
شبیه عطری در نسیم
عصرهای پنجشنبه وقت سر زدن به کتابفروشی بود، صبحش را اما کلاس طراحی داشتم. روزم با جوانهای هنرمند و پرانرژی شروع میشد و به طراحی میگذشت و عصر نوبت قهوه بود و کتاب. با "طرح نو" شروع میکردم که از همه نزدیکتر بود و بعد به "چشمه" میرفتم و "ثالث" که دورتر بودند. عادت پنجشنبهها ترک شد، حالا جای آن کلاس بزرگ را یک کلاس کوچکتر گرفته است با شاگردهایی کمتر و جای آن کتابفروشیهای کوچک مجموعهای عظیم از فروشگاههای زنجیرهای کتاب در شهر پراکنده است که گوشهی هرکدامشان کافهای هست و بوی قهوه و کتاب و ترنم موسیقی... البته همه به زبان انگلیسی. تقدیر چنین بود که برای کتاب خواندن محتاج کمک دوستانم باشم. هرکس مسافری داشت که اینطرفها میآمد- که این روزها همه یا خودشان مسافرند و یا مسافر دارند- خدا عمر و عزتش را زیاد کند اگر یکی دو جلد کتاب هم برای من بفرستد...
***
پرانتز باز- برای اینکه بهانه به دست آنهایی بدهم که دنبال پیدا کردن نشانههایی از تلخی و دلتنگی در نوشتههای من هستند همینجا اعتراف میکنم که دلم برای کتابفروشی چشمه، طرح نو و ثالث تنگ شده اما... دلم برای کتابفروشی میدان فلسطین که بزرگ بود و خلوت بود و خالی از کتاب بود و اسم نداشت یا اگر داشت برای کسی مهم نبود اصلاً تنگ نشده. دلم برای سرتاسر خیابان کریمخان زند از میدان هفتتیر تا میدان ولیعصر تنگ شده اما دلم برای سرتاسر خیابان انقلاب مخصوصاً جلوی دانشگاه تا میدان انقلاب یک ذره هم تنگ نشده. دلم برای تئاتر شهر، سالن چهارسو، سالن قشقایی تنگ شده اما دلم برای پارک دانشجو تنگ نشده. دلم برای مادرم، برادرم، بقایای خانواده، روزهای شنبه، محمدعلی بنیاسدی و باقی دوستانم تنگ شده اما دلم برای صبح جمعه با شما و دیدار اتفاقی همسایهی طبقه بالا که جوان بود و عزب بود و دلال بود و زرنگ بود و لاتی حرف میزد تنگ نشده. دلم برای لشکر جوانهای مأیوس و هنرمند و پناه گرفته در سنگر کافههای تهران تنگ شده اما دلم برای لشکر راکبین موتورسیکلت تنگ نشده. دلم برای همهی کافههایی که میرفتم و کافهچیهایی که میشناختم مخصوصاً کافه شوکا با یارعلی پورمقدماش تنگ شده اما دلم برای کافه چاپلین و آن صاحب بداخلاقش که با مشتری جوری رفتار میکرد که انگار بچهای است که برای پس گرفتن توپش زنگ در خانه را زده و او را از خواب نیمروزی بیدار کرده تنگ نشده. دلم برای کتابها و کتابخانهام تنگ شده اما دلم برای نمایشگاه بینالمللی کتاب و آمار رو به افزایش بازدیدکنندگانش تنگ نشده. دلم برای بوی گند پیاز داغ همسایه تنگ شده اما دلم برای بوی خوش گلاب قمصر کاشان تنگ نشده. دلم برای هنرمندان ساکت تنگ شده اما دلم برای سکوت قطعه هنرمندان تنگ نشده. دلم برای رنگ سیاه تک تک کلاغهای پارک ملت تنگ شده اما دلم برای دیدن سیاهی آسمان تهران تنگ نشده. دلم برای مهندس هوشنگ اردلان و مهندس حسین خاتمی تنگ شده اما دلم برای بنگاه هفت اشکوبهی مهندسین مشاور جوراب سفید تنگ نشده. دلم برای طباخی ساعی در ساعت شش صبح با منظرهی رعبانگیز کلههای گوسفندی که زبان به دندان گزیدهاند تنگ شده اما دلم برای گویندههای خوشسر و زبان و بانمک رادیو و تلویزیون حتی یکذره هم تنگ نشده. دلم برای شنیدن اذان ظهر با صدای موذنزاده اردبیلی تنگ شده اما دلم برای شنیدن صدای ناظم مدرسه که فریادش از پشت بلندگو تا آنور میدان نیلوفر شنیده میشد تنگ نشده و... و گمان ندارم که به این زودیها هم تنگ شود... این فهرست طولانیتر از این حرفها است... پرانتز بسته
***
باوری خوشبینانه دارم به اینکه تنها راه رستگاری ما خواندن و خواندن و بیشتر خواندن است. آن روزی که هرکدام فقط صد جلد کتاب خوانده باشیم روزی است که مشکلاتی در شأن خودمان پیدا خواهیم کرد!...
