امروز یاد داشتهای گذشته را مرور میکردم .به فکرم رسید که برخی از آنها را در وب لاگ قرار بدم
این یکی از آنهاست که روز ۲۷ تیر ماه سال ۱۳۸۴ نوشته شده؛ زمانی که من پنج ماهی از مهاجرتم میگذشت و منتظر پیوستن خانوادهام به من بودم
امروز ویزای قبرس و بلیت لارناکا تحویل خانوادهام شد.هم خوشحالم و هم مضطرب. بیشتر از هر کس نگران احسان هستم .در مکالمه تلفنی با او متوجه دلتنگی شدیدش برای دوستانش شدم و اینکه به دلایلی که دقیق نمیدانم اصرار دارد که سفر را چند روزی به تعویق بیندازند.همسرم با قاطعیت دلایل مخالفتش را گفته و او ناگزیر است که بپذیرد گرچه با گریه و با احساسی که برای هیچکدام از ما جز خودش قابل درک نیست.اگر چه برای من قابل حدس است. از من نیز کاری ساخته نیست برای همدردی با او جز اشک ریختن . شاید او نمیدند که پدرش احساس پسر شانزده ۱۷ سالهاش را تا حدود زیادی درک میکند و چه بسا به همین دلیل بیش از خود او اندوهگین باشد
به کدامین گناه روزگار این همه رنج را بر ما و فرزندانمان تحمیل میکند ؟ آیا فرزندان ما نیز جان سختی ما را دارند ؟ آیا همسرم از انجام همه آنچه باقی مانده و به سر انجام رساندن کار تا مرحلهای که در کنار من آرام بگیرد ؛ خواهد داشت ؟ سه هفته زمان زیادی است و تحمل آن دشوار

No comments:
Post a Comment