Search This Blog

Powered By Blogger

My Blog List

Saturday, November 27, 2010

مهمان > سیاسی
تاریخ انتشار: ۰۵ آذر ۱۳۸۹, ساعت ۲۳:۱۷
پهلوانی که گریستن می توانست
مسعود بهنود

مردی که در سکوت هیبت آدم بزرگ های خشن را داشت با آن سبیلش، وقتی درماندگی می دید مانند بچه ها گریه می کرد. زار می زد، نه فقط شانه که تمام وجودش می لرزید.

اول بار این را وقتی دیدم که برای اول بار با او تنها می ماندم. فرج الله صبا استادم که ساعدی را از طریق او شناختم نبود. و من دستپاچه بودم از تنها ماندن با گوهر مراد.

در تاکسی که ما را از مخبرالدوله برد به هتل مرمر، با راننده حرف زد و در بار شاه غلام هم برخوردیم به هوشنگ ایرانی و اکبر مشکین که سرمستانه شعر می گفتند. به زودی همکلامشان شد. پس باز آن سکوت نشکست. آن سه سخن ها درشت می گفتند و به شعر می خواندند، من دارت بازی می کردم. تا وقت رفتن شد.

زمستان بود و سرد، چهار تن بودیم که از مرمر زدیم بیرون و از وسط – بله وسط - خیابان شروع کردیم به رفتن رو به میدان فردوسی. اینجا دیگر در عالم بیخودی شعرخوانی بود به وزن شاهنامه و به تقلید آن. مصرع به مصرع این طنز جلو می رفت و نقد شاهنامه بود خطاب به مجسمه شاعر. پاسبانی رسید، سهمش را گرفت و از گناه عربده کشان گذشت. دانست حریف این رندهای شبانه نیست و رفت.

بعد دو بار طواف میدان دریافتیم که زن سرخ پوشی که همیشه در آن کنار می پلکید چماتمه زده در درگاه دواخانه و بقچه سرخ رنگش هم در کنار. من یاقوت را می شناختم. زنی اهل رشت که می گفتند دیار خود را به سالیان دور رها کرده در پی معشوقی و هنوز بعد سال ها در انتظار است. او خود تکذیب می کرد و می گفت پاتوقم این جاست. جلو رفتم و صدایش کردم. یاقوت چشم باز کرد با ناله. حال شوخی نداشت. ساعدی ناگهان انگار مستی از سرش پریده جهید و به زور دست های زن را گرفت و فریاد زد تب دارد.

این شروع حکایتی بود که تا یاقوت را کشان کشان در تاکسی ننشاند و به میدان قزوین و کلینیک نرساند آرام نگرفت. یاقوت حاضر نبود برکه ای را که سال ها چون لاک پشتی در آن پلکیده بود ترک گوید. وقتی نشستیم در تاکسی باز به زور دست یاقوت را گرفت و دکتری کرد، و اینجا بود که اول بار دیدم و شنیدم زار زدنش را. زار می زد و اشک می ریخت و ناسزا می گفت. به زمین به آسمان به کائنات.

در کلینیک هم سرم وصل کرده بود به یاقوت و نشسته بود روی زمین و چونان مادر مرده ای شیون می کرد. جانش با ظلم آشتی نداشت. در میانه آن زار زدن ها به شاه و دستگاه، بی پروا بد می گفت. به هر که امکان داشت و در خانه گرم بود. به هر که به قول او در کاخ داشت ظلم می کرد و طلا می شمرد. بلند می گفت.

همان سال ها، وقتی مرگ صمد در آن پاییز در رسید، کس باور نکرد. آل احمد گفت که باید از ماجرا بهره جست برای برانگیختن خشم و گفت او را کشته اند، اما ساعدی باور داشت، روش و تاکتیکش نبود. از تبریز که برگشت رفتیم به دیدارش، دست کم ده کیلو لاغر شده بود. چشم هایش تو رفته بود و دو دو می زد. انگار سبیل را بر صورتش دوخته بودند. او که همیشه تنومند بود، حالا شکسته شده، ساکت شده بود. خیره می ماند. یکهو می ترکید و همان فغان کودکانه. همان شیون و زار. باز شانه هایش می لرزید و همه جانش می پرید.

و فقط یک سال بعد نزدیکای پاییز بود باز، وقت برگشت قافله ای که رفته بود تا جسد آل احمد را از اسالم بیاورد. شمس چنان بر سر می زد که هر برادر مرده ای. سیمین خانم چنان وای می گفت و آن را می کشید که نوحه ای با لهجه شیرازی به گوش می آمد و ساعدی سبیل را می جوید و سیگار می کشید پی هم. و گاهی پشت دست می زد. جلو در پزشک قانونی، در بیمارستان، فردایش همراه موج هزاران نفری در راه ری. جلو مسجد فیروزآبادی. سرش را محکم گذاشته بود به ستون. باورش نبود که صاعقه زده است.

جمعیت در صحن مسجد لبالب بود و ماموران از خوف، بیرون را می پاییدند. تنها صدای "ای امان برادر" آقاشمس می آمد و نوحه خوانی سیمین خانم که جنازه را بلند کردند تا در گور بگذارند و صدای نادر نادرپور برخاست که فریاد زد ای خاک بپذیر. با سایه و کسرایی در کنار ساعدی بودیم وقتی شکست و باز ناگهان آن گریه کودکانه را سر داد. پیدا بود که به چنین حال از دنیا غافل است.

در نامه ای، یک سالی قبل از مرگ برای یک دوست نوشته "زندگی اشک را از من دریغ کرد. اینجا چنان بیگانه ام و دور و اطراف خود چنان جانورانی می بینم که با آنها احساس نزدیکی نمی کنم. غمشان را نمی خورم، اشکم برایشان در نمی آید". در همان نامه پرسیده بود آیا یاقوت همچنان کنار خیابان می خوابد.

اگر یک تن راست گفته باشد که غم بینوایان رخش زرد کرد، شهادت باید داد غلامحسین ساعدی است – یا چنان که شاملو او را می خواند حوسین گولام.

وقتی شاملو برای نخست بار با هزار ترس از امنیت می رفت برای معالجه به فرنگ، در ساختمان سابق مهرآباد، شاملو و آیدا می رفتند، دکتر ساعدی و جواد مجابی و من بودیم مشایعت کنان و نگران. شاعر گردنش را گرفته بود از درد به خود می پیچید. یکی رسید و برای تغییر حال لطیفه ای گفت در باب جنگ اعراب و اسرائیل، گفتگوی گلدا مایر و سادات. لبخند بر لب ها خشکید وقتی ناگهان دکتر ساعدی به خشم فریاد زد این ها دارند کشته می شوند. اسرائیلی ها دارند می کشندشان؛ این که جوک نیست. نازک می شد وقتی احساس می کرد ظلمی در کار است، ناحق را روا نداشت، بی خانمانی و گرسنگی کودکان و زندگی در حلبی آبادها را تاب نمی آورد. این ادایش نبود؛ در جانش بود.

از نخست روز که دیدمش وحشت داشتم از او، از بس بزرگ بود. به باورم خود نمی دانست. وقتی قصه کوتاهی می نوشت و می آورد و می خواند، خودش نمی دانست چه کار مهمی کرده است. نمی دانست دارد سنگ بنایی را در ادب معترض این ملک می گذارد که بعد از وی به سالیان برپا می ماند.

پاییز سال 1345 بود به گمانم در آپارتمان فرج الله خان صبا، طبقه پنجم شماره هشت خیابان چرچیل، مشرف به سفارت بریتانیا، نیمه دهه جادویی چهل شمسی، مصادف با دهه حیات بخش شصت در اروپا، دهه آرمان خواهان و آرزومندان؛ جهان به گونه ای دیگر بود. سارتر و کامو و برتراند راسل و امه سزر و فانون و صدها دیگر بودند و آتش صادر می کردند.

در ایران هم آتش به جان ها بود. جوان هایی راه کوه می گرفتند و جانفدا می شدند، هزاران جوان کتاب های ممنوع را شب نویسی می کردند، هر روز اثری بزرگ خلق می شد از آدم های ساده ای که بی ریا می زیستند و برای زنی که جایی نداشت بخوابد بی بهانه زار می زدند.

شعرشان شعر زندگی بود، قصه شان از انسان دردمند بود، در نمایش هایشان دیکته بود، زاویه بود، فریاد مشد حسن بود، عزاداران بیل بود. هنوز قهرمانان پوشالی از آب در نیامده بودند و هنوز آرمان ها رنگ نباخته بود.

سزاوارش نبود غلامحسین خان که چنین غریب و دور، زندگی را ترک گوید و چنین پرخشم. او چنان که خود نوشت، وقتی زندگی را رها کرد که دیگر مدت ها بود نمی گریست. مردی که می توانست کودکانه بگرید و قلدر و نترس در مقابل ظالمان بایستد. هنوز پنجاه سالش نشده بود با آن همه اثر درخشان که خلق کرد. با آن همه که نوشت. با آن همه که گریست.

منبع: بی بی سی
برگ سبز > سیاسی
تاریخ انتشار: ۰۶ آذر ۱۳۸۹, ساعت ۲:۱۵
مرزهای ایرانی بودن من
بهرام حسین زاده


ما تا چه حدی ایرانی هستیم؟ و مرزهای این ایرانی بودن ما تا کجاست؟ آیا ایرانی بودن، ما را مجاز می‌دارد که با هر ایرانی دیگری، منجمله "حکام جمهوری اسلامی کودتایی" احساس همپیوندی کنیم؟ آیا این ایرانی بودن است که متر و معیار "نیکی" و "زشتی"‌ در نزد ما شده است؟ حتی در اساطیرمان نیز تمام آنچه که "ایرانی"‌ست، زیبا نیست؛ و هر آنچه هم که "انیرانی"ست مظهر زشتی نیست. فراموش نکنیم که فرد سبکسری همچون "کیکاووس" پادشاه ایران بود و بدخویی همچون "طوس" سپهسالار ایران، که اولی سیاوشِ ایران را به باد فنا داد و دومی "فرودِ سیاوش" را. اما از آن سو در میانِ انیرانیان کسی همچون "پیران ویسه" را نیز داریم که حامی بزرگ "سیاوش" در غربت است و بهمین دلیل تا چه حد زیادی مورد احترام ایرانیانِ خوب‌اندیش می‌باشد.



رستم، در رزمِ خود با اسفندیار، این شاهزادۀ جاه‌طلب "ایرانی"، با غرور، مباهات می‌کند که نسبش از سوی مادر، به ضحاک عرب می‌رسد:

همان مادرم دخت مهراب بود
بدو کشور هند شاداب بود

که ضحاک بودیش پنجم پدر
ز شاهان گیتی برآورده سر

نژادی ازین نامورتر کراست
خردمند گردن نپیچد ز راست

اگر بخواهیم ایرانی بودن را "تعریف" کنیم چیز زیادی دستمان را نمی‌گیرد. چیزی می‌شود همانند هندی بودن یا یونانی بودن یا مصری بودن و امثالهم. چیزی که نه مایۀ فخر و غرور باید باشد و نه مایۀ سرافکندگی. چیزی‌ست فقط برای خودش. نه می‌توان بر همه ایرانیان "نیکو نهاد" نام نهاد که بودن یک خامنه‌ای یا احمدی‌نژاد یا طائب کافی‌ست که حتی جهنم هم نجس شود چه برسد به کشور ما. از سوی دیگر هم نمی‌توان همه "خارجی‌ها" را از دم بد دانست، که میلیون‌ها و حتی میلیاردها انسان شریف و خوب تحت این عنوان زندگی کرده و می‌کنند.

در باره ملت‌ها به باور من، "ملیتی" را نمی‌توان بر ملیتی دیگر برتری داد و فرهنگی را بر فرهنگی دیگر، و تنها می‌توان از "متفاوت" بودن‌ها سخن بمیان آورد، اما هنگامیکه نوبت به "دولت‌ها" و "حاکمان" می‌رسد، دیگر نمی‌توان اینگونه "دست و دلبازانه" به بررسی موضوع پرداخت. در زندگی روزمره به روشنی می‌بینیم که "دولت و حاکم خوب" داریم و "دولت و حاکم بد". دولت‌ها و حکامی که براستی نمایندگی مردم خود را دارند، و حکام و دولتمردانی که با کودتا و جنایت و سرکوب بر اریکۀ قدرت تکیه زده‌اند. کجا می‌توان ماندلا و اوباما و یوشکا فیشر و امثالهم را با خامنه‌ای و قذافی و بشار اسد یا کیم جون ایل مقایسه کرد؟ آیا ایرانی بودنِ خامنه‌ای در عین اینکه قاتل اینهمه جوان و مسئول اینهمه تجاوز و شکنجه است جایی هم می‌گذارد برای احساس "هموطنی" کردن با او؟ غارت کشور و این سیه‌روزی مردم ما دستاورد عده‌ای‌ست که تصادفا آنها هم خود را "ایرانی" می‌دانند، اما آنان هموطنان من نیستند، چه تفاوتی می‌کند وقتی که من اعدام یا شکنجه می‌شوم، قاتل و شکنجه‌‌گر من از چه ملیتی باشد؟ قاتل من برایم از هر ملیتی که باشد "قاتل" منست. ایرانی بودن برای من صرفا زمانی معتبر است که دارندۀ این عنوان، پیش از آن و مقدم بر آن، "انسان" باشد. کسی که انسان نیست، ایرانی بودن و نبودنش برایم اهمیتی ندارد ولی کسی که انسانیت را رعایت می‌کند و در آنسوی دنیا خانه دارد، او از منست.



در واقعیت، ما با چنین وضعیتی روبرو هستیم که اگر تیغ "ایرانی" را بر گلوی خودمان احساس می‌کنیم، از آن تیغ و دستِ ایرانی، به "خارجی" پناه می‌بریم. نشان‌دهندۀ این امر، وجود چیزی در حدود چهار، تا پنج میلیون پناهندۀ ایرانی در کشورهای خارجی‌ست. کشورهایی که نه برای فراریان و پناهندگان، بلکه برای معیارهای انسانی خودشان، با انسان‌های پناهنده، رفتاری انسانی می‌کنند. طوری که بسیاری از ایرانیان از خود می‌پرسند: چرا چنین احترامی را بعنوان شهروند، در کشور خودمان هرگز شاهد نبوده‌ایم؟ اگر ایرانی‌ام، برای خاطر مردم کشورم ایرانی‌ام، برای فرهنگم و برای تمام تلخی و شیرینی‌های تاریخم ایرانی‌ام، اما برای همبستگی با رژیمی غیرانسانی که "جنایت" خوراک اوست، ایرانی نیستم.



