Search This Blog

Powered By Blogger

My Blog List

Thursday, January 19, 2012

من می اندیشم پس بیشتر هستم!

از شنیدن "خبر" جدایی نادر از سیمین خوشحال شدم... آن‌قدر جیغ کشیدم که تارهای صوتی‌ام ورم کرد و آن‌قدر بالا و پایین پریدم که زانوهایم درد گرفت و مطمئن هستم خبر این جدایی حتی بیشتر از خبر عروسی اسباب شادمانی همه شد... دیشب شاید از معدود دفعاتی بود که یکی از ما ثابت کرد می‌تواند بدون نیاز به فحش و رجزخوانی، بدون نیاز به کتک‌کاری با اصحاب عروس و داماد، بدون نیاز به شاخ و شانه کشیدن برای همه، به بهترین و نرم‌ترین و متمدنانه‌ترین شیوه‌ی ممکن حق‌اش را از زندگی بگیرد.

اصغر فرهادی را که مسبب این جدایی است باید آفرین گفت. بعد از مدتها کاری کرد که بتوانیم سرمان را بلند کنیم و بگوییم بله، ما چنین مردمی هستیم که نادر و سیمین ما اینطور جدا می‌شوند... دعوا هم نداریم. باید از فرهادی و شیوه‌ی جدایی‌اش یاد بگیریم...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 23:8 توسط توکا نیستانی | 169 نظر

دوست تصویرساز من، نسیم خواجوی، یک بازی جدید طراحی کرده که به نظرم خیلی جالب آمد. اسمش را گذاشته Self Portrait که یعنی "خودنگاره" . نسیم از شرکت کنندگان در بازی خواسته تا تعدادی از اشیایی را که دوست دارند و با آن‌ها احساس نزدیکی می‌کنند روی صفحه‌ی اسکنر بگذارند و یک تصویر A4 بسازند و توضیح داده که تصویر بدست آمده در واقع تصویر خود شما است... حالا این من هستم...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم دی 1390ساعت 0:24 توسط توکا نیستانی | 205 نظر

باید چند روزی می‌گذشت تا بتوانم درباره‌ی گل‌محمد بنویسم، گل‌محمدی که رفیقم نبود، شبیهم نبود، قوم و خویشم نبود. باید چند روزی می‌گذشت تا بتوانم وقت نوشتن درباره‌ی گل‌محمد به صورت له شده‌اش فکر نکنم و به غروری که نمی‌دانم پشت کدام کوه و توی کدام غار جا گذاشته بود... باید چند روزی می‌گذشت که باور کنم تمام شد و... رفت.

***

ارومیه بودیم شاید، که گل‌محمد هم بود. چیز زیادی از آن سفر به یادم نمانده بجز چند تصویر، یکی گل‌محمد است که با یک هوله از حمام بیرون آمده، با موی و ریش بلند و خیس، لاغر است، خیلی لاغر، دنده‌هایش را می‌شود شمرد... در تصویر دیگر باتفاق چندنفر در یک مینی‌بوس نشسته‌ایم، راننده بی‌تاب رفتن است و همه منتظر گل‌محمد و آروین که معلوم نیست کجا هستند و چه می‌کنند... در تصویر بعد، گل‌محمد زده است زیر آواز، خراسانی می‌خواند، خوب می‌خواند، سه‌تار می‌زند، خوب می‌زند. تصویر آخر، گل‌محمد نشسته روی تخت، طراحی می‌کند، خط می‌کشد با قلم سیاه. کنار دستش نشسته‌ام به تماشا، با دو خط منحنی یک ساقه‌ی علف می‌کشد، در منتهی‌الیه سمت چپ پایین کاغذ، کنارش یک سبزه‌ی دیگر و یکی دیگر و یکی دیگر... دانه دانه سبزه و علف می‌کشد، منحنی‌ها در هم گره می‌خورند، سبزه‌زار می‌شوند، سبز سبز، مشغول رقص در نسیم، منحنی‌ها تا آسمان امتداد پیدا می‌کنند، آنجا تبدیل به آسمان می‌شوند، آبی آبی و درخت‌ها و پروانه‌ها و گل‌ها و موش‌ها هرکدام به رنگی. ندیده بودم کسی با رنگ سیاه رنگین‌کمان بسازد... در خفا خواستم از او تقلید کنم اما نتوانستم. گفتم که از یک جنس نبودیم، تا در غار نخوابیده باشی و سگ‌های وحشی را رام نکرده باشی نمی‌توانی علفزار را مثل گل‌محمد بکشی، منصرف شدم...

