Search This Blog

Powered By Blogger

My Blog List

Friday, November 12, 2010


بر سر قرار سبز


به سالیان پیش معمار معتبری مامور شده بود تا ساختمانی طراحی کند درست کپی پاسارگاد، آرامگاه کوروش. وقتی این تعریف کرد،سخنی هم گفت . گفت مهم نیست که یکی خود را در اندازه کوروش دیده است، از این هوس ها خیلی ها کرده اند و می کنند، عجبم که چطور یکی در قدرت به مرگ اندیشه کرده است. امروز می پرسیم او کجاست. پاسخ این است که در پاسارگادش نیست و حتی تاریخ چموش، سی سال نگذشته کم تر نامی از وی می برد.


به گمانم تاریخ چموش تنها یک جاست که رام و به فرمان می شود، آن هم زمانی است که به ادبیات راه می یابد. وارطان یکی بود مانند دیگران، چنان کالیا، چنان که آفاق نظامی، چندان که آن سال بد، سال مرگ مرتضی، سال اشک پوری. حتی وقتی ادبیات فرمان می دهد تاریخ در مقابل کسانی سر خم می کند که واقعیتی بیرونی ندارند، از رستم بیا تا زال محمد ، از پریا بیا تا جان مریم. از تام و جری بگیر تا جیمز باند. حالا کیست که بتواند اینان را از تاریخ بیرون بکشد.


برخورد اول


"نه نمی خواهد دختر. همین که هستی خوب است. خودت هستی، عجول و شلخته و بی تاب. چرا باید نظر بدهم. بگذار در لذت خواندن قصه ات غرق شوم. حالا فرض کن دو سه تا غلط هم گرفتم. که چی. قصه ات به خودت می ماند. خودت به قصه ات می مانی. کتاب قصه ات خود تست. قصه روایت دروغ واقعیت هاست، و واقعیت های آدمی از لای لحظه های قصه اش سر می کشد. آرزو رضائی جایش در پاریس است که تو هرگز آن جا زندگی نکرده ای، تو که روزهای سبز در غربت بودی، در خیابان و سر قرار نبودی، آرزو حکایتش چیز دیگری است اما همان قمی کلائی است، من او را می شناسم".


این را وقتی برای مسیح علی نژاد نوشتم که "قرار سبز" را فرستاده بود تا بخوانم قبل از انتشار. حرفم این بود که عباس معروفی قصه نویس است و جانش در قصه است، خوانده. بس است. پس این را نوشتم و فرستادم برای مسیح، و آن کار که می خواست نکردم، و با دل راحت شروع کردم به خواندن قصه اش.


آخر نوشته بود "از تو تقلید کردم. اما خبرنگارم و خوب می دانم ورود به حوزه ادبیات داستانی می تواند یک جسارت نابخشودنی تلقی شود برای همین است که باور دارم که "قرار سبز" بی نیاز از نقد و یاری نیست".


برخورد دوم


قرار سبز اولین قصه چاپ شده مسیح علی نژاد است. نمی شود پیش از این قصه ننوشته باشد گیرم مجال انتشارش نبوده یا ماش ندیده ایم. این شاید اولین روایت مکتوب این چنینی است که پسزمینه اش جنبش سبز است، اما ده ها نوشته شده، دو سه تائی را خوانده ام. گرچه به گمانم برای رعایت فضای موجود در کشور ابهامشان زیادست و به اندازه قرار سبز مسیح، جنبش را وسط قصه ندارند. همین جا بگویم یکی از آن ها که خواندم هنر و تکنیک قصه نویسی و پیچیدگی حسی اش از قرار سبز مسیح بیشتر بود. اما قصه مسیح سرراست است، زور نزده تا قصه نویس شود. پیداست که آمده، از درون جان شیفته سر بر آورده. قصه همان کفش کتانی پوشیده هائی که یکی شان ندا بود و پرآوازه شد، بعد هم که ندا دراز کشید کف آسفالت خیابان با چشمان باز تا عبرت سایرین شود باز هم کفش کتانی ها غلاف نشدند. این قصه همان جوان هاست که هنوز در خیابان های شهرشان دنبال خاطرات آن روز می گردند. روزهای تلخ اما سرشار از زندگی. قصه دخترهائی که تا هفته ها می رفتند به شهرک محل اقامت ندا و سهراب برای گفتگو با این و آن درباره آن دخترک اهل زندگی که شلوار جین می پوشید و کفش کتانی به پا می کرد و می زد به خیابان های سبز. می رفت بر سر قرار سبز.


