Search This Blog

Powered By Blogger

My Blog List

Friday, July 31, 2009

سیدعطاءالله مهاجرانی لینک ثابت نظر (7)

سیف الله داد...
چند روز پیش برای سیف الله ایمیلی فرستادم. شعله ای از نگرانی در ذهنم تابیده بود. برایش نوشتم:" سیف الله عزیز، آخرین بار که تو را دیدم ، در فیلم سبز سینماگران حرف می زدی ، صدایت گرفته و اندوهگین بود. خوبی؟"نمی دانستم همان روزان و شبان سیف الله در بیمارستان است. ایمیلم بی جواب مانده بود...برای همیشه بی جواب ماند.سیف الله دانشجوی رشته جامعه شناسی دانشگاه شیراز بود. کتاب فرهنگ سکوت پائولو فرره را از انگلیسی به فارسی ترجمه کرد. کتاب توسط انتشارات خوارزمی منتشر شد. بعدا از حیدری پرسیدم، چرا نام احمد بیرشک را هم به عنوان مترجم روی جلد نوشته بودید؟ گفت: چه کسی باور می کرد که مترجم یک جوان بیست و دوساله است. کتاب را خواندم. سیف الله گفت: نظرت چی بود؟"ساعت ها با هم حرف زدیم. در باره فرهنگ سکوت ؛ نه در آمریکای لاتین که در شرق. برایش خواندم:من که از آتش غم چون خم می در جوشممهر بر لب زده خون می خورم خاموشم...برایش گفتم: چگونه ضیغم الدوله حاکم یزد دهان فرخی یزدی را دستور داد بدوزند تا خاموش بماند. فرهنگ سکوت...فرخی سرود:شرح اين قصه شنو از دولب دوخته امتا بسوزد دلت از بهر دل سوخته ام- واقعا لب هاش را دوختند؟- بله واقعا دوختند...ذهن سیال و آفرینشگر سیف الله انگار داشت تصویر سازی می کرد. سکوت کرد...سکوتمان ادامه پیدا کرد. گفتم سیف الله بیا برویم این غذاخوری نزدیک خوابگاه ما، اسمش مهارانی است!سکوت سیف الله...نمی شود چیزی خورد...آرام گفت: لب های دوخته.گفتم: باید فرهنگ سکوت سرزمین خودمان را بنویسیم...آن روز نمی دانستم که سی سال بعد خانواده روح الامینی جسد جوانشان را با دهان خرد شده تحویل می گیرند...سال 1357 سیف الله ستاره تظاهرات دانشجویی بود. بلندگوی دستی را بر شانه اش می انداخت. پیراهن سیاهش تمییز و اتو خورده بود. با صدایی بم و پر طنین می خواند:ما عاشق شهادتیم، هیهات مناالذله...هیهات منا الذله...عاشورا بود. سیف الله می خواند و موج عظیم جمعیت که خیابان زند را پر کرده بود پاسخ می داد. هیهات مناالذله... به فلکه شهرداری رسیده بودیم. صدای سیف الله گرفته بود...انقلاب پیروز شد. صدای خنده سیف الله. درخشش دندان ها و بازتاب برق چشمانش در شیشه ی عینک...برای رادیو شیراز " جهاد برتر" را می نوشت. روان مثل آب و گرم مثل نان تازه. از همان زمستان 57 تا تابستان 88 بر سر پیمانش با قلم و سینما باقی ماند...مدیر عامل خانه سینما بود. گفتم سیف الله بیا در باره معاونت سینمایی وزارت فرهنگ با تو صحبت کنم. گفتم این بهترین فرصت است که فرد مورد پذیرش جامعه سینمایی ایران که مدیر عامل خانه سینماست، معاونت سینمایی وزارت فرهنگ شود. پذیرفت. بسیار کوشید تا سینما از بعد قوانین و آیین نامه ها وتحکیم نهادهای مردمی و غیر دولتی استقرار پیدا کند. البته قدرش چنان که بایست دانسته نشد و زود هنگام از وزارت ارشاد رفت.سیف الله هم نویسنده توانایی بود و هم سینماگری ممتاز. بارها دوستان فلسطینی ام گفته اند، همچنان " بازمانده" بهترین فیلم فلسطینی است.سیف الله گفت: می خواستم آخرین سکانس فیلم پیام روشنی داشته باشد. وقتی صفیه با کودک می خواهد خودش رااز قطار پرتاب کند. چه باید بگوید. آن شب رفتم زینبیه. در ذهنم درخشید: صفیه آیه الکرسی را می خواند. خداوندی که حی و قیوم است...صفیه با کودک خودش را پرتاب می کند. صفیه شهید می شود و کودک که پدر و مادر و پدر بزرگ و مادر بزرگش همه شهید شده اند . خانه شان را مصادره کرده اند. زنده می ماند. فیلم با صدای گریه کودک، انگار گریه تولد ادامه پیدا می کند...صدای اندوهگین و پر طنین سیف الله با بازمانده برای همیشه در تاریخ هنر و اندیشه می ماند...در مسجد کوچکی در خیابان دولت مراسم درگذشت پدر سیف الله بود. پس از آزادی خرمشهر پدرش به خرمشهر می رود. شهر را می بیند. خانه شان را پیدا می کند، قلبش می ایستد.گفتم: سیف الله همین سوژه را یک فیلم کن. پدرت سال ها با خاطره خرمشهر و نخل هایش و کارون زندگی می کند. به خرمشهر می رود. نخل های بی سر و سوخته و قلبی که تاب نمی آورد و می ایستد. اشک در چشمانش حلقه زد. سکوت...به تعبیر هارولد پینتر مکث...سیف الله انسان بود...ساده و با صفا و صمیمی...بی خدشه...در فیلم سبز سینماگران، صدایش گرفته و نگاهش اندوهگین بود. شاید هم سنگینی این ایام را تاب نیاورد؛ مثل پدرش که نتوانست نخل های سوخته خرمشهر را تاب بیاورد. رفت و ماند. تا بازمانده می ماند، سیف الله خواهد ماند..." ببین! آیه الکرسی شد امضای بازمانده..."لبخندش و درخشش برق چشمانش...اتاق 111 بیمارستان جام جم بود. " یک دفعه انگار چیزی در درونم شکست. شکستن استخوان در درونم را حس کردم...افتادم..."با رفتن سیف الله، آن صدای گرفته، آن برق چشمان و بازتابش در شیشه عینکش، آن خنده مدامش...سکوتش...چیزی در درون همه ما شکست...
********************اعتماد ملی

Thursday, July 30, 2009

پنجشنبه ۸ مرداد ۱۳۸۸

اوریانا فالاچی و زندان "غیراستاندارد"

من 57 سال دارم؛ و بیش از 48 سال سابقه کار. از بچگی گوینده رادیو بودم. از 16 سالگی، در مدرسه روزنامه دیواری درست می کردم. تکلیفم هم از اول روشن بود: اوریانا فالاچی ایران خواهم شد!

این فقط یک آرزو نبود؛یک تصمیم بود. یک عزم. پس به دانشکده روزنامه نگاری رفتم، کار کردم، نترسیدم، رفتم در دل حوادث. روزنامه نگار شدم. تا شاه در قدرت بود، به عنوان یک روزنامه نگار، حرف دل مردمان را نوشتم. انقلاب هم که شد، "خبر" را در گوشه گوشه مملکت دنبال کردم. به پاریس رفتم. با آیت الله خمینی مصاحبه کردم. همان جا بود که از سر عشق به میهن و نگرانی برای آینده، از آقای خمینی پرسیدم:آیا ایران از زیرچکمه استبداد به زیر نعلین استبداد می رود؟ پاسخ او به این سئوال منفی بود؛اماآینده سرنوشتی غیر از این پیش روی ما ایرانیان نهاد.

درست چند ماه بعد از بازگشت آیت الله خمینی به ایران، روزنامه ها بسته شد و ما به اتهام وابستگی "طاغوت" از روزنامه هایمان، از خانه هایمان، بیرون شدیم. یک سال بعد همسرم به زندان رفت و شش سال و دو هفته را در زندان هایی گذراند که آقای خمینی قول بستن آنها و تبدیل شان به دانشگاه را داده بود. او در زندان جمهوری اسلامی، تحت شکنجه "اعتراف" کرد که جاسوس"غرب" بوده و درگیر توطئه کودتا. او پیش ازرسیدن به مرحله اعتراف، روزهای بسیار مجبور بود به جای حرف زدن، "واق" بزند. بازجویانش با او مثل سگ رفتار کردند. سگی که برای "متنبه" شدن باید هر روز دوستانش را در تابوت هایی می دید که شکنجه گران، در آنها محبوس شان کرده بودند. دراز کش؛ بدون نور. آن روزها کسی نگران زندان و شکنجه نبود. هیاتی تشکیل نمی شد و مادران در خانه ها به "عزا" می نشستند.

اما من که هم گوینده بودم و هم روزنامه نگار، راهی برایم نماند جز کشتن "نام". رفتن به عمق بی نامی. جایی که اصولا دیده نشوم. ما یا باید می مردیم یا دیده نمی شدیم. وضعیتی که سال های بسیار دوام آورد. با این حال اوریانا که جایی در عمق قلبم، خانه کرده بود، همیشه این امید را به یادم می آورد که روزی از "زندگی" بگویم و "دیگر هیچ".

تا دوم خرداد رسید؛اوریانا فالاچی وجودم زودتر از من پرید وسط ماجرا. دوباره روزنامه نگاری؛دوباره تنفس؛دوباره بودن. خوب بودن. دیگر روسری اجباری را فراموش کرده بودم؛میهن، رنگی انسانی می گرفت، قتل های زنجیره ای بود، اما بیانیه وزارت اطلاعات هم بود که به یادمان می آورد می توان در انتظار پاسخ بود...

این دوره، کوتاه بود. زمان زیادی نگذشته بود که در دفتر سعید مرتضوی، دادستان الگوی جمهوری اسلامی، بازجویی پس می دادم. چادرسیاهی بر سرم کرده بودند که بوی نفرت می داد؛بوی استبداد. بوی زندان. و به من می گفتند:

ـ چه کسی گفته تو روزنامه نگاری!عنصر نامطلوب وابسته به رژیم شاه و مزدور غرب.

زیر چادر آهسته اشگ می ریختم، بی آنکه قاضی جمهوری اسلامی ببیند، اما صدای دلاور اوریانا فالاچی از دهانم بیرون می آمد که:

من روزنامه نگارم. مزدور نیستم. عاشق میهنم هستم. و چنین نیز خواهد بود.

قاضی اما به سخنان من گوش نمی داد، با تلفن صحبت می کرد؛در همان مکالمات تلفنی و دستورهایی که از آن سوی خط می رسید، سرنوشت "متهمانی" مانند من روشن می شد.

ـ شما عامل غربید. جاسوس. مزدور. فاحشه

و اندکی بعد در زیرزمین های اداره اماکن، که مشق اول راه اندازی سوله کهریزک بود، در برابرخپله مردی عقب مانده با مشت هایی همیشه گره شده، باید جواب می دادم:طرح تهاجم فرهنگی را با چه کسانی می ریزید؟برای انقلاب مخملی از جانب چه کشورهایی حمایت می شوید؟

دوباره ممنوعیت از حضور در عرصه مطبوعات؛نه فقط مطبوعات که همه جا. حتی برای آنکه دوباره کار گویندگی ام را از سر بگیرم و سخن گفتن به جای سوسک ها و موش ها را. مدیر دیگری مانند مرتضوی، صدایم را هم ممنوع کرد. بعد هم هجوم مامورانی بدون حکم به خانه ام؛ضبط اموالم و از همه بیشتر هفت هزار جلد کتابی که حاصل سال ها، کتاب خوانی من و همسرم بود.

چنین بود که یک روز، بدون برنامه قبلی، خودم را در فرودگاه اورلی پاریس دیدم. یک پناهنده سیاسی!

یکی در میان هزاران. آدمی بی نام. پرت شده بودم به اعماق جامعه ای که در آن نه نامی داشتم نه کاری، نه آینده ای. اوریانای وجودم، سخت غمگین بود. اوریانای ایتالیایی در اوج شهرت، در بستر بیماری کتاب می نوشت و من با اوریانای وجودم، دنبال کار در "مک دونالد" می گشتم برای ادامه زندگی!

اوریانا فالاچی سرطان گرفته بود، اما این من بودم که می مردم. مرگی که نه "حق" بود، نه پذیرش آن آسان. چنین بود که دوباره به اوریانای وجودم چنگ زدم و برخاستم. با کمک همسر و دوستانم که آنان نیز سرنوشت هایی مشابه داشتند، دوباره برخاستیم. روزنامه الکترونیکی روزآنلاین را راه انداختیم و دوباره در کوتاه مدت، قلم به کار افتاد. نوشتیم و نوشتیم. روزآنلاین موفق شد. از این شهرک مهاجر نشین پاریسی هم با آیت الله منتظری مصاحبه کردم هم با احمد باطبی. کار کردم. کار. و دوباره لبخند را دیدم که بر لبان اوریانای وجودم نشست. نه!ما تسلیم نمی شویم. ایران کشور ماست، خانه ماست، حق ماست و ما دوباره آن را به دست خواهیم آورد.

تا دوباره موسم انتخابات شد، دوباره رای دادن، دوباره گفتن از آزادی میهن. از راه دور می دیدم که فرزندان میهنم برخویش پارچه سبزی می بندند و یکصدا از آزادی می گویند. تماشای همه اینها از دور، دردناک بود اما امید بخش، نیرو بخش. و در دفتر خاطراتم نوشتم:ما به ایران باز می گردیم. ایران سبز. ایران آزاد.

اما باز نشد. کودتا شد. یک کوتوله سیاسی، یک دروغگو، صاحب یک خنده زشت و پلید، برنده انتخابات اعلام شد. ما به خیابان ها ریختیم. با سکوت و با سربندهای سبز. ما فریاد زدیم:رای من کو؟و به یکدیگر دلگرمی دادیم که:نترسیم، نترسیم، ما همه با هم هستیم.

جواب فریاد ما، گلوله بود؛ گلوله است. گلوله هایی که تنها قلب و سر را نشانه می گیرند. باز، ما هر روز مردیم و می میریم؛در چشمان باز ندا، در خون سهراب، در سینه خونین اشکان که سه گلوله برآن نشست؛در گریه سعید حجاریان؛ در تن زخمی و جان تحقیر شده صدها دانشجوی میهن مان که در خواب و در خوابگاه های دانشگاه ها، مورد ضرب و شتم قرار گرفتند ودر زیرزمین های وزارت کشور، به آنان جیره کتک هر روزه دادند و آب را به روی آنان بستند. و این مردن ادامه دارد.

حالا آقای خامنه ای، که ردای ولایت دائمی برتن خویش و فرزند می دوزد، دستور تعطیلی یک بازداشتگاه غیرقانونی، آن هم به علت "غیراستاندارد بودن" راصادر کرده ست. لابد ذوب شدگان در ولایت هم دل هاشان خوش که رهبر "فرزانه" به میانه آمده و تصمیمی "اسلامی" گرفته است. همین؟! آیا این دستورات از سر استیصال، بردل های داغدیده مادرانی که فرزندانشان در سوله کهریزک، هر روز مردند و زنده شدند و آخر نیزپیکرهای پاک و جوان شان، پر از خون های لخته شده، در دل خاک آرمید، مرهم است؟

نخیر آقا!رهبر مسلمین جهان؛ ولی مطلقه فقیه؛حالا دیگر باید سوله حکومت کودتاچی تعطیل شود تا دل ما آرام گیرد. حالا آنان که فرزندان ما را به "لیسیدن" مستراح های کهریزک واداشتند، باید در محضر قانون حاضر و تنبیه شوند تا ریش ریش دل ما، خنکا گیرد. آمران قتل ها و شکنجه ها باید بر صندلی اتهام و در دادگاه هایی قانونی به پاسخگویی بنشینند تا پدر امیر جوادی فر، از عزایی که او را در بهت فروبرده، به درآید...

نه آقا! آقای خامنه ای! ما با این دستورات به خانه باز نمی گردیم. ما هستیم تا شما هستید. ما هستیم تا احمدی نژاد و مرتضوی و حداد و سرداران رنگ و وارنگ شما هستند. این همه رنج نکشیدیم که شما "فرمان" تعطیلی یک گوانتاناموی اسلامی رابه علت "غیراستاندارد بودن" صادر کنید و ما بگوییم سپاس. دعوا از این مرحله گذشته است.

بله؛ اوریانا فالاچی ایتالیایی مرد؛ جسد او را در میهنش دفن کردند و با احترام. من اما با اوریانایی که همچنان در من زنده است و می نویسد و می خروشد، در یک شهرک مهاجرنشین فرانسوی، هر روز با همه جان باختگان میهن ام، می میرم و زنده می شوم. می نویسم و می گریم. می نویسم. ما می نویسیم. ما می ایستیم.

خواننده ای از سر مهر برایم نوشته:تو اگر در ایتالیا یا فرانسه یا آمریکا به دنیا آمده بودی، دختران ایتالیایی و فرانسوی و آمریکایی آرزو می کردند "نوشابه امیری" باشند. کریستین امان پور می گفت: کاش من "نوشابه امیری" شوم.

