لطفاً با این پیچ ور نروید
چند هفتهای است که از طرف بعضیها به تلخ بودن و تلخ نوشتن متهم میشوم... من که دوست ندارم غمگین و تلخ بنویسم، اتفاقاً روزهایی که حالم خوب است- یعنی تقریباً سی و پنج روز از سیصد و شصت و پنج روز سال- و چیزک مفرحی مینویسم که لبخند به لب چند نفر مینشاند خودم بیشتر از همه لذت میبرم اما چه کنم که غم و شادیام از سوراخی که نمیدانم کجاست به نوشتههایم نشت میکند و نمیگذارد ظاهرسازی کنم. شاید یک طنزنویس حرفهای کسی است که میتواند به موقع جلوی نفوذ غصههایش را بگیرد... من اما نمیتوانم، راهش را بلد نیستم و مهمتر اینکه فکر میکنم در عمیقترین لایههای یک شوخی ساده همیشه رگههایی از حقیقت تلخ حضور دارد و درک همزمان این تلخی و شیرینی است که اسباب خنده است. گاهی که مثل یک آشپز ناشی نسبت چاشنیها از دستم در میرود حاصلش همان آش تلخی میشود که چشیدهاید، مثل دوهفته پیش. حقیقت این است که تأثر من از مرگ معلمم- هانیبال الخاص- متناسب با عمق رفاقتم با او نبود؛ با اینکه سی سال پیش و برای سه ماه شاگردش بودم جوری در غم از دست دادنش بیتاب شدم که خیلیها گمان کردند سی سال تا همین سه ماه پیش در محضرش تلمذ کردهام و سیل پیامهای تسلیت بود که به سوی من سرازیر شد...
البته سه ماه زمان زیادی برای یادگرفتن خیلی چیزهاست. در همان سه ماه لطیفهی بلندی از زبان هانیبال شنیدم که تا امروز لااقل سالی ده بار و برای هزار نفر تعریفش کردهام و با اندکی جرح و تعدیل آنرا برای شما هم تعریف میکنم. این لطیفهای است که درسها میتوان از آن گرفت:
یکی بود دوتا نبود... روزی پسری پا به جهان گذاشت که از همان بدو تولد با همه فرق داشت، یعنی با یک پیچ طلایی پس کلهاش به دنیا آمد!* پسرک کم کم متوجه شد که بچههای دیگر پس کلهشان پیچ ندارند و کنجکاو شد تا علتش را بداند اما نه پدر و مادرش و نه هیچکدام از بزرگترها نمیدانستند حکمت این پیچ چیست و به چه کار میآید یا چطور میتوان بازش کرد و از شرش خلاص شد. تلاشهای مکرر پسر در دوران بلوغ برای باز کردن پیچ شکست خورد و چون پیچ طلایی با هیچ پیچگوشتیای باز نمیشد بدل به مهمترین مشکل و معمای زندگیاش شد. سالها از پی هم گذشتند و قهرمان قصهی ما سی ساله و ناامید شد و همهی پیچگوشتیهایش را فروخت و با پولش به هند سفر کرد. در آخرین روز سفر و در یکی از خیابانهای شلوغ بمبئی در حال قدم زدن بود که شنید مرتاض پیری او را به اسم کوچکش صدا میزند! با حیرت و احتیاط به مرتاض نزدیک شد و بیشتر تعجب کرد وقتی که او بدون مقدمه گفت میداند برای باز کردن پیچ طلایی چه باید کرد و در صورتیکه سبیلش باندازهی کافی چرب شود راهنماییاش میکند. معلوم است که مرد سی ساله و ناامید قصهی ما با میل و رغبت سبیل مبارک مرتاض را چرب کرد و در عوض با یک جلد کتاب خطی قطور به زبان سانسکریت به خانه برگشت. بنا به توصیه مرتاض میبایست تمام اوراد کتاب را حفظ کند و دو سال بعد در نیمه شب سال نو خودش را به نوک قلهی اورست برساند و آن بالا در حالیکه فقط یک دست لباس شنا به تن کرده و دستها را به دو سوی گشوده بر روی یک پا بایستد و اوراد را تا تابش اولین شعاع آفتاب بر ستیغ کوه با صدای بلند بخواند... دو سال به حفظ کردن اوراد و تمرین کوهنوردی و آموزش زبان سانسکریت گذشت تا روز موعود فرا رسید و جوان با هر مصیبتی که بود نیمه شب خودش را به بالای قلهی اورست رساند و در سرمای منهای هفتاد درجه با لباس کامل شنا روی پنجهی یک پا ایستاد و با دستهای گشوده و زیر رگبار شدید برف و بوران اوراد را خواند و خواند و خواند و خواند... تا آنکه کبود شد و به همه چیز و از جمله صداقت مرتاض شک کرد و خواست رها کند و برود که ناگهان اولین شعاع آفتاب از دل تاریکی شب راه باز کرد و به قله تابید و بعد فرشتهای طلایی در حالیکه یک پیچگوشتی طلایی به دست راست گرفته بود بال بال زنان از میان ابرها فرود آمد و با صبر و حوصله سر پیچگوشتی را گذاشت توی شکاف پیچ طلایی و چرخاند... پیچ طلایی باز شد.
و خب... حدس زدید بعدش چه اتفاقی افتاد؟... پیچ که باز شد دماغ پسره افتاد زمین!
نتیجهای که من گرفتم این است، همه با یک پیچ طلایی به دنیا میآییم، جای پیچمان با هم فرق دارد، جایش مهم نیست، مهم این است که نباید برای باز کردنش سماجت بخرج دهیم. ایبسا تلخی این نوشتهها همان پیچ طلایی من است که نباید باز شود...
*در روایت الخاص پیچ طلایی در ناف پسرک قرار داشت که در بازنویسی بنابر پارهای ملاحظات انساندوستانه به پس کلهاش منتقل شد.

No comments:
Post a Comment