Search This Blog

Powered By Blogger

My Blog List

Sunday, October 31, 2010

دوشنبه ۱۰ آبان ۱۳۸۹
اندر حکایت خر انگوری

مسعود بهنود
اول باری که آقاحسن برای پسرعمویش حاج سیدمحسن پیام فرستاد که قربان جدت سوار این خر انگوری نشو، خیلی سال پیش بود. حاج سید محسن مدتی بود وقتی می خواست برود خطبه عقدی بخواند یا روضه خانه صاحب اعتباری، خر انگوری را قرض می گرفت، سوار آن می شد، دهنه اش را هم می داد به دست پسرش و می رفت. به ظاهر خر مطیع و خوش ادائی می نمود و اندرونی حاجی جل ظریفی هم بافته بود برایش، و شده بود خرمشتی غلط اندازی. چنین بود که حاجی نصیحت آحسن را گوش نمی کرد.

روزی از روزها کوچک آقا از پدر پرسید مگر خر انگوری چه عیب و علتی دارد که پسرعمو ما را از آن می ترساند، حاجی خندید و گفت هیچ، آحسن حسودیش آمده، به این همه توجهی که اهالی به ما دارند و هر هفته چند جا عروسی و عزا و ختنه سوران دعوت داریم غبطه می خورد. میگه این خر گاهی بوی بد دارد و گاهی لگد بیجا می اندازد و عادات قبیح دیگر دارد، شاید راست بگوید ولی نمی داند که خرانگوری از من حرف شنوی دارد یک نهیب که می زنم تکلیف خود را می فهمد. من که مثل دیگران نیستم، بلد کارم.

چندی بعد از دیگران هم همین پیام رسید باز کوچک آقا از پدر پرسید چرا همه نگران خرانگوری هستند و ما را برحذر می دارند پاسخ آمد هیچ پسرم چون این بی زبان یک مدت در خدمت میوه فروش بوده و از میدان انگور بار می زده این ها نگرانند که مبادا نجس شده باشد. در حالی که میوه فروش خود از مریدان من است از او پرسیده ام و اطمینان دارم.

آن چه از حرف نشنوی حاج محسن بر سرش آمد شاید قابل پیش بینی است و پیداست اما این که چرا این حکایت در این روزها به یاد آمده. و این که کدام رخداد یا رخدادها این حکایت را تداعی کرده است.

آیا نگرانی از نادیده گرفتن قانون و بی اعتبار شدن دو قوه مقننه و قضائیه که این همه برای استقلال و تفکیکشان دل سوزانده شد به جاست یا نگرانی برای استقلال بانک مرکزی که تا به حال به نوعی حفظ شده بود. بیست سال قبل بعد از بازنگری قانون اساسی پرسیده شد تجمیع این همه اختیار در یک تن آیا احتمال دیکتاتوری ندارد، جواب خیلی ها این بود که از مجتهد به ولایت رسیده که خودکامگی نمی زاید مگر نشنیدی خودکامگی عدل را ضایع می کند و ولی فقیهی که عدل از دست بدهد خود به خود منعزل می شود. و باز می گفتند اتفاقا تجمیع این اختیارات در شخص ولی فقیه خطر این که دیگری خودکامگی بگزیند را هم از سر کشور دور می کند. از جمله کسانی که پشت این استدلال ها بود یکی آقای هاشمی رفسنجانی که تا 22 خرداد همین سال گذشته هر تصمیم در جمهوری اسلامی گرفته شد با نظر و یا دخالت وی بود. و اگر دنبال مسئولی هم برای امور اتفاقیه این بیست و چند سال بگردیم او یکی از کسانی است که نامش همان اول به ذهن می آید.

اینک زمان آن است که - برای آن که مسئولیت ها مخدوش نشود و برای این که فراموش نشود آن چه کشور بدان گرفتارست مسئولش کیست - اعتراض ها به نحوه برگزاری آخرین انتخابات ریاست جمهوری فراموش شود و گمان رود نه خانی آمده و نه خانی رفته، نه نداها و سهراب ها کشته شده اند و نه کسی به خیابان رفته، نه کسی به جرم شرکت در تبلیغات انتخابات در زندان است و نه خانواده هائی به هم ریخته.

حالا سئوال: این که فرمودید قطعنامه ها ورق پاره است، پس عامل این همه پریشانی و گرانی و این همه هزینه کردن ها چیست یا کیست. این که فرمودید نگاهمان از شرق به غرب می رود و مسئولان قبلی پرونده هسته ای همه آلوده به تمایلات غربی بودند و ما با شرق مساله را حل می کنیم چه شد. روسیه که چنین شد و چین هم به قیمت از دست رفتن صنایع بومی و تولیدات حتی کشاورزی مانده در کنار، و اگر پوسته تبلیغات را بشکافیم حالا این تهران است که به واشنگتن و متحدانش التماس می کند که بیا تفاهم کنیم و گاهی پیام می فرستد چیزی به دست من بده نازنین که مردم را بدان راضی کنم. تهران است که به واشنگتن می گوید با تبادل اورانیوم مخالفم و مهم نیست که قبلا گفتم حاشا و کلا نمی کنم. تهران است که از یک نوشته سخنگوی وزارت خارجه در تویترش چنان به وجد می آید که روز شنبه روزنامه و سایت ها و خبرگزاری های دولتی تیتر می زنند "تبریک تولد احمدی نژاد توسط دولت آمریکا". پس آن همه غیرت خواهی چه شد. دروغ ایستادن ژیسکاردستن بالای پله های الیزه وقت ملاقات با رییس جمهور پیشین دارد راست می آید. اینکا دیگر جای سالم در روابط خارجی نمانده است و روزی روزگاری که دفتر خاطرات منوچهر متکی منتشر شود یا به دست کسی افتاد آشکار خواهد شد که چه پوستی کنده شده از سر این دستگاه سیاست خارجی.

و در مقابل این شکست ها که به قیمت بستن دهان ها و نشاندن آقای رامین بر سر مطبوعه ها قرارست با کمک تکنولوژی جدید پیروزی نمائی شود، آیا می توان پرسید چه خبرست. یا چنان که تاکنون غیرت ایران خواهی حکم کرده است نخبگان همچنان دم برنیاورند مبادا کار از این هم بتر شود. دویست میلیارد دلار – کم و بیش - تاکنون هزینه محبوبیت خریدن برای رییس دولت شده است حالا اگر کس بپرسد ذخیره ارزی دست کیست و این تغییر و انتقالاتی که آقای بهمنی از آن صحبت می کند به کدام موازین و اصول و تحت نظر کدام مقام صورت می پذیرد، آیا کار بدی است. اگر کس بگوید این همه دور زدن قانون بعدها چه بر سر این کشور خواهد آورد، یا سئوال کند که این همه جابه جائی و نشاندن حسن به جای حسین بی هیچ تخصص و تجربه ای قرارست با کشور چه کند.

اما اگر همه را بتوان به بهانه حفظ امنیت کشور تحمل کرد یک سئوال باقی می ماند آیا این همه دور زدن قانون، این همه رضاشاهی و شلاقی عمل کردن، خودکامگی نیست. این همه آشفتگی که در کارست آیا نگرانتان نمی کند.

پایان کار حاجی و خرانگوری مشهورست. هی خر انگوری خرابکاری کرد و در جای نباید آروغ زد و دم جنباند و وسط خطبه حاجی دوید و وقت اذان عربده سر داد و هزار کار بد دیگر، هر بار حاجی محسن آن را با روایتی و قصه ای و شعر درست کرد. تا شد آن چه نباید و یک روز در جمعی که برای سلام خاص به دربار شاهانه می رفتند خرانگوری مهار درید و پرید و جست زد و رفت بالای صفه ای که برای ذات مبارک گذاشته بودند و نشست جای شاهانه و شد آن چه نباید بشود.

شب که حاج محسن کله خورده و لاغر همچون مال باختگان بی تاب به خانه رفت صدای والده بچه ها بلند شد که گفت حاجی حالا این تنعم برای چه می خواستی، داشتی زندگیت را می کردی، ما راحت بودیم تو هم احترامی داشتی، هر کس ترا می خواست خرش را می فرستاد دنبالت، چرا هوس خر شخصی به سرت زد. همه گفتند به خر انگوری اعتباری نیست چرا نشیندی

Saturday, October 30, 2010

به یاد عارف شجریان

http://www.youtube.com/watch?v=2iTgty5ZRuw&feature=related

)))))))))))))))))))))

طنز

پنجشنبه ۶ آبان ۱۳۸۹
گنجی که برباد رفت

ابراهيم نبوي
e.nabavi(at)roozonline.com
آقاجان آن احمدی نژاد را ول کنید، او نمی تواند به جنبش سبز لطمه بزند. نهایتا چهار تا کلمه می گوید و مردم می خندند و آخرش هم هیچی به هیچی. تا وقتی که حکومت دارد با حزب الله حرف می زند و قصد تبلیغ روی لایه خاکستری را ندارد، جای نگرانی نیست. یکی این اکبر استاد اسدی را بگیرد که همیشه دو سال دیر متوجه می شود که کجاست و باید چه بگوید. گفتم استاد اسدی؟ نه، ببخشید، منظورم اکبر گنجی بود. البته خیلی هم فرقی نمی کنند، بالاخره هر کدام شان یک جور به منافع ملی لطمه می زنند. این اکبر آقای ما وقتی روزنامه نگاری می کرد و باید به نفع اصلاحات موضع می گرفت، گیر سه پیچ داد به هاشمی که نشسته بود توی شورای تشخیص مصلحت و با عفت خانوم نان و ماست شان را می خوردند. اینقدر زد و زد که هاشمی کشید کنار، خامنه ای هم زد همه نشریات اصلاح طلب را لت و پار کرد. تازه رسید به زندان یادش افتاد که باید از جنبش اصلاحات دفاع کند. پدر آمرزیده، برای چی زدی نابودش کردی که حالا از توی زندان می خواهی دفاع کنی. پنج سال و نیم زندان کشید، تازه یادش افتاد که باید اعتصاب غذا کند. خوب، مرد حسابی! اگر می خواستی اعتصاب غذا کنی که آزادت کنند، باید اولش اعتصاب غذا می کردی، نه بعد از پنج سال و نیم. آخرش به او می گفتند بیا برو بیرون، هنوز دست از اعتصاب غذا نمی خواست بردارد. در زندان هم یک هفته آزادش کردند و از قضای اتفاق همان هفته ای بود که همه اصلاح طلبان به هم نزدیک شده بودند و می خواستند در انتخابات پیروز بشوند. زرتی آمد بیرون و انتخابات را تحریم کرد و رفت دوباره توی زندان. همان موقع که برای یک هفته حساس از زندان بیرونش کرده بودند یادم هست یک مناظره کرد با مسعود بهنود که عنایت فانی اجرایش می کرد در رادیو بی بی سی، هی این بهنود جز زد که بابا تحریم انتخابات در این موقعیت خطرناک است، اکبرآقای ما سم زمین کوبید که نخیر ما قله ها داریم که فتح کنیم و وقتی فتح کردیم مجلس خوب خودمان را می سازیم. دیگه مانده بود بهنود با همان ادبش گریه کند و از مردم بخواهد که حرف این قهرمان را گوش نکنید.

شنیده بود که در این سالها تحریم انتخابات کار خوبی است، گفته بود ما هم بکنیم، بابا جان، آن کار مال پارسال بود، نه امسال. بعد هم که از ایران بیرون آمد، وسط لندن و پاریس و نیویورک مگر کسی از دست اکبر می توانست غذا بخورد؟ فرمان اعتصاب غذای جهانی صادر کرد. آن هم توی لندن. برای چی؟ برای اینکه اگر زندانی ها را آزاد نکنید ما غذا نمی خوریم تا بمیریم. حکومت هم اعلام کرد، خوب بمیرید. بهتر ما. درست وقتی که مردم تصمیم گرفتند برای جلوگیری از ادامه دیکتاتوری در انتخابات سال 88 شرکت کنند، و یک حرکت قانونی بکنند، اعلام نافرمانی مدنی کرد. بعد که مردم شروع کردند به نافرمانی مدنی زرت و زرت رفت خانه بازیگران هالیوود و روشنفکران جهان و شروع کرد به بحث های فلسفی و علمی درباره مبارزه. حالا هم که خامنه ای رفته به قم و احمدی نژاد در بیروت بمب ساعتی حزب الله را راه می انداخت، عدل گیر داده که سبز یعنی چی و ماهیت سبز کدام است؟ من پیشنهاد می کنم این پانصد هزار دلار را از اکبر گنجی بگیرند، به جای یکی از این جایزه هائی که حقش هست و به او می دهند این دفعه یک تقویم بدهند که سال و ماه و قرن را نشان بدهد، یک نقشه نیویورک هم به او بدهند که بفهمد کجا زندگی می کند، یک ساعت هم به او بدهند که حداقل بفهمد که در چه زمانی زندگی می کند. البته الآن یکی دو هفته ای است که به نظرم اکبر بامزه تر از احمدی نژاد شده. او را که ول نمی کنیم، ولی این یکی را هم می گذاریم توی فهرست که هر روز یک سلامی به رفیق مان بکنیم.



باهوش ها، فاحشه ها و کاکاسیاه ها

باورتان نمی شود اگر ببینید این دیپلمات های غربی بی شعور چه حرف های بدی می زنند. چه فحش هایی می دهند بی تربیت ها و به چه نکاتی گیر الکی می دهند. مثلا همین لاوروف وزیر خارجه روسیه گفت "دیپلمات های ایرانی بسیار باهوش اند." واقعا هم همین طور است، مثلا ببینید چه حرف های جالب و خردمندانه ای زده اند. احمدی نژاد گفت "اکثریت آمریکایی ها، دولت آمریکا را عامل اصلی 11 سپتامبر می دانند." همین آقای باهوش در جای دیگری پسرخاله جان بولتون درآمد و معلوم شد وقتی به حیات خلوت آمریکا می رود، یواشکی از پشت پنجره خانه جان بولتون را دید می زند. گفت: "بولتون شیفته بازیهای رایانه ای است." البته نبوغ فقط در همین یک دیپلمات نیست. شریعتمداری نابغه سیاسی و مشاور مخصوص بیت در امور پلی بوی و رختخواب گفت "زن سارکوزی فاحشه است." نابغه دیگر کشور یعنی جواد لاریجانی هم گفت " اوباما یک کاکاسیاه است." حالا علتش چیست؟ علت را کاظم جلالی عضو کمیسیون امنیت ملی و سیاست خارجی کشور که فقط اسم کمیسیون اش یک متر و نیم طول دارد توضیح داد که چرا دیپلمات های خارجی اینقدر مزخرف می گویند و دیپلمات های ایرانی اینقدر باهوش اند. وی در نقد دیپلماسی فرانسه گفت: "سیاستی که بر پایه لبخند ژوکوند باشد، فایده ندارد." به نظر شما منظور این کاظم بلا چی بود؟ اصلا منظوری داشت؟ یا همین جوری چون می خواست در مورد فرانسه حرف بزند، و تنها چیزی که از فرانسه یادش بود، لبخند ژوکوند بود؟



خواص بی بصیرت در حال سقوط

این سیاستمداران موجودات جالبی هستند، وسط ده هزار نفر سخنرانی می کنند و یک جمله ای می گویند که منظورشان یک آدمی است که دویست کیلومتر آن طرف تر توی خانه خودش نشسته، بعد آن آدم جوابش را یک هفته بعد در نقل خاطره ای از سی سال قبل یک طوری می دهد که فقط خود او می فهمد، و هفتاد میلیون نفر دیگر، شاید هم صد هزار نفر دیگر.

خامنه ای در تیرماه 88 گفت "خواص اگر در این امتحان موفق نشوند سقوط می کنند."

هاشمی یک هفته بعد پاسخ داد " در سال 59 فقط تعدادی خواص مانده بودند در خرمشهر و مقاومت می کردند، به آنها پیام دادند که خرمشهر سقوط می کند، آنها گفتند ما امتحانمان را دادیم و سقوط برای ما نیست، شما فکر خودتان باشید."

خامنه ای در دی ماه 88 گفت "خواص موضع خود را شفاف کنند."

هاشمی نه روز بعد گفت "خیلی ها به امام می گفتند چرا مواضع تان را شفاف نمی کنید، ایشان به احمد آقا فرمودند، مواضع ما شفاف است، چشم شان کور نباشد می بینند."

خامنه ای در مهر 89 گفت: "تداوم بی بصیرتی غیرقابل قبول است."

هاشمی بیست روز بعد خواهد گفت: "شهید رجایی آمد خدمت امام و گفت، اینها به من می گویند بی بصیرت و تهدید می کنند که تداوم این بی بصیرتی ها غیرقابل قبول است، امام با همان لفظ خودشان فرمودند خداوند توی دهن اینها می زند که دیدیم زد."