او می گوید و من گریه می کنم. برای آن نوشابه امیری که در میهنش، مزدور و جاسوس و فاحشه خوانده شد. برای آن دخترکی که می خواست در میهنش بمیرد؛اما امروز جایی دور، هر روز خبر مرگ امیر و ندا و سهرابی را می شنودکه مشتی آزادی می خواستند و چند مثقال احترام و هرکدام شان نیز می خواستند کسی بشوند؛ کسی مثل اوریانا فالاچی. آن دخترکی که برغم همه این دردها، هنوز اوریانای وجودش زنده است و هر روز به او نهیب می زند: ما روزی میهن مان را پس خواهیم گرفت. ما روزی آواز آزادی خواهیم خواند. ما روزی در میهن خود به خاک سپرده خواهیم شد و خواهیم دید که مردمان، گل های سرخ برخاک مان خواهند گذاشت به احترام. ما روزی در کنار جوانان میهن مان، سرود سبزی ایران را خواهیم خواند. آن روز، آنان که با ما و جوانان ما چنین کردند، از پس دیوار بلند زندان هایی "استاندارد" سرود خوانی ما را خواهند شنید. سرود آزادی. سرود ایران.

http://www.youtube.com/watch?v=5kc3A4BUFFQ&feature=related

FEKRAT AMIROV / Shoor

http://www.youtube.com/watch?v=0aksXsYzLl4&feature=related

اعترافات سوسن شریعتی
کد مطلب : 28949
8 مرداد 1388 ساعت 10:43
سوسن شریعیتی در شماره امروز اعتماد ملی طی مطلبی با عنوان "من اعتراف می کنم" اینگونه نوشت:ديروز جواني از همان نسلي که سومش مي‌خوانند مرا متهم کرد.متهم به جرائمي که تا ديروز من ديگران را به آنها متهم مي‌کردم. دردناکتر از هر شلاقي، چنان بي‌امان و پيگير تا در نهايت از من اقرار بگيرد، تا اعتراف کنم به جرائمم، تا از آن عرش کبريايي تجربه بيايم پايين، تا آن خلل ناپذيري پرطمأنينه «خود-آگاه-پنداري» متزلزل شده باشد. تحليل کردم و شلاق زد. تفسير کردم و باز شلاق زد.آنقدر گفتم و زد تا اينکه مجبور به اعتراف شدم. اعتراف؛ مگر نه اينکه باز کردن دست خود است در برابر نگاه ديگران. جرمم اين بود که سکوت کرده‌ام و مجازاتم اينکه به صداي بلند دلايلش را اعتراف کنم. آيا کسي مي‌تواند گريبان مرا بگيرد که چرا در ملأعام به خودت ناسزا مي‌گويي. چرا افکار عمومي را نسبت به خودت مغشوش مي‌کني؟ چرا نظم عمومي را در هم مي‌ريزي يا مثلا پا را از گليم قانون فراتر مي‌گذاري؟ نقد به ديگري –از ما بهتران- که جرم باشد، ناسزا گفتن به خود که ديگر اشکالي ندارد. اصلا چرا معطل ضرب و زور شوم براي نقد خود، براي اعتراف. فقط به اعترافي مي‌شود اعتماد کرد که داوطلبانه باشد. با اين وجود اگر نبود شلاق‌هاي آن جوان من هرگز حاضر به اعتراف نمي‌شدم. آن نسل سومي مي‌دانست براي گرفتن اعتراف بايد بر کدام نقاط ضرباتش را فرود آورد. من اعتراف مي‌کنم که از اين نسل رو دست خورده‌‌ام.‌اي کاش همان آدم قبلي باقي مي‌ماندم و از خير و شر راي دادن مي‌گذشتم. من که سال‌هاست به حرف هم نسلي‌هايم گوش نمي‌کنم، اين بار اختيارم را دادم دست جوانان. يک پروسه طولاني روحي- رواني طي شد تا يکسري عادت‌هاي جديد را بگذارم بيايد و بنشيند بر سر رفتارهاي پيشين. مدت‌هاي مديد، رفت و آمد کردم با واقعيت، معاشرت کردم با جوانترها، با کم‌حافظه‌ها، تا استعداد نفوذپذيري را در خود احيا کنم.گذاشتم تحت‌تاثير قرار بگيرم. با خودم گفتم خيلي افتخار ندارد غير قابل نفوذ بودن. اصولگريي‌ام را گذاشتم بيايد و قرار بگيرد در گفت‌وگو با امر ممکن. هزار جور آکروباسي ذهني و فکري وعاطفي را از سر گذراندم تا بتوانم با قرائتي جديد و به روز، آن اصول اوليه مقدس را رنگ و بوي زندگي و روزمره بدهم تا به تاريخ سپرده نشود. تا وقتي يکي از جوانان مرا متهم به عتيقه بودن و زنداني خاطرات و روياها بودن کرد، با طراوت و سرخوشي خلافش را ثابت کنم. پاي صندوق رفتم تا اگر قرار به نقد بود و شکايت، کسي خرده نگيرد: «به تو چه ! تو که راي ندادي». چه اشتباهي! اگر راي نمي‌دادم امروز مي‌توانستم بگويم: «به من چه، من که راي ندادم». اما راي دادم و چنان سرخوش و هيجان زده از اين مشارکت، از اين همرنگ جماعت شدن، از اين دگرديسي عميق و طولاني که اصلا به بعدا فکر نکردم. بعدا؟ به تنها چيزي که فکر نکرده بودم همين بعدا بود. بعدا يا راي من به کرسي مي‌نشست يا راي ديگري. با خودم گفتم در هر دو صورت من همان کار هميشگي يک شهروند منتقد را خواهم کرد: فضولي، نقد، پرسش و...ديگر هيچ کس به من نخواهد گفت: به تو چه؟ يا تقصير همين شماها بود. من بازيچه شدم، بازيچه يک اميد و حالا همين نسلي که سومش مي‌خوانند گريبان مرا گرفته است که چرا به بازي ادامه نمي‌دهي. اگر راي نمي‌دادم امروز کسي گريبان مرا نمي‌گرفت که چرا پيگيري نمي‌کني. من همه جور پيگيري را مي‌شناختم به جز پيگيري راي. راي دادن مرا ملتزم مي‌ساخت و همين التزام مرا مکلف مي‌کرد و همين تکليف مرا محتاط مي‌کرد. با اين وجود همه را پذيرفتم. با خودم گفتم اشکالي ندارد تازه شده‌اي رئاليست، خداحافظ اتوپيا. تازه شده‌اي رفرميست، خداحافظ راديکاليسم. تازه شده‌اي قانونگرا خداحافظ... اصلا در مخيله سياسي- عقيدتي‌ام حتي براي يک لحظه نمي‌گنجيد که راي دادن بشود اقدامي پر مخاطره و يا حداکثري. پافشاري بر سر آرزو و آرمان و اصول را مي‌دانستم، اما پيگيري سرنوشت راي جزو عادت‌هاي ما هيچ‌گاه نبوده است. راي دادن به کانديداهاي مورد تاييد نظارت استصوابي تاييد نظام محسوب مي‌شد اما نقد نظام؟ فکرش را نمي‌کردم. احتمالا همين جرم است که مرا از نشان دادن واکنشي ترسانده است. تازه داشتم به قانونگرايي و ترس از قانون و هراس از مجرميت عادت مي‌کردم که ناگهان قانونگرايي شد خطرناک. شايد به همين دليل است که خلاف همگان که اين روزها فعالند –چه معترض باشند چه سر مست از پيروزي- اين منِ شهروندِ ملتزم ِ نورسيده مانده است روي دست خودش. از فرداي انتخابات زبانم بند آمده است، همه پرسش‌هايم شده است دود و هرگونه قدرت عکس‌العمل را از دست داده‌ام. نه مي‌توانم به عادت‌هاي اوليه‌ام برگردم، نه ديگر قادر به گره کردن مشتم، پيگيري سرنوشت راي را هم نمي‌دانستم شدني است، شدني هم باشد مي‌گويند در خيابان‌ها نمي‌شود، مجراي قانوني هم که بر روي من بسته است، بالاي پشت بام هم که نمي‌توانم بروم، تيري در تاريکي و... اگر بگويند اغتشاشگر؟ من تازه شده‌ام شهروند. و حالا اعتراف مي‌کنم که مي‌ترسم: اين روزها همگي چون راي داده‌اند فعالند- معترض باشند يا سرمست از پيروزي -و من بر عکس درست از وقتي راي داده‌ام شده‌ام خانه‌نشين و ناتوان از هر گونه واکنشي. از وقتي راي داده‌ام – مثل اين است که – محتاط‌تر شده‌ام، ترسو‌تر شايد. آيا معناي قانونگرايي و التزام به آن، همين احتياط نيست؟ همين که بداني و قبول کني محدوديت را و اميدوار شوي به ظرفيت‌هاي نهفته همين حدود. ظاهرا خير! اين را جوانان نشان دادند. من اعتراف مي‌کنم که مثل آنها نمي‌توانم به دنبال راي‌ام بدوم. نفس ندارم. آن نسل سومي نمي‌داند که تجربيات آدم را از نفس مي‌اندازد. نمي‌داند که خاطره‌ها آدم را بدبين، بيزار و خسته مي‌کند. اصلا راي‌ام مال تو. نخواستم.‌اي کاش به دنبال راي‌اش نمي‌دويد تا کهنسالي من اينقدر مشهود نبود.‌اي فرياد: اين همان دختري است که مي‌گفتم بي‌هويت، هماني که برايش وعظ مي‌کردم که «اصولا به لحاظ ايدئولوژيکي» يا «اساسا نسل بحران زده شما....». عجب ! دارد از من جلو مي‌زند و من افتاده‌ام به نفس‌نفس. آمدم نگهش دارم تا باز برايش موعظه کنم: «اساسا»... تا معلوم نشود از او عقب افتاده ام: «اصولا»... مگر مي‌شود به نام زندگي مُرد؟ مگر مي‌شود بي‌ايمان، جان داد؟ مگر مي‌شود بي‌عقيده زد به خيابان. مگر مي‌شود به سياست بي‌اعتنا بود و اينچنين دنياي کهن سياست را به ترديد و شکاف انداخت. براي جيغ و بوق و رنگ شايد بشود اما پس از آن که اين هر سه ممنوع شد باز چرا آمد، به نام چي آمد، با تکيه بر کي؟ ‌اي کاش نمي‌آمد. اگر نمي‌آمد من هنوز مي‌توانستم برايش موعظه کنم و درس اخلاق و ضرورت داشتن عقيده و... حالا چي؟ موجوديت جديدي سر زده است و من نمي‌شناسمش. شبيه ديروز نيست.نه در رفتار سياسي‌اش و نه در کليشه‌هاي عقيدتي‌اش. اين نسلي که سومش مي‌خوانند پراگماتيسم، کم حافظه و مدعي...مرا با حجم سنگيني از خاطره و روياها تجربه جا گذاشته است. وايسا، ايست! مي‌خواهم به تو آگاهي بدهم. کجا؟ و حالا مانده‌ام روي دست خودم. نه مي‌توانم به ديروز تجربه‌هايم مباهات کنم و نه به امروز سبکبالي‌ام. تجربه‌اي که مرا از فرط راديکاليسم به محافظه کاري کشانده است. حضور پا به پاي اين جواناني که نسل سومي‌اش مي‌نامند و به نام زندگي و براي زندگي خطر مي‌کنند کار شاقي است. نه مي‌توانم دنبال آنها راه بيفتم و نه ديگر آنها به دنبال من خواهند آمد. بر مي‌گردم به خانه. روشنفکر عرصه عمومي؟ شهروندي خواهان پس گرفتن راي خويش؟هيچ‌کدام. مي‌روم تا اطلاع ثانوي عارف مي‌شوم. بعدها خواهند گفت:عجب هشياري‌اي حتي اگر امروز بگويند:‌اي آدم بزدل !هميشه همينجور بوده است. اين نسل سومي ِ شلاق به‌دست اين را نمي‌داند.
چهارشنبه ۷ مرداد ۱۳۸۸
حکومت اوباش
هوشنگ اسدي
hooasadi(at)yahoo.fr
باز تازیان و مغولان می تازند. گنج های جوان راتاراج می کنند. حاملان فرهنگ ایرانی را می درند. اجدادشان فرش گلستان را هزارپاره کردند و کتابخانه ها رابه آتش کشیدند؛ اینان قلب هائی راکه بانام ایران می تپد نشانه می روند ودهان هائی را که سرودای ایران می خواند خرد می کنند.
چهل روز از شلیک به قلب ندامی گذرد. گویا تک تیراندازتازیان درست قلب ایران را نشانه رفته است. تصاویرندا را ببینید. زندگی کوتاهش را مرور کنید. او نمادایران و فرمانده سپاه ایران نو بود که با سلاح لبخند به فتح جهان می رفت.
تصویر قاتل او رابنگرید. آن را کنار شریعتمداری و طائب و مرتضوی و سالک وجنتی و مجتبی... قرار دهید. با بیابان گردانی روبرو می شوید که جامه شهری به تن دارند. همه مردان جمهوری اوباش.
حوادثی که درهفته اول مرداد به چهلمین روز خودمی رسد وآن را به یکی از تاریخی ترین تابستانهای ایران تبدیل می کند، منشوری است که درآن می توان وجوه مختلف جامعه ای را دید که دری ک سویش کودتاچیان، حکومت با تازیانه را پیش می برند و آنهم به نام خدا. در سوی دیگرش جان های شیفته ای که خدا را دراوراق گل سرخ می جویند و برسجاده سبز نماز می گذارند.
نبردکنونی ایران در عمیق ترین لایه هایش برسراین است: حکومتی طالبانی با تکیه بر توده مذهبی یا حکومتی امروزی با پشتوانه بخش مدرن جامعه.
چهل روز پیش ، بخش طالبانی برای یکسره کردن کار دست به کودتائی انتخاباتی زده، گمان می برده که اگر با مقاومت روبروشود، سران رادستگیر و بدنه اجتماعی را مرعوب می کند. طراحان نقشه طالبانی- روسی مانند هر جامعه استبدادی دیگر نمی توانسته اند از آتش زیر خاکستردر بین
"پائینی ها" و شکاف در میان "بالائی ها" باخبر باشند. از پیچیدگی و چند لایگی جامعه و روح ایرانی هم بی خبر بوده اند و نقشه کودتا را درفرمول "انقلاب مخملی" خلاصه کرده اند.
مقاومت درپائین وشکاف دربالا و انعکاس بی سابقه جهانی آن، سبب تجدید آرایش نیروهای سیاسی شد که هنوز هم ادامه دارد. بیانیه جبهه مشارکت در پایان هفته می گوید: "سناریوی خونبارترین کودتای تاریخ ایران شکست خورده است." اما واقعیات هفته نشان می دهد وقتی بحران وشکاف به ستون فقرات سیستم سیاسی یعنی "سازمان های اطلاعاتی" رسیده است، می توان انتظار هر نوع حادثه ای را داشت.
مهمترین خبر این هفته تلاش کودتاگران برای بدست گرفتن کامل سیستم اطلاعاتی وجانشین کردن حفاظت اطلاعات سپاه بجای وزارت اطلاعات است. از نامه معاونین مستعفی وزارت اطلاعات به رهبر جمهوری اسلامی ، "عزل" ناگهانی محسنی اژه ای و گماشتن شخصی مانند "جواد آزاده" برای بازجوئی از مهم ترین چهره های سیاسی دستگیر شده ، در لحظه کنونی، گرهی ترین عامل قابل اکتشاف است.
دقت دراین خبر تکذیب نشده بسیار راهگشاست: "علت اصلی تغییر و تحولات اخیر در این وزارتخانه، گزارش تیم ویژه‌ی وزارت اطلاعات در خصوص پرونده انقلاب مخملی است. تهیه‌کنندگان این گزارش با مطالعه‌ی تمام پرونده‌ها و بازجویی مجدد از تعدادی از بازداشت شدگان اخیر، نتیجه گرفته‌اند که اتهام تلاش برای انقلاب مخملی واقعیت ندارد. نویسندگان این گزارش که دو نسخه از آن برای رهبری و رئیس دولت هم ارسال شده، نتیجه گرفته‌اند که مجموعه اتفاقات پس از انتخابات نه تنها هیچ ارتباطی با خارج از کشور ندارد، بلکه هیچ تدارکی از قبل برای آن وجود نداشته و قابل پیش‌بینی هم نبوده است. اولین واکنش احمدی‌نژاد به تهیه‌ی این گزارش در وزارت اطلاعات، این بوده که سراسیمه به وزارت اطلاعات رفته و بدون اینکه با وزیر و معاونانش جلسه بگذارد، در جلسه‌ای عمومی با کارکنان ستاد این وزارتخانه گفته است: "من از سپاه کاملا راضی هستم، از وزارت هم اصلا راضی نیستم." وی همچنین گفته است که توطئه‌ی دشمنان برای براندازی نرم باید افشا شود و انتظار دارم وزارت اطلاعات در این زمینه فعال‌تر باشد. احمدی‌نژاد همچنین چند روز بعد در جلسه‌ای شخصا خواستار برکناری دو معاون وزیر اطلاعات و بررسی نقش دیگر دست‌اندرکاران تهیه‌ گزارش مذکور شده است."
اقدام بعدی احمدی نژاد عزل وزیر اطلاعات "در پی مجادله میان محسنی اژه ای و حسینیان با مسوولان سازمان اطلاعات موازی و سپردن کلیه مسوولیت های امنیتی به آقایان احمد سالک نماینده سابق رهبری در حفاظت اطلاعات سپاه و حسین طائب فرمانده سابق حفاظت اطلاعات سپاه" است.
این تغییرآنقدر مهم بوده که برغم این اخطار معاونین وزارت اطلاعات انجام شده است: "پنج تن از معاونان وزارت اطلاعات با ارسال نامه‌ای به رهبری ضمن برشمردن سوابق ضد امنیتی آقایان حسین طائب و اسفندیار رحیم‌مشایی به مقام رهبری هشدار داده‌اند که با رویه‌های اخیر، وزارت اطلاعات در شرف از هم پاشیدگی است."
مسئولین جدید اطلاعاتی هم که در واقع موسیسن و رهبران "اطلاعات موازی" هستند ، بلافاصله ٥۰ تن از چهره های سیاسی را از زندان اوین به حفاظت اطلاعات سپاه منتقل کرده اند و در اختیار بازجویانی مانند"جوادآزاده" گذاشته اند. شخصی که فیلم بازجوئی او ازهمسر سعیدامامی در دسترس همگان است. او غیر از سبعیت ویژه، در بازجوئی دیدگاهی مثال زدنی دارد.
سینا حسینی در "روز" – ٧ مرداد ١٣٨٨- می نویسد: "در جریان بازجویی های جدید، وقتی از جواد آزاده پرسیده شد که به چه حقی این همه زندانیان خود را برای کسب اعتراف دروغ ‏شکنجه کردید، پاسخ آن بود که وقتی مقام رهبری گفتند که قتل ها قطعاً کار عوامل بیگانه بوده، ‏برای ما تکلیف شرعی ایجاد شد آن قدر آنها را بزنیم تا به عامل بیگانه بودن اعتراف کنند، و مگر می توانستیم اعترافی مغایر با تصریح رهبر از آنان بگیریم."
درلحظه کنونی هم تحولات آینده به این "گره" بستگی دارد که مقاومت دستگیر شدگان را بشکنند و نظریه رهبر و احمدی نژادرابه زور شکنجه به خوراک تبلیغاتی تبدیل کنند یانه.
مانوربر سر بستن یک بازداشتگاه، بخشی از سناریوی کوتاگران است که آیت اله منتظری آن را به درستی" اغفال" مردم می خواند. سناریوئی که با اظهارات " سعید مرتضوی" آغاز شد. او گروهی از زندانیان را " اغتشاشگر" خواند و گفت "دادگاهی" خواهند شد و بقیه را "معترض" نامید که مژده آزادی شان را داد. آیت اله شاهرودی هم از "١۰روز" مهلت برای حل بحران سخن راند. ظاهرا این زمانی است که "آزاده" برای انجام ماموریت خود به آن نیاز دارد.
و در این متن، آرایش سیاسی به طورمرتب و به زیان کودتاگران درحال تجدید است. دیدار برخی از علمای عظام با آیت اله منتظری ، موضع گیری تند قالیباف علیه احمدی نژاد، اختلاف رئیس دولت کودتابا رهبر که حلش نیاز به فشار کیهان داشت، مجادله بخش ضدجاسوسی وزارت اطلاعات با احمدی نژاد بر سر رحیم مشائی، نامه موسوی- کروبی- خاتمی به علمای اسلام و سکوت قابل تفسیر اکثریت مطلق مرجعیت شیعه و بحث فقهی در باره مشروعیت ومقبولیت " نظام"، تنها نوک کوهی دردریای توفانی جامعه ایران است.
نظر آیت الله بیات این است: "تنفیذ رهبری و نیز انجام مراسم تحلیف... مشروعیت آور نیستند."
آیت‌الله منتظری در روزهای آخر هفته می گوید: "تصمیم گیرندگان حوادث و فجایع اخیر آیا تجربه حكومت شاه و سایر رژیم‌هاى استبدادى را از یاد برده‌اند؟ مگر رژیم‏ ‏شاه با ایجاد خفقان و رعب و سركوب آزادى خواهان و سانسور رسانه‌ها و زندانى و شكنجه نمودن فعالان سیاسى و‏ ‏معترضین و اعتراف گیرى از آنان و پرونده سازى و تبلیغات دروغ توانست در مقابل موج اعتراضات و نارضایتى هاى‏ ‏مردم مقاومت كند؟"
و عبد اله نوری به یادها می آورد: "اواسط دهه‌ی پنجاه هم کسی فکر نمی‌کرد روزی شاه از مملکت برود..."
اوضاع ایران، همه را به یاد روزهای آخر "شاه" می اندازد. و در هفته ای که بانام ندا تمام می شود. چهلم ندا و بزرگداشت دیگر شهدا.
با پای تن و گام جان به دیدار ندا و دیگر شهدا می رویم. در سراسر جهان. زنجیره ای بی پایانیم که سبزی خودرا از کوههای شمال می گیریم، استواریمان را از البرز. جهان را دور می زنیم و جوون بائز با ما می خواند:
ما پیروز می شیم
ما پیروز می شیم یه روز
من از ته دل بر این باورم
ما پیروز می شیم یه روز
پنجشنبه ۸ مرداد ۱۳۸۸
سیف الله داد، رفیق روزهای دور
ابراهيم نبوي
e.nabavi(at)roozonline.com
سیف الله داد را همه در دانشگاه پهلوی شیراز آن روزها می شناختند، آنقدر که از کفر ابلیس معروف تر بود، خدا رحمتش کند، ولی به همین اندازه معروف بود. قد بلند، خوش تیپ، کمی ته لهجه خوزستانی، با خنده ای شیرین و نگاهی عمیق؛ یک جورهایی دکتر شریعتی کوچکی بود برای ما. یک سال بالاتر از من بود و هر دوتامان جامعه شناسی می خواندیم. راه که می رفت همه چشم ها دنبالش بود، یک جورهایی رهبری دانشگاه و اگر نگویم بچه های دانشکده ادبیات و علوم را برعهده داشت. اصلا ساخته شده بود برای سخنرانی کردن. صدای پرطنین و شوخی داشت. صداش کافی بود که آدم فکر کند با یک آدم حسابی طرف است.

