سلام اعظم جان.ای کاش میشد که از دست آلودگی هوا به جایی بهتر کوچ میکردید.چه میدانم به شیراز یا اصفهان یا هر جای دیگر.ای کاش همه خانواده و دوستانی که با آنها رفت و آمد دارید همگی با هم تصمیم میگرفتید که یه فکری چارهٔای میاندیدشیدید و با هم میکوچیدیدید.
اینجا از دیروز باران باریدن گرفت و قرار است سه روز ادامه داشته باشد. محترم مدتی است هر روز با یکی از همکارانش صبحها میدوند.شنبه و یکشنبهها اون خانم نمیدود و امروز من و محترم رفتیم که بدویم.هوا تمیز و صاف تا نیمه ابری بود.از حیاط کلیسا باید عبور کنیم تا به پارک برسیم.جلو درب کلیسا دو میز کوچک میگذارند و روی میزها مخلوطی از خوراکهای بهشتی گذشته اند که آنهائی که ازکلیسا بیرون میآیند بعد از عبادت نوش جان کنند.ما هم که همیشه هر جا که باشیم در حال عبادت و شکر گذاری هستیم؛ سهم خویش را برداشتیم که پس از دویدن بخوریم.
این مخلوط یا بهتر است اسمش را بذاریم معجون بهشتی،شامل مواد زیر است: تکههای نان خوش مزه،گندم پخته (همان پتله که مادرم قدیمها پتله پلو میپخت)، کنجد، کشمش ، دانههای انار و مغز بادام .
پارک را هم هیچ وقت اینجور زیبا و پر از نعمتهای خداوندی ندیده بودم.انگار یه جنگل پر از درختهای پرتقال و انواع نارنگی. نتوانستیم جلو شکم خود را بگیریم و اول بدویم سپس بخوریم. اول خردیم جای شما خالی یه شکم پر و سپس کمی دویدیم دیدیم خیلی کار اشتباهی است دویدن پس از این همه خوردن.ناچار به قدم زدن ادامه دادیم و قرار شد فردا اول بدویم سپس بخوریم.
به محترم گفتم مثل اینکه داریم تو بهشت قدم میزنیم.تنها تفاوتش اینه که فقط یک فروند حوری در کنار من قدم میزنه و لخت و برهنه هم نیست.
بعضی وقتها به اراده و کله خری محترم حسودیم میشه.این مدت که برنامه گذاشته هر روز بدوه، چه شب کار باشه یا نباشه فرقی نمیکنه براش. دیشب سر کار بود و الان که دارم برات مینویسم،پس از برگشتن از بهشت دو نفره (غیر از ما دو نفر هیچ کس دیگر آنجا نبود) رفت که یه دو سه ساعتی بخوابه.
اینارو نوشتم و ممکنه شما رو که تو اون هوای آلوده دارید نفس میکشید غصه دار کنم که چرا ما اینجا هوای تمیز داریم و شما اونجا هوای سمی.
ای کاش یه راه نجاتی یا راه بهبودی کشف بشه. قربان تو ابوالفضل.

No comments:
Post a Comment