Search This Blog

Powered By Blogger

My Blog List

Tuesday, January 31, 2012

البته من هرچقدر هم که در طبقه بالای خانه ماندم سوفیا لورن نشدم. بگذریم که چه گوارا هم نشدم.

من، “بی‌بی‌کسرائی” ۱۴ سال داشتم

به روز شده: 23:16 گرينويچ - سه شنبه 31 ژانويه 2012 - 11 بهمن 1390
سیاوش کسرائی و بی بی کسرائی

پدرم “سیاوش کسرائی” توده‌ای بود به مفهوم با مردم قاطی بودن و با آن‌ها زندگی کردن

وقتی انقلاب شد، من ۱۴ سال داشتم. دانش آموز کلاس دوم دبیرستان رازی در تهران بودم و بسیار کنجکاو. آنقدر به اتاق ۳۵ متری طبقه پائین خانه ما که کتابخانه و اتاق نشیمن و پذیرایی پدرم بود، می‌آمدند و می‌رفتند که یکی از سرگرمی‌ها اصلی من در آن دوران، دیدن چهره این آدم‌ها، گوش دادن به حرف‌های‌شان و گاهی “گوش ایستادن” از پشت در و شنیدن و دیدن‌ها بود.

پدرم “سیاوش کسرائی” توده‌ای بود به مفهوم با مردم قاطی بودن و با آن‌ها زندگی کردن. این اصلا به انقلاب ربطی نداشت. از وقتی که من توانستم به اتاق یا سالن همکف خانه خودمان سرک بکشم، همه نوع آدمی به دیدار او می‌آمدند و او برای همه وقت داشت. آنقدر که اغلب مادرم خسته می‌شد، از آن همه چای دم کردن و سینی به داخل اتاق فرستادن و یا نشستن پای صحبت مادران و خواهران زندانیان سیاسی که از جنوب تهران و یا حتی شهرستان‌ها به دیدار پدرم می‌آمدند تا درد دل کنند، انگار که به دنبال بوی تن پسرشان به خانه ما می‌رسیدند.

انقلاب که شروع شد، راهپیمائی و تظاهراتی نبود که پدرم در آن شرکت نکرده باشد. حتی تظاهرات پراکنده‌ای که اغلب با تیراندازی ارتش مستقر در خیابان‌ها همراه می‌شد، را هم از دست نمی‌داد. هرجا مردم بودند، او هم با آن‌ها همراه می‌شد.

"

من، بی بی ۱۴ ساله، تجربه عملی سیاست را در نیمه کاره یک انقلاب، از اینجا آغاز کردم. تجربه ای که هرگز سعی نکردم بر آن بیافزایم. آگاهی سیاسی را دنبال کردم، اما مبارزه سیاسی را نه."

یکی از حوادث مهم سال ۵۷ تظاهرات مردم در مقابل پادگان نظامی عشرت آباد، پشت سینما مولن روژ در خیابان قدیم شمیران بود. خانه ما تا آنجا فاصله کمی داشت. پدرم راه افتاد که برود و ببیند چه خبر است و چرا صدای تیراندازی می آید. من هم راه افتادم. رسیدیم به حوالی پادگان عشرت آباد. مردم می گریختند و تیراندازی هوائی و حمله سربازها جریان داشت. من و پدرم رفتیم داخل یکی از خانه هائی که در آن را به روی مردم باز گذاشته بودند. دو مرد با موهای بور و چشم های آبی هم همراه مردم به داخل این خانه آمدند. خطر که از سرمان گذشت، تازه کنجکاو شدیم که آن چشم آبی ها در میان ما چه می کنند. فهمیدم خبرنگار خارجی اند. تا فهمیدند من فرانسه می دانم شروع کردند به سئوال. پدرم کمتر و من بیشتر شروع کردیم به دادن پاسخ ها. شما میدانید که در زبان فرانسه "ر" را شبیه "ق" تلفظ می کنند. من به آن خبرنگاران، که هر چه می گفتیم تند تند یادداشت می کردند، با اشاره به دیوارهای پادگان گفتم آنجا "عشقت آباد" است. مرد جوانی که با کنجکاوی به دهان من و صورت آن خبرنگاران خیره شده بود تا بلکه بفهمد ما چه می گوئیم، تنها کلمه ای را که فهمید "عشقت آباد" بود. پرید وسط مصاحبه و با اعتراض به من و پدرم گفت: آقا، مردم اینجا کشته می شوند، چرا می گوئید آمده اند عشق بازی! پدرم او را کشید کنار و به فارسی برایش توضیح داد و قال را خواباند.

من، بی بی ۱۴ ساله، تجربه عملی سیاست را در نیمه کاره یک انقلاب، از اینجا آغاز کردم. تجربه ای که هرگز سعی نکردم بر آن بیافزایم. آگاهی سیاسی را دنبال کردم، اما مبارزه سیاسی را نه.

بازمی‌گردم به سال‌های دور‌تر. به سال‌های ۸- ۱۰ سالگی تا دوران انقلاب که من۱۴ سالگی‌ام را با آن تجربه کردم. فامیل پدر مادربزرگ من “کاشانی” بود و با کاشانی‌های بزرگ ایران پیوند داشت. نمی‌دانم هنوز ۱۰ سال داشتم یا نه، که یک روز پدرم گفت: امروز من یک مهمان دارم که اسمش آقای “کاشانی” است. مادرم ابتدا فکر کرد یکی از اقوام خودش می‌خواهد به خانه ما بیآید. سئوال کرد و پدرم آهسته به او اشاره کرد که جلوی بچه‌ها، یعنی من و خواهرم و برادرهفت ساله‌ام سئوال نکند. مادرم که به این نوع اشاره‌ها عادت داشت، ساکت شد. اما من فضول‌تر از آن بودم که پی‌جوی ماجرا نشوم.

"

پدرم صفحه اول روزنامه را که نگاه کرد، ناگهان پایش سست شد و لب جوی آب کنار بساط روزنامه فروشی نشست و با روزنامه زد توی سر خودش. در صفحه اول روزنامه عکس بزرگ آن جوانی را دیدم که آن روز گوشه اتاق نشیمن خانه ما بلوزش را بالا زده بود. روزنامه نوشته بود یک خرابکار کشته شد. زیرش نوشته بود “هوشنگ تیزابی”."

خانه ما دو طبقه داشت. طبقه اول‌‌همان سالن پذیرائی و کتابخانه و مهمانخانه و محل دیدارهای پدرم بود که جمعا شاید ۳۵ تا ۴۰ متر وسعت داشت و در کنارش هم آشپزخانه کوچک خانه، و طبقه بالا که شامل چند اتاق بود و خیاط‌خانه مادرم هم در آن بود. از جلوی درهمیشه بسته همین سالن یک راه‌پله بود که به طبقه بالا می‌رفت. آن روز پدرم بی‌تاب بود. مرتب به مادرم تاکید می‌کرد که از ساعت ۱۲ به بعد نه بچه‌ها و نه شاگردان خیاط‌خانه و نه هیچ‌کس از طبقه بالا پائین نیاید. بالاخره ساعت دو بعد از ظهر زنگ خانه به صدا در آمد. کسانی که پدرم را از نزدیک دیده‌اند می‌دانند که او بسیار تند و ریز راه می‌رفت. حتی گاهی مثل این بود که راه نمی‌رود، بلکه کوتاه کوتاه می‌پرد. معمولا، اگر کیف عینکش را لای کتابی که سرگرم خواندن آن بود نمی‌گذاشت، برای آرام کردن بی‌تابی‌اش آن را بین دو دستش پاس می‌داد.

صدای زنگ خانه هنوز قطع نشده، پدرم که تقریبا پشت در قدم می‌زد و انتظار می‌کشید، به سرعت لای در را باز کرد، جوانی که یک بلوز نازک قهوه‌ای رنگ به تن داشت و به ما گفته بودند اسمش “کاشانی” است با چابکی از لای در وارد پاگرد ورودی خانه شد و از آنجا، با سرعت، همراه پدرم به اتاق نشیمن رفت و در را بست.
من از پشت شیشه یکی از اتاق‌های طبقه دوم شاهد این صحنه بودم، نوع ورود آن جوان و عجله پدرم برای بردن او به اتاق نشیمن سخت کنجکاوم کرد که بدانم او کیست و ماجرا چیست؟ بالاخره به بهانه برداشتن آب از یخچال خودم را به آشپزخانه کنار اتاق نشیمن رساندم که از یک گوشه آن می‌شد داخل اتاق را دید.
آن جوان که موهای سرش کمی روشن بود، قدی متوسط داشت، لاغر بود و صورتی رنگ پریده و مهتابی داشت، در سه کنج اتاق ایستاده بود و با صدائی آرام و خفه، اما با عجله چیزهائی را به پدرم می‌گفت و یا برای او تعریف می‌کرد. من که پشت گوشه حصار شیشه‌ای حائل میان آشپزخانه و اتاق نشیمن چیزی نمی‌شنیدم و فقط می‌توانستم ناظر این گفت‌وگو باشم، دیدم که آن جوان، ناگهان بلوزش را از پائین چنگ زده و آن را کشید روی سرش و سپس برگشت رو به دیوار تا پشتش را به پدرم نشان بدهد. من از پشت شیشه پشت او را می‎دیدم، از این پهلو تا آن پهلو پر از خط‌های سیاه بود. دوباره به سرعت به طرف پدرم بازگشت و بلوزش را پائین کشید. آن جوان زیاد نماند، خیلی زود همان‌طور که آمده بود، از سوی پدرم بدرقه شد و از لای در خانه خارج شد و رفت. رفت و دیگر بازنگشت.

