Search This Blog

Powered By Blogger

My Blog List

Thursday, November 18, 2010

http://www.sainttouka.blogfa.com/8802.aspx


NEXT PLEASE

صبح‌ها اولین کاری که می‌کنم پیش‌بینی وضع هوا است. ساکنین تورنتو راه‌های پیشرفته‌ای برای اطلاع از چند و چون هوا دارند اما من مسافر هستم و حوصله‌ی سر زدن به سایت هواشناسی یا دیدن اخبار تلویزیون را ندارم و ترجیح می‌دهم از روش‌های ساده‌تر استفاده کنم یعنی هر صبح پنجره‌ی اتاقم را باز کنم و نگاهی به آسمان و بعد به سر و وضع رهگذران بیندازم. مثل همیشه هوا خنک است، زمین خیس است و آسمان ابری است و گاهی آفتاب از لابه‌لای ابرها خودی نشان می‌دهد و به سرعت پنهان می‌شود، تکلیف‌مان را روشن نمی‌کند. به مردمی که آن پائین از چهارراه کوچک کنار هتل می‌گذرند نگاه می‌کنم. یک نفر با کت زمستانی می‌گذرد و چتر بسته‌ای به دست دارد، که تفسیرش این است: هوا خیلی سرد نخواهد شد اما باران خواهد بارید. نفر بعدی پالتوی بزرگی پوشیده شبیه به آن‌هایی که اسکیموها می‌پوشند با کلاه خز و آستین‌های پف‌کرده، دستکش به دست دارد و چکمه‌های بلند لاستیکی به پا اما چتر به همراه ندارد، که تفسیرش این است: بارندگی در کار نیست اما هوا در طول روز به تدریج سردتر از انتظارمان خواهد شد و احتمال جاری شدن سیل و سقوط بهمن وجود دارد. نفر سوم با یک لا پیراهن آستین‌کوتاه و شلوارک و صندل از چهارراه می‌گذرد که بالطبع باید این‌طور تفسیر شود: امروز هوا عالی و آفتابی است و همان‌طور عالی و آفتابی باقی می‌ماند! از پیش‌بینی وضع هوا که ناامید می‌شوم پنجره را می‌بندم...

NEXT PLEASE

البته در تهران ما هم اتومبیل‌های آخرین مدل به وفور پیدا می‌شود اما کم پیش می‌آید که سوار یکی از آن‌ها بشوم و همین باعث شده تا نسبت به پیشرفت‌های تکنولوژیک و امکانات و تجهیزات جدید آن کاملاً بی‌اطلاع باقی بمانم... برف بهاری با هم‌دستی باد بهاری مشغول پیچاندن گوش آدم‌های غافلی چون من بود. تا یخ زدن فاصله‌ای نداشتم که دوستان رسیدند و سوارم کردند. روی صندلی جلوی ماشین جابه‌جا شدم و کمربندم را به نشانه‌ی آگاهی از قوانین رانندگی بستم و از گرمای اتاق لذت می‌بردم که به تدریج احساس گرمای نمناکی روی صندلی‌ای که نشسته بودم کردم، رطوبت گرمی که رفته رفته شعاع بیشتری پیدا می‌کرد. نمی‌فهمیدم که چه اتفاقی افتاده و جرئت نداشتم به صندلی‌ای که روی آن نشسته بودم نگاه کنم و به لحظه‌ای فکر می‌کردم که بالاجبار می‌بایست از جایم بلند شوم... در تقلا بودم تا بهانه‌ی مناسبی برای اتفاقی که افتاده بود پیدا کنم و همین باعث شد که نتوانم به صحبت‌های دوستانم گوش کنم، یک مرتبه ساکت و افسرده شدم... به مقصد رسیدیم، با اکراه پیاده شدم. هنوز به دنبال یافتن توضیحی قانع کننده بودم که معلوم شد صندلی اتومبیل‌های جدید گرمکن دارد و مال من اتفاقی روشن شده...

NEXT PLEASE

می‌دانم که چند دهه از مهاجرت‌های گسترده‌ای که در جهان اتفاق افتاده می‌گذرد و امروز ترکیبی از چهره‌های زرد، سرخ، سیاه و سفید در دنیا پراکنده هستند، در فرانسه به این مجموعه فرانسوی می‌گویند، در آلمان آلمانی و در کانادا کانادایی! خیلی وقت است که رنگ چهره یا نشانه‌های ظاهری بر ملیت مشخصی دلالت نمی‌کند. اگر امروز با یک چینی یا یک هندی روبرو شوم نمی‌توانم مطمئن باشم که یک چینی یا هندی واقعی دیده‌ام، ای بسا که متولد آلمان یا انگلستان باشد و نتواند به زبان مادری‌اش صحبت کند. در این سفر امتزاج غریبی از نژادها را دیدم، سیاه پوستی با موی طلایی، یک چینی با پوست تیره و موی فرفری، یک سفیدپوست با چشم‌های شرقی، یک ایرانی که فارسی بلد نیست... انگار کسی مشغول هم زدن دیگ دنیا است تا از ترکیب رنگ‌ها و نژادها موجودات جدیدی بسازد و در دنیا پراکنده کند...

NEXT PLEASE

این‌جا فرق‌های زیادی با شهر من دارد. راننده‌ها به ندرت بوق می‌زنند. یک عالمه پول خورد رایج دارند. این‌جا دیوانه زیاد دارد، راه می‌روند و با خودشان بلند بلند حرف می‌زنند- با دقت نگاه‌شان کرده‌ام، با تلفن همراه یا "هندز فری" حرف نمی‌زدند- برای خودشان شکلک در می‌آورند، به کسی که دیده نمی‌شود اعتراض می‌کنند، مشت به دیوار می‌کوبند، گاهی فریاد می‌کشند. ترسناک هستند اما کاری به کسی ندارند، خیلی متمدنانه دیوانه شده‌اند. بی‌خانمان زیاد دارد، روی زمین دراز می‌کشند و لیوانی کنارشان می‌گذارند تا کمک‌های احتمالی را جمع کنند. بعضی‌ها توی خیابان ساز می‌زنند. بعضی ها با کفش‌های چرخدار سر کار می‌روند. صبح‌ها مردم جلوی کافه‌های زنجیره‌ای برای یک لیوان قهوه به صف می‌ایستند اما کسی توی کافه نمی‌نشیند، قهوه‌شان را در حال راه رفتن می‌نوشند، در حال راه رفتن غذا می‌خورند، در حال راه رفتن موسیقی گوش می‌کنند، در حال راه رفتن تلفن می‌کنند، در حال راه رفتن زندگی می‌کنند اما در حال راه رفتن به کسی نگاه نمی‌کنند. این‌جا کسی به کلاه من نمی‌خندد..... می‌خواهم یک‌بار ادای این‌ها را در بیاورم، وارد یکی از هزاران شعبه‌ی کافه‌ای می‌شوم که اسمش من را به یاد "تیم برتون" می‌اندازد. انتهای صف می‌ایستم. آقایی که پشت دخل ایستاده تند تند مشتری‌ها را راه می‌اندازد و بعد با صدای بلند می‌گوید:

NEXT PLEASE

قهوه به دست در خیابان راه می‌افتم تا به جایی در یکی از هزاران تقاطع خیابان یانگ بروم. وقتی می‌رسم می‌بینم در لیوان را خوب سفت نکرده‌بودم و نصف محتویات لیوان روی لباسم ریخته‌است. من زندگی در حال حرکت را بلد نیستم...



+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 11:14 توسط توکا نیستانی آرشیو نظرات

No comments:

Post a Comment