جايي كه بايد دل به دريا زدگفت و گو با »عباس عبدي« (داستان نويس) در باره ي مجموعه داستان »دريا خواهر است«»دريا خواهر است« دومين مجموعه داستان »عباس عبدي« است و پيش از آن »قلعه پرتغالي« را منتشر کرده بود. وقتي از »عباس عبدي« در مورد ريتم کُند بعضي از داستان ها پرسيدم پاسخ جالبي داشت. گفت نمي توان اسبي را که در اين منطقه گرم جنوب زير سايه درخت بسته شده، در حال دويدن تصور کرد. گفت شرايط اقليمي اينجا چنين روايتي را ايجاب نمي کند. گفت زندگي اينجا همين است. و حرف هاي بسيار داشت راجع به آسيب شناسي داستان هاي اقليمي و نويسندگان اقليمي. بخشي از اين حرف ها در اين گفت و گو مطرح شد و مابقي ماند ان شاءالله براي تقابل انسان با طبيعت شايد اولين نکته اي باشد که در اين مجموعه بيشتر به چشم بيايد. ما در داستان هاي شما با يک جامعه پيشامدرن مواجهيم. حتي گاهي به سمت جامعه بدوي پيش مي رويم و طبيعتِ پيرامون انسان بيشتر از خودش محوريت پيدا مي کند. روباه، صدف، ميگو، مارمولک، ماهي، مرغ دريايي، گرگ، اسب، همه و همه در يک مفهوم کلي طبيعت قابل جمع هستند و شخصيت هاي داستان هاي شما در تقابل با اين مفهوم تعريف مي شوند. دوست دارم بحث را از اينجا شروع کنم... خب. البته اينکه مي فرماييد مي شود گفت از جنبه هايي درست است و حداقل از باب بعضي عناصر تشکيل دهنده اين جامعه درست ديده شده و از طرف ديگر هم مي شود گفت مصاديق مدرنيته در کنار اين عناصر کم نيستند که البته با منظور طراحي شده. در واقع راوي هاي داستان ها سعي دارند جهان پيرامونشان را دوباره کشف کنند. اين يک نکته. نکته ديگر اينکه اين راوي ها دل شان مي خواهد ارتباط داشته باشند، که خود اين ارتباط و کيفيتي که در پي آن هستند خاص جامعه مدرن و پس از آن است؛ ولي در واقع چيزي نيست که با آن ارتباط برقرار کنند؛ انساني نيست که با آن ارتباط داشته باشند. براي همين سعي مي کنند با هر چه هست ارتباط برقرار کنند. هر چه هست، برايشان مهم مي شود. اينجاست که حرکت يک مارمولک، يک مگس و يک لاک پشت برايشان اهميت پيدا مي کند. در يک جهان مدرن تعريف شده مثلاشهري ما سوار ماشين مي شويم و حرکت مي کنيم و اصلاممکن است به جانوران و حيوانات و حتي به کوه و دريا و ابر نگاه نکنيم و همه اش در فکر دغدغه هاي خودمان باشيم. اما در اينجا نوعي کشف و شهود در حال اتفاق است. به اين معني که راوي که گويي خودش هم متعلق به آن اقليم نيست دائما سعي مي کند با جهان مدرن در ارتباط باشد. مرتبا نشان داده شده اين راوي خودش هم از آن جهان مدرن آمده و خودش هم بخشي از همان جهان است. و چون راوي در يک جهانِ ديگر به سر مي برد، ارتباط هم مخدوش مي شود و نوعي تنهايي احساس مي کند. اين تنهايي شايد يکي از عناصر مهم اقليمي باشد که شما از آن روايت مي کنيد؛ بيابان، جاده و فرسنگ ها فاصله بين دو شهر يا دو خانواده. اين تنهايي آيا معلول اقليمي است که راوي در آن به سر مي برد؟ آيا مکانِِ روايت است که باعث شده انسانِ داستان هاي شما تنها باشد؟ بله، مي شود گفت اينطور است منتها اين تنهايي لازمه سفر کشف و شهودگونه اوست. يک وجه مشخصه اي هم دارد و آن اين است که به هيچ وجه آلوده به ياس و نااميدي نيست. اين تنهايي به نوعي است که راوي گاهي دلتنگي هاي خودش را با آن همراه مي کند. راوي بيشتر به دنبال راه هايي ا ست که اين تنهايي را با عناصر پيرامونش پر کند و گاهي هم البته اين راه ها را پيدا کرده است. گاهي که اين راه ها را پيدا کرده، زندگي اش ادامه دارد و لذتش را هم مي برد. اين مساله مثلادر داستان »غول« به نظرم خيلي برجسته نشان داده شده. راوي در پايان اين داستان به يک کشفي مي رسد که زندگي به همان قدرت و همان زيبايي و همان شدتي که در جاهاي ديگر توصيف مي شود، وجود دارد و البته علاقه مندي هاي خاص خودش را هم دارد. من در واقع قصدم اين بود – و به نظرم به يک نسبتي هم موفق بودم – نشان بدهم در اينجا هم همه آن زيبايي ها و همه آن وسعت و نشيب و فرازهايي را که يک زندگي مدرن پرهياهوي شهري دارد، وجود دارد. سعي داشتم به اين مساله بپردازم که اينجا هم چنين چيزهايي هست منتها از جنس خودش و مستلزم اين است که شما اين را کشف کنيد. وقتي کشف کرديد، جهان تان وسيع تر مي شود و از جهاني که در نگاه اول ممکن است خسته کننده، نارسا يا حتي محروم و فقير باشد فاصله مي گيريد. درست مثل يک انسان شهري که وقتي وسط دريا قرار مي گيرد ممکن است فکر کند الان است که غرق شوم و اين حرف ها و همه اش نگران اين موضوع باشد. ولي وقتي اين دريا را کشف کرد احساس مي کند که اين يک فرصت طلايي است که در زندگي همه کس اتفاق نمي افتد و زيبايي هايش را کشف مي کند. اگر شده باشد ذره اي به جهاني که هست يا جهاني که تاکنون شناخته ايم اضافه شده باشد و اين امر در حوزه مثلاادبيات داستاني کشورمان که خودش محدوديت هاي خودش را دارد اتفاق افتاده باشد مي توانم بگويم به شخصه ممنون اين راوي ها هستم. البته من به عنوان يک مخاطب بيشتر ملال اين زندگي را احساس کردم تا زيبايي هايش را که ممکن است به خاطر نوع روايت کردن شما هم باشد. قبل از اين قضيه بگذاريد يک سوالي بکنم و بعد به مساله نوع روايت برسم. اصلاشما چقدر به ماجرا و اتفاق در داستان اعتقاد داريد؟ من داستان را بر اساس قصه يا حادثه يا کاراکتر طراحي نمي کنم. اگرچه قصه و اينهاي ديگر برايم مهم هستند، اگر چه ماجرا برايم مهم هست اما ماجرا برايم معمولافقط نقطه شروع داستان است. مهم تر اين است که در هنگام نوشتن داستان يک اتفاقي براي خودم به عنوان نويسنده بيفتد و آن اتفاق است که برايم مهم است. اگر آن اتفاق در داستان نيفتد آن را دوست نخواهم داشت. يعني داستانِ از پيش طراحي شده اي که همه زير و بمش و استخوان بندي اصلي اش را داشته باشم، آن داستان معمولاموفق نمي شود و دوستش هم ندارم و شايد هم اصلاننويسم و تمامش نکنم. اين اتفاق بارها پيش آمده و آرشيوي از کارهاي اينطوري دارم که مي دانم اصلامختص من تنها نيست. من داستان را با يک نقطه اي شروع مي کنم که مي تواند يک ماجرا يا خاطره باشد ولي در واقع در حين نوشتنِ داستان دارم آن داستان را تجربه هم مي کنم. يعني سعي مي کنم