آقای خامنه‌ای، چرا فکر می‌کنید که شناسنامه ایرانیِ شما سبب خواهد شد که اگر دیگرانی به کندن ریشۀ شما اقدام کنند باید در کنار شما بیاستم؟ من از دست شما شکنجه شدم نه از دست اوباما یا گوردن براون!!! حتی آنها در تمام مدتی که شما مرا مثله می‌کردید، حداقل و به ظاهر هم که شده، "همدردی" خود را با من ابراز کردند. هنگامیکه مرا از پشت‌بام خوابگاه با فریاد "یا زهرا" به پایین پرتاب می‌کردید، پیمان‌نامۀ هموطنی من و شما پاره شد. هنگامیکه به دختر میهنم، ترانه موسوی، آن دستیار جانی‌تان تجاوز کرد و به بنزین و آتش‌اش سپرد، دیگر چه انتظاری دارید که در روز مبادا بخواهم در برابر حمله خارجی ها به ارکان‌تان، جانب شما را بگیرم؟ شما از هر کس دیگری برای من و میهنم "خارجی‌تر" بودید. هیچ دولت خارجی نتوانست آنگونه که شما و دولت کودتایی‌تان کشورم را به خاک سیاه نشاندید، به این سرزمین آسیب بزند. شما نفرین خود شیطان بودید که بر این کشور نازل شدید.



خوانندگان عزیز ببخشید، هنگامی‌که نام ایران می‌آید یاد داستان آن انسانی میافتم که در نُه هزار سال پیش در این مرز و بوم خشت می‌زد تا اینجا را آباد کند، همان خشتی که خاتمی قطعه‌ای از آن را به سازمان ملل هدیه کرد، و حالا همین سرزمین کنام کفتاران و لاشخورها شده است. ایرانی بودنِ من اگر در امتداد یک "شناسنامه" است که مرا با هر جنایتکاری "هم‌میهن‌" می‌خواهد، من از آن سر باز میزنم. اما اگر بعنوانی فردی از "خانواده بزرگ انسانی" که مرا شریک دغدغه‌هاشان و شادی‌هاشان می‌سازد باشد، باغرور می‌گویم که من "ایرانی‌ام".

Sunday, November 21, 2010

SUNDAY - NOVEMBER /21 /2010

یک روز تعطیل آفتابی،یکشنبه ۲۱ نوامبر،نه سرد، نه گرم، هوای ملس،گرمای ملایم آفتاب. تو و همسرت بهترین تصمیم را برای خوب سپری کردن این روز می‌‌گیرید. رفتن به ساحل دریای همیشه آرام مدیترانه. نیم ساعتی‌ بیشتر نیاز به رانندگی‌ نیست تا خود را به آنجا برسانید. مناسبترین و نزدیکترین ساحل را که معمولاً پاتوق شماست ترجیح می‌دهید.همان جا که نزدیکترین نقطه به فرودگاه لارناکا هم هست و هواپیما‌ها به هنگام فرود از بالای سرت آنقدر نزدیک به سطح آب عبور می‌‌کنند که احساس میکنی‌ یه جایی‌ همون نزدیکی‌ ، در چند صد متری تو، روی آب فرود میاند. .ماشین را که پارک می‌‌کنی‌، زیر انداز و دو تا صندلی‌ تا شو را که همیشه جاشون تو صندوق عقب است بر می‌‌دارید. این بار جوان تر‌ها که همراهتان نیستند مجبور نبودید غذای مفصل بردارید. بنابر این همه سور و سات برا شما دو نفر ، شامل این اقلام است : نان، سبزی خوردن، گوجه، خیار، فلفل سبز، سیب، موز ، آب میوه و آب خوردن .اگر خرما هم بود؛ دیگه همه چی‌ کامل بود. اما خرما که نبود ، هیچ؛ پنیر هم تموم شده بود.با این وجود احساس می‌‌کردی که همه چیز تکمیل است چرا که :

پا روی شن‌های نرم ساحل که گذاشتی دیدی که دیگر دلت نمیخواد وایسی یا بشینی‌ و یا در فکر کم و کسری‌ها برای خوردن باشی‌ . همسرت چون شب قبل سر کار بوده به رغم خستگی‌ و بی‌ خوابی‌ ، همراهی با تو را به چند ساعت خوابیدن در خانه ترجیح داده تا در صورت نیاز به استراحت همانجا کنار ساحل چرتی‌ بزند و بلافاصله پس از رسیدن به آنجا همین تصمیم را می‌گیرد. اما تو مقداری پیاده روی،کمی‌ نرمش و سپس بی‌ اختیار تن‌ را به آب میزنی.تقریبا طولانی‌ تر از دفعات پیشین دلت می‌خواد تو آب باشی‌ و همین کار را می‌‌کنی‌.آنقدر که فرصت کنی‌ همه ترانه‌هایی‌ را که به یاد می‌‌آوری و آنجا در دور دست از ساحل که هیچ کس صدای نکره ات را نمی‌‌شنود با آواز بلند بخونی. این دور و بر‌ها مرغ دریایی یا کلاغ ملاغ پیدا نمیشه که از صدای تو غش کنند. محض احتیاط زمانی‌ که هواپیمایی از بالای سرت عبور می‌کند ، ولوم صداتو کم می‌‌کنی‌ تا خلبان غش نکند و خدای نا کرده اتفاق نا گواری نیفتد.لا به لای آواز‌ها و ترانه‌های نصفه نیمه که می‌‌خوانی فی‌ البداهه آهنگ هم می‌‌سازی و اگر ٔنت و دستور زبان موسیقی‌ بلد بودی چه بسا قادر بودی که ادعای آهنگ سازی هم بکنی‌ مشروط به اینکه دقیقا در همان لحظات قلم کاغذ هم در اختیارت باشه که آن را ثبت کنی‌ .چرا که تا چند ثانیه بعد ، همه آن آهنگ که معلوم نبود از عالم بالای آب یا از عالم زیر آب به تو وحی شده بود به کلی‌ از یادت رفته بود و دیگر قادر نبودی چیزی شبیه به آن را زمزمه کنی‌.پس حیف که نمی‌شه قلم کاغذ برد تو آب و آنجا چیزی نوشت. اگر هم بشود از عهده تو یکی‌ ساخته نیست.

گشنگی را که حس می‌‌کنی‌ از آب بیرون می‌‌آئی.همسرت نیز اندکی‌ خوابیده و قبراق و سر حال منتظر است تا ناهاری بخورید و بلافاصله پیاده روی لذت بخشی را هم تجربه کنید. چند تایی‌ عکس بگیرید و خاطره این روز خوب را با خود حفظ کنید.قبل از اینکه دریا و ساحل را ترک کنید و راه بازگشت پیش گیرید؛ بار دیگر با هم عهد می‌‌بندید که زود به زود دل‌ به دریا بزنید.

Thursday, November 18, 2010

http://www.sainttouka.blogfa.com/8802.aspx


NEXT PLEASE

صبح‌ها اولین کاری که می‌کنم پیش‌بینی وضع هوا است. ساکنین تورنتو راه‌های پیشرفته‌ای برای اطلاع از چند و چون هوا دارند اما من مسافر هستم و حوصله‌ی سر زدن به سایت هواشناسی یا دیدن اخبار تلویزیون را ندارم و ترجیح می‌دهم از روش‌های ساده‌تر استفاده کنم یعنی هر صبح پنجره‌ی اتاقم را باز کنم و نگاهی به آسمان و بعد به سر و وضع رهگذران بیندازم. مثل همیشه هوا خنک است، زمین خیس است و آسمان ابری است و گاهی آفتاب از لابه‌لای ابرها خودی نشان می‌دهد و به سرعت پنهان می‌شود، تکلیف‌مان را روشن نمی‌کند. به مردمی که آن پائین از چهارراه کوچک کنار هتل می‌گذرند نگاه می‌کنم. یک نفر با کت زمستانی می‌گذرد و چتر بسته‌ای به دست دارد، که تفسیرش این است: هوا خیلی سرد نخواهد شد اما باران خواهد بارید. نفر بعدی پالتوی بزرگی پوشیده شبیه به آن‌هایی که اسکیموها می‌پوشند با کلاه خز و آستین‌های پف‌کرده، دستکش به دست دارد و چکمه‌های بلند لاستیکی به پا اما چتر به همراه ندارد، که تفسیرش این است: بارندگی در کار نیست اما هوا در طول روز به تدریج سردتر از انتظارمان خواهد شد و احتمال جاری شدن سیل و سقوط بهمن وجود دارد. نفر سوم با یک لا پیراهن آستین‌کوتاه و شلوارک و صندل از چهارراه می‌گذرد که بالطبع باید این‌طور تفسیر شود: امروز هوا عالی و آفتابی است و همان‌طور عالی و آفتابی باقی می‌ماند! از پیش‌بینی وضع هوا که ناامید می‌شوم پنجره را می‌بندم...

NEXT PLEASE

البته در تهران ما هم اتومبیل‌های آخرین مدل به وفور پیدا می‌شود اما کم پیش می‌آید که سوار یکی از آن‌ها بشوم و همین باعث شده تا نسبت به پیشرفت‌های تکنولوژیک و امکانات و تجهیزات جدید آن کاملاً بی‌اطلاع باقی بمانم... برف بهاری با هم‌دستی باد بهاری مشغول پیچاندن گوش آدم‌های غافلی چون من بود. تا یخ زدن فاصله‌ای نداشتم که دوستان رسیدند و سوارم کردند. روی صندلی جلوی ماشین جابه‌جا شدم و کمربندم را به نشانه‌ی آگاهی از قوانین رانندگی بستم و از گرمای اتاق لذت می‌بردم که به تدریج احساس گرمای نمناکی روی صندلی‌ای که نشسته بودم کردم، رطوبت گرمی که رفته رفته شعاع بیشتری پیدا می‌کرد. نمی‌فهمیدم که چه اتفاقی افتاده و جرئت نداشتم به صندلی‌ای که روی آن نشسته بودم نگاه کنم و به لحظه‌ای فکر می‌کردم که بالاجبار می‌بایست از جایم بلند شوم... در تقلا بودم تا بهانه‌ی مناسبی برای اتفاقی که افتاده بود پیدا کنم و همین باعث شد که نتوانم به صحبت‌های دوستانم گوش کنم، یک مرتبه ساکت و افسرده شدم... به مقصد رسیدیم، با اکراه پیاده شدم. هنوز به دنبال یافتن توضیحی قانع کننده بودم که معلوم شد صندلی اتومبیل‌های جدید گرمکن دارد و مال من اتفاقی روشن شده...

NEXT PLEASE

می‌دانم که چند دهه از مهاجرت‌های گسترده‌ای که در جهان اتفاق افتاده می‌گذرد و امروز ترکیبی از چهره‌های زرد، سرخ، سیاه و سفید در دنیا پراکنده هستند، در فرانسه به این مجموعه فرانسوی می‌گویند، در آلمان آلمانی و در کانادا کانادایی! خیلی وقت است که رنگ چهره یا نشانه‌های ظاهری بر ملیت مشخصی دلالت نمی‌کند. اگر امروز با یک چینی یا یک هندی روبرو شوم نمی‌توانم مطمئن باشم که یک چینی یا هندی واقعی دیده‌ام، ای بسا که متولد آلمان یا انگلستان باشد و نتواند به زبان مادری‌اش صحبت کند. در این سفر امتزاج غریبی از نژادها را دیدم، سیاه پوستی با موی طلایی، یک چینی با پوست تیره و موی فرفری، یک سفیدپوست با چشم‌های شرقی، یک ایرانی که فارسی بلد نیست... انگار کسی مشغول هم زدن دیگ دنیا است تا از ترکیب رنگ‌ها و نژادها موجودات جدیدی بسازد و در دنیا پراکنده کند...

NEXT PLEASE

این‌جا فرق‌های زیادی با شهر من دارد. راننده‌ها به ندرت بوق می‌زنند. یک عالمه پول خورد رایج دارند. این‌جا دیوانه زیاد دارد، راه می‌روند و با خودشان بلند بلند حرف می‌زنند- با دقت نگاه‌شان کرده‌ام، با تلفن همراه یا "هندز فری" حرف نمی‌زدند- برای خودشان شکلک در می‌آورند، به کسی که دیده نمی‌شود اعتراض می‌کنند، مشت به دیوار می‌کوبند، گاهی فریاد می‌کشند. ترسناک هستند اما کاری به کسی ندارند، خیلی متمدنانه دیوانه شده‌اند. بی‌خانمان زیاد دارد، روی زمین دراز می‌کشند و لیوانی کنارشان می‌گذارند تا کمک‌های احتمالی را جمع کنند. بعضی‌ها توی خیابان ساز می‌زنند. بعضی ها با کفش‌های چرخدار سر کار می‌روند. صبح‌ها مردم جلوی کافه‌های زنجیره‌ای برای یک لیوان قهوه به صف می‌ایستند اما کسی توی کافه نمی‌نشیند، قهوه‌شان را در حال راه رفتن می‌نوشند، در حال راه رفتن غذا می‌خورند، در حال راه رفتن موسیقی گوش می‌کنند، در حال راه رفتن تلفن می‌کنند، در حال راه رفتن زندگی می‌کنند اما در حال راه رفتن به کسی نگاه نمی‌کنند. این‌جا کسی به کلاه من نمی‌خندد..... می‌خواهم یک‌بار ادای این‌ها را در بیاورم، وارد یکی از هزاران شعبه‌ی کافه‌ای می‌شوم که اسمش من را به یاد "تیم برتون" می‌اندازد. انتهای صف می‌ایستم. آقایی که پشت دخل ایستاده تند تند مشتری‌ها را راه می‌اندازد و بعد با صدای بلند می‌گوید:

NEXT PLEASE

قهوه به دست در خیابان راه می‌افتم تا به جایی در یکی از هزاران تقاطع خیابان یانگ بروم. وقتی می‌رسم می‌بینم در لیوان را خوب سفت نکرده‌بودم و نصف محتویات لیوان روی لباسم ریخته‌است. من زندگی در حال حرکت را بلد نیستم...