یادم نیست قبل از سفر ارومیه بود یا بعد از آن که برای صفحه‌ی هنر روزنامه‌ی حیات نو با گل‌محمد مصاحبه کردم. مرد ژولیده‌ای که ساقه‌های علف یک علفزار را دانه دانه می‌کشید و دانه دانه می‌شناخت. گذاشتم از خودش بگوید و هرقدر بیشتر گفت بیشتر از من دور شد، شبیه من نبود. کُرد بود اما زاده‌ی خراسان، آن روزها سرپناه نداشت، با غروب خورشید به کوه می‌رفت و زیر سقف آسمان می‌خوابید. غارها را می‌شناخت و سنگ‌ها را و سگ‌ها را. داستان‌ها داشت از خوابیدن در غار و حمله‌ی سگ‌های گرسنه... از اصحاب کهف بود، با طلوع خورشید از غار بیرون می‌آمد و در ما و زندگی ما به تعجب نگاه می‌کرد. حق داشت، ما عجیب بودیم، مرفه بودیم، چلوکباب می‌خوردیم، روی تخت می‌خوابیدیم... بلد نبود ادای کسی را در بیاورد. شاید اگر از کوه پایین نیامده بود تا صد سال دیگر زنده می‌ماند و با یک قلم مشکی علفزار سبز می‌کشید، شبیه هیچکس نبود، شبیه من نبود، برای دوستی با هم ساخته نشده بودیم اما چیزی به کیفیت زندگی در جهان اضافه می‌کرد، هنرش همین بود، برای تحمل زندگی به او وابسته بودیم، جهان را برای همه قابل تحمل می‌کرد...

صالح گفت آن شب رفته بوده تا طلبش را بگیرد... و طلبش را گرفت، با میله‌ای فولادی آنقدر بر سر و جسم نحیفش زدند تا حسابش تسویه شد... مگر چقدر طلب داشت؟! مگر چقدر می‌توانست طلب داشته باشد؟

***

خوب است در قدرشناسی از مردی که قدر خود ندانست یکی از جایزه‌های دوسالانه‌ی کاریکاتور تهران را به نامش کنند... و هرسال به کسی دهندش که شبیه به هیچکس نیست...

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت 0:42 توسط توکا نیستانی | 155 نظر

مثال اول- فرض کنید اتاق‌های خانه‌ی پدری را- خانه‌ای که در آن بدنیا آمده و بزرگ شده‌اید و دوستش دارید- بین برادرها تقسیم کرده‌اند و سهم شما پستویی سرد و نمور است که نه پنجره‌ای دارد و نه راهی به هوای تازه و برادرها اجازه نمی‌دهند گاه‌گاهی برای هواخوری به حیاط خانه بروید و با فراغ خاطر پاهای‌تان را زیر نور آفتاب دراز کنید تا دل‌تان به همان خوش باشد. حالا تصور کنید به میانسالی رسیده‌اید و برادرها همه بزرگ و عقل‌رس شده‌اند اما هنوز حاضر به تقسیم روشنایی روز با شما نیستند. ممکن است بالاخره از نشستن در تاریکی و سرما خسته شوید و با خودتان بگویید مبادا همین الان بمیرم و داغ تماشای آسمان بر دلم بماند! آن‌وقت اتاق کوچکتری در زیرزمین خانه‌ی همسایه، آن‌هم در مجاورت یک توالت بد بو را به پستوی خانه‌ی خودتان ترجیح بدهید چون اتاق جدید پنجره‌ی کوچکی زیر سقف دارد که اگر پرده را کنار بزنید و دراز بکشید می‌شود لااقل گوشه‌ای از آسمان آبی را از پشت آن دید و این شعر فروغ را زیر لب زمزمه کرد که:

آه سهم من این است، سهم من این است... سهم من آسمانی است که آویختن پرده‌ای آن را از من می‌گیرد...