آن روزها هر کسی وارد گروه بچه های مبارز می شد، یک قیافه ای به او تحمیل می شد، اگر پسر چپ بود، عینکی هم نبود، بالاخره یک جوری عینک ته استکانی را می زد و سبیلش زمین را جارو می کرد، اگر دختر چپ هم می شد، طبیعی بود که زیر ابرو برندارد و دامن بلند بپوشد با جوراب کلفت و پیراهن مدل شانگهای، دکمه ها را هم می بست تا ته. اگر بچه مسلمان بود که یا سبیلش آبخور نداشت و یا ته ریش داشت و گاهی هم ریش داشت، اکثر بچه مسلمان ها ریش نداشتند، دختر مسلمانها هم آنها که حجاب داشتند، مانتو و روسری سورمه ای می پوشیدند و یک دانه از موهاشان را هم خدا که نمی دید هیچ، بچه های دانشکده هم نمی دیدند، بعضی دختر مسلمان ها هم شریعتی می خواندند و نمازو روزه شان سر جاش بود، اما روسری نمی گذاشتند.

بچه های دیگر همه سوسول بودند، هر کسی که از ما نبود اجماعا سوسول بود و علامت شان همین که اگر پسر بودند کیف سامسونایت داشتند اگر دختر بودند خوشگل بودند و دامن کوتاه می پوشیدند. این وسط سیف الله تومنی هفتصنار با همه فرق داشت، هم بچه مسلمان بود و هم رئیس بچه مسلمانهای دانشکده. ریاست اش هم یک جور مورد قبول همه بود. ولی اصلا شبیه بچه مسلمانهای کلاسیک نبود، سبیل و ریش نداشت، عینک ته استکانی داشت و همیشه خدا یک شلوار لی با یک پیراهن شانگهای آبی روشن، زمستان هم که می شد کت پشمی شیک می پوشید. فقط لازم بود در دانشکده چرخش چشمان دخترهای دانشکده را ببینی تا بفهمی که سیف الله دارد از این طرف به آن طرف می رود.

خیلی فکر کرده بودم چنین آدم خوش تیپی برای چی باید مسلمان بشود، ولی کاری اش نمی شد کرد، بود، مسلمان مادرزاد هم نبود، اسلامش را توی دانشگاه کشف کرده بود، مثل خود ماها که وقتی دانشگاه وارد می شدیم، همه مان یا شبیه داریوش و گوگوش و دمیس روسوس بودیم، و بعد از سه ماه می شدیم شبیه یکی از همین مدل های تعریف شده مسعود رجوی و بیژن جزنی و پرویز همایون یا احتمالا جمیله بوپاشا. سیف الله فرق می کرد، اولا باسواد بود. خوب کتاب خوانده بود و ثانیا تیپ داشت، یعنی خیلی تیپ داشت. فکر می کنم بچه پولدار بود.

حتی اگر بچه پولدار هم نبود، بوی آنها را می داد، مطمئنم که ادوکلن را می زد، و اصولا بچه آبادان اگر پیراهنش اتو نداشته باشد، تمام تنش می خارد. مطمئنم الآن یک گوشه بهشت نشسته و دارد به مزخرفاتی که برایش نوشتم می خندد، ولی خدا می داند که راست می گویم. البته توی دانشکده بچه خوش تیپ پولدار یا بازاری زیاد بودند، یا دختربازهای حرفه ای مثل سعید کوچک زاده که حالش را می برد، آخر کارش هم یک جورهایی لای دست مسلمانها وول می خورد، ولی جنس آنها اصل نبود، جنس سیف الله اصل بود.

فکر کنم سر تیبور منده با او آشنا شدم، کتابی داشت به نام " جهانی میان ترس و امید" که تازه ترجمه شده بود، از این گروه سوسیالیست های غیر کمونیست بود که مزه شیرین می دادند و آدم خوش خوشانش می شد بخواندشان، از آنهایی مثل شارل بتلهایم، پل سوئیزی، حمزه علوی، سمیر امین و همتاهای فرانسوی آفریقایی شان مثل همین تیبور منده یا فرانتس فانون. یک سخنرانی در دانشگاه گذاشت در مورد همین " جهانی میان ترس و امید" آن روزها او بود و قادر امیرپور، از بچه خوب های دانشگاه. قادر هم روی اقتصاد سیاسی کار می کرد.

انتخابات دانشکده بود و قرار بود انتخابات دانشجویی باشد، طبیعی بود که بچه مسلمانها انتخابات را می برند، هیچی هم نبودیم، حداقل هفت هشت تا زندانی توی عادل آباد داشتیم که آنها حقانیت ما را ثابت می کردند. سیف الله داد هم که همیشه رای اول بود، ما هم که آن ته ته ها برای خودمان وول می خوردیم، در دانشکده ادبیات نیره اخوان هم بود که بعدا شد زن این حسن کامران دیوانه که از دانشگاه تبریز آمده بود و من توی اتاق او و مجید کمال در قصرالدشت اولین بار رولور دیدم و اهمیت مبارزه مسلحانه را فهمیدم و طاهره صالحی که زن مجید حشمتی شد که مجید بچه مشهد بود و تا دلت بخواهد با صفا و با حال و بامزه، شیرین و بی ریخت، مثل فسنجان بود، هر چی قیافه نداشت مزه داشت. طاهره آدم حسابی بود، خواهرش هم همینطور، یک داداش شان هم احمد بود که همان شش ماه اول جنگ با دهها نفر از بچه های دانشگاه رفت جبهه و شهید شد.

سیف الله رئیس همه ماها بود، نیره اخوان هم نماینده دانشکده بود، نادر کجوری هم بود و سیمین و من که هم نمازخانه دست مان بود و هم بوفه دانشکده را اداره می کردیم. اداره بوفه دانشکده فقط این نبود که نیمرو درست کنی توی قابلمه درب و داغان یا کنسرو لوبیاچیتی بدهی به بچه ها، نه، گاهی اوقات یکی پیدا می شد و می گفت تن ماهی! وای، تن ماهی! همه چشم ها می چرخید به روی مردک یا زنک بورژوا! و همین کافی بود که بفهمیم یک بورژوای کثیف در دانشکده وجود دارد، تن ماهی آن روزها یک نشانه مشخص بورژوازی بود. بعید می دانم سیف الله جرات کرده باشد در دانشکده تن ماهی بخورد.

همه اینها به کنار، سیف الله رئیس بود، یک رئیس مادرزاد. دانشکده ادبیات روی انگشت او می چرخید، انگشت هم که می گویم شوخی نیست، او در همان سال انقلاب بالاخره با یکی از دخترهای دانشکده ازدواج کرد، اصلا انگار آن دخترک آمده بود دانشگاه که زن سیف الله بشود. من چه می دانم، شاید به همین منظور جفت شان به دنیا آمده بودند. خوابگاه سیف الله داد اصلا ربطی به اتاق های ما نداشت، ما بی نظم هایی که اتاق مان در خوابگاه مثل محله فقیرنشین بمبئی بود کجا و اتاق سیف الله داد که همه چیزش مرتب و تمیز بود کجا. ما اگر توی اتاق او زندگی می کردیم قطعا مریض می شدیم، از بس تمیز بود.

سیف الله از همان اول معلوم بود که آدم حسابی می شود، خیلی از ماها شبیه آدم حسابی ها نبودیم، مثلا در مورد رضا حشمتی به نظرم او باید در جریان ترور جیمی کارتر شهید می شد، خود من هم خیلی به خودم امیدوار نبودم، فکر می کردم خیلی که بشوم می شوم یکی از هواداران مهم یا عضو دون پایه مجاهدین خلق یا چریکهای فدائی خلق، هنوز نمی دانستیم مسلمان هستیم یا نه، این یک مشکل بزرگ بود. ولی سیف الله این مشکل را نداشت، با وجود اینکه خوش تیپ بود معلوم بود که مسلمان است و مهم تر از آن معلوم بود که در آینده آدم حسابی می شود. در همان سال 1357 که ما به سیب زمینی به زحمت می گفتیم دیب دمینی و محمود احمدی نژاد داشت گل کوچک بازی می کرد، سیف الله داد کتاب "فرهنگ سکوت" پائولو فرره که به اسم" پداگوژی ستمدیدگان" هم منتشر شد و گفته شد آن را با احمد بیرشگ ترجمه کرد، و کتابش در انتشارات خوارزمی منتشر شد. مگر چنین چیزی ساده بود؟ خود احمد بیرشگ سه تن وزن اسمش بود، انتشارات خوارزمی هم یعنی خداوند متعال، ما شریعتی مان خیلی زور می زدیم کتابش جلد سفید در می آمد، با احمد بیرشگ و انتشارات خوارزمی یعنی ته ته ته ته خدا...... تازه آخر کار معلوم شد، اسم احمد بیرشگ را الکی گذاشتند چون انتشارات خوارزمی نمی توانست بگوید که کتابی منتشر کرده که یک بچه 22 ساله مترجم آن است.

دلم یکی از همان روزهای سال 56 را می خواهد که سیف الله داد عینکش را بر می داشت، چشم هایش را دست می مالید و عینک را با دستمال تمیز می کرد و می زد به چشمش و وسطش خنده ای می کرد به حرف های ساده ما که انقلابیونی ساده دل بودیم و او که فقط دو سال از ما بزرگتر بود، اما انگار همه چیز را می دانست. نمی دانم می دانست یا نه، ولی می دانم که حرف هایش برای ما طلا بود، بقول شریعتی طلایی که از ماندن زنگ نمی زند.

انقلاب که شد، سیف الله باز هم با ما بود، اما هر چه می گذشت کمرنگ تر می شد، نه که حرف هایش کمرنگ تر بشود، نه، ما در ذهن مان دنیا را تغییر شکل می دادیم و به همان شکلی می شد که می خواستیم، ولی او جدی تر بود. انگار می دانست بازی انقلاب بازی کودکانه است. وقتی بنی صدر آمد، ما شدیم طرفدارش، نه اینکه برایش جان بدهیم، ولی یکی بود که حرفش قیمت داشت. مدتی تبلیغش را می کردیم و فکر می کردیم کسی که مسلمان است و این همه دلیل برای برتری خدا بر شیطان دارد، و همه دلایلش هم به ترتیب اعداد ردیف شده و کتابهایش هم روی کاغذ پوست تخم مرغی چاپ شده، لابد می فهمد دنیا چه خبر است. شدیم طرفدار او، نمی خواهم اسم بقیه طرفداران را ببرم، بالاخره این روزها مشکلات دارد، ولی ما بودیم، سیف الله هم مدتها بود و همین دردسرش شد برای مدتی. تا زمانی که ورق برگشت. خیلی چیزها عوض شد. انقلاب از روزهای خوشی به ناخوشی رفت و ما هم بشرح ایضا. سیف الله در صدا و سیمای شیراز برنامه رادیویی گرفت و من دو سه قسمتی از آن را نوشتم. انگاری خوشش نیامد و تمام شد. دیگر ندیدمش.....

وقتی از سیاست بریدم و رفتم به تلویزیون تا برای ملت برنامه تلویزیونی بسازیم سیف الله داد تازه از تلویزیون رفته بود، مدتی آنجا با سید محمد بهشتی کار کرده بود و هر کس با سید محمد بهشتی کار کند، طبیعی است که معلوم است کارش الکی نیست. مدیر گروه فیلم و سریال شده بود در سالهایی که فیلم و سریال قحطی محض بود و خبرهای جنگ موضوع اصلی زندگی بود و در اتاق گروه فیلم و سریال ده نفر آدم نشسته بودند که هر کدام شان بالقوه و بالفعل برنده سه جایزه اسکار بودند؛ همان زمانی که امیر نادری و داوود میر باقری و حسین پناهی و داوود مصلحی و سعید نیک پور و غلامحسین لطفی و ابوالفضل جلیلی و فلانی و فلانی فیلم و سریال می ساختند، وقتی من رسیدم سیف الله داد رفته بود به فارابی و رفته بود تا فیلمساز شود و استاد جامعه شناسی نشود.