رحمان هاتفی

ما در افغانستان بودیم که خبر کشته شدن هاتفی را به پدرم دادند. بسیار گریست و گفت: "هاتفی، مرتضی کیوان دوم بود

نمی‌دانم چه مدت بعد، یک روز غروب همراه پدرم رفتیم که روزنامه بخریم، فکر می‌کنم پدرم کیهان خرید. صفحه اولش را که نگاه کرد، ناگهان پایش سست شد و لب جوی آب کنار بساط روزنامه فروشی نشست و با روزنامه زد توی سر خودش. من کنارش نشستم و دستش را گرفتم. روزنامه افتاده بود روی زمین. در صفحه اول روزنامه عکس بزرگ آن جوانی را دیدم که آن روز گوشه اتاق نشیمن خانه ما بلوزش را بالا زده بود. روزنامه نوشته بود یک خرابکار کشته شد. زیرش نوشته بود “هوشنگ تیزابی”.
خیلی‌ها برای دیدار پدرم به خانه ما می‌آمدند. حتی فکر می‌کنم خیلی از چریک‌های مسلح هم به نام دانشجو و شاعر جوان با او ملاقات می‌کردند، از او سئوالاتی می‌کردند و یا او برایشان شعر می‌خواند و شعر‌هایشان را تصحیح می‌کرد. اما از میان همه آن افرادی که آن‌ها را نمی‌شناختم، چهره رنگ پریده و مهتابی آقای تیزابی بیش از همه در حافظه‌ام مانده است.

از گروه‌های سیاسی تا نویسندگان و تئاتری‌ها

بعد‌ها که کمی بزرگ‌تر شدم و به بهانه بردن سینی چای وارد اتاق نشیمن می‌شدم، پدرم من را به مهمان‌هایش معرفی می‌کرد. حتی گاهی همراه آن‌ها ناهار می‌خوردم. در میان این گروه از مهمان‌ها که اغلب فعالان تئا‌تر مثل ناصر رحمانی‌نژاد، محسن یلفانی، سعید سلطانپور، مهدی فتحی و خیلی‌های دیگر هم بودند، مرحوم سلطانپور از همه شلوغ‌تر بود، هم خیلی حرف می‌زد و هم خیلی هیجانی حرف می‌زد. من زیاد از بحث‌های آن‌ها که تا سر میز غذا هم کشیده می‌شد سر در نمی‌آوردم، اما می‌دانستم که در باره ادبیات انقلابی، ادبیات متعهد، وظیفه تئا‌تر و از این نوع مسائل بحث‌ها می‌کردند. البته آن‌ها با پدر من بحث نمی‌کردند بلکه با خودشان بحث داشتند و معمولا برای قضاوت نزد پدرم می‌آمدند. اغلب هم آبشان با هم در یک جوی نمی‌رفت. خیلی با هم دوست و رفیق بودند، اما بحث، جای خودش را داشت و دوستی جای خودش را. جعفر کوش‌آبادی هم برای اصلاح شعر‌هایش بسیار نزد پدرم می‌آمد. هیچ‌وقت یادم نمی‌رود آن شبی که تلویزیون روشن بود و من یک‌باره جعفر کوش‌آبادی را با چهره ای شکسته و غمگین در تلویزیون دیدم. وحشت توی چشمهایش بود. چند وقتی بود که به خانه ما نمی‌آمد و پدرم گفته بود که دستگیر شده است. حرف‌هایش در تلویزیون خلاف همه چیزهایی بود که بار‌ها سر میز غذا و یا هنگام صرف چای از او شنیده بودم. بازی اعترافات از‌‌همان موقع‌ها شروع شد.

به آذین که به خانه ما می‌آمد، فضای خانه سنگین می‌شد. خیلی خشک و کم حرف و کم غذا بود، محمود دولت آبادی هم به دیدن پدرم می‌آمد، آن روزها خیلی جوان‌تر از این عکس هائی بود که حالا می‌بینید. آقای درویشیان از ایشان هم جوان‌تر بود وقتی به خانه ما می‌آمد. او خیلی علاقه داشت بداند در خانه اشراف چه می‌گذرد. پدرم هربار که از مهمانی بعضی از خانواده‌های اعیان می‌آمد،‌‌همان هفته درویشیان را خبر می‌کرد که بیاید تا برایش از زندگی آن‌ها تعریف کند و همیشه هم تاکید می‌کرد که تو زندگی فقیرانه را زیاد دیده‌ای اما شانس دیدن زندگی اعیان را نداری. من این‌ها را برایت تعریف می‌کنم تا بتوانی این دو را در داستا‌‌ن‌هایت کنار هم بگذاری.

"

به آذین که به خانه ما می‌آمد، فضای خانه سنگین می‌شد. خیلی خشک و کم حرف و کم غذا بود، محمود دولت آبادی هم به دیدن پدرم می‌آمد، آن روزها خیلی جوان‌تر از این عکس هائی بود که حالا می‌بینید."

دو طبقه خانه کوچک ما، سال‌ها محل رفت و آمد دو گروه اجتماعی بود. مادر من طراح و خیاط بسیار قابل و معروفی بود، سفارش لباس قبول می‌کرد و زندگی ما با سرانگشت هنرمندانه مادرم تامین می‌شد. مشتری‌هایش از خانواده‌های اعیان و بزرگان بودند و با اتومبیل شخصی می‌آمدند. شیک و معطر. همیشه پاگرد خانه و راهروی خانه ما میدان نبرد عطرهای “نینا ریچی” و “فم” و “مادام روشا” و “شانل” بود. مشتری‌هایش علاوه بر مزد خوبی که می‌دادند اغلب جعبه‌ای شکلات و یا دسته‌ای گل و خلاصه یک هدیه‌ای هم برای مادرم می‌آوردند. اما دیدارکنندگان با پدرم، نه ماشین داشتند و نه راننده. تابستان‌ها خیس عرق از راه می‌رسیدند و زمستان‌ها با کفش‌های گل آلوده. اغلب کتاب تازه منتشر شده خودشان و یا کتاب دیگری را به عنوان هدیه می‌آوردند. خانه ما همیشه پر بود از کتاب‌های اهدائی و جعبه‌های باز نشده شکلات. مادرم همیشه، به پدرم می‌گفت: سیاوش لای در سالن به طرف حیاط را باز بگذار، هوای اتاق سنگین است.

حال و هوای این دو طبقه در آن سال‌های کم سن و سالی من، آنقدر در وجودم ته‌نشین شده بود که شاید ۱۰ ساله بودم که یک روز معلم کلاس از بچه‌ها سئوال کرد می‌خواهیم چه کاره شویم؟ هر کس چیزی گفت تا نوبت رسید به من. من تحت تاثیر طبقه بالا و طبقه پائین خانه مان، گفتم یا سوفیا لورن و یا چه گوارا. بچه‌ها سوفیا لورن را می‌شناختند اما چه گوارا را نمی‌شناختند. معلم هاج و واج ماند. سری تکان داد و سکوت کرد. وقتی آمدم خانه، ماجرا را برای پدرم تعریف کردم و او گفت: تو دیگه کمتر توی این اتاق پائین بیا. البته من هرچقدر هم که در طبقه بالای خانه ماندم سوفیا لورن نشدم. بگذریم که چه گوارا هم نشدم.

سیاوش کسرایی،توده‌ای به معنای با مردم زندگی کردن بود

رتضی کیوان و سیاوش کسرائی

مرتضی کیوان که تا یادم هست عکس او همیشه روی دیوار اتاق نشیمن خانه ما بود. اسمش که می‌آمد، اشک در چشم پدرم جمع می‌شد

من با این تجربه و اندوخته ۱۵ ساله شدم. ماه‌ها و هفته‌های پیش از انقلاب یا پدرم درخانه نبود و در میان مردم بود و یا اگر در خانه بود، مردم در خانه ما بودند. آنقدر که دیگر فرصت چای دم کردن و چای دادن هم نبود. خانه ما مثل مسجد شده بود. می‌آمدند و می‌رفتند.

با سقوط شاه و پایان کارهای سیاسی مخفی، فضای خانه ما هم تغییر کرد. خیلی از مهمانان قدیمی نمی‌آمدند و جای آن‌ها را مهمانان جدید گرفته بودند. پدر من هیچ‌وقت در حصار تنگ یک کار تشکیلاتی و یا حوزه حزبی و سیاسی نمی‌گنجید. اصلا مرغ قفس نبود! تا مهمان نداشت می‌زد به کوچه. خانه برایش تنگ می‌شد. او توده‌ای نه به مفهوم تشکیلاتی و حوزه حزبی و این نوع روابط ها، بلکه توده‌ای به معنای با مردم زندگی کردن بود. به همین دلیل هم خیلی از شعر‌هایش از مشاهده زندگی مردم، حوادث انقلابی ایران و جهان و یا رویدادهای مهم انقلاب و پس از انقلاب بود.

