Friday, November 30, 2012
Sunday, November 11, 2012
Friday, October 5, 2012
Tuesday, September 18, 2012
Tuesday, August 14, 2012
ميداني زلزله...
- ميداني زلزله...
- دیروز که آمدی، من و لیلا و حمید روزهي کلهگنجشکی بودیم
- فرصت افطار را هم ندادی
- عجلهات برای چه بود؟
- همهي سنگها و کلوخهایی که پدر به نام سقف بر سرمان انباشته بود،
- پیکرهای کوچکمان را در هم پیچید و
- ما رفتیم، ولی روح کوچکم دید که خیلیها آمدند..
- آنها که هیچگاه در روستایمان ندیده بودمشان
- لودر هم آورند، با کلی کمپوت شیرین و بستههای غذا..
- میدانی لودر همان ماشینیست که در شهرها برای ساخت خانه از آن استفاده میکنند
- و در روستاها برای برداشتن آوار از سرِ مردم!
- قرار است وام هم بدهند، دستور دادهاند خیلی خیلی خیلی سریع..
- همان وامی که پدر هرگز نتوانست برای گرفتن نصف آن نیز ضامن پیدا کند
- تا خانهي بهتری برایمان بسازد و مجبور نشود هِی با گل و سنگ سقف را بپوشاند..
- وای پدر! چقدر سنگین کرده بودی این آوار را..!
- میدانی زلزله؟
- با آمدن تو، روستای ما را شناختند..
- میگویند کمک به زلزلهزدگان ثواب دارد، درست!
- ولی مگر کمک به روستاییان برای زندگی بهتر ثواب ندارد؟
- چرا برخی آدمها برای بیدارشدن و لرزیدن قلبشان
- به شش ریشتر لرزه احتیاج دارند؟
- میدانی زلزله به چه فکر میکنم؟
- به روستای بعدی، ثواب بعدی، لودر بعدی و درمانگاه بعدی
- و به زندههای لودر و کمپوت ندیده!
- به پدرهایی که با تنگدستی،
- آوارهای بعدی را تکه، تکه، تکه بر سقف خراب خود میچینند
- تا روزی مریم و لیلا و حمیدشان را از زیر آن بردارند..
- میدانی زلزله؟
- ما که رفتیم..
- ولی خدا کند روزی بنویسند:
- "ز" مثل زندگی..
Saturday, August 11, 2012
- خواهر عزیزم. سلام. هر بار که صدای گرم تو را می شنوم از فرسنگ ها دور از من و دور از ما که خودمان هم از هم دورتر هستیم ؛ هم خوشحالی ام بی اندازه است و هم دلتنگی و ناتوانی آزارم میدهد. ناتوانی مشترک اصلی انسانهایی که نمیتونند در آن واحد آنان را که دوست دارند از نزدیک ببینند و بشنوند و لمس کنند. یه دل اینجا ، یه دل اونجا و ده جا ی دیگه .
- گاهی میترسم و به خودم می لرزم از اینکه حتی برای یک لحظه فکر کنی که دلم پیش شما نیست....
- وقتی این همه عکس از حنا میفرستم. ... از اونی که خودش و مادرش این همه برام عزیزند و دلم پیش اونهاست و نگرانشون
- بعدش میگم نکنه اعظم فکر کنه و برادرا خواهرام فکر کنند که دیگه دلم براشون کمتر تنگ میشه یا کمتر یادشون با منه .
- امیدوارم هر از گاهی با اینجور نوشتن و از این چیزا نوشتن تو رو بیشتر دلتنگ نکنم و دوستی خاله خرسه نباشه ؛ آخه آن فضا و حال و هوایی که بی شرف ها برای آن مردم معصوم ایجاد کرده اند به اندازه کافی دلگیر و کسالت آور هست و خدا کنه امثال من سبب آزار بیشتر شما نشیم.