اینها کتابهایی هستند که در پنج ماه اخیر خواندم:
ظلم، جهل و برزخیان زمین- محمد قائد، نشر طرح نو- کتابی است که باید خیلی زودتر میخواندم و توصیه به خواندنش میکردم اما دشواریهای جابجا شدن بین دو قاره مجال نداد تا امروز که کتاب به چاپ دوم و سوم رسیده و بینیاز از معرفی است. اگر قبلاً با زبان تیز، طنز هوشمندانه و نگاه موشکاف و دقیق محمد قائد آشنا شدهاید و مثل من بدنبال نوشتههای جدیدش مرتب به وبسایتش سر میزنید خواندن این کتاب چند هفتهای شما را از اینترنت پرسرعت بینیاز میکند... این کتاب به مقولهی فرهنگ و کشاکش میان خرده فرهنگها میپردازد و مباحثی طرح میکند که نمیتوانید در برابرش بیتفاوت بمانید. خواندن این کتاب را به شمایی که دنبال شناخت بیشتر از خود و جامعهی ایرانی هستید توصیه میکنم و اطمینان دارم نکات زیادی در آن هست که شگفتزدهتان خواهد کرد.
نام من سرخ- ارهان پاموک، ترجمه عینله غریب، نشر چشمه- داستان بلندی است با درونمایهای آشنا برای ساکنین مشرقزمین، حاملین سنتهای قدیم که با تغییر جهان بالاجبار رو در روی ارزشهای جدید قرار گرفتهاند و دربرابرش عکسالعمل نشان میدهند... در اولین فصل کتاب جنایتی اتفاق میافتد و خواننده فصلهای بعدی را بدنبال راویان متعدد داستان- که خود جانی هم یکی از آنهاست- بدنبال قاتل میگردد... فضای داستان در اواخر امپراتوری عثمانی میگذرد و قهرمانان کتاب تعدادی نقاش، تذهیبکار و خطاط در نقاشخانهی سلطنتی امپراتور عثمانی هستند...
دست به دهان- پل استر، ترجمه بهرنگ رجبی، نشر چشمه- بعضی دوستان معتقدند تمام نویسندهها و هنرمندان معروف، مخصوصاً نیویورکیها و مخصوصاً نیویورکیهای یهودی، از مزایای حضور در مافیایی بهره میبرند که راه را برای ورود دیگران- یعنی ما، هنرمندان واقعی- تنگ میکند. ظاهراً سالهاست که ما به این قبیل تئوریها برای توجیه عدم موفقیت خود، نیاز داریم. اگر نگوئید که پل استر در تمام کتاب مشغول دروغبافی است تا وابستگی مافیایی خود را پنهان کند آنوقت با شرح یک دهه از زندگی نویسندهای روبرو هستید که به هر دری میزند با شکست روبرو میشود، کتابهایش نمیفروشد، دانشگاه را رها میکند، از همسرش جدا میشود و بقول خودش با بیپولی مداوم، طاقتفرسا و کشندهای دست به گریبان میشود که جانش را تباه میکند و در هراسی مداومش میاندازد... در صفحهی هشتاد کتاب پاراگرافی هست که پل استر از دوستانی که در گذر از دوران بد کمکش کردهاند اسم میبرد، یعنی همان آدمهایی که عضو مافیا هستند چون دوست ما نیستند: «اغلب کارهایی که گیر آوردم از طریق دوستان یا دوستان ِ دوستان یا دوستان ِ دوستان ِ دوستان بود. زندگی در دیار بیگانه موقعیتها را محدود میکند و اگر کسانی را نشناسی که بخواهند کمکت کنند تقریباً ناممکن میشود از جایی شروع کردن. نه فقط دیگر وقتی دری را میزنی باز نمیشود بلکه اصلاً حتی نمیدانی باید کجا پی درها بگردی...»
شبیه عطری در نسیم- رضیه انصاری، نشر آگه- اولین داستان بلند نویسنده است که قرار بود بعد از مجموعهی داستانهای کوتاهش منتشر شود اما کار انتشار داستانهای کوتاه بخاطر بدقولی طراح در آماده سازی تصویرهای کتاب آنقدر به درازا کشید و به تأخیر افتاد تا این کتاب زودتر از آن یکی منتشر شد...
وقتی "شبیه عطری در نسیم" را میخواندم احساس کردم ارتباطی منطقی بین چهار کتابی که اینجا معرفی کردم وجود دارد، ارتباطی که در همان لحظه قادر به توضیحش نبودم... انگار هر کتاب در ادامهی قبلی یا در توضیح آن دیگری نوشته شده بود. در هر چهار کتاب موضوعی مرتبط با خودم میدیدم که هر بار از زاویهای تازه جلوی رویم قرار میگرفت. در اولی که از فرهنگ میگفت و فشاری که هرچه کردم بر شانههایم کم نشد و دومی که انگار ترجمهی آزاد برخی پاراگرافهای کتاب اول بود به زبان قصه و سومی که قوت قلبی بود برای تحمل دشواریها در سفری که خوشبینانه امیدوار هستم در آیندهای نزدیک تمام شود و قصهی رضیه انصاری که تیر خلاص بود و داستان سفر و مهاجرت... و چه تکان دهنده بود وقتی در صفحهی پنجاه و شش کتاب به این جملهها برخوردم: « چقدر از این شهر بروی آن شهر و از این مملکت به مملکتی دیگر؟ اینور آب، آنور آب، روی زمین، زیر خاک... همهی زندگی که میشود فرار، دیگر آشنایی نمیماند که بویی شبیه عطرش در نسیم هواییت کند...»
حالا تصور کنید چه حالی شدم وقتی در آخرین فصل کتاب اسم خودم را دیدم!
«میان این جمعه و آن جمعه چه شکاف بزرگی بود! پریدن از روی چنین شکافی فقط کار شخصیتهای غولآسای طرحهای توکا نیستانی بود.»
و به این ترتیب وقتی قدم به ادبیات معاصر ایران گذاشتم که هزاران کیلومتر از خانه دور بودم و حتی شخصیتهای غول آسای خودم هم قادر نبودند از روی این شکاف بپرند...