+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 11:14 توسط توکا نیستانی آرشیو نظرات

http://www.sainttouka.blogfa.com/8803.aspx



نامه‌ی چارلی چاپلین به پسرش طاها

طاهای عزیزم، پسرم، همین چند سال پیش بود که روزنامه‌نگاری از سر بی‌کاری نامه‌ای به اسم من برای خواهرت، جرالدین، نوشت و می‌بینم که این روزها همه آن را دست به دست می‌کنند و با این‌که بارها گفتند و نوشتند که حتی روح چارلی- یعنی من- از آن نامه خبر ندارد هنوز به اسم "نامه‌ی چارلی به دخترش" معروف است. حالا که من- روح چارلی- ناگزیر از تحمل آن نامه‌ی جعلی هستم بد نیست که نامه‌ای هم برای تو بنویسم...

پسرم، طاهای عزیزم، از پله‌های نردبام موفقیت یکی‌یکی و با حوصله بالا برو و به آن‌ها که با آسانسور بالا می‌روند اعتنا نکن و با این فکر به خودت تسلا بده که حتی پدرت، چارلی بزرگ هم نتوانست دوپله یکی کند. بدان که من روزهای متمادی در تماشاخانه‌های خیابان شانزلیزه نمایش روحوضی بازی کردم تا نوبت به تئاترهای لاله‌زار رسید و بعد از آن بود که معروف‌ترین دلقک تاریخ سینمای ایران شدم.

طاهای عزیزم، پسرم، در این دو سالی که برای ادامه تحصیل ما را ترک کرده‌ای جای خالی‌ات در خانه محسوس است آنقدر که جرالدین می‌خواست آن را اجاره بدهد اما مادرت نگذاشت. خصوصاً مادرت و نیما خیلی دلتنگ تو هستند. من اما هربار که پای کامپیوتر می‌نشینم و چراغ یاهومسنجرت را روشن می‌بینم با آن علامتی که نشان می‌دهد نباید مزاحمت شد، خوش‌حال می‌شوم، فکر می‌کنم که هنوز در خانه هستی و این چراغ اتاقت است که روشن است. مثل همان وقت‌ها که دیروقت به خانه می‌آمدم و چراغ اتاق تو و نیما را آن بالا روشن می‌دیدم و می‌فهمیدم که مشغول درس و مشق‌تان هستید و سالمید و...

می‌دانم که برای درس‌هایت احساس مسئولیت می‌کنی و نگران درست خرج کردن پولی هستی که بیشتر با زحمت مادرت و بعد با دلقک‌بازی‌های من برایت تهیه می‌کنیم اما این دلیل نمی‌شود که بیش از توانی که داری به روح و جسمت فشار بیاوری. من راضی نیستم اگر خودت را از خواب و خوراک و تفریحی که حق مسلم تو است محروم کنی تا تحصیلت زودتر تمام شود. من هم در نوجوانی درس خواندم و شب‌های زیادی را تا صبح بیدار نشستم تا همان‌طور که خواسته‌ی مادربزرگت بود بلافاصله به دانشگاه بروم و رفتم و همان‌جا فهمیدم که "عجله کار شیطونه" پس نزدیک به سه سال را در خانه به تفکر گذراندم تا روزی که خسته شدم و بیرون آمدم و در خیابان شانزلیزه با مادرت ازدواج کردم. می‌بینی که در بیکاری هم می‌تواند خیری باشد که بود. من و مادرت در هر شرایطی که باشیم پولی که برای تحصیل احتیاج داری تهیه خواهیم کرد چون تو را سالم و خوش‌حال می‌خواهیم. اگر قرار باشد درس خواندن علت بیماری و فشارهای روحی و جسمی برای تو بشود ترجیح می‌دهم که دوباره به لندن پیش خودم برگردی و اصلاً درس نخوانی. یک طاهای سالم و خوشحال و دیپلمه برای من بهتر از یک طاهای بیمار و نحیف و افسرده اما با تحصیلات عالی است.

پسرم، طاهای عزیزم، شنیده‌ام که وقتی سوار تاکسی می‌شوی بر سر کرایه چانه می‌زنی. می‌دانم که معتقدی رانندگان تاکسی در مالزی انصاف‌شان کم است و اگر بتوانند بیشتر از حق‌شان طلب می‌کنند اما فراموش نکن که آن‌ها هم انسان هستند و برای تأمین روزی خانواده‌شان کار می‌کنند. از هر سه فرانکی که برایت می‌فرستم دو فرانک را خودت خرج کن و یک فرانک را به راننده تاکسی بده و فراموش نکن که هرآن ممکن است پدرت، چارلی بزرگ، مجبور شود با مسافرکشی روزگار بگذراند. من هم روزی یکی از همان‌ها خواهم بود. روزی که دور نیست. پس از احوال رانندگان تاکسی جویا شو و بگذار جیبت را خالی کنند چون جای دوری نمی‌رود.

طاهای عزیزم، پسرم، هیچ کسی لیاقت دیدن ناخن پای تو را ندارد مگر آن‌که قبلاً روحش را به تو نشان داده باشد یا تو ناخن پایت را گرفته باشی. ما در دوره‌ای زندگی می‌کنیم که بوی بد پا بیماری عصر ماست و بوی ناخوش زیر بغل بیماری صبح ما. هرشب وقتی که به خانه می‌رسی اول جوراب‌ها و بعد پاهایت را خوب بشور و به موقع و مرتب ناخن‌هایت را بگیر و هر روز حمام بکن. شبیه به این توصیه را به خواهرت جرالدین هم کرده‌ام و می‌دانم که خیلی تمیز شده‌است.

فرزندم، طاها، خانواده‌ات را فراموش نکن. هیچ چیز در زندگی ارزش خانواده را ندارد و برایت باقی نمی‌ماند. روابطت را با نیما، برادرت و جرالدین، خواهرت، محکم کن. به من و عمو آلبرت* و عمه ماری** نگاه کن که هنوز آن‌چنان به هم وابسته‌ایم که هر سال در عید نوروز سر سفره‌ی هفت‌سین دکتر حسابی می‌نشینیم و به یکدیگر عیدی می‌دهیم.

طاهای عزیزم، فرزندم، با همه مهربان باش اما به هر درخواستی پاسخ مثبت نده، گفتن "نه" را یاد بگیر. همیشه خودت باش و نگذار خوش‌آمد دیگران باعث تغییر شخصیتت بشود. در زندگی خلاق باش و خلاقانه زندگی کن. برای خلاق بودن لازم نیست کارهای عجیب بکنی فقط کافیست تا بیشتر از معمول به اطراف نگاه کنی و دنبال راه حل‌های ساده و دیده نشده بگردی. گاهی اوقات راه حل‌های مناسب از فرط سادگی به چشم نمی‌آیند مثلاً می‌دانستی که تا سال‌ها بعد از ابداع بازی بسکتبال از سطلی به جای سبد استفاده می‌کردند که ته داشت و بعد از هر گل مجبور بودند تا برای بیرون آوردن توپ از سطل بالای چارپایه بروند؟!

طاهای عزیزم، شنیده‌ام که گاهی برای گردش و تماشا به فروشگاه‌های بزرگ می‌روی. نگذار زرق و برق بوتیک‌ها و مارک‌های معروف فریفته‌ات کند. به یاد داشته باش که چارلی هیچ‌وقت لباسی با مارک "گوچی" یا "هوگوباس" نپوشید و چیزی از دست نداد. قضاوت کن که کدام یک ضرر کردند؟ چارلی یا گوچی؟ چارلی یا هوگوباس؟ آیا شلوار وصله‌دار من امروز گران‌بهاتر از هر لباسی که در این بوتیک‌ها فروخته می‌شود نیست؟

طاهای عزیزم، مواظب خودت باش...

http://www.sainttouka.blogfa.com/8803.aspx

یار وبلاگ من

دوران مدرسه زنگ‌های تفریح را به بازی‌هایی می‌گذراندیم که آن سال‌ها متداول بود. گرگم به هوا بازی می‌کردیم، گانیه، وسطی، مادام یس و... معمولاً دو نفر که سردسته بودند یار می‌کشیدند و اگر تعداد بازیکن‌ها فرد بود سردسته‌ی تیمی که یک یار کم‌تر داشت قبول می‌کرد به جای دو نفر بازی کند یا به اصطلاح یک یار توی دلش داشته باشد.

دنبال یک اسم خوب برای یک بازی جدید می‌گشتم و می‌دانید که انتخاب اسم خوب برای یک بازی جدید از وظایف هر بلاگری است، در این بازی من و شما از وبلاگ نویسی که خیلی دوستش داریم می‌خواهیم که مطلبی برای صفحه‌مان بنویسد یعنی نقش یار ما را در نوشتن وبلاگ‌مان بازی کند. "یه یار تو دلم دارم" از نظر مفهوم رسا نیست اما نتوانستم آن را کنار بگذارم چون کسی را باید انتخاب می‌کردم که حتماً در دلم جا داشته باشد...

شما هم به این بازی دعوت هستید. یارکشی کنید و از یاری که توی دل‌تان است بخواهید تا یک‌بار به‌جای شما و برای وبلاگ شما بنویسد...

یار توی دل من، "آیدای پیاده‌رو" است.



+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 16:28 توسط توکا نیستانی آرشیو نظرات
پیری یعنی وقتی که نتوانی هیچ چراغی را خودت روشن کنی

نشسته‌اید توی خانه و درس می‌خوانید، پس‌فردا امتحان دارید، فرصت زیادی باقی نمانده و هنوز در همان چند صفحه‌ی اول کتاب دست‌وپا می‌زنید. چندباری به خانه‌ی دوست هم‌کلاسی‌تان زنگ می‌زنید که ببینید او تا کجای کتاب را خوانده، می‌خواهید دست‌تان بیاید که عقب مانده‌اید یا نه، گاهی از پنجره نگاهی به آسمان می‌اندازید بلکه امدادی از غیب برسد و مثلاً برف سنگینی ببارد و مدارس تعطیل شوند و امتحان عقب بیفتد و... و ناگهان به خودتان می‌آیید و می‌بینید سی سال است که فارغ‌التحصیل شده‌اید، همسر و فرزند دارید و کم‌کم به دوران بازنشستگی نزدیک می‌شوید... اصلاً عادلانه نیست.

نویسنده‌ی مورد علاقه‌ی من، کورت ونه‌گات جونیور، اولین نشانه‌ی پیر شدنش را در هشتاد سالگی، در ناتوانی از پارک اتومبیل دیده است: « دیگر نمی‌توانم بغل یک ماشین جوری پارک کنم که به لعنت خدا بیرزد*». اگر نشانه‌ی کورت درست باشد من در هجده سالگی پیر شدم چون آن وقت هم نمی‌توانستم جوری پارک کنم که به لعنت خدا بیرزد. اما فهمیدن منظور کورت کار ساده‌ای است. پیری یعنی "ناتوانی" و ما را عادت داده‌اند تا آن را با نشانه‌هایی که اجدادمان تعریف کرده‌اند بشناسیم. به ما یاد داده‌اند وقتی که موی سر سپید شد، دندان‌ها ریخت، چشم‌ها ندید، کمر خم شد و برای راه رفتن به عصا نیاز افتاد دیگر پیر هستیم و وقت آن رسیده که داوطلبانه در انتظار مرگ بنشینیم و چون به خاطر فقر، نبود بهداشت، سوءتغذیه و کار سخت و طاقت‌فرسای جسمی- نیاکان ما بیشتر کشاورز بودند- این نشانه‌ها به تدریج از سی سالگی ظاهر می‌شدند پس سی سالگی شد مرز رسیدن به پیری. امروز که به کمک پیشرفت در علم پزشکی و رعایت بهداشت عمومی متوسط طول عمر بالا رفته، دندان‌ها تا سنین خیلی بالا باقی می‌مانند، کسی از بیماری آب مروارید دچار کوری نمی‌شود و دیگر پیرمردها یا پیرزنانی که با پشت خمیده راه بروند را به ندرت می‌بینیم باز از سی ساله شدن وحشت داریم و چهل ساله‌ها را پیر می‌دانیم. نمونه‌اش را در صفحه‌ی حوادث بعضی روزنامه‌ها می‌توانید ببینید که اصرار دارند شما را زودتر از موعد از زندگی بیزار کنند. مثلاً خبر می‌دهند که «دیشب پیرزنی چهل ساله در خانه‌اش به قتل رسید!» حالا از کی و در کجای دنیا به زن چهل ساله پیرزن می‌گویند سوالی است که خودشان باید پاسخ بدهند اما مطمئن هستم که مقتوله قاتل خود را آسان‌تر از نویسنده‌ی خبر می‌بخشد و مرگ خود را راحت‌تر از شنیدن چنین توصیف بی‌ادبانه‌ای تحمل می‌کند. این نوع رفتار با آدم‌هایی که بیشتر از سی سال دارند فقط به صفحه‌ی حوادث روزنامه‌ها محدود نمی‌شود.

در نوجوانی شعری در کتاب فارسی دبیرستان خوانده‌ام که امروز بیماری آلزایمر نمی‌گذارد نام شعر و شاعر آن را به یاد بیاورم اما مضمون آن درباره جوانی است که پیرمردی را به خاطر قامت خمیده‌اش ریشخند می‌کند و با طعنه می‌پرسد که آن کمان- اشاره به قد خمیده‌ی پیرمرد- را از کجا آورده و پاسخ می‌گیرد که جای نگرانی نیست چون روزگار به ناگزیر تو را هم صاحب چنین کمانی خواهد کرد. از زمان سرایش این شعر در چند قرن پیش تا این روزها که به نظر می‌رسد همه مؤدب‌تر شده‌ایم کماکان بر این باور هستیم که ناتوانی پیرها در یادگیری فنون رزمی به ما این اجازه را می‌دهد که هرطور بخواهیم خطابشان کنیم. پس اشارات طعنه‌آمیز به قد خمیده یا دندان‌های از دست رفته جای خود را به اعطای القابی نظیر حاجی، پیرمرد، عمو، دایی، پدر، مادر و... داده‌است. این القاب با این‌که به خودی خود بد نیستند و اگر از جانب نزدیکان به کار برده شوند نشان از صمیمیت و لطف گوینده دارد وقتی که از سوی راننده تاکسی یا پیشخدمت رستوران یا هر غریبه‌ی دیگری برزبان آید فقط اسباب رنجش خاطر را فراهم می‌کند. مسلماً وقتی برای صرف غذا به رستوران می‌روید انتظار ندارید که پیشخدمت در نقش خواهرزاده‌تان ظاهر شود و بپرسد «دایی، نوشابه چه رنگی می‌خوری، سیاه یا زرد؟» می‌توانیم این رفتار تحقیرآمیز را تحمل کنیم اما از روز ناتوانی باید ترسید وقتی که بخواهیم سوار تاکسی شویم و هیچ خواهرزاده‌ای جلوی پای‌مان نایستد مبادا مجبور شود چند دقیقه‌ای بیشتر از معمول برای سوار و پیاده شدن‌مان متوقف بماند یا خواهرزاده‌ها‌‌ی دیگرمان توقع داشته باشند که به وقت عبور از خیابان عصا را زمین بیندازیم و عرض خیابان را مثل قرقی پرواز کنیم مبادا از سرعت حرکت اتومبیل‌شان کم شود. شاید خواهرزاده‌ها نمی‌خواهند بپذیرند که روزی، خیلی زود، آن‌ها هم صاحب همان کمانی خواهند شد که شاعر کتاب فارسی من از آن صحبت کرده است.