سیف الله داد " بازمانده" و " کانی مانگا" را ساخت. بازمانده اش یک کار اصیل و دقیق بود، یک تحفه ناب در مورد فلسطین، کاری که حتی اگر عدالت و دقت کامل در آن نبود، ظرافت در آن بود و فیلم دیدنی از آب در آمد. فیلمی که حتی یوسف شاهین هم می توانست سر آن قسم بخورد. اگر چه من ایمانی که به دانش فیلمسازی سیف الله داد دارم به یوسف شاهین ندارم. سیف الله از آنها بود که وقتی کاری را شروع می کرد درست پیش می برد، تا آخر به انجام می رساند و معلوم بود چکاره است.

سالها گذشت، او شد معاونت سینمایی وزارت ارشاد. فیلمنامه ای نوشته بودم از داستان "دشمنان جامعه سالم" خودم و قصدم این بود که نشان بدهم حکومت ایدئولوژیک چه بلایی سر آدمها می آورد. داستان آنقدر رو و مشخص بود که هر مسوولی بداند ساختنش ممکن نیست. واحد فیلمنامه بنیاد فارابی مشروطش کرد به مذاکره با سیف الله داد. رفتم و دیدمش. نه آخرین بار. فکر کنم بیست سال قبل بود. نگاهی کرد و گفت، اینکه نوشتی را نمی توان در این زمان ساخت. گفتم: خب؟ گفت: نمی شود. گفتم: ولی من می خواهم همین باشد. گفت: نمی شود، زمانش باید تغییر کند، ببرش به قبل از انقلاب... گفتم: خوب است، فکر می کنم. بیرون رفتم و دیگر در ان مورد فکر نکردم.

از پاریس آمده بودم و یک چمدان کتاب و سی دی و فیلم آورده بودم، پنج چمدان داشتم، دو چمدانش که کتاب بود، با وجود اینکه کتاب بیژن جزنی و کتاب شجاع الدین شفا توی آنها بود، بردم داخل، اما یک چمدان ماند پر از فیلم و سی دی، حتی مجموعه آثار دلکش و گوگوش، مامور فرودگاه که مرا می شناخت گفت باید بروی از ارشاد مجوز بیاوری. گفتم می روم و می آورم. فرداش رفتم وزارت ارشاد و آخرین بار یکی دو دقیقه سیف الله را دیدم، رفقای قدیمی. گفتم که ماجرا چیست. نامه ای نوشت که ایشان برای کار شخصی به این فیلمها و سی دی ها نیاز دارند. و فرستاد تا معاونش امضا کند. رویش را بوسیدم و رفتم. دیگر ندیدمش. فردا همه فیلم ها و سی دی ها را گرفتم. مامور گفت: شما برای استفاده شخصی به صدای گوگوش احتیاج داری؟ گفتم: بله برادر، به شما ربطی نداره. واقعا هم به آن برادر ربط نداشت.

سیف الله را دیگر ندیدم، بابک داد برادرش را بیشتر می دیدم، خیلی به هم شبیه نیستند، اگرچه در یک جاهایی مو نمی زنند، ولی هر کدام داستانی دارند. دو سال قبل بود که دوستی گفت: سیف الله بیمارستان است، زنگی بزن. زنگ نزدم. تنبلی یا ملاحظه یا هر چه. یک سال بعد گفت سیف الله شیمی درمانی کرده زنگی بزن. زنگ زدم، زنگ زدم، زنگ زدم، نشد، نشد که بشود. بقدری که صدای آخر را بشنوم. نشد.

دیروز گفتند سیف الله داد مرده است، آنها که دیده بودندش گفتند که سرطان از پایش نینداخته بود. خبر بد از سرطان سخت تر است. سیف الله داد مرده است، رفیق ما و رفیقی که صدها فیلم زیر دستش ساخته شد بی آنکه نامش در تیتراژ فیلمها بماند. نامش برایم همیشه مهم است، سیف الله داد. از آنهایی که در جوانی دلت می خواهد جای او باشی و حسادت می کنی، چقدر می شود یکی را دوست داشت و چقدر می شود ارزش آدمی را دانست. سیف الله داد از آنها بود که آمد و رفت و کارش را کرد.

ابراهیم نبوی
هشتم مرداد 1388

Tuesday, July 28, 2009

تا همین چند روز پیش،مریم رجوی شعار می‌‌داد که مجاهدین خلق به هیچ قیمتی زیر بار زور نمی‌‌روند و اردوگاه اشرف را ترک نمیکنند. امروز پلیس عراق به زور متوسل شد و اقدام به تخریب این پایگاه نموده و خانم رجوی اعلام کرد که آنها حاضرند به ایران برگردند.صرفنظر از شرایطی که منجر به این تصمیم شده است و اینکه این امر تا چه حد قابل اجرا باشد ؛ به منظور جلوگیری از فاجعه بزرگتر نسبت به سرنوشت این چند هزار ایرانی‌ بخت برگشته،چرخش و تغییر موضع رهبری مجاهدین، امری مثبت است.امیدواریم این افراد باقیمانده به هر نحو ممکن قربانی نشوند.برای حمایت از جان این انسانهای بی‌ پناه طبق وظیفهٔ انسانی‌ تلاش کنیم.
سیف اله داد ، مردی که او را از سال ۱۳۵۶ و از دانشگاه شیراز شناختم ...مردی از جنس احمد بورقانی فراهانی . . .
اکنون شاید بیش از هر کس آقای مهاجرانی در غربت در سوگ او اشک میریزد . . . و البته یاران بی‌ شمارش در جای جای این زمین...
به شما نیز از صمیم دل‌ تسلیت می‌‌گویم داور عزیز . . . روحش شاد . یادش و نامش جاودان . . .

Monday, July 27, 2009

EBRAHIM ABDI


همه ما خودمان را چنين متقاعد ميكنيم كه با ازدواج زندگي بهتري خواهيم داشت، وقتي بچه دار شويم بهتر خواهد شد، و با به دنيا آمدن بچه‌هاي بعدي زندگي بهتر....
ولي وقتي مي‌بينيم كودكانمان به توجه مداوم نيازمندند، خسته ميشويم.
بهتر است صبر كنيم تا بزرگتر شوند.
فرزندان ما كه به سن نوجواني ميرسند، باز كلافه ميشويم، چون دايم بايد با آنها سروكله بزنيم. مطمئناً وقتي بزرگتر شوند و به سنين بالاتر برسند، خوشبخت خواهيم شد.
با خود ميگوييم زندگي وقتي بهتر خواهد شد كه :
همسرمان رفتارش را عوض كند،يك ماشين شيكتر داشته باشيم، بچه هايمان ازدواج كنند،
به مرخصي برويم و در نهايت بازنشسته شويم....
حقيقت اين است كه براي خوشبختي، هيچ زماني بهتر از همين الآن وجود ندارد.
اگر الآن نه، پس كي؟ زندگي همواره پر از چالش است..
بهتر اين است كه اين واقعيت را بپذيريم و تصميم بگيريم كه با وجود همه اين مسائل، شاد و خوشبخت زندگي كنيم.
خيالمان ميرسد كه زندگي، همان زندگي دلخواه، موقعي شروع ميشود كه موانعي كه سر راهمان هستند ، كنار بروند:
مشكلي كه هم اكنون با آن دست و پنجه نرم ميكنيم، كاري كه بايد تمام كنيم،
زماني كه بايد براي كاري صرف كنيم، بدهي‌هايي كه بايد پرداخت كنيم و ...
بعد از آن زندگي ما، زيبا و لذت بخش خواهد بود!
بعد از آنكه همه اينها را تجربه كرديم، تازه مي فهميم كه زندگي، همين چيزهايي است كه ما آنها را موانع مي‌شناسيم.
اين بصيرت به ما ياري ميدهد تا دريابيم كه جاده‌اي بسوي خوشبختي وجود ندارد.
خوشبختي، خودٍ همين جاده است.. پس بياييد از هر لحظه لذت ببريم..
براي آغاز يك زندگي شاد و سعادتمند لازم نيست كه در انتظار بنشينيم:
در انتظار فارغ التحصيلي، بازگشت به دانشگاه، كاهش وزن ، افزايش وزن، شروع به كار، ازدواج، شروع تعطيلات، صبح جمعه، در انتظار دريافت وام جديد، خريد يك ماشين نو، باز پرداخت قسطها، بهار و تابستان و پاييز و زمستان، اول برج، پخش فيلم مورد نظرمان از تلويزيون، مردن، تولد مجدد و...
خوشبختي يك سفر است، نه يك مقصد.. هيچ زماني بهتر از همين لحظه براي شاد بودن وجود ندارد.
زندگي كنيد و از حال لذت ببريد.. اكنون فكر كنيد و سعي كنيد به سؤالات زير پاسخ دهيد:
1. پنج نفر از ثروتمندترين مردم جهان را نام ببريد.
2. برنده‌هاي پنج جام جهاني آخر را نام ببريد.
3. آخرين ده نفري كه جايزه نوبل را بردند چه كساني هستند؟
4. آخرين ده بازيگر برتر اسكار را نام ببريد.
نميتوانيد پاسخ دهيد؟ نسبتاً مشكل است، اينطور نيست؟
نگران نباشيد، هيچ كس اين اسامي را به خاطر نمي آورد.
روزهاي تشويق به پايان ميرسد!
نشانهاي افتخار خاك مي گيرند!
برندگان به زودي فراموش ميشوند!
اكنون به اين سؤالها پاسخ دهيد:
1. نام سه معلم خود را كه در تربيت شما مؤثر بوده‌اند ، بگوييد.
2.. سه نفر از دوستان خود را كه در مواقع نياز به شما كمك كردند، نام ببريد.
3. افرادي كه با مهربانيهايشان احساس گرم زندگي را به شما بخشيده‌اند، به ياد بياوريد.
4. پنج نفر را كه از هم صحبتي با آنها لذت ميبريد، نام ببريد. حالا ساده تر شد، اينطور نيست؟
افرادي كه به زندگي شما معني بخشيده‌اند، ارتباطي با "ترين‌ها" ندارند،ثروت بيشتري ندارند، بهترين جوايز را نبرده‌اند، ....
آنها كساني هستند كه به فكر شما هستند، مراقب شما هستند، همانهايي كه در همه شرايط، كنار شما ميمانند ...
كمي بيانديشيد. زندگي خيلي كوتاه است. و شما در كدام ليست قرار داريد؟ نميدانيد؟
اجازه دهيد كمكتان كنم.
شما در زمره مشهورترين نيستيد...،
شما از جمله كساني هستيد كه براي درميان گذاشتن اين پيام در خاطرمن بوديد

Sunday, July 26, 2009

دوشنبه ۵ مرداد ۱۳۸۸
آنچه به ما مربوط می شود!
مليحه محمدي
از معادله پیچیده ای که امروز در لایه های بالای حکومت جریان دارد، بخشی که به ما به مثابه اپوزیسیون یا حتا مردم مربوط می شود، کدام است؟ برای رسیدن به پاسخی که نمی گویم درست، اما در جهت چنین پرسشی باشد، لازم است که قبل از هر چیز بتوانیم صورت معادله را با هر چند مجهولی که در آن است تعیین کنیم.
برای نوشتن صورت چنین معادله ای در نگاه رودرو با صحنه آنچه که حداقل در ظاهر واقعیت دارد این است که احمدی نژاد بیشترین تلاش را برای ماندن بر تصمیم خود که می دانست مخالفان نیرومندی دارد، انجام داد و کم ترین توجه ممکن را به ولایت فقیه و در واقع حکم حکومتی! تا جایی که سرانجام نامه رهبری به احمدی نژاد در مورد ضرورت عزل مشایی منتشر شد در حالیکه تاریخ شش روز پیش را داشت. تقویم می گفت که فردای روزی که احمدی نژاد نامه رهبری را گرفته، آقای مشایی در سایت شخصی خود خبر استعفای خود از سمت معاونت را تکذیب کرده و شرحی را آنجا نهده است که می گفته: مخالفت با مشایی بخاطر ترس از ریاست جمهوری او در دوره یازدهم است! و سه روز بعد از فرمان در سی و یکم خرداد احمدی نژاد در مراسم تودیع مشایی از سرپرستی سازمان گردشگری که در واقع ارتقای او به سمت معاون اولی بود، ضمن تعریف و تمجید فراوان از مشایی گفته است : " یکی از افتخارات من در زندگی و یکی از نعمت هایی که خدا به من داده آشنایی با این برادر پاک اسفندیار رحیم مشایی است" و عصر همان روز در جلسه هیئت دولت پس از آنکه اکثریت وزیران در حضور مشائی به صدور حکم معاون اولی برای اوانتقاد کردند، احمدی نژاد تنفسی چند دقیقه ای اعلام می کند و پس از پایان تنفس هیئت دولت متوجه می شود که رئیس جمهور جلسه دولت را ترک و ریاست جلسه را طبق قانون به معاون اول خود سپرده است و چه پاسخی دندان شکن تر از این؟
پاسخ احمدی نژاد به رهبری فردای انتشار عمومی نامه ای با ادبیات خشک و رسمی و آشکارا از سر رنجیدگی بود. این نامه هیچ شباهتی به نامه هایی که وی به مناسبت های دیگر به ولی فقیه، یا به نامه هایی که با تحسین و ستایش برای مشایی نوشته ندارد، به صراحت آورده که در پاسخ نامه بیست و هفتم خرداد رهبری که از رئیس جمهور لغو انتصاب او را خواسته است، پس از پنج روز آنچه که اتفاق افتاده نه اقدام احمدی نژاد به اجرای حکم که کناره گیری شخص مشایی بوده است. نامه سرد و خشک و تنها عطف به قانون است و گرمای مودت و موانست می ماند برای نامه ای که به مشایی نوشته می شود و حاکی از تأسف شدید رئیس جمهور است از الزام به پذیرش استعفای وی، و البته پس از چند ساعتی حکم جدیدی و در مقام و منسبی که می رساند " حقه مهر بر آن مهر و نشان است که بود". آنچه که در نگاه اول در این فضا قابل رویت است به نظر من دقیق ترین بخش مسئله است؛ یعنی تلاش احمدی نژاد برای حفظ مشایی جدی تر از التزام او به اطاعت از رهبری بوده است و فکر می کنم که رهبری بیشتر از جهت آرام کردن فضا و کاهش مخالفت ها با احمدی نژاد است که چنین حکمی را صادر کرده است و البته که انتظار نداشته است یک هفته بی اثر بماند و واقعیت این است که در تاریخ جمهوری اسلامی و حتا در تاریخ ولایت آقای خامنه ای تا کنون مقاومتی چنین اشکار از خواست و مصلحت رهبری آنهم در جایگاه بالاترین مقام مملکتی صورت نگرفته است.
قطعاً سوالات، یا بهتر بگویم ابهامات ِ بیشماری از این کشمکش چند روزه، در ذهن هر یک از ما بسته به منظر و دریچه ای که از آن نگاه می کنیم، نشسته است. پاسخ هایی هم بسته به نگاه و خواست و گاه آرزوهای ما برای آن ارائه شده است پاسخ هایی از قبیل اینکه، اینها همه نمایش و بازی است برای بر گرفتن حواس و توجه مردم از مقاومت و مبارزه با احمدی نژاد و دولت کودتایی اش، یا اینکه، حضرات در جستجوی کلاهی شرعی برای برکناری یا حتا به استعفا رساندن احمدی نژاد و داستان هایی هم البته بوده و هست که ارتباط های تلخ و شیرینی با صهیونیسم و حضور و نفوذش در بالاترین رده های مملکتی را نقل می کند.
اینها همه پاسخ های بسیار بزرگ و خطیری هستند برای یکی دو سوال خیلی عمده اما من ذهنم را همچنان مصروف آن پرسش بالایی می کنم: از این میان "آنچه به ما مربوط می شود! "
اینجا ناگزیر از طرح مطلبی هستم که من در بیان آن همیشه تنها هستم و مورد ایراد نزدیکترین همفکرانم اما باز همینجا به گمانم به جدیت بروز می یابد و آن اینکه تمام قدرت در دست رهبری و ناشی از او نیست! بلکه او کانالی برای اعمال برآمد قدرت های موجود در صحنه سیاست و اقتصاد و فرهنگ ایران است و اساساً قدرت سیاسی بیش از هر مقوله دیگری پایه های مادی و زمینی دارد؛ هر چقدر که در قانون اساسی کشوری منبعش اسمانی ذکر شده باشد! این هم که قدرتمندان با اشاره به آسمان در صدد حفظ و بسط قدرت خود بوده و هستند حدیثی مربوط به امروز و دیروز نیست اما برگ برگ تاریخ شهادت داده است که آنها قدرت به دست آمده از زمین و مردمان زمانه را خرج و لباس آسمانی به تنش می کنند.
پایه های واقعی قدرت هنگامی که مورد تهدید قرار بگیرند، احکام آسمانی فقط می توانند حادثه در حال وقوع را شدت و سرعت ببخشند حتا اگر انقلاب ایران باشد...
جنگ قدرت را در تمامی دوران جمهوری اسلامی دیده ایم. از فردای تشکیل جمهوری اسلامی و هر از گاه نیز قربانیانی در بالاترین سطوح تشکیل دهنده آن که برخی از مال و منصب و برخی از جان، بهای پای نهادن در آن عرصه را پرداختند. برخی قدرت را برای خود و بیرون از حیطه ای که به رهبر قدرت و اختیار می بخشد خواسته اند. جریان قطب زاده ها از این گروه بوده اند... بازرگان و جریانش برای تحقق ایده های خود ناگزیر بود با ساختار قدرت زورآزمایی کند. کرد و شکست خورد. منتظری نمونه والایی از درگیری با قدرت مسلط بود برای حفظ ایده آل ها و آرمان ها.
باری در این مقوله نمی خواهم پاگیر بشوم مهمترین فکرم این است که، امروز بازی بسیار بزرگ است اما برای حکومت! و اساساً پیش آمدن و آشکار شدن این تضادها و تفاوت ها که بسیاری شان برای عامه مردم پنهان بود، بزرگترین کیفیتی که ایجاد کرده است، متأسفانه یا خوشبختانه کاستن از مشارکت مردم در بازی بزرگ و ورود بزرگان به بازی است. در چنین شرایطی مردم هنوز تازه برخاسته، به شدت تقلا کرده و زخم خورده، مردمی که رهبری خود را روزانه باید تقویت کنند، بسیار باید محتاط باشند.
پیش از این نیز همینجا نوشته ام که طولانی شدن پروسه مقاومت و مبارزه مردم فقط به زیان اقتدارگرایان و حکومتی است که باید در آماده باش دائم زیست کند و مردم طی روندی بطئی و سنجیده، هم زندگی می کنند و هم به خواست ها و هدف ها و شیوه های مبارزه مدنی خود عمق و غنا می بخشند.
دوشنبه ۵ مرداد ۱۳۸۸
خامنه ای و احمدی نژاد: جنایت علیه بشریت
با این رژیم چه باید کرد؟
اکبر گنجی