- امیدوارم تو و مرتضی و محمد توپ توپ باشید از همه نظر تا من نصف بیشتر خیالم از بابت همه عزیزانم در ایران راحت باشه . آخه من شما سه تا رو با همه لاغریتون وزنه اطمینان بخشی میشناسم در خانواده... خدا حفظتون کنه برای همه ما.
- حالا کمی از فضای نوستالژی بیام بیرون و خبر های اندکی جالب برات بگم. که بیشترش تکراری است .
- میدونی که برادر مصطفی (جود ستوده ، یکی از شرکای کار آلومینیم کاری سالهای شصت مان ) با خانواده عازم امریکا هستند تا دو ماه دیگه و شهر کلمبوس را انتخاب کردند برا سکونت. همسر جواد ، سوزان گازرانی است دختر عموی فرهاد که او هم یه نمونه جالب و دوست داشتنی است و همشون با هم با پسر و دخترشون (مهرنوش و آرش ) یه خانواده خوبی هستند که من خیلی خوشحالم که میرن اونجا و معرف خوبی برای اراکی ها به خانواده رایان.
- مصطفی هم قرار است چند روز قبل از رسیدن اونا یه سر بیاد اونجا که براشون منزل اجاره کنه و به قول خودش سر و گوشی آب بده که اگه خوشش اومد و کار گیر آورد ، شاید تصمیم بگیره بمونه .
- همه اینا با هم کمی تا مقداری عزم من را هم جزم تر میکنه که رو امریکا رفتن و امکان مستقر شدن در اونجا بیشتر حساب باز کنم.
- اینجا چندین ماه است که یکی از دوستان ایرانی که خانواده خوبی هم هست هی پیشنهاد میده که با هم کاری مشترک انجام بدیم اما من تمایلی نشون ندادم . هم به دلیل اینکه میدونم نمیمونم اینجا و هم اخلاقم که نمیتونم با هر کسی ریسک همکاری و شراکت رو بپذیرم .
- اما فکرشو بکن اگه امکانی بشه فراهم کرد که اونایی که تجربه همکاری و شراکت موفقی را پشت سر گذاشتن ؛ بازم با هم کاری رو انجام بدن ؛ چه جالب میتونه بشه .... بویژه که رایان هم تو فکر این بوده و هست که زمینه ساز کاری بشه برای من اونجا و خودش هم تنش می خاره برای برخی از کارایی که من دوست دارم مثل کشاورزی و ازین قبیل.ضمنا مصطفی و جواد هم که بیشتر از من تجربه کشاورزی دارن و همچنین چوپانی و گله چرونی و ازین چیزا.
- اگه بشه چنین فضای رویایی در امریکا از تصور و خیال به واقیت تبدیل بشه ؛ اونوقت شاید به کمک و تجربه و یاری اونا ، بتونم با مشکل نوستالژی مزمن و گسترده کنار بیام یا حلش کنم برای همیشه ....؛)))) منظورم از گسترده و مزمن اینه که در آن واحد دلم برای منطقه گسترده ای از دنیا و جا های زیادی تنگ میشه و هواشونو میکنه که این نوعی خاص شاید باشه از نوستالژی و بیماری ای به نام سر زیادی یا هر اسم بهتری که تو براش بزاری .
- به هر حال بگذریم . راستی دوست بوشهری مان مجید و فرح هم ۹ ماه می رن امریکا و اهایو که یه شهری نزدیک نرگس اینا مستقر می شن و این کمک میکنه که جمع خوبان جمع تر باشه و ببینیم حالا چه منفعتی نصیب من میشه این وسط و چه نمدی برا سر کچل من میشه دوخت . فدای تو خواهر گلم .

