یک روز تعطیل آفتابی،یکشنبه ۲۱ نوامبر،نه سرد، نه گرم، هوای ملس،گرمای ملایم آفتاب. تو و همسرت بهترین تصمیم را برای خوب سپری کردن این روز میگیرید. رفتن به ساحل دریای همیشه آرام مدیترانه. نیم ساعتی بیشتر نیاز به رانندگی نیست تا خود را به آنجا برسانید. مناسبترین و نزدیکترین ساحل را که معمولاً پاتوق شماست ترجیح میدهید.همان جا که نزدیکترین نقطه به فرودگاه لارناکا هم هست و هواپیماها به هنگام فرود از بالای سرت آنقدر نزدیک به سطح آب عبور میکنند که احساس میکنی یه جایی همون نزدیکی ، در چند صد متری تو، روی آب فرود میاند. .ماشین را که پارک میکنی، زیر انداز و دو تا صندلی تا شو را که همیشه جاشون تو صندوق عقب است بر میدارید. این بار جوان ترها که همراهتان نیستند مجبور نبودید غذای مفصل بردارید. بنابر این همه سور و سات برا شما دو نفر ، شامل این اقلام است : نان، سبزی خوردن، گوجه، خیار، فلفل سبز، سیب، موز ، آب میوه و آب خوردن .اگر خرما هم بود؛ دیگه همه چی کامل بود. اما خرما که نبود ، هیچ؛ پنیر هم تموم شده بود.با این وجود احساس میکردی که همه چیز تکمیل است چرا که :
پا روی شنهای نرم ساحل که گذاشتی دیدی که دیگر دلت نمیخواد وایسی یا بشینی و یا در فکر کم و کسریها برای خوردن باشی . همسرت چون شب قبل سر کار بوده به رغم خستگی و بی خوابی ، همراهی با تو را به چند ساعت خوابیدن در خانه ترجیح داده تا در صورت نیاز به استراحت همانجا کنار ساحل چرتی بزند و بلافاصله پس از رسیدن به آنجا همین تصمیم را میگیرد. اما تو مقداری پیاده روی،کمی نرمش و سپس بی اختیار تن را به آب میزنی.تقریبا طولانی تر از دفعات پیشین دلت میخواد تو آب باشی و همین کار را میکنی.آنقدر که فرصت کنی همه ترانههایی را که به یاد میآوری و آنجا در دور دست از ساحل که هیچ کس صدای نکره ات را نمیشنود با آواز بلند بخونی. این دور و برها مرغ دریایی یا کلاغ ملاغ پیدا نمیشه که از صدای تو غش کنند. محض احتیاط زمانی که هواپیمایی از بالای سرت عبور میکند ، ولوم صداتو کم میکنی تا خلبان غش نکند و خدای نا کرده اتفاق نا گواری نیفتد.لا به لای آوازها و ترانههای نصفه نیمه که میخوانی فی البداهه آهنگ هم میسازی و اگر ٔنت و دستور زبان موسیقی بلد بودی چه بسا قادر بودی که ادعای آهنگ سازی هم بکنی مشروط به اینکه دقیقا در همان لحظات قلم کاغذ هم در اختیارت باشه که آن را ثبت کنی .چرا که تا چند ثانیه بعد ، همه آن آهنگ که معلوم نبود از عالم بالای آب یا از عالم زیر آب به تو وحی شده بود به کلی از یادت رفته بود و دیگر قادر نبودی چیزی شبیه به آن را زمزمه کنی.پس حیف که نمیشه قلم کاغذ برد تو آب و آنجا چیزی نوشت. اگر هم بشود از عهده تو یکی ساخته نیست.
گشنگی را که حس میکنی از آب بیرون میآئی.همسرت نیز اندکی خوابیده و قبراق و سر حال منتظر است تا ناهاری بخورید و بلافاصله پیاده روی لذت بخشی را هم تجربه کنید. چند تایی عکس بگیرید و خاطره این روز خوب را با خود حفظ کنید.قبل از اینکه دریا و ساحل را ترک کنید و راه بازگشت پیش گیرید؛ بار دیگر با هم عهد میبندید که زود به زود دل به دریا بزنید.

No comments:
Post a Comment