دیگر نه عصا، نه عینک، نه تصویر خوفناک دندان‌های مصنوعی غوطه‌ور در لیوان آب و نه قامت خمیده و موی سپید دلیل کافی برای اثبات پیری- ناتوانی- نیستند. اگر بپرسید که نشانه‌های پیری از نظر تو کدام است جواب می‌دهم:

پیری یعنی وقتی که کمربند را بالای شکم ببندید. وقتی که از یک روزنامه فقط جدول آن برایتان جذاب باشد. وقتی که منتظر فردا نباشید. وقتی که به یاد گرفتن هیچ چیز تازه‌ای علاقه‌ای نداشته باشید. وقتی که در میان رنگ‌ها فقط طیف خاکستری و قهوه‌ای را مناسب بدانید. وقتی که صدای موسیقی آزارتان بدهد. وقتی که در برابر پذیرش هر تحول جدید مقاومت کنید. وقتی که رفتار جوان‌ها برای‌تان عجیب باشد. وقتی که شبیه به مرحوم دایی‌جان ناپلئون تحلیل سیاسی کنید. وقتی که محافظه‌کارانه زندگی کنید. وقتی که ذائقه‌تان تاب تحمل هر غذا یا مزه جدیدی را از دست بدهد. وقتی که چراغ‌ها را خاموش کنند و نتوانی هیچ چراغی را به اختیار خودت روشن کنی...
پنجشنبه ۲۷ آبان ۱۳۸۹
آتش زیر خاکستر

هوشنگ اسدی
hooasadi(at)yahoo.fr
در سفرم به آمریکا، در دانشگاههای معتبر جهان، کتابفروشی هائی که به شهر می مانند، در استودیوهای رادیوئی و تلویزیونی، مدام از من پرسیدند:

- جنبش آزادیخواهی ایران فرومرد؟

و من همواره یک جواب دادم:

- شما میهن مرا نمی شناسید. آتش سبز از زیر خاکستر شعله خواهد زد.

و درمیهن بزرگ و زخمی، سراسر بادهای توفانی می وزند و مردان کهنسالی که از خون و اعدام سیراب نمی شوند، هراسان از آتش زیر خاکستر، خواهان دستگیری سران فتنه می شوند.

احمد جنتی که از دهه شصت، خون می ریزد و خون تازه می خواهد در خطبه دوم نماز جمعه تهران می گوید: "بايد در رابطه با مسئله فتنه جدی بود،دشمن و فتنه‌گران بيکار ننشسته‌اند و آتش زير خاکستر هستند."

امام جمعه کاشان خبرمی دهد: "سران فتنه به زودی دستگیر می شوند."

وعبدالنبی نمازی که در سلاله دادستان های خونریز هم نقش خود را بازی کرده، حرف همکارش را تکرار می کند: "دستگیری سران فتنه نزدیک است و به زودی محقق خواهد شد."

عباس جعفری دولت‌آبادی، دادستان تهران، چشم هایش رابسته است تا "ارسال پرونده مرتضوی به دادسرای کارکنان دولت" را نبیند و دهانش را گشوده است تا خبر بازداشت ۵ وکیل دادگستری را تأیید کند. اتهام این وکلا که سه تایشان زن هستند "ارتکاب جرایم امنیتی" است.





درست در روزهائی که خبر آزادی آنگ سان سوچی - رهبر مخالفان دولت برمه- موجی از شادی را برای طرفداران جنبش آزادی‌خواهی در جهان بر می انگیزد،فشار امنیتی بر زنان فعال جامعه مدنی وارد مرحله تازه ای می شود.

شيکاگو تريبون از "فشار بر وکلای زن" می نویسد.

رضا خندان ـ همسر نسرین ستوده - در بازگشت از ملاقات او می گوید: "من اصلا نسرين را نشناختم، چون چهره اش آنقدر تکيده شده بود که نمی توانستم تشخيص دهم او همسرم است. نسرين که قبل از زندان ۵۷ کيلو بيشتر وزن نداشت در اين مدت زندان حدود ۱۳ کيلو لاغر شده بود و ديگر چهره اش قابل تشخيص برايم نبود."

هنگامه شهيدی، روزنامه نگاربیمار رافقط بعد از سه روز مرخصی، بطورناگهانی به زندان بر می گردانند. لابد او را هم به بند سياسی زنان می برند که دولت کودتا افتخار بازگشائی آن را بعد از 20 سال به دست آورده است.

سالی دیگر بر قتل فجیع فروهرها می گذرد. دلاور زنی بنام پروانه که همفکران کودتاچیان حاکم بر ایران پیکر نازنینش را با چاقو دریدند و بر گلوی همسرش، داریوش خنجر استبداد مذهبی را آزمودند. ماموران امنیتی به پرستو فروهر می گویند اجازه برگزاری مراسم سالگرد برای پدر و مادرش راندارد.

پنج دختر اوکراينی، با برهنه شدن در مراسم هفته فرهنگ و هنر جمهوری اسلامی در کيف، پايتخت اوکراين، به حکم سنگسار سکينه محمدی آشتيانی اعتراض می کنند و فریاد بیگناهی سکینه باز درجهان طنین می اندازد.

محمدجواد لاريجانی، دبير ستاد حقوق بشر قوه قضائيه که برای جلوگيری از صدور قطعنامه حقوق بشر سازمان ملل عليه ايران به نيويورک سفر کرده است، بر مرکب دروغ احمدی نژاد سوار می شود و صدور حتی یک حکم سنگسار را هم تکذیب می کند. او می گوید: "اين پيش‌نويس در مجموع، يکی از سياه‌ترين اسنادی است که تاکنون در سازمان ملل متحد، برای رأی‌گيری عرضه شده است."

درهمین هفته جمهوری اسلامی در انتخابات برای نهاد رهبری زنان سازمان ملل، مقهور کشور جیبی تیمور شرقی شده است. تیمور شرقی با ۳۶ رای جای جمهوری اسلامی رامی گیرد که فقط ۱۷ رای می آورد و "جمهوری اوباش" را صاحب رکورد دیگری می کند: "جایگاه یازدهم در میان ۱۱ نامزد."

جمهوری اسلامی فتوحات دیگری هم دارد. چینی ها رسما د رمراسم افتتاحیه بازیهای اسیائی نام خلیج فارس راتغییرمی دهند. مقامات ایرانی تنها چند لحظه سالن را ترک می کنندو بر می گردند.

نام خلیج فارس به تدریج دیگر می شود. سیدنصراله با تفنگ یک تروریست بر هویت پارسی شلیک می کند و اعراب دیگر نام فارس رااز خلیج خط می زنند.

در شمال نام خزر می ماند و همه سرمایه های کلان مادیش رسما از دست می شود. با تصویب پیمان امنیتی خزر که در دستور اجلاس 27 آبان(امروز) سران کشورهای ساحلی در باکو قرار گرفته است، ایران به طور کامل از اقتصاد انرژی این حوزه کنار گذاشته می شود.

صدور قطعنامه حقوق بشر سازمان ملل، نشان خواهد داد که جواد اردشیر لاریجانی توانسته سیاست برادرش صادق را درنیویورک پیش ببرد یا نه؛ اما برادر سوم – علی لاریجانی- در صحنه شطرنج بسیارپیچیده سیاست ایران، احمدی‌نژاد را از ریاست مجمع عمومی بانک مرکزی کنار می گذارد.

این اقدام با سخنان آخر هفته رابرت گیتس،‌ وزیر دفاع ایالات متحده آمریکا پیوند دارد؟ او از "اختلاف روزافزون میان محمود احمدی‌نژاد و آیت الله علی خامنه‌ای،‌ رهبر جمهوری اسلامی" بر سرکارآیی تحریم‌ها خبر می دهد ومی گوید: " شواهدی در دست است که نشان می‌دهد،‌ آیت الله خامنه‌ای کم کم در این باره دچار تردید شده است که محمود احمدی‌نژاد در باره تاثیر تحریم‌ها بر اقتصاد ایران به وی راست می گوید."
رابرت گیتس خبری هم برای "مدیران اجرایی" دارد: "تحریم‌های اعمال شده علیه ایران بیش از آنکه تصور می‌شود،‌ تاثیرگذار بوده‌اند".

همزمان باسخنان گیتس خبر می رسد که شلومبرگر، بزرگترین شرکت خدمات نفتى جهان از ایران خارج مى‌شود؛ و بانک مرکزی بدون اعلام نرخ رشد اقتصادی، از کاهش ۱۰ درصدی تولید نفت خبر می دهد.

تحولات مهم دیگری هم درجریان است. آیت اله خامنه ای برای بارسوم به قم می رود. برخی مفسران می گویند رهبرجمهوری اسلامی می کوشدموازنه قوا درمیان اصولگریان را بر قرار کند. سخنان عسگر اولادی در تعریف وضعیت سیاسی هاشمی رفسنجانی به این تحلیل قوت می بخشد. پدرخوانده راست سنتی ایران، احمدی نژاد و هاشمی را در دو سمت اصولگرایی می بیند. آیا راه برای نیروهای میانه باز می شود؟ فشار برای دستگیری سران جنبش سبز برای برهم زدن موازنه بسود نظامیان نیست؟

سخنان تازه مصطفی تاج زاده شاید برای روشن شدن پاسخ این پرسش ها مفیدباشد: "امیدوارم همه اصول گراها مانند سایر اقشار ملت متوجه شده باشند که افسانه انقلاب مخملی صرفاً بهانه و پوششی بود برای پنهان کردن کودتای انتخاباتی و تک صدایی شدن جامعه و بنابراین نباید در برابر این روند، سکوت کنند. اگر کودتاگران حتی یک مورد سند قابل اثبات ادعاهایشان را داشتند، دست مایه ای برای برنامه های شبانه روزی رسانه میلی می‌شد."

آبان ماه به پایان می رسدو این نقل قول خانم آنگ سان سوچی در فرهنگ سیاسی ایران، مورد استقبال قرار می گیرد:

- تنها نبردی را می‌بازیم که رهایش می‌کنیم.

Wednesday, November 17, 2010

http://www.sainttouka.blogfa.com/cat-14.aspx


وقتی می‌پرسد متولد کدام شهری؟ با جدیت جواب می‌دهم کینگ ریور و اضافه می‌کنم که در سی مایلی غرب میامی واقع است. اول کمی تعجب می‌کند: - جداً؟! - بله، جداً. حتی شهر من بزرگتر از میامی است اما چه کنم که مجبورم دور از زادگاهم زندگی کنم... قبول می‌کند اما متعجب است چرا الان این‌جا هستم. چون پدر و مادرم هردو در کینگ ریور مأمور به خدمت بودند و بعد از پایان مأموریت به تهران آمدند... این‌جا بزرگ شدم، این‌جا را دوست دارم حتی بیشتر از کینگ ریور که فقط در آن به دنیا آمدم...
دروغ که نگفتم فقط کمی در بیان واقعیت نامتعارف رفتار کردم.
برای یک نفر قسم خوردم که آدولف هیتلر ایرانی‌الاصل بوده، گفتم آدولف هیتلر جرمانی همان آدولف هیتلر کرمانی است یعنی تلفظ اسم آقا بعد از مهاجرت به آلمان به تدریج تغییر کرده و...
دروغ نگفتم، مزخرف گفتم.
می‌خواست بداند تا این وقت شب کجا بودم، می‌گویم در دفتر و در حال رسیدگی به پروژه‌های عقب‌مانده‌ام بودم و متوجه زنگ تلفن نشدم حالا هم خیلی خسته هستم و...
اما تمام شب را در کافه نشسته بودم. رسماً دروغ گفتم.
نظرم را درباره‌ی خودش می‌خواست بداند گفتم از دیدن قیافه‌اش هم بیزارم چه برسد به دوستی با او و...
شوخی نکردم، مطلقاً راست گفتم.
به این ترتیب آن‌هایی که اولین بار من را در حال اغراق کردن دیده‌اند بر این باورند که همیشه در حال دست انداختن دیگران هستم و آن‌ها که من را در حال مزخرف گفتن دیده‌اند قسم می‌خورند که یک کلمه حرف حساب نمی‌توان از من شنید و آن‌ها که مچم را به هنگام دروغ گفتن گرفته‌اند معتقدند که هرچه می‌گویم دروغ است و آن‌ها که واقعیت را بی پرده‌پوشی از زبانم شنیده‌اند می‌گویند که راستگو و صریح هستم و آن‌ها که...
رفتارهای نامتعارف را دوست دارم اما همان‌ها باعث پدید آمدن قضاوت‌های متضادی می‌شود که بعضی‌شان اصلاً خوشایندم نیست اما تحمل‌شان می‌کنم. شما هم اگر چیزی شنیدید که خوشتان نیامد، تحمل کنید چون احتمالاً درست می‌گویند حتماً چیزی دیده‌اند یا می‌دانند که من و شما نمی‌دانیم.
این را در جواب به آن خواننده‌ای نوشتم که گفته بود چیزهای ناخوشایندی شنیده... بگذار مردم حرف‌شان را بزنند...