خامنه ای در آبان 89 گفت: "برخی افراد حقایق را می دانند ولی عزم دفاع از حق را ندارند."

هاشمی یک ماه دیگر خواهد گفت " امام در پاسخ به فرستاده صدام گفت پیغام بدهیم که ما خودمان حقایق را می دانیم و از آن دفاع می کنیم، شما حرف زیادی نزن، که من البته این را خودم از ایشان نشنیدم."

خامنه ای در دی 89 خواهد گفت: "خواصی که در بعضی جاها رییس هستند، باید بدانند که ممکن است بزودی از آنجا برکنار شوند."

هاشمی چهار ماه بعد خواهد گفت "امام در سال 1366 در یک جلسه ای که شاهدش همین آقای خامنه ای است، فرمودند اگر کسی به شما گفت بزودی از مسوولیت شورای تشخیص مصلحت برکنار می شوید، به او جواب بدهید، لکن برو کنار بگذار باد بیاید که من در خاطراتم نوشته ام که همان روز باد شدیدی هم آمد."

خامنه ای در بهمن 89 خواهد گفت "اوی! با توام، مگر نمی فهمی؟"

هاشمی شش ماه بعد خواهد گفت "این کمونیستها قبل از سقوط شان خیلی پیغام می دادند که شما با ما مخالفت می کنید نمی فهمید چکار می کنید، امام همیشه به من می گفتند محل شان نگذارید، اینها تا چند ماه دیگر دارند سقوط می کنند."



فرانسوی ها، افغان ها و فارس نیوز

گاهی اوقات آدم نمی فهمد از کجای شان این چیزها را درمی آورند. اصلا کجا بوده که درمی آورند. خبرگزاری تابناک در یک تیتر درشت نوشت "آلمانی ها دسترسی به شبکه های اجتماعی را محدود کردند." نه گفته احتمال دارد، نه گفته ممکن است، نه گفته بعدا، نه گفته چه کسی در آلمان، همینطوری یلخی همین را نوشته بعد خبر را که می خوانی توضیح داده که "سی درصد شرکتهای آلمانی می خواهند در آینده دسترسی به شبکه های اجتماعی را محدود کنند. یک طوری آمار می دهند و خبر می نویسند که انگار نه انگار آمار یک عدد مشخص است و وقتی آدم می گوید 50 درصد، منظورش 70 درصد نیست، بلکه همان 50 درصد است. در همین 24 ساعت گذشته این آمارها منتشر شد. فارس نیوز نوشت "70 درصد فرانسوی ها با حضور نظامی در افغانستان مخالفند." پیام آفتاب هم همین خبر را با همان منبع نوشت که "55 درصد از فرانسوی ها با حضور نظامی در افغانستان مخالفند." سایت های دیگر هم براساس علاقه شان به فرانسوی ها، افغانی ها، آمریکایی ها، کرزای و غیره، میزان مخالفت فرانسوی ها را از سی درصد تا 120 درصد اعلام کردند. من فکر می کنم هر خبرنگاری رقم بالاتری را بدهد، مثل بازی 21 بانک را می زند و دستمزد بیشتری می گیرد. ممکن است دلیل اش همین باشد.



مخالفت با سارکوزی

خبرگزاری فارس، یک دوره زبان فرانسه برای خبرنگاران خودش برگزار کرد. فعلا ایران تقسیم شده به دو منطقه از جنوب محدود می شود به قم که پنجاه درصد خبرهای فارس مربوط به قم است، آقای خامنه ای هم مثل خواستگارهای سمج که موضع افراطی شان را گرفته اند توی دست شان و تا وقتی خانه مراجع را به توپ نبندند یا از آنها بعله را نگیرند، نمی روند خانه شان بخوابند، اقامتش را در قم تمدید کرد. پنجاه درصد خبرهای فارس هم اختصاص دارد به ناحیه شمالی ایران که شامل پاریس و شهرهای بزرگ فرانسه است که این خبرگزاری دائما خبرهای جنبش بازنشستگان پاریس را منتشر می کند. طبق آمارهای ارائه شده خبرگزاری فارس "72 درصد فرانسوی ها با سارکوزی مخالفند." اما براساس همین آمار و به نقل از خبرنامه دانشجویان ایران: "70 درصد فرانسوی ها با سارکوزی مخالفند." سایت ایران تلگراف هم نوشت که "58 درصد فرانسوی ها با سارکوزی مخالفند."



کاهش محبوبیت اوباما

محبوبیت اوباما هم در حال کاهش سریع است. باور نمی کنید اگر بگویم از همین ساعت 12 ظهر که خبرگزاری فارس نوشت که به گفته موسسه گالوپ "محبوبیت اوباما کاهش یافت و به 7/44 رسید." تا ساعت 4 بعد از ظهر که همین خبرگزاری، دقت کنید، نه یک خبرگزاری دیگر، بلکه همین خبرگزاری فارس، خبرداد که به نقل از ریانووستی، "اعتماد آمریکایی ها به پائین ترین حد خود در 36 سال اخیر رسیده است. و فقط 33 درصد مردم به حاکمیت اعتماد دارند." البته من احتمال می دهم که برخی منحرفین در خبرگزاری فارس بیخودی دارند محبوبیت اوباما را بالا می برند وگرنه به نوشته وب سایت شبستان "محبوبیت اوباما کاهش یافت و به 37 درصد رسید."

Friday, October 29, 2010


پنجشنبه ۶ آبان ۱۳۸۹
دکتر بزن تو گل!
مهرداد شيباني
m.shaibani(at)roozonline.com
در هفته ای که پراز چمدان های "یورو" بود، "دکتر" داشت گل می زد. چمدانی که آیت الله خامنه ای در قم خبرش را داده بود از کابل سردرآورد و در خانه شخصی رئیس دفتر کرزای؛با یوروهای مچاله شده در یک کیسه پلاستیکی. گل "دکتر" هم در دانشکده افسری تهران به ثمر نشست وقتی همراه با رئیس جمهور بولیوی ـ که برای گرفتن چمدان پول دیگری به ایران آمده بود ـ پا به توپ شده بود و نظاميان حاضر در سالن هم يک صدا فرياد می زدند: "دکتر بزن تو گل."

خبر ارسال چمدان پرپول برای کرزای را نیویورک تایمز افشاکرد، و در تهران، سخنگوی وزارت خارجه که هنوز کارت اقامتش در کانادا به دستش نرسیده، ومهمان پرست است، به صراحت گفت: "داده ایم؛ باز هم می دهیم."

او این را گفت تا شاهد از غیب برسد که چرا ایران در رده بندی سازمان بین المللی شفافیت که در خصوص فساد سیاسی و اقتصادی در جهان تحقیق می کند، در بین ۱۷۸ کشور جهان در رتبه ۱۴۶ قرار دارد؛ از این نظر همسطح کشورهایی نظیر هاییتی، لیبی و کامرون است و وضعیتی بدتر از پاکستان دارد.

و این تنها گواه نبود؛یک سایت داخلی هم خبری را منتشر کرد تا نشان دهد خانه ازپای بست ویران است: کلاهبرداری دو میلیاردی در تهران. تصویر استفتای کلاهبرداران از آیت الله علی خامنه ای، و پاسخ وی را هم ضمیمه کرد تا این تیتر از دل آن درآید: کلاهبرداری دو میلیاردی با فتوای خامنه ای

اما گوش آقای خامنه ای به این حرف ها نبود، او در قم داشت ویروس شناسی درس می داد و از بسیج تقدیر می کرد که به عنوان "یکى از آیات قدرت الهى" در کشتار و سرکوب مردم پس از انتخابات پرداستان دهم، هر چه قدرت داشته ـ بخوانیم سبعیت ـ نشان داده و به گفته رهبر جمهوری اسلامی "در فتنه ۸۸ اشتباه" نکرده است.

آن هم درست وقتی که مادر سهراب اعرابی، قلب مچاله اش را در دست گرفته بود و می گفت: "بچه نوزده ساله را کشته اند، حالا سناریو هم می نویسند."

خوب شد که وزیر اطلاعات هم به میانه آمد تا نشان دهد سناریوی مرگ سهراب را چه کس و کسانی نوشتند و او و دیگر فرزندان ایران در پای چه کسانی قربانی شدند. او گفت: "با طراحی مسیر توسط رهبری دولت نهم و دهم بر سر کار ‌آمد."

بی جهت نبود که آقا از عملکرد نیروهاى بسیج و سپاه پاسداران در جریان رویدادهاى پس از انتخابات ریاست جمهورى سال ۱۳۸۸ دفاع و آن را "یکى از موفقیت‌هاى بسیج" ارزیابى می کرد.

در پاسخ به همین "موفقیت" هم بودکه علی سعیدی، نماینده ولی فقیه در سپاه پاسداران ارتش را از دخالت در امورسیاسی، منع کرد اما موضع گیری سپاه را "امری عادی" خواند و حتی تاکید کرد "در پاره ای موارد خودداری این نهاد نظامی از دخالت در سیاست دارای اشکال است."

همان نهادی که در این هفته یکی از پایگاه های مخفی آن ـ براساس گزارش فیگارو ـ توسط اسراییل

منفجر شد، اما خبر آن در هیچ نشریه داخلی انتشار نیافت؛ نشریات دولتی مشغول گزارش تظاهرات فرانسه بودندو با یک دلمشغولی بزرگ: در ادامه اعتراض به طرح اصلاحاتي دولت فرانسه در نظام بازنشستگي، فرانسوي‌ها فردا با برگزاري تظاهرات ضددولتي روانه خيابان‌ها مي‌شوند.

و البته که در باره هدفمندی یارانه ها نباید می نوشتند چرا که همان کسی که با طراحی رهبر جمهوری اسلامی دو دوره است نام رئیس جمهور را یدک می کشد، نوشتن در این باره و دادن آمار در مورد گرانی و تورم را ممنوع کرده است؛رئیس اداره آمار هم که مامورست و معذور، خبر داده که از این پس آمار با "صلاحدید دولت" منتشر خواهد شد.دولتی که رئیس اش وعده بردن پول نفت بر سر سفره ها را داد ولی بعد از 5 سال مشاورش می گوید: "در افق ۱۴۰۴ که ایران باید در منطقه کشوری برتر و اول باشد در بخش نفت، وارد کننده خواهیم بود." دولتی که از ترس "انفجار اجتماعی" آزاد سازی قیمت ها را جوری اعلام می کند که "آرامش جامعه" به هم نریزد، اما آشی که پخته آنقدر شورست که مجبور شده "متمدن" ترین عضوش را به میانه بفرستد تا بگوید: "قيمت تمام كالاهاي مصرفي طي روزهاي آينده به سطح عادي برمي‌گردد."

همان دولتی که رئیس اش، تحریم ها را "نعمت" خواند و خبراز خودکفایی سریع در تولید بنزین داد و حالا عسگر جلالیان، عضو کمیسیون انرژی مجلس، بنزین تولید شده در پالایشگاه های کشور را سرطان زا خوانده و خواهان توقف تولید آن شده است.

و در همین شرایط یاران این دولت هم از راه رسیدند که بعد از حزب مشارکت و سازمان مجاهدین انقلاب، احزاب "کارگزاران سازندگی" و "مجمع روحانیون مبارز" را هم "زمینه سازان اصلی فتنه 88" بخوانند و این دو حزب باقیمانده را نیز ببندند تا داستان بگیر و ببند در کشور تکمیل شده باشد.همان بگیر و ببندی که در اول هفته شامل حال علمای سنت شد و آخر هفته به دو روزنامه نگار زن رسید؛ ژیلا بنی یعقوب و مهسا امرآبادی.اما مهساـ همسر مسعود باستانی ـ اگر چه نگران قسط خانه است و چراغی که خاموش می شود، می پرسد: "این همه انسان شریف را بازداشت کرده و احکام سنگین داده اید، آیا مشکل شما حل شده که هنوز به این رفتار ادامه می دهید؟ آیا با زندان رفتن من، همه مشکلات کشور حل می‌شود؟ آیا می توانید بقیه را ساکت کنید؟ آیا تا الان توانسته اید ساکت کنید؟"

چواب این سئوال را در همان چمدان ها باید یافت؛ و همان گلی که اسمش بود آقای دکتر زد اما به حساب آقای مورالس بولیویایی و کرزای افغانی گذاشته شد.شاید برای همین است که آقای خامنه ای می گوید: "در دولت‌هاي نهم و دهم چندين برابر دوره‌هاي قبل كار انجام شد."

او نگوید چه کسی بگوید؟ نظامیان دنبال زدن گل "دکتر" نباشند، که باشد؟

Shajarian

http://www.youtube.com/watch?v=BOe0We0zIm4&feature=related

To My Dear Brother

برادر عزیزم.یک ساعت از نیمه شب گذشته که دارم چند خطی‌ برات مینویسم. موسیقی‌ ایرانی‌، گنج حضور برنامه شماره ۱۱۶ و ۱۱۷ ،... صدای گرم شجریان و آوای بی‌ همتای بنان موسیقی کلام من است در این دیر گاه شب غربت. امروز اشک‌هایت را از صفحه کامپیوتر ، این وسیله ارتباطی‌ گرانقدر ؛ دیدم و منقلب شدم .من خودم در خلوت زیاد اشک میریزم اما تحمل اشک‌های دیگری را ندارم.شاید کار درستی‌ نمیکنم که اینجوری دارم برات می‌‌نویسم. نمیدونم. شاید هم مقداری نوشتم و از ارسالش خود داری کنم. دلم می‌خواد اگر بیشتر تو را دلتنگ می‌‌کنم پیشا پیش، ولی‌ چیز‌هایی‌ را اشاره کنم که نتیجه بگیرم تو و اعظم با مقایسه شرایط خودتان با دیگران و از جمله من و ما زیاد هم نباید بی‌ تابی کنید از دوری بهنام چرا که هم به بهترین جای دنیا میرود که همه خواب و رویای آن را در سر دارند و هم نه چندان دیر ، امکان پیوستن خودتان به او هست. آن هم پیوستن قانونی‌ و با ثبات، نه مثل شرایط ما در این کشور تازه اروپایی و بی‌ قانون که معلوم نیست تا چند سال باید منتظر بمانیم تا شهروند اروپایی به حساب آییم.

برادر خوبم بد نیست یک بار دیگر به یادت آورم و به یادم آورم که چه دشوار بود از هیچ کدام از شما خدا حافظی نکردن و چه دشوارتر می‌‌بود اگر مجبور بودم که با خبرتان کنم از تصمیمی که گرفته بودم و خاک وطن را برای سال‌های نا‌ معلوم و شاید طولانی‌ دارم ترک می‌‌کنم.به کجا ؟ خودم هم دقیق نمی‌‌دانستم. من حتا این جزیره‌ کوچک آرام را روی نقشه جایش را دقیق نگاه نکرده بودم و هیچ اطلاعی از کم و کیف آن نداشتم.

اتوبوس سیر و سفر را سوار شدم و به سمت نا‌ کجا آباد حرکت کردم با چشمانی غمبار و پر از اشک اما پر از امید و اعتماد به نفس.

به هیچ کس حتا به دوست و رفیقی که به خیال خودش راه و چاه را به من آدرس داده بود و من را دو دستی‌ می‌‌خواست تحویل قاچاقچیان آدم دهد ؛اعتماد نکردم جز به عقل و شعور خودم. این بود که سخت‌ترین راه را که هیچ کس از آن عبور نکرده بود انتخاب کردم. کرواتم را به عنوان طناب حمایت برای فرود از دیواری به کار بردم . جوراب‌هایم را به جای دستکش به دستم کردم . کلاهی به سر داشتم و شبانه به قلب سیم خار دار‌ها زدم و در کمال ناباوری پس از ساعتی‌ کلنجار رفتن با آنها تن‌ زخمی‌ام را از آن‌ها عبور دادم.من هنوز لباسی را که آن شب تنم بود به یادگار دارم.همانطور که آن کاپشنی را که شب نهم بهمن ماه سال ۱۳۵۷ آغشته به خون زخمی‌ها و شهدای آن شب در میدان ۲۴ اسفند بود ؛ تا سالها نگه داشته بودم به یادگار.

اینها را گفتم تا به یاد آورم من پیشاپیش هرگز اطمینانی نداشتم که بتوانم شرایطی مهیا کنم که مورد قبول همسر و فرزندانم باشد و آنها هم با کمال میل به من بپیوندید.پس من به قول معروف پیه این را به تنم مالیده بودم که مجبور باشم سالها دور از آنها سر کنم و شش ماه چنین کردم. پس از اینکه احسان و همسرم و چند ماه دیرتر نرگس هم به اینجا آمدند؛ تازه اول گرفتاری‌های جور و‌ا جور بود که مهمترینش این بود که آنها اینجا را بیش از حدً کوچک ، حقیر و پست به حساب می‌‌آورد‌ند و این بزرگترین چالش زندگی‌ ما بود در اینجا.