حالا تصور کنید که فامیل شما را بخاطر انتخاب‌تان و ارجحیتی که به داشتن اندکی نور و دیدن تکه‌ای از آسمان داده‌اید سرزنش کنند و شما مجبور باشید هر روز توضیح بدهید که کم کم داشتید نا امید می‌شدید و این جابجایی با تمام عیب‌هایی که دارد آخرین فرصت‌تان برای تجربه‌ی ذره‌ای نور و احساس گرما بود...

مثال دوم- فرض کنید مادرتان زن خشنی است - مسلماً مادر شما و مادر من مهربانترین موجودات عالم هستند و این فقط یک فرض است- که هر روز کتک‌تان می‌زند، با قاشق داغ‌تان می‌کند، گرسنه نگاه‌تان می‌دارد، اجازه‌ی درس خواندن به شما نمی‌دهد، به فکر رخت و لباس‌تان نیست، به فکر آینده‌تان نیست، زیر چشم‌هاتان همیشه کبود است و دنده‌هاتان را از فرط گرسنگی می‌شود یک به یک شمرد آن‌وقت یک نامادری پیدا می‌کنید که به هردلیلی زخم‌هاتان را مرهم می‌گذارد، به شما غذا می‌دهد، برای‌تان کیف و کفش و لباس می‌خرد و به مدرسه می‌بردتان، از شما پرستاری می‌کند و شب‌ها قبل از خواب برای‌تان کتاب می‌خواند...

آیا طبیعی نیست که نامادری‌تان را بیشتر از مادر واقعی‌تان دوست بدارید؟ حتی اگر فامیل هر روز سرزنش کنند و بگویند که عشق دومی واقعی نیست و چون مصلحت می‌بیند محبت می‌کند و تظاهر است و...

هرچه هست بچه‌ی بیچاره احساس امنیت می‌کند.

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی 1390ساعت 1:7 توسط توکا نیستانی | 220 نظر

در خبرها بود که "کیم جونگ ایل" رهبر شصت و نه ساله‌ی کره شمالی بر اثر خستگی مفرط در تلاش خستگی ناپذیر برای خدمت به خلق درگذشت...

البته باید نگران آینده‌ی خلقی که شصت و سه سال است مردانی پرتلاش و خســــــــــتگی ناپذیر به آن‌ها خدمت کرده‌اند بود. خلق کره از این بابت بد عادت شده‌ است. چنین مردانی، عاشق خدمت و خســــــــــتگی ناپذیر، در جهان نایاب هستند و نسل‌شان رو به انقراض است. هربار با خاموش شدن چراغ عمر یکی بیم آن می‌رود که بیچاره خلق نتواند آدم خســــــــــتگی ناپذیر دیگری را برای خدمتگزاری پیدا کند اما در این مورد خاص، از قضای روزگار و اقبال بلند مردم کره‌ی شمالی، اتفاقاً، از آن مرحوم یک پسر بیست و هشت ساله‌ی تپل و تازه نفس و صد در صد خســــــــــتگی‌ناپذیر و مشتاق خدمت باقی مانده که قرار است راه پدر و پدربزرگ را تا زمانی که خودش هم مثل اجدادش بر اثر خستگی مفرط مستهلک شود ادامه دهد...

می‌بینید که خلق علیرغم فقر و تمام کاستی‌های دیگر چقدر در یافتن مردان خستگی ناپذیر خوش شانس است...