Sunday, November 14, 2010

Monica . . .

http://abdi.blogsky.com/


عناوین یادداشت ها

نخل‌ها (یکشنبه 23 آبان ماه سال 1389 توسط عباس عبدی)
جایزه محبوب من ( ۲ ) (دوشنبه 17 آبان ماه سال 1389 توسط عباس عبدی)
نوشتن به وقت خاموشی ( 2 ) (جمعه 14 آبان ماه سال 1389 توسط عباس عبدی)
شهرخاص در جن و پری (چهارشنبه 12 آبان ماه سال 1389 توسط عباس عبدی)
وبلاگ نویسی و داستان (سه شنبه 11 آبان ماه سال 1389 توسط عباس عبدی)
نوشتن به وقت خاموشی (پنجشنبه 6 آبان ماه سال 1389 توسط عباس عبدی)
مجله‌ی محبوب (یکشنبه 2 آبان ماه سال 1389 توسط عباس عبدی)
دو سردبیر (شنبه 1 آبان ماه سال 1389 توسط عباس عبدی)
شما کی هستید؟ (چهارشنبه 28 مهر ماه سال 1389 توسط عباس عبدی)
مهرآوه (دوشنبه 26 مهر ماه سال 1389 توسط عباس عبدی)
در این هوا که نفس می‌کشی (جمعه 23 مهر ماه سال 1389 توسط عباس عبدی)
خبر خوب (چهارشنبه 21 مهر ماه سال 1389 توسط عباس عبدی)
آقای نویسنده ( ۲ ) (پنجشنبه 15 مهر ماه سال 1389 توسط عباس عبدی)
اگر نمرده است هنوز (دوشنبه 12 مهر ماه سال 1389 توسط عباس عبدی)
آقای نویسنده ( ۱ ) (شنبه 10 مهر ماه سال 1389 توسط عباس عبدی)
از چشم گرگ (سه شنبه 6 مهر ماه سال 1389 توسط عباس عبدی)
این عصر (پنجشنبه 1 مهر ماه سال 1389 توسط عباس عبدی)
ناگهان امشب (پنجشنبه 1 مهر ماه سال 1389 توسط عباس عبدی)
کتاب اندوه علی (چهارشنبه 24 شهریور ماه سال 1389 توسط عباس عبدی)
دست توی عکس (پنجشنبه 18 شهریور ماه سال 1389 توسط عباس عبدی)
روایت فقط امروز (پنجشنبه 18 شهریور ماه سال 1389 توسط عباس عبدی)
روایت هرجا مرگ (سه شنبه 16 شهریور ماه سال 1389 توسط عباس عبدی)
روی جلدقلعه (یکشنبه 14 شهریور ماه سال 1389 توسط عباس عبدی)
نجواگر اسب چوبک (جمعه 12 شهریور ماه سال 1389 توسط عباس عبدی)
به‌نام لیلا (پنجشنبه 11 شهریور ماه سال 1389 توسط عباس عبدی)
سنگ پرتاب کردن از دور (سه شنبه 9 شهریور ماه سال 1389 توسط عباس عبدی)
جایزه محبوب من (یکشنبه 7 شهریور ماه سال 1389 توسط عباس عبدی)
شهریور (شنبه 6 شهریور ماه سال 1389 توسط عباس عبدی)
صندلی رو به‌رو (پنجشنبه 4 شهریور ماه سال 1389 توسط عباس عبدی)
سپید (چهارشنبه 3 شهریور ماه سال 1389 توسط عباس عبدی)
آخر دریا (چهارشنبه 3 شهریور ماه سال 1389 توسط عباس عبدی)
داستان‌خوانی در زنده‌رود ( ۲ ) (دوشنبه 1 شهریور ماه سال 1389 توسط عباس عبدی)
این را تو می گفتی! (یکشنبه 31 مرداد ماه سال 1389 توسط عباس عبدی)
باغ پرنده‌ها (جمعه 29 مرداد ماه سال 1389 توسط عباس عبدی)
داستان خوانی در زنده رود ( ۱ ) (چهارشنبه 27 مرداد ماه سال 1389 توسط عباس عبدی)
ایستگاه فوزیه (سه شنبه 26 مرداد ماه سال 1389 توسط عباس عبدی)
داستان مرگ یا مرگ داستان (یکشنبه 24 مرداد ماه سال 1389 توسط عباس عبدی)
جنگل چند درخت (جمعه 22 مرداد ماه سال 1389 توسط عباس عبدی)
ضد پیشنهاد به جای سلام دوباره (چهارشنبه 20 مرداد ماه سال 1389 توسط عباس عبدی)
آخرین پیشنهاد به جای اولین سلام (چهارشنبه 20 مرداد ماه سال 1389 توسط عباس عبدی
)

http://www.sainttouka.blogfa.com/




شوخی شوخی ترکیده بود. چند سال پیش و در صفحه‌ی حوادث یکی از روزنامه‌های صبح خواندم، چند کارگر یک مغازه‌ی پنچرگیری در تهران بعد از صرف ناهار و نوشیدن چای چون کار دیگری نداشتند من‌باب شوخی دست و پای همکارشان را گرفتند و با شلنگ بادش کردند. کارگران مذکور انتظار داشتند که قربانی مثل صحنه‌های مشابهی که در کارتون‌های تام و جری دیده بودند گرد و قلمبه شود و به آسمان برود و برایشان عجیب بود که چرا رفیق‌شان باد را تحمل نکرد و ترکید... متهمین به قتل بعد از دستگیری در حالی‌که نمی‌توانستند جلوی خنده‌شان را بگیرند، از طریق خبرنگار روزنامه به جوانان پیام داده بودند که از دوستی با آدم‌هایی که جنبه شوخی ندارند و زود می‌ترکند جداً پرهیز کنند...

با یکی از همین "نامه برقی*"ها برایم پیغام گذاشته بود که یکدیگر را ببینیم، اولین نامه‌اش با عبارت "آقای توکای عزیز" شروع می‌شد که هم دوستانه بود و هم باندازه‌ی کافی محترمانه. در جوابش نوشتم که از دیدنش خوشحال می‌شوم. بالای نامه‌ی بعدی بجای "آقای توکای عزیز" نوشته بود "عمو توکا" که برای این مرحله از آشنایی عنوان مؤدبانه‌ای نبود اما نشان از صمیمیتی داشت که لابد نویسنده‌ی نامه نسبت به من احساس می‌کرد. در آخرین نامه‌ای که به قصد تغییر ساعت قرارمان فرستاد "عمو توکا" را به "عمو جون" تبدیل کرد «عمو جون اگه ميشه يه كم زودترش كنيم مثلا 30/10 چون من 30/11 بايد سر كار باشم...» لطفاً خودتان را جای من بگذارید ، مردی که فقط ده سال از من کوچکتر است عموجون صدایم می‌زند... همان‌طور که رفتگر پیری را که مشغول جارو کردن جلوی در خانه‌اش است عموجون صدا می‌زند «بیا عموجون، این (پول) رو بگیر، خسته نباشی»

اگر این روند نزولی ادامه پیدا می‌کرد هیچ بعید نبود که روز ملاقات "سلام عموجون" به "چطوری کچل؟" تقلیل یابد... وقت پیش‌گیری بود. در جواب نوشتم که با تغییر ساعت قرار موافق هستم اما اگر به قصد دیدن عموجان‌تان می‌آئید بدانید که ایشان حضور نخواهند داشت...

شبیه به این برخورد را بارها تجربه کرده‌ام، ظاهراً گروهی بر این باورند که بهترین راه نشان دادن صمیمیت باز کردن باب شوخی است اما مشکل آن‌جاست که همه تعریف یکسانی از شوخی و حد و مرزهایی که باید داشته باشد ندارند و گاهی کار را به استفاده‌ی شوخ‌طبعانه از شلنگ باد می‌کشانند... وقتی به جوان هفده ساله‌ای که نامه‌اش را با جمله‌ی محبت‌آمیز "چطوری کچل؟!" شروع کرده بود جواب ندادم یکی دو روز بعد نامه‌ی دیگری فرستاد پر از گله و شکایت از دنیا و من «... همه‌تون مثل هم هستید. حالا معلوم شد فقط ادعای روشنفکری می‌کنی و دوست داری کاریکاتور همه را بکشی اما خودت نه طاقت شنیدن انتقاد داری و نه جنبه‌ی شوخی...» فهمیدن این نکته زیاد سخت نیست که به رخ کشیدن برخی واقعیات مثل سر کچل من یا دماغ بزرگ شما یا قد کوتاه آن دیگری، اساساً نقد به حساب نمی‌آید چون در طول تاریخ این قبیل انتقادهای سازنده نتوانسته مو بر سر هیچ کچلی برویاند. از طرف دیگر خیلی سخت بتوان "چطوری کچل؟" را به حساب شوخی‌های متداول و مرسوم گذاشت. من هم احساس صمیمیت زیادی با تمام نویسنده‌ها و نقاش‌هایی که ندیده‌ام می‌کنم اما فکر می‌کنید چه اتفاقی می‌افتد اگر روزی وودی آلن را در خیابان ببینم و با جمله‌ی صمیمانه‌ی "چطوری ریقو؟" حالش را بپرسم؟

حالا اگر بپرسید که چرا کاریکاتوریست‌ها و طنزنویس‌ها می‌توانند با همه شوخی کنند و ما نمی‌توانیم در جواب می‌نویسم به این علت که کاریکاتوریست و طنزنویس قصد و غرض و خصومت شخصی ندارد و در انتقاد از دیگران به منافع جامعه فکر می‌کند. قصد و غرض شخصی طنز را به هجو تبدیل می‌کند که در بهترین نمونه‌های آن –عارفنامه‌ی ایرج میرزا- فقط به درد راه انداختن دعوای شخصی می‌خورد، تأثیر دیگری ندارد و خیلی هم خوشایند جامعه نیست. نکته‌ی دوم این است که حتی گستاخ‌ترین کاریکاتوریست‌ها و طنزنویس‌ها فرق بین قلم و شلنگ را می‌دانند، ممکن است کسی را با قلم بنوازند اما از شلنگ فقط برای باد کردن لاستیک اتومبیل استفاده می‌کنند.

*نامه برقی، معادلی است که آیدا احدیانی برای "ای‌میل" ساخته است.

John Bulter Trio

http://video.google.com/videoplay?docid=344261887222835566#docid=3994336072668924609

John Bulter Trio

http://video.google.com/videoplay?docid=344261887222835566#

http://www.negahdar.net/index.php/article/151/



درباره این سایت

● غرض اول از درست کردن این وب سایت آن است که نوشته ها و دیگر فعالیت های جاری من در آن جمع آوری و دسترس پذیر گردد.
● غرض دیگر این است که آنچه از ابتدای آستانه انقلاب ۱۳۵۷ تا کنون نوشته ام گرد آوری و در جایی برای عموم دسترس پذیر شود. تایپ مجدد این آثار در جریان است و به تدریج در این جا بارگذاری خواهند شد. نقدها و نگاه هایی بیرونی مربوط به هر متن، چنانچه فرستاده شوند، نیز به هر متن افزوده خواهد شد.
● غرض سوم این بوده است که جایی باشد که قصه این زندگی هم نم نم در آنجا نقل شود و به یادگار بماند. تدارکی در کار است تا آنچه در قالب تصویر نیز از این زندگی در دسترس هست به مجموعه افزوده گردد.

و این هر سه کار برای قضاوت پذیر کردن هر کارنامه سیاسی قطعا ضروری است.

در شب چهاردهم آبان ماه ۱۳۲۵ زاده شدم.
مادرم، فرخنده، را وقتی ۱۵ سالش تمام شد، یک سر از پشت میز دبیرستان به شوهر داده بودند. من فرزند دوم بودم. پدرم، جواد، ۱۳ سال از مادر بزرگتر بود. تصدیق ششم را به همت خودش گرفته و کارمند دولت شده بود.
پدر و مادر با هم نسبت فامیلی دارند. جده هر دو فرخنده خانم، نوه ی پسری میرزا ابوالقاسم قائم مقام فراهانی بوده است. محیط خانواده شهری و مدرن بود. به خصوص در شاخه مادری تحصیل جایگاه اول و علم جایگاه مقدس داشت. دایی بزرگم، محمد صادق انصاری اولین کس در کل فامیل بود که دانشگاه رفته بود. او با احسان طبری، زمانی که در اراک تبعید بود آشنا شد و در تمام عمر پیرو او باقی ماند. محمد صادق درعین حال ایده های چپ و نواندیشی را به فامیل آورد. او قبل از ۳۲ عضو کمیته ایالتی تهران و مشاور کمیته مرکزی حزب توده ایران بود. مادرم نیز عضو حزب بود و ۶ ساله بودم که خوب خاطرم هست مادرم را به خاطر حمایت از کارگران کوره پز خانه به زندان برده بودند.
خانه پدری تا یاد دارم در یوسف آباد تهران، کوی نوبنیاد کارمندان دولت، بود. تمام بچه های محل و هم مدرسه ای ها همه هم تیپ و هیچ یک "سنتی" نبودند. دوران بلوغ همزمان بود با فعالیت جبهه ملی دوم و من برای رسیدن به سنی که بتوانم کاری بکنم سخت بی قرار. آن زمان با اکثر بچه های گروه جزنی رفیق بودم و با هم برنامه های کوهنوردی داشتیم و در جبهه ملی فعالیت داشتیم.

اول مهر سال ۴۰ به مدرسه خوارزمی رفتم و از همان روز با حمید اشرف آشنا و دوستی عمیقی بین ما برقرار شد و خیلی زود او را با بچه های گروه جزنی آشنا کردم. از بهار سال ۴۲ هردو عضو یک حوزه آن گروه شدیم. بیژن خودش ما را "عضوگیری" کرد. سال ۴۱ من به هوای حضور در یک محیط سیاسی فعال تر به زور به دارالفنون رفتم. اما حمید قبول نکرد و رفت مدرسه هدف. اما یک سال بعد او پذیرفت که هدف مدرسه ی "مطلوبی" نیست و برای کار ما دارالفنون "خیلی بهتر" است. سال ۴۳ مرا به علت نقشی که در اعتصابات ۴۲ داشتم از دارالفنون اخراج کردند اما ...

اگر همت کنم بقیه ی این داستان زندگی را دیرتر در همین وب سایت ادامه خواهم داد. امیدوارم.