همین پریروز فیلمی دیدیم گرفته به موبایل مخفی از یکی از خیابان های ارومیه. دخترک کفش کتانی [در فضای مجازی هست] مانند آهوئی است به دام افتاده. اما قورت داده نمی شود فریاد می کند مگر از حاضران صدائی برخیزد، اما نه. دخترک با همان نازکی و با کفش های نرم کتانی تن نمی دهد که ببرندش. به زبانی آذری فغان می کند تا از نفسشان می اندازد و وقتی هم آن ها خسته می شوند، رهایش می کنند در پیاده رو، حالا این ول کن نیست. حقشان است حق مسلمشان. چنان که حق مسلم مسیح بوده است که حس و حالش را در خیابان هائی که در غیاب او آتش گرفتند ادا کند.


برخورد سوم


مسیح قصه را از تکه های واقعیت به هم دوخته است. مگر دیگر قصه ها از دوختن چه به دست می آیند. آری همه از تکه های راست قصه های دروغ می سازند که در این ترکیب تازه خالقش همان است که اسمش روی جلد کتاب است. تفاوتش با واقعیت همین است. همه آن را نساخته، وضعیت اجتماعی آن را نساخته، آقای بازجو آن را نیافریده، آقای قاضی آن را شکل نداده، تک تیرانداز مسجد لولاگر آن فاجعه را نپرورانده، این را مسیح نوشته. اما سئوال این است که آیا موفق بوده است در این بازسازی و بازآفرینی قصه ای از تکه های واقعیت. باید گفت آری موفق بوده است.


می گویند هر روزنامه نگار و خبرنگاری در وجودش یک قصه نویس حمل می کند، اکثریتی محموله را وسط راه زندگی گم می کنند، برخی آن را به راه عوضی می برند، برخی هم رهایش می کنند بماند لای دفترهای آبی رنگ پریده. اما همینگوی و مارکز و صدها مانند آن ها هم هستند که حمل را زمین می گذارند. مسیح هم همین طورست بالاخره وضع حمل کرد. قصه ای که از آدمی جدا می شود همچون موجودی است که تازه به دنیا آمده و دارد راه می افتد.


تکمله


هر روز فرمان می رسد این در تاریخ جا گرفت و آن از تاریخ به در شد. آن یک می نویسد سفر مقام تاریخی شد و این می نویسد بی فلان تاریخ یتیم شد. اما این تاریخ چموش تنها از یکی فرمان می برد. از ما نمی برد. هر چقدر بخشنامه کنی و به رخ بکشی، بالا بنشینی و دریا را فرمان دهی و هوا را ببندی، باز تاریخ چموش از تو فرمان نمی برد. شاهدش این که آنان که هزار سال است می گوید ها کن [و ملت هو می کند] دیگر نیستند، سده هاست دیگر غبارشان هم نمانده اما آن که گفت بوی دهان خبر دهد، خربزه در دهان مکن، جایش در تاریخ محفوظ محفوظ است، هم خودش هم شعرش. و آن بیت متاخر از روزگار غریبی است نازنین
دهانت را می بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم.


آخر حکایتی که بر ما ایرانیان گذشته جنبش سبز است. حالا کسانی ثابت کنند که تقلبی در کار انتخابات نبود، ثابت شود که همین بود و همین خواهد بود. شاید هم پذیرفته آید. اما آن شور را که طبقه شهری را دریای سبز کرد انکار نمی توانند. گیرم شهر از یاد ببرد ندا و سهراب را. فراموش کند این را که مردم محترم شهر در حبس اند و صد ها دانشجوئی را که این سو و آن سوی کشور دارند درس از دیوارهای نزدیک انفرادی می گیرند. گیرم همه دستبندهای سبز که هنوز بر مچ هاست فرسوده شود و پودر شود. گیرم همه دیوارها را به اسید بشویند. زندان ها خاطره شود، دشنام ها که شنیدند خلق به گذر زمان از یاد ها برود. گو برو. اما از ادبیات بیرونش نمی توان کرد. از همین روست که کتاب مسیح علی نژاد را باید خواند. راه می دهد به جنبش برای خانه کردن در ادبیات. اولین قصه اوست. اما همیشه از یک جا شروع می شود. به قول فروغ همیشه پیش از آن که فکر کنی اتفاق می افتد.


