برای آقاجان روستایی ام که آقایش خانه خرابمان کرده است، مسیح علی نژاد
مسیح علی نژاد
برای آقاجان روستایی ام که آقایش خانه خرابمان کرده است
امروز روز پدر است و مانده ام چه کنم. از روزی که ندا کشته شد تا خود امروز با پدرم حرف نزده ام چون به احمدی نژاد رای داده است و هنوز هم همه حرف های او و آقا و صدا و سیما را باور دارد. دلتنگم برایش اما کفه دلگیری ام سنگینی می کند. پس تبریک روز پدر من تقدیم همه پدران دربند تا شاید دلم آرام گیرد. به اندازه یک قرن برای آقاجان ساده و روستایی ام دلتنگ هستم اما تصور اینکه همه دوستان دربندم را خس و خاشاک و اراذل و اوباشی می داند که می خواهند کشور را به آمریکا و اسراییل و انگلیس بفروشند ویرانم می کند.
آقاجان همه زندگی اش را توی همین دولت از دست داده اما عشق به ولایت و احمدی نژاد را نه. به من هم که حمله کردند و زندگی ام را ویران کردند، برادرانم یکی یکی و به نوبت شغل هایشان را در همین دولت از دست داده اند و هزار گرفتاری دیگر اما ناباورانه می دیدم که آقاجان باز می گفت : «اون بالایی ها» خبر ندارد و این دور و و بری ها دارند اشتباه می کند. این روزها هم می داند درست بعد از آن جمعه معروف چرا دیگر به او زنگ نزدم.
روزی که به خاطر آنفولانزای مرغی ریختند سر آقاجان و باقی دستفروش ها و مرغ هاشان را یکی یکی خفه کردند و یک تومن هم خسارت ندادند باز هم می گفت «درست می شه.» برنج از چین وارد کردند و همین یک هکتار مزرعه برنج آقاجان هم بی مصرف افتاد، باز هم می گفت «درست می شه. »آرزو به دلش مانده یک لقمه نان راحت سر سفره بگذارد اما باز : «درست می شه».
درست نشد پدرجان. هم تو دستت به دهانت نمی رسد و هرچقدر در صف سیب زمینی این دولت بایستی کفاف نمی دهد هم من بعد از هر مقاله ای بعداز هر سفری و بعد از هر جلسه ای دست و دلم می لرزد تا به خانه برگردم و همه دوستان صمیمی ام این روزها گوشه زندان نشسته اند. فکر می کنم صبوری تو و باقی روستاییها را این دولت دروغ درک نمی کند و با پشتوانه مهربانی و شکیبایی شما دارند ما را له می کنند. از روی همه کسانی که می شناسمشان خجالت می کشم که با رای پدران من در زندان هستند. از دختر سعید حجاریان اگرچه می دانم لکنت زبانش هم بازجو ها را خانه خراب کرده از بس که قدرتمندتر از زبان سالم آنها حرف برای گفتن دارد. از روی فاطمه شمس خجالت می کشم که محمدرضایش را در میانه راه از او گرفتند و این روزها در غربت نماز و نیازش را به خدا می گوید . از روی سمیه توحیدلو که تار مویش را هم بیرون چادر نمی دیدم اما این روزها دارد به برادران مدعی حساب پس می دهد. از روی مهسا که مادرش نگران بارداری او و طاقت کوچکش در زندان است . از روی پدر ندا خجالت می کشم که گلوی من هم مثل سینه او پاره شد تا باور روستایی ات را عوض کنم اما تو فقط صدا از سیمای ضرغامی می شنوی و برای چهارتا بسیج که در تجمع های خیابانی کتک خورده بودند غمگین شدی. برادران دیگرم مردند به همان سادگی، مردند، درست مثل اینکه پشه ای را می کشند و بعد لاشه اش را هم دور می اندازند، کشته شدند و جنازه هایشان را هم دزدانه خاک کردند. در باور روستایی تو اصلا این تصویر ها که می گویم نمی گنجد و خیال می کنی دارم قصه می گویم. تازه بعد هم که جنازه ها را می بینی هم که همپای صدا و سیما نفرین می کنی کسانی را که لباس بسیج پوشیده اند و برای بدنامی بسیج و ندا و ما را می کشند. حتی روزهای بارداری خود من در زندان هم می گفتی آن بالایی ها خبر ندارند و التماس های ما برای گرفتن یک مرخصی یک روزه را هم باور داشتی که اشتباهی مخالفت می کردند. تو همه را سفید و پاک می بینی الا ما که دست و صورتمان از زخم و خون و کتک های همین حضرات تیره و سیاه دیده می شود.