1- حمله ی نظامی و تحریم اقتصادی
من همیشه گفته و نوشته ام که مخالف حمله ی نظامی به ایران هستم. هیچ کشوری، به هیچ بهانه و دلیلی مجاز به حمله ی نظامی به ایران نیست. همچنین گفته و نوشته ام با هرگونه تحریمی که موجب افزایش درد و رنج مردم ایران شود،مخالف هستم. تاحدی که من می فهمم، تحریم اقتصادی موجب افزایش درد و رنج مردم می شود و می تواند به مرگ هزاران نفر منتهی گردد. همیشه، و اکنون بیشتر، با این پرسش مواجه بوده ام که اگر دولت های غربی نه ایران را مورد حمله ی نظامی قرار دهند، و نه مشمول تحریم اقتصادی کنند، پس چگونه می توانند به مردم ایران یاری رسانند؟
تجربه تحریم اقتصادی ده ساله ی عراق نشان می دهد که تحریم اقتصادی صدمه ی چندانی به دولت صدام حسین وارد نیاورد، اما دهها هزار تن از مردم عراق در اثر تحریم اقتصادی جان باختند و همبستگی اجتماعی مردم آن کشوراز بین رفت. رژیم صدام حسین از طریق حمله ی نظامی یی که ساختارهای زیربنایی آن کشور را تقریباً نابود کرد، سرنگون شد، نه تحریم اقتصادی. بدینترتیب، اگر هدف اصلی مدافعان تحریم اقتصادی ایران سرنگونی رژیم سلطانی باشد، مدافعان چاره ای جز آن ندارند که به نوعی از حمله ی نظامی هم دفاع کنند. یعنی امری که به نحو جبران ناپذیری زیر ساخت کشور را هدف قرار می دهند و پذیرفته نیست. به نظر من، گذار ایران به دموکراسی، وظیفه ی ایرانیان است، نه آنکه یک دولت خارجی از طریق حمله ی نظامی به ایران، و نابودی همه ی تأسیسات زیربنایی کشور، رژیم را سرنگون سازد.
تا حدی که من می دانم، هیچ یک از مدافعان حمله ی نظامی و تحریم اقتصادی،تاکنون دلائل مدعای خود را مکتوب نکرده اند تا بتوان با آنان وارد گفت و گوی ناقدانه شد. دو گروه بد نام طرفدار تحریم اقتصادی و حمله ی نظامی، که فقط طرفداران اندکی در خارج از کشور دارند، تنها کارشان این بوده و هست که مخالفان حمله ی نظامی و تحریم اقتصادی را عاملان رژیم ایران معرفی کنند. خارج از این دو گروه، اگر کسی معتقد به تحریم اقتصادی و حمله ی نظامی باشد،نظر خود را مکتوب نکرده است. همین واقعیت نشان می دهد که این رویکرد، رویکرد قابل دفاعی نیست.

2- تشویق جامعه ی جهانی به عدم هر گونه واکنش نسبت به رژیم ایران
به نظر برخی از ایرانیان و رسانه ها ی غربی، اگر مدعای ما تا نهایت منطقی اش پی گرفته شود،تنها نتیجه ی آن، دعوت جامعه ی جهانی به سازش همه جانبه با دولت ایران است. اما به گمان من، این استنتاج عقیم است.می توان با حمله ی نظامی و تحریم اقتصادی مخالفت کرد و در عین حال جامعه ی بین الملل را مسئول به شمار آورد و انتظار داشت تا در جهت تأمین منافع ایران با مردم همراهی کنند.
نظام سلطانی ایران طی سه دهه ی گذشته جنایات سازمان یافته ی بسیاری صورت داده است: قتل عام چندین هزار زندانی سیاسی در تابستان 1367 ، ترور دهها دگراندیش در داخل و خارج از ایران، حمله به کوی دانشگاه تهران در سال 1378 ، به گلوله بستن مردم معترض به تلقب انتخاباتی و کشتن دهها تن از آنها، برخی از مصادیق مدعای ماست.
با اینکه چهار سال از ریاست جمهوری محمود احمدی نژاد نمی گذرد،بر همگان باید روشن شده باشد که دولت او دولت جنایت کاران است. مصطفی پور محمدی(وزیر کشور اول او) و محسنی اژه ای(وزیر اطلاعات او) در قتل عام زندانیان در تابستان 1367 و ترور دگراندیشان در داخل و خارج مشارکت مستقیم داشته اند[بخشی از تاریخ مستند این وقایع را می توان در کتاب خاطرات آیت الله منتظری پیدا کرد]. غلامحسین الهام سخنگو و وزیر دادگستری دولت احمدی نژاد، همان "غلامحسین عصا به دست" دادستانی دادگاه انقلاب در دهه ی 60 است. نقش مستیقم او در سرکوب های دهه ی 60 به قدری بود که وی مجبور شد نام خانوادگی اش را از عصا به دست به الهام تغییر دهد. همه ی بازداشت های اخیر و کشتن بازداشت شدگان در زیر شکنجه ها، کار حفاظت اطلاعات سپاه و وزارت اطلاعات دولت احمدی نژاد است. خانواده هایی که به دنبال فرزندان مفقود شده ی خود می گردند،پس از هفته ها جست و جو، جنازه ی فرزند به شهادت رسیده شان را تحویل می گیرند. بر خلاف رژیم شاه که اجازه می داد مردم برای شهدای خود مراسم سوم، هفتم و چهلم برگزار کنند، رژیم سلطانی ایران این امکان را از خانواده ها سلب کرده است. علی خامنه ای، مسئول مستقیم همه ی این اعمال است. ولی خامنه ای در این جنایات تنها نیست. به غیر از دلارهای نفتی، نیروهای نظامی- شبه نظامی و امنیتی مهمترین تکیه گاه سلطان اند.

3- حقوق بشر و پیگرد کیفری جنایت کاران
حقوق>بشر امری جهانشمول است. دولت ایران نه تنها عضو سازمان ملل متحد است، بلکه امضا کننده ی اعلامیه ی جهانی حقوق بشر است. هر دولتی نه تنها موظف به اجرای اصول این اعلامیه است، بلکه موظف به محکوم کردن نقض حقوق بشر و دفاع اخلاقی- معنوی از ستم دیدگان است. هیچ دولتی مجاز نیست تا با ناقضان حقوق بشر همکاری کند. اعتراض به نقض سیستماتیک و گسترده ی حقوق بشر،دخالت در امور داخلی هیچ کشوری نیست. کما اینکه دولت و مردم ایران به نقض سیستماتیک و گسترده ی حقوق اساسی مردم فلسطین به درستی اعتراض می کنند و از حقوق مردم ستم دیده ی فلسطین دفاع می کنند. جیمی کارتر، رئیس جمهور اسبق آمریکا، به درستی گفته است، دولت اسرائیل آپارتاید عظیمی بر مرم فلسطین حاکم کرده است. سیاه پوستان آمریکا، با تمامی حقوقی که کسب کرده اند، هنوز هم از تبعض رنج می برند. اعتراض به رفتار تبعیض آمیز دولت آمریکا در این خصوص، به هیچ وجه دخالت در امور داخلی این کشور به شمار نمی رود.
رژیم سلطانی حاکم بر ایران، به طور سازمان یافته حقوق اساسی مردم ایران را نقض کرده و رفتارهایش با مردم ، مصداق "جنایت علیه بشریت" است. من نه تنها موافق تحریم هوشمند سیاسی علیه رژیم هستم، بلکه معتقدم از طریق فعالیت جمعی باید شورای امنیت سازمان ملل را مجبور سازیم تا پرونده ی زمامداران کشور را به عنوان جنایت علیه بشریت به دادگاه بین المللی کیفری بسپارد.
اگر چه علی خامنه ای از کشور خارج نمی شود، اما محمود احمدی نژاد و اعضای کابینه اش، یعنی مجریان جنایات رژیم، دائماً به کشورهای مختلف سفر می کنند. ما می توانیم و باید جامعه ی جهانی را قانع سازیم تا به محض خروج احمدی نژاد از کشور، وی را به اتهام جنایت علیه بشریت بازداشت کنند. از همین امروز باید این فعالیت در دستور کار جمعی قرار گیرد. این تحریم و محاکمه نه تنها موجب افزایش درد و رنج مردم ایران نمی شود، بلکه امید به عدالت و آزدای و دموکراسی را در مردم ایران افزایش می دهد. این کاری است که بیشترین صدمه را بر رژیم سلطانی وارد خواهد آورد.

4- مسأله و مشکل روسیه و چین
دولت مافیایی پوتین و دولت کمونیستی چین، نه تنها نیروهای سرکوبگر ایران را آموزش داده و مسلح به تجهیزات سرکوب می کنند، بلکه بزرگترین مانع تصویب پیگرد قانونی زمامداران رژیم در شورای امنیت سازمان ملل خواهند بود. این مسأله و مشکل به طرق زیر قابل حل و رفع خواهد شد.
1-4- تحریم کلیه ی کالاهای ساخت روسیه و چین: از امروز به بعد باید خرید تمامی کالاهای ساخت این دو کشور را مورد تحریم تمام عیار قرار دهیم. باید به روسیه و چین بفهمانیم که لغو تحریم کالاهای آنها، تنها و تنها مشروط به تصویب پرونده ی نقض سازمان یافته ی حقوق بشر ایران در شورای امنیت و ارسال آن به دادگاه بین المللی کیفری است.
2-4- تظاهرات مداوم در برابر سفارت خانه های این دو کشور: باید از طریق هماهنگی و ارتباط شبکه ای با کلیه ی ایرانیان در اروپا، آمریکا، کانادا، آسیا و اقیانوسیه،تظاهرات سراسری در برابر سفارت خانه های این دو کشور به راه بیندازیم. روسیه و چین باید بفهمند که تحصن اعتراضی ما تا زمان تصویب قعطنامه در شورای امنیت سازمان ملل، ادامه خواهد داشت.

5- نتیجه
برای رسیدن به این هدف، طی چند روز آینده نامه ای خطاب به شورای امنیت سازمان ملل انتشار خواهد یافت، که همه ی ایرانیان مجاز به امضای آنند. پس از ارسال نامه به شورای امینت،مراحل بعدی طرح به سرعت انجام خواهد گرفت. حدود یک ماه و نیم تا سفر احمدی نژاد به سازمان ملل فاصله داریم. باید کاری کرد که او از کشور خارج نگردد، اما اگر آمد،با همه ی ما و جامعه ی جهانی روبرو خواهد شد که به عنوان جنایت کار با او برخورد خواهند کرد.

NEDA

http://www.paulaslater.com/Slater/Sculptor/WorksInProgress.htm
ایران 24.07.2009
سبز، نماد جنبش ایرانیان جهانگیر می‌شود


Großansicht des Bildes mit der Bildunterschrift: نورپردازی سبز مجسمه داوود در شهر فلورانس به نشانه همبستگی با جنبش سبز ایران
رنگ سبز به عنوان نماد جنبش مدنی ایرانیان، می‌رود تا جنبه‌ای جهانی به خود بگیرد. پس از آویخته شدن پرچم سبز در اتومبیل برخی از سیاستمداران آلمانی، اکنون به دستور شهردار فلورانس بر مجسمه داوید هم پرتو سبز افکنده‌می‌شود.

شهر فلورانس ایتالیا، در هفته‌های گذشته به یکی از مهمترین مراکز اروپائی اعتراض به نقض حقوق بشر در ایران تبدیل شده است. اولین بار، روز هفتم ژوئیه امسال، نمایندگان ایالت توسکانا که فلورانس مرکز آن است، رسما از دولت ایتالیا خواستند که در همدردی با مردم ایران، از به رسمیت شناختن احمدی‌نژاد خودداری کند.
نمایندگان شورای ایالت توسکانا هنگام طرح این درخواست اعلام کرده بودند: دولت ایتالیا تا زمانی که به تخلفات انتخاباتی رسیدگی نشده و دولت به قانون احترام نمی‌گذارد و شهروندان را سرکوب می‌کند، ریاست‌جمهوری احمدی‌نژاد نباید به رسمیت شناخته شود.
سخنرانی شیرین عبادی در کنار مجسمه داوود
دومین اقدام جالب مسئولان شهر فلورانس برای نشان دادن حساسیت خود نسبت به اوضاع ایران، آن بود که جایزه الکساندر لانگر را، در آکادمی هنرهای فلورانس و در کنار مجسمه داوود میکل آنژ به خانم شیرین عبادی دادند. مجسمه داوود در ایتالیا به عنوان سمبل آزادی شناخته می‌شود. جایزه الکساندر لانگر امسال به خانم نرگس محمدی عضو کانون مدافعان حقوق بشر در ایران تعلق گرفت، اما چون وی ممنوع‌‌الخروج بود، شیرین عبادی برنده نوبل صلح آن را تحویل گرفت. خانم عبادی در مراسم اعطای جایزه، در کنار مجسمه داوود سخنرانی کرد. به گفته مقامات ایتالیائی، این نخستین بار بود که شخصیتی در کنار مجسمه داوود سخنرانی می‌کرد. شیرین عبادی، بعدا در این مورد به دویچه وله گفت: «این کار به خاطر اهمیتی که مقامات دولتی فلورانس برای فعالیت‌های آزادی‌خواهانه مردم ایران قائل هستند، صورت گرفت».
نورپردازی سبز مجسمه داوود
به عنوان سومین اقدام ابتکاری، اکنون شهردار فلورانس در پاسخ به درخواست ایرانیان این شهر دستور داده است که کپی مجسمه داوود در میدان سینورای فلورانس را به رنگ سبز نورپردازی کنند. مجسمه داوود به این ترتیب از چهارشنبه شب این هفته، در همبستگی با جنبش مدنی مردم ایران، سبز شد و جلوه‌ای استثنائی یافت.
مجسمه داوید یا داوود در سال ۱۵۰۴ میلادی به وسیله میکل‌آنژ نقاش و مجسمه‌ساز برجسته ایتالیائی تکمیل و پرده برداری شد. مجسمه داوید به عنوان شکست دهنده گولیات در عین حال سمبل شهر فلورانس نیز هست. از این مجسمه تا سال ۱۸۷۳ میلادی در فضای باز نگهداری می‌شد و در جریان شورش سال ۱۵۷۱ آسیب دیده بود. اما بعدا به گالری آکادمی هنرهای فلورانس انتقال یافت. در همین حال، از آن کپی تازه‌ای ساخته شد که اکنون در میدان سینورای فلورانس در پرتو نورافکن‌های سبز می‌درخشد و هرشب هزاران گردشگر را به سوی خود جلب می‌کند.