اینک مسیح رسیده است سر قرار سبز. می رود که جنبشی را در حافظه ادبی تاریخ جا دهد. بایدش خواند و دریافت که آیا می تواند مسیح علی نژاد.


نمونه


سي خرداد: شنبه‌ي خونين
قرارمان ميدان فردوسي است. جلوي در مترو. اولين آيه‌ي يأس را ريحانه مي‌خواند:
ـ بعدِ صحبت‌هاي ديروز خامنه‌اي، امروز اينا پدرمونو در ميارن!


نمي‌خواست بيايد. وقتي ديد سامان به هيچ صراطي مستقيم نيست و به حرف دكتر هم گوش نمي‌دهد و لنگ‌لنگان آماده‌ي رفتن شد، لباس پوشيد و دوربينش را برداشت.


ساعت سه و نيم علي هم مي‌آيد و دومين آيه را او مي‌خواند:
ـ پليس و بسيج امروز حكم تير‌اندازي دارن!
.....
كروبي و حزبش اعتماد ملي، از وزارت كشور براي امروز تقاضاي مجوز براي راه‌پيمايي كردند. از ميدان انقلاب تا آزادي. وزارت كشور هم طبق معمول موافقت نكرد. كروبي و حزبش با توپ و تشرهاي ديروزِ خامنه‌اي قرار امروز را لغو مي‌كنند، اما سبزها كه نه تلويزيون دارند نه روزنامه و ماهوره و اينترنت و پيامك تلفن‌ِ همراه، همديگر را خبر مي‌كنند كه ساعت چهار ميدان انقلاب باشند.


دكتر درست در لحظه‌اي مي‌آيد كه آرش با نگاهش حالي‌ام مي‌كند، بيش از اين نبايد معطلش شويم.


با همه دست مي‌دهد. به ‌جز من و ريحانه. اولين‌بار است كه او را با كت و شلوار نمي‌بينم. من هم نگران امروز هستم اما وقتي كنارِ او راه مي‌روم، به دلايلي كه منطقي به نظر نمي‌رسد، نصفِ نگراني‌هايم دود مي‌شود و مي‌رود.


آرش آن طرفِ من است و مي‌گويد:
ـ خوبه يه دكتر باهامون هست كه مي‌تونه اگه تير و باتوم خورديم مداوامون كنه!
....
دكتر ساكت است. از تيپ جديدش خوشم مي‌آيد. با اين لباس اگر از دست پليس و بسيج فرار كند، خنده‌دار نيست، اما فرار با كت و شلوار خيلي مضحك است.


ريشِ آرش وزوزي و درهم است. سامان مي‌گويد مثل ريش چه‌گوآرا و فيدل است. دست مي‌برد توي ريشش و مي‌گويد:
ـ چه حسي داري دكتر؟
دكتر شرمگين لبخند مي‌زند:
ـ هزار و سيصد و پنجاه و هفت!


علي بين حلقه‌ي ما و حلقه‌ي ريحانه و سامان، تك مي‌پرد و براي شكار سايه‌ي درخت‌هاي خيابان انقلاب، رقص پا مي‌كند. توي پياده‌رو توي دست مردم آب معدني و روزنامه مي‌بينيم و اميدوار مي‌شويم كه تنها نيستيم.


علي عقب‌عقب مي‌رود و رو به ما مي‌گويد:
ـ امروز چه موجي احساس مي‌كني آرش؟


آرش يك سر و گردن از دكتر بلندتر است. نفس عميقي مي‌كشد و هوا را بو مي‌كشد.


ـ يه التهابي توي فضا حس مي‌كنم. دلم گواهي بد ميده!


به دلم مي‌آيد كه: «حس ششم را از مادرش مهتاب به ارث برده» مهتاب «خاله‌خو وين» است و خواب‌نما!


با حفظ فاصله، كنار دكتر راه مي‌روم:
ـ ممنون كه اومدي دكتر! اين اولين قرارِ سبزِ ماست.


منبع: سایت مسعود بهنود

No comments:

Post a Comment