I am:
Farrokh Negahdar, 1946, born in a middle class civil servant family, an activist and thereafter a leader of Iranian student movement during the 60s, held in prison for about 10 years, (1968-1978), a member of the founder group of Fadaian Organisation and, from 1978 onwards, a member of the leadership.
Farrokh Negahdar was elected as the leader of the Organisation of Iranian People’s Fadaian (Majority), OIPFM, http://www.fadai.org, in May 1982 and held the position until August 1990. He is living abroad, in exile, since May 1983. He is married and has got one son, 28.
Farrokh Negahdar is a well-known Iranian left politician and influential political theorist in the area of decision making, policy process and policy analysis. A selection of his works, which covers the period of 1990-1997, is published in ‘Democracy for Iran’ (1997). The second volume of his works is published on the internet, (http://www.iran-emrooz.net). Farrokh Negahdar is one of the most credible and demanded political analysts on Iranian domestic and foreign politics and policies.
Farrokh Negahdar is graduated from the University of London. He is awarded BSc in Economics and Politics and two masters, in Public Policy and Education. His dissertation is about the invention of models of Policy Analysis by employment of the basic concepts of microeconomics, as metaphors, in the area of policy making and policy analysis.
Farrokh Negahdar is one of the founders and elected member of the leadership of the United Republicans of Iran, http://www.jomhouri.com, a broad-church alliance of freedom lovers of Iran.



و بسیار خوشحال و سپاس گذار خواهم شد اگر نقصی در کار هست و یا ابتکاری را برای بهبود توصیه می کنید همت کنید و به آدرس info@negahdar.net بنویسید.

Saturday, November 13, 2010



The Performance Was Great...

http://nesvan.wordpress.com/about/

درباره ی ما
اختر الملوک و سکینه و زهرا سه یار دبستانی اند که از بد حادثه هر یک به گوشه ای از دنیا پرتاب شده اند. آنها با نامها ی مستعار ویولتا و سامانتا و لولیتا برای شما از دل مشغولی هایشان می نویسند. اینکه این نسوان چه گذشته و چه آینده ای دارند و کیستند و چیستند را خودشان هم دیگر نمی دانند. آنچه اینجا می خوانید گوشه ای از آنهاست. فیل شناسی در تاریکی نکنید. اینکه ما کیستیم آنقدر هم مهم نیست. حتی آنچه می نویسیم هم از شما چه پنهان زیاد مهم نیست.آنچه مهم است این است که هیچ چیز آن قدر ها مهم نیست. علی ایحالن مشی کلی این تار نوشت خروج از چهار چوب هاست و نویسندگان بر این باورند که هیچ اعتقادی وجود ندارد که نتوان آن را به چالش کشید. ( من جمله همین جمله آخر).درضمن این وبلاگ به هیچ حزب و گروهی وابسته نیست و بدلیل خروج نگارندگان از وطن اسلامی دیگر بر مبنای قوانین جمهوری اسلامی ایران فعالیت نمی کند. ساعت رسمی این جا بر مبنای گرینویچ می باشد و کلیه نسوان مطلقه نیز گرین و سبز هستند.لینک کردن ما و ذکر مطالب بدون ذکر ماخذ آزاد می باشد! تضارب ارا در این مکان واجب عینی است و رعایت حجاب اسلامی الزامی می باشد.

برای مکاتبه با ما می توانید با این آدرس ای میل تماس حاصل کنید اما توصیه ی اکید ما این است که هیچ آدابی و ترتیبی مجو یید وهر چه می خواهد دل تنگت همین جا بگویید. همانگونه که ما نیز همین می کنیم

violetta_blog@yahoo.com

اشتراک‌گذاریبه‌اشتراک‌گذاری این:

http://nesvan.wordpress.com/

سکسولوژی زنانه
نوامبر 13, 2010 بدست نسوان
قبول ندارم که در مورد سکس زن ها مردها نظر میدن. این منو دیوونه می کنه. خود زنها هم در مورد سکس کمترصحبت می کنن.. بیشتری هاشون جوری سکس را انکار می کنن که انگار مریم مقدس هستن.اکثرشون با هیچ کی تو زندگی شون نخوابیدن و فقط دنبال عشق هستن و از این مزخرفات .دوست صمیمی داشتم که با یک نفر رفت آنتالیا وقتی ازش در مورد سکس پرسیدم گفت ما سکس نکردیم و خیلی جدی انتظار داشت من باور کنم که یک هفته رفتن الواطی و شب کنار هم خوابیدن و سکس نکردن. بعضیا آدم رو با مرغ پخته اشتباهی می گیرن و این یک کم برخورنده است. البته فضولیش به من نیومده که بخوام ببینم کی با کی می خوابه و چرا و چجوری . موضوع اینه که وقتی خود زنها ته ذهنشون به خودشون حق نمیدن سکس داشته باشن و ازش لذت ببرن چه انتظاری از یک سری مرد سنت زده و عقب افتاده جهان سومی میشه داشت؟

حرصم میگیره یک سری مرد در مورد میل جنسی زنها نظر میدن. انگار خودشون کلیتوریس داشتن و سه تا شیکم زاییدن. اکثر مردها دوست دارن رویاهای ذهنی خودشون رو تو کله ی همه بکنن که مثلا زن ها یک نفر ثابت رو میخوان و هیچ وقت هوس آدم جدید نمی کنن. این مزخرف محضه. زن هم مثل مرد اگه به هوسش اجازه بده دلش خیلی چیزها میخواد. بعدش این آقایون لبهاشون رو کج می کنن و میگن زنها فقط دنبال ازدواج هستن. دنبال لذت نیستن. زنها خیلی ظریف هستن و اگه ولشون کنی میرن امشی میخورن میمیرن. زنها دنبال عشق هستن نه سکس. زنها پورنو نمی بینن. زنها خودارضایی نمی کنن. زنها…زنها…انقدر در مورد زنها مزخرف میگن که آدم سرش گیج میره

اکثر مردها هیچ چی از زن نمیدونن. از فیزیولوژی اش، از نیازهاش از اینکه چجوری باید باهاش تا کنن. (یک سری شون می دونن دمشون هم گرم بحث من اونها نیستن) بیشتر مردها در مورد تن یک زن همون قدر می دونن که یک مهندس برق در مورد آوند های گیاهان آفرقایی میدونه. بعد هی میگن زنها موجودات پیچیده ای هستن.در حالیکه خودشون نادان هستن. جالب اینه که همه ی فکر و ذکر آدم سکس باشه و آدم لا اقل واسه خودش هم که شده نخواد ببینه چه کار داره میکنه. بیشتر مردها توی رختخواب مزخرفند. آشغال. نمی دونن چجوری یک زن رو آماده کنن و آماده کردن زن چقدر مهمه. نمی دونن کی چی کار کنن. نمی دونن توی گوش یک زن چجوری نجوا کنن. چجوری آهش رو در بیارن و یک کاری کنن که بخواد ،آدم فقط برای اینکه شرشون رو بکنه ادای ارضا شدن در میاره از شر تلمبه زدن هاشون خلاص بشه. راستی این مردها واقعا هیچ وقت می فهمن زنها چند بار الکی ادای ارضا شدن در میارن؟

چند سال پیش تو یک مهمونی خانوادگی خانومهای مسن تر فامیل یک گوشه جمع شده بودن و یواشکی درد دل میکردن من از روی کنجکاوی وایسادم گوش کردم . گریه ام گرفت. داشتن از هم می پرسیدن ارگاسم چیه؟و تقریبا هیچ کدومشون تو سالها شوهر داری ارضا نشده بودن. یعنی شوهرهای محترمشون مثل خروس سوارشون شدن و پیاده شدن و این خانومهای بسیار محترم هم ازشون هیچ چیز بیشتری طلب نکرده بودند.

ما مریضیم. یکی از مرض هامون هم مرض جنسی است. زنها فکر می کنن مردها یک سری گاون که فقط بلدن شخم بزنن برن جلو و مردها فکر می کنن زنها یک سری موجود سرد و مادی اند که سکس رو ابزاری کردن که مردها رو بدوشن واقعیت اینه که همین هم هست و همین جور خواهد ماند مگه ما یاد بگیریم راجع به سکس مثل آدم حرف بزنیم . بگیم چی میخوایم و بدونیم چی کار باید بکنیم. تا دیگه سکس وسیله برای سر کیسه کردن و بهره کشی از هم نباشه. یک جور لذت متقابل باشه یک جور بازی خوب بین دو تا تن که یکی میشن و به اوج می رسن. بدون هیچ هراس و ترس و شرمی. همونجوری که خداوند در قران کریم می فرماید: که زن را برای مرد آفرید و مرد را برای زن و انتم لا تعلمون !
بزرگانی که دوست داشتن شان، سرزنش می آفریند
by Masih Alinejad on Thursday, October 28, 2010 at 3:08pm
نوجوان که بودم با کتاب ِ نابِ سمفونی مردگان، کتاب خوان شدم و در روستای پرت و مدرسه پرت تر خودمان هرگز فکر نمی کردم روزی عباس معروفی خالق ناب سمفونی مردگان را ببینم تا چه رسد به اینکه بشود ناشر کتابم.

جوان تر که بودم یواشکی یک گوشه ای می نشستم و از روی مقاله های مسعود بهنود ده بار می خواندم تا سبک و سیاقش بشود ملکه ذهنم اما هرگز فکر نمی کردم روزی بهنود را از نزدیک ببینم تا چه رسد به اینکه بشود سردبیرم.

کمی سنم که بالاتر رفت شیرین عبادی شد برنده جایزه صلح نوبل کشورم، سوالم از خاتمی در مورد اینکه چرا به خانم عبادی تبریک نگفت برایم دردسر شد و من خبرنگار پارلمانی بودم و سرم به کار خودم بود و اصلا فکر نمی کردم گذرم به دادگاه و شکایت بکشد تا چه رسد به اینکه از مجلس اخراج شوم و خانم عبادی بشود وکیلم .

وقتی که تازه عاشقی را تجربه می کردم، هوشنگ ابتهاج شده بود شاعر عاشقی های نکرده ام تا محمدرضا لطفی بنوازد و او آرام آرام شعرهایش را بخواند و من دلم بلرزد برای همه ارغوان های عالم و با پسری که گوشه چشمی به ما می انداخت قصه ببافم که احیانا عاشقم شده است. فکر نمی کردم اصلا بشود سایه را دید تا چه رسد به اینکه سایه، بزرگوارانه تو را ببیند بگوید: «مسیح شور می آفریند صدایت» و بعد تو قند توی دلت آب شود و صاف و صادق بگویی: سایه ی عزیز «این تعریف ها آدم را خل می کند»، نگویید اینها را، من بعدا می روم همه جا پزش را می دهم که سایه از من تعریف کرد، نگویید اینها را به ما که عمری مشتاق به دیدار خالق ارغوان بودیم ، حالا هنوز هم جوانیم و جنبه ی این تعریف های ریز ریز را از بزرگان نداریم...و او آرام بخندد و خنده هایش تقسیم شود روی لب های دختر و همسر مهربانی که سهم همه آنها در شعرهای سایه را من چه دیر فهمیدم و هنوز هم مست آنم که سایه با آن همه عظمت چقدر غم اش عظیم تر بود آن روز که از نسل جوان ایران می گفت و امید ها و بغض ها.....

اینجا و آنجا آدم های معروف و محبوب روزهای کودکی و نوجوانی و جوانی ام را بسیار دیده ام، خالق دایی جان ناپلئون، خالق طوبی و معنای شب...شاید درست نباشد و حس خوبی هم ندارد که لیست شان کنم اما این بزرگان که نام بردم بخشی از آن بافته ها و یافته های جوانی و نوجوانی ام بودند و مهم نیست که ایزابل آلنده و رومن رولان و باقی خوش نام هایی که زبان شان زبان من نبود هم در گوشه های ذهنم ام جایی خوش کرده بودند مهم این است که همه ما تکه هایی از این خاطرات مشترک را داریم.

اینها همه را گفتم تا بگویم آرزوی دیگرم این است که روزی همه کسانی که دوستشان داشتم خودشان بشوند شخصیت های یکی از داستان های ننوشته. داستانی که شاید یک نویسنده نوپا می نویسد و اصلا هم نهراسد از قضاوت شدن.

شاید اگر نرگس توسلیان دختر خانم شیرین عبادی این نقد و نظر ساده و صمیمانه را از منظر یک مخاطب نسل امروزی برای کتاب جدیدم نمی نوشت من هم اینجا نمی نوشتم که زندگی خودِ او و مادرش برای من یک قصه است. شاید این نگاه بی رحمی باشد اما من به خیلی از آدم ها به عنوان سوژه های قصه ی نوجوان ها و جوان های فردا نگاه می کنم.

احمد رافت حرف قشنگی زده است که می گوید وقتی یک کتاب منتشر می شود دیگر برای آن نویسنده تمام می شود و از همان روز انتشار به کتاب بعدی فکر می کند. نسل من چه معجون غریبی است ، بچه های انقلاب که در حلقه شان چهره های کاملا متفاوت را می توان به عنوان چهره های محبوبِ یک فصل از زندگی شان دید که جمعی این چهره ها را منفور می داند و تو را به خاطر دوست داشتن آنها سرزنش می کند.
گاهی به چهره های بزرگان یک فصل از ذهن خودت خوب نگاه کن و بعد نگاهی به جامعه . چه می بینی؟ جمعی مشغول بد و بیراه گفتن به این و جمعی مشغول تخریب آن اند. زندگی همین است. دلم قصه ای می خواهد که نوجوانی در ایران، از پینک فلوید تا خاتمی از شاملو تا گوگوش و از موسوی تا چه می دانم شهره آغداشلو را دوست داشته باشد اما قضاوت نشود....
****
نقد نرگس توسلیان به «قرار سبز» خوشحالم کرد نه به خاطر آرزو، نه به خاطر خودم، بلکه به خاطر ریحانه، سامان و مهتاب که آدم های معمولی این کتاب و اعضای ساده جنبش سبز هستند ولی از نگاه این مخاطب در این کتاب بیشتر دیده شدند و قصه هایشان خوانده شد.

