برگ سبز > سیاسی
تاریخ انتشار: ۰۸ بهمن ۱۳۹۰, ساعت ۲۳:۳۰
ایرانی و انتظار
محمد رهبر
درعین ناباوری ما منتظرِ فاجعه ایم، منتظر فاجعه ای سیاه از جنس قحطی و از هم دریدگی اجتماعی و نا امنی و رد موشک از زاگرس تا البرزیم.
شریعتی می گفت انسان حیوانِ منتظر است. اگر این تعریف هیچ جای دنیا به قامتِ آدمها نیاید در ایران واقعا همین است. ایرانی ها منتظرند. شاید فردا، شاید در همین زمستان، شاید با بهار. شاید این سال و آن دهه ،عاقبت یک روزی همه ی این مصیبت و کابوس تمام می شود ، روزی که فردایمان از امروز بدتر نیست.
نبض انتظارِ ایرانی این روزها تند تند می زند. فروپاشی ارکانِ اقتصاد، دیگر به ویترین رسیده، به طلای سکه ها و سبز دلارها. پول ملی سقوط آزاد می کند و دار و ندار ملت، مثلِ برف در آفتاب تَموز آب می شود. ایرانی ها منتظرند اما این انتظارِ تلخ و کشنده، برای فردای بهتر نیست، درعین ناباوری ما منتظرِ فاجعه ایم، با حس کودکی که از سر کنجکاوی مرگ پدر بزرگِ بیمار را انتظار می برد تا بداند بعدش در این بعدِ لعنتی چه پیش خواهد آمد. منتظر فاجعه ای سیاه از جنس قحطی و از هم دریدگی اجتماعی و نا امنی و رد موشک از زاگرس تا البرزیم.
در حسرتِ ایمان ازدست رفته
شاید هیچ حکومتی در تاریخ ایران، این چنین با ملت نیامیخته است و البته تا این حد ویرانی مادی و معنوی به جای نگذاشته است. استبداد دینی که فعلا با نام جمهوری اسلامی برپاست، هرچه که هست ثمره انقلاب 57 است و بازمانده هشت سال جانفشانی در جبهه های جنگ.
بسی رشادت و ایثار بر خاک افتاد و نگاه شوق و امید به آسمانها رفت و آخرش چنین شد. بنیانگذار جمهوری اسلامی درچشم خلایق ، قدیسی بود هم نفس با امامان شیعه و قرار بود تا گل محمدی بیاورد و سبز علوی، آخرش این سیاهی بی سپیده شد. حاصل همه ی خشت های کج که از فردای 22 بهمن 57 نهادند و تا ثریا کج رفت، آواری شد بر سر اخلاق و دین و ایمانِ ایرانی.
ایرانی، مثل آدمی است که معشوقش، فاحشه از کار در آمده، حالِ کسی را دارد که آنقدر به شعبده بازی فریبش دادند که دیگر معجزه را نیز باور نمی کند. دروغ در مقیاسی عظیم و در فاصله ای نزدیک و صمیمی، می تواند ناباوری بزرگ به صداقت و راستی پدید آورد، مثل انفجاری اتمی که تا نسل ها، آدم و خاک را بیمار می کند. به یاد بیاوریم که تا قبل از حصر موسوی و کروبی، همین دو استوار مرد، در معرض هزار اتهام بودند که یا سازش می کنند و یا سوپاپ اطمینان هستند و حالا که به حصرند، ازدسترس زخم زبان دورند و به بخش فراموشخانه ذهن رفتند تا به هر نحوی به نسیان سپرده شوند، مبادا که عذاب وجدانی رقیق، درگیرد.
در چنین موقعیتی قرار داریم و در این وانفسا، دقیقا به همان چیزها نیاز هست که از بین رفته است. باید که آرمانی باشد تا شوری بیاورد تا فداکاری شکل گیرد و مردمی خطر کنند برای پیروزی.
جمهوری اسلامی آرمان کُش بود. آسمان و زمین را بر هم زد و خداوند و قدیسان را به پایین کشید و در یک "بیت" هنگامی در "جماران" و زمانی در "پاستور" زندانی کرد و آلود.
میهن پرستی و ملیت را نیز دیگران به باد داده بودند. شاه از آن سوی بام افتاد و سال 57 ، آنها که تظاهرات می کردند از هر چه کوروش و داریوش، متنفر بودند. ولی انصاف باید داد که جمهوری اسلامی، بلایی بزرگتر بر سر مردم آورد و مفهوم ایمان و آرمان را گرفت.
چنان فرهنگِ ریاکاری ساخت و آن قَدر از کودکی سم تزویر به جانِ نسل بالیده در انقلاب ریخت که دیگر کمتر کسی خودِ واقعیش را می شناسد، چه رسد به اینکه ایمان به هدف و غایت و آرمانی، پیوندش دهد و با دیگران متحدش سازد.
