برگ سبز > سیاسی
تاریخ انتشار: ۰۶ آذر ۱۳۸۹, ساعت ۲:۱۵
مرزهای ایرانی بودن من
بهرام حسین زاده
ما تا چه حدی ایرانی هستیم؟ و مرزهای این ایرانی بودن ما تا کجاست؟ آیا ایرانی بودن، ما را مجاز میدارد که با هر ایرانی دیگری، منجمله "حکام جمهوری اسلامی کودتایی" احساس همپیوندی کنیم؟ آیا این ایرانی بودن است که متر و معیار "نیکی" و "زشتی" در نزد ما شده است؟ حتی در اساطیرمان نیز تمام آنچه که "ایرانی"ست، زیبا نیست؛ و هر آنچه هم که "انیرانی"ست مظهر زشتی نیست. فراموش نکنیم که فرد سبکسری همچون "کیکاووس" پادشاه ایران بود و بدخویی همچون "طوس" سپهسالار ایران، که اولی سیاوشِ ایران را به باد فنا داد و دومی "فرودِ سیاوش" را. اما از آن سو در میانِ انیرانیان کسی همچون "پیران ویسه" را نیز داریم که حامی بزرگ "سیاوش" در غربت است و بهمین دلیل تا چه حد زیادی مورد احترام ایرانیانِ خوباندیش میباشد.
رستم، در رزمِ خود با اسفندیار، این شاهزادۀ جاهطلب "ایرانی"، با غرور، مباهات میکند که نسبش از سوی مادر، به ضحاک عرب میرسد:
همان مادرم دخت مهراب بود
بدو کشور هند شاداب بود
که ضحاک بودیش پنجم پدر
ز شاهان گیتی برآورده سر
نژادی ازین نامورتر کراست
خردمند گردن نپیچد ز راست
اگر بخواهیم ایرانی بودن را "تعریف" کنیم چیز زیادی دستمان را نمیگیرد. چیزی میشود همانند هندی بودن یا یونانی بودن یا مصری بودن و امثالهم. چیزی که نه مایۀ فخر و غرور باید باشد و نه مایۀ سرافکندگی. چیزیست فقط برای خودش. نه میتوان بر همه ایرانیان "نیکو نهاد" نام نهاد که بودن یک خامنهای یا احمدینژاد یا طائب کافیست که حتی جهنم هم نجس شود چه برسد به کشور ما. از سوی دیگر هم نمیتوان همه "خارجیها" را از دم بد دانست، که میلیونها و حتی میلیاردها انسان شریف و خوب تحت این عنوان زندگی کرده و میکنند.
در باره ملتها به باور من، "ملیتی" را نمیتوان بر ملیتی دیگر برتری داد و فرهنگی را بر فرهنگی دیگر، و تنها میتوان از "متفاوت" بودنها سخن بمیان آورد، اما هنگامیکه نوبت به "دولتها" و "حاکمان" میرسد، دیگر نمیتوان اینگونه "دست و دلبازانه" به بررسی موضوع پرداخت. در زندگی روزمره به روشنی میبینیم که "دولت و حاکم خوب" داریم و "دولت و حاکم بد". دولتها و حکامی که براستی نمایندگی مردم خود را دارند، و حکام و دولتمردانی که با کودتا و جنایت و سرکوب بر اریکۀ قدرت تکیه زدهاند. کجا میتوان ماندلا و اوباما و یوشکا فیشر و امثالهم را با خامنهای و قذافی و بشار اسد یا کیم جون ایل مقایسه کرد؟ آیا ایرانی بودنِ خامنهای در عین اینکه قاتل اینهمه جوان و مسئول اینهمه تجاوز و شکنجه است جایی هم میگذارد برای احساس "هموطنی" کردن با او؟ غارت کشور و این سیهروزی مردم ما دستاورد عدهایست که تصادفا آنها هم خود را "ایرانی" میدانند، اما آنان هموطنان من نیستند، چه تفاوتی میکند وقتی که من اعدام یا شکنجه میشوم، قاتل و شکنجهگر من از چه ملیتی باشد؟ قاتل من برایم از هر ملیتی که باشد "قاتل" منست. ایرانی بودن برای من صرفا زمانی معتبر است که دارندۀ این عنوان، پیش از آن و مقدم بر آن، "انسان" باشد. کسی که انسان نیست، ایرانی بودن و نبودنش برایم اهمیتی ندارد ولی کسی که انسانیت را رعایت میکند و در آنسوی دنیا خانه دارد، او از منست.
در واقعیت، ما با چنین وضعیتی روبرو هستیم که اگر تیغ "ایرانی" را بر گلوی خودمان احساس میکنیم، از آن تیغ و دستِ ایرانی، به "خارجی" پناه میبریم. نشاندهندۀ این امر، وجود چیزی در حدود چهار، تا پنج میلیون پناهندۀ ایرانی در کشورهای خارجیست. کشورهایی که نه برای فراریان و پناهندگان، بلکه برای معیارهای انسانی خودشان، با انسانهای پناهنده، رفتاری انسانی میکنند. طوری که بسیاری از ایرانیان از خود میپرسند: چرا چنین احترامی را بعنوان شهروند، در کشور خودمان هرگز شاهد نبودهایم؟ اگر ایرانیام، برای خاطر مردم کشورم ایرانیام، برای فرهنگم و برای تمام تلخی و شیرینیهای تاریخم ایرانیام، اما برای همبستگی با رژیمی غیرانسانی که "جنایت" خوراک اوست، ایرانی نیستم.
آقای خامنهای، چرا فکر میکنید که شناسنامه ایرانیِ شما سبب خواهد شد که اگر دیگرانی به کندن ریشۀ شما اقدام کنند باید در کنار شما بیاستم؟ من از دست شما شکنجه شدم نه از دست اوباما یا گوردن براون!!! حتی آنها در تمام مدتی که شما مرا مثله میکردید، حداقل و به ظاهر هم که شده، "همدردی" خود را با من ابراز کردند. هنگامیکه مرا از پشتبام خوابگاه با فریاد "یا زهرا" به پایین پرتاب میکردید، پیماننامۀ هموطنی من و شما پاره شد. هنگامیکه به دختر میهنم، ترانه موسوی، آن دستیار جانیتان تجاوز کرد و به بنزین و آتشاش سپرد، دیگر چه انتظاری دارید که در روز مبادا بخواهم در برابر حمله خارجی ها به ارکانتان، جانب شما را بگیرم؟ شما از هر کس دیگری برای من و میهنم "خارجیتر" بودید. هیچ دولت خارجی نتوانست آنگونه که شما و دولت کودتاییتان کشورم را به خاک سیاه نشاندید، به این سرزمین آسیب بزند. شما نفرین خود شیطان بودید که بر این کشور نازل شدید.
خوانندگان عزیز ببخشید، هنگامیکه نام ایران میآید یاد داستان آن انسانی میافتم که در نُه هزار سال پیش در این مرز و بوم خشت میزد تا اینجا را آباد کند، همان خشتی که خاتمی قطعهای از آن را به سازمان ملل هدیه کرد، و حالا همین سرزمین کنام کفتاران و لاشخورها شده است. ایرانی بودنِ من اگر در امتداد یک "شناسنامه" است که مرا با هر جنایتکاری "هممیهن" میخواهد، من از آن سر باز میزنم. اما اگر بعنوانی فردی از "خانواده بزرگ انسانی" که مرا شریک دغدغههاشان و شادیهاشان میسازد باشد، باغرور میگویم که من "ایرانیام".

No comments:
Post a Comment