شما دارید در کمال احترام و اطمینان فرزند جوان خود را به سفارت آمریکا می‌‌برید تا ویزا و گرین کارت آمریکا را دو دستی‌ تقدیم او کنند و بحمدالله از امکان مالی کافی‌ هم برخوردارید تا او را مورد حمایت قرار دهید که آنجا بزودی سر و سامان پیدا کند و البته در طول دو سه سال شرایط اقامت خود شما هم فراهم می‌‌شود. چه چیزی دیگه بهتر از این ؟



قصد ندارم حوصله ت را سر ببرم. قصد دارم بگویم که اگر انسان پاره تنش ، فرزند دلبندش از او جدا شود و به راه دور برود طبیعتا هر از گاهی دلتنگی‌‌اش را با اشک ریختن تسکین می‌‌دهد خصوصاً انسان‌هایی‌ چون من و تو که که هنوز خودشان به نوعی از برخی‌ جنبه‌ها مثل کودکان زود رنج هستند.اما توجه داشته باشیم که این جبر روزگار است و دیر یا زود فرزندان ما انسان‌ها نیز مثل جوجه‌های پرندگان به محض اینکه بال و پر در آورد‌ند دوست دارند دنیا را به کمک بالهای خویش چرخ بزنند و سیاحت کنند.همینکه سلامت باشند و قادر به پرواز؛ این بزرگ‌ترین نعمت است و قدرش را بدانیم و اشک‌ها و گریه‌هایمان را هم از آنها پنهان کنیم همانطور که تو چنین کردی امروز برادر خوبم. دوستتان دارم و همیشه با یادتان زنده ام.

Thursday, October 28, 2010

Sabah & Rola Arab singers

http://www.youtube.com/watch?v=9fGDDwMePTc&feature=related

استاد شجریان - برنامه شماره یکصد و هفتاد و شش

http://www.youtube.com/watch?v=vYmuCvFN3XQ&feature=related

استاد شجریان - برنامه شماره یکصد و هفتاد و هفت

http://www.youtube.com/watch?v=_zeyCh-RVI0&feature=related

سرّ عشق - شجریان

http://www.youtube.com/watch?v=lbbCDrr8TcI

Tuesday, October 26, 2010


گوناگون

موضوع انشا: می خواهید در آیندە چکارە شوید؟
۱ آبان ۱۳۸۹


ما دیگر خیلی خسته شدیم و نمی دانستیم که چه کاره شویم، در نتیجه از برادرمان پرسیدیم: «پس من چه کاره بشوم؟» برادرمان گفت: «نمی دانم، اما سعی کن کاری را انتخاب کنی که همیشه تک باشی و معروف شوی و هیچ وقت در هیچ موردی مقصر اصلی نباشی و کسی هم جگر نکند بگوید که بالای چشمت ابروست و بلند بلند با اسمت جمله بسازد.» … و ما تصمیم گرفتیم که رییس جمهور شویم.

نوشتەهای یک کودک نابغە*
ما دلمان می خواست در آینده دکتر شویم و متخصص بدن انسان بشویم، و همه ی مریض ها را درمان کنیم. ما تا حالا شکم چند تا قورباغه را هم عمل کرده ایم و اصلا از خون نمی ترسیم، اما برادرمان یک روز به ما گفت: «چون تو خوش خط هستی، پس نمی توانی دکتر خوبی شوی.» و بعد هم گفت: «اگر دکتر شوی، ممکن است هنگام تشخیص علت مرگ یک نفر که در بازداشتگاه فوت کرده، خودت هم ناگهان خودکشی شوی.» ما منظور برادرمان را نفهمیدیم، اما توی فیلم ها هم دیدیم که خیلی از دکترها ساختمان می ساختند. بنابراین ما تصمیم گرفتیم که مهندس شویم تا ساختمان ها را محکم تر بسازیم و بعد پول دار شویم، اما برادر بزرگ ترمان که خودش چند سال پیش مهندس شده، هنوز پولدار نشده است. او به ما گفت که این روزها هر پاره آجر را هم که بلند کنی یک مهندس از زیرش می پرد بیرون و بعد درخت ازگیل توی حیاط را نشان مان داد و گفت: «همین درخت را اگر الان تکان دهی دست کم بیست سی تا مهندس ازش پایین می ریزد.» برادر ما معتقد است هرکس که توی کوچه و خیابان به چشم می خورد مهندس است، مگر آن که خلافش ثابت شود. برای همین است که همه همدیگر را مهندس صدا می زنند. ما این ها را نمی دانیم، اما خلبان شدن را هم خیلی دوست داریم و هنگامی که برادران رایت موفق شدند پرواز کنند، ما در پوست خود نمی گنجیدیم اما الان، هربار که اخبار را گوش می کنیم یک هواپیما سقوط می کند و همیشه هم مقصر اصلی خلبان است و ما نمی دانیم چرا تقریبا خیلی از خلبان ها اسم شان توپولوف است. ما همچنین خیلی دوست داشتیم که دانشجو شویم اما برادرمان که قبلن دانشجو بود به ما گفت که دانشجوها نمی توانند حرف شان را به مسئولان بفهمانند و زمانی که موفق به فهماندن آن می شوند، بلافاصله کتک می خورند و بعد به زندان می افتند. بنابراین ما چون به فوتبال علاقه مند هستیم و دوست داریم یک روز به برنامه ی نود برویم و در آن جا بین صفر تا یک میلیون، چندتا عدد را انتخاب کنیم، تصیمیم گرفتیم داور فوتبال شویم. زیرا داورها با سوت همه کار می کنند و خیلی کیف می کنند. اما چند وقت پیش در استادیوم دیدیم که تماشاچی ها با داور و شیر سماور جمله می ساختند و بلند بلند فریاد می زدند و داور قرمز می شد. بعد تماشاچی ها با داور و توپ و تانک و فشفشه جمله می ساختند و داور خیلی عصبانی می شد. بدین ترتیب ما دل مان تقریبن خیلی برای داور سوخت. ما هم چنین خیلی دوست داریم که نویسنده شویم و آدم معروفی بشویم اما برادرمان می گوید: «دراین مملکت اگر شکار لک لک شغل شد، نویسندگی هم شغل می شود.» ما منظور برادرمان را اصلا نفهمیدیم. او می گوید که یک نویسنده برای این که معروف شود، یا باید بمیرد یا به زندان بیفتد. ما دیگر خیلی خسته شدیم و نمی دانستیم که چه کاره شویم، در نتیجه از برادرمان پرسیدیم: «پس من چه کاره بشوم؟» برادرمان گفت: «نمی دانم، اما سعی کن کاری را انتخاب کنی که همیشه تک باشی و معروف شوی و هیچ وقت در هیچ موردی مقصر اصلی نباشی و کسی هم جگر نکند بگوید که بالای چشمت ابروست و بلند بلند با اسمت جمله بسازد.»

و ما تصمیم گرفتیم که رییس جمهور شویم.

این بود انشای من

——————

*توضیح:

این متن توسط شخصی بە امضای s. h n بە صندوق پستی کار ـ آنلاین ارسال شدە، با توجە با جالب بودن متن، علیرغم ناشناس بودن منبع ارسالی تصمیم بە درج آن در نشریە الکترونی کار ـ آنلاین گرفتیم. شورای سردبیران

بخش: گوناگون

گوناگون

موضوع انشا: می خواهید در آیندە چکارە شوید؟
۱ آبان ۱۳۸۹


ما دیگر خیلی خسته شدیم و نمی دانستیم که چه کاره شویم، در نتیجه از برادرمان پرسیدیم: «پس من چه کاره بشوم؟» برادرمان گفت: «نمی دانم، اما سعی کن کاری را انتخاب کنی که همیشه تک باشی و معروف شوی و هیچ وقت در هیچ موردی مقصر اصلی نباشی و کسی هم جگر نکند بگوید که بالای چشمت ابروست و بلند بلند با اسمت جمله بسازد.» … و ما تصمیم گرفتیم که رییس جمهور شویم.

نوشتەهای یک کودک نابغە*
ما دلمان می خواست در آینده دکتر شویم و متخصص بدن انسان بشویم، و همه ی مریض ها را درمان کنیم. ما تا حالا شکم چند تا قورباغه را هم عمل کرده ایم و اصلا از خون نمی ترسیم، اما برادرمان یک روز به ما گفت: «چون تو خوش خط هستی، پس نمی توانی دکتر خوبی شوی.» و بعد هم گفت: «اگر دکتر شوی، ممکن است هنگام تشخیص علت مرگ یک نفر که در بازداشتگاه فوت کرده، خودت هم ناگهان خودکشی شوی.» ما منظور برادرمان را نفهمیدیم، اما توی فیلم ها هم دیدیم که خیلی از دکترها ساختمان می ساختند. بنابراین ما تصمیم گرفتیم که مهندس شویم تا ساختمان ها را محکم تر بسازیم و بعد پول دار شویم، اما برادر بزرگ ترمان که خودش چند سال پیش مهندس شده، هنوز پولدار نشده است. او به ما گفت که این روزها هر پاره آجر را هم که بلند کنی یک مهندس از زیرش می پرد بیرون و بعد درخت ازگیل توی حیاط را نشان مان داد و گفت: «همین درخت را اگر الان تکان دهی دست کم بیست سی تا مهندس ازش پایین می ریزد.» برادر ما معتقد است هرکس که توی کوچه و خیابان به چشم می خورد مهندس است، مگر آن که خلافش ثابت شود. برای همین است که همه همدیگر را مهندس صدا می زنند. ما این ها را نمی دانیم، اما خلبان شدن را هم خیلی دوست داریم و هنگامی که برادران رایت موفق شدند پرواز کنند، ما در پوست خود نمی گنجیدیم اما الان، هربار که اخبار را گوش می کنیم یک هواپیما سقوط می کند و همیشه هم مقصر اصلی خلبان است و ما نمی دانیم چرا تقریبا خیلی از خلبان ها اسم شان توپولوف است. ما همچنین خیلی دوست داشتیم که دانشجو شویم اما برادرمان که قبلن دانشجو بود به ما گفت که دانشجوها نمی توانند حرف شان را به مسئولان بفهمانند و زمانی که موفق به فهماندن آن می شوند، بلافاصله کتک می خورند و بعد به زندان می افتند. بنابراین ما چون به فوتبال علاقه مند هستیم و دوست داریم یک روز به برنامه ی نود برویم و در آن جا بین صفر تا یک میلیون، چندتا عدد را انتخاب کنیم، تصیمیم گرفتیم داور فوتبال شویم. زیرا داورها با سوت همه کار می کنند و خیلی کیف می کنند. اما چند وقت پیش در استادیوم دیدیم که تماشاچی ها با داور و شیر سماور جمله می ساختند و بلند بلند فریاد می زدند و داور قرمز می شد. بعد تماشاچی ها با داور و توپ و تانک و فشفشه جمله می ساختند و داور خیلی عصبانی می شد. بدین ترتیب ما دل مان تقریبن خیلی برای داور سوخت. ما هم چنین خیلی دوست داریم که نویسنده شویم و آدم معروفی بشویم اما برادرمان می گوید: «دراین مملکت اگر شکار لک لک شغل شد، نویسندگی هم شغل می شود.» ما منظور برادرمان را اصلا نفهمیدیم. او می گوید که یک نویسنده برای این که معروف شود، یا باید بمیرد یا به زندان بیفتد. ما دیگر خیلی خسته شدیم و نمی دانستیم که چه کاره شویم، در نتیجه از برادرمان پرسیدیم: «پس من چه کاره بشوم؟» برادرمان گفت: «نمی دانم، اما سعی کن کاری را انتخاب کنی که همیشه تک باشی و معروف شوی و هیچ وقت در هیچ موردی مقصر اصلی نباشی و کسی هم جگر نکند بگوید که بالای چشمت ابروست و بلند بلند با اسمت جمله بسازد.»

و ما تصمیم گرفتیم که رییس جمهور شویم.

این بود انشای من

——————

*توضیح:

این متن توسط شخصی بە امضای s. h n بە صندوق پستی کار ـ آنلاین ارسال شدە، با توجە با جالب بودن متن، علیرغم ناشناس بودن منبع ارسالی تصمیم بە درج آن در نشریە الکترونی کار ـ آنلاین گرفتیم. شورای سردبیران

بخش: گوناگون

Monday, October 25, 2010

Hayedeh ....

http://www.youtube.com/watch?v=Pkam74JYSaI

Sunday, October 24, 2010

اقدام علیه امنیت کشور

پیش از اینکه خاطرات دوران حبس در زندان اراک را باز نویسی کنم؛ بهتر است در این یاد داشت کوتاه توضیح بیشتری در باره همان مدت بسیار کوتاه تجربه حبس پیش از انقلاب بدهم. سال ۱۳۵۶ یعنی‌ همان اولین سالی‌ که وارد دانشگاه پهلوی (شیراز) شدم به فاصله چند ماه تقریبا بخش اصلی‌ کار و زندگیمان شد سیاست و انقلاب و کتاب و اعلامیه و برپا کردن تظاهرات و اعتراضات علیه رژیم شاه.از اواسط همان سال و یا اوایل سال ۵۷ بود که فضای سیاسی به گونه‌ای شد که کتاب‌های بسیاری اجازه چاپ گرفتند و یکی‌ از کارهای نسبتا مثبتی که در همان سال کردیم، بر پا کردن نمایشگاه و فروش کتاب بود در کتابخانه ملی‌ شیراز با همکاری آقای پرویز خایفی رئیس کتابخانه.استقبال به حدی زیاد بود که سر و صدای مهم‌ترین آیت الله استان فارس (محلاتی یا دستغیب یا حائری ... درست یادم نیست) در آمد و آقای ذوالقدر کارمند ارشد ساواک و چند نفر همکارانش وارد محل شدند و همگی‌ ما هفت هشت نفر دست اندر کاران را به اضافه آقای خایفی بازداشت کردند و از آنجا به دادسرای نظامی شیراز و سپس به زندان عادل آباد منتقل شدیم. دو هفته‌ای گذشت تا خانواده‌ها و دوستان وثیقه بگذارند و آزاد شویم.آن دو هفته حبس کشیدن در زندان عادل آباد به همراه چند نفر دوست و رفیق ، یکی‌ از خوش‌ترین دوران‌های زندگی‌ من شد.انقلاب شد و قسمت نشد که دادگاه نظامی ادامه رسیدگی به پرونده را از سر بگیرد.فکر می‌کردم با تسخیر اداره ساواک شیراز که خود من هم در این عملیات قهر آمیز !؟ شرکت داشتم این پرونده هم به آتش کشیده شده و سوخته باشد.شش هفت سال بعد از این ماجرا و بعد از سال‌های ۱۳۶۰ و ۱۳۶۲ نیاز به گواهی عدم سو پیشینه داشتم برای استخدام در کارخانه ای. با ترس و لرز رفتم برای انگشت نگاری . هفته بعدش رفتم برای جواب.گفتند برو به فلان اداره در خیابان بهار شیراز. با خود فکر کردم که‌ای دل‌ غافل الکی‌ الکی‌ دارم برا خودم دردسر درست می‌‌کنم. آخه سری که درد نمیکنه برا چی‌ دسمال می‌بندند. دل‌ دل‌ کردم که بیا و از خیر استخدام در این کارخانه بگذر و یه جایی‌ پیدا کن که برگه عدم سو پیشینه نیاز نداشته باشد.اما نه‌. سرم درد می‌‌کرد و همیشه درد می‌‌کنه برا کنجکاوی. خودمو قانع کردم که پی‌ گیری کنم. وارد آن اداره شدم. اتاق مربوطه را یافتم. وارد که شدم با همان نگاه اول تا حد زیادی خیالم راحت شد و اعتماد به نفسم را باز یافتم. پیر مردی که پشت میز بود آنقدر لباس مرتبی داشت که فقط یک کراوات کم داشت. اصلا به کارمندانی که در این چند سال پس از انقلاب به دیدن آنها عادت کرده بودیم شباهت نداشت.؛ آن همه پرونده و پوشه قدیمی‌ و پاره پوره و سر و وضع آنجا هم به دلم گواه میداد که این بابا بیش از اینکه به این دوره زمانه یاقوتی پس از انقلاب کار داشته باشد؛به دوران طاغوت کار دارد.اما هرگز به عقلم نمیرسید و یک در صد هم حدس نمی‌‌زدم که گیر کار من به آن پرونده پیش از انقلاب بر گردد و اثری از آن مانده باشد . حتا چیز زیادی از جزئیات آن باز داشت و اتهامی که زده شده بود ، یادم نمی‌‌آمد جز اینکه در آن ماجرا چه قبلش و چه بعدش به من خیلی‌ خوش گذشته بود .

