا دیروز جمعه همهاش اشک شوق بود از حرکت مردم،و البته اشک حسرت از اینکه آنجا نیستم دوشادوش تو و دیگران.
از دیروز البته دلهره و نگرانی عظیمی در من هم ایجاد شد اما چون سر تا پای وجودم سرشار از امید بوده و هنوز هم هست، هرگز دیگر نخواهم گریست مگر از ظلمی و بی انصافی که به تو و امثال تو میرود. مگر نه اینکه همه خبرگزاریها تائید کردند که چند میلیون مردم تهران و سراسر ایران برای احقاق حقشان به خیابانها آمدند، و الله اکبر گویان از روی بام خانهشان نیز فریاد آزادی خواهی سر میدهند.و علیرغم سانسور شدید خبری به برکت اینترنت ، همه جهان این را به خوبی میبینند ؟ پس چرا تو را آزاد نمیگذارند که یکی از اینان باشی ... ؟! جوابش را من نمیدانم. من فقط اینو میدونم که اگه اونجا بودم ،قطره یی میشدم از اون دریا و موج سبزی که به راه افتاده . بذار برات بگم که حتا وقتی احسان چند روز پیش به من گفت : بابا ای کاش من اونجا بودم ، به او بیشتر افتخار کردم و بسیار دلم به حالش سوخت چون میدونم که او هم چه حالی دارد اکنون... شاید بد تر از من و مادرش... چرا که نه اینجاست پیش ما و نه اونجا کنار شما ؛ در حالی که دلش، هم اینجاست و هم اونجا.
در تمام هفته یی که گذشت همسرم نیز ساعاتی را که سر کار نبوده در کنارم با من بوده و چه بسا بیشتر از من از آنچه بر میهنمان و هم وطنانمان میگذرد ، متاثر است. و نگران سلامت تک تک شماست.
هر یک از ما به سهم خویش چه در تماس با شما عزیزان و چه با خبر رسانی به دیگران در اقصی نقاط جهان و چه با شرکت فعال در حرکتهای اعتراضی ایرانیان مقیم اینجا ،سعی کردیم به سهم خویش قدمی در پیشبرد این بار سنگین برداریم. بدون شک اگر تعداد افراد بیشتر باشند، مردم ایران با آسیب کمتری آن را به مقصد خواهند رساند.
البته باید با هشیاری و مراقبت کافی فکر سلامت خویش هم بود.مثلا ، خودمان را بگم : تمامی این یک هفته غذای درست حسابی نخوردیم .حرکت و ورزش کافی نکردیم چون سیخ جلو مانیتور کامپیوتر یا روبروی تلویزیون نشسته بودیم . گردنم و زانو هام درد گرفته و انگشتانم خواسته شده ،چشمانم قرمز شده و ورقلمبیده ، بدنم کرخت شده ،زرتم غم سور شده و اگه زیاد بی تربیتی نبود ،توصیفهای عریان تری و اعترافات بیشتری میکردم.
اما جوون خوب ، پسر گل ، عزیز دلبند دائی ،اینا که نوشتم دلیلی نمیشه که تصور و خیال کنی که نکنه ، راستی راستی مرخصم و تعطیل ... نه بابا .
نه جانم ، دیروز بعد از شنیدن عربدههای آقا ، در آخرین نماز دروغینش ،ورزش جانانه یی کردم تا زودتر به داد جسم و روحم برسم.
آری ، برنامه دو بار در هفته دویدن را که بطور منظم انجام میدادم و حالا یک هفته بود که بی خیالش شده بودم،از سر گرفتم ؛ و از قضا این بار یکی دو کیلومتر بیشتر استقامت کردم .این بار ده کیلومتر را در حالی دویدم که در خیال خویش، خودم را در کنار ،دوشادوش و همراه همه شما عزیزان مجسم میکردم. همپای فوتبالیستهای غیوری که مچ بند سبز بستند .هم عهد استاد آواز ایران ،شجریان و دیگر هنرمندان شریف میهن و همدوش میلیونها ایرانی از زن و مرد،کوچک و بزرگ،و از هر قوم، نژاد ، مذهب و فرهنگی که اکنون دوباره بعد از سی سال عزم کرده اند تا یکپارچه و متحد شوند.
باورت نمیشود،اگر بگویم قادر بودم به راحتی ده کیلومتر دیگه را هم با یاد یاران، استقامت کنم.اما رعایت جوانب احتیاط شرط عقل است.و میدانی که این روزها احساس بدون عقل خطرناک است و من نه خودم خطر میکنم و نه دیگران را به خطر تشویق میکنم. فقط دلگرمی میدهم که میلیونها انسان ایرانی که میلیاردها انسان از سراسر عالم ، حمایتشان میکنند، در طرح خواسته بر حقشان تا کنون به خطا نرفته اند ، به ویژه در این چند روز. .. پیروز باشیم . ابوالفضل عبدی نیکوزیا قبرس سیام خرداد ۱۳۸۸
Subscribe to:
Post Comments (Atom)

No comments:
Post a Comment