فردگرایی منحطِ ایرانی، در واقع نشستن یک آدم تنهاست در پشت پرده ستبر ریا. طنز تلخ واقعه این است که این پرده ریاکاری خیلی وقت ها مُنقش به ایمان هم هست، ایمان به راهی که ایرانی قبولش هم دارد، اما دستش به عملی نمی رود. عالم بی عمل و زنبور بی عسل. دل و دست ایرانی هماهنگ نیست، وقتی بااین سوال مواجه می شود" آخرش که چی ."
ایمان به آرمان و هدف - نمی گوییم به خدا و پیامبر که سوگمندانه فاتحه اش خوانده شده- در همان سطح زبان می ماند و به دستها نمی رسد. این خود، بلایی است که نظام بر سر مردم آورده و ابتدا باید از این بیماری روحی نجات یافت و آنگاه به سر وقتِ نظام رفت.
راه بازیابی ایمان دعوت به راه و پیروزی های کوچک است. همین تاختن بر سلطان جائر از درون سرزمین که محمد نوری زاد آغاز کرد، یک کار مومنانه است و پیروزی یک مرد مقاوم تنها که ساحتِ رهبر را هر هفته فرسایش می دهد.
ماجرای امروز ایران از دست رفتن همه هستی ماست و نه باخت و برد این طایفه و آن گروه. اگر یک نفر، چند نفر، آتش ایمان به نجات ایران و ایرانی را بیفروزند، آنقدر دل شکسته هست تا بسوزد و آتشفشانی کند.
در فضیلت خشم
ستم و ستمکار خشم را می انگیزد و مظلوم را بر سر فریاد می آورد. نظام استبدادی حتی خصایل اولیه انسانی را هم از آدمی باز می ستاند.
ایرانی ها چرا خشمگین نمی شوند، وقتی هر لحظه فقیرتر می شوند، تتمه آبرویشان هم پیش اهل منزل می رود و هم در بُعدی کلان در نگاه دنیا بی آبرو می شوند با این رهبران بی نزاکت. چرا خشمگین نمی شوند وقتی حکومت در خانه هم به حال خودشان نمی گذارد، اینترنت را قطع می کند، برق را گران می کند، ورشکستشان می کند و دریک کلام حق زندگی را می گیرد.
نمونه مردم سوریه مورد جالب توجهی است، بشار اسد ازگلوله تفنگ تا تانک را آزموده و مردم به جای اینکه بترسند و خفقان بگیرند و به کنج خانه بخزند، در خیابان هستند و بر سر این قرار جمعه ها که دیگر همیشگی شده است. ایمان به راه و یک هدف ملموس و شسته رُفته و خواستنی تمام قد، چنان شوری به پا کرده که هم اسد را بیچاره کرده و هم حکام جمهوری اسلامی در تهران، دلواپس دمشق.
خشم یک نمود انسانی است برای حفظ بقا، می تواند نیروبخش باشد و راهگشا. درست وقتی که دست خالی است، هیمنه خشم به کار می آید. خیلی وقت ها چنان اصالتی دارد که نشانه حقانیت است. متاسفانه باید اذعان کرد که در همین چند ساله با انواع بحث های شک آلود و آنقدر گفتن از عدم خشونت، این خشم متعالی را در مردم خفه کردیم. خشم البته که مترادف با خشونت نیست، یک انگیزه است برای ماندن و نگریختن و به لرزه در آوردنِ طرف مقابل. برای مبارزه با استبداد دینی که چیزی نمانده همه ما را به برهوت نیستی برد، آخرین سنگر سکوت نیست، خشم است و فریاد. هر کس باید گریبان نظام را بگیرد به همان دردی که دارد، این گریبان گرفتن و رها نکردن، اتحاد هم می آورد.
باز هم انتظار
انتظار در نفسش، حتی اگر منتظرین حس نکنند، راضی نشدن به وضع موجود است. نخواستن این زمان و زمانه و امیدی است به روزی نو و دنیایی تازه.
ما ایرانیان منتظریم اما نباید مثل کویر صامت و تشنه باران، عین رود باید شد به رفتن و اشتیاقِ دریا. منتظر نابودی خویش نباشیم. جایی و زمانی باید برخاست و دیگر ننشست. زمانش آمده و از وقت هم گذشته است. نظام، مثل درخت بی باری است که تبرخورده و بی تنه ایستاده است، نه اینکه اعجاز شده، قدری سنت الهی است که به مستبدان مهلت می دهد تا گناه بیفزایند یا توبه کنند و قدری هم از بی همتی است که با ماست. این درخت سوخته به نشستن و پرواز چند کبوتر خواهد افتاد.

No comments:
Post a Comment