- فریدون مشیری .... آخرین جرعه این جام
- همه میپرسند
- چیست در زمزمه مبهم آب
- چیست در همهمه دلکش برگ
- چیست در بازی آن ابر سپید
- روی این آبی آرام بلند
- که ترا می برد اینگونه به ژرفای خیال
- چیست در خلوت خاموش کبوترها
- چیست در کوشش بی حاصل موج
- چیست در خنده جام
- که تو چندین ساعت
- مات و مبهوت به آن می نگری
- نه به ابر
- نه به آب
- نه به برگ
- نه به این آبی آرام بلند
- نه به این خلوت خاموش کبوترها
- نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام
- من به این جمله نمی اندیشم
- من مناجات درختان را هنگام سحر
- رقص عطر گل یخ را با باد
- نفس پاک شقایق را در سینه کوه
- صحبت چلچله ها را با صبح
- نبض پاینده هستی را در گندم زار
- گردش رنگ و طراوت را در گونه گل
- همه را میشنوم
- می بینم
- من به این جمله نمی اندیشم
- به تو می اندیشم
- ای سراپا همه خوبی
- تک و تنها به تو می اندیشم
- همه وقت
- همه جا
- من به هر حال که باشم به تو میاندیشم
- تو بدان این را تنها تو بدان
- تو بیا
- تو بمان با من تنها تو بمان
- جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب
- من فدای تو به جای همه گلها تو بخند
- اینک این من که به پای تو درافتاده ام باز
- ریسمانی کن از آن موی دراز
- تو بگیر
- تو ببند
- تو بخواه
- پاسخ چلچله ها را تو بگو
- قصه ابر هوا را تو بخوان
- تو بمان با من تنها تو بمان
- در دل ساغر هستی تو بجوش
- من همین یک نفس از جرعه جانم باقی است
- آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش
Thursday, August 2, 2012
Wednesday, July 11, 2012
تا جایی که فهمیدهام قرار نبوده این قدر وقتمان را در سرپوشیدهتاریک بگذرانیم به جای چهار نعل تاختن در دشتهای بیمرز.قرار نبوده تا نم باران زد، دستپاچه شویم و زود چتری از جنس پلاستیکروی سر بگیریم مبادا مثل کلوخ آب شویم.قرار نبوده اینقدر دور شویم و مصنوعی. ناخنهای مصنوعی،دندانهای مصنوعی، خندههای مصنوعی، آوازهای مصنوعی، دغدغههای مصنوعی.حتماً قرار نبوده بزهایی باشیم که سنگنوردی مصنوعی در سالن میکنندبه جای فتح صخرههای بکر زمین.هر چه فكر میکنم میبینم قرار نبوده ما اینچنین با بغل دستیهایماندر رقابتهای تنگانگ باشیم تا اثبات کنیم جانور بهتری هستیم،این همه مسابقه و مقام و رتبه و دندان به هم نشان دادن برای چیست؟قرار نبوده همه از دم درس خوانده بشویم، از دم دکترا به دست بر رویزمین خدا راه برویم، بعید بدانم راه تعالی بشری از دانشگاهها و مدرکهایما رد بشود … باید کسی هم باشد که گوسفندها را هی کند،دراز بکشد نیلبک بزند با سوز هم بزند و عاقبت هم یک روز در همان هیاتچوپانی به پیامبری مبعوث شود. یک کاوه لازم است که آهنگری کند که درفشداشته باشد که به حرمت عدل از جا برخیزد و حرکت کند…قرار نبوده این همه در محاصرهی سیمان و آهن، طبقه روی طبقهبرویم بالا، قرار نبوده این تعداد میز و صندلیِ کارمندی روی زمینوجود داشته باشد، بیشک این همه کامپیوتر و پشتهای غوزکردهیآدمهای ماسیده در هیچ کجای خلقت لحاظ نشده بوده؛تا به حال بیل زدهاید؟ باغچه هرس کردهاید؟ آلبالو و انار چیدهاید؟…کلاً خسته از یک روز کار یَدی به رختخواب رفتهاید؟ آخ که با هیچ خواب دیگریقابل مقایسه نیست… این چشمها برای نور مهتاب یا نور ستارگان کویر،برای دیدن رنگ زرد گل آفتابگردان برای خیره شدن به جاریِ آب شاید،اما برای ساعت پشت ساعت، روز پشت روز، شب پشت شب خیره ماندن به نور مهتابی مانیتورها آفریده نشدهاند.قرار نبوده خروسها دیگر به هیچکار نیایند و ساعتهای دیجیتال بهجایشانصبحخوانی کنند. آواز جیرجیرکهای شبنشین حکمتی داشته حتماً،که شاید لالایی طبیعت باشد برای به خواب رفتن ما تا قرص خواب لازم نشویمو اینطور شب تا صبح پرپر زدن اپیدمی نشود.من فکر میکنم قرار نبوده کار کردن، جز بر طرف کردن غم نان،بشود همهی دار و ندار زندگیمان، همهی دغدغهی زنده بودنمان.قرار نبوده کنار هم بودن و زاد و ولد کردن، این همه قانون مدنی عجیب و غریبو دادگاه و مهر و حضانت و نفقه و زندان و گروکشی و ضعف اعصاب داشته باشد.قرار نبوده اینطور از آسمان دور باشیم و سی سال بگذرد از عمرمانو یک شب هم زیر طاق ستارهها نخوابیده باشیم..قرار نبوده چهل سال از زندگی رد کنیم اما کف پایمان یکبار همبیواسطهی کفش لاستیکی/چرمی یک مسافتصد متری را با زمین معاشرت نکرده باشد.قرار نبوده من از اینجا و شما از آنجا، صورتک زرد به نشانهیسفت بغل کردن و بوسیدن و دوست داشتن برای هم بفرستیمچیز زیادی از زندگی نمیدانم، اما همینقدر میدانم که اینهمه “قرار نبوده”ایکه برخلافشان اتفاق افتاده، همگیمان را آشفته و سردرگم کرده…آنقدر که فقط میدانیم خوب نیستیم، از هیچ چیز راضی نیستیم،اما سردر نمیآوریم چرا.
Friday, June 29, 2012
Award Ceremony ; Best Graduate in BSc Electrical and Computer Engineering , 2012 & Best Graduate in BSc Electrical Engineering , 2012
Abolfazl Abdi Today is your day son,a day to look back and celebrate all the ways you've grown and changed and blessed the lives of those around you. It is a day to look forward to so many exciting moments ahead. Moments just waiting for you to live them in your own unique way; and it is a day to remember you two important things : You are a wonderful gift to this world and You are always loved.Love you / mom & dad
Saturday, June 23, 2012
|
2:40 PM (12 minutes ago)
![]() | ![]() ![]() | ||
| ||||
برادر عزیزم. سلام امیدوارم خوب و خوش و سلامت باشید. راستش من با این حرفای حسین پناهی مشکل دارم.بهتر است بگم نه با خودش و اصل حرفاش ، بلکه با استفاده به روز کردن آنها که این سالها و این روزها زیاد هم باب شده متاسفانه بیشتر بین قشر جوان داخل ایران . حسین پناهی آدم ممتاز و توانایی بود که چند ویژگی برجسته را یکجا داشت . فیلسوف ،حکیم ،شاعر ،هنرمند ، هنرپیشه ادیب و خیلی چیزای دیگه و از همه مهمتر عاشق بودن که موتور حرکتش بود. همه آنچه را از او روی صفحه تلویزیون و پرده سینما دیدم دوست دارم و لذت بردم . فیلم و تصویر هایی که او کار کرد ، چون همه ابزار و لوازم بیان یک معنا را فراهم میکرد ؛ زیاد سبب برداشت های گوناگون و همزاد پنداری نمی شد و نشد . کلام و کتاب و نوشته اش اما بسته به اینکه کی و کجا و چگونه و توسط چه کسی از آن استفاده شود ؛ ممکن است چند جور تعبیر و تفسیر شود یا بهتره