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت 7:3 توسط توکا نیستانی | 163 نظر

میخواستم در را ببندم، خودش را نمی‌دیدم چون پشت پیچ راهرو ناپدید شده بود اما صدایش را که بتدریج ضعیف و ضعیف‌تر می‌شد هنوز می‌شنیدم:

- یادت نره به گلدونا آب بدی، هفته‌ای یه بار، شمبه‌ها، سه هفته نیستم خشکشون نکنی... هربار غذا خوردی ظرفاتو بشور نذار جمع بشه تو سینک، نیمرو درست می‌کنی در مایتابه رو بذار روغن نپره بیرون، اگه پرید با اون اسپری که کنار اجاقه لکه‌ها رو پاک کن وگرنه میمونه به این راحتی پاک نمیشه... کف آشپزخونه رو هرشب قبل از خواب "تی" بکش، گذاشتمش گوشه‌ی کمد تو راهرو... کف حموم رو گند نزنی! موهاتو از روش جمع کن! کاسه‌ی توالت رو هربار اسپری بزن و با دستمال تمیز کن، دستمالاش اونجاست زیر دستشویی... هفته‌ای یه بار اتاقا رو جارو بزن من روزی یه بار جارو میزدم... آشغالا رو بنداز تو شوت زباله، کاغذ و قوطی نوشابه میره تو سطل ریسایکل که تو زیرزمینه... هر روز به صندوق پست سر بزن ببین قبض نیومده باشه... مواظب خرج کردنت باش... گاهی احوال طاها رو بپرس، بهش زنگ بزن... مواظب باش نیما صبحا خواب نمونه، به موقع بیدار بشه بره سر کار... خدافظ... خدافظ...

وقتی آخرین کلمات در هوا حل شدند در آپارتمان را بستم...

آن شب که نه اما بیست و چهار ساعت بعد ظرف‌ها و ماهیتابه‌ها را شستم و با اسپری مخصوص اجاق را تمیز کردم و کیسه‌های آشغال را از توی چند سطل‌ درآوردم و سرشان را محکم گره زدم و گذاشتم دم در تا بعداً توی شوت زباله بیندازم. باید فکری برای شام می‌کردم. چندتا لنگ مرغ توی قابلمه انداختم و یک پیاز روی آن خورد کردم و با کمی آبلیمو و نمک و هویج و سیب‌زمینی و یک عدد سیر گذاشتم روی حرارت ملایم اجاق تا کم کم بپزد بعد اصلاح کردم و دوش گرفتم و طبق دستور وان و کاسه‌ی توالت را تمیز کردم... سرم که به طراحی گرم شد متوجه گذشت زمان نشدم، وقتی سراغ قابلمه رفتم که آب مرغ‌ها تمام شده بود و پیازها سوخته بود و پیاز سوخته مثل گدای سمجی که لنگ رهگذران را می‌چسبد سفت لنگ مرغ‌ها را گرفته بود و نمی‌گذاشت قابلمه را ترک کنند. هرجور بود کمی مرغ و پیاز سوخته از ته قابلمه تراشیدم و خوردم و ظرف‌ها را با پیازهایی که کنده نمی‌شد توی سینک ظرفشویی انداختم. روی میز آشپزخانه پر شده بود از کیسه‌های پلاستیکی و پوست پیاز و سیب‌زمینی و خورده‌های نان و لکه‌های چای و آب... انگار نه انگار همین چند ساعت پیش این‌همه وقت صرف تمیز کردن آشپزخانه کرده بودم... رفتم تا آبی به دست و صورتم بزنم که حمام هم مثل قبل کثیف شد...

به این نتیجه رسیدم که تمیز کردن خانه زحمتی بی‌فایده است و تمامی ندارد، ظرف‌ها حداکثر یک ساعت بعد از شستن دوباره کثیف می‌شوند و اتاق‌ها همیشه به جارو نیاز دارند و کیسه‌ی زباله را دور نینداخته کیسه‌ی بعدی پر شده است و معلوم نیست از کجای آدمی که مویی بر سر ندارد این همه مو کف حمام می‌ریزد... تصمیم گرفتم هر سه روز یک‌بار وقتم را به نظافت هدر بدهم و سه روز بعد که حوصله‌ی نظافت نداشتم این زمان را برای سه روز دیگر تمدید کردم و... باین ترتیب بود که کثافت خانه را برداشت... کاش همان‌طور که بشقاب یک‌بار مصرف ساخته‌اند کسی به فکر ساختن خانه‌های یک‌بار مصرف می‌افتاد...