متن این یادداشت نرگس توسلیان که در روز آن لاین منتشر شده بود را اینجا می گذارم:

قرار سبزی که بی قرارم کرد

کدام آرزو را برای آینده کشورمان در سر داریم. به کدام امید نشسته ایم. امیدها و آرزوهایمان سرانجام در ظرف کدام قصه می نشیند. این سئوالی است که این هفته از خود پرسیدم.
کتاب "قرار سبز" رمان مسیح علی نژاد را خواندم. شاید خواندن واژهٔ مناسبی‌ نباشد، باید بنویسم با کتاب چند روزی زندگی‌ کردم. خیلی زود با تک تک شخصیتهای کتاب خو گرفتم، چنان که گویی سالها می شناسم شان.
شاید بیشتر از آرزو رضایی شخصیت اول داستان که همان خبرنگار است، به درددل‌های ریحانه از دردهای عادی او توجه کردم. دل‌بستگی این دختر غیر سیاسی به یک جوان کمونیست که فکر می‌کند زندگی همواره مبارزه است و جایی برای عشق ندارد در سراسر کتاب با من بود. چقدر با مهتاب هدایتی جر و بحث کردم همان شخصیت دیگر داستان که سالهاست دور از ایران زندگی می کند اما قصه عشق و انقلاب را یک جا برای آرزو می گوید، گفتم در ازدواج با "عمو دکتر" عجله نکند و حداقل یک مدتی‌ را با عمو دکتر نامزد بماند تا ببیند واقعا عشق آنها چه فرجامی خواهد داشت. با هر تلفن برادر منکر، بازجوی بد طینت قصه، به اندازهٔ آرزو رضایی دچار دلهره شدم، در جریان بازجویی ها بیشتر از دست آرزو حرص خوردم. در تک تک تظاهرات ها به اندازهٔ همه‌ شخصیت های کتاب شعار می دادم: "موسوی، موسوی، خدا نگاه دار تو، قلب تمام ملت، صندوق آرای تو"، "توپ، تانک، بسیجی‌، دیگر اثر ندارد"، "نترسید، نترسید، ما همه با هم هستیم"، وقتی می پرسید "چقدر بهت پول دادن، باتوم به دستت دادن؟" من انگار که زیر فشار برادر منکر بودم، بیشتر از او گریه کردم وقتی‌ پدرش را در ماشین بسیجیهای چماق به دست دید.

کتاب تند عبور می کرد و من خواننده هم دنبالش می دویدم، در اوج گریه سرشار از کیف می شدم وقتی‌ که سامان به تمسخر به سؤالات جنسی برادر منکر می‌خندید و زیرکانه به بازجو می گفت با هر کدام از این سوال ها به یاد زنت می افتم ؛ اول تو از روابط جنسیت با او حرف بزن تا من به روابط جنسی‌ام اعتراف کنم. یک جنبه دیگر از رمان قرار سبز که خیلی برایم جالب بودم، اینچنین دقیق و زیرکانه پرداختن به براداران بود، سربازان گمنام. و همان جا که وظایف پلیس خوب و پلیس بد را شرح می داد، قول نویسنده، نکیر و منکر.

شاید برای من، به دلیل فعالیت های مادرم، تا حدودی هویت مأموران وزارت اطلاعات روشن باشد ولی‌ فکر نمی کنم که همه مردم ایران این بخت را داشته باشند که درگیر این "برادران" و شیوه کار آن ها شوند و بدانند روش های غیر اخلاقی‌، غیر انسانی، غیر حقوقی و غیر اسلامی یعنی چه. وقتی معترضان اعتراض می کنند از چه می گویند، اصلا نقص حقوق بشر یعنی چه.

برای من و بسیاری دیگر از هم نسلان من شاید حضور همیشگی این ماموران در خلوت مان برای یافتن نقطه ضعفی در آن و سؤ استفاده علیه ما، از اختلاف افکنی ها، سناریو سازی ها و هر عمل زشت که به وهم نمی آید، عادی شده باشد. برای برخی از ما شاید گرفتن اعترافات اجباری و هزاران شیوه و فنّ دیگر این "برادران" آشنا باشد، با این همه وقت خواندن کتاب خانم علی نژاد شاد بودم که عده بیشتری در جریان قرار می گیرند و خوانندگان بیشتری در خواهند یافت که زندگی روزمره خانواده افرادی که فعالیت مدتی و سیاسی می کنند درگیر چه تنش هاست. با خواندن "قرار سبز" باز بی قرار شده ام برای شخصیت هایی که احساس می کنم در ایران هنوز دارند برای تغییر، برای اصلاح و برای زندگی بهتر جامعه قرارهای سبز می گذارند.

کتاب از جهت تکثر شخصیت‌ها و طرز فکر‌هایشان همچنان جنبش مردم ایران است و خوب از عهده برآمده برای نشان دادن تفاوت ایرانیان. به عبارتی؛ "موسوی چی"‌ و "کروبی چی"‌ و "تحریمی" و "کمونیست" و "احمدی‌نژاد"، همه و همه نشد. چرا که هیچ یک مانند دیگری نبودند. تک تک شخصیت ها پرداخت شده اند حتی آن که یکی از نزدیکانش را در خشونت های دهه شصت از دست داده، او هم به اندازه کسی که برای موسوی فعالیت انتخاباتی می کند در این داستان قرار سبز سهم دارد.

آرزو رضایی اگر چه راوی این قصه است اما جالب است که در نظر من نقش اول این داستان را ندارد. آرزو قصه های خودش را می گفت و من به عنوان خواننده غرق قصه های شخصیت های دیگری می شدم که آرزو آنها را با خود همراه کرده بود. من محو سرگذشت دیگران می شدم. نکته قابل تحسین این کتاب اطلاعات در مورد نحو شکل‌گیری جنبش سبز و حوادث قبل و بعد از انتخابات بود که در خلال دستان به خوبی‌ بیان شد و انگار مخاطب می تواند روند تاریخی روزهای راهپیمایی را در قصه با شخصیت هایی که دیگر آنها را می شناسد مرور کند. "برادر منکر"، و به امید روزی که در کتاب دیگری مسیح علی نژاد "برادر نکیر" بازجویان قصه را کنار سامان، آرش، آرزو و ریحانه ببیند و بنشاند نه رو در رویشان. به امید آنکه در کتاب بعدی این روزنامه نگار "اکبر" بسیجی جوان محله به جای چماق با ظرف پر از میوه از هموطن هایش پذیرایی کند، به امید آشتی آقاجان و "آرزو" و به هزاران امید و آرزوی دیگر برای کشوری که جز با قرارهای سبز مردمش ساخته نخواهد شد.

Friday, November 12, 2010

تاریخ انتشار: ۲۲ آبان ۱۳۸۹, ساعت ۲:۳۶
دیونوسوس در برابر اورفئوس
حسن محدثی

مقدمه

محقق گرامی و هم‌کار ارج‌مندم خانم دکتر لیلا چمن‌خواه با انتشار مقاله‌ی گفتگویی با دین سبز در سایت وزین جرس بار دیگر مرا واداشت تا در باب دین سبز سخن بگویم. از خانم دکتر چمن‌خواه به‌خاطر توجه به این بحث و نیز به‌خاطر مجالی که از طریق نقد آرای من برایم فراهم کرده‌اند، بسیار سپاس‌گزارم. اما پیش از آن‌که به مقاله‌ی ایشان پاسخ دهم می‌کوشم از دو منظر متفاوت از آرایم در باب دین سبز دفاع کنم. من محقق کوچکی در جامعه‌شناسی دین هستم و قریب پانزده سال در این رشته‌ی علمی فعالیت می‌کنم. در عین‌حال، هنوز خود را دین‌دار می‌دانم و علائق دینی هنوز در من جدی است. لاجرم، می‌کوشم به‌نحوی انتقادی‌اندیشانه دین‌داری‌ام را در کنار کار تخصصی جامعه‌شناسی دین و دین‌پژوهی دنبال کنم. مفهوم دین سبز برای من هم‌زمان هم دلالت‌های جامعه‌شناختی و هم دلالت‌های الاهیاتی دارد و من دلالت‌های الاهیاتی این مفهوم را نه تنها انکار نمی‌کنم بل‌که بدان تصریح می‌نمایم. از این‌رو، در طی چند نوبت می‌کوشم از دو منظر الاهیاتی و جامعه‌شناختی دغدغه‌هایی را که مرا به مفهوم دین سبز ره‌نمون شده است بازگویم و مخاطبان را در جریان آن قرار دهم و نیز از دلالت‌های جامعه‌شناختی مفهوم دین سبز سخن بگویم و نحوه‌ی شکل‌گیری این مفهوم را در افکارم توضیح دهم و می‌کوشم اشاراتی به پاره‌ای مصادیق تاریخی و اجتماعی آن بکنم. پس از انتشار چند مطلب مقدماتی برای توضیح این سنخ‌شناسی از دین (دین سبز، دین سرخ، دین سیاه) به مقاله‌ی خانم دکتر چمن‌خواه پاسخ خواهم داد و سپس در انتظار نقد مجدد ایشان خواهم ماند. گمان دارم پی‌گیری چنین مسیری، افکار و نگرانی‌هایم را نزد مخاطبان آفتابی می‌کند و ابهام‌ها را کم‌تر خواهد کرد و به آنان مجال بررسی و احیانا نقد می‌دهد که نتیجه هر چه باشد مطلوب است. امید که این سلسله مطالب برای مخاطبان ارج‌مند خواندنی باشد.

دین زندگی و دین مرگ

در سخن از فرهنگ یونانی، دو چهره‌ی اسطوره‌ای همیشه در تقابل با هم قرار داده شده‌اند: یکی پسر زئوس، دیونوسوس یا دیونیزوس که خدای شراب است و هر کجا که می‌رود تاکستان می‌پرورد و مردمان را از شراب خویش مست می‌سازد. دیگری، پسر آپولون، یعنی اورفئوس آوازه‌خوان مقدس و چنگ‌نواز چیره‌دست است که افسون آهنگ محزون او همه را مسحور و از خود بی‌خود می‌ساخت. اورفئوس که همسرش را از دست داده است تا سرزمین مرگ در پی همسر می‌رود و با آهنگ افسون‌گر خویش از همه‌ی مجاری هول‌ناکی که نیروهای اسطوره‌ای از آن‌ها محافظت می‌کنند، می‌گذرد و حتی هادس خدای سرزمین ظلمات اجازه می‌دهد که همسرش با او برگردد «منتها به این شرط که تا از آن سرزمین خارج نشده و نور آفتاب را ندیده‌اند به هیچ‌رو پشت سر را ننگرد» (گرین 1366: 166-165). ولی اورفئوس از بیم آن‌که همسرش را اجازه‌ی عبور نداده باشند به عقب می‌نگرد و برای همیشه محبوب‌اش را در سرزمین ظلمات جا می‌گذارد.

ویل دورانت در گفت‌وگویی چندجانبه‌ و ساختگی اما بسی خردمندانه و عالمانه که به‌راستی خواندنی است، از دو دین سخن می‌گوید: دین دیونوسوسی و دین اورفئوسی. دین دیونوسوس دین زندگی و شادی است: «دیونوسوس نماینده‌ی شراب بود. چنانکه دمتر نمایندة غلات بود و مانند خدایان نباتی دیگر و مانند زمین به هنگام خزان و بهار می‌مرد و زنده می‌شد. مردم در نمایش درام مرگ و بعث او جشن یادبود او را می‌گرفتند. تئاتر دیونوسوس و تمام شکوه و جلال آیسخولوس و سوفوکلس و اوریپیدیس از این تشریفات حاصل آمد. این نمایشها جزئی از پرستش دیونوسوس بودند و به موضوعی دینی ارتباط داشتند. کمدی از این آداب جشن و سرور برخاسته است. در موکب و دسته‌های دیونوسوس بالای سر او علایم تناسلی می‌افراشتند و از این جشن تناسلی که کموس نامیده می‌شد و با شوخیهای جنسی و آواز توأم بود کلمة کمدی درست شد» (دورانت 1370: 397). فریزر در شاخه‌ی زرین به‌تفصیل از خدای دیونوسوس سخن گفته است. گزارش او به‌خوبی پیوند این دین را با زندگی و شادی و برخورداری و نعمت نشان می‌دهد. از توضیحات فریزر درمی‌یابیم که دین دیونوسوسی دین تمدن هم هست: «هم چنین شواهدی اندک اما مهم وجود دارد که دیونیزوس را خدای کشت و غله می‌دانستند. معتقد بودند که خود وی کشتگری می‌کند: می‌گفتند او نخستین کسی است که گاو را به خیش بست و پیش از آن خیش را فقط با دست حرکت می‌دادند. بعضی‌ها این سخن را اشاره می‌دانند بر این‌که گویا خدا به شکل گاوی ... بر بندگانش ظاهر می‌شده است و بنابراین دیونیزوس با راه بردنِ خیش و همراه آن پاشیدنِ بذر کار کشتگران را آسان کرده است» (فریزر 1384: 445).

می‌بینیم که در این دین، همه‌ی نمادهای زندگی و شادی حضور دارد. دین دیونوسوسی دین برخورداری از زندگی است. اما در مقابلِ دین دیونوسوسی، دین اورفئوسی یا به تعبیر دیگر اورفه‌ای قرار می‌گیرد: «دین اورفه‌ای تعلیم داده بود که رنجهای انسان به علت گناهان تیتان‌هاست [از موجودات اسطوره‌ای] که بر خدا طغیان کرده بودند. برای کفارة این گناهان اصلی روح در بدن زندانی شد و فقط به‌وسیلة ریاضات و آداب دینی سنگین می‌توان این زندانی را رها ساخت. مردمی که به نعمات این دنیا امیدی نداشتند به این دین جدید با شوق تمام گوش کردند. دین «شهری» و اخلاص و وفاداری قدیمی به دولت‌شهری از میان رفت و مردم از رستگاری اخروی و تسلیم دنیوی صحبت کردند. حوزة اشباح را واقعیتر از صحنه‌های شکست دنیوی و جلال و شکوه از دست رفته دانستند» (دورانت 1370: 401).

بدین ترتیب، دین اورفئوسی دین گریز از زندگی و دنیای مادی و دوتایی دیدن خود و لذا ترجیح روح بر جسم و نادیده گرفتن جسم و امور مربوط به آن است. دین اورفئوسی دین اندیشیدن به عذاب و ترک نعمت و لذایذ دنیوی است. دین اندیشیدن به گناه و دین ریاضت‌کشی است.