من از روی تمام برادرانم که رد خون شان روی سطح سیمانی شهر مانده خجالت می کشم . از جسم ناقص بسیاری از آنان که هنوز روی تخت خانه هایشان افتاده اما تو گریه مادرانشان را ندیده ای و تنها با گریه مردی که در همان جمعه معروف اشک ریخت شانه لرزاندی و گریه کردی خجالت می کشم.
امروز روز پدر است . از صبح با خودم کلنجار رفتم که به جای تبریک به تو به دخترانی تبریک بگویم که آنها هم دور مانده اند از پدر. اما دلم برای دست و صورت ساده و روستایی ات تنگ شد. گوشی تلفن را به توصیه همان دوستان اوباشم که هیچ سهمی در صدا و سیمای ضرغامی ندارند برداشتم تا روز تولد علی را در روزهایی که عدالت در دست های علی دیگری تکه تکه شده، به تو تبریک بگویم. به قول مادر لابد قسمت نبوده که تو نبودی و من فقط پیغام رساندم. به مادر گفتم حتما به تو بگوید که مرا ببخشی، اگر این روزها زنگ نزدم فقط برای این بود که مبادا بغض خواهران و برارانم را سر تو خالی کنم. گفتم من کمی دورتر بالای جنازه بی جان یاران خودم و در کنار دوستان دیگری که برای عزیزان دربندشان دلتنگ هستند و در خفا زار می زنند گریه کنم ، تو هم با همون که در میان جمعیت و در برابر دوربین های صدا و سیما اشک می ریزد گریه کنی. شاید بلاخره اشک های من و تو روزی یکی شود و تاریخ را از نو بنویسیم که دیگر در آن هیچ دولتی من و تو را در برابر هم نگذارد و خانواده ها را شقه شقه نکند. آنگاه شانه به شانه هم گریه کنیم و برای هم . نه آنکه من برای غربت خود و یک ملت بی پناه گریه کنم و تو برای آبروی او و اعتبار یک دولت ریا. نه اینکه من برای جسم ناقصی که نگران آبروی میهن است و دربند، بگریم و تو برای جسم ناقصی که نگران آبروی خودش هست.
آرمانگرایانه و عبث انتظار می کشم روزی را که داعیه داران عدالت و مسلمانی من و تو و همه دختران و آقاجان ها را به تضارب آرا تشویق کنند اما به تقابل نه. خاصه آنکه تو و آن آقاجان های روستایی که من دیده ام هیچ سهمی در قدرت هم ندارید و آرزوی دیدن آقا و احمدی نژاد و باقی دولتمردان هم رویا مانده است برایتان هرچه مهر می ورزید به این دولت از سر صداقت و ساده دلی و بی ریایی تان است.فردا اگر دولت پیروز کسی غیر از آقای شما بود یاد من و هم نسل های ما باشد که به ویرانی هیچ کس رضا ندهیم که این روزها آقای شما خانه خرابمان کرده است و در هر خانه ای بلوا برپاست. آن روز است که بی خجالت از روی هیچ پدر دربندی می شود تبریک گفت حتی به پدرانی که اندیشه مخالف دارند.
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت 0:14 توسط پرویز داورپناه
GetBC(870);
نظر بدهید

No comments:
Post a Comment