پوشه را پیدا کرد. روی جلدش بزرگ نوشته شده بود : اقدام علیه امنیت کشور... ! با صدای رسایی آن اتهام را ادا کرد.خنده‌ام گرفت و گفتم : قربان اقدام علیه کدام کشور. اولا که فروش کتاب چه اقدامی علیه کشور بوده است؟ دوم اینکه بر فرض هم که بوده.آن کشور کشور شاهنشاهی بود و الان به برکت اسلام و امام ، جمهوری اسلامی است. مزاح نمودم و به کنایه عرض کردم که شما باید به من پاداش و جایزه هم بدهید نه‌ اینکه در صدور این گواهی تأخیر نموده باشید. یادم هست که توضیحاتی داد در این باره که چون پرونده نیمه تمام مانده لازم شده است که من حضورا خدمت ایشان برسم تا اطمینان حاصل کند که چیزی غیر از این که گفتم نبوده و خلاصه اینکه داستان بدین جا رسید که اتهام اقدام علیه امنیت کشور ظاهراً از آن پرونده موقتا پاک شد و توسط آن پیر مرد طاغوتی ، گواهی عدم سو پیشینه برای من صادر شد و همه چیز به خیر گذشت. سال‌های بعد هم از انجایکه زود به زود محل کارم را عوض می‌کردم چند نوبت آن را تمدید کردم تا اینکه

چند سال بعد که مجددا به شیراز کوچ کردیم ، برای استخدام در صنایع الکترونیک باز هم نیاز به صدور گواهی عدم سو پیشینه جدید و معتبر بود. با تصور اینکه چون این گواهی نه‌ یک بار بلکه چند نوبت در این چند سال در تهران تمدید شده ؛ و در شیراز نیز آثاری از آن پرونده کذایی نمانده ؛ با خود گفتم که راهم را کوتاه کنم و از همان شیراز درخواست کنم. با کمال تعجب آنجا هم پرونده‌ای به همین مضمون وجود داشت با این تفاوت که به دلایلی چند صلاح این دیدم که یواشکی از آن اداره خارج شوم و از خیر گرفتن این گواهی از اداره مربوطه در شیراز ؛ بگذرم. زحمت به تهران رفتن بهتر از این بود که به درد سر جدی گرفتار شوم.این درد سر و گرفتاری چیزی نبود جز همانی که در حقیقت در همه این سالهای پس از انقلاب زندگی‌ کردن در وطن و یا به عبارتی آواره بودن در این شهر و آن دیار ، هر روز انتظارش را می‌‌کشیدم و گویی به یک سایه ترس و اضطراب همیشگی‌ بر سر زندگیمان عادت کرده بودیم. این تنها یک وجه کلی‌ از احساس نا امنی‌ بود که در همه این سالها نه‌ فقط برای من و همسرم، بلکه برای خیل عظیمی‌ از جوان‌های هم سنّ و سال ما به تاوان این گناه نا بخشودنی که جوانی و دوران دانشجویی مان مصادف با شکل گیری نظام حکومتی اسلامی بود؛ ایجاد شده بود. جنبه‌های مشخص دیگر نا امنی‌ و میزان شدت و ضعف آن به نسبت آنچه در این سالها بر شخص و دیگر وابستگان دور و نزدیکش گذشته باشد ، متفاوت بود و چنین نعمتی مشمول حال فرزندان نیز می‌‌بود و هنوز هم هست. تا کی‌ ؟ متاسفانه کسی‌ را سراغ ندارم که تاریخ دقیقی‌ برای پایان این درد بزرگ به روشنی بیان کند. خیلی‌ سال است که هایده با آن صدای دل‌ انگیزش خواند : ... سال سال این چند سال ، امسال پارسال ، پیرار سال ، هر سال می‌‌گیم دریغ از پارسال... و‌ای دریغ که این زمزمه هنوز در گوش ما ادامه دارد..

چرا حبس کشیدم

چرا حبس کشیدم

خیلی‌ از هم نسل‌های من و من جزو خوش شانس‌ها ها هستیم که هنوز زنده ایم و در تند باد حوادث سی‌ سال گذشته ، دفتر عمر مان بر باد نرفت. ابراز کردن فکر و اندیشه‌ای متفاوت با آنچه حاکمان می‌‌پسندند؛ خواندن روزنامه یا کتابی‌ که از نظر آنها خلاف به حساب آید و بسیاری از رفتار‌ها که مسائل شخصی‌ افراد به حساب می‌‌آید ؛ در جمهوری اسلامی ایران جرم بشمار رفته و از قضا بیشترین آمار حبس ، شکنجه و حتا اعدام‌ها به دلایلی این چنینی بوده است.آدمی‌ که به هیچ کدام از دلایل فوق و یا دلایل دیگر ؛ زندانی نشده باشد، لابد به طریقی تنش می‌‌خارد یا خوش شانسی و خوشی‌ زیر دلش زده و یا کرم دارد که خود را دستی‌ دستی‌ اسیر زندان کند.

ماجرای بورسیه تحصیلی‌ و تعهد خدمت دادن به شرکت صنایع الکترونیک و دادگاهی شدن در سال ۱۳۷۴ به اتهام مضحک فرار از خدمت و تبرئه شدن در دادگاه نظامی اول و اعتراضم به حکم تبرئه و بی‌ گناهی ؟ ؟ ! و بر رسی‌ شدن پرونده توسط قاضی دیگری که شهرتش به گونه‌ای دیگر بود و داستانش مفصل است؛ بالا خر‌ه منجر به محکومیت به یک سال حبس و همچنین پرداخت سیصد و پنجاه هزار تومان غرامت شد.همه انگیزه‌های فوق با هم سبب این موهبت الهی شد.؟! واژه‌ای که آن روزها زیاد از زبان من شنیده شد و هنوز هم به آن باور دارم.

قاضی مشهور ، با کرامت تمام با این درخواست من موافقت کرد که من به جای حبس کشیدن در زندان عادل آباد شیراز که دو هفته‌ای با دوستان دانشجو در سال ۱۳۵۶ مهمان آنجا بودیم ؛ این بار در زندان اراک مدت حبسم را طی‌ کنم.لذا با انتقال من از شیراز به اراک ارتباطم با خانواده راحت تر صورت می‌‌گرفت و به احتمال قریب به یقین مدیریت زندان شیراز به خوبی‌ مدیریت اراک نبود.امری که من شخصاً از فواید آن بسیار بهره مند شدم.

جالب‌ترین قسمت این داستان که مشابه آن شاید به ندرت برای یک محکوم به زندان ، رخ داده باشد این بود که حکم را به دست خودم دادند تا با میل و رغبت و بدون نیاز به مأمور قضائی ، خود شخصاً به همراه همسرم از شیراز به اراک برگردم و صبح روز بعد در حالی‌ که عمویم و دوستم من را بدرقه می‌‌کردند ؛ خودم را به مجتمع قضائی و از آنجا به زندان معرفی‌ کنم.

اینکه پس از چهار ماه و سیزده روز حبس همزمان با سالگرد آزاد سازی خرمشهر نام من هم در لیست اسامی مشمول عفو رهبری بود و اینکه تنها پس از دو ماه حبس کشیدن سه چهار روزی همزمان با تعطیلات نوروزی به مرخصی آمدم. این امکان را فراهم کرد که همسرم و دیگر اعضای خانواده بتوانند با مهارت کامل زندانی بودن من را از مادرم و فرزندانم پنهان نگاه دارند و تا روزی که آزاد شدم این سه نفر این دروغ مصلحتی را باور کرده باشند که من در شیراز مشغول کار بوده ام.

داستان نامه نگاری‌هایم از زندان به فرزندانم و دیگران و تماس‌های تلفنی که با آنها و مادرم از شیراز داشتم ؟! شرح دیدار سه چهار روزه‌ای که عید آن سال با خانواده داشتم و بسیاری سوژه‌ها و نکته‌های دیگر هر یک یاد داشت جدا گانه‌ای می‌‌طلبد.

آنچه در این یاد داشت مّد نظر است اینست که بطور کلی‌ تاکید کنم مجموعه شرایط و چند و چون به زندان رفتن من به معنای واقعی‌ کلمه، خاص بود. بالطبع ، نحوه حبس کشیدن من نیز ، آزادی‌هایی‌ که آنجا از آن برخوردار بودم یا نبودم؛ نگاه من به زندان و زندانبان و زندانیان ؛ و همچنین نگاه آنها به من ؛ و بسیاری فاکتور‌های دیگر برای من بسیار منحصر به فرد بود که سبب شد بیش از آنکه من خودم هم انتظارش را داشته باشم ؛ بتوانم از نظر کمی‌ و کیفی‌ سهم زیادی از مشاهدات و تجربیات را حاصل کنم.حاصل آن را تا آنجا که امکان پذیر بود در چندین نامه و در چند جلد دفتر چه نوشتم و مابقی در ذهن من انباشته است.

سعی‌ می‌‌کنم هر از گاهی به آنها بپردازم تا به فراموشی سپرده نشوند کما اینکه بیشتر آنها یا گم شده اند و یا در دسترسم نیستند. مطلبی که به دنبال این نوشته نقل می‌‌کنم ؛ متن یکی‌ از یاد داشت‌های آن دوران است .آنرا عینا تایپ می‌‌کنم تا حال و هوای همان روزها را داشته باشد.

Saturday, October 23, 2010

قرار بود در قم ختنه کند، ولی درمانگاه تعطیل بود.

یکشنبه ۲ آبان ۱۳۸۹
فتنه فرانسوی

ابراهيم نبوي
e.nabavi(at)roozonline.com
در راستای اینکه براساس گفته وب سایت های خودی مخالفان سارکوزی دارند فرانسه را می ترکانند، و مخالفان انگلیسی هم بزودی علیه دولت انگلیس تظاهرات خواهند کرد و احتمالا تظاهرکنندگان آلمانی هم ایکی ثانیه بعد می زنند همه چیز را به هم و ممکن است این راهها هم به رم ختم بشود، منتهی فعلا هیچ راهی چه برای چاوز و چه برای دیگران به قم ختم نخواهد شد. و با عنایت به اینکه رهبری رفته به قم و کنگر خورده و لنگر انداخته و تا یک انگشتی به کوزه عسل مراجع تقلید نزند، از آنجا با توپ و تانک و فیروزآبادی هم تکان نمی خورد، تا اطلاع ثانوی وبازگشت آرامش به شهر خون وم قیام و سوهان عسلی و لاستیک و شکر، به پرسشهای زیر پاسخ داده و اگر دوست نداشتید خودتان پرسشهایی طراحی کنید، و به مال خودتان جواب بدهید، فقط مهم این است که به یک چیزی جواب بدهید.



سووال اول: این جمله را کامل کنید؛ محسنی اژه ای گفت "تروریست ها در کشورهای غربی آزادانه در حال فعالیت هستند."

گزینه اول: تروریست ها در کشورهای غربی آزادانه در حال فعالیت هستند، ولی بزودی به وطن برمی گردند و همدیگر را می بینیم.

گزینه دوم: تروریست ها در کشورهای غربی آزادانه در حال فعالیت هستند، ولی ممکن است تا چند ماه دیگر کارشان طول بکشد و ما دلمان برایشان تنگ بشود.

گزینه سوم: تروریست ها در کشورهای غربی آزادانه در حال فعالیت هستند و ما هیچ نگرانی نداریم که مشکلی برای همکارانمان ایجاد شود.

گزینه چهارم: تروریست ها در کشورهای غربی آزادانه در حال فعالیت هستند و ما هم بزودی می رویم پیش شان که دور هم باشیم.



سووال دوم: در فرانسه میلیونها نفر علیه دولت تظاهرات کردند و همه جا را به هم ریختند و صد پلیس زخمی شدند، در ایران میلیونها نفر به تظاهرات مسالمت آمیز علیه دولت پرداختند و صد نفر از مردم کشته شدند. اصلا برای چی چه فرقی می کنند؟

گزینه اول: در فرانسه پلیس می گوید شعار بدهید، ولی مردم ماشین آتش می زنند.

گزینه دوم: در ایران مردم به هم می گویند شعار ندهید، ولی پلیس ماشین آتش می زند.

گزینه سوم: در ایران مردم حقوق شان را می خواهند در نتیجه کشته می شوند، در فرانسه مردم اضافه حقوق شان را می خواهند، در نتیجه پلیس زخمی می شود.

گزینه چهارم: در فرانسه پلیس تظاهرکنندگان را دستگیر و آزاد می کند، در ایران پلیس تظاهر کنندگان و فامیل و همسایه های شان را دستگیر و روزنامه نگاران را در خانه شان به اتهام شرکت در تظاهرات دستگیر می کند.



سووال سوم: چرا آیت الله مصباح گفت "نعمت وجود آیت الله خامنه ای از مجموع تمام نعمات جهان برتر است."

گزینه اول: چون اگر از نعمت خامنه ای برخوردار باشیم، تجارت شکر می کنیم و پولدار می شویم و هر نعمتی در جهان است می خریم.

گزینه دوم: چون اگر مثل آیت الله یزدی از نعمت آیت الله خامنه ای برخوردار باشیم، تجارت لاستیک می کنیم و پولدار می شویم و با پول آن همه نعمت های جهان را می خریم.

گزینه سوم: چون اگر مثل احمدی نژاد از نعمت خامنه ای برخوردار باشیم، می رویم نیویورک و خارج را می بینیم و از همه نعمت های جهان برخوردار می شویم.

گزینه چهارم: چون اگر نعمت وجود خامنه ای باشد، دیگر نمی توانیم از نعمت هایی مثل نفس کشیدن، زندگی کردن، آزاد بودن و چیزهای دیگر برخوردار شویم، پس از همه مهم تر است.



سووال چهارم: با توجه به اینکه جلالی نماینده مجلس گفت که "رفتار دولت سارکوزی در شان مردم فرانسه نیست." و بروجردی آن یکی نماینده مجلس گفت " پیروی از سیاست های آمریکا اروپا را متضرر می کند." کلا اگر نمایندگان مجلس ما نباشند که مصالح اروپا و فرانسه را تشخیص بدهند، چه اتفاقی می افتد؟

گزینه اول: بدبخت می شوند.

گزینه دوم: بیچاره می شوند.

گزینه سوم: هیچی از آنها باقی نمی ماند.

گزینه چهارم: به چنان فلاکتی می افتند که می شوند شبیه مملکت خودمان.



سووال پنجم: چرا کلهر گفته است "هر حکومتی که سانسور را راهبرد قرار بدهد، احمق است."

گزینه اول: به شناخت دقیق از خودش و حکومت دست پیدا کرده.

گزینه دوم: فکر می کند مشاور رئیس جمهور سوئد است.

گزینه سوم: دلش می خواهد به دولت فحش بدهد، ولی نه مستقیم.

گزینه چهارم: حرفهایی که مردم توی حمام با خودشان می زنند، در مصاحبه می گوید.



سووال ششم: آیت الله خامنه ای گفت "جامعه مدرسین خاستگاه مراجع محترم است." این را چه زمانی فهمید؟

گزینه اول: از زمانی که مراجع محترم با او مخالفت کردند.

گزینه دوم: اگر محترم نبودند که با دولت مخالفت نمی کردند.

گزینه سوم: چون خودش خاستگاهش جامعه مدرسین نیست.

گزینه چهارم: معمولا قبل از اینکه فحاشی کند، جملات اینطوری می گوید.



سووال هفتم: با توجه به اینکه سردار وحیدی گفت "اس 300 بومی بزودی تولید می کنیم." چه نتیجه ای می گیریم؟

گزینه اول: پوتین موشک های اس 300 را ملاخور کرد و دو تا لیوان آب هم روش.

گزینه دوم: چاوز موشک ها را از پوتین و تراکتور را از ایران گرفت و نرفت قم.

گزینه سوم: پولش را ما می دهیم، چاوز سر سبیل احمدی نژاد با دست پوتین نقاره می زند.

گزینه چهارم: پوتین گفته بود "تمام ویژگیهای مسیح را در آیت الله خامنه ای دیدم" مسیح هم که موشک لازم نداشت.



سووال هشتم: با توجه به اینکه ایران پول نیروگاه بوشهر را به روسیه داده ولی هنوز بعد از ده سال خبری از سوخت هسته ای نیست، اگر سردار وحیدی که گفته است "هم اکنون در حال طی کردن مراحل حقوقی دریافت غرامت از روسیه هستیم." احتمالا این غرامت را چه زمانی خواهد گرفت؟

گزینه اول: هنگام عبور ستاره هالی در دفعه بعد.

گزینه دوم: همزمان با پایان یخبندان سوم زمین شناسی.

گزینه سوم: وقتی بعد از تغییر شکل کره زمین همه به مریخ رفتیم.

گزینه چهارم: 1235 سال بعد.



