عباس عزیز،کتاب ` قلعه پرتقالی ` به دستم رسید .خوندمش . از مصاحبه شما با روزنامه اعتماد ملی در باره کتاب ` دریا خواهر است ` میشود حدس زد که داستان های دو کتاب در حال و هوای مشابهی هستند.بنابر شاید بی موقع نباشد که هنوز کتاب دوم را ندیده،بخواهم در ادامه گفتگوی شما در باره کتاب ، نوشتن و نویسندگی، ،من هم گپی کوتاه بنویسم و خواهش و پیشنهادی هم در پی.
کار من در فهم داستانهای شما شاید اندکی از آنها که فامیل نزدیک شما نیستند راحت تر باشد؛به ویژه که پیوند دوستی ما نیز سبب شده ، رابطه مان نزدیکتر از ارتباط کتاب خوان و کتاب نویس باشد.و این در حس کردن فضایی که شما در آن نفس و قلم میزنید حتما موثر است.
میتونم ادعا کنم که شناختم از شما بیشتر از شناختی است که از دیگر اعضای خانواده شما دارم و صمیمیتی که بین دو خانواده حاصل است؛میوه و ثمر این باور است.
کلمات و واژههایی مثل : دشواری ها، معضلات و بغرنجیها شاید چندان گویا نباشند برای بیان پیچیدگیهای گوشههایی دنج از زندگی برخی از ما ایرانیها که تو و شاید تا اندازه یی من ، نمونه یی از آن هستیم. پیچ وا پیچ هایی که از یک نگاه ،میشه گفت اصلا پیچیدگی نیستند بلکه عین سادگی اند.
من که مدعی هستم تو را از دریچهها و پنجرههایی ورای کتاب و داستانهایت دیدهام و سالهای پیش از انقلاب را به یاد دارم که در مجلههای فردوسی و سپید و سیاه کارهای شما چاپ میشد؛ همچنین دوره های تلخ و شیرین سی و پنج سال گذشته را به خاطر دارم؛ من که شاهد بودم و هستم بر نسلهای مختلف ایران چه میگذرد؛آیا به نظر شما حق دارم چنین باوری را تاکید کنم که شرایط اجتماعی و سیاسی حاکم بر نسلهای معاصر ایران ، در بسیاری افراد از جمله شما ، تاثیرش ،گویی مهمتر ،پررنگتر و ماندگار تر از خون، ژن و خانواده است ؟
با چنین فرضی که فقط فرض نیست، بلکه جوهر و گوهر وجودی ارزشمندی است که باورمندی ما را تشکیل داده؛ ضمن دلبستگی و احترام به شیوه و سبک نگارش شما پیشنهادم این است که چنانچه میسر است به لحاظ موضوعی و محتوا و انتخاب فضای متفاوت با کار هایی که تا کنون ارائه دادید؛ اکنون (با توجه به زمان و اولویت ها) کارهای بیشتر،متفاوت تر و متنوع تری تقدیم جامعه و نسل جوان کنید.
در عصر تازه یی که در تاریخ و فرهنگ ما ایرانیان ، (به عقیدهٔ من ) از همین دو سه ماه پیش شروع شده ؛ حیف است که نسل جوان و تشنه یی که همه سالهایی را که سپری کرد و خواب سراب دید، اکنون که آب را به چشم خویش نه در خواب که در بیداری دیده و حتا جرعه یی از آن هم نوشیده از وجود امثال شما حد اکثر بهره را نبرد. راههای رسیدن به سرچشمه و آرام و قرار گرفتن در کنار آن، البته بسیارند همانطور که کوره راهها زیادند. هستند پیش کسوتانی که به دلایل مختلف بیشتر نظاره گر بودن و راهنمایی مشخص نکردن را ترجیح میدهند به اینکه دست این جوانها را بگیرند و از بیراهه رفتن بر حذرشان کنند.
خوش حالم که همدلی و همفکری که طی روزهای گذشته شاهد بودیم نشان از این است که شما و من با تصویری که توصیف کردم از شرایط کنونی،کاملا هم نظریم.
آنچه باقی میماند برای گفتن،خواهش من است که توانمندی شما اضافه بر عرصه هایی که خود آزدانه انتخاب کردید،در عرصه هایی نیز که دیگران (من) پیشنهاد میکنند و اصرار میورزند ؛قلم بزنید.
خودتان گفتید که ` ... چه خوب است که راوی جوان قصه ها کسی یا کسانی باشند که دوست دارند وقتی آن قایق شکسته فرو رفته زیر ماسههای ساحل را میبینند؛ دلشان بخواهد که آن را روبراه کنند و به دریا بزنند ؛ نه اینکه برگردند بروند و حد اکثر در پارکی ... قدم بزنند ... و بیندیشند . . .