اينطور باشد. ببينيد، ماجرا در اکثر داستان هاي شما محوريت ندارد و بر همين اساس مي توانم به نوعِ روايت شما که قبلاگفتم برسم. وقتي ماجرا نداريد، روايت کند مي شود و بعد براي جلو بردن داستان، سعي مي کنيد به تغيير زاويه ديدهاي نامتعارف دست بزنيد. مثل داستان »هامور«. چون ماجرا براي شما محوريت ندارد و شما هم همانطور که گفتيد به استخوان بندي داستان قبل از نوشتنش فکر نمي کنيد، وقتي به اواسط داستان مي رسيد، براي رسيدن به آن کشفي که گفتيد دنبالش هستيد سعي مي کنيد مثلازاويه ديد را تغيير بدهيد. درست نمي گويم؟ البته در داستان هامور زاويه ديد عوض نمي شود. ماجرا از ابتدا توسط گاري هاي مخصوص تونل انجماد روايت مي شود. چون تنها اينها هستند که مي توانند در سرماي 30 درجه زير صفر تونل باشند و شاهد آن ماجرا باشند. اما به نظرم حرف شما از جنبه هايي درست است. به هرحال اينها را من آگاهانه و عامدانه انجام داده ام. گناهش را هم گردن مي گيرم. مثلااينکه مي گوييد روايت کند است درست است و علتش هم اين است که در مکاني که داستان دارد اتفاق مي افتد، همه چيز کند پيش مي رود. اصلاکندي جزو طبيعت آنجاست. شما نمي توانيد در جايي مثل يک جاده خلوت که گاهي ساعت ها هم يک نفر از آنجا عبور نمي کند، ريتم تندي داشته باشيد. اصلايک همچين چيزي با طبيعت آنجا نمي خواند. مثلادر آن داستاني که يک اسبِ خاکستري زير سايه درخت بسته شده؛ من نمي توانم اين اسب را در آن مکان در حال دويدن تصور کنم چراکه با طبيعت آنجا ناهمخوان است. اين جزو طبيعت آنجاست و به نظرم اگر در فضاسازي داستان ها موفق بوده باشم به دليل رعايت اين قضيه است. اگر اينها رعايت نشود همان چيزي مي شود که در ادبيات داستاني مان مي بينيم. دوستان نويسنده زيادي هستند که از جنبه هاي ديگر خيلي هم خوب کار مي کنند ولي نسبت به اين قضيه کمتر توجه داشته اند. من يک ايرادي که به يکي از اين نويسنده هاي خيلي خيلي برجسته گرفته بودم اين بود که به نظرم چيزي که نوشته بود دليلي براي اتفاق افتادن داستان در آن مکاني که روايت مي کرد وجود نداشت. مي گفتم خانه اي که شما داريد توصيف مي کنيد هيچ شباهتي به خانه هاي مکان روايت تان ندارد. معماري آنجا اين نيست. اين معماري که شما مي گوييد براي جور کردن تکنيک روايت شماست و ربطي به نوع زندگي و طبيعت جنوب ندارد. خواسته بودم نشان بدهم وقتي معماري اش تقلبي باشد به منطق روايتش لطمه وارد شده که شده. البته خيلي به تريج قباي ايشان برخورد که بگذريم. بنابراين اگر ما ريتم را رعايت نکنيم وجزئيات روزمره زندگي يک محيط را مدنظر نداشته باشيم به يک خلابزرگ مي رسيم و شايد دليل اينکه من بيشتر از حد به محيط بها داده ام احساس وجود همين خلاباشد که هست. البته شايد هم افراط کرده باشم اما هدفم اين بود که آن محيط را دقيقا به همان صورت که هست معرفي کنم و بگويم اين دنيا وجود دارد و جزئياتش هم اين است و عشق ها و دلتنگي هايش هم به اين شکل است. نه که دنبال رئاليسم باشم. نه. اما حالااگر موفق شده باشم يا نه قضاوتش با خواننده است. ممکن است