
از میان صدها درخت تنومند و باشکوهی که اینجا دیدهام این یکی را بیشتر دوست دارم که لاغر است، کوتاه است، معیوب است و به زیبایی همه نیست اما عیبش را آشکارا پذیرفته و پنهانش نمیکند و به همین خاطر به چشم من زیباتر از همه میآید... میدانم که تا چند سال پیش یکی شبیه به آن را در تهران خودمان داشتیم و پیرمرد پینهدوزی در تنهاش لانه داشت بعد درخت و پینهدوز را با هم بریدند و دور انداختند... بهانه آوردند که هردو خشک بودند... اما درخت من علیرغم حفرهی بزرگی که در شکم دارد هنوز زنده است و نفس میکشد. ظاهر عجیب آن رهگذران غریب را وامیدارد لحظاتی بایستند و دربارهی علت حفره حدس و گمان بزنند. من اما هر روز در برابرش سلام میکنم، سلامی که بیجواب میگذارد، و حدس تازهام را با خودش در میان میگذارم. اولین بار با تعجب پرسیدم:
- شما همان درخت پیری نیستید که در تهران ریشه داشت؟ بعد از بریده شدن به اینجا مهاجرت کردهاید؟ پینهدوز کجاست؟ رفته استارباکس قهوه بخورد؟
- ...
درخت سکوت کرد و جواب نداد و من میدانستم که سکوت علامت رضایت نیست. به راهم ادامه دادم تا مزاحم خلوت عارفانهاش نباشم اما هر روز حدس تازهای را با درخت درمیان میگذارم:
- آیا از یک سوءقصد جان بسلامت بردهاید و این جای گلولهای است که به شکمتان شلیک کردهاند؟
- ...
- بعد از وضعحمل به این روز دچار شدید؟
- ...
- کسی دلتان را برده؟
- ...
- شاید دل به کسی دادهاید؟
- ...
- یعنی این جای یک گاز بزرگ است؟
- ...
- سوراخ کلیدی غولآسا است که دری سری به دنیایی اسرارآمیز میگشاید؟
- ...
- شما مصداق بارز کسی هستید که چیزی توی دلش نیست؟
- ...
- چون مهاجر هستید نیمی از وجودتان را در وطن جا گذاشتهاید؟
- ...
- دلتان تنگ بود دادید گشادش کردند؟
- ...
- قرار است جا مدادی بشوید؟... نه؟... تابوت؟
- ...
- کسی از جنگ حرف زده و توی دلت را خالی کرده؟
- ...
- بعد از عمل لیپوساکشن این شکلی شدید؟
- ...
***
درخت من موقرانه و باحوصله به سوالها گوش میکند اما تا امروز سکوتش را نشکسته است، نمیدانم به چه فکر میکند اما نباید نا امید شد، آنقدرسؤال میکنم تا بالاخره جواب بدهد...

No comments:
Post a Comment