***

بعضی‌ها اعتقاد دارند که مخترع و کاشف تمام چیزهای خوب دنیا ایرانی‌ها بوده‌اند. می‌گویند بستنی را هخامنشی‌ها اختراع کردند بعد اسکندر فرمول آن را از کاخ داریوش سوم دزدید. می‌گویند پیتزا همان نان و پنیری است که اجدادمان می‌خوردند و کاپوچینو برای اولین بار در دربار شاه عباس دوم دم شد. می‌گویند رازی اولین کسی بود که از الکل برای ضدعفونی کردن ناف نوزاد استفاده کرد و باین ترتیب بشریت سلامت ناف‌اش را مرهون ابتکار او است. می‌گویند نیاکان ما فقط بر اثر ابتلا به بیماری‌هایی از قبیل حصبه و تب مالاریا و وبا و آبله و تراخم و کچلی می‌مردند اما هیچ‌وقت مبتلا به سرطان خون نمی‌شدند چون عادت به استفاده از واجبی داشتند و واجبی همان دارویی است که فرنگی‌ها با کمی تغییر- افزودن گوگرد و پتاسیم- باسم داروی شیمی درمانی به ما میفروشند. می‌گویند اولین زین و رکاب اسب- و دوچرخه- را ما ساختیم. می‌گویند گیتار اصالتاً سازی ایرانی است که اعراب بعد از فتح ایران آن را با خود به اسپانیا بردند و چون مجبور شدند با عجله خاک اسپانیا را ترک کنند آنجا جا گذاشتند. می‌گویند همبرگر در واقع تقلیدی است از لقمه‌ای نان سنگک بیات با گوشت کوبیده‌ی یک شب مانده. می‌گویند ما مخترع شهرهای یک‌بار مصرف هستیم، درخت‌ها را قطع می‌کنیم و جایش ساختمان و خیابان و موتورسیکلت می‌سازیم بعد که هوایی برای تنفس باقی نماند می‌رویم شالیزارها و جنگل‌ها و مزارع شهرهای دیگر را خراب می‌کنیم تا جایش ویلا و جاده و موتورسیکلت بسازیم، آنجا هم که خراب شد می‌رویم یک شهر دیگر و بعد یک شهر دیگر و آخرش هم مهاجرت می‌کنیم به کانادا...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت 19:29 توسط توکا نیستانی | 189 نظر

این تصویر دو صفحه از دفترچه‌ای است که همه جا همراه دارم و چیزهایی را که می‌بینم و به ذهنم می‌رسد در آن یادداشت می‌کنم تا بعداً سر فرصت روی آن کار کنم. در سمت راست پیش‌طرحی از یک کاریکاتور را می‌بینید که هنوز اجرا نکرده‌ام. با توجه به اینکه هر سه نفر از ما تعریف خاصی از توهین و مصادیق آن، مقدسات و مصادیق آن، خطوط قرمز و مصادیق آن، احترام به نظر دیگران و مصادیق آن داریم خواستم برای محکم‌کاری و قبل از آن که کار از کار گذشته باشد از خودتان بخواهم با نگاهی موشکافانه زیر و بالای طرح را برانداز کنید تا اگر اشکالی ندیدید روی آن کار کنم...

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آذر 1390ساعت 1:1 توسط توکا نیستانی | 165 نظر

از میان صدها درخت تنومند و باشکوهی که اینجا دیده‌ام این یکی را بیشتر دوست دارم که لاغر است، کوتاه است، معیوب است و به زیبایی همه نیست اما عیبش را آشکارا پذیرفته و پنهانش نمی‌کند و به همین خاطر به چشم من زیباتر از همه می‌آید... می‌دانم که تا چند سال پیش یکی شبیه به آن را در تهران خودمان داشتیم و پیرمرد پینه‌دوزی در تنه‌اش لانه داشت بعد درخت و پینه‌دوز را با هم بریدند و دور انداختند... بهانه آوردند که هردو خشک بودند... اما درخت من علی‌رغم حفره‌ی بزرگی که در شکم دارد هنوز زنده است و نفس می‌کشد. ظاهر عجیب آن رهگذران غریب را وامی‌دارد لحظاتی بایستند و درباره‌ی علت حفره حدس و گمان بزنند. من اما هر روز در برابرش سلام می‌کنم، سلامی که بی‌جواب می‌گذارد، و حدس تازه‌ام را با خودش در میان می‌گذارم. اولین بار با تعجب پرسیدم:

- شما همان درخت پیری نیستید که در تهران ریشه داشت؟ بعد از بریده شدن به اینجا مهاجرت کرده‌اید؟ پینه‌دوز کجاست؟ رفته استارباکس قهوه بخورد؟

- ...

درخت سکوت کرد و جواب نداد و من می‌دانستم که سکوت علامت رضایت نیست. به راهم ادامه دادم تا مزاحم خلوت عارفانه‌اش نباشم اما هر روز حدس تازه‌ای را با درخت درمیان می‌گذارم:

- آیا از یک سوءقصد جان بسلامت برده‌اید و این جای گلوله‌ای است که به شکم‌تان شلیک کرده‌اند؟

- ...

- بعد از وضع‌حمل به این روز دچار شدید؟

- ...

- کسی دل‌تان را برده؟

- ...

- شاید دل به کسی داده‌اید؟

- ...

- یعنی این جای یک گاز بزرگ است؟

- ...

- سوراخ کلیدی غول‌آسا است که دری سری به دنیایی اسرارآمیز می‌گشاید؟

- ...

- شما مصداق بارز کسی هستید که چیزی توی دلش نیست؟

- ...

- چون مهاجر هستید نیمی از وجودتان را در وطن جا گذاشته‌اید؟

- ...

- دل‌تان تنگ بود دادید گشادش کردند؟

- ...

- قرار است جا مدادی بشوید؟... نه؟... تابوت؟

- ...

- کسی از جنگ حرف زده و توی دلت را خالی کرده؟

- ...

- بعد از عمل لیپوساکشن این شکلی شدید؟

- ...

***

درخت من موقرانه و باحوصله به سوال‌ها گوش می‌کند اما تا امروز سکوتش را نشکسته است، نمی‌دانم به چه فکر می‌کند اما نباید نا امید شد، آن‌قدرسؤال می‌کنم تا بالاخره جواب بدهد...

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت 22:56 توسط توکا نیستانی | 270 نظر

بروشور دو صفحه‌ای نمایش را در سالن انتظار به دست‌مان دادند. بر بالای صفحه‌ی اول خانوم کارگردان، که نویسنده‌ی متن و بازیگر نقش اول هم هست، قید کرده که با طوفانی از عشق برای سرزمینی که در آن چشم به دنیا گشوده و با "فریادی از سپاس"(!) به آزاده زنان و مردانی که در اسارت و در "کمال سکون"(!) نعره‌های آزادی‌خواهی را در جهان به صدا درآورده‌اند با نمایش جدیدشان درودی بی‌کران می‌فرستند(!) بروشور را به عبث بدنبال اطلاعات بیشتری از متن نمایشنامه و کارگردان آن ورق می‌زنم‌:

- رویا که هفت سال است در کانادا زندگی می‌کند از کودکی علاقه فراوانی به هنر و موسیقی اصیل ایرانی داشته...

- شراگیم فراگرفتن هنر موسیقی را از شش سالگی در ایران شروع کرده و بعد از مهاجرت به کانادا نیز به آن ادامه داده است. ایشان موفق به دریافت لیسانس... شده و غالباً هنر نوازندگی خود را در اختیار برنامه‌های خیریه و خدمات اجتماعی می‌گذارد...

- میلاد که یازده سالیست از ایران به کانادا مهاجرت نموده، در حال حاضر مشغول تحصیل در رشته حقوق میباشد و تصمیم دارد کار خود را در زمینه‌های امور بیمه و حقوق بشر ادامه دهد...