براي يک خواننده شهري کسل کننده باشد. چون به چيزهاي ديگر عادت دارد. اين کسالت دقيقا از اين جنس است که وقتي يک آدم شهري مي آيد در همچين محيطي، يک روزه حوصله اش سر مي رود. مثلادر همين جزيره قشم گاهي روزانه سه، چهار هزار نفر مي آيند و جالب است که از اين تعداد شايد بشود گفت همه سه، چهار هزار نفرشان مي آيند تا به بازار مختلف جديد و قديمش بروند و گاهي دل شان خوش باشد سوار پله برقي مي شوند! در حقيقت آنجا هم دنبال عناصر زندگي شهري هستند... بله. حالاشما تصور بکنيد آدمي از همين جنس را که دارد در ساحل قدم مي زند و در مورد يک مساله به روز با موبايلش صحبت مي کند و همان وقت پايش روي ماسه خيس مي رود و همين جا متوجه مي شود در يک جهان ديگر است؛ از يک جاي متفاوت دارد با جاي متفاوت ديگري ارتباط برقرار مي کند. و به نظرم ما اگر، دور از بعضي اطوارها و مظلوم نمايي ها و توي سر مردم زدن ها در روايت همين مساله موفق عمل کنيم به نقطه اي مي رسيم که مي توانيم جغرافياي وسيع و متنوع کشورمان را بشناسيم. نويسنده شمالي هم مي تواند با همين نگاه به جنگل هاي شمال، مه و ابر و باران، کوه ها و محيط طبيعي و زندگي آنجا نگاه کند و به نظر من تصويرهاي زنده تري ارائه بدهد. همانطور که در شعر شعراي آن وادي هست. در ادبيات داستاني مان هم البته هست. آنها شايد که نه حتما مي توانند داستان هاي بهتري خلق کنند. شايد قصه را مي توانند موفق تر پيش ببرند. رسيديم به يک نوع آسيب شناسي داستان هاي اقليمي. فکر مي کنم منظور شما اين است که داستان نويسان اقليمي ما به همخواني مکان و موضوع روايت توجه نمي کنند. وقتي اين دو نامتناسب باشند تناقضي به وجود مي آيد که داستان را از قوت مي اندازد. در حقيقت اين تناقض باعث مي شود مخاطب احساس کند که اتفاقات داستان مي توانسته هر جاي ديگر ايران هم واقع شود که اين يک معضل بزرگ است. من همچين برداشتي از گفته تان داشتم. لااقل در مورد ادبيات جنوب مي توانم مثال هاي فراواني از اين معضل بياورم. البته قبل از اين بايد بگويم ما اصلاچيزي به نام ادبيات اقليمي نداريم و اصلاگويي قائل به چيزي به اين مفهوم نيستيم که بتوانيم از آن دفاع کنيم يا بخواهيم مثلاآسيب شناسي اش کنيم. بهتر است بگويم اصول اوليه يا حداقل يک اصل اوليه اي را که من مي توانم به آن اشاره کنم در کل ادبيات جنوب رعايت نمي شود. ببينيد. ما يک چيزي حدود 2500 کيلومتر مرز آبي داريم. اين همه روستا و اين همه بندر و اين همه شهرهاي نزديک به دريا داريم که آقايان و البته خانم هاي داستان نويس برجسته ما به آن توجه نداشته ايم. چرا مي گويم توجه نداشته ايم؟ راوي هاي داستان هاي مان را مي بينيد که تا لب آب مي روند ولي پا در آب نمي گذارند. در داستان هاي »احمد محمود« عزيز - که من خيلي هم کارهايش را دوست داشتم و به نظرم هنوز هم داشته باشم - هم همچين چيزي، عيبي وجود دارد. در داستان هاي نويسندگان خوزستان و آبادان و بوشهر و حتي شعرايشان هم وجود دارد. مثلادريا در آثار »منوچهر آتشي« يک تصويري است که اگر کاملاشبيه به آن چيزي نباشد که در ادبيات کلاسيک ما وجود دارد لااقل چيزي نزديک به نگاه شما و همه به درياي شمال است. انگار کنار درياي خزر ايستاده و دارد درباره دريا جنوب صحبت مي کند! انگار لب درياي حافظ و سعدي نشسته و بس. من يک جايي گفته بودم همه ما به نوعي به صورت يک دردسر يا زحمت به دريا نگاه کرده ايم. راوي نويسنده جنوبي ما، لب آب است، لب اسکله است ولي به هيچ وجه درگير زندگي دريايي نيست. اگر هم درگير شود حداکثر صحبتش از غرق شدن يک نفر در درياست. بندگان خدايي هم هستند که همين يک نفر را هم حتما ديوانه و مجنون و عقب مانده و گمشده فرض مي کنند. انگار اين جنوب همان دره جذامي هاي فيلم بن هور است که بايد ازشان پرهيز بشود. از بس خل و ديوانه و زاري اند. به همين جهت مي گويم غالبا نويسندگان ما به دريا به شکل يک زحمت و معضل نگاه کرده اند يا اينکه حداکثر به صورت فانتزي؛ مثل خانم »رواني پور«. مشکل به شکلي است که حتي ما نتوانسته ايم روياي يک جاشويي را که روي عرشه به خواب رفته تصور کنيم. اينکه بدانيم روياي اين آدم اين است که به ساحل برگردد يا اينکه آرزو مي کند کشتي راه بيفتد و دل به اقيانوس بدهد. آرزوي او کدام است؟ من جايي در مورد يکي از داستان هاي يکي از دوستان نويسنده نوشته بودم که اين راوي جوان شما وقتي آن قايق شکسته فرو رفته زير ماسه هاي ساحل را مي بيند به جاي اينکه دلش بخواهد آن را رو به راه کند و به دريا بزند دوست دارد برگردد و برود مثلادر پارک شيراز و اصفهان قدم بزند. حرف من اين است که ما داريم پشت مي کنيم به اقليم به طور کل. اين همان داستان کهنه کوچ به شهرها نيست؟ همه چيز را بگذار، بيشتر! پرت کن و بينداز دور و برو يک آپارتمان گير بياور! ما به ادبيات اقليمي پشت کرده ايم و داريم براي خودمان توجيه هم مي کنيم و فرمول مي سازيم که چرا نبايد اينطور باشيم و چرا اينطوري نيستيم و نبايد هم اصلاباشيم! مثل اينکه خودمان داريم لگد به بخت خودمان مي زنيم. دست مان را خالي مي کنيم و دلخور هم هستيم. همه اش براي اينکه مصرفي هستيم و از کار سخت کردن پرهيز داريم. گاهي فکر مي کنم ريشه در همان فلسفه کار مال تراکتور است دارد اين کارهايي که مي کنيم و البته بهتر است بگويم نمي کنيم. بعد هم نکته اين است که اصلاما چه چيز داريم؟ جالب اين است که بعد هم مي آييم و مي گوييم چيزي نداريم و بابت اين قضيه هم انگار ابراز خوشحالي مي کنيم و آن چيزي هم که داريم به آن توجه نمي کنيم و مي گوييم اصلانبايد داشته باشيم. براي همين است که شايد اگر فرض کنيد يک کسي هم بيايد و روايت کند باز دوباره اشتباه هاي قبل را تکرار مي کند چون تجربه ماقبل خودش را ندارد. من مثلابراي تجربه روايي دريا بايد بروم آثار »ملويل« و »همينگوي« را بخوانم. در کار خودمان هم که نگاه مي کنم مي بينم که داستان اينطور مي شود که فلان شخصيت مي رود لب دريا، و آنجا سوار لنج مي شود يا نهايتا شاهد است که همان جا يک اعتصاب کارگري در اسکله شکل مي گيرد و بعد هم والسلام؛ داستان مي رود در يک عالم ديگر. انصافا کارهايي که نوشته شده مرور بکنيد. مال تجربه زيستي محدود و البته شهري است که خب ممکن است خيلي ها به آن ببالند. اگر من توانسته باشم اين جاي خالي را نشان بدهم و حتي آنرا طرح کرده باشم به مقصودم رسيده ام. اين هم از آنجا آمده که هميشه زندگي دور و برم را با چيزهايي که خوانده بودم و مي خوانم مقايسه مي کنم و مي بينم يک چيزي از قلم افتاده. اين وسط شما به عنوان يک نويسنده نگران از دست رفتن مخاطب هاي گسترده تر نيستيد؟ روايت کُند گاهي ملال آور و خسته کننده مي شود و با توجه به اينکه آگاه به اين مساله بوده ايد حتما به اين قضيه هم فکر کرده ايد. با توجه به تجربه اي که از کتاب »قلعه پرتغالي« دارم بايد بگويم اين کتاب اگرچه شايد خيلي وسيع خوانده نشد اما خوب خوانده شده و خوب ديده شده و آن مقداري که ديده شده. من راضي ام و از خواننده هاي کتابم هم ممنون. »قلعه پرتغالي« نسبت به »دريا خواهر است« تفاوت هايي دارد. مثلاغير از تغيير زاويه ديدهاي نامتعارفي که گفتم ديالوگ نويسي هم اينجا نامتعارف است. البته يک نوع ديالوگ نويسي خاص شماست. شما گوينده ديالوگ را حذف مي کنيد و فکر مي کنم اين منجر به کندي مضاعف روايت مي شود. وقتي روايت کُند است و مرز بين ديالوگ و روايتِ غير از آن کمرنگ مي شود، حرکت کُندتر مي شود. اين انتظار مال اين نيست که روزنامه نگاريد و گويا بايد خيلي تر و فرز باشيد؟ اما از شوخي گذشته به نظر شما وقتي راوي از زبان يک شاه ميگو يا موش يا ماهي حرف مي زند به اين منظور خدمت نمي کند که مي خواهد بگويد فرق زيادي بين اين راوي و آن موش نيست؟ فرق زيادي بين آن راوي و ماهي نيست؟ يعني اين ديالوگ مي رود در بخشي از فضاسازي. آدم احساس مي کند که اين ديالوگ ها هم بخشي از فضاسازي است اما يک نکته هم هست که من سعي کرده ام با اين ديالوگ ها يک فرصتي ايجاد کنم. ببينيد؛ ديالوگ ها نمي خواهند يک مساله اي را خاص کنند. من نمي خواستم به اصطلاح فرازهايي از قصه روي ديالوگ پيش برود بلکه مي خواستم با ديالوگ ها يک تنفسي به خواننده بدهم؛ راوي يک مقداري جلو مي رود و بعد با يکي، دو ديالوگ در تاييد فضايي که راوي ايجاد کرده، يک آنتراکتي ايجاد مي شود. همه بيشتر در خدمت فضا سازي. برداشت من اين است که وقتي شما مرز بين ديالوگ و مابقي داستان را کمرنگ مي کنيد در حقيقت مي خواهيد به پيوند انسان و طبيعت نزديک شويد؛ به پيوندِ آن موش و آن آدم. يعني داريد تنهايي انسان داستان هايتان را پررنگ تر مي کنيد؛ انساني که کسي را ندارد تا با او ارتباط برقرار کند. به اين معني گوينده در داستان هاي شما اصلامعني ندارد؛ در جهان داستاني شما گفت و گو بي معني است. راوي اهميت ندارد. زاويه ديد هم همينطور. راستش من نمي توانم بگويم چقدر بلدم بر اساس اصول ديگران داستان بنويسم. من مي خواهم داستان اينجا را بنويسم. اين که دارد اين حرف را مي زند هم کسي است که ممکن است قبل از آنکه داستان نوشتن را بلد باشد زندگي کردن را بلد است و دوست دارد. در اين داستان ها نگراني ما از اينکه انسان چطور گذران مي کند و وقت و فراغتش به چه شکل مي گذرد، اهميت ندارد. يعني يک