سووال نهم: سفر چاوز به قم به دلیل برنامه های پیش بینی نشده لغو شد. این دلیل پیش بینی نشده چه بود؟

گزینه اول: پیش بینی شده بود در خیابان چهارمردان سالسا برقصد، ولی دامنش آماده نبود.

گزینه دوم: قرار بود در قم ختنه کند، ولی درمانگاه تعطیل بود.

گزینه سوم: آقا تو خانه مراجع نمی رفت، چاوز هم بشکلی پیش بینی شده قرار بود به دمبش بسته شود.

گزینه چهارم: روم سیاه، مسجد که جای چاوزیدن نیست.



سووال دهم: کلهر گفت "چرا الاغ سواری زنان حرام نشده؟ الآن فرق پالان الاغ با زین دوچرخه چیست؟"

گزینه اول: چون الاغ خودی است و محرم تلقی می شود.

گزینه دوم: چون دوچرخه نظر بد دارد.

گزینه سوم: چون پالان یک ذخیره فرهنگی است، اما زین یک جایگاه استکباری است.

گزینه چهارم: چون الاغ با ساختار حکومت سازگارتر است.


کاظم علمداری در مصاحبه با روز:

گزارش

یکشنبه ۲ آبان ۱۳۸۹
کاظم علمداری در مصاحبه با روز:
تحریم کنندگان مدافع حقوق مردم ایران هستند
سارا سماواتی

تحریم اقتصادی به نفع مردم ایران است یا نیست؟ با تحریم اقتصادی می توان با جمهوری اسلامی مقابله کرد؟ مضار و معایب تحریم ها چیست؟... سئوالاتی از این دست و ابهاماتی که در این زمینه وجود دارد، مارا برآن داشت تا با صاحب نظران در داخل و خارج کشور و موافقان و مخالفان تحریم گفت و گو کنیم. در اولین مصاحبه در این مجموعه، سراغ کاظم علمداری، استاددانشگاه، محقق و نویسنده رفته ایم که ضمن تحلیل شرایط موجود وبررسی جوانب مختلف تحریم ها، می گوید: "سازمان ملل متحد و کشورهای غربی پیشنهاد دهنده این تحریم ها با مردم ایران مشکل نداشته و ندارند. برعکس آنها مدافع خواست های قانونی و به حق مردم ایران هستند و روی رژیم ایران فشارمی آورند که حقوق مردم را رعایت کند."

این مصاحبه در پی می آید.



آقای علمداری در برخی تفسیر ها از تحریم های اقتصادی، گفته میشد که این تحریم ها هوشمند و در یک معنا تنها متوجه حکومت جمهوری اسلامی خواهد بود و مردم و شهروندان عادی از آن آسیب نخواهند دید. آیا امروز که تحریم ها در مراحل اولیه اجرای خود هستند، شاهد همین وضعیت هستیم؟

تحریم های اقتصادی از روز نخست متوجه نهادهای امنیتی، نظامی و بانکی جمهوری اسلامی بوده و همه هدف این بود که در این تحریم ها مردم صدمه نبینند. سازمان ملل متحد و کشورهای غربی پیشنهاد دهنده این تحریم ها با مردم ایران مشکل نداشته و ندارند. برعکس آنها مدافع خواست های قانونی و به حق مردم ایران هستند و روی رژیم ایران فشارمی آورند که حقوق مردم را رعایت کند. به نظرمن تا به حال نیز این مسئله رعایت شده است. اگر چه تحریم اقتصادی رژیم ایران می تواند به طور غیر مستقیم روی مردم هم تأثیر منفی هم داشته باشد و هزینه ساز باشد،اما باید دید کدام مبارزه و مقابله با حکومت های استبدای و کسب آزادی و دمکراسی بی هزینه بوده است؟ آیا جامعه ای را می شناسیم که بدون هزینه به دمکراسی رسیده باشد؟ خود جامعه ایران صد سال است که برای کسب دمکراسی هزینه می دهد. باید دید که تأثیر مثبت تحریم برای فشار بر جمهوری اسلامی چه بوده است. واکنش های سران رژیم و گزارش های مستقل نشان داده که اثرات تحریم ها حتی بیش از آنی بوده است که غرب و آمریکا انتظار داشتند. به نظر من همین روند اگر پیش برود با توجه به واکنشی که رژیم نشان داده است، مثل امنیتی کردن خرید و فروش ارز خارجی فرا تر از حد انتظار کشورهای تحریم کننده بوده است. ادامه این وضع می تواند جمهوری اسلامی راوادار به تجدید نظر در رفتار سیاسی و بین المللی خود کند.



شما به تأثیر غیر مستقیم تحریم ها روی مردم اشاره کردید. میزان این تأثیر ممکن است اهمیت داشته داشته باشد. صحبت از بسته شدن واحد های تولیدی است، صحبت از فشاری است که بر تجار و تولید کننده بخش خصوصی وارد می شود در مواجهه با تحریم های بانکی در امر صادرات، واردات یا تهیه کالاهای واسطه برای تولید و حتی در بسته شدن کارخانه های نیمه دولتی مثل تایر یزد مسئله بیکاری کارگران. از سوی دیگر دولت اعلام کرده که تحریم ها را دور می زند راه دور زدن هم که ظاهراً پرداخت به واسطه ها از ثروت مردم است. چرا فکر می کنید که دولت بیش از شهروندان در این تحریم ها آسیب می بیند؟

نخست اینکه فشارهایی که به مردم وارد می شود نیز می تواند انبوه بشود و به رژیم منتقل گردد. به نظر من بخشی از اهداف تحریم هم همین است. اما مواردی که شما به آن اشاره کرده اید پیش از این تحریم ها نیزوجود داشته است؛ حتی از آغاز پیدا شدن جمهوری اسلامی و مصادره کردن کارخانه ها و بنگاه های تولیدی و فراری دادن نخبگان مالی و صنعتی و فکری و انحصاری کردن تجارت برای وابستگان به رژیم. بنابراین تعطیل شدن کارخانه ها و بیکار شدن کارگران، امری تازه ای نیست و سالهاست اتفاق افتاده؛نه به دلیل تحریم های اقتصادی، بلکه به دلیل سیاست نادرست اقتصادی و مدیریت غلط و عقیدتی به جای بکار گیری مدیران حرفه ای و شایسته؛ و همینطور ایجاد تنش با جامعه جهانی در دوره ای که تمام اجزای اقتصاد یک کشور، مانند سرمایه، تکنولوژی، مهارت های حرفه ای و مدیریتی و بازار جنبه بین المللی دارد. همین ندانم کاری و زیان رسانی به بخش تولیدی سبب بیکاری مزمن و تورم دو رقمی شده که در 32 سال گذشته بطور فزاینده ای وجود داشته است. ولی شک نباید کرد که تحریم های اقتصادی به این مشکلاتی که زائیده نظام دینی است شدت خواهد بخشید. یکی از دلایل اصلی که مردم خواهان اصلاحات و تغییرات بنیادین در ایران هستند همین مشکلات است که از سرشت رژیم فقاهتی بیرون می آید. پدیدۀ به اصطلاح خصوصی سازی که از دوره ریاست جمهوری رفسنجانی آغاز شد، برای رفع این مشکلات بوده که آنهم چیزی جز فساد مالی و خرید و فروش بنگاه های تولیدی میان خودی ها، و دردوره احمدی نژاد سپردن آنها بدست سپاه پاسداران نبوده است. رژیم ایران دروازه های واردات را به روی کالای های ارزان وبی کیفیت باز نگهداشته است چون متحدان بازاری رژیم از آن سود می برند. برای آن تاجر بازاری مهم نیست که کالا داخلی است یا خارجی. چه بسا از واردات کالاهای خارجی سود بیشتری می برد؛ بنابراین آنها نگران تولید داخلی نبوده و نیستند. وضعیت اقصادی امروز ایران محصول همین نگرش بازاری رژیم است. رژیمی که حتی سنگ قبر، تسبیه و سیر را از چین وارد می کند نمی تواند نگران اثرات تحریم بر تولید داخلی باشد. آنها نگران سخت شدن راه واردات کالا و صادرات نفت و رد و بدل کردن پول هستند. کسانی که دلسوز تولیدات داخلی هستند باید از محدود شدن شبکه های واردات کالاها خوشحال باشند. تا زمانی که نفت منبع کنترل نشده ی در آمد و هزینه های دولت است، راهی جز وارد کردن کالاهای مصرفی و ارزان قیمت باقی نمی ماند. درچنین شرایطی تولید کنندگان داخلی توان رقابت با وارد کنندگان کالا را ندارند. به ویژه آنکه وارد کنندگان اصلی بازاریان متحد استراتژیک رژیم اند. بیکاری و عدم پرداخت حقوق کارگران هم پدیده جدیدی نیست. سالهاست که کارگران جلوی کارخانه های تجمع و اعتراض می کنند، و به دلیل پرداخت نشدن دستمزد شان اعتصاب می کنند، کتک می خورند، کارشان را از دست می دهند. خلاصه کلام اینکه جمهوری اسلامی اقتصاد ایران را کاملا سیاسی و ورشکسته کرده است. سیاسی کردن تولید، مسئله ارزی، مسائل بانکی... اینها صدماتی بوده که ویژگی های سرمایه داری فاسد جمهوری اسلامی و اقتصاد رانتی آن است. به همین دلایل تحریم اخیر سریع تر و بیشتر از آنکه تصور می رفت بر اقصاد ایران اثر گذاشته است.



یعنی شما تأیید نمی کنید که در حال حاضر برخی کالاها، از کالاهای مصرفی تا کالاهایی که در خط تولید مصرف می شوند، به دلیل تحریم وارد ایران نمی شود؟

تحریم شامل کالای های مورد نیاز مردم مانند مواد غذایی و دارو نمی شود. اما برخی کالا های دیگر هم که تحریم نشده اند وارد نمی شوند، برخی کالا ها سخت و گران تر وارد می شوند. ولی نه به دلیل اینکه آن کالاها لزوما تحریم شده اند، بلکه به دلیل اینکه سیاست های بانکی ایران تحریم شده؛ سیاست پولی ایران تحریم شده است، محدویت های حمل و نقل و بیمه کالا بوجود آمده است. چه بسا که این محدویت ها و گران تمام شدن ها به سود تولیدات داخلی تمام شود که مجبور نباشند با کالا های ارزان قیمت مشابه وارداتی رقابت کنند. جمهوری اسلامی اطلاعات اقتصادی را از مردم خودش پنهان می کند. اینکه جمهوری اسلامی میزان ذخیره ارزی را پنهان نگاه می دارد، اینکه نرخ تورم، نرخ بیکاری، کمک مالی به کشورهای دیگر مانند لبنان و برخی از کشورهای آفریقایی برای کسب امتیاز سیاسی پنهان نگهداشته می شود، اینکه سفرهای پر هزینه احمدی نژاد به خارج کشور مانند سفر اخیرش به لبنان از چشم مردم دور نگهداشته می شود نشان می دهد که این رژیم می خواهد با ترفند های سیاسی از یکسو و سرکوب های نظامی و امنیتی از دگرسو عمر خود را طولانی کند. این دولت شفاف عمل نمی کند. مردم ایران نمی دانند که در آمد نفت و ذخیره ارزی در کجا و چگونه خرج می شود. دولت احمدی نژاد با پشتوانه سپاه و خامنه ای، حتی مجلسی که اکثریت نمایندگان آن برگزیده شورای نگهبان هستند را دور می زند و به مصوبات آن اهمیتی نمی دهد. رهبر برای آنکه مجلس در خود سری های او نتواند دخالت کند خواست های خود را به شورای انقلاب فرهنگی منتصب خود می دهد که به صورت قانون در آورد و در کنارش خود فتوا صادر می کند که مصوبات شورای انقلاب فرهنگی قانون است. این سیاست های مخرب محمد علی شاهی دیگر ربطی به تحریم ندارد. مردم ایران از این وضعیت صدمه ای به مراتب بیشتر از تحریم ها می برند.تحریم می تواند مردم را بیشتر متوجه فساد سیاسی، مالی و حقوقی و زورگویی این رژیم کند. همچنین با فشار تحریم ها و انتقال غیر مستقیم آن فشار به مردم، نزاع های درون حکومت نیز بالا می گیرد؛ و همچنین ممکن است سبب شود که دولت جمهوری اسلامی دست از تنش آفرینی بین المللی بر دارد و نتواند زیر سایه این تنش ها خواست های مردم را نادیده بگیرد و مبارزات آنها را به بیگانه نسبت بدهد. جمهوری اسلامی به جای میزان کردن سیاست خودش با خواست مردم و قوانین و موازین بین المللی، در پی یافتن راههای قاچاق کالا و نقل و انتقال پول است. بنزین را قاچاق کند، ارز را قاچاق کند، بانک غیر قانونی براه می اندازد. همه این کارها را می کند که در نهایت تن به خواست های قانونی مردم ندهد. ممکن است گفته شود که غرب با تحریم به فکر رفع مشکل خود با جمهوری اسلامی است و اگر رژیم دست از مسأله اتمی بکشد غرب دیگر با آن کاری ندارد. ولی باید دانست که رژیم ایران با ایجاد تنش با غرب است که می خواهد مشکلات درونی را سر پوش بگذارد. اگر این تنش های فرو کش کند به سود جنبش مدنی و دمکراسی خواهی ایران است. جمهوری اسلامی هم همانگونه که در مورد گروگان گیری دیپلمات های آمریکایی و جنگ ایران و عراق و گروگان گیری ملوانان انگیسی تجربه شد بدون فشار و احساس خطر دست از تنش آفرینی بر نمی دارد.



ولی این فرض دیگر وجود ندارد. مگر اینطور نیست که در صورت اتخاذ روش های درست و اصولی از جانب جمهوری اسلامی اساساً نباید تحریم ها پیش می آمد؟

همین طور است. شما مطمئن باشید، اگر مسأله بحران اتمی میان جمهوری اسلامی و غرب هم حل بشود، رژیم در پی راه اندازی بحران جدیدی خواهند بود. جمهوری اسلامی با ایجاد بحران زنده مانده است. کما اینکه احمدی نژاد در سفر اخیرش به نیویورک چشمه های از بحران آفرینی جدید، یعنی تحقیق، - بخوانید تحریک - پیرامون فاجعه 11 سپتامبر را پیش کشید. آنها در صدد رفع مشکلات جامعه 70 میلیونی ایران نیستند. آنها به دنبال آنند که ببینند چگونه می توانند حکومت خود را کش بدهند و زیر بار خواست های مردم نروند و دائم دشمن، دشمن بکنند. وگرنه بسیاری از مشکلات اقتصادی رژیم ربطی به تحریم های سازمان ملل ندارد. نکته من این است که تحریم ها می توانست روی مردم اثر کمتری داشته باشد، روی تولید اثر کمتری داشته باشد در صورتیکه جمهوری اسلامی یک روش درست و اصولی اقصاد تولیدی را از پیش ـ نه امروزـ اتخاذ کرده بود. رژیم ایران سیاست اقتصادی خود را نه بر اساس تولید، بلکه صادرت نفت و واردات کالا قرار داده است. به چین نفت می دهد چه می تواند جز کالای های ارزان بگیرد. مردم نمی دانند که بسیاری از کالاهایی که از چین وارد می شود، بیماری زا و سرطان زا هستند. من خودم چهل قلم از کالاهای چینی را از فروشگاههای ارزان فروش شهرمان در امریکا جمع آوری کرده ام که روی بسته های آنها برچسب هایی زده شده که قید می کند این کالاها سرطان زا ست، یا استفاده آن برای زنان حامله خطرناک است و نوزاد آنها می تواند ناقص متولد بشود. حتی روی برخی از آنها نوشته شده است پس از دست زدن به این ابزار دست تان را بشوئید. این بر چسب های اخطاری مطابق قوانین کالیفرنیا به فروشندگان این کالاهای ارزان تحمیل می شود تا خریدار از خطری که متوجه اوست آگاه باشد. البته برخی به دلیل نا آگاهی و بی توجهی و برخی به دلیل فقر این کالاهای ارزان را می خرند. در ایران که چنین مقرراتی وجود ندارد و مردم با نا آگاهی کامل صرفا به دلیل ارزان بودن آنها را می خرند.