- فرشاد در تورنتو به کار مشاور املاک مشغول میباشد و از سن بیست سالگی تنبک نیز در برنامه‌های مختلف فرهنگی و همچنین برنامه‌های مربوط به خدمات اجتماعی مینواخته.

- ویکتوریا کارهای هنری خود را از دوران کودکی در اتاوا آغاز کرد و... همیشه در اعتقاد خود به برابری و اتحاد پایدار بوده است.

- گلوریا که اغلب دوستانش او را به اسم گلی می‌شناسند، با دو پسرش... در ریچموندهیل زندگی می‌کند...

- نازگل در روز بیست‌وپنج سپتامبر 2005 در اتاوا تولد شده...

- دکتر آویده، پزشک استووپات، روزنامه‌نگار، نوازنده ویولن، بازیگر، نقاش و آرتیست انیمیشن در تهران چشم به جهان گشود و در کودکی ایران را به مقصد بلژیک ترک کرد...

- فروغ در ایران دبیر دبیرستان بوده، و بعد از مهاجرت به کانادا در 25 سال پیش موفق به اخذ دیپلم تدریس برای کودکان دبستانی میشود... و همیشه آرزوی بازی در صحنه تئاتر را در دل میپرورانده که حال به این آرزو جامه عمل پوشانده. او با شوهر خود و 2 فرزندش در ریچموندهیل زندگی می‌کند.

- بهار که در اصفهان متولد شده... از اینکه در این نمایش نقش لاله را به تصویر میکشد خوشحال است.

- کاسی... سابقه طولانی در کار تاتر، نمایشنامه نویسی و تهیه فیلمنامه دارد و تا کنون چندین فیلمنامه برای کارهای کمدی و فیلمهای کوتاه نوشته است. در ضمن ایشان در بسیاری از نمایشنامه‌های تلویزیونی ایفای نقش نموده است. از جمله استعدادات ایشان این است که می‌توانند در نقشهای بسیار متفاوتی در روی صحنه ظاهر شود.

(آرایش صحنه هم کار این آقا بود)

***

صندلی‌ها شماره نداشتند و هرکس که زودتر رسید ردیف‌های جلوتر را اشغال کرد. من و دوستانم که سرمان به احوالپرسی با دیگران گرم شده بود دیرتر رسیدیم و عقب نشستیم. صندلی‌ها که پر شد گفتند سه ردیف جلو مخصوص مهمان‌های ویژه است و لاجرم غاصبین را با سرافکندگی از جای‌شان بلند کردند. پرده بالا رفت...

***

سیما زنی است از لایه‌های فرودست اجتماع که بدون همسر و با دختر شش ساله‌اش، نازگلک، زندگی می‌کند و خدا می‌داند چه بلایی بر سر شوهرش آورده که تا آخر نمایش کارگردان صلاح نمی‌بیند اطلاع بیشتری در اختیار ما بگذارد. از شیرین زبانی‌های نازگلک می‌فهمیم که مادرش برای غلبه بر مشکلات زندگی از کمک چند "عمو" بهره می‌برد... سیما علیرغم همه‌ی کمک‌ها و شغل ثابتی که بعنوان نگهبان دارد از زندگی راضی نیست و نارضایی‌اش را از طریق ناله‌های بلا انقطاع و جیغ و چند دقیقه گریه و زاری و اندکی حرکات موزون به اطلاع حاضرین در سالن می‌رساند. آقای کاسی که علاوه بر "استعدادات" ایشان در ایفای نقش‌های فراوان وظیفه‌ی طراحی صحنه را هم برعهده داشته‌اند برای نشان دادن فضای فقر و محنت در خانه‌ی یک زن محروم و تنها، از کاناپه‌ای استفاده کرده است که احتمالاً یکی از اغنیای تورنتو دور انداخته تا فقرای کانادایی استفاده کنند. کاناپه‌ی بزرگ با روکش گل منگلی سبز و قرمز که راقم این سطور نه تنها طی پنجاه سالی که در ایران زندگی کرده نظیرش را در خانه‌ی هیچ دکتر و مهندسی ندیده بوده، در کانادا هم نتوانسته چیزی به خوبی آن برای خانه‌اش بخرد... خانوم گلوریا- چون من از دوستان‌شان نیستم اجازه ندارم ایشان را گلی صدا کنم- که نقش سیما، این زن دردمند با وجدانی معذب را بازی می‌کند با این‌که خیلی سال است به ایران سر نزده ولی یادش مانده که لباس و آرایش زن‌های طبقه‌ی متوسط شهری ما در خانه با خیابان فرق دارد اما فراموش کرده که زن‌های دردمند و محروم ما فقط در مهمانی احتمال دارد که با موی براشینگ شده و شلوار و کفش مارک‌دار ظاهر شوند...