و اکنون ؛ چه زمانی بهتر از الان ... ؟ برای روبراه کردن قایق ها و به دریا زدنها . . . با ارادت بسیار . مخلص
کار من در فهم داستانهای شما شاید اندکی از آنها که فامیل نزدیک شما نیستند راحت تر باشد؛به ویژه که پیوند دوستی ما نیز سبب شده ، رابطه مان نزدیکتر از ارتباط کتاب خوان و کتاب نویس باشد.و این در حس کردن فضایی که شما در آن نفس و قلم میزنید حتما موثر است.
میتونم ادعا کنم که شناختم از شما بیشتر از شناختی است که از دیگر اعضای خانواده شما دارم و صمیمیتی که بین دو خانواده حاصل است؛میوه و ثمر این باور است.
کلمات و واژههایی مثل : دشواری ها، معضلات و بغرنجیها شاید چندان گویا نباشند برای بیان پیچیدگیهای گوشههایی دنج از زندگی برخی از ما ایرانیها که تو و شاید تا اندازه یی من ، نمونه یی از آن هستیم. پیچ وا پیچ هایی که از یک نگاه ،میشه گفت اصلا پیچیدگی نیستند بلکه عین سادگی اند.
من که مدعی هستم تو را از دریچهها و پنجرههایی ورای کتاب و داستانهایت دیدهام و سالهای پیش از انقلاب را به یاد دارم که در مجلههای فردوسی و سپید و سیاه کارهای شما چاپ میشد؛ همچنین دوره های تلخ و شیرین سی و پنج سال گذشته را به خاطر دارم؛ من که شاهد بودم و هستم بر نسلهای مختلف ایران چه میگذرد؛آیا به نظر شما حق دارم چنین باوری را تاکید کنم که شرایط اجتماعی و سیاسی حاکم بر نسلهای معاصر ایران ، در بسیاری افراد از جمله شما ، تاثیرش ،گویی مهمتر ،پررنگتر و ماندگار تر از خون، ژن و خانواده است ؟
با چنین فرضی که فقط فرض نیست، بلکه جوهر و گوهر وجودی ارزشمندی است که باورمندی ما را تشکیل داده؛ ضمن دلبستگی و احترام به شیوه و سبک نگارش شما پیشنهادم این است که چنانچه میسر است به لحاظ موضوعی و محتوا و انتخاب فضای متفاوت با کار هایی که تا کنون ارائه دادید؛ اکنون (با توجه به زمان و اولویت ها) کارهای بیشتر،متفاوت تر و متنوع تری تقدیم جامعه و نسل جوان کنید.
در عصر تازه یی که در تاریخ و فرهنگ ما ایرانیان ، (به عقیدهٔ من ) از همین دو سه ماه پیش شروع شده ؛ حیف است که نسل جوان و تشنه یی که همه سالهایی را که سپری کرد و خواب سراب دید، اکنون که آب را به چشم خویش نه در خواب که در بیداری دیده و حتا جرعه یی از آن هم نوشیده از وجود امثال شما حد اکثر بهره را نبرد. راههای رسیدن به سرچشمه و آرام و قرار گرفتن در کنار آن، البته بسیارند همانطور که کوره راهها زیادند. هستند پیش کسوتانی که به دلایل مختلف بیشتر نظاره گر بودن و راهنمایی مشخص نکردن را ترجیح میدهند به اینکه دست این جوانها را بگیرند و از بیراهه رفتن بر حذرشان کنند.
خوش حالم که همدلی و همفکری که طی روزهای گذشته شاهد بودیم نشان از این است که شما و من با تصویری که توصیف کردم از شرایط کنونی،کاملا هم نظریم.
آنچه باقی میماند برای گفتن،خواهش من است که توانمندی شما اضافه بر عرصه هایی که خود آزدانه انتخاب کردید،در عرصه هایی نیز که دیگران (من) پیشنهاد میکنند و اصرار میورزند ؛قلم بزنید.
خودتان گفتید که ` ... چه خوب است که راوی جوان قصه ها کسی یا کسانی باشند که دوست دارند وقتی آن قایق شکسته فرو رفته زیر ماسههای ساحل را میبینند؛ دلشان بخواهد که آن را روبراه کنند و به دریا بزنند ؛ نه اینکه برگردند بروند و حد اکثر در پارکی ... قدم بزنند ... و بیندیشند . . .
و اکنون ؛ چه زمانی بهتر از الان ... ؟ برای روبراه کردن قایق ها و به دریا زدنها . . . با ارادت بسیار . مخلص

No comments:
Post a Comment