ولی آیا ورود هر چه بیشتر کالاهای چینی به بازار ایران در اثر تحریم ها تشدید نمی شود و با توجه به اینکه حکومت اعلام کرده که تحریم ها را دور می زند و راه دور زدن نیز ظاهراً متوسل شدن به چنین وارداتی است که هم به شهروند و مصرف کننده و هم به تولید کننده ایرانی صدمه می زند؟

بله؛ اگر تحریم ها سبب واردات بیشتر کالاهای چینی شود درست است. ولی من فکر نمی کنم این فرض درست باشد. منظور رژیم از دور زدن، نه اینکه بخواهد جای کالاهای صنعتی غربی را با بنجل های چینی پر کند، بلکه می کوشد کالا های صنعتی غرب را از راه های قاچاق وارد ایران کند؛ کالاهای چینی که در ایران قابل تولید اند. اما وقتی صحبت از صدمه به مردم طرح می شود، اجازه بدهید جنبه های مختلف آنرا در نظر بگیریم. مردم درمبارزه با جمهوری اسلامی برای کسب خواست های قانونی و به حق شان سال ها ست که صدمه می بینند. صدمه هایی به مراتب سنگین تر از تحریم. آیا مردم به دلیل آنکه صدمه می بینند مبارزه برای حق و حقوق شان را متوقف کرده اند؟ یا برعکس آنها مبارزه با رژیم را شدت بخشیده اند؟ مردم در مبارزه با رژیم مستبد ممکن است کارشان را از دست بدهند، ممکن است دستگیر و زندانی بشوند و ممکن است حتا کشته شوند که همه این اتفاق ها افتاده است، ولی آنها دست از مبارزه برنداشته اند. برای کسب حقوق و آزادی، باید به جمهوری اسلامی فشار وارد آورد. آنها راهی جز این برای مردم باقی نگذاشته اند. مردم فشار بین المللی بر جمهوری اسلامی را مهم می دانند و انتظار دارند که در برابر قلدری های رژیم به مردم کمک کنند. ما درعصر جهانی شدن زندکی می کنیم. مردم از جامعه جهانی انتظار دارند که رژیم ایران را زیر فشار قرار بدهند. درتظاهرات های خیابانی سال گذشته، مردم شعار« اوباما، اوباما، یا با اونا یا با ما» می دادند. یا علیه چین و روسیه که از رژیم دفاع می کردند، شعار«مرگ برروسیه و چین» می داند. مردم هم دوست و دشمن جهانی خود را می شناسند و هم می دانند که برای مبارزه با رژیم احتیاج به متحد جهانی دارند. کما اینکه جمهوری اسلامی نیز در به در به دنبال متحد جهانی خود می گردد و حاضر است برای آن میلیون ها دلار هزینه کند. به روسیه و چین باج می دهد، با برزیل و ترکیه قرار دادهای چند میلیاردی می بندد، برای حزب الله لبنان پول های کلان خرج می کند. همه اینها برای آنکه به خواست مردم ایران تن ندهد و با نیروی نظامی و امنیتی برمردم مسلط شود.



شما فکر می کنید که در حال حاضر چقدر میان خواسته های غرب و خواسته های مردم ایران همسویی وجود دارد؟ یا به عبارتی چقدر منافع مشترک میان آنها هست؟ آنقدر هست که غرب در شرایط فعلی متحد ما محسوب شود؟

غرب بطور طبیعی حامی منافع مردم خودش است. مردم ایران هم باید به فکر منافع خودشان باشند. ولی جمهوری اسلامی هم مردم ایران را اذیت کرده و می کند وهم کشورهای غربی را. ما با غرب دشمنی نداریم. غرب هم با مردم ایران دشمنی ندارد. عصر استعمارگری نیز به پایان رسیده است. مردم ایران بسیار اگاه اند و می توانند با حفظ منافع خود با کشورهای دیگر رابطه متقابل داشته باشد. ولی جمهوری اسلامی نمی گذارد و بهانه گیری می کند. سیاست تنش آفرین جمهوری اسلامی به سود مردم ایران نیست. رژیم ایران سی و دو سال است که برای جهان و مردم خودش مشکل آفرینی کرده است. آغاز این رژیم با گروگان گیری 52 دیپلمات آمریکایی شروع شد. این عمل هزینه سنگینی بر مردم ایران تحمیل کرد و در پی آن سه دهه با شعار مرگ بر آمریکا و آتش زدن پرچم این کشور تلاش کرده است برای ایران دشمن تراشی بکند و تنش دائمی بوجود بیاورد. هنوز هم دست از این سیاست برنداشته است و دیپلمات، خبرنگار و تاجر وکوهنورد اروپایی و آمریکایی را گروگان می گیرد تا با قاتلین و قاچاقچی های جمهوری اسلامی در این کشور ها تاخت بزند. مردم ایران دارند خسارت این کارهای احمقانه رژیم را می پرداند. کارهای پنهان و آشکار جمهوری اسلامی همه جهان را نگران کرده است. آنها به روزی فکر می کنند که این رژیم به سلاح اتمی هم دست پیدا کند. آنها خطر آینده جمهوری اسلامی را در سخنان تحریک آمیز احمدی نژاد می بینند. برای انکه مردم ایران از فشار تحریم ها بکاهند، باید فشارعلیه جمهوری اسلامی را بیشتر کنند و از جامعه جهانی بخواهند که در راه کسب آزادی و حقوق حقه خود به آنها کمک نمایند.



این کمک از نظر شما قطعاً حمایت های سیاسی و یا در نهایت همین تحریم های اقتصادی است آیا فکر نمی کنید که تحریم های اقتصادی در صورتی که به نتیجه نرسد، پیش در آمد حمله نظامی به ایران خواهد بود؟

برعکس. تحریم های اقتصادی طرح توافقی میان آمریکا، اتحادیه اروپا، و چین و روسیه در برابر تهدید های نظامی اسرائیل علیه ایران است. اگر قطعنامه چهارم تصویب نشده بود، احتمال حمله نظامی به ایران بالا می رفت. من فکر می کنم کسانی که با حمله نظامی غرب به ایران مخالف اند باید از بدیل تحریم اقصادی که شیوه غیر خشونت بار فشار بر جمهوری اسلامی است، دفاع کنند. اگر تحریم اقتصادی کار آئی نداشته باشد امکان حمله نظامی بالا می رود. زیرا جامعه جهانی ایران اتمی را تحمل نخواهد کرد. آنها رفتار جمهوری اسلامی و تهدید های احمدی نژاد را همراه با داستان هایی که این روز ها در باره ظهور امام زمان از رسانه های دولتی پخش می شود و وعده های مدیریت جهانی توسط احمدی نژاد را جدی تلقی می کنند و می ترسند. آنها القاعده و طالبان را دیده اند و می دانند زمانی که دست شان از قدرت خالی شد تخریب می کنند. تخریب مشکل نیست. سازندگی مشکل است. مردم ایران نشان دادند که حاضرند برای تغییر این وضعیت هزینه بدهند . هزینه تحریم اقصادی به مراتب از هزینه های که مردم تا به حال پرداخت کرده اند کمتراست. اثرات غیر مستقیم تحریم اقصادی هزینه ای است که مردم برای آینده بهتر می دهند. البته کسی انتظار ندارد که حکومت جمهوری اسلامی با تحریم اقصادی غرب بیفتد. این رژیم آنروز تسلیم اراده مردم می شود که مردم ایران، به ویژه کارگران شرکت نفت، رژیم ایران را تحریم کنند و دست ازکار بکشند.



آیا اعتصاب کارگران یکی از نتایجی است که تحریم کنندگان و موافقان این سیاست از این تحریم ها انتظار دارند؟

ببینید مخالفان رژیم جمهوری اسلامی که با تحریم اقتصادی مخالف اند اگر فردا بشنوند که کارگران شرکت نفت اعتصاب کرده اند، بازاریان، کارمندان دست از کار کشیده اند تا به رژیم فشار وارد کنند بسیار خوشحال خواهند شد. می دانید اعتصاب کارگران کمرشکن خواهد بود و بی شک همه به ویژه فقیرترین بخش های جامعه از آن صدمه خواهند دید. حرکتی که نه برای کارگران، بلکه برای همه مردم ایران هزینه بسیار سنگینی خواهد داشت. ولی مخالفان رژیم بی شک خوشحال خواهند شد. حال چگونه است که از فشار تحریم اقتصادی سازمان ملل به دلیل آنکه زحمت کشان صدمه می بینند نگران می شوند؟ برای تغییر وضعیت اسف بار کنونی راهی جز فشار آوردن بر رژیم وجود ندارد. حال این فشار می تواند از طرف کارگران و کارمندان وارد شود و خواه از طرف جامعه جهانی، یا هردو. در مورد هزینه دادن هم همه می دانند که برای تغییر باید هزینه داد. در سی و دو سال گذشته هزاران نفر جانشان را هزینه کرده اند. در یک سال گذشته برای مبارزه با تقلب در انتخابات و کودتا بیش از صد نفر جان شان را از دست دادند، صد ها نفر دیگر زخمی شدند و هزاران نفر زندانی و شکنجه شده و چندین هزار نفر آواره در کشورهای دیگرشده اند. چرا باید نگران اثرمنفی تحریم اقتصادی که غیر خشونت بار ترین روش فشار وارد آوردن بر نظام مستبد است نگران بود؟ به نظر من هماگونه که اشاره کردم صد سال است، یعنی از زمان انقلاب مشروطیت تاکنون، مردم برای دستیابی به دموکراسی دارند هزینه می دهند. چرا باید معترض باشیم که مردم به دلیل تحریم اقتصادی صدمه می بینند و هزینه می دهند. اگر روش غیر خشونت بار تحریم ها بر روی جمهوری اسلامی فشار می آورد که به خواست مردم توجه کند باید اثرات منفی تحریم را پذیرفت. باید هزینه کسب آزادی سرشکن شود. چرا فقط عده خاصی زندان های دراز مدت بکشند، شکنجه ببینند، کارشان را از دست بدهند و آواره شوند؟ به نظر من هزینه تغییر، کسب آزادی، دمکراسی و پایان دهی به استبداد حکومتی باید میان همه مردم سرشکن بشود. سرشکن شدن هزینه های بیشتر قابل تحمل است. حاکمیت مردم تنها از همین راه ها بدست می آید.



نظر دیگری هم وجود دارد مبنی بر اینکه با تأیید همه این رفتارها از جانب جمهوری اسلامی، حالا با وضعیتی مواجه هستیم که حکومت با هزینه کردن از دارایی مردم قادر است از فشار تحریم ها بر خود بکاهد و به اصطلاح آنها را دور بزند. در حالیکه مردم وسیله ای برای مقابله با مشکلات ناشی از تحریم ها ندارند. این وضعیت مردم را در موضع تدافعی قرار نمی دهد؟ آیا مردمی که درگیر سختی معیشت هستند قادر خواهند بود در حرکتی چون جنبش سبز که جنبش طبقه متوسط شهری ارزیابی شده است، بازهم فعال باشند؟

برداشت من عکس برداشت شماست. ببینید؛ تمام تلاش جمهوری اسلامی برای آنست که بتواند طبقه فرودست جامعه را راضی نگاه دارد و حتی بیشتر از آن. با دادن امتیاز های مالی آنها را اجیر و علیه طبقات میانی جامعه تحریک کند. رژیم به طبقه متوسط کاری ندارد. آنها ازطبقات میانی، شهری، تحصیل کرده و مدرن نفرت دارند. آنها توده های بی سواد وکم دانش و نا آگاه و از نظر دینی متعصب و حاشیه نشین را دوست دارند. آنها اگر می توانستند تمام نخبگان فکری جامعه را از ایران بیرون می کردند. آنها آن دسته از نخبگان را دوست دارند که حلقه به گوش حکومت باشند. برای آنها زانو بزنند. پول پرست و دو رو باشند. طبقات میانی جامعه آزاد زیستن را دوست دارد و حاضر است برای کسب آزادی بخشی از امتیاز های مالی خود را فدا کند. این اصلی جهانشمول است و به ایران محدود نمی شود. از طرف دیگر طبقات میانی و تحصیل کرده جامعه به دلیل آگاهی خود وظیفه اخلاقی پیدا می کند که در برابر زورگوی بایستند. به دانشگاهیان نگاه کنید که چگونه پیشگام مبارزات بوده اند. در تمام جوامع چنین بوده است. تفریبا تمام جنبش های اجتماعی و انقلاب ها با فدا کاری های بخش های میانی و تحصیل کرده جامعه ممکن شده است. بنابراین، چنین فرضی که با محدود شدن امکانات مالی طبقات میانی، آنها دست از مبارزه می کشند درست نیست و با واقعیت ها مطابقت ندارد.



شما گفتید که حکومت برای راضی نگاه داشتن طبقات فرودست تلاش می کند این آیا به معنای آن است که حکومت نگران طبقات فرودست جامعه است؟

آنها خود بارها گفته اند که اگر مبارزه به کف خیابان برسد، یعنی به ندار ها سرایت کند، کارشان تمام است. به همین دلیل تمام تلاش رژیم این است که با توزیع پول نقد میان ندارها هم آنها را راضی نگهدارد که مبادا کارد به استخوان شان برسد وسر به شورش بدارند.رژیم می خواهداز آنها لشکرجیره خواری بسازد تا در نمایش های خیابانی و برنامه های عبادی – سیاسی رژیم شرکت کنند. مگر در لبنان بدون بدون پرداخت پول، احمدی نژاد می توانست نمایش استقبال از خودش را سازماندهی کند؟ با این کار او فقط خودش را فریفته است. کیست که نداند که او برای استقبال از خودش در لبنان صدها هزار دلار ازپول مردم ایران را هزینه کرده است. بنابراین رژیم برای ادامه اینگونه عوامفریبی ها چه در داخل و چه د رخارج ایران سخت به پول نیاز دارد. ادامه این تحریم ها دست رژیم را می بندد تا نتواند با باج دهی به طبقه ای، آنها را علیه طبقات دیگر بشوراند. رژیم به دلیل اقتصادی دیگر قادر نیست که سیاست یارانه دهی را به سبک سابق ادامه دهد. بنابراین به سیاست هدفمند کردن یارانه ها، یعنی قطع یارانه های عمومی و پوشش دادن و پرداخت نقدی به بخش های مورد نظر دولت، روی آورده است. بسیاری از سیاست گزاران رژیم نگران این روش اند.زیرا می تواند به تورم گسترده علیه مردم،از جمله همان گروهی که از دولت پول نقددریافت می کنند بیانجامد و به شورش های خود به خودی منجر شود. نتیجه این سیاست افزاش قیمت خواهد بود که پرداخت یارانه را ختثی خواهد کرد. شما می بینید که جمهوری اسلامی تلاش می کند که نفت را در بازار های غیر قانونی و به شیوه قاچاق، یا به برخی خریداران با قیمت های نازل ترو تخفیف های چشم گیری بفروشد، دلیل این کاراین است که جمهوری اسلامی سخت به پول نقد نیاز دارد تا طبقه فرو دست جامعه را که تواسته است از طریق اعتقادات مذهبی شان، بخود وابسته کند، راضی نگاه دارد.رژیم برای فریفتن مردم و ادامه حکومت خود از یک سو به تنش آفرینی جهانی نیازدارد و ازدگرسو مقابله با تحریم و درامد نفت؛این هر دو یک جا به دست نمی آید.



پرسش آخر اینکه آیا توقعی که از تاثیر تحریم ها می رود،به تغییر رفتار حکومت ایران محدود می شود یااحتمالا سقوط آن را نیز در نظر دارد؟تجربه عراق نشان داد که هیچکدام از آنها در اثر تحریم حاصل نشد؛فکر نمی کنید در مورد جمهوری اسلامی نیز تحریم ها بی اثر باشد؟

همانگونه که در بالا اشاره کردم تحریم اقتصادی قرار نیست رژیم جمهوری اسلامی را بیاندازد. حتی در مورد تجربه موفق آفریقای جنوبی نیز تحریم به تنهایی رژیم آپارتاید را از پای در نیاورد. مبارزه مردم عامل تعیین کننده بود. اما ایران 70 میلیونی عراق بیست میلیونی زمان تحریم نیست. ایران سی و دو سال است که در کشمکش دمکراسی خواهی باقی مانده است. حتی می توان گفت از زمان مشروطیت تا به کنون مردم در پی کسب دمکراسی از پای ننشسته و از خیابان ها خارج نشده اند. در عراق از جنبش سبزخبری نبود. از شکاف عمیق درون حکومت خبری نبود و بر خلاف ایران نخست وزیر و رئیس جمهور و وزا و وکلای سابق و سازندگان جمهوری اسلامی در برابر باند جدید حکومت قرار نگرفته بودند. در عراق تجربه و اگاهی مردم برای پی گیری از حق و حقوق خود بسیارضعیف بود. حکومت عراق بر قشر باریکی ازتکنوکرات ها و بوروکرات ها و نظامیان شکل گرفته بود و به توده ها و طبقات فرو دست جامعه که از تحریم اقتصادی بشدت صدمه می دید کاری نداشت. رژیم عراق آنقدر نفت می فروخت که هزینه این قشر را تأمین کند. در ایران پایگاه اصلی رژیم طبقات فرو دست، متعصبان مذهبی و همراه شعارهای دفاع از مستضعفان است. تمام امید رژیم این است که این بخش از جامعه را راضی نگهدارد. اگرپول نفت به اندازه کافی به رژیم نرسد قادر نخواهد که این بخش از جامعه که از نظر اقصادی بسیار شکننده است را نگهدارد. با فروکش کردن درآمد نفت رژیم نا چار خواهند شد که به خواست مردم تن بدهند.توجه داشته باشید که رژیم حتی حوزه های علمیه را هم که به طور سنتی به کمک های مالی مردم تکیه داشتندبه خود وابسته کرده است.با نرسیدن پول به آخوندهای حکومتی و نهادهای مواجب بگیر دولت،نارضایتی در میان آنها نیز گسترش خواهد یافت؛این ویژگی ها در عراق نبوده است.