در هر دوره‌ای از تحولات ایران او شاعر آن دوره بود. مثلا، غیر از شعرهائی که مربوط به پیش از ۲۸ مرداد و دوستان نظامی و اعدام شده اش بود، بعد از ۲۸مرداد نیز شعرهای بسیاری درباره ماجرای سیاهکل و یا جسارت و شهامت و شهادت جوان‌هائی سرود که در آن سال‌ها کشته شدند و یا تیرباران شدند و حتی برای کسانی‌که با خط مشی آن‌ها موافق نبود، هم شعر گفت. فرق نمی کرد که چریک فدائی بودند و یا مجاهد خلق. مثلا یکی از شعرهای زیبا و حماسی اش درباره "رضائی" از رهبران مجاهدین خلق است. در آن دوران خانه ما فقط محل رفت و آمد سیاسی‌ها نبود و حتی از اقلیت‌های مذهبی ارامنه، آشوری‌ وکلیمی‌ هم به دیدن پدرم می‌آمدند.
بعد از انقلاب بسیاری از دوستان سابق پدرم از مهاجرت بازگشتند. کسانی که در سال‌های قبل از ۲۸ مرداد با هم دوست و یا حتی همکلاس دانشگاهی بودند. مثل منوچهر بهزادی که وقتی از مهاجرت به ایران بازگشت از رهبران حزب توده شده بود. پدر عضو رهبری حزب نبود، اصلا عضو حوزه حزبی هم نبود. فعالیت او در کانون نویسندگان قبل از انقلاب و شورای نویسندگان بعد از انقلاب بود. اما با خیلی از شخصیت‌های عضو رهبری حزب توده ایران دوست نزدیک بود. مثل مرتضی کیوان که تا یادم هست عکس او همیشه روی دیوار اتاق نشیمن خانه ما بود. اسمش که می‌آمد، اشک در چشم پدرم جمع می‌شد. خیلی از این دوستان مرده بودند، کشته شده بودند، به مهاجرت رفته بودند و یا سرگذشت‌های عجیب پیدا کرده بودند، اما پدرم هرگز آن‌ها را فراموش نکرده بود. یکی از زیبا‌ترین شعر‌هایش در همین باره است:
“بسیار گل، از کف من برده است باد،
اما من غمین،
گل‌های یاد کسی را پرپر نمی‌کنم،
من مرگ هیچ عزیزی را باور نمی‌کنم.”

"

آقای سایه هم بود، او هم پیش از انقلاب و هم پس از انقلاب، بیشتر از همه به خانه ما می‌آمد و من همیشه، حتی حالا هم “عموسایه” صدایش می‌کردم و می‌کنم. آن‌ها از دورانی که برای شاگردی نزد نیما می‌رفتند با هم دوست بودند و تا آخر هم دوست ماندند"

از روزنامه کیهان هم همیشه دو نفر با همدیگر به دیدار پدرم می‌آمدند. رحمان هاتفی و علی خدائی. ما در افغانستان بودیم که خبر کشته شدن هاتفی را به پدرم دادند. بسیار گریست و هر بار که خواستیم آرامش کنیم گفت: "هاتفی، مرتضی کیوان دوم بود. این دوتا از دو نسل بودند، اما خیلی به هم شباهت داشتند. جگرم آتش گرفته، این اشک منو آرام می‌کنه، هرچند که حریف جگر سوخته‌ام نیست."

از میان افسران توده‌ای که از زندان بیرون آمده بودند و تقریبا همه‌شان به دیدار پدرم می‌آمدند، ابوتراب باقرزاده خیلی به دیدار پدرم می آمد. بسیار خوش صحبت بود. می‌توانست ساعت‌ها در باره سرگذشت انسان هائی که در زندان و زندگی دیده بود صحبت کند. منوچهر بهزادی، امیر نیک‌آئین، جواد میزانی (جوانشیر) و خلاصه خیلی‌های دیگر اغلب هفته‌ای یک‌بار خانه ما ناهار یا شام می‌آمدند و دیدن آن‌ها و شنیدن حرف‌ها و تعریف‌هایشان برای من بسیار جالب بود. مخصوصا وقتی آقای طبری با همسرش به خانه ما می آمد و قبول می کرد شام یا نهار بماند. همه ما ذوق زده می شدیم که ایشان قبول کرده چند ساعت بیشتر بماند و با هم غذا بخوریم. اقیانوسی از آگاهی و اطلاعات ادبی و فلسفی بود.

ه. ا سایه هم بود، او هم پیش از انقلاب و هم پس از انقلاب، بیشتر از همه به خانه ما می‌آمد و من همیشه، حتی حالا هم “عموسایه” صدایش می‌کردم و می‌کنم. آن‌ها از دورانی که برای شاگردی نزد نیما می‌رفتند با هم دوست بودند و تا آخر هم دوست ماندند. حتی پدرم ایشان را متولی آثار خودش کرده است وزمانی که ما در مسکو بودیم هم مکاتبه و ارتباط آن‌ها با هم ادامه داشت.

آقای کیانوری هم بودند که معمولا یا تنها می‌آمد و یا همراه همسرشان مریم فیروز. تا من را می‌دیدند می‌گفت در مدرسه رازی چه خبر ؟ من هم معمولا نارضائی بچه های مدرسه از انقلاب و وضع کشور را با هیجان تعریف می‌کردم و او هم می‌خندید و می‌گفت: تو را به جای بی‌بی، باید لیب لیب صدا کرد. منظورشان این بود که من لیبرالم!

کیانوری

آقای کیانوری می‌گفت تو را به جای بی‌بی، باید لیب لیب صدا کرد. منظورشان این بود که من لیبرالم!

آقای کیانوری دو چهره داشت. هم خیلی مهربان و خوشرو بود و هم وقتی بحث و حرفی پیش می‌آمد، خیلی جدی می‌شد. آنقدر جدی که پدرم هم ترجیح می‌داد گوش باشد تا دهان. چه رسد به من که نه سر پیاز بودم و نه ته پیاز. البته بدلیل سن و سال کم و نداشتن ملاحظاتی که پدرم داشت، گاهی چیزی درباره اوضاع بعد از انقلاب می‌پراندم که او یا زیر سبیلی رد می‌کرد و یا یک متلکی هم به من می‌گفت. پدرم بدش نمی‌آمد بعضی مسائل از دهان من گفته شود. بعد‌ها دو بار من شدم مترجم آقای کیانوری. این مربوط به دورانی است که من بعد از یکسال تحصیل در پاریس به تهران بازگشتم و در سال سوم دبیرستان، در دبیرستان آذر اسمم را نوشتم.

یکبار به محض رسیدن از مدرسه،پدرم من را صدا کرد. در اتاق نشیمن یا‌‌ همان اتاق پذیرائی معروف، یک آقای۲۸ _۳۰ ساله روبروی آقای کیانوری نشسته بود. بعد از سلام و دست دادن به آن‌ها نشستم روی صندلی. آقای کیانوری با شوخی و به زبان فرانسه پرسید: فرانسه آنقدر بلد هستی که غلط‌های منو بگیری؟ من هم خندیدم و با‌‌همان جسارتی که به آن معروف بودم با زبان فرانسه گفتم: مگر شما فرانسه هم بلد هستید؟

آن آقای خارجی خبرنگار دیپلماتیک روزنامه ایتالیائی “کوریرا دلاسرا” بود که قرار ملاقات برای مصاحبه با نورالدین کیانوری را در خانه ما گذاشته بود. آن روز چند بار من به داد آقای کیانوری رسیدم و بعضی لغات فرانسه را تصحیح کردم. خیلی خوشش آمد و چند هفته بعد که با “اریک رولو” خبرنگار دیپلماتیک و معروف لوموند قرار مصاحبه داشت من را از طریق پدرم خبر کرد که بعنوان ناظر ترجمه حاضر باشم. پدرم چند بار سفارش کرد که نه چیزی به جملات اضافه کنم و نه چیزی کم کنم. شرط را قبول کردم. من “اریک رولو” را در‌‌همان اتاق نشیمن معروف دیدم. موقر بود و بسیار دقیق به حرف‌های کیانوری گوش می‌کرد و شمرده سئوالاتش را طرح می‌کرد.

زندگی در مهاجرت

"

درباره دوران زندگی پدرم در مهاجرت، ممکن است موافقان و مخالفان حزب توده هر کدام برداشت‌ها و نظرات خودشان را بگویند و یا بنویسند. این‌ها را من روایت‌های سیاسی و حزبی می‌دانم، نه روایت زندگی شاعرانه پدرم."

شاید بسیاری بخواهند بدانند زندگی ما در مهاجرت چگونه گذشت. یک دوره در افغانستان گذشت. ما به همراه تعدادی دیگر در یک خانه زندگی می‌کردیم. البته من و برادرم و خواهرم بعد از مدتی آنجا را ترک کردیم و برای تحصیل به مسکو رفتیم. پدر اما در همان خانه ماند تا وقتی که برای زندگی به مسکو آمد. در مسکو، آپارتمانی از طرف صلیب سرخ به او داده بودند که چند اتاق داشت و در مجموع می‌توانم بگویم خوب بود. البته زندگی سخت بود. هم به دلیل معیشت و هم به دلیل تنهائی و کم‌ارتباط ماندن پدرم، اما وقتی آن را با آپارتمانی که در اتریش در اختیار او و مادرم گذاشتند، مقایسه می‌کنم که فقط یک اتاق بود که توالتش هم در راهرو قرار داشت، می‌توانم بگویم آپارتمانی که به او در مسکو داده بودند خیلی خوب بود. در مسکو با وجود محدود بودن شمار ایرانیان پراکنده ای که به دیدار پدرم می آمدند، آنجا به نوع دیگری شبیه فضای خانه مان درایران را داشت. در این دوران، من دیگر آنقدر بزرگ شده بودم که در مجامع و یا دیدارها طرف مشورت پدرم باشم. بویژه به دلیل تسلطی که به زبان روسی پیدا کرده بودم و حالا دیگر مترجم روسی پدرم هم شده بودم.