***

بدینوسیله از دوست عزیزم، بهاره رهنما، هنرپیشه‌ی خوب تئاتر ایران و بازیگر یکی از نقش‌های نمایش "خدای کشتار" رسماً عذرخواهی می‌کنم که خیلی سال پیش ته دلم فکر کردم "خدای کشتار" نمایش ضعیفی بود...

+ نوشته شده در سه شنبه یکم آذر 1390ساعت 0:50 توسط توکا نیستانی | 118 نظر

به "خودم" قول داده‌ام که هرهفته چیزی در این صفحه بنویسم، هرچه باشد، حتی در حد چند خط و یک احوال‌پرسی دوستانه، فقط برای این‌که بیشتر از هم خبر داشته باشیم، مثل چند سال پیش که این وبلاگ جوان‌تر بود و من شوق بیشتری برای نوشتن داشتم و شما حوصله‌ی بیشتری برای خواندن... شاید امروز شوق و حوصله‌ی هردوی ما کم شده باشد اما امیدمان کم نشده... لااقل من هنوز با امید زندگی می‌کنم و با امید می‌نویسم...

***

هفته‌ی گذشته در لابلای تعقیب اخبار زلزله در ترکیه و برف پاییزی در تهران و زنده شدن زاینده‌رود در اصفهان و انفجار در همه‌جای دنیا، با وسوسه و راهنمایی یکی از دوستان چند بسته گل مجسمه‌سازی ارزان‌قیمت از "مغازه‌ی یک دلاری*" خریدم و یک مجسمه‌ی کوچک گلی ساختم. اسمش را گذاشتم "شمسی خانوم، بانوی نشسته‌ی دنباله‌دار"... دنباله‌دار است برای این‌که می‌خواهم به ساختن شمسی‌های بیشتر ادامه بدهم و شمسی است چون از پنجاه سال پیش کسی به این اسم بین خانواده‌ و دوستان‌مان نداشته‌ایم و خطر اعتراض شمسی‌ها کمتر از مریم‌ها و مرجان‌ها و مهساها و ستاره‌ها و ماه‌منیرها و بقیه خانوم‌ها بود. البته کمی ظاهر شمسی مثل خودم بداخلاق از گل درآمد اما شما که ظاهربین نیستید تصدیق می‌کنید قلب شمسی از طلا است چون یک هفته‌ی تمام نگذاشت به چیز دیگری بجز خودش فکر کنم و تمام مصیبت‌های بالقوه را تحت‌الشعاع حضور پر گرد و خاکش قرار داد. دوست داشتم عکس‌های واضح‌تری با جزئیات بیشتر از شمسی دنباله‌دار برای‌تان بگذارم اما چون سر و وضع‌اش مناسب حضور در جمع نبود رضایت نداد و معذرت خواست. فعلاً به همین دوتا عکس بسنده کنید که دست چپی شمسی را وقتی هنوز سر و شکل درست و حسابی نداشت نشان می‌دهد و دست راستی همان است بعد از تمام شدن کار...

*مغازه‌ی یک دلاری فروشگاه‌های زنجیره‌ای بزرگی هستند که قیمت اکثر اجناس‌شان حدود یک دلار است و تقریباً همه چیز می‌فروشند... گیرم بی‌کیفیت

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آبان 1390ساعت 7:51 توسط توکا نیستانی | 180 نظر

No comments:

Post a Comment