دسته‌بندی دوتایی با چنین فحوا و محتوایی را در کار دیگران نیز می‌توان دید. به‌عنوان مثال، هانری برگسون «بین دو نوع مذهب ... به نام مذهب مبتنی بر "فشار" و مذهب مبتنی بر "دعوت" » تمایز قائل می‌شود (کاسیرر 1360: 128). ماکس وبر نیز «میان دین اعتقادی معطوف به رستگاری در آخرت، که عموما به‌وجهی زندگی در این دنیا را خوار می‌شمارد و دین صرفا مناسکی یا شریعتی که دنیا را ارج می‌نهد و کوشش می‌کند با آن هم‌سازی یابد، فرق اساسی قائل گردید» (فروند 1383: 168). علی شریعتی نیز میان دو نوع دین توجیه‌گر و دین انقلابی یا رهایی‌بخش و میان دین سرخ و سیاه بر اساس مبانی خاص خودش تمایز قائل شد. پس این نوع تفکیک و تمایز قائل شدن فکر تازه‌ای نیست و صاحب‌نظران مختلف هر یک بر اساس مبانی خاص خودش به چنین کاری اقدام کرده است. من در بحث‌ام از سه دین سبز، سرخ، و سیاه قصد داشتم سنخ‌شناسی جامع‌تر و در عین‌حال همه‌کس فهمی که به خودانتقادی دینی مردمان کمک کند، ارائه کنم. در نوبت بعدی در این باب بیش‌تر توضیح خواهم داد.

منابع

دورانت، ویل (1370) لذات فلسفه. ترجمه‌ی عباس زریاب. تهران: سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی.

کاسیرر، ارنست (1360) فلسفه و فرهنگ. ترجمه‌ی نادر بزرگ‌زاد. تهران: مؤسسه‌ی مطالعات و تحقیقات فرهنگی.

گرین، لنسلین (1366) اساطیر یونان. ترجمه‌ی عباس آقاجانی. تهران: نشر سروش.

فروند، ژولین (1383) جامعه‌شناسی ماکس ‌وبر. ترجمه‌ی عبدالحسین نیک‌گهر. تهران: نشر توتیا.

فریزر، جیمز جرج (1384) شاخة زرین (پژوهشی در جادو و دین). ترجمه‌ی کاظم فیروزمند. نشر آگاه.


بر سر قرار سبز


به سالیان پیش معمار معتبری مامور شده بود تا ساختمانی طراحی کند درست کپی پاسارگاد، آرامگاه کوروش. وقتی این تعریف کرد،سخنی هم گفت . گفت مهم نیست که یکی خود را در اندازه کوروش دیده است، از این هوس ها خیلی ها کرده اند و می کنند، عجبم که چطور یکی در قدرت به مرگ اندیشه کرده است. امروز می پرسیم او کجاست. پاسخ این است که در پاسارگادش نیست و حتی تاریخ چموش، سی سال نگذشته کم تر نامی از وی می برد.


به گمانم تاریخ چموش تنها یک جاست که رام و به فرمان می شود، آن هم زمانی است که به ادبیات راه می یابد. وارطان یکی بود مانند دیگران، چنان کالیا، چنان که آفاق نظامی، چندان که آن سال بد، سال مرگ مرتضی، سال اشک پوری. حتی وقتی ادبیات فرمان می دهد تاریخ در مقابل کسانی سر خم می کند که واقعیتی بیرونی ندارند، از رستم بیا تا زال محمد ، از پریا بیا تا جان مریم. از تام و جری بگیر تا جیمز باند. حالا کیست که بتواند اینان را از تاریخ بیرون بکشد.


برخورد اول


"نه نمی خواهد دختر. همین که هستی خوب است. خودت هستی، عجول و شلخته و بی تاب. چرا باید نظر بدهم. بگذار در لذت خواندن قصه ات غرق شوم. حالا فرض کن دو سه تا غلط هم گرفتم. که چی. قصه ات به خودت می ماند. خودت به قصه ات می مانی. کتاب قصه ات خود تست. قصه روایت دروغ واقعیت هاست، و واقعیت های آدمی از لای لحظه های قصه اش سر می کشد. آرزو رضائی جایش در پاریس است که تو هرگز آن جا زندگی نکرده ای، تو که روزهای سبز در غربت بودی، در خیابان و سر قرار نبودی، آرزو حکایتش چیز دیگری است اما همان قمی کلائی است، من او را می شناسم".


این را وقتی برای مسیح علی نژاد نوشتم که "قرار سبز" را فرستاده بود تا بخوانم قبل از انتشار. حرفم این بود که عباس معروفی قصه نویس است و جانش در قصه است، خوانده. بس است. پس این را نوشتم و فرستادم برای مسیح، و آن کار که می خواست نکردم، و با دل راحت شروع کردم به خواندن قصه اش.


آخر نوشته بود "از تو تقلید کردم. اما خبرنگارم و خوب می دانم ورود به حوزه ادبیات داستانی می تواند یک جسارت نابخشودنی تلقی شود برای همین است که باور دارم که "قرار سبز" بی نیاز از نقد و یاری نیست".


برخورد دوم


قرار سبز اولین قصه چاپ شده مسیح علی نژاد است. نمی شود پیش از این قصه ننوشته باشد گیرم مجال انتشارش نبوده یا ماش ندیده ایم. این شاید اولین روایت مکتوب این چنینی است که پسزمینه اش جنبش سبز است، اما ده ها نوشته شده، دو سه تائی را خوانده ام. گرچه به گمانم برای رعایت فضای موجود در کشور ابهامشان زیادست و به اندازه قرار سبز مسیح، جنبش را وسط قصه ندارند. همین جا بگویم یکی از آن ها که خواندم هنر و تکنیک قصه نویسی و پیچیدگی حسی اش از قرار سبز مسیح بیشتر بود. اما قصه مسیح سرراست است، زور نزده تا قصه نویس شود. پیداست که آمده، از درون جان شیفته سر بر آورده. قصه همان کفش کتانی پوشیده هائی که یکی شان ندا بود و پرآوازه شد، بعد هم که ندا دراز کشید کف آسفالت خیابان با چشمان باز تا عبرت سایرین شود باز هم کفش کتانی ها غلاف نشدند. این قصه همان جوان هاست که هنوز در خیابان های شهرشان دنبال خاطرات آن روز می گردند. روزهای تلخ اما سرشار از زندگی. قصه دخترهائی که تا هفته ها می رفتند به شهرک محل اقامت ندا و سهراب برای گفتگو با این و آن درباره آن دخترک اهل زندگی که شلوار جین می پوشید و کفش کتانی به پا می کرد و می زد به خیابان های سبز. می رفت بر سر قرار سبز.


همین پریروز فیلمی دیدیم گرفته به موبایل مخفی از یکی از خیابان های ارومیه. دخترک کفش کتانی [در فضای مجازی هست] مانند آهوئی است به دام افتاده. اما قورت داده نمی شود فریاد می کند مگر از حاضران صدائی برخیزد، اما نه. دخترک با همان نازکی و با کفش های نرم کتانی تن نمی دهد که ببرندش. به زبانی آذری فغان می کند تا از نفسشان می اندازد و وقتی هم آن ها خسته می شوند، رهایش می کنند در پیاده رو، حالا این ول کن نیست. حقشان است حق مسلمشان. چنان که حق مسلم مسیح بوده است که حس و حالش را در خیابان هائی که در غیاب او آتش گرفتند ادا کند.


برخورد سوم


مسیح قصه را از تکه های واقعیت به هم دوخته است. مگر دیگر قصه ها از دوختن چه به دست می آیند. آری همه از تکه های راست قصه های دروغ می سازند که در این ترکیب تازه خالقش همان است که اسمش روی جلد کتاب است. تفاوتش با واقعیت همین است. همه آن را نساخته، وضعیت اجتماعی آن را نساخته، آقای بازجو آن را نیافریده، آقای قاضی آن را شکل نداده، تک تیرانداز مسجد لولاگر آن فاجعه را نپرورانده، این را مسیح نوشته. اما سئوال این است که آیا موفق بوده است در این بازسازی و بازآفرینی قصه ای از تکه های واقعیت. باید گفت آری موفق بوده است.


می گویند هر روزنامه نگار و خبرنگاری در وجودش یک قصه نویس حمل می کند، اکثریتی محموله را وسط راه زندگی گم می کنند، برخی آن را به راه عوضی می برند، برخی هم رهایش می کنند بماند لای دفترهای آبی رنگ پریده. اما همینگوی و مارکز و صدها مانند آن ها هم هستند که حمل را زمین می گذارند. مسیح هم همین طورست بالاخره وضع حمل کرد. قصه ای که از آدمی جدا می شود همچون موجودی است که تازه به دنیا آمده و دارد راه می افتد.


تکمله


هر روز فرمان می رسد این در تاریخ جا گرفت و آن از تاریخ به در شد. آن یک می نویسد سفر مقام تاریخی شد و این می نویسد بی فلان تاریخ یتیم شد. اما این تاریخ چموش تنها از یکی فرمان می برد. از ما نمی برد. هر چقدر بخشنامه کنی و به رخ بکشی، بالا بنشینی و دریا را فرمان دهی و هوا را ببندی، باز تاریخ چموش از تو فرمان نمی برد. شاهدش این که آنان که هزار سال است می گوید ها کن [و ملت هو می کند] دیگر نیستند، سده هاست دیگر غبارشان هم نمانده اما آن که گفت بوی دهان خبر دهد، خربزه در دهان مکن، جایش در تاریخ محفوظ محفوظ است، هم خودش هم شعرش. و آن بیت متاخر از روزگار غریبی است نازنین
دهانت را می بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم.


آخر حکایتی که بر ما ایرانیان گذشته جنبش سبز است. حالا کسانی ثابت کنند که تقلبی در کار انتخابات نبود، ثابت شود که همین بود و همین خواهد بود. شاید هم پذیرفته آید. اما آن شور را که طبقه شهری را دریای سبز کرد انکار نمی توانند. گیرم شهر از یاد ببرد ندا و سهراب را. فراموش کند این را که مردم محترم شهر در حبس اند و صد ها دانشجوئی را که این سو و آن سوی کشور دارند درس از دیوارهای نزدیک انفرادی می گیرند. گیرم همه دستبندهای سبز که هنوز بر مچ هاست فرسوده شود و پودر شود. گیرم همه دیوارها را به اسید بشویند. زندان ها خاطره شود، دشنام ها که شنیدند خلق به گذر زمان از یاد ها برود. گو برو. اما از ادبیات بیرونش نمی توان کرد. از همین روست که کتاب مسیح علی نژاد را باید خواند. راه می دهد به جنبش برای خانه کردن در ادبیات. اولین قصه اوست. اما همیشه از یک جا شروع می شود. به قول فروغ همیشه پیش از آن که فکر کنی اتفاق می افتد.


اینک مسیح رسیده است سر قرار سبز. می رود که جنبشی را در حافظه ادبی تاریخ جا دهد. بایدش خواند و دریافت که آیا می تواند مسیح علی نژاد.


نمونه


سي خرداد: شنبه‌ي خونين
قرارمان ميدان فردوسي است. جلوي در مترو. اولين آيه‌ي يأس را ريحانه مي‌خواند:
ـ بعدِ صحبت‌هاي ديروز خامنه‌اي، امروز اينا پدرمونو در ميارن!


نمي‌خواست بيايد. وقتي ديد سامان به هيچ صراطي مستقيم نيست و به حرف دكتر هم گوش نمي‌دهد و لنگ‌لنگان آماده‌ي رفتن شد، لباس پوشيد و دوربينش را برداشت.


ساعت سه و نيم علي هم مي‌آيد و دومين آيه را او مي‌خواند:
ـ پليس و بسيج امروز حكم تير‌اندازي دارن!
.....
كروبي و حزبش اعتماد ملي، از وزارت كشور براي امروز تقاضاي مجوز براي راه‌پيمايي كردند. از ميدان انقلاب تا آزادي. وزارت كشور هم طبق معمول موافقت نكرد. كروبي و حزبش با توپ و تشرهاي ديروزِ خامنه‌اي قرار امروز را لغو مي‌كنند، اما سبزها كه نه تلويزيون دارند نه روزنامه و ماهوره و اينترنت و پيامك تلفن‌ِ همراه، همديگر را خبر مي‌كنند كه ساعت چهار ميدان انقلاب باشند.


دكتر درست در لحظه‌اي مي‌آيد كه آرش با نگاهش حالي‌ام مي‌كند، بيش از اين نبايد معطلش شويم.


با همه دست مي‌دهد. به ‌جز من و ريحانه. اولين‌بار است كه او را با كت و شلوار نمي‌بينم. من هم نگران امروز هستم اما وقتي كنارِ او راه مي‌روم، به دلايلي كه منطقي به نظر نمي‌رسد، نصفِ نگراني‌هايم دود مي‌شود و مي‌رود.


آرش آن طرفِ من است و مي‌گويد:
ـ خوبه يه دكتر باهامون هست كه مي‌تونه اگه تير و باتوم خورديم مداوامون كنه!
....
دكتر ساكت است. از تيپ جديدش خوشم مي‌آيد. با اين لباس اگر از دست پليس و بسيج فرار كند، خنده‌دار نيست، اما فرار با كت و شلوار خيلي مضحك است.


ريشِ آرش وزوزي و درهم است. سامان مي‌گويد مثل ريش چه‌گوآرا و فيدل است. دست مي‌برد توي ريشش و مي‌گويد:
ـ چه حسي داري دكتر؟
دكتر شرمگين لبخند مي‌زند:
ـ هزار و سيصد و پنجاه و هفت!


علي بين حلقه‌ي ما و حلقه‌ي ريحانه و سامان، تك مي‌پرد و براي شكار سايه‌ي درخت‌هاي خيابان انقلاب، رقص پا مي‌كند. توي پياده‌رو توي دست مردم آب معدني و روزنامه مي‌بينيم و اميدوار مي‌شويم كه تنها نيستيم.


علي عقب‌عقب مي‌رود و رو به ما مي‌گويد:
ـ امروز چه موجي احساس مي‌كني آرش؟


آرش يك سر و گردن از دكتر بلندتر است. نفس عميقي مي‌كشد و هوا را بو مي‌كشد.


ـ يه التهابي توي فضا حس مي‌كنم. دلم گواهي بد ميده!


به دلم مي‌آيد كه: «حس ششم را از مادرش مهتاب به ارث برده» مهتاب «خاله‌خو وين» است و خواب‌نما!


با حفظ فاصله، كنار دكتر راه مي‌روم:
ـ ممنون كه اومدي دكتر! اين اولين قرارِ سبزِ ماست.


منبع: سایت مسعود بهنود