درباره این دوران زندگی پدرم، ممکن است موافقان و مخالفان حزب توده هر کدام برداشت‌ها و نظرات خودشان را بگویند و یا بنویسند. این‌ها را من روایت‌های سیاسی و حزبی می‌دانم، نه روایت زندگی شاعرانه پدرم. به همین دلیل هم دلم نمی‌خواهد درباره این دوران چیزی بنویسم، زیرا ممکن است این دسته و یا آن دسته آن را به حساب خودشان بگذارند. آنچه در این مطلب نوشتم، بخش بسیار بسیار کوچک و کوتاه شده خاطراتم است که در حال نگارشش هستم. شاید در آن خاطرات از مسکو هم بنویسم.

Hannah Rutan


عزیزم ، فدات شم ، از حالا اینجوری شیرین زبونی و شیرین کاری می کنی ؛ چه جوری دوریت رو تحمل کنیم ... خوش به حال دایی جونت که چیزی نمونده بیاد پیشت . بابا دلم زعف رفت براش . دلم می خواست مامان رو بیدارش کنم بهش نشون بدم شیرین کاری های نوه ش رو چون حتما فردا صبح دلش میخواد که ای کاش زودتر دیده بود این رو و آسوده تر با سردرد کمتر می خوابید . اما بهتر است بیدارش نکنم. فردا قبل از اینکه بره سر کار سورپرایزش میکنم.
بابا این نوه ما کافیه که ۵۰% شبیه خودت باشه تا به اندازه کافی با هوش و زبل و محشر باشه . حالا که ۵۰% هم مثل باباش است دیگه باید هر هفته و هر روز حیرت کنیم از رشدش و نبوغش و تک بودنش و نمکش . خدایا که چقدر خوشحالم .
من نمیتونم و نمی خوام تو فیس بوک زیاد احساساتم را بنویسم . چون فضای عمومی است ؛ چیزای کلی و کامنت های مختصر میگذارم. اما اینجا هم نمیشه ؛ هیچ کی نمیتونه مامان هم نمیتونه حس شوق و ذوق بیش از حد خودش رو از داشتن گل هایی مثل شما و غنچه خندانی مثل حنا آنطور که باید و شاید ابراز کنه . فقط می دونم که این دختر مثل هیچکس نیست و زندگی ما رو پر از شادی و شور میکنه و کار هایی میکنه که اصلا نمیشه حدس زد. من با خیالات خوشی هر شب با یادش می خوابم و هر صبح با یادش بیدار میشم . مواظب سلامتی همتون باشید . می بوسمتون .

Hannah Rutan

http://www.youtube.com/watch?feature=player_embedded&v=fhlrMJzPiXY

Monday, January 30, 2012


حال دنیا را بپرسیدم من از فرزانه‌ای
حال دنیا را بپرسیدم من از فرزانه‌ای
گفت یا آب است یا خاک است یا پروانه‌ای!
گفتمش احوال عمرم را بگو این عمر چیست ؟
گفت یا برق است یا باد است یا افسانه‌ای!
گفتمش اینها که می بینی چرا دل بسته اند؟
گفت یا خوابند یا مستند یا دیوانه‌ای!
گفتمش احوال عمرم را پس از مردن بگو؟
گفت یا باغ است یا نار است یا ویرانه‌ای!
ابوسعید ابوالخیر

Sunday, January 29, 2012

برگ سبز > سیاسی
تاریخ انتشار: ۰۸ بهمن ۱۳۹۰, ساعت ۲۳:۳۰
ایرانی و انتظار
محمد رهبر
درعین ناباوری ما منتظرِ فاجعه ایم، منتظر فاجعه ای سیاه از جنس قحطی و از هم دریدگی اجتماعی و نا امنی و رد موشک از زاگرس تا البرزیم.


شریعتی می گفت انسان حیوانِ منتظر است. اگر این تعریف هیچ جای دنیا به قامتِ آدمها نیاید در ایران واقعا همین است. ایرانی ها منتظرند. شاید فردا، شاید در همین زمستان، شاید با بهار. شاید این سال و آن دهه ،عاقبت یک روزی همه ی این مصیبت و کابوس تمام می شود ، روزی که فردایمان از امروز بدتر نیست.

نبض انتظارِ ایرانی این روزها تند تند می زند. فروپاشی ارکانِ اقتصاد، دیگر به ویترین رسیده، به طلای سکه ها و سبز دلارها. پول ملی سقوط آزاد می کند و دار و ندار ملت، مثلِ برف در آفتاب تَموز آب می شود. ایرانی ها منتظرند اما این انتظارِ تلخ و کشنده، برای فردای بهتر نیست، درعین ناباوری ما منتظرِ فاجعه ایم، با حس کودکی که از سر کنجکاوی مرگ پدر بزرگِ بیمار را انتظار می برد تا بداند بعدش در این بعدِ لعنتی چه پیش خواهد آمد. منتظر فاجعه ای سیاه از جنس قحطی و از هم دریدگی اجتماعی و نا امنی و رد موشک از زاگرس تا البرزیم.

در حسرتِ ایمان ازدست رفته

شاید هیچ حکومتی در تاریخ ایران، این چنین با ملت نیامیخته است و البته تا این حد ویرانی مادی و معنوی به جای نگذاشته است. استبداد دینی که فعلا با نام جمهوری اسلامی برپاست، هرچه که هست ثمره انقلاب 57 است و بازمانده هشت سال جانفشانی در جبهه های جنگ.

بسی رشادت و ایثار بر خاک افتاد و نگاه شوق و امید به آسمانها رفت و آخرش چنین شد. بنیانگذار جمهوری اسلامی درچشم خلایق ، قدیسی بود هم نفس با امامان شیعه و قرار بود تا گل محمدی بیاورد و سبز علوی، آخرش این سیاهی بی سپیده شد. حاصل همه ی خشت های کج که از فردای 22 بهمن 57 نهادند و تا ثریا کج رفت، آواری شد بر سر اخلاق و دین و ایمانِ ایرانی.

ایرانی، مثل آدمی است که معشوقش، فاحشه از کار در آمده، حالِ کسی را دارد که آنقدر به شعبده بازی فریبش دادند که دیگر معجزه را نیز باور نمی کند. دروغ در مقیاسی عظیم و در فاصله ای نزدیک و صمیمی، می تواند ناباوری بزرگ به صداقت و راستی پدید آورد، مثل انفجاری اتمی که تا نسل ها، آدم و خاک را بیمار می کند. به یاد بیاوریم که تا قبل از حصر موسوی و کروبی، همین دو استوار مرد، در معرض هزار اتهام بودند که یا سازش می کنند و یا سوپاپ اطمینان هستند و حالا که به حصرند، ازدسترس زخم زبان دورند و به بخش فراموشخانه ذهن رفتند تا به هر نحوی به نسیان سپرده شوند، مبادا که عذاب وجدانی رقیق، درگیرد.

در چنین موقعیتی قرار داریم و در این وانفسا، دقیقا به همان چیزها نیاز هست که از بین رفته است. باید که آرمانی باشد تا شوری بیاورد تا فداکاری شکل گیرد و مردمی خطر کنند برای پیروزی.

جمهوری اسلامی آرمان کُش بود. آسمان و زمین را بر هم زد و خداوند و قدیسان را به پایین کشید و در یک "بیت" هنگامی در "جماران" و زمانی در "پاستور" زندانی کرد و آلود.

میهن پرستی و ملیت را نیز دیگران به باد داده بودند. شاه از آن سوی بام افتاد و سال 57 ، آنها که تظاهرات می کردند از هر چه کوروش و داریوش، متنفر بودند. ولی انصاف باید داد که جمهوری اسلامی، بلایی بزرگتر بر سر مردم آورد و مفهوم ایمان و آرمان را گرفت.

چنان فرهنگِ ریاکاری ساخت و آن قَدر از کودکی سم تزویر به جانِ نسل بالیده در انقلاب ریخت که دیگر کمتر کسی خودِ واقعیش را می شناسد، چه رسد به اینکه ایمان به هدف و غایت و آرمانی، پیوندش دهد و با دیگران متحدش سازد.

فردگرایی منحطِ ایرانی، در واقع نشستن یک آدم تنهاست در پشت پرده ستبر ریا. طنز تلخ واقعه این است که این پرده ریاکاری خیلی وقت ها مُنقش به ایمان هم هست، ایمان به راهی که ایرانی قبولش هم دارد، اما دستش به عملی نمی رود. عالم بی عمل و زنبور بی عسل. دل و دست ایرانی هماهنگ نیست، وقتی بااین سوال مواجه می شود" آخرش که چی ."

ایمان به آرمان و هدف - نمی گوییم به خدا و پیامبر که سوگمندانه فاتحه اش خوانده شده- در همان سطح زبان می ماند و به دستها نمی رسد. این خود، بلایی است که نظام بر سر مردم آورده و ابتدا باید از این بیماری روحی نجات یافت و آنگاه به سر وقتِ نظام رفت.

راه بازیابی ایمان دعوت به راه و پیروزی های کوچک است. همین تاختن بر سلطان جائر از درون سرزمین که محمد نوری زاد آغاز کرد، یک کار مومنانه است و پیروزی یک مرد مقاوم تنها که ساحتِ رهبر را هر هفته فرسایش می دهد.

ماجرای امروز ایران از دست رفتن همه هستی ماست و نه باخت و برد این طایفه و آن گروه. اگر یک نفر، چند نفر، آتش ایمان به نجات ایران و ایرانی را بیفروزند، آنقدر دل شکسته هست تا بسوزد و آتشفشانی کند.

