Search This Blog

Powered By Blogger

My Blog List

Saturday, November 13, 2010

بزرگانی که دوست داشتن شان، سرزنش می آفریند
by Masih Alinejad on Thursday, October 28, 2010 at 3:08pm
نوجوان که بودم با کتاب ِ نابِ سمفونی مردگان، کتاب خوان شدم و در روستای پرت و مدرسه پرت تر خودمان هرگز فکر نمی کردم روزی عباس معروفی خالق ناب سمفونی مردگان را ببینم تا چه رسد به اینکه بشود ناشر کتابم.

جوان تر که بودم یواشکی یک گوشه ای می نشستم و از روی مقاله های مسعود بهنود ده بار می خواندم تا سبک و سیاقش بشود ملکه ذهنم اما هرگز فکر نمی کردم روزی بهنود را از نزدیک ببینم تا چه رسد به اینکه بشود سردبیرم.

کمی سنم که بالاتر رفت شیرین عبادی شد برنده جایزه صلح نوبل کشورم، سوالم از خاتمی در مورد اینکه چرا به خانم عبادی تبریک نگفت برایم دردسر شد و من خبرنگار پارلمانی بودم و سرم به کار خودم بود و اصلا فکر نمی کردم گذرم به دادگاه و شکایت بکشد تا چه رسد به اینکه از مجلس اخراج شوم و خانم عبادی بشود وکیلم .

وقتی که تازه عاشقی را تجربه می کردم، هوشنگ ابتهاج شده بود شاعر عاشقی های نکرده ام تا محمدرضا لطفی بنوازد و او آرام آرام شعرهایش را بخواند و من دلم بلرزد برای همه ارغوان های عالم و با پسری که گوشه چشمی به ما می انداخت قصه ببافم که احیانا عاشقم شده است. فکر نمی کردم اصلا بشود سایه را دید تا چه رسد به اینکه سایه، بزرگوارانه تو را ببیند بگوید: «مسیح شور می آفریند صدایت» و بعد تو قند توی دلت آب شود و صاف و صادق بگویی: سایه ی عزیز «این تعریف ها آدم را خل می کند»، نگویید اینها را، من بعدا می روم همه جا پزش را می دهم که سایه از من تعریف کرد، نگویید اینها را به ما که عمری مشتاق به دیدار خالق ارغوان بودیم ، حالا هنوز هم جوانیم و جنبه ی این تعریف های ریز ریز را از بزرگان نداریم...و او آرام بخندد و خنده هایش تقسیم شود روی لب های دختر و همسر مهربانی که سهم همه آنها در شعرهای سایه را من چه دیر فهمیدم و هنوز هم مست آنم که سایه با آن همه عظمت چقدر غم اش عظیم تر بود آن روز که از نسل جوان ایران می گفت و امید ها و بغض ها.....

اینجا و آنجا آدم های معروف و محبوب روزهای کودکی و نوجوانی و جوانی ام را بسیار دیده ام، خالق دایی جان ناپلئون، خالق طوبی و معنای شب...شاید درست نباشد و حس خوبی هم ندارد که لیست شان کنم اما این بزرگان که نام بردم بخشی از آن بافته ها و یافته های جوانی و نوجوانی ام بودند و مهم نیست که ایزابل آلنده و رومن رولان و باقی خوش نام هایی که زبان شان زبان من نبود هم در گوشه های ذهنم ام جایی خوش کرده بودند مهم این است که همه ما تکه هایی از این خاطرات مشترک را داریم.

اینها همه را گفتم تا بگویم آرزوی دیگرم این است که روزی همه کسانی که دوستشان داشتم خودشان بشوند شخصیت های یکی از داستان های ننوشته. داستانی که شاید یک نویسنده نوپا می نویسد و اصلا هم نهراسد از قضاوت شدن.

شاید اگر نرگس توسلیان دختر خانم شیرین عبادی این نقد و نظر ساده و صمیمانه را از منظر یک مخاطب نسل امروزی برای کتاب جدیدم نمی نوشت من هم اینجا نمی نوشتم که زندگی خودِ او و مادرش برای من یک قصه است. شاید این نگاه بی رحمی باشد اما من به خیلی از آدم ها به عنوان سوژه های قصه ی نوجوان ها و جوان های فردا نگاه می کنم.