Friday, October 22, 2010

اول خس و خاشاک است و کم کم بدل به میکروب و بعد از آن به غده سرطانی می شود که باید قلع و قمع شود .

گفت‌وگو
تاریخ انتشار: ۳۰ مهر ۱۳۸۹, ساعت ۱۲:۳۱
سلامتیان: ادغام حکومت و مرجعیت امری بدیع در تاریخ شیعه است
مژگان مدرس علوم

جرس: احمد سلامتیان معتقد است: " صحبتهای آقای خامنه ای در قم از نقطه نظر سیاسی اگر خلاصه شود دارای چند کلید واژه است که این کلید واژه ها درست همان چیزهایی است که سردار جوانی ، فرمانده اداره سیاسی سپاه پاسداران چند روز بعد از انتخابات بیان کرد و چند ماه بعد از انتخابات در نوار سردار مشفق بیان شد."

گفتنی است، سفر آقای خامنه ای به شهر قم در حالی صورت می گیرد که ازهفته ها قبل، این سفر مشمول تایید و تکذیب و تاخیر متعددی شده بود و در نهایت با تمهیدات و تدارکات مقامات سیاسی، امنیتی، نظامی و برخی حامیان مذهبی رهبری، آقای خامنه ای روز بیست و هفتم مهرماه وارد شهر قم شد. اما هیچ یک از مراجع عظام تقلید در مراسم استقبال از ایشان هنگام ورود وی به قم حاضر نشدند.

به همین مناسبت "جرس" با احمد سلامتیان تحلیلگر مسائل سیاسی در خصوص ابعاد گوناگون این سفر به گفتگو پرداخته است که در پی می آید:

آقای سلامتیان بسیاری از تحلیلگران دستاورد سفر آقای خامنه ای به شهر قم را تثبیت مرجعیت ایشان ارزیابی کرده اند، نظر شما در این خصوص چیست؟

آقای خامنه ای از همان روزهای ابتدای برگزیده شدن به رهبری هم کوششی برای اینکه خودشان را مرجع قلمداد کنند، کردند. آقای خامنه ای قبل از این که مجلس خبرگان رای به رهبری ایشان بدهد به هیچوجه خودشان را در شان و مظان مرجعیت و انتشار رساله و صدور فتوی، نمی دانستند و تمام افتخارشان به این بود که جزو شاگردان آیت الله منتظری هستند که هنوز مطالعات و تحصیلات خودشان را به پایان نرسانده اند. در سابقه جمهوری اسلامی در مورد آقای خمینی مرجعیت و رهبری در یک فرد متعین شده بود و آن فرد بنابر این که مرجع شناخته شده و پذیرفته شده بود به موجب اصل پنجم قانون اساسی رهبر شناخته شده بود. در واقع و بنا بر اصل قانون اساسی شرط صلاحیت رهبر شدن، مرجع بودن بود و هیچکدام از این شرایط در مورد آقای خامنه ای در زمان انتخاب ابشان به رهبری وجود نداشت، یعنی نه ایشان بعنوان مرجع و اهل فتوی شناخته شده از قبل بودند، نه آن شرط قانون اساسی در آن لحظه بر ایشان متعین بود. بنا بر این پس از انتخاب به رهبری و به منظور رفع این ایراد کوششی از جانب ایشان شد که رساله منتشر کنند و بعنوان مرجع شناخته شوند و در تمام کاروانهای زیارتی حج توسط اوقاف دستور داده شد که ضمن فتاوایی که راجع به مسائل شرعی مراجع مهم می گویند فتاوای رهبری را بگذارند و خود این روند بیش از آنکه ناشی از صلاحیت مرجعیت ایشان باشد نوعی حکم حکومتی بود . ایشان یک سلسله اقداماتی را در سالهای اول بعد از رهبری برای تثبیت مرجعیت خود نیز انجام دادند، اما به سرعت این عمل با عکس العمل حوزه های علمیه قم و مشهد و دیگر شهرهای بزرگ ایران و نجف مواجه شد. این امر بی سابقه که یک فردی که مراحل مختلف شناخته شدن بعنوان مجتهد و دادن درس خارج و داشتن هزاران نفر شاگردی که با آنها کار کرده باشد را نداشته باشد، چگونه مرجع می شود و چگونه ناگهانی بعنوان آیت الله العظمی خوانده می شود،اشکال و تردید جدی در مرجعیت ایشان ایجاد کرده بود. بعد از مدتی دفتر خود ایشان و افراد مختلف منسوب به ایشان به این ترتیب توجیه کردند که مرجعیت آقای خامنه ای بیشتر مصلحتی است و برای شیعیان خارج از ایران ضرورت می یابد. به همین علت در لبنان بیشتر برای مرجعیت ایشان تبلیغ می شد، تا در مشهد و یا قم. حوادث سال گذشته و اعتراضات انتخاباتی و تردید زیادی که در بین بخش عظیمی از مومنین نسبت به نحوه برخورد با انتخابات و معترضین پیش آمد موجب تردیدهایی در مسائل اولیه اجتهاد که یکی از عمده ترین آنها عدالت مجتهد است، یعنی اجتناب از معاصی صغیره و عدم ارتکاب مطلق معاصی کبیره که عمده ترین معصیت های کبیره دروغ است، بوجود آورد .بخش عمده ای از جامعه بعضی از رفتارها و تبلیغات حکومت را که مورد تائید و تصدیق رهبری نیز قرار می گرفت مصداق نوعی کذب می دانستند. متناسب با این امر دوباره مسئله تاکید بر مرجعیت ایشان بعنوان یک کوششی برای باز سازی رسمی مشروعیت مورد تردید قرار گرفته، به جریان افتاد. این حوادث با فوت آیت الله منتظری و تظاهرات عظیم بیش از یک میلیون و سیصد هزار نفری در قم همزمان شد. مراسم تشیع جنازه ایشان در قم که به عنوان یک پایگاه کاملا کنترل شده جامعه مدرسین وفادار به آقای خامنه ای قرق خاصه ایشان قلمداد می شد نشانه از این بود که لشگرهای مخصوص سپاه و نیروهای امنیتی در قم که زیر نظر بعضی از رو معممین که بیشتر سرداران نظامی هستند و سابقه منبر و تدریس ندارند تا روحانی از عهده کنترل فکری قم هم بر نیامده اند .تا آنجا که شهر قم با تمام این کنترل ها بدل به صحنه ای شود که یکپارچه از مرجعی تایید کند که آن مرجع اختلافات فاحش و روشن با آقای خامنه ای داشته و رهبری و مرجعیت ایشان را از لحاظ داشتن شرایط افتا و مرجعیت زیر سوال برده بود. آقای منتظری حتی صریحا گفته بود که یک شبه کسی نمی تواند آیت الله العظمی و مرجع شود. در این شرایط مسئله مرجعیت زیر سوال رفته آقای خامنه ای دیگر بعنوان یک مسئله شرعی و فقهی مطرح نبوده بلکه به عنوان یک مسئله امنیتی و ذاتا سیاسی مطرح بوده و بهمین ترتیب کلیه امکانات و سازمان های حکومتی و امنیتی بکار گرفته شدند تا این "مرجعیت حکیم فرموده و فرمایشی" را تثبیت کنند.

این یک امر بدیع و جدید در تاریخ شیعه است که ادغام حکومت و مرجعیت با یکدیگر منجر به این شود که حاکم صاحب سلطه و سیطره زمان خودش که دست به پول و امکانات سازمانی و نظامی هم دارد، بخواهد از همه آنها استفاده کند که نوعی مرجعیت خود را نیز بعنوان یک مقام مذهبی به کل مومنان بقبولاند و آنها را موظف کند که نسبت به حاکم فقط بیعت سیاسی نکنند بلکه او را بعنوان مرجع اعلا بشناسند و از نظرات فقهی او تبعیت مطلق کنند.

با توجه به اینکه در بدو ورود آقای خامنه ای به شهر قم جای بسیاری از مراجع و روحانیون پرنفوذ قم خالی بود و تلاش هایی برای متقاعد کردن مراجع بر دیدار با آقای خامنه ای دارد صورت می گیرد حالا به نظر شما در صورت حمایت بخشی از روحانیون و مراجع آیا مشروعیت از بین رفته سیاسی و دینی نظام باز خواهد گشت؟

به همان اندازه ای که اعلام مرجعیت و تحکم بر مرجعیت کردن آقای خامنه ای یک امر بدیعی در تاریخ اخیر شیعیان است، به همان اندازه عکس العمل بدنه تشیع و بخصوص بدنه سنتی و سازمان یافته اش که در حوزه علمیه شکل می گیرند یک امر جدیدی است. ما می توانیم بگوییم تشیع با یک تجربه تاریخی بسیار مهمی در حیات خودش روبرو است از یک طرف در بزرگترین کشور شیعه دنیا که دارای امکانات مالی و سازمانی و سیاسی و امنیتی بسیار فراوانی است این پدیده بوجود آمده که ما به جای اینکه شاهد رهبری که مشروعیت خود را از اعلم و اتقی و اعدل بودن لازم برای مرجعیت بگیرد باشیم، شاهد مرجعی هستیم که مشروعیت خود را از غلبه بالسیف و پرنیانی و زعفرانی , شمشیر و زر ی که در طول تاریخ ایران بعنوان ابزار کسب وحفظ قدرت سلاطین بود ه است بگیرد. . بدین ترتیب ما وارد یک روند تاریخی عجیبی می شویم که تشیع مواجه با یک آزمایش عظیمی است که این سوال را مطرح می کند که آیا بخشی از رو حانیت پس از کوشش برای در دست گرفتن حکومت بمظور دینی کردن آن به نتیجه عکس نرسیده است ؟ در واقع به جای اینکه حکومت دینی شود این دین و تشیع است که دارد حکومتی می شود. براین مبنا اولی الامر آن کسی که عصمت داشته باشد و یا که دارای بالاترین مقام و مشروعیت دینی در سامانه های سنتی دینی باشد، نیست بلکه کسی است که قدرت را در دست دارد. اگر چنین امری اتفاق بیافتد که نشانه هایی از کوششی برای متحقق کردن این قضیه است ما می توانیم بگوییم که تشیع در مسیر شبیه شدن با حکومت های تسنن در طول تاریخ آنها است . در طول تاریخ اسلام کلیه حکومتها پس از آنکه خودشان را به ضرب زور و زر مسلط و برقرار دانستند مدعی خلافت رسول و تبلور اراده الهی شده اند و حاکم را بعنوان اولی الامر پس از خدا و رسول قرار داده و اطاعت از حاکم را اطاعت از خدا و رسول دانسته اند. این تنها شیعه بوده است که مسئله اولی الامر را منحصر به چهارده معصومی می دانسته که آن چهارده معصوم نیز حق حکومت کردن را بنا بر عصمت فطری و علم لدنی خود طلب می کرده اند . از نظر تفکر سنتی، شیعه, صرف نظر از اینکه کسی بگوید این عقلایی است یا نیست، واقعیت تاریخی و کلامی این است که شیعه دوازده امامی راسخ به این مسئله است که عصمت منحصر به چهارده نفر از اهل بیت است و پیامبر و فاطمه زهرا وامیرالمومنین و یازده فرزندان ایشان .بنابراین از نظر کلام شیعی جعفری جز این معصومین هیچ کسی نمی تواند ادعای اختیارات مطلق و حاکمیت مطلق بعنوان اولی الامر بکند حتی شیعه در تحول فکری خودش بطور راسخ اعتقاد داشته که قبول حکومت های مختلف در غیاب معصوم یک نوعی تبدیل افسد به فاسد است. یعنی شیعه ذاتا هر حکومتی در معرض فساد و ضرورت نقد دانسته و این با مسئله اولی الامر دانستن و ردیف معصوم دانستن کاملا تناقض دارد.

اگر امروز در این امتحان تاریخی شیعه به آن طرف برود که حاکم را علاوه بر آن که دارای شمشیر و زر برای تامین سلطه خود می باشد, به صرف اینکه عمامه ای بسر دارد ، بعنوان بالاترین مقام مذهبی خود بشناسد و مومنین ناگزیر از تبعیت او باشند از این نقطه نظر می توان گفت شیعه شبیه تسنن می شود. البته فراموش نکنیم در این کشورهایی مانند مصر و تونس هم علی رغم اقداماتی که علیه اسلامگرایان می شود حکومت مدعی است که اولی الامر است و خودشان را جانشین پیامبر می دانند. پادشاه مراکش، محمد ششم هم خودش را بعنوان امیرالمومنین می شناسد و لقب اصلی اش امیرالمومنین است، فرق بر این است که در این کشورها مفتیان و صاحبان نظر و نسق های دینی منصوب حکومت و حقوق بگیر دولت هستند و در نتیجه مروجین مسئله ضرورت تبعیت از اولی الامر اعم از اینکه این اولی الامر جائر باشد یا عادل باشد، می باشند . اما در شیعه این مسئله فرق داشته است. حال ما امروز در مقابل این امتحان تاریخی قرار داریم که آیا تشیع هم به طرف این می رود که حوزه های علمیه و فضاهای افتا و مرجعیت بدل به یکی از شعب ادارات اوقاف حکومتی می شود یا استقلال تاریخی و سنتی خودش را حفظ می کند؟

حال با توجه به اظهاراتتان اگر رو حانیت تشیع تبدیل به کارگزاران حاکم وقت بشوند در آن صورت این مسئله تا چه حد موجب از بین رفتن وجهه روحانیت در بین مردم می شود؟

درست مصداق شعر سعدی می شود که

شد غلامی که آب جو آرد آب جو آمد و غلام ببرد

صد و پنجاه سال روحانیون شیعه کوشش کردند که بتوانند حکومت را اصلاح کنند و چهارچوب ارزشی خودشان را به حکومت بقبولانند. در این زمینه دو مکتب عمده و متفاوت وجود داشت یک مکتب اهل احتیاط بودند که در راس آنها آیت الله سید محمد کاظم خراسانی و و مراجع همراه با وی در زمان مشروطیت بودند و بعد از آنها مرحوم حاج شیخ عبدالکریم حائری یزدی , سید ابوالحسن مقیسه ای اصفهانی و آیت الله بروجردی بودند که بیشتر خواستار ایجاد زمینه سیاسی یرای حفظ نفوذ روحانیت در جامعه و نسبت به حکومت بودند . در مقابل مکتبی دیگر که بر اثر حوادث تاریخی خاص در شخص آقای خمینی متبلور شد که روحانیت ردای نفوذ را با جبه اعمال حکومت سودا زد ، خو است راسا تاسیس حکومت کند. و متدرجا روندی ایجاد شد که طی آن عملا سازمانها و ساختارهای سنتی شیعه علت وجودی خودشان را از دست دادند. به همین علت بنظر من به هیچ وجه قابل پیش بینی نیست و ما مواجه با یک امتحان تاریخی بسیار بزرگی هستیم که آیا شیعه جعفری و اثنی عشر ی همان جعفری و اثنی عشری باقی می ماند یا بدل به یک نوع غالیگری مانند تشیع زیدی خواهد شد که در آن صورت هیچ بعید نیست حاکم مسلط مدعی ترتیب توارث برای جانشینان خود نیز بشود.

در فارسی ضرب المثلی است که می گوید یا با خلیفه وقت بیعت کن یا برو ملک ری زراعت کن. این مثل که از ابتدای پیدایش تشیع وجود داشته و دارد بار دیگر بروز پیدا می کند. به همان ترتیبی که تشکیل خلافت عباسی و تشکیل سلسله سلطنتی صفوی و خود جمهوری اسلامی تجربه های جدیدی بودند. از یکی شدن قدرت حاکم مسلط به بازوی شمشیر ، به همان ترتیبی که نادر می گفت من فرزند شمشیرم که بعدا در جستجوی تداوم ارثی خود بدنبال کسب مشروعیت دینی نیز می رفت . امروز هم ما مواجه با یک امتحان دیگر از این نقطه نظر هستیم .