در فضیلت خشم

ستم و ستمکار خشم را می انگیزد و مظلوم را بر سر فریاد می آورد. نظام استبدادی حتی خصایل اولیه انسانی را هم از آدمی باز می ستاند.

ایرانی ها چرا خشمگین نمی شوند، وقتی هر لحظه فقیرتر می شوند، تتمه آبرویشان هم پیش اهل منزل می رود و هم در بُعدی کلان در نگاه دنیا بی آبرو می شوند با این رهبران بی نزاکت. چرا خشمگین نمی شوند وقتی حکومت در خانه هم به حال خودشان نمی گذارد، اینترنت را قطع می کند، برق را گران می کند، ورشکستشان می کند و دریک کلام حق زندگی را می گیرد.

نمونه مردم سوریه مورد جالب توجهی است، بشار اسد ازگلوله تفنگ تا تانک را آزموده و مردم به جای اینکه بترسند و خفقان بگیرند و به کنج خانه بخزند، در خیابان هستند و بر سر این قرار جمعه ها که دیگر همیشگی شده است. ایمان به راه و یک هدف ملموس و شسته رُفته و خواستنی تمام قد، چنان شوری به پا کرده که هم اسد را بیچاره کرده و هم حکام جمهوری اسلامی در تهران، دلواپس دمشق.

خشم یک نمود انسانی است برای حفظ بقا، می تواند نیروبخش باشد و راهگشا. درست وقتی که دست خالی است، هیمنه خشم به کار می آید. خیلی وقت ها چنان اصالتی دارد که نشانه حقانیت است. متاسفانه باید اذعان کرد که در همین چند ساله با انواع بحث های شک آلود و آنقدر گفتن از عدم خشونت، این خشم متعالی را در مردم خفه کردیم. خشم البته که مترادف با خشونت نیست، یک انگیزه است برای ماندن و نگریختن و به لرزه در آوردنِ طرف مقابل. برای مبارزه با استبداد دینی که چیزی نمانده همه ما را به برهوت نیستی برد، آخرین سنگر سکوت نیست، خشم است و فریاد. هر کس باید گریبان نظام را بگیرد به همان دردی که دارد، این گریبان گرفتن و رها نکردن، اتحاد هم می آورد.

باز هم انتظار

انتظار در نفسش، حتی اگر منتظرین حس نکنند، راضی نشدن به وضع موجود است. نخواستن این زمان و زمانه و امیدی است به روزی نو و دنیایی تازه.

ما ایرانیان منتظریم اما نباید مثل کویر صامت و تشنه باران، عین رود باید شد به رفتن و اشتیاقِ دریا. منتظر نابودی خویش نباشیم. جایی و زمانی باید برخاست و دیگر ننشست. زمانش آمده و از وقت هم گذشته است. نظام، مثل درخت بی باری است که تبرخورده و بی تنه ایستاده است، نه اینکه اعجاز شده، قدری سنت الهی است که به مستبدان مهلت می دهد تا گناه بیفزایند یا توبه کنند و قدری هم از بی همتی است که با ماست. این درخت سوخته به نشستن و پرواز چند کبوتر خواهد افتاد.

Thursday, January 19, 2012

http://sainttouka.persiangig.com/tree.jpg

از میان صدها درخت تنومند و باشکوهی که اینجا دیده‌ام این یکی را بیشتر دوست دارم که لاغر است، کوتاه است، معیوب است و به زیبایی همه نیست اما عیبش را آشکارا پذیرفته و پنهانش نمی‌کند و به همین خاطر به چشم من زیباتر از همه می‌آید... می‌دانم که تا چند سال پیش یکی شبیه به آن را در تهران خودمان داشتیم و پیرمرد پینه‌دوزی در تنه‌اش لانه داشت بعد درخت و پینه‌دوز را با هم بریدند و دور انداختند... بهانه آوردند که هردو خشک بودند... اما درخت من علی‌رغم حفره‌ی بزرگی که در شکم دارد هنوز زنده است و نفس می‌کشد. ظاهر عجیب آن رهگذران غریب را وامی‌دارد لحظاتی بایستند و درباره‌ی علت حفره حدس و گمان بزنند. من اما هر روز در برابرش سلام می‌کنم، سلامی که بی‌جواب می‌گذارد، و حدس تازه‌ام را با خودش در میان می‌گذارم. اولین بار با تعجب پرسیدم:

- شما همان درخت پیری نیستید که در تهران ریشه داشت؟ بعد از بریده شدن به اینجا مهاجرت کرده‌اید؟ پینه‌دوز کجاست؟ رفته استارباکس قهوه بخورد؟

- ...

درخت سکوت کرد و جواب نداد و من می‌دانستم که سکوت علامت رضایت نیست. به راهم ادامه دادم تا مزاحم خلوت عارفانه‌اش نباشم اما هر روز حدس تازه‌ای را با درخت درمیان می‌گذارم:

- آیا از یک سوءقصد جان بسلامت برده‌اید و این جای گلوله‌ای است که به شکم‌تان شلیک کرده‌اند؟

- ...

- بعد از وضع‌حمل به این روز دچار شدید؟

- ...

- کسی دل‌تان را برده؟

- ...

- شاید دل به کسی داده‌اید؟

- ...

- یعنی این جای یک گاز بزرگ است؟

- ...

- سوراخ کلیدی غول‌آسا است که دری سری به دنیایی اسرارآمیز می‌گشاید؟

- ...

- شما مصداق بارز کسی هستید که چیزی توی دلش نیست؟

- ...

- چون مهاجر هستید نیمی از وجودتان را در وطن جا گذاشته‌اید؟

- ...

- دل‌تان تنگ بود دادید گشادش کردند؟

- ...

- قرار است جا مدادی بشوید؟... نه؟... تابوت؟

- ...

- کسی از جنگ حرف زده و توی دلت را خالی کرده؟

- ...

- بعد از عمل لیپوساکشن این شکلی شدید؟

- ...

***

درخت من موقرانه و باحوصله به سوال‌ها گوش می‌کند اما تا امروز سکوتش را نشکسته است، نمی‌دانم به چه فکر می‌کند اما نباید نا امید شد، آن‌قدرسؤال می‌کنم تا بالاخره جواب بدهد...


من می اندیشم پس بیشتر هستم!

از شنیدن "خبر" جدایی نادر از سیمین خوشحال شدم... آن‌قدر جیغ کشیدم که تارهای صوتی‌ام ورم کرد و آن‌قدر بالا و پایین پریدم که زانوهایم درد گرفت و مطمئن هستم خبر این جدایی حتی بیشتر از خبر عروسی اسباب شادمانی همه شد... دیشب شاید از معدود دفعاتی بود که یکی از ما ثابت کرد می‌تواند بدون نیاز به فحش و رجزخوانی، بدون نیاز به کتک‌کاری با اصحاب عروس و داماد، بدون نیاز به شاخ و شانه کشیدن برای همه، به بهترین و نرم‌ترین و متمدنانه‌ترین شیوه‌ی ممکن حق‌اش را از زندگی بگیرد.

اصغر فرهادی را که مسبب این جدایی است باید آفرین گفت. بعد از مدتها کاری کرد که بتوانیم سرمان را بلند کنیم و بگوییم بله، ما چنین مردمی هستیم که نادر و سیمین ما اینطور جدا می‌شوند... دعوا هم نداریم. باید از فرهادی و شیوه‌ی جدایی‌اش یاد بگیریم...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 23:8 توسط توکا نیستانی | 169 نظر

دوست تصویرساز من، نسیم خواجوی، یک بازی جدید طراحی کرده که به نظرم خیلی جالب آمد. اسمش را گذاشته Self Portrait که یعنی "خودنگاره" . نسیم از شرکت کنندگان در بازی خواسته تا تعدادی از اشیایی را که دوست دارند و با آن‌ها احساس نزدیکی می‌کنند روی صفحه‌ی اسکنر بگذارند و یک تصویر A4 بسازند و توضیح داده که تصویر بدست آمده در واقع تصویر خود شما است... حالا این من هستم...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم دی 1390ساعت 0:24 توسط توکا نیستانی | 205 نظر

باید چند روزی می‌گذشت تا بتوانم درباره‌ی گل‌محمد بنویسم، گل‌محمدی که رفیقم نبود، شبیهم نبود، قوم و خویشم نبود. باید چند روزی می‌گذشت تا بتوانم وقت نوشتن درباره‌ی گل‌محمد به صورت له شده‌اش فکر نکنم و به غروری که نمی‌دانم پشت کدام کوه و توی کدام غار جا گذاشته بود... باید چند روزی می‌گذشت که باور کنم تمام شد و... رفت.