احمد رافت حرف قشنگی زده است که می گوید وقتی یک کتاب منتشر می شود دیگر برای آن نویسنده تمام می شود و از همان روز انتشار به کتاب بعدی فکر می کند. نسل من چه معجون غریبی است ، بچه های انقلاب که در حلقه شان چهره های کاملا متفاوت را می توان به عنوان چهره های محبوبِ یک فصل از زندگی شان دید که جمعی این چهره ها را منفور می داند و تو را به خاطر دوست داشتن آنها سرزنش می کند.
گاهی به چهره های بزرگان یک فصل از ذهن خودت خوب نگاه کن و بعد نگاهی به جامعه . چه می بینی؟ جمعی مشغول بد و بیراه گفتن به این و جمعی مشغول تخریب آن اند. زندگی همین است. دلم قصه ای می خواهد که نوجوانی در ایران، از پینک فلوید تا خاتمی از شاملو تا گوگوش و از موسوی تا چه می دانم شهره آغداشلو را دوست داشته باشد اما قضاوت نشود....
****
نقد نرگس توسلیان به «قرار سبز» خوشحالم کرد نه به خاطر آرزو، نه به خاطر خودم، بلکه به خاطر ریحانه، سامان و مهتاب که آدم های معمولی این کتاب و اعضای ساده جنبش سبز هستند ولی از نگاه این مخاطب در این کتاب بیشتر دیده شدند و قصه هایشان خوانده شد.

متن این یادداشت نرگس توسلیان که در روز آن لاین منتشر شده بود را اینجا می گذارم:

قرار سبزی که بی قرارم کرد

کدام آرزو را برای آینده کشورمان در سر داریم. به کدام امید نشسته ایم. امیدها و آرزوهایمان سرانجام در ظرف کدام قصه می نشیند. این سئوالی است که این هفته از خود پرسیدم.
کتاب "قرار سبز" رمان مسیح علی نژاد را خواندم. شاید خواندن واژهٔ مناسبی‌ نباشد، باید بنویسم با کتاب چند روزی زندگی‌ کردم. خیلی زود با تک تک شخصیتهای کتاب خو گرفتم، چنان که گویی سالها می شناسم شان.
شاید بیشتر از آرزو رضایی شخصیت اول داستان که همان خبرنگار است، به درددل‌های ریحانه از دردهای عادی او توجه کردم. دل‌بستگی این دختر غیر سیاسی به یک جوان کمونیست که فکر می‌کند زندگی همواره مبارزه است و جایی برای عشق ندارد در سراسر کتاب با من بود. چقدر با مهتاب هدایتی جر و بحث کردم همان شخصیت دیگر داستان که سالهاست دور از ایران زندگی می کند اما قصه عشق و انقلاب را یک جا برای آرزو می گوید، گفتم در ازدواج با "عمو دکتر" عجله نکند و حداقل یک مدتی‌ را با عمو دکتر نامزد بماند تا ببیند واقعا عشق آنها چه فرجامی خواهد داشت. با هر تلفن برادر منکر، بازجوی بد طینت قصه، به اندازهٔ آرزو رضایی دچار دلهره شدم، در جریان بازجویی ها بیشتر از دست آرزو حرص خوردم. در تک تک تظاهرات ها به اندازهٔ همه‌ شخصیت های کتاب شعار می دادم: "موسوی، موسوی، خدا نگاه دار تو، قلب تمام ملت، صندوق آرای تو"، "توپ، تانک، بسیجی‌، دیگر اثر ندارد"، "نترسید، نترسید، ما همه با هم هستیم"، وقتی می پرسید "چقدر بهت پول دادن، باتوم به دستت دادن؟" من انگار که زیر فشار برادر منکر بودم، بیشتر از او گریه کردم وقتی‌ پدرش را در ماشین بسیجیهای چماق به دست دید.

