پیش از اینکه خاطرات دوران حبس در زندان اراک را باز نویسی کنم؛ بهتر است در این یاد داشت کوتاه توضیح بیشتری در باره همان مدت بسیار کوتاه تجربه حبس پیش از انقلاب بدهم. سال ۱۳۵۶ یعنی همان اولین سالی که وارد دانشگاه پهلوی (شیراز) شدم به فاصله چند ماه تقریبا بخش اصلی کار و زندگیمان شد سیاست و انقلاب و کتاب و اعلامیه و برپا کردن تظاهرات و اعتراضات علیه رژیم شاه.از اواسط همان سال و یا اوایل سال ۵۷ بود که فضای سیاسی به گونهای شد که کتابهای بسیاری اجازه چاپ گرفتند و یکی از کارهای نسبتا مثبتی که در همان سال کردیم، بر پا کردن نمایشگاه و فروش کتاب بود در کتابخانه ملی شیراز با همکاری آقای پرویز خایفی رئیس کتابخانه.استقبال به حدی زیاد بود که سر و صدای مهمترین آیت الله استان فارس (محلاتی یا دستغیب یا حائری ... درست یادم نیست) در آمد و آقای ذوالقدر کارمند ارشد ساواک و چند نفر همکارانش وارد محل شدند و همگی ما هفت هشت نفر دست اندر کاران را به اضافه آقای خایفی بازداشت کردند و از آنجا به دادسرای نظامی شیراز و سپس به زندان عادل آباد منتقل شدیم. دو هفتهای گذشت تا خانوادهها و دوستان وثیقه بگذارند و آزاد شویم.آن دو هفته حبس کشیدن در زندان عادل آباد به همراه چند نفر دوست و رفیق ، یکی از خوشترین دورانهای زندگی من شد.انقلاب شد و قسمت نشد که دادگاه نظامی ادامه رسیدگی به پرونده را از سر بگیرد.فکر میکردم با تسخیر اداره ساواک شیراز که خود من هم در این عملیات قهر آمیز !؟ شرکت داشتم این پرونده هم به آتش کشیده شده و سوخته باشد.شش هفت سال بعد از این ماجرا و بعد از سالهای ۱۳۶۰ و ۱۳۶۲ نیاز به گواهی عدم سو پیشینه داشتم برای استخدام در کارخانه ای. با ترس و لرز رفتم برای انگشت نگاری . هفته بعدش رفتم برای جواب.گفتند برو به فلان اداره در خیابان بهار شیراز. با خود فکر کردم کهای دل غافل الکی الکی دارم برا خودم دردسر درست میکنم. آخه سری که درد نمیکنه برا چی دسمال میبندند. دل دل کردم که بیا و از خیر استخدام در این کارخانه بگذر و یه جایی پیدا کن که برگه عدم سو پیشینه نیاز نداشته باشد.اما نه. سرم درد میکرد و همیشه درد میکنه برا کنجکاوی. خودمو قانع کردم که پی گیری کنم. وارد آن اداره شدم. اتاق مربوطه را یافتم. وارد که شدم با همان نگاه اول تا حد زیادی خیالم راحت شد و اعتماد به نفسم را باز یافتم. پیر مردی که پشت میز بود آنقدر لباس مرتبی داشت که فقط یک کراوات کم داشت. اصلا به کارمندانی که در این چند سال پس از انقلاب به دیدن آنها عادت کرده بودیم شباهت نداشت.؛ آن همه پرونده و پوشه قدیمی و پاره پوره و سر و وضع آنجا هم به دلم گواه میداد که این بابا بیش از اینکه به این دوره زمانه یاقوتی پس از انقلاب کار داشته باشد؛به دوران طاغوت کار دارد.اما هرگز به عقلم نمیرسید و یک در صد هم حدس نمیزدم که گیر کار من به آن پرونده پیش از انقلاب بر گردد و اثری از آن مانده باشد . حتا چیز زیادی از جزئیات آن باز داشت و اتهامی که زده شده بود ، یادم نمیآمد جز اینکه در آن ماجرا چه قبلش و چه بعدش به من خیلی خوش گذشته بود .
پوشه را پیدا کرد. روی جلدش بزرگ نوشته شده بود : اقدام علیه امنیت کشور... ! با صدای رسایی آن اتهام را ادا کرد.خندهام گرفت و گفتم : قربان اقدام علیه کدام کشور. اولا که فروش کتاب چه اقدامی علیه کشور بوده است؟ دوم اینکه بر فرض هم که بوده.آن کشور کشور شاهنشاهی بود و الان به برکت اسلام و امام ، جمهوری اسلامی است. مزاح نمودم و به کنایه عرض کردم که شما باید به من پاداش و جایزه هم بدهید نه اینکه در صدور این گواهی تأخیر نموده باشید. یادم هست که توضیحاتی داد در این باره که چون پرونده نیمه تمام مانده لازم شده است که من حضورا خدمت ایشان برسم تا اطمینان حاصل کند که چیزی غیر از این که گفتم نبوده و خلاصه اینکه داستان بدین جا رسید که اتهام اقدام علیه امنیت کشور ظاهراً از آن پرونده موقتا پاک شد و توسط آن پیر مرد طاغوتی ، گواهی عدم سو پیشینه برای من صادر شد و همه چیز به خیر گذشت. سالهای بعد هم از انجایکه زود به زود محل کارم را عوض میکردم چند نوبت آن را تمدید کردم تا اینکه

No comments:
Post a Comment