***

ارومیه بودیم شاید، که گل‌محمد هم بود. چیز زیادی از آن سفر به یادم نمانده بجز چند تصویر، یکی گل‌محمد است که با یک هوله از حمام بیرون آمده، با موی و ریش بلند و خیس، لاغر است، خیلی لاغر، دنده‌هایش را می‌شود شمرد... در تصویر دیگر باتفاق چندنفر در یک مینی‌بوس نشسته‌ایم، راننده بی‌تاب رفتن است و همه منتظر گل‌محمد و آروین که معلوم نیست کجا هستند و چه می‌کنند... در تصویر بعد، گل‌محمد زده است زیر آواز، خراسانی می‌خواند، خوب می‌خواند، سه‌تار می‌زند، خوب می‌زند. تصویر آخر، گل‌محمد نشسته روی تخت، طراحی می‌کند، خط می‌کشد با قلم سیاه. کنار دستش نشسته‌ام به تماشا، با دو خط منحنی یک ساقه‌ی علف می‌کشد، در منتهی‌الیه سمت چپ پایین کاغذ، کنارش یک سبزه‌ی دیگر و یکی دیگر و یکی دیگر... دانه دانه سبزه و علف می‌کشد، منحنی‌ها در هم گره می‌خورند، سبزه‌زار می‌شوند، سبز سبز، مشغول رقص در نسیم، منحنی‌ها تا آسمان امتداد پیدا می‌کنند، آنجا تبدیل به آسمان می‌شوند، آبی آبی و درخت‌ها و پروانه‌ها و گل‌ها و موش‌ها هرکدام به رنگی. ندیده بودم کسی با رنگ سیاه رنگین‌کمان بسازد... در خفا خواستم از او تقلید کنم اما نتوانستم. گفتم که از یک جنس نبودیم، تا در غار نخوابیده باشی و سگ‌های وحشی را رام نکرده باشی نمی‌توانی علفزار را مثل گل‌محمد بکشی، منصرف شدم...

یادم نیست قبل از سفر ارومیه بود یا بعد از آن که برای صفحه‌ی هنر روزنامه‌ی حیات نو با گل‌محمد مصاحبه کردم. مرد ژولیده‌ای که ساقه‌های علف یک علفزار را دانه دانه می‌کشید و دانه دانه می‌شناخت. گذاشتم از خودش بگوید و هرقدر بیشتر گفت بیشتر از من دور شد، شبیه من نبود. کُرد بود اما زاده‌ی خراسان، آن روزها سرپناه نداشت، با غروب خورشید به کوه می‌رفت و زیر سقف آسمان می‌خوابید. غارها را می‌شناخت و سنگ‌ها را و سگ‌ها را. داستان‌ها داشت از خوابیدن در غار و حمله‌ی سگ‌های گرسنه... از اصحاب کهف بود، با طلوع خورشید از غار بیرون می‌آمد و در ما و زندگی ما به تعجب نگاه می‌کرد. حق داشت، ما عجیب بودیم، مرفه بودیم، چلوکباب می‌خوردیم، روی تخت می‌خوابیدیم... بلد نبود ادای کسی را در بیاورد. شاید اگر از کوه پایین نیامده بود تا صد سال دیگر زنده می‌ماند و با یک قلم مشکی علفزار سبز می‌کشید، شبیه هیچکس نبود، شبیه من نبود، برای دوستی با هم ساخته نشده بودیم اما چیزی به کیفیت زندگی در جهان اضافه می‌کرد، هنرش همین بود، برای تحمل زندگی به او وابسته بودیم، جهان را برای همه قابل تحمل می‌کرد...

صالح گفت آن شب رفته بوده تا طلبش را بگیرد... و طلبش را گرفت، با میله‌ای فولادی آنقدر بر سر و جسم نحیفش زدند تا حسابش تسویه شد... مگر چقدر طلب داشت؟! مگر چقدر می‌توانست طلب داشته باشد؟

***

خوب است در قدرشناسی از مردی که قدر خود ندانست یکی از جایزه‌های دوسالانه‌ی کاریکاتور تهران را به نامش کنند... و هرسال به کسی دهندش که شبیه به هیچکس نیست...

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت 0:42 توسط توکا نیستانی | 155 نظر

مثال اول- فرض کنید اتاق‌های خانه‌ی پدری را- خانه‌ای که در آن بدنیا آمده و بزرگ شده‌اید و دوستش دارید- بین برادرها تقسیم کرده‌اند و سهم شما پستویی سرد و نمور است که نه پنجره‌ای دارد و نه راهی به هوای تازه و برادرها اجازه نمی‌دهند گاه‌گاهی برای هواخوری به حیاط خانه بروید و با فراغ خاطر پاهای‌تان را زیر نور آفتاب دراز کنید تا دل‌تان به همان خوش باشد. حالا تصور کنید به میانسالی رسیده‌اید و برادرها همه بزرگ و عقل‌رس شده‌اند اما هنوز حاضر به تقسیم روشنایی روز با شما نیستند. ممکن است بالاخره از نشستن در تاریکی و سرما خسته شوید و با خودتان بگویید مبادا همین الان بمیرم و داغ تماشای آسمان بر دلم بماند! آن‌وقت اتاق کوچکتری در زیرزمین خانه‌ی همسایه، آن‌هم در مجاورت یک توالت بد بو را به پستوی خانه‌ی خودتان ترجیح بدهید چون اتاق جدید پنجره‌ی کوچکی زیر سقف دارد که اگر پرده را کنار بزنید و دراز بکشید می‌شود لااقل گوشه‌ای از آسمان آبی را از پشت آن دید و این شعر فروغ را زیر لب زمزمه کرد که:

آه سهم من این است، سهم من این است... سهم من آسمانی است که آویختن پرده‌ای آن را از من می‌گیرد...

حالا تصور کنید که فامیل شما را بخاطر انتخاب‌تان و ارجحیتی که به داشتن اندکی نور و دیدن تکه‌ای از آسمان داده‌اید سرزنش کنند و شما مجبور باشید هر روز توضیح بدهید که کم کم داشتید نا امید می‌شدید و این جابجایی با تمام عیب‌هایی که دارد آخرین فرصت‌تان برای تجربه‌ی ذره‌ای نور و احساس گرما بود...

مثال دوم- فرض کنید مادرتان زن خشنی است - مسلماً مادر شما و مادر من مهربانترین موجودات عالم هستند و این فقط یک فرض است- که هر روز کتک‌تان می‌زند، با قاشق داغ‌تان می‌کند، گرسنه نگاه‌تان می‌دارد، اجازه‌ی درس خواندن به شما نمی‌دهد، به فکر رخت و لباس‌تان نیست، به فکر آینده‌تان نیست، زیر چشم‌هاتان همیشه کبود است و دنده‌هاتان را از فرط گرسنگی می‌شود یک به یک شمرد آن‌وقت یک نامادری پیدا می‌کنید که به هردلیلی زخم‌هاتان را مرهم می‌گذارد، به شما غذا می‌دهد، برای‌تان کیف و کفش و لباس می‌خرد و به مدرسه می‌بردتان، از شما پرستاری می‌کند و شب‌ها قبل از خواب برای‌تان کتاب می‌خواند...

آیا طبیعی نیست که نامادری‌تان را بیشتر از مادر واقعی‌تان دوست بدارید؟ حتی اگر فامیل هر روز سرزنش کنند و بگویند که عشق دومی واقعی نیست و چون مصلحت می‌بیند محبت می‌کند و تظاهر است و...

هرچه هست بچه‌ی بیچاره احساس امنیت می‌کند.

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی 1390ساعت 1:7 توسط توکا نیستانی | 220 نظر

در خبرها بود که "کیم جونگ ایل" رهبر شصت و نه ساله‌ی کره شمالی بر اثر خستگی مفرط در تلاش خستگی ناپذیر برای خدمت به خلق درگذشت...

البته باید نگران آینده‌ی خلقی که شصت و سه سال است مردانی پرتلاش و خســــــــــتگی ناپذیر به آن‌ها خدمت کرده‌اند بود. خلق کره از این بابت بد عادت شده‌ است. چنین مردانی، عاشق خدمت و خســــــــــتگی ناپذیر، در جهان نایاب هستند و نسل‌شان رو به انقراض است. هربار با خاموش شدن چراغ عمر یکی بیم آن می‌رود که بیچاره خلق نتواند آدم خســــــــــتگی ناپذیر دیگری را برای خدمتگزاری پیدا کند اما در این مورد خاص، از قضای روزگار و اقبال بلند مردم کره‌ی شمالی، اتفاقاً، از آن مرحوم یک پسر بیست و هشت ساله‌ی تپل و تازه نفس و صد در صد خســــــــــتگی‌ناپذیر و مشتاق خدمت باقی مانده که قرار است راه پدر و پدربزرگ را تا زمانی که خودش هم مثل اجدادش بر اثر خستگی مفرط مستهلک شود ادامه دهد...

می‌بینید که خلق علیرغم فقر و تمام کاستی‌های دیگر چقدر در یافتن مردان خستگی ناپذیر خوش شانس است...

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت 7:3 توسط توکا نیستانی | 163 نظر

میخواستم در را ببندم، خودش را نمی‌دیدم چون پشت پیچ راهرو ناپدید شده بود اما صدایش را که بتدریج ضعیف و ضعیف‌تر می‌شد هنوز می‌شنیدم:

- یادت نره به گلدونا آب بدی، هفته‌ای یه بار، شمبه‌ها، سه هفته نیستم خشکشون نکنی... هربار غذا خوردی ظرفاتو بشور نذار جمع بشه تو سینک، نیمرو درست می‌کنی در مایتابه رو بذار روغن نپره بیرون، اگه پرید با اون اسپری که کنار اجاقه لکه‌ها رو پاک کن وگرنه میمونه به این راحتی پاک نمیشه... کف آشپزخونه رو هرشب قبل از خواب "تی" بکش، گذاشتمش گوشه‌ی کمد تو راهرو... کف حموم رو گند نزنی! موهاتو از روش جمع کن! کاسه‌ی توالت رو هربار اسپری بزن و با دستمال تمیز کن، دستمالاش اونجاست زیر دستشویی... هفته‌ای یه بار اتاقا رو جارو بزن من روزی یه بار جارو میزدم... آشغالا رو بنداز تو شوت زباله، کاغذ و قوطی نوشابه میره تو سطل ریسایکل که تو زیرزمینه... هر روز به صندوق پست سر بزن ببین قبض نیومده باشه... مواظب خرج کردنت باش... گاهی احوال طاها رو بپرس، بهش زنگ بزن... مواظب باش نیما صبحا خواب نمونه، به موقع بیدار بشه بره سر کار... خدافظ... خدافظ...