طوري مي گذرد. سعي کرده ام نشان بدهم بالاخره اين انسان راهي براي سرگرم شدن پيدا کرده و اگر هم پيدا نکرده در حال يافتن آن است. يعني اگر نشد از طريق توجه به کوه و دريا و آدم ها و شلوغي ها و موبايل و اينترنت و کتاب و اين حرف ها وقتش را بگذراند مي رود دنبال اينکه ببيند يک مورچه يا مارمولک چه کار مي کند يا روباه يا سگ. در جاهايي هم حسابي قاطي آنها مي شود. و البته يک سرگرمي بزرگ تر هم دارد؛ جادو و وهم. اين هم يکي ديگر از عناصر مهم در داستان هاي شماست. گاهي آنقدر درگيري زياد مي شود که جهان وهم و جادو بر ذهنيت راوي مسلط مي شود. نه. هيچوقت مسلط نمي شود. به نظرم راوي من هميشه با يک حالت شک و گمان جلو مي رود و تا آخر هم اين شک و گمان را کم و بيش دارد چون از يک جايي به بعد دوباره کاملابه جهان مدرن برمي گردد. شک و گمانش مال اين است که يک پايش اينجاست. درست همان موقعي که آن اوهام و آن اوراد و آن مراسم و مناسک به او حمله مي برند، باز هم در شک و گمان است. در داستان هاي ديگران اگر دقت کرده باشيد معمولاراوي محو اين مسائل مي شود و اغلب با قاطعيت در مورد آن صحبت مي کند. مثلاخيلي از کساني که ادبيات جنوب را مي خوانند در مورد مراسم »زار« فکر مي کنند که يک مراسم خيلي عجيب و غريب و واقعي و پرقدرت و اين حرف هاست ولي واقعيت اين است که يک آدم مدرن وقتي درجريان اين مراسم قرار مي گيرد، هميشه فاصله خودش را با آن حفظ مي کند و کاملاهم متوجه هست که اين فقط يک مراسم است. مثلاشما ممکن است به يک مراسمي برويد که در آن عده اي دارند رقص محلي مي کنند؛ ممکن است خوش تان بيايد ولي حتما متوجه مي شويد که با آن فاصله داريد. خصوصا وقتي که بخواهند دست شما را بگيرند و بکشند و به مرکز قضيه ببرند، کاملابا حفظ فاصله مي رويد. مثل داستان بلند »سح لا«... بله. وقتي هم از مراسم خسته و دلتنگ مي شويد به کجا پناه مي بريد؟ مي رويد که مثلاصبحانه تان را با خانواده تان بخوريد... يعني من هنوز فکر مي کنم راوي که در داستان »سح لا« هست يک مقدار دنبال کشف و شهود است و در واقع خودش را در آن داستان کشف مي کند. در واقع »زار« همين است؛ نوعي روان درماني است. شما را وادار مي کند درون تان را بيرون بريزيد و چون درون تان را بيرون مي ريزيد آرام مي شويد. در همين حدش را هم خيلي از اهالي آنجا قبول ندارند. به هرحال آن شخصيت در آن داستان هم راحت مي شود که چيزهايي که يک عمر و از کودکي با او بوده و اذيتش مي کرده بيرون مي ريزد و بعد هم با يک حال تازه سراغ خانواده اش در شهر مي رود. نمي گويد حالاکه »زار« مرا راحت کرد من هم بنشينم و اينجا زندگي کنم و براي همه از محاسنش بگويم. در پايان هم هنوز در شک و گمان مي ماند. درست است. يک کنارکشيدني بين ذهنيت راوي و اين قضايا وجود دارد. البته من در مقام دفاع از داستان ها نيستم و منظورم اين نيست که الزاما همه کارها و فکرهايم بجا بوده و درست پيش رفته ام و آنچه در ذهنم بود به شکل بايسته و شايسته انجام داده ام.
Subscribe to:
Post Comments (Atom)

No comments:
Post a Comment