بدنه اجتماعی ایران از خودش نشانه های مقاومتی در برابر چنین مسئله ای نشان می دهد، جنبش سبز اعتراضی سال گذشته ادامه حیاتش در قشرهای مختلف جامعه بیش از هر چیز نشان دهنده عکس العمل جامعه است که می خواهد موقعیت و هویت ویژه خودش را حفظ کند و از طرف دیگر یک کوشش جدی برای حکومتی کردن همه چیز از جمله دین و مذهب و مشروعیت دنیا و آخرت وجود دارد و این دو روند در پهنه تعامل اجتماعی به مبارزه بر خاسته اند.

صحبتهای آقای خامنه ای در قم از نقطه نظر سیاسی اگر خلاصه شود دارای چند کلید واژه است که این کلید واژه ها درست همان چیزهایی است که سردار جوانی فرمانده اداره سیاسی سپاه پاسداران چند روز بعد از انتخابات بیان کرد و چند ماه بعد از انتخابات در نوار سردار مشفق بیان شد. و مدعی بودند با اقدامات نظامی و امنیتی خود قبل و بعد از انتخابات نظام را برای بیست سال آینده بیمه کرده اند . اگر آقای احمدی نژاد بر مبنای همان تبلیغات ارگان های نظامی و گزارش های امنیتی مخالفین خودش را خس و خاشاک می نامید امروز هم کلیه کسانی که تردید داشته و یا تحلیل و نظرا ت دیگر داشته باشند و یا حتی خواصی که سکوت کنند بعنوان میکروب های سیاسی و اجتماعی قلمداد می شوند. از این نقطه نظر حاکم مطلقه در نحوه برخورد خودش با منتقد و معترض حد و مرز نمی شناسد. اول خس و خاشاک است و کم کم بدل به میکروب و بعد از آن به غده سرطانی می شود که باید قلع و قمع شود . چون حکومت مطلقه در کسب مشروعیت دینی و معنوی نیز ناتوان شده است اجبارا برای ادامه حیات باید متوسل به استبداد عملی و زور شمشیر بشود و به آنجایی برسد که هر دگر اندیش ومخالف را بعنوان غده سرطانی بداند که باید قطع کند.

فکر می کنید این روند تا چه زمانی ادامه پیدا کند و در کل چشم انداز فضای سیاسی کشور را چگونه می بینید؟

متاسفانه بعد از گذشت یک سال و چند ماه گذشته از انتخابات سال گذشته امیدهایی در مورد اینکه بشود بنوعی به تعاملی با راس حاکمیت رسید روزبروز ضعیف تر می شود. و علت آن هم اقدامات و رفتار حاکمیت است. ما با یک حکومتی مواجه هستیم که راس آن از آنجا که یک راس فردی و مطلقه شده است بیشتر از ارگانهای امنیتی و نظامی خودش در تحلیل وقایع پیروی کرده است. زمانیکه آقای خامنه ای می گوید بصیرت منظورشان عبارت از داشتن تحلیل مطلوب شخص ایشان است. بکاربردن کلماتی مانند فتنه و امثال آن از جانب کسانی گفته شده است که در نظام جمهوری اسلامی بیش از آنکه پیروی ولایت فقیه باشند ولایت بر فقیه می کنند . ارگانهایی زمینه های فکری و عملی را ایجاد کرده اند و بدنبال آن چهارچوبی امنیتی و نظامی ساخته اند که نظام مجبور شده در آن چهار چوب جلو برود و خود رهبری هم ناگزیر دنباله رو آن چهارچوب شده است. به همین علت امروز افراطی ترین بیانات در نوع بیان رهبری متبلور می شود و دیگر رهبری حکم و داور بین جریانات مذهبی موجود در حاکمیت نیست. حرف آخر ایشان را ابتدائا سخنگویان امنیتی و نظامی می زنند . در این اوضاع و احوال نوع برخورد جامعه ای هم که بیشتر خواستار رهایی و آزادی از قیمومیت های تحمیلی است برخورد قطبی می شود و راههای تعامل با حاکمیت بسته می گردد. مسئله اصلی، مسئله تناسب قوا در صحنه داخلی و بین المللی و از نقطه نظر مدیریت کشور است. این به هیچ وجه عنوان تناسب قوای خشونت بار و نظامی نیست بلکه اساسا تناسب قوای سیاسی است . در افق تاریخی آن نیروئی در این معرکه برنده است که بتواند وسیعترین اجماع داوطلبانه نیروهای اجتماعی , فکری و سیاسی نهفته در بطن جامعه را بدور خود گرد آورد.

یک جنبش اجتماعی تناسب قوا را می تواند در پهنه های مدنی، اجتماعی، اقتصادی و سیاسی و دیپلماتیک به مقدار زیادی تغییر دهد؛ به ترتیبی که مستبدترین حکومتها ناگزیر است که از درون خود فروپاشیده شود. واین نگرانی در خود حکومت هم به چشم می خورد . اسم هر اعتراضی را جنگ نرم می گذارند . حاکمیت خودش از درون خودش مطمئن نیست. در بیانات دیروز آقای خامنه ای یک نکته دیگری هم وجود دارد که گویی ایشان تمام حفظ کیان دین و اسلام را در ایران منوط به حفظ قدرت شخص خودشان می دانند. مسئله این است که امروز در ایران یک مسابقه ای بوجود آمده بین دو نوع برداشت و گرایش ازجامعه . آیا جامعه متحول و متکثر ایران امروز می تواند در یک فرد تعین و تبلور پیدا کند؟ و آن فرد با اتکا به قدرت نظامی و مالی بتواند کشور را به جلو بیرد؟ یا اینکه نه، روندی که سی سال قبل شروع شد و سلطنت پهلوی را سرنگون کرد نشان داد که جامعه ایران متکثر شده و تعیین سرنوشتش بدست خود مردم است. در چنین وضعیتی جامعه تحول خواه دربرگیرنده مومنین و غیرمومنین می شود .و خط و مرز اصلی این است که آیا جامعه به طرف تحکیم حکومت فردی و خشونتی که از سوی آن حاکم اعمال می شود پیش می رود یا نه، به طرف یک نوع هماهنگی و هم آوایی برای پیدا کردن چهارچوب تفاهم و قرارداد اجتماعی برای کمک کردن به ترتیبی که کلیه عناصر متشکل جامعه هم موجودیت خودشان را در معرض خطر از بین رفتن نبینند پیش می رود؟ این امتحان بزرگی در مقابل جامعه ایران است اما یک چیز را قطعا می توان مطمئن بود .قرن بیستم در شروع خود شاهد برآمدن شدیدترین و قوی ترین قدرتهای مستبد تاریخ بود . قدرت هائی که متکی بر مشروعیت های ایدئولوژیکی و بالا تر ین سطح امکانات سازمانی و مالی و تسلیحاتی عاجز از ایجاد چهارچوب تعامل و هم آوائی اجتماعی خود فرو پاشی خود را تدارک دیدند و ثابت شد که استبدادهای متکی بر مشروعیت های ایدئولوژیکی از بعد تاریخی بسیار شکننده تر از استبدادهای کهن مبتنی بر توارث بوده اند. دنیای امروز با روابط و انواع ابزارها اطلاعاتی که در درون خود دارد قدرت بیشتری به بدنه اجتماعی می دهد. به همین علت در این هماوردی تاریخی حرف آخر را توانایی ها و قدرت های بدنه اجتماعی ایران خواهد زد نه قدرت استبدادی که ناگزیر گرفتار ضعف های اساسی اسارت در فرد و منافع و رقابت های مافیا های سرای بسته قدرت است .

با تشکر از فرصتی که در اختیار جرس قرار دادید
.

Monday, October 18, 2010

من می اندیشم پس بیشتر هستم! Touka Neyestani


لطفاً با این پیچ ور نروید

چند هفته‌ای است که از طرف بعضی‌ها به تلخ بودن و تلخ نوشتن متهم می‌شوم... من که دوست ندارم غمگین و تلخ بنویسم، اتفاقاً روزهایی که حالم خوب است- یعنی تقریباً سی و پنج روز از سیصد و شصت و پنج روز سال- و چیزک مفرحی می‌نویسم که لبخند به لب چند نفر می‌نشاند خودم بیشتر از همه لذت می‌برم اما چه کنم که غم و شادی‌ام از سوراخی که نمی‌دانم کجاست به نوشته‌هایم نشت می‌کند و نمی‌گذارد ظاهرسازی کنم. شاید یک طنزنویس حرفه‌ای کسی است که می‌تواند به موقع جلوی نفوذ غصه‌هایش را بگیرد... من اما نمی‌توانم، راهش را بلد نیستم و مهم‌تر این‌که فکر می‌کنم در عمیق‌ترین لایه‌های یک شوخی ساده همیشه رگه‌هایی از حقیقت تلخ حضور دارد و درک هم‌زمان این تلخی و شیرینی است که اسباب خنده است. گاهی که مثل یک آشپز ناشی نسبت چاشنی‌ها از دستم در می‌رود حاصلش همان آش تلخی می‌شود که چشیده‌اید، مثل دوهفته پیش. حقیقت این است که تأثر من از مرگ معلمم- هانیبال الخاص- متناسب با عمق رفاقتم با او نبود؛ با این‌که سی سال پیش و برای سه ماه شاگردش بودم جوری در غم از دست دادنش بی‌تاب شدم که خیلی‌ها گمان کردند سی سال تا همین سه ماه پیش در محضرش تلمذ کرده‌ام و سیل پیام‌های تسلیت بود که به سوی من سرازیر شد...

البته سه ماه زمان زیادی برای یادگرفتن خیلی چیزهاست. در همان سه ماه لطیفه‌ی بلندی از زبان هانیبال شنیدم که تا امروز لااقل سالی ده بار و برای هزار نفر تعریفش کرده‌ام و با اندکی جرح و تعدیل آن‌را برای شما هم تعریف می‌کنم. این لطیفه‌ای است که درس‌ها می‌توان از آن گرفت:

یکی بود دوتا نبود... روزی پسری پا به جهان گذاشت که از همان بدو تولد با همه فرق داشت، یعنی با یک پیچ طلایی پس کله‌اش به دنیا آمد!* پسرک کم کم متوجه شد که بچه‌های دیگر پس کله‌شان پیچ ندارند و کنجکاو شد تا علتش را بداند اما نه پدر و مادرش و نه هیچ‌کدام از بزرگ‌ترها نمی‌دانستند حکمت این پیچ چیست و به چه کار می‌آید یا چطور می‌توان بازش کرد و از شرش خلاص شد. تلاشهای مکرر پسر در دوران بلوغ برای باز کردن پیچ شکست خورد و چون پیچ طلایی با هیچ پیچ‌گوشتی‌ای باز نمی‌شد بدل به مهم‌ترین مشکل و معمای زندگی‌اش شد. سال‌ها از پی هم گذشتند و قهرمان قصه‌ی ما سی ساله و ناامید شد و همه‌ی پیچ‌گوشتی‌هایش را فروخت و با پولش به هند سفر کرد. در آخرین روز سفر و در یکی از خیابان‌های شلوغ بمبئی در حال قدم زدن بود که شنید مرتاض پیری او را به اسم کوچکش صدا می‌زند! با حیرت و احتیاط به مرتاض نزدیک شد و بیشتر تعجب کرد وقتی که او بدون مقدمه گفت می‌داند برای باز کردن پیچ طلایی چه باید کرد و در صورتی‌که سبیلش باندازه‌ی کافی چرب شود راهنمایی‌اش می‌کند. معلوم است که مرد سی ساله و ناامید قصه‌ی ما با میل و رغبت سبیل مبارک مرتاض را چرب کرد و در عوض با یک جلد کتاب خطی قطور به زبان سانسکریت به خانه برگشت. بنا به توصیه مرتاض می‌بایست تمام اوراد کتاب را حفظ کند و دو سال بعد در نیمه شب سال نو خودش را به نوک قله‌ی اورست برساند و آن بالا در حالی‌که فقط یک دست لباس شنا به تن کرده و دستها را به دو سوی گشوده بر روی یک پا بایستد و اوراد را تا تابش اولین شعاع آفتاب بر ستیغ کوه با صدای بلند بخواند... دو سال به حفظ کردن اوراد و تمرین کوه‌نوردی و آموزش زبان سانسکریت گذشت تا روز موعود فرا رسید و جوان با هر مصیبتی که بود نیمه شب خودش را به بالای قله‌ی اورست رساند و در سرمای منهای هفتاد درجه با لباس کامل شنا روی پنجه‌ی یک پا ایستاد و با دستهای گشوده و زیر رگبار شدید برف و بوران اوراد را خواند و خواند و خواند و خواند... تا آن‌که کبود شد و به همه چیز و از جمله صداقت مرتاض شک کرد و خواست رها کند و برود که ناگهان اولین شعاع آفتاب از دل تاریکی شب راه باز کرد و به قله تابید و بعد فرشته‌ای طلایی در حالی‌که یک پیچ‌گوشتی طلایی به دست راست گرفته بود بال بال زنان از میان ابرها فرود آمد و با صبر و حوصله سر پیچ‌گوشتی را گذاشت توی شکاف پیچ طلایی و چرخاند... پیچ طلایی باز شد.

و خب... حدس زدید بعدش چه اتفاقی افتاد؟... پیچ که باز شد دماغ پسره افتاد زمین!

نتیجه‌ای که من گرفتم این است، همه با یک پیچ طلایی به دنیا می‌آییم، جای پیچ‌مان با هم فرق دارد، جایش مهم نیست، مهم این است که نباید برای باز کردنش سماجت بخرج دهیم. ای‌بسا تلخی این نوشته‌ها همان پیچ طلایی من است که نباید باز شود...

*در روایت الخاص پیچ طلایی در ناف پسرک قرار داشت که در بازنویسی بنابر پاره‌ای ملاحظات انسان‌دوستانه به پس کله‌اش منتقل شد.

Sunday, October 17, 2010

What is LOVE ? A Lecture by Helen Fisher

http://www.ted.com/talks/lang/per/helen_fisher_tells_us_why_we_love_cheat.html

Dimitra Ghalani -- Zo

http://www.youtube.com/watch?v=OIfY0Clb4Es&feature=related

Saturday, October 16, 2010

عشق و دیوانگی

.

زمانهای بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود؛.

فضیلت ها و تباهی ها در همه جا شناور بودند.

آنها از بیکاری خسته و کسل شده بودند.

روزی همه فضابل و تباهی ها دور هم جمع شدند خسته تر و کسل تر از همیشه.

ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت: بیایید یک بازی بکنیم؛.

مثلا" قایم باشک؛ همه از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فورا"

فریاد زد من چشم می گذارم من چشم می گذارم.

و از آنجایی که هیچ کس نمی خواست به دنبال دیوانگی برود همه قبول

کردند او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد.

دیوانگی جلوی درختی رفت و چشمهایش را بست و شروع کرد به

شمردن ....یک...دو...سه...چهار...همه رفتند تا جایی پنهان شوند؛

لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد؛

خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد؛

اصالت در میان ابرها مخفی گشت؛

هوس به مرکز زمین رفت؛

دروغ گفت زیر سنگی می روم اما به ته دریا رفت؛

طمع داخل کیسه ای که دوخته بود مخفی شد.

و دیوانگی مشغول شمردن بود. هفتاد و نه...هشتاد...هشتاد و یک...

همه پنهان شده بودند به جز عشق که همواره مردد بود و نمیتوانست

تصمیم بگیرد. و جای تعجب هم نیست چون همه می دانیم پنهان کردن عشق مشکل است.

در همین حال دیوانگی به پایان شمارش می رسید.

نود و ینج ...نود و شش...نود و هفت... هنگامیکه دیوانگی به صد

رسید, عشق پرید و در بوته گل رز پنهان شد.

دیوانگی فریاد زد دارم میام دارم میام.

اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود؛ زیرا تنبلی، تنبلی اش آمده بود جایی

پنهان شود و لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود.

دروغ ته چاه؛ هوس در مرکز زمین؛ یکی یکی همه را پیدا کرد جز عشق.

او از یافتن عشق ناامید شده بود.

حسادت در گوشهایش زمزمه کرد؛ تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او

پشت بوته گل رز است.

دیوانگی شاخه چنگک مانندی را از درخت کند و با شدت و هیجان زیاد

ان را در بوته گل رز فرو کرد. و دوباره، تا با صدای ناله ای متوقف

شد . عشق از پشت بوته بیرون آمد با دستهایش صورت خود را پوشانده

بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد.

شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمی توانست جایی را ببیند.

او کور شده بود.

دیوانگی گفت « من چه کردم؛ من چه کردم؛ چگونه می تواتم تو را درمانکنم.»

عشق یاسخ داد: تو نمی توانی مرا درمان کنی، اما اگر می خواهی کاری بکنی؛ راهنمای من شو.»

و اینگونه شد که از آن روز به بعد عشق کور است

و دیوانگی همواره در کنار اوست..