وقتی آخرین کلمات در هوا حل شدند در آپارتمان را بستم...

آن شب که نه اما بیست و چهار ساعت بعد ظرف‌ها و ماهیتابه‌ها را شستم و با اسپری مخصوص اجاق را تمیز کردم و کیسه‌های آشغال را از توی چند سطل‌ درآوردم و سرشان را محکم گره زدم و گذاشتم دم در تا بعداً توی شوت زباله بیندازم. باید فکری برای شام می‌کردم. چندتا لنگ مرغ توی قابلمه انداختم و یک پیاز روی آن خورد کردم و با کمی آبلیمو و نمک و هویج و سیب‌زمینی و یک عدد سیر گذاشتم روی حرارت ملایم اجاق تا کم کم بپزد بعد اصلاح کردم و دوش گرفتم و طبق دستور وان و کاسه‌ی توالت را تمیز کردم... سرم که به طراحی گرم شد متوجه گذشت زمان نشدم، وقتی سراغ قابلمه رفتم که آب مرغ‌ها تمام شده بود و پیازها سوخته بود و پیاز سوخته مثل گدای سمجی که لنگ رهگذران را می‌چسبد سفت لنگ مرغ‌ها را گرفته بود و نمی‌گذاشت قابلمه را ترک کنند. هرجور بود کمی مرغ و پیاز سوخته از ته قابلمه تراشیدم و خوردم و ظرف‌ها را با پیازهایی که کنده نمی‌شد توی سینک ظرفشویی انداختم. روی میز آشپزخانه پر شده بود از کیسه‌های پلاستیکی و پوست پیاز و سیب‌زمینی و خورده‌های نان و لکه‌های چای و آب... انگار نه انگار همین چند ساعت پیش این‌همه وقت صرف تمیز کردن آشپزخانه کرده بودم... رفتم تا آبی به دست و صورتم بزنم که حمام هم مثل قبل کثیف شد...

به این نتیجه رسیدم که تمیز کردن خانه زحمتی بی‌فایده است و تمامی ندارد، ظرف‌ها حداکثر یک ساعت بعد از شستن دوباره کثیف می‌شوند و اتاق‌ها همیشه به جارو نیاز دارند و کیسه‌ی زباله را دور نینداخته کیسه‌ی بعدی پر شده است و معلوم نیست از کجای آدمی که مویی بر سر ندارد این همه مو کف حمام می‌ریزد... تصمیم گرفتم هر سه روز یک‌بار وقتم را به نظافت هدر بدهم و سه روز بعد که حوصله‌ی نظافت نداشتم این زمان را برای سه روز دیگر تمدید کردم و... باین ترتیب بود که کثافت خانه را برداشت... کاش همان‌طور که بشقاب یک‌بار مصرف ساخته‌اند کسی به فکر ساختن خانه‌های یک‌بار مصرف می‌افتاد...

***

بعضی‌ها اعتقاد دارند که مخترع و کاشف تمام چیزهای خوب دنیا ایرانی‌ها بوده‌اند. می‌گویند بستنی را هخامنشی‌ها اختراع کردند بعد اسکندر فرمول آن را از کاخ داریوش سوم دزدید. می‌گویند پیتزا همان نان و پنیری است که اجدادمان می‌خوردند و کاپوچینو برای اولین بار در دربار شاه عباس دوم دم شد. می‌گویند رازی اولین کسی بود که از الکل برای ضدعفونی کردن ناف نوزاد استفاده کرد و باین ترتیب بشریت سلامت ناف‌اش را مرهون ابتکار او است. می‌گویند نیاکان ما فقط بر اثر ابتلا به بیماری‌هایی از قبیل حصبه و تب مالاریا و وبا و آبله و تراخم و کچلی می‌مردند اما هیچ‌وقت مبتلا به سرطان خون نمی‌شدند چون عادت به استفاده از واجبی داشتند و واجبی همان دارویی است که فرنگی‌ها با کمی تغییر- افزودن گوگرد و پتاسیم- باسم داروی شیمی درمانی به ما میفروشند. می‌گویند اولین زین و رکاب اسب- و دوچرخه- را ما ساختیم. می‌گویند گیتار اصالتاً سازی ایرانی است که اعراب بعد از فتح ایران آن را با خود به اسپانیا بردند و چون مجبور شدند با عجله خاک اسپانیا را ترک کنند آنجا جا گذاشتند. می‌گویند همبرگر در واقع تقلیدی است از لقمه‌ای نان سنگک بیات با گوشت کوبیده‌ی یک شب مانده. می‌گویند ما مخترع شهرهای یک‌بار مصرف هستیم، درخت‌ها را قطع می‌کنیم و جایش ساختمان و خیابان و موتورسیکلت می‌سازیم بعد که هوایی برای تنفس باقی نماند می‌رویم شالیزارها و جنگل‌ها و مزارع شهرهای دیگر را خراب می‌کنیم تا جایش ویلا و جاده و موتورسیکلت بسازیم، آنجا هم که خراب شد می‌رویم یک شهر دیگر و بعد یک شهر دیگر و آخرش هم مهاجرت می‌کنیم به کانادا...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت 19:29 توسط توکا نیستانی | 189 نظر

این تصویر دو صفحه از دفترچه‌ای است که همه جا همراه دارم و چیزهایی را که می‌بینم و به ذهنم می‌رسد در آن یادداشت می‌کنم تا بعداً سر فرصت روی آن کار کنم. در سمت راست پیش‌طرحی از یک کاریکاتور را می‌بینید که هنوز اجرا نکرده‌ام. با توجه به اینکه هر سه نفر از ما تعریف خاصی از توهین و مصادیق آن، مقدسات و مصادیق آن، خطوط قرمز و مصادیق آن، احترام به نظر دیگران و مصادیق آن داریم خواستم برای محکم‌کاری و قبل از آن که کار از کار گذشته باشد از خودتان بخواهم با نگاهی موشکافانه زیر و بالای طرح را برانداز کنید تا اگر اشکالی ندیدید روی آن کار کنم...

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آذر 1390ساعت 1:1 توسط توکا نیستانی | 165 نظر

از میان صدها درخت تنومند و باشکوهی که اینجا دیده‌ام این یکی را بیشتر دوست دارم که لاغر است، کوتاه است، معیوب است و به زیبایی همه نیست اما عیبش را آشکارا پذیرفته و پنهانش نمی‌کند و به همین خاطر به چشم من زیباتر از همه می‌آید... می‌دانم که تا چند سال پیش یکی شبیه به آن را در تهران خودمان داشتیم و پیرمرد پینه‌دوزی در تنه‌اش لانه داشت بعد درخت و پینه‌دوز را با هم بریدند و دور انداختند... بهانه آوردند که هردو خشک بودند... اما درخت من علی‌رغم حفره‌ی بزرگی که در شکم دارد هنوز زنده است و نفس می‌کشد. ظاهر عجیب آن رهگذران غریب را وامی‌دارد لحظاتی بایستند و درباره‌ی علت حفره حدس و گمان بزنند. من اما هر روز در برابرش سلام می‌کنم، سلامی که بی‌جواب می‌گذارد، و حدس تازه‌ام را با خودش در میان می‌گذارم. اولین بار با تعجب پرسیدم:

- شما همان درخت پیری نیستید که در تهران ریشه داشت؟ بعد از بریده شدن به اینجا مهاجرت کرده‌اید؟ پینه‌دوز کجاست؟ رفته استارباکس قهوه بخورد؟

- ...

درخت سکوت کرد و جواب نداد و من می‌دانستم که سکوت علامت رضایت نیست. به راهم ادامه دادم تا مزاحم خلوت عارفانه‌اش نباشم اما هر روز حدس تازه‌ای را با درخت درمیان می‌گذارم:

- آیا از یک سوءقصد جان بسلامت برده‌اید و این جای گلوله‌ای است که به شکم‌تان شلیک کرده‌اند؟

- ...

- بعد از وضع‌حمل به این روز دچار شدید؟

- ...

- کسی دل‌تان را برده؟

- ...

- شاید دل به کسی داده‌اید؟

- ...

- یعنی این جای یک گاز بزرگ است؟

- ...

- سوراخ کلیدی غول‌آسا است که دری سری به دنیایی اسرارآمیز می‌گشاید؟

- ...

- شما مصداق بارز کسی هستید که چیزی توی دلش نیست؟

- ...

- چون مهاجر هستید نیمی از وجودتان را در وطن جا گذاشته‌اید؟

- ...

- دل‌تان تنگ بود دادید گشادش کردند؟

- ...

- قرار است جا مدادی بشوید؟... نه؟... تابوت؟

- ...

- کسی از جنگ حرف زده و توی دلت را خالی کرده؟

- ...

- بعد از عمل لیپوساکشن این شکلی شدید؟

- ...

***

درخت من موقرانه و باحوصله به سوال‌ها گوش می‌کند اما تا امروز سکوتش را نشکسته است، نمی‌دانم به چه فکر می‌کند اما نباید نا امید شد، آن‌قدرسؤال می‌کنم تا بالاخره جواب بدهد...