کتاب تند عبور می کرد و من خواننده هم دنبالش می دویدم، در اوج گریه سرشار از کیف می شدم وقتی‌ که سامان به تمسخر به سؤالات جنسی برادر منکر می‌خندید و زیرکانه به بازجو می گفت با هر کدام از این سوال ها به یاد زنت می افتم ؛ اول تو از روابط جنسیت با او حرف بزن تا من به روابط جنسی‌ام اعتراف کنم. یک جنبه دیگر از رمان قرار سبز که خیلی برایم جالب بودم، اینچنین دقیق و زیرکانه پرداختن به براداران بود، سربازان گمنام. و همان جا که وظایف پلیس خوب و پلیس بد را شرح می داد، قول نویسنده، نکیر و منکر.

شاید برای من، به دلیل فعالیت های مادرم، تا حدودی هویت مأموران وزارت اطلاعات روشن باشد ولی‌ فکر نمی کنم که همه مردم ایران این بخت را داشته باشند که درگیر این "برادران" و شیوه کار آن ها شوند و بدانند روش های غیر اخلاقی‌، غیر انسانی، غیر حقوقی و غیر اسلامی یعنی چه. وقتی معترضان اعتراض می کنند از چه می گویند، اصلا نقص حقوق بشر یعنی چه.

برای من و بسیاری دیگر از هم نسلان من شاید حضور همیشگی این ماموران در خلوت مان برای یافتن نقطه ضعفی در آن و سؤ استفاده علیه ما، از اختلاف افکنی ها، سناریو سازی ها و هر عمل زشت که به وهم نمی آید، عادی شده باشد. برای برخی از ما شاید گرفتن اعترافات اجباری و هزاران شیوه و فنّ دیگر این "برادران" آشنا باشد، با این همه وقت خواندن کتاب خانم علی نژاد شاد بودم که عده بیشتری در جریان قرار می گیرند و خوانندگان بیشتری در خواهند یافت که زندگی روزمره خانواده افرادی که فعالیت مدتی و سیاسی می کنند درگیر چه تنش هاست. با خواندن "قرار سبز" باز بی قرار شده ام برای شخصیت هایی که احساس می کنم در ایران هنوز دارند برای تغییر، برای اصلاح و برای زندگی بهتر جامعه قرارهای سبز می گذارند.

کتاب از جهت تکثر شخصیت‌ها و طرز فکر‌هایشان همچنان جنبش مردم ایران است و خوب از عهده برآمده برای نشان دادن تفاوت ایرانیان. به عبارتی؛ "موسوی چی"‌ و "کروبی چی"‌ و "تحریمی" و "کمونیست" و "احمدی‌نژاد"، همه و همه نشد. چرا که هیچ یک مانند دیگری نبودند. تک تک شخصیت ها پرداخت شده اند حتی آن که یکی از نزدیکانش را در خشونت های دهه شصت از دست داده، او هم به اندازه کسی که برای موسوی فعالیت انتخاباتی می کند در این داستان قرار سبز سهم دارد.

آرزو رضایی اگر چه راوی این قصه است اما جالب است که در نظر من نقش اول این داستان را ندارد. آرزو قصه های خودش را می گفت و من به عنوان خواننده غرق قصه های شخصیت های دیگری می شدم که آرزو آنها را با خود همراه کرده بود. من محو سرگذشت دیگران می شدم. نکته قابل تحسین این کتاب اطلاعات در مورد نحو شکل‌گیری جنبش سبز و حوادث قبل و بعد از انتخابات بود که در خلال دستان به خوبی‌ بیان شد و انگار مخاطب می تواند روند تاریخی روزهای راهپیمایی را در قصه با شخصیت هایی که دیگر آنها را می شناسد مرور کند. "برادر منکر"، و به امید روزی که در کتاب دیگری مسیح علی نژاد "برادر نکیر" بازجویان قصه را کنار سامان، آرش، آرزو و ریحانه ببیند و بنشاند نه رو در رویشان. به امید آنکه در کتاب بعدی این روزنامه نگار "اکبر" بسیجی جوان محله به جای چماق با ظرف پر از میوه از هموطن هایش پذیرایی کند، به امید آشتی آقاجان و "آرزو" و به هزاران امید و آرزوی دیگر برای کشوری که جز با قرارهای سبز مردمش ساخته نخواهد شد.

No comments:

Post a Comment