JT/BM
یکشنبه ۴ مرداد ۱۳۸۸
نامه موسوی، خاتمی و کروبی به مراجع تقلید:
مسولان نظام را از بیدادگری بر حذر دارید
بهرام رفیعی

میرحسین موسوی، سیدمحمد خاتمی و مهدی کروبی و دهها چهره اصلاح طلب دیگر در نامه سرگشاده ای به علما و مراجع تقلید شیعه خواستار دخالت آنها برای پایان یافتن شیوه های غیرقانونی و امنیتی در برخورد با معترضان شدند.
چهره های سرشناس اصلاح طلب، در نامه ای که امضای خطاب به علما و مراجع تقلید شیعه نوشته اند: "بازداشت‌های انفرادی و گروهی، از اقشار مختلف اجتماعی از جمله اساتید دانشگاه‌ها، فعالان سیاسی، روزنامه‌نگاران، که بدون صدور مجوزهای قانونی صورت گرفته و همراه با برخوردهای خشونت‌بار و استفاده از شیوه‌های بازجویی که یادآور دوران سیاه ستمشاهی است و بسیاری از امضاکنندگان این نامه در آن زمان خود بارها قربانی آن بوده‌اند، به هیچ روی زیبنده نظام و کشوری که داعیه برپایی قسط و عدل دارد نبوده و نخواهد بود."
در این نامه مراجع تقلید شیعه مورد پرسش قرار گرفته اند که "براستی اعمال شکنجه‌های مکرر در مورد کسانی که زیر لوای اسلام زندگی می‌کنند با توسل به کدام اصل قانونی، شرعی و انسانی توجیه‌پذیر است؟ و چگونه می‌توان با سکوت در قبال این همه خشونت و سبعیت، داد از رحمانی بودن نظامی سرداد که شریعت محمدی را راهنمای خویش قرار داده است."
امضا کنندگان این نامه با اشاره به این که "این روزها دریافت اخبار نگران‌کننده درباره سلامت جسمی و روانی بسیاری از بازداشت‌شدگان، بر دامنه نگرانی‌ها افزوده است" تصریح کرده اند: "اسف‌بارتر اینکه دستگاه‌های امنیتی مصرانه در پی اثبات فرضیه‌های خیال‌پردازانه و سراپا اشتباه خود برای معرفی فعالان بعنوان عوامل وابسته به بیگانه و محرکان انقلاب مخملی هستند و از همین رو به شیوه‌های غیرقانونی، غیراخلاقی و غیرشرعی اعتراف‌گیری توسل جسته‌اند."
سه رهبر اصلاح طلب و سایر امضا کنندگان نامه با اعلام این که "دستگاه‌های ابداع توطئه، اینک کار را بجایی رسانده‌اند که عضویت در ستادهای تبلیغاتی را جرمی نابخشودنی می‌نمایانند" از نقش و تلاش صدا و سیما برای پخش اعترافات تعدادی از بازداشت شدگان نیز انتقاد کرده و نوشته اند "دستگاه‌های تبلیغاتی دولتی و بویژه صدا و سیما نیز در این پروژه شرکت کرده و با پخش اعتراف‌های نمایشی، سعی در اثبات اینگونه اتهامات واهی به حرکتی مردمی دارد که تنها و تنها برای پاسداشت جمهوریت نظام شکل گرفت."
نویسندگان این نامه با تاکید بر مواضع پیشین اصلاح طلبان تاکید کرده اند که "تنها راه برون رفت از این وضعیت، اقدام قاطع و شفاف نسبت به توقف فرایند امنیتی ساختن فضای پس از انتخابات، کوتاه کردن دست عوامل غیرمسئول، آزادی تمامی بازداشت‌شدگان و بازگرداندن روند رسیدگی به اتهامات به مجاری قانونی است."
نویسندگان در پایان تاکید کرده اند: "از شما مراجع عظام تقلید بعنوان مرجع و ملجأ ملت شریف ایران می‌خواهیم که پیامدهای زیانبار اتخاذ شیوه‌های قانون‌گریزانه را به دستگاه‌های ذیربط خاطرنشان ساخته و آنان را نسبت به اشاعة بیدادگری در نظام جمهوری اسلامی برحذر دارید".
یکشنبه ۴ مرداد ۱۳۸۸
احوال محمود عاشق و رحیم معشوق
ابراهيم نبوي
e.nabavi(at)roozonline.com
به دنبال مطرح شدن معاونت اولی رحیم اسفندیار مشائی یار غار و گل بی خار دولت نهم که میراث دولت نهم را خورده و قرار است معاون اول دولت دهم شود، و معلوم شده که یک روابط غیرافلاطونی و شاید هم افلاطونی بین آن رئیس کودتا و این میراث خوار استعمار وجود دارد، یکی از آقایان رابطه بین این دو نفر را به رابطه شمس و مولوی تشبیه کرد. ما هم یکی از اشعار مولوی را تغییرات دادیم، خدا از سر تقصیرات ما بگذرد.
یـار مـرا، غار مـرا، یاور بیکار مـرا
یار تویی، غار تویی، خواجه!(1) نگهدار مرا
آخ تـویی، اوخ تـویی، سارق صاندوخ(2) تویی
صاحب هر بوق توئی، محرم اسـرار(3) مرا
هاله منم، واله منم، رئیس هشت ساله منم
صاحب میراث تویی، افسر و سردار مرا
بهره تویی، سود تـویی، دولت محمود تویی
رابط استاد تویی، وصل به دیدار(4) مرا
ناز تویی، باز تویی، صاحب هر گاز(5) تویی
صاحب باتوم منم، چاقوی(6) بسیار مرا
"کود" دم "تا" ی توئی، جائر و جرار تویی
زور بزن زور بزن، سخت بکن کار( 7) مرا
قطره تویی، پماد تویی، قرص تویی، ضماد تویی
جام بده، زهـر بده، بیش مـیـازار مرا
هم قر و اطوار توئی، هم سبب کار تویی
رقص کنی(8) رقص کنان، قر بده این بار مرا
بابای داماد منم، نوچه استاد منم
باد منم، بید منم، هیچ (9)مپندار مرا
هسته هر بسته منم، در چو توئی دسته منم
دسته به دست گیر و برو، بیش بمفشار مرا
حجرهء بازار منم، منشاء آزار منم
برجی و پاساژ توئی، راه دِه ای یـار مـــرا
باد تویی، رایحه ای، روح توئی
چون گل خرزهره تویی، خدمت بسیار مرا
دوغ منم ماست تویی، طرح هولوکاست(10) تویی
دوست شدی با تل آویو(11)، این همه اسرار مرا
روز تویی، سوز تویی، قوز بالا قوز تویی
آب منم، کوزه منم( 12)، آب ده این یار مرا
دانـه تـویی، دام تـویی، گوهر دردانه تویی
پخـتـه تـویی، خـام تویی، سوخته(13) مگـذار مرا
یک تـن اگـر کـم شودی، توی دلــم غم(14) شودی
فعلا وایستا تو کنار، بازی و بازار مرا
ماه تویی، چاه تویی، آه تویی، کاه تویی
هر چیز با آه(15) تویی، ول بکن این بار مرا
زیر نویس ها:
1) خواجه نگهدار مرا: آقا مواظب باش من رئیس جمهور بشم، بعدا از خجالت تون در می آم.
2) صاندوخ: (جمع- صنادیخ)، نوعی تلفظ خودمانی صندوق های گمشده آرای مردم که چهار مورد آن در یک کتابخانه در شیراز، تعدادی در ستاد نیروی دریایی، و تعدادی در زیر زمین موزه هنرهای معاصر کشف شده است.
3) محرم اسرار: کسی که آدم حرف هایش را به او می زند تا او بعدا آن حرف ها را به مصباح یزدی بزند و الخ.
4) وصل به دیدار: کسی که وقت ملاقات را از آن یکی آقا می گیرد، جور کننده دیدار با انواع مولانا، هوشنگ خان، پیروز خان و سایر خوانین.
5) صاحب هر گاز: در اینجا صاحب گاز دو معنی دارد، یکی محسنی اژه ای است که صاحب گاز اول شناخته شده و دوم هر کس که گاز اشک آور داشته و به مخالفان دولت بزند.
6) چاقو: یک چیز دراز که با آن کودتا می کنند، ولی پس از تشریح جسد، معلوم می شود گلوله خورده است.
7) سخت بکن کار مرا: منظور این است که موقعیت مرا سخت و محکم کن و صبر کن بعدا تو را بیاورم.
8) رقص کنی رقص کنان: اشاره به مراسم استانبول که تا آخرش نشسته بود و انگار هاله نور دیده چشم از خانومه برنمی داشت و حتی پلک هم نمی زد.
9) هیچ مپندار مرا: شاعر دچار واقع گرایی مفرط شده است.
10) طرح هولوکاست: یک طرح که توسط محمد علی رامین و چند مجنون دیگر مطرح شد و باعث شد تعدادی لیلی آواره شوند.
11) تل آویو: مردم کشوری به اسم اسرائیل که شنبه باید جابجا شوند و بروند آلاسکا ولی یکشنبه مردمان خوبی هستند و دوستشان داریم.
12) آب منم، کوزه منم: اشاره به اینکه بذار در کوزه آب شو بخور.
13) سوخته مگذار مرا: با توجه به مسائل پس از انتخابات و شعارهای مردم در پشت بام ها و این جور چیزها محل دقیق سوختگی مشخص نیست. شاید قلبش باشد، ولی اگر قلبی وجود نداشت، احتمالا جای دیگر مطمئنا وجود دارد.
14) توی دلم غم شودی: یعنی ناراحت می شوم و می روم کاراکاس یا جمکران یا هر جایی که عکسم را بگیرند.
15) هر چیز با آه مثل راه، چاه، واه، سیاه، کوفت، درد، زهر مار، قافیه زیاد مهم نیست.
نامه كروبي به وزير اطلاعات؛كاري نكنيد كه مديريت روزهاي قدس ، عاشورا و 22 بهمن برايتان دشوار باشد مهدي كروبي در نامه اي به وزير اطلاعات با استمداد از وي براي آزادي زندانيان ،رئيس جمهور را نامشروع ، رئيس قوه قضائييه را در دوران گذار و رئيس مجلس را آزاد انديشي گرفتار در حصار اصول گرائي خواند.
بسمه تعالي حجت الاسلام‌و‌المسلمين جناب آقاي محسني اژ‌هاي وزير محترم اطلاعات با سلام و تقدير از زحمات شما و همكارانتان و دلسوزان وزارت اطلاعات اين روزها از آنچه كه به ناحق بر مردم فهيم و با شعور ايران گذشت بسيار سخن گفتيم، ولي هنگامي كه در اين ايام به گفت و گو با زجركشيدگان روز‌‌هاي تلخ پس از انتخابات رياست‌جمهوري دهم كه روزهايي را به جرم اعتراض به نتيجه يك انتخابات در زندان گذاراندند نشستم بسيار متاسف شدم از سرنوشتي كه بر جمهوري اسلامي ايران مي‌گذرد. چنين بود كه تصميم بر آن گرفتم تا با نگارش نام‌هاي از سر دلسوزي و دفاع از آرمان‌‌هاي بنيان گذار جمهوري اسلامي ايران و خون پاك شهدا نكاتي را يادآور شوم. اما چرا شما را خطاب نامه دلسوزانه خود قرار دادم شايد بگوييد كه بهتر بود به روساي سه قوه اعتراض و انتقاد خود را بيان مي‌كردم اما براي اين هم توضيحي دارم. اول انكه رياست محترم قوه مجريه را فردي برآمده از راي ملت نمي‌دانم و از انجا كه دولت او را مشروع و قانوني نمي‌خوانم نامه اي هم به او نخواهم نوشت. دوم انكه جناب آقاي آيت الله سيد محمود‌هاشمي شاهرودي رياست محترم قوه قضائيه نيز در پايان دوران مسووليت خود به سر مي‌برد و اين روزها سخت مشغول روند انتقال مديريتي و چه بسا راحت شدن از هم و غم دنياست . سوم آنكه جناب آقاي دكتر علي لاريجاني رياست محترم قوه مقننه نيز در مظان اتهام اصولگراياني است كه او را به جرم آزاد انديشي به نقد مي‌كشند. پس چار‌ه اي نبود جز انكه با شما به عنوان وزير اطلاعات كشور سخن بگويم. از طرفي ديگر، اين را فراموش نمي‌كنم شما يك روحاني هستيد كه سالها در قوه قضاييه حضور داشته و سوابقتان شما را فردي با تكليف و پايبند به اصول اعتقادي، ديني و قانون جمهوري اسلامي ايران معرفي مي‌كند. بنابراين جنابعالي كه خود از دلسوزان نظام هستيد به خوبي به اين امر واقفيد كه حفظ ثبات و امنيت نظام ريشه در تدوين برنامه‌‌هاي اطلاعاتي و امنيتي دارد كه مبتني بر مصلحت عمومي جامعه و جلب رضايت احاد مردم براي حفظ منافع ملي باشد، اما آنچه كه امروز شاهد آن هستيم با سوابقي كه از شما عنوان كردم در تضاد وتناقض است. اينك سيستم اطلاعاتي و امنيتي كشور به غير‌شفاف‌ترين و مخوف‌ترين ابزار براي سركوب مردم تبديل شده است. هرچند كه گلايه چنداني از شما نيست چرا كه دستگاه‌هاي موازي گاه به نام اين وزارت خانه چنين اقداماتي را طراحي مي‌كنند ولي اين جاي بسي تاسف است كه شما به عنوان وزير محترم اطلاعات هر بار نسبت به آن ابراز بي اطلاعي و سلب مسووليت مي‌كنيد و البته در مواردي اظهار داشتيد كه اين اقدامات در حيطه اختيارات شما نبوده است. اينك دستگاه اطلاعات وامنيت با فراموش كردن مصلحت عمومي جامعه چنان عمل مي‌كند كه به سختي مي‌توان از آن دفاع كرد و تنها بايد وجدان بيدار جامعه و شخص جنابعالي را به داوري دعوت كنم. آنچه كه طي ماه‌هاي اخير بر مردم ايران گذشت آيا منطق با قانون و بر مصلحت منافع ملي بود. آيا حوادث اخير تكرار همان ماجراي حمله وحشيانه به كوي دانشگاه و قتل‌‌هاي زنجير‌هاي از جمله كشته شدن آقاي فروهر و همسرش و قتل زهرا كاظمي نبود از آن حيث كه هيچ گاه عاملان آن شناسايي نشدند و حتي پيگيري آن توسط مسوولان به فراموشي سپرده شد؛ اينك به نظر مي‌رسد كه تاريخ در حال تكرار است. هرچند كه اگر عوامل امنيتي و اطلاعاتي در سال‌هاي گذشته جهت حفظ و درك موقعيت نظام اسلامي وحقوق مدني مردم نسبت به شناسايي عوامل ريش‌هاي آن حوادث اقدام ميكردند و ريشه‌‌هاي فساد را مي‌خشكاندند ديگر شاهد تكرار حوادثي مشابه نبوديم. عدم برخورد قاطع وزارت اطلاعات با عاملان حوادثي كه در گذشته روي داد موجب آن شد تا يكسري عوامل خودسر رشد كرده و با خوراندن معجون وحشت و قدرت صرفا صورت مساله را پاك نموده و با استفاده از نجابت و گذشت مردم همه چيز را به فراموشي بسپارند تا اين آتش زير خاكستر و اين ميكروب خطرناك و ضد انساني و اين دمل چركين در وقت مناسب و هرجا كه قدرت ظهور و بروز پيدا مي‌كند بار ديگر جامعه را غافلگير كرده و چهره زشت و كريه خود را براي ايجاد رعب و وحشت و سركوب مردم به نمايش بگذارد. در چنين شرايطي است كه هر حادثه غم انگيزي به مانند حوادث اخير روي دهد كسي مسوول انچه روي داده است نخواهد بود و همه از آن سلب مسووليت مي‌كنند. اين بر عهده وزارت اطلاعات است كه عاملان اين حوادث را شناسايي و معرفي كند نه انكه با نمايش‌هايي خودساخته عاملان حوادث را به منافقين وتروريست‌هايي مجهول الهويه نسبت دهند. چرا هيچ گاه اقداماتي كه از سوي نيرو‌هاي تحت عنوان لباس شخصي‌ها و بسيج انجام مي‌شود مورد بررسي قرار نمي‌گيرد؟ چنين است كه پس از روي دادن حادثه تلخ شهادت دختر بي گناه ندا آقا سلطان محمود احمدي نژاد در مقام رئيس دولت نهم به رياست قوه قضائيه نامه مي‌نوسيد و خواستار شناسايي عاملان قتل وي مي‌شود و يا انكه سرلشكر فيروز آبادي فرمانده كل نيرو‌هاي مسلح طي نگارش نام‌هاي به امام زمان (عج) از كشتار نيرو‌هاي تحت لواي خودش گلايه مي‌كند. اگر چنين باشد كه هرگاه چنين حوادث تلخي روي دهند عامل آن هرگز شناسايي نخواهد شد و عوامل چنين حوادثي آزادانه زندگي كرده و البته تقويت هم مي‌شوند. بنابراين اين وظيفه وزارت اطلاعات است كه عاملان اين حوادث را شناسايي و يا از وقوع آن جلوگيري كند. جناب آقاي محسني اژ‌ه اي متاسفم بگويم كه درد‌ها بيشتر از آن است كه اشاره شد. امروز دستگاه اطلاعاتي و امنيتي به مركزي تبديل شده كه شائبه‌هايي درباره عملكرد آن شكل مي‌گيرد. گاه احساس مي‌شود كه مهم ترين دستگاه اطلاعاتي كشور آنچنان كه بايد به رسالت خود عمل نمي‌كند و تمام توان خود را مصروف تنش‌‌هاي سياسي فعلي كرده است؛ گويا تنها ماموريت اين وزارتخانه اين است كه در عرصه انتخاباتي تمام همت خود را براي حفاظت از يك فرد و حذف ديگران به كار بندد بي انكه پاسخگوي حوادثي كه روي داده است باشد و در جهت احقاق حقوق تضييع شده مردم حركت كند. وااسفا كه امروز دستگاه‌هاي موازي اطلاعات به بهانه عمل به رسالت دفاع از امنيت و ثبات نظام اقداماتي را انجام مي‌دهند كه دل هر انساني را به درد مي‌آورد و جاي تعجب است كه مسوولان اطلاعاتي كشور از آن بي‌خبر هستند و يا حساسيتي بدان نشان نمي‌دهند! امروز جوانان اين مرز و بوم را تحت عنوان نيروي امنيتي و اطلاعاتي كتك مي‌زنند و در بازداشت گاه‌هاي غيرقانوني نگهداري مي‌كنند و بدترين شكنجه‌ها روحي و رواني و رفتار‌هاي خشن را با آنها انجام مي‌دهند بي انكه پاسخگوي انچه تحت لواي نظام جمهوري اسلامي مي‌كنند باشند. اينك كار به جايي رسيده است كه كساني كه در زندان اوين به سر مي‌برند اين شانس حضور خود در اوين و گرفتار نشدن در بازداشتگاه‌هاي غير‌قانوني را رحمت خداوند مي‌نامند.
جناب آقاي محسني اژ‌هاي آيا اين است رسالت امنيتي شما، كه جوانان بي گناه ايراني را تنها به جرم اعتراض به انتخاباتي كه نتيجه‌اش را قانوني و مشروع نمي‌دانند تحت عنوان نيروي امنيتي و اطلاعاتي در خيابان‌ها كتك زده و آغشته به خون به زندان‌ها منتقل كنند و ماهها بلاتكليفي را به آنان تحميل كرده و خانواده‌هايي را نگران سازنند. آيا اين است رافت اسلامي كه دختران و پسران ما را در زندان‌ها به قتل برسانند و آن گاه از ارتكاب چنين جرمي سلب مسووليت كنند و آن گاه به مظلوم نمايي در دفاع از نيرو‌هاي خودسر و غير مسوول تحت لواي خود بپردازنند. آيا شما تاكنون به پشت در‌هاي زندان اوين و دادسراي انقلاب رفته‌ايد تا شاهد چشم‌‌هاي اشك بار مادران و پدران و يا همسران و فرزنداني باشيد كه به دنبال كسب حتي كوچكترين خبري از زنده بودن عزيزانشان هستند؟ شما لحظ‌هاي خود را جاي آن پدران و مادران نگراني بگذاريد كه اينك بيش از يكماه است كه از فرزندان و يا همسران خود بي خبر هستند و آنگاه ماموران زندان اوين و دادسراي به جاي ياري رساندن به آنها براي رفع نگراني‌شان با پرخاشگري با آنان برخورد كرده و پراكنده‌شان مي‌كنند. تازه اين انچه است كه پشت در‌هاي اوين مي‌گذرد و وا اسفا كه بسياري از خانواده‌ها حتي نمي‌دانند كه فرزندان و يا همسرانشان در كجاي اين شهر نگهداري مي‌شوند و جاي تاسف است كه امروز حتي مرجعي را نمي‌شناسند كه بدان شكايت ببرند. چرا كه قوه قضائيه سلب مسووليت مي‌كند و وزارت اطلاعات هم پاسخگو نيست. آيا شما به عنوان وزير اطلاعات از سرنوشت كساني كه مفقود شده‌اند و يا در زندان‌‌هاي غير رسمي كهريزك، شور آباد و سوله‌‌هاي اطراف شهر تهران نگهداري مي‌شوند خبر داريد؟ (به نقل از منابع موثق) آيا تاكنون بر رفتار‌هاي غير متعارف نيرو‌هاي نظامي و شبه‌نظامي با بازداشت شدگان قبل از انكه به زندان‌ها تحويل داده شوند نظارتي شده است؟ شما به عنوان وزير اطلاعات وجدان بيدار خود را به داوري دعوت كنيد و بگوييد كه آيا گلوله گشودن به مردمي كه اعتراضاتي ارام را برگزار كردند و بازداشت‌‌هاي گسترده انان، امري منطقي است. آيا شما از اين رفتارها بي‌خبريد و يا اينكه شما هم به مانند ديگران مصلحت را بر پاسخگويي نمي‌دانيد؟ اين روزها اخبار ناگواري از تعداد كشته شدگان حوادث اخير به گوش مي‌رسد، ‌كساني كه هنوز خانواده‌هايشان از سرنوشتشان بي خبر هستند هرچند كه هيچ گاه از سوي مسوولان مربوطه آمار واقعي كشته شدگان حوادث اخير منتشر نشده است، ولي آيا شما نيز به عنوان وزير اطلاعات آمار دقيقي از كساني كه مفقود شده و كشته شده‌اند در اختيار نداريد؟ به نظر مي‌رسد كه مسوولان مي‌خواهند همواره به كتمان آمار واقعي كشته شدگان حوادث اخير بپردازنند ولي در هر صورت حداقل اجساد آنها را به خانواده‌هايشان تحويل دهيد. من متاسفم باز بگويم از آنچه طي ماه‌هاي اخير بر مردم آگاه و فهيم ايران گذشت. اينك آنچه بر مردم ايران به ويژه زنان مي‌گذرد بسيار تاسف بار است، چنانچه همه شاهد آن بودند كه چگونه با باتوم به زنان حمله كرده و آنها را كتك زده و يا به داخل جوي‌ها پرت مي‌كنند، و وا اسفا كه اين غم‌‌انگيز تر از آنچه است كه جنايتكاران صهيونيست با مردم مظلوم فلسطين انجام مي‌دهند چرا كه بنابر انچه كه در رسانه‌ها مشاهده مي‌كنيم حداقل صهيونيست‌‌هاي غاصب در برخورد با زنان ملاحظاتي دارند و اين هم به علت انعكاس بيروني رفتاشان است ولي متاسفانه ماموران جمهوري اسلامي ايران زنان را در مقابل چشم ديگران كتك مي‌زنند و گويي خود را نائبان بر حق خدا مي‌دانند كه گناهكاري را مجازات مي‌كنند واز انعكاس رفتارشان در دنيا و تاثيرش بر افكار عمومي جهاني ابايي ندارند. شما در جايگاه مهم ترين وزير دولت هستيد و بايد پاسخگوي آنچه به ناحق بر مردم گذشت باشيد ولي متاسفم از اينكه هيچ گونه مركزي از سوي نهاد‌هاي امنيتي و اطلاعاتي پاسخگوي مردم نيست و اين همان رفتاري است كه از سوي قوه قضائيه نيز شاهد آن هستيم. شما بايد بدانيد كه امروز اكثريت جامعه ما از اقشار تحصيل كرده هستند كه با حقوق شرعي، قانوني و مدني خود آشنا مي‌باشند و همين حقوقشان را بدون كم و كاست مطالبه مي‌كنند. بنابراين من از شما به عنوان فردي كه داراي سوابق مديرتي خوبي هستيد واينك نيز مسووليتي در اين دولت داريد سوال مي‌كنم كه آيا مركز و ستادي براي هماهنگي اقدامات موازي و گوناگون دستگاه قضايي و وزارت اطلاعات و اطلاعات سپاه جهت پاسخگويي به مردم وجود دارد تا خانواده‌‌هاي بازداشت شدگان و آسيب ديدگان حوادث اخير براي احقاق حقوق خود بدانجا مراجعه كنند؟ آيا آنچه امروز در برخورد با اعتراض‌‌هاي آرام مردم و شهروندان انجام مي‌شود از برخورد‌هاي خياباني تا بازداشت‌‌هاي غير قانوني و يا بازجويي‌‌هاي قرون وسطايي و اعترافاتي كه گرفته مي‌شود منطبق با قوانين اسلامي و جاري كشور و قواعد دموكراسي و فرهنگ حاكم بردنياي امروز است؟ من از شما مي‌پرسم كه آيا زندان در جمهوري اسلامي ايران تعريف مشخصي دارد و يا اينكه مي‌توان مردم را در مسجد، مدرسه و زير زمين ادارات و وزارت خانه‌ها بدون انكه خانواده‌هايشان و وكلاي مدافع و حتي دستگاه قضايي در جريان باشند روزها نگه داشت و شكنجه روحي كرد؟ آيا به نظر جنابعالي با اين گونه برخورد‌هاي خشن و سركوب مردم مي‌توانيم جوابگوي حق و مطالبات مردم خودمان و چامعه جهاني باشيم؟ ايا شما به عنوان وزير محترم اطلاعات به واقع از پشت پرده نيرو‌هاي لباس شخصي كه آزادانه از هيچ كوششي جهت سركوب مردم دريغ ندارند و روز به روز گستاخانه تر با مردم برخورد مي‌كنند خبر نداريد؟
جناب آقاي محسني اژ‌ه اي به نظر مي‌رسد كه بار سنگين اين مسووليت بر دوش شماست كه در اين مقطع تاريخي پشت پرده اين باند‌‌هاي قدرت كه اعتقادي به جمهوريت نظام را ندارند برملا كنيد و تخم فتنه را بخشكانيد تا چنانچه وزير كابينه بعدي نبوديد با خاطر‌هاي خوش در اذهان مردم از اين وزارت خانه نقل مكان كنيد. هيچ گاه فراموش نكيند كه ايران امروز با ايران قبل از پيروزي انقلاب اسلامي تفاوت‌‌هاي بسياري دارد. شما كه بايد بهتر بدانيد ما در عصر ارتباطات قرار داريم و كوچكترين رفتار دروني ما انعكاس بيرونيدارد. بنابراين بدانيد كه ديگر سر در زير برف كردن نتيج‌هاي را تغيير نمي‌دهد زيرا امروز مردم آگاه و هوشيار هستند و دنيا نيز چشم به ايران دوخته است. پس چرا بايد بهان‌هاي به دست دشمان بدهيم و يا كاري كنيم كه مردم از نظام جمهوري اسلامي ايران سر برگردانند. در آخر مي‌گويم از ما كه گذشت اما خوب مي‌دانيد كه ما به اسلام، ايران، ميراث گرانقدر امام (ره) و مردم كشور عشق مي‌ورزيم ولي شما براي انكه پاسخي براي وجدانتان، مردم، تاريخ و در قيامت داشته باشيد مسوولان و قدرت‌‌هاي بالاتر را از شرايطي كه امروز بر كشور حاكم شده است آگاه كنيد. از سويي ديگر اين امري شايسته است كه براي فع هر‌گونه شائب‌هاي به شفاف سازي بپردازيد. هم خانواده‌هايي را از نگراني در آوريد و هم با توجه به انكه به مسائل پشت پرده دسترسي داريد و از شرايط شكننده كشور مطلع هستيد و امكان كالبدشكافي امور كشور در داخل و خارج برايتان مهيا است مردم را نيز در جريان واقعيت‌ها قرار دهيد و البته دنبال راه چار‌هاي براي خروج از بحران كنوني باشيد و الا مديريت روز‌هاي سخت رمضان، قدس، محرم و عاشورا و 22 بهمن برايتان دشوار خواهد بود. نامه‌ام را با بياناتي از حضرت فاطمه زهرا (س) به پايان مي‌رسانم. آن حضرت در خبط‌هاي فرمودند: «نخواستيم ولي بدانيد كه پشت شتر خلافت زخم و بار آن كج است و اين بار با اين حال به منزل نمي‌رسد.» مهدي كروبي 2/5/1388
یکشنبه ۴ مرداد ۱۳۸۸
مصاحبه ایل مانیفستو با ابراهیم نبوي
خودکشی سیاسی آیت الله خامنه اي

جولیانو باتیستون

قلم گزنده ابراهیم نبوي نویسنده و طنز نویس ایراني باعث شد تا بیشتر از نویسندگان دیگر در ایران تحت خفقان قرار بگیرد. او دوبار به زندان رفته است و در حال حاضر به عنوان پناهنده سیاسي در کشور بلژیک زندگي مي کند. اخیرا کتاب "کوتوله ها و دراز ها، پارادوکس ها و سوئ تفاهم ها" توسط ناشر ایتالیایي، اسپیراللي، به زبان ایتالیایی منتشر شده است.

چند سالي است که در بلژیک زندگي مي کنید. مي توانید دلایلي را که بموجب آن ایران را ترک کردید، براي ما بگویید؟

من شش سال است که در بلژیک زندگي مي کنم. بعد از دو بار زندان رفتن تهدید شدم که باید با نیروهاي اطلاعاتي همکاري کنم وگرنه بازهم زنداني خواهم شد. براي اینکه این کار را نکنم، از ایران رفتم. درحقیقت من فقط از لحاظ جغرافیایي در بلژیک زندگي مي کنم، اما زبان و ذهنم در ایران است. در این سال ها، هر روز بیش از ده ساعت خبرهاي ایران را مي خوانم و دوهزار کلمه به فارسي مي نویسم،بیش از بیست کتاب و در حدود دوهزار مقاله نوشته ام.دراین سال ها ایران تغییر کرده است: چهار سال مصیبت احمدي نژاد و بعد سکوت مطلق و بعد یک انفجار سبز زیبا. ایرانیان در این سال ها آگاه تر شده اند، انگار در این چهار داشتند فکر مي کردند که چطور کلک احمدي نژاد را بکنند.

در ماه ژوئیه سال 2008، در جریان فستیوالي که برگزار کننده آن ناشر ایتالیایي اسپیرالي بود، گفتید:« در فستیوال بعدي که شش ماه دیگر برگزار مي شود، بوش رفته است و به احتمال خیلي زیاد احمدي نژاد هم...».اما امروز احمدي نژاد هنوز رئیس جمهور است. این "طول عمر" او از کجاست؟

اگر به پیش بیني من دقت کرده باشید، مي بینید که من اشتباه نکرده ام: بوش دیگر رئیس جمهور آمریکا نیست و احمدي نژاد هم به سوراخي گریخته است و مي ترس از آن بیرون بیاید، او براي اینکه دوباره انتخاب شود، بیش از صد نفر را بازداشت کرده است و بیش از 50 نفر را کشته است، کودتا کرده است و راي هاي متعلق به موسوي را دزدیده است. در این انتخابات آن کس که انتخاب کرد مردم ایران نبودند بلکه آیت الله خامنه اي بود. او با این کارش بزرگترین اشتباه زندگي طولاني اش را مرتکب شد. او با انتخاب احمدي نژاد برخلاف میل مردم، حمایت بیش از 70 درصد از کساني که در این انتخابات شرکت کرده بودند، از دست داد. سال ها بود که کسي جرات نداشت اسم خامنه اي را بر زبان بیاورد در حالیکه امروز در خیابان ها تظاهرات مي کنند و برعلیه او شعار مي دهند. خامنه اي عمر خود و جمهوري اسلامي را کوتاه کرد.

درجایي از کتابتان "کوتوله ها و دراز ها" نوشته اید:"سلاح و حق": حق با توست چون تو مسلح هستي ومن قبول مي کنم که حق با توست". بنظر مي رسد حکومت براي سرکوب تظاهرات از سلاح و خشونت نیروهاي بسیجي استفاده کرده است یا شاید تظاهرات کنندگان این "حق" داشتن دولت را قبول نداشتند. بغیر از منازعه اي که بر سر انتخابات پیش آمده است، جاي واقعي این بازي کجاست؟

اصل ماجرا بر سر انتخابات است، دولت سعي کرد همانطور که آراي مردم را از بین برد خودشان را هم از بین ببرد،اسلحه اینجا کاربرد دارد. اما بنظر مي رسد مردم ایران قانون اسلحه را قبول نکرده اند. آنها تا این لحظه جلوي ماموران مسلح ایستاده اندو "حق" را به آنان نداده اند. البته بنظر مي رسد بازي دارد عوض مي شود:خامنه اي با فاع از تقلب بزرگ، ماندن خودش را هم بخطر انداخت؛ بازي جدید این است.

نام کتاب شما که در ایتالیا به چاپ رسیده است کوتوله ها ودراز ها نام دارد. آیا موسوي قدرت لازم براي مبارزه با کوتوله ها یعني همان هایي که با زور به دیگران مي گویند چه بگویند، به چه فکر کنند و چگونه رفتار کنند را دارد؟

موسوي آدم قدرتمندي است، تا امروز با قدرت پیش آمده است و تا امروز هم با قدرت پیش آمده است. او در یک روند کاملا طبیعي بهمردم نزدیک شده است. او که زماني زیر سایه خاتمي بود، حالا یک رهبر پیشرو است. از نظر من موسوي ، عاقل، مدرن، شجاع و تواناست. او مي تواند ما را از دست 7 کوتوله نجات دهد، هم شش کوتوله شوراي نگهبان و هم کوتوله اي به اسم احمدي نژاد. لابد فکر مي کنید چرا اسم رهبر را نبردم؟ چون خامنه اي با سخنراني اش در روز جمعه بعد از انتخابات خود کشي سیاسي کرد و حالا حرفي از او در میان نیست.

به نظر مي رسید که که کنسولگري هاي غربي خود را محدود به اجراي چیزي شبیه به دموکراسي کرده اند. شما مداخله دیپلماتیک سایر کشورها را مي پذیرید یا گمان مي کنید که نتیجه مطلوبي نداشته باشد؟

آمریکا که تا این لحظه تلاش کرده است بیطرف بماند. چنین رفتاري بدون شک به نفع ما است، به نظر مي رسد که حمایت آمریکا به ضرر ما تمام مي شود. ما نه توقع داریم و نه مي خواهیم که غربي ها در خیابان هاي تهران به ما کمک کنند زیرا ما خودمان مي دانیم در تهران چه کار کنیم. اما ما انتظار داریم داریم که اروپایي ها مسئله حقوق بشر را معامله نکنند. مهم ترین موضوع این است که همه بدانند احمدي نژاد رئیس جمهور ما نیست.

منبع:ایل مانیفستو 21 ژوئیه

Friday, July 24, 2009

کیهان چاپ لندن -دکتر نوری زاده

... وندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند
سه‌شنبه 14 تا جمعه 17 ژوئیهآفتاب آمد دلیل آفتابسی سال تلاش، سی سال مبارزه، دهها طرح براندازی کوچک و بزرگ از فردای سوار شدن ولایتمداران بر اسب قدرت، دهها طرح انفجار و کشتار از ویرانی حزب جمهوری اسلامی و دفتر ریاست جمهوری گرفته تا سر به نیست کردن احمد خمینی، از جنگ با عراق تا صف‌آرائی اسرائیل و غرب در مقابل جیش اسلام ناب انقلابی محمدی ولایتی و... و در کنار آن حضور دهها بل صدها گروه و سازمان و حزب و جبهه مخالف در داخل و خارج کشور، که بعضاً دارای توپ و تانک و هلی‌کوپتر و موشکهای اهدائی از سوی رژیم بعثی عراق نیز بوده‌اند، به اندازه این موج سبزی که عمرش کمی بیشتر از یک ماه است نتوانسته است اعتماد به نفس و اعتبار ایرانی بودن را به ما برگرداند، و از سوی دیگر رژیمی را که عملاً زمینه‌های ماندگاری خود را حداقل برای ربع قرن دیگر فراهم کرده بود، به گونه‌ای در چشم جهانیان بی‌اعتبار و متزلزل نشان دهد که رئیس جمهوری بزرگترین قدرت جهان ناچار شود همه برنامه‌هائی را که از ماهها پیش از ورودش به کاخ سفید تدارک دیده بود و هدف اصلی‌اش رسیدن به تفاهم با اهل ولایت فقیه بود کنار بگذارد و چشم به خیابانهای تهران بدوزد و از پهندشت تلویزیون و اینترنت با نگاه به جان باختن «ندا» و شنیدن واژگان پروین خانم مادر سهراب، ستایشگر ملتی شود که تا دیروز گمان داشت ویروس اسلام ناب انقلابی محمدی ولایتی همه وجودش را تسخیر کرده است.
شگفتا که حالا کسانی در اینجا و آنجا تلاش می‌کنند جنبشی را که هیچ نوع رابطه فکری و عملی و حتی حسی با آنها ندارد مصادره کنند و با فراهم آوردن عذر و بهانه برای رژیم، آدمخواران ذوب شده در ولایت سیدعلی آقا را برای بلعیدن جنبش یاری رسانند. در این میان هستند هنوز کسانی که با علامت سؤال گذاشتن در برابر جنبش و سوابق موسوی و کروبی را به رخ کشیدن و هنرمند ارزنده‌ای چون «گوگوش» را که با جان و دل صدا و اعتبار خود را نثار جنبش می‌کند و همگام با روشنفکران و آزاداندیشان ایرانی در خارج وطن، در برابر سازمان ملل حاضر می‌شود و در تحصن و اعتصاب غذای آنها شرکت می‌کند مورد ملامت قرار می‌دهند که چرا از جنبش سبز حمایت می‌کنی (چرا که جنبش در پی به دست آوردن حقی است که رژیم آن را مصادره کرده است). همینجا از گوگوش، شهره آغداشلو، ابی، فرامرز اصلانی و... هنرمندان آزاده دیگری که به جنبش اعتراضی روشنفکران و فعالان سیاسی و تلاشگران در عرصه حقوق بشر پیوسته‌اند قدردانی می‌کنم که کارشان حقاً در خور تقدیر است.در این چند هفته نه تنها دیوار جدائی که رژیم بین داخل و خارج کشور برپا کرده بود فروریخت بلکه رویدادهای ایران و موضع‌گیری‌های هر یک از ما، تکلیف تک تک ما را در برابر مردم و جنبش سرفراز و استوار سبز، روشن کرد. از شخصیتها و گروههای اپوزیسیون آنها که خود را جزئی از جنبش بزرگ مردم ایران می‌دانند و نکوشیدند با طرح ادعاهای توخالی، از این نمد کلاهی برای خود بدوزند و سوار موج شوند، جایگاه و اعتباری به مراتب بیش از آنچه پیش از 22 خرداد 88 داشتند به دست آوردند. فدائیان خلق اکثریت، حزب دمکرات کردستان ایران در کلیت خود، حزب کومله، حزب مشروطه، جمهوریخواهان ملی، جمهوریخواهان سکولار، حزب همبستگی اهواز، گروههای قومی بلوچ و ترکمن و بختیاری و لر، جنبشهای آذری که بر بستر وحدت ملی ایران جای دارند، همه و همه حتی اگر پیش از 22 خرداد از تحریم‌کنندگان انتخابات بوده‌اند، بعد از انتخابات با مردم ایران و جنبش سبز، همصدا و همراه شده‌اند. همینجا باید به مواضع ملکه پیشین ایران و شاهزاده رضا پهلوی نیز اشاره کنم که بر خلاف بعضی از مدعیان سلطنت طلبی، مواضعی کاملاً منطقی در حمایت از جنبش بزرگ مردم ایران اتخاذ کردند. آنچه رضا پهلوی در اجتماع ایرانیان واشنگتن گفت و نیز سخنانش در پی تظاهرات پاریس گویای این حقیقت بود که پیام داخل انعکاس مطلوبی در خارج داشته است.حال بر آنم تا با نگاه به عملکرد ایرانیان خارج کشور در برخورد با جنبش سبز چند نکته اساسی و مهم را یادآور شوم که طی چند هفته اخیر در بسیاری از اجتماعات و تظاهرات، عامل سوءتفاهم و افتراق بین هموطنان ما شده است. تظاهرکنندگانی که در برابر نمایندگیهای جمهوری اسلامی با پایداری و به شکلی خستگی ناپذیر حاضر شده و می‌شوند و یا در تظاهرات رو به گسترش در چهارسوی جهان حضور پیدا کرده و می‌کنند با سه مجموعه عمده بستگی دارند. مجموعه نخست آنهایند که هنوز با خانه پدری در آمد و شد هستند، شمار کثیری از آنها دانشجویند و اگر نگویم تمامی، 95 درصد آنها در انتخابات شرکت کرده و اکثریتشان به میرحسین موسوی و یا مهدی کروبی رأی داده‌اند. این عده در همصدائی با داخل نه تنها ذره‌ای تردید به خود راه نمی‌دهند بلکه چون رژیم رأیشان را نادیده گرفته و مستقیماً به آنها اهانت کرده است در درجه نخست این مجموعه خواستار ابطال انتخابات و اجرای مجدد آن تحت نظارت بین‌المللی و یا هیأتهای بی‌طرف و ناظران قابل اعتماد است. رنگ سبز و شعارهائی که تندترین آنها «مرگ بر دیکتاتور» است وجه تمایز این مجموعه با مجموعه دوم بود که به جایگاه و هویتش اشاره خواهم کرد. مجموعه دوم گستره وسیعی را نمایندگی می‌کند که از چپ انقلابی (حزب کمونیست کارگری) تا راست لیبرال در دو وجه جمهوری‌خواه و مشروطه‌طلب را در بر می‌گیرد. در حاشیه این مجموعه نیز تمایلاتی رادیکال در حلقه‌هائی بسیار کوچک قرار دارد (مارکس‌الله و شاه‌الله). در فاصله‌ای یکسان از هر دو مجموعه، دار و دسته مسعود رجوی قرار گرفته است که بادکنک خودش را هوا می‌کند و از سبزی به زردی رسیده اما در عین حال با بوق و کرنا می‌کوشد صدای دو مجموعه مورد اشاره را همراه با جنبش سبز مردم ایران به نفع خود مصادره کند.در مجموعه نخست اگر چه شمار کثیری به دلیل نداشتن تجربه در اکسیونهای سیاسی مخالف نظام و چنانکه پیشتر ذکر شد، دخول و خروج قانونی به کشور و از کشور و بعضاً داشتن بورس تحصیلی، چهارچوب اعتراضشان گاه حتی محدودتر از چهارچوب ساکنان خانه پدری است که در راه تحقق آرمانها و خواستهایشان دهها کشته و صدها زخمی و حداقل دو هزار زندانی داشته‌اند، اما هرچه جنبش جلوتر می‌رود این افراد در ابراز خواستهای خود بی‌پرواتر و در طرح شعارهای ساختارشکن همگام‌تر با مجموعه دوم می‌شوند که شعارهایشان همانهاست که مخالفان رژیم از سه دهه پیش در تظاهرات خود عنوان کرده‌اند. در مجموعه نخست، انسجام بیشتری از مجموعه دوم وجود دارد در حالی که در مجموعه دوم گروهها و دسته‌های چپ و راست و میانه بیش از آنکه با رژیم مشکل داشته باشند گرفتار اختلافات عمیق بین خود هستند. بگذارید در اینجا مثالی را عنوان کنم که دغدغه خاطر من در نظاره به تظاهرات گسترده هر دو مجموعه در برابر سفارت رژیم در لندن، بوده است. گروهی از هواداران حزب کمونیست کارگری با پرچمها و شعارها و تصاویرشان و در فراز همه تصویر مرحوم منصور حکمت مؤسس این تشکل در تظاهرات از همان روزهای نخست حضور یافتند. در کنار اینها جمعی از سلطنت طلبهای قدیمی لندن هم بودند که یک گروه از جوانان تازه فعال نیز به آنها اضافه شد. در نخستین روزهای تظاهرات، بسیاری از افراد مجموعه نخست از حضور این دو دسته در تظاهرات خود ناراحت بودند. بعضی‌شان به من مراجعه کردند که شما کاری کنید شاید حرفتان را بپذیرند. از داخل سفارت دارند فیلمبرداری می‌کنند. تظاهرات ما که رأی داده‌ایم مشروع و در چهارچوب قانون اساسی رژیم است، ما می‌خواهیم برای تعطیلات به ایران برویم فردا رژیم گریبان ما را می‌گیرد که شما با سلطنت‌طلبها و کمونیستها همسنگر شده‌اید و برانداز هستید و خلاصه پدر ما را در می‌آورند و اگر وضع به این منوال پیش برود ناچاریم از تظاهرات بیرون بکشیم. شما را به خدا به این هموطنان بگوئید به جای یارشاطر شدن بار خاطر نشوند و اسباب دردسر برای ما فراهم نکنند. این حرفی کاملاً منطقی و قابل قبول بود، ضمن اینکه جنبش سبزی که این عده خود را وابسته به آن می‌دانند در مبدأ اعتراض به تقلب در انتخابات و عدم مشروعیت احمدی‌نژاد شکل گرفت. من دو سه روزی چه به طور مستقیم و چه از راه برنامه تلویزیونی‌ام با چهره‌های سرشناس‌تر مجموعه دوم گفتگو کردم و باید با کمال خوشحالی بگویم آنها نه تنها روی مرا زمین نگذاشتند بلکه با همصدائی با مجموعه نخست و کمرنگ کردن حضور شعارها و تصاویر و نشانه‌هایشان، کوشیدند زمینه‌های افتراق و جدائی را تا حد ممکن برطرف کنند.واکنش مجموعه نخست نیز فوق‌العاده امیدوارکننده بود و می‌دیدم که به مرور و با توجه به خشونت رژیم در داخل و ازدیاد قربانیان و مجروحان و گسترش ابعاد دستگیری‌ها، هر روز آهنگ شعارها و اعتراض‌ها و محتوای آن، در مجموعه نخست، نزدیکی بیشتری با شعارهای مجموعه دوم پیدا می‌کند. اما آنچه در نهایت مجال نمی‌داد موج سبزی که در داخل کشور هم رأی‌دهندگان به موسوی و کروبی و هم مخالفان کل نظام از چپ و راست و دینمداران و سکولارها را تحت پوشش خود قرار داده است، در خارج نیز نماد وحدت و همبستگی همه معترضان شود نماد ملی و مظهر همبستگی ما ایرانی‌ها یعنی «پرچم» ملّی‌مان بود. در مجموعه دوم منهای یک اقلیت نه چندان تأثیرگذار تقریباً صاحبان همه اندیشه‌های متنوعی که در نهایت یکپارچگی خانه پدری و وحدت ملی و نیز مردمسالاری و عدالت و آزادی را، پیش نظر دارند پرچم سه رنگ شیر و خورشید نشان را به عنوان پرچم ایران برافراشته بودند. در مقابل مجموعه نخست که به تصاویر رهبران و نمادهای گروهها و سازمانهای حاضر در مجموعه دوم حساسیت نشان می‌دادند در مورد پرچم معترض نبودند. منتها گهگاه در برابر جمع کوچکی که می‌خواست از پرچم شیر و خورشید نشان ناوکی بسازد و در چشم مجموعه اول بنشاند، اعتراض می‌کردند که این کار شما باعث خواهد شد این طرف نیز جمعی برای حفظ خود هم که شده پرچم تحریف شده وطن را با انگ جمهوری ولایت فقیه بالا ببرند. همین مسأله باعث شد آن پیوندی را که آرزوی ما بود در تجمع‌های ایرانیان خارج کشور نبینیم. برای حل این مشکل من راه حلی پیشنهاد کردم که ظاهراً مقبول طبع دو طرف افتاده است. به گمان من آن دسته از مخالفان رژیم که دیرسالی است با جان و دل مبارزه با جمهوری اسلامی را دنبال کرده‌اند و هر بار که هموطنان داخل کشور حرکتی داشته‌اند با هر نوع امکانی که برایشان میسّر بوده، با داخل کشور همدلی و همبستگی نشان داده‌اند حق دارند پرچمی را که نماد هویت ملی آنهاست در دست داشته باشند. به عبارت دیگر نمی‌توان برای همیشه حرکت در خارج کشور را محدود به مساحتی کرد که در داخل کشور مردم مبارز و فداکار ما در چهارچوب آن مبارزه می‌کنند. همانطور که نمی‌توان از مجموعه نخست گلایه کرد چرا شعارهای ما را تکرار نمی‌کنند و یا پرچم شیر و خورشید نشان را بالا نمی‌برند. این هر دو گروه در آنچه مسلّمات مبارزه خود می‌دانند حق دارند اما همچنان می‌توانند ضمن حفظ ثوابت خود، جنبه‌های پیوند و همدلی خود را پررنگتر کنند. مبارزه‌ای که با موج سبز آغاز شده است، در داخل کشور ادامه خواهد یافت. من اطمینان خاطر دارم آن جمعی که روز جمعه با استفاده از جواز طبیعی حضور در نماز جمعه، منظری بس روح‌نواز و امیدبخش پیش چشم ما گذاشتند و آهنگ شعارهایشان نویدبخش استمرار و سرعت گرفتن موج سبز است تا رسیدن به هدف غائی خود که همانا برپائی یک نظم مردمسالار بدون نایب امام زمان و دینفروشان دنیاخواه است (یعنی نظامی که دین مردم را محترم دارد اما از دین سلاحی برای سرکوبی مردم و قلع و قمع اندیشه نسازد و این معنای حقیقی سکولاریسم است) از پای نمی‌نشینند. طبیعی است که همصدائی ما با آنها در خارج کشور، توان مبارزه ساکنان خانه پدری را افزایش خواهد داد. بنابراین باید هوشیار باشیم و اجازه ندهیم جمع قلیلی که در صفوف دو مجموعه رخنه کرده‌اند و یکی می‌کوشد از پرچم سه رنگ شیر و خورشید نشان دیواری بسازد و موج سبز را از ایرانیان مخالف کلیّت نظام جدا کند و یا در این سو، بکوشند آنها را که به دلیل همه آن قیودی که ذکر شد پرچم سه رنگ شیر و خورشید نشان را بالا نبرده‌اند و یا از آن می‌گریزند خائن و عامل رژیم قلمداد کنند.یادمان باشد متوسط سن تظاهرکنندگان جوان موج سبز در برابر نمایندگیهای جمهوری اسلامی 24 سال است. اینها شش سال پس از برپائی جمهوری اسلامی متولد شده‌اند بنابراین در اهتزاز درآمدن پرچم سه رنگ شیر و خورشید نشان را هرگز ندیده‌اند. و از خردسالی با پرچمی بزرگ شده‌اند که علامت سیک‌های هندی بر سینه‌اش نشسته است. به جای ملامت آنها اگر با بردباری و آرامش فلسفه پرچم سه رنگ شیر و خورشید نشان و تاریخچه آن را برایشان بازگو کنیم، مطمئناً همانگونه که به مرور با شعارهای مجموعه دوم همصدا شده‌اند با افتخار سایه پرچم سه رنگ شیر و خورشید نشان را بر سر خود پذیرا خواهند شد.باری، اگر ما بپذیریم که جنبش سبز مایه و پایه و انگیزه در داخل خانه پدری دارد (بی‌آنکه از قدر هموطنانی که طی سی سال شعله مقاومت و مبارزه را با تلاشهای خود روشن نگاه داشته‌اند کاسته باشیم) آنگاه کاری نمی‌کنیم که همسنگران تازه ما، نگران از پیامدهای حضورشان در کنار ما شوند. تردیدی ندارم که در آینده‌ای نه چندان دور آواز ما یگانه خواهد شد و این یگانگی به همان اندازه که جنبش سبز شعله امید را در دلهای ما روشن ساخت، می‌تواند در داخل کشور بازتاب مؤثری در تحکیم پیوند داخل و خارج و برون رفت خواستهای مردم از چهارچوب انتخاباتی دیگر با حضور شورای نگهبان همراه با ولی فقیه و نظام دینی منافق، داشته باشد.
شنبه 18