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت 22:56 توسط توکا نیستانی | 270 نظر

بروشور دو صفحه‌ای نمایش را در سالن انتظار به دست‌مان دادند. بر بالای صفحه‌ی اول خانوم کارگردان، که نویسنده‌ی متن و بازیگر نقش اول هم هست، قید کرده که با طوفانی از عشق برای سرزمینی که در آن چشم به دنیا گشوده و با "فریادی از سپاس"(!) به آزاده زنان و مردانی که در اسارت و در "کمال سکون"(!) نعره‌های آزادی‌خواهی را در جهان به صدا درآورده‌اند با نمایش جدیدشان درودی بی‌کران می‌فرستند(!) بروشور را به عبث بدنبال اطلاعات بیشتری از متن نمایشنامه و کارگردان آن ورق می‌زنم‌:

- رویا که هفت سال است در کانادا زندگی می‌کند از کودکی علاقه فراوانی به هنر و موسیقی اصیل ایرانی داشته...

- شراگیم فراگرفتن هنر موسیقی را از شش سالگی در ایران شروع کرده و بعد از مهاجرت به کانادا نیز به آن ادامه داده است. ایشان موفق به دریافت لیسانس... شده و غالباً هنر نوازندگی خود را در اختیار برنامه‌های خیریه و خدمات اجتماعی می‌گذارد...

- میلاد که یازده سالیست از ایران به کانادا مهاجرت نموده، در حال حاضر مشغول تحصیل در رشته حقوق میباشد و تصمیم دارد کار خود را در زمینه‌های امور بیمه و حقوق بشر ادامه دهد...

- فرشاد در تورنتو به کار مشاور املاک مشغول میباشد و از سن بیست سالگی تنبک نیز در برنامه‌های مختلف فرهنگی و همچنین برنامه‌های مربوط به خدمات اجتماعی مینواخته.

- ویکتوریا کارهای هنری خود را از دوران کودکی در اتاوا آغاز کرد و... همیشه در اعتقاد خود به برابری و اتحاد پایدار بوده است.

- گلوریا که اغلب دوستانش او را به اسم گلی می‌شناسند، با دو پسرش... در ریچموندهیل زندگی می‌کند...

- نازگل در روز بیست‌وپنج سپتامبر 2005 در اتاوا تولد شده...

- دکتر آویده، پزشک استووپات، روزنامه‌نگار، نوازنده ویولن، بازیگر، نقاش و آرتیست انیمیشن در تهران چشم به جهان گشود و در کودکی ایران را به مقصد بلژیک ترک کرد...

- فروغ در ایران دبیر دبیرستان بوده، و بعد از مهاجرت به کانادا در 25 سال پیش موفق به اخذ دیپلم تدریس برای کودکان دبستانی میشود... و همیشه آرزوی بازی در صحنه تئاتر را در دل میپرورانده که حال به این آرزو جامه عمل پوشانده. او با شوهر خود و 2 فرزندش در ریچموندهیل زندگی می‌کند.

- بهار که در اصفهان متولد شده... از اینکه در این نمایش نقش لاله را به تصویر میکشد خوشحال است.

- کاسی... سابقه طولانی در کار تاتر، نمایشنامه نویسی و تهیه فیلمنامه دارد و تا کنون چندین فیلمنامه برای کارهای کمدی و فیلمهای کوتاه نوشته است. در ضمن ایشان در بسیاری از نمایشنامه‌های تلویزیونی ایفای نقش نموده است. از جمله استعدادات ایشان این است که می‌توانند در نقشهای بسیار متفاوتی در روی صحنه ظاهر شود.

(آرایش صحنه هم کار این آقا بود)

***

صندلی‌ها شماره نداشتند و هرکس که زودتر رسید ردیف‌های جلوتر را اشغال کرد. من و دوستانم که سرمان به احوالپرسی با دیگران گرم شده بود دیرتر رسیدیم و عقب نشستیم. صندلی‌ها که پر شد گفتند سه ردیف جلو مخصوص مهمان‌های ویژه است و لاجرم غاصبین را با سرافکندگی از جای‌شان بلند کردند. پرده بالا رفت...

***

سیما زنی است از لایه‌های فرودست اجتماع که بدون همسر و با دختر شش ساله‌اش، نازگلک، زندگی می‌کند و خدا می‌داند چه بلایی بر سر شوهرش آورده که تا آخر نمایش کارگردان صلاح نمی‌بیند اطلاع بیشتری در اختیار ما بگذارد. از شیرین زبانی‌های نازگلک می‌فهمیم که مادرش برای غلبه بر مشکلات زندگی از کمک چند "عمو" بهره می‌برد... سیما علیرغم همه‌ی کمک‌ها و شغل ثابتی که بعنوان نگهبان دارد از زندگی راضی نیست و نارضایی‌اش را از طریق ناله‌های بلا انقطاع و جیغ و چند دقیقه گریه و زاری و اندکی حرکات موزون به اطلاع حاضرین در سالن می‌رساند. آقای کاسی که علاوه بر "استعدادات" ایشان در ایفای نقش‌های فراوان وظیفه‌ی طراحی صحنه را هم برعهده داشته‌اند برای نشان دادن فضای فقر و محنت در خانه‌ی یک زن محروم و تنها، از کاناپه‌ای استفاده کرده است که احتمالاً یکی از اغنیای تورنتو دور انداخته تا فقرای کانادایی استفاده کنند. کاناپه‌ی بزرگ با روکش گل منگلی سبز و قرمز که راقم این سطور نه تنها طی پنجاه سالی که در ایران زندگی کرده نظیرش را در خانه‌ی هیچ دکتر و مهندسی ندیده بوده، در کانادا هم نتوانسته چیزی به خوبی آن برای خانه‌اش بخرد... خانوم گلوریا- چون من از دوستان‌شان نیستم اجازه ندارم ایشان را گلی صدا کنم- که نقش سیما، این زن دردمند با وجدانی معذب را بازی می‌کند با این‌که خیلی سال است به ایران سر نزده ولی یادش مانده که لباس و آرایش زن‌های طبقه‌ی متوسط شهری ما در خانه با خیابان فرق دارد اما فراموش کرده که زن‌های دردمند و محروم ما فقط در مهمانی احتمال دارد که با موی براشینگ شده و شلوار و کفش مارک‌دار ظاهر شوند...

***

بدینوسیله از دوست عزیزم، بهاره رهنما، هنرپیشه‌ی خوب تئاتر ایران و بازیگر یکی از نقش‌های نمایش "خدای کشتار" رسماً عذرخواهی می‌کنم که خیلی سال پیش ته دلم فکر کردم "خدای کشتار" نمایش ضعیفی بود...

+ نوشته شده در سه شنبه یکم آذر 1390ساعت 0:50 توسط توکا نیستانی | 118 نظر

به "خودم" قول داده‌ام که هرهفته چیزی در این صفحه بنویسم، هرچه باشد، حتی در حد چند خط و یک احوال‌پرسی دوستانه، فقط برای این‌که بیشتر از هم خبر داشته باشیم، مثل چند سال پیش که این وبلاگ جوان‌تر بود و من شوق بیشتری برای نوشتن داشتم و شما حوصله‌ی بیشتری برای خواندن... شاید امروز شوق و حوصله‌ی هردوی ما کم شده باشد اما امیدمان کم نشده... لااقل من هنوز با امید زندگی می‌کنم و با امید می‌نویسم...

***

هفته‌ی گذشته در لابلای تعقیب اخبار زلزله در ترکیه و برف پاییزی در تهران و زنده شدن زاینده‌رود در اصفهان و انفجار در همه‌جای دنیا، با وسوسه و راهنمایی یکی از دوستان چند بسته گل مجسمه‌سازی ارزان‌قیمت از "مغازه‌ی یک دلاری*" خریدم و یک مجسمه‌ی کوچک گلی ساختم. اسمش را گذاشتم "شمسی خانوم، بانوی نشسته‌ی دنباله‌دار"... دنباله‌دار است برای این‌که می‌خواهم به ساختن شمسی‌های بیشتر ادامه بدهم و شمسی است چون از پنجاه سال پیش کسی به این اسم بین خانواده‌ و دوستان‌مان نداشته‌ایم و خطر اعتراض شمسی‌ها کمتر از مریم‌ها و مرجان‌ها و مهساها و ستاره‌ها و ماه‌منیرها و بقیه خانوم‌ها بود. البته کمی ظاهر شمسی مثل خودم بداخلاق از گل درآمد اما شما که ظاهربین نیستید تصدیق می‌کنید قلب شمسی از طلا است چون یک هفته‌ی تمام نگذاشت به چیز دیگری بجز خودش فکر کنم و تمام مصیبت‌های بالقوه را تحت‌الشعاع حضور پر گرد و خاکش قرار داد. دوست داشتم عکس‌های واضح‌تری با جزئیات بیشتر از شمسی دنباله‌دار برای‌تان بگذارم اما چون سر و وضع‌اش مناسب حضور در جمع نبود رضایت نداد و معذرت خواست. فعلاً به همین دوتا عکس بسنده کنید که دست چپی شمسی را وقتی هنوز سر و شکل درست و حسابی نداشت نشان می‌دهد و دست راستی همان است بعد از تمام شدن کار...

*مغازه‌ی یک دلاری فروشگاه‌های زنجیره‌ای بزرگی هستند که قیمت اکثر اجناس‌شان حدود یک دلار است و تقریباً همه چیز می‌فروشند... گیرم بی‌کیفیت

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آبان 1390ساعت 7:51 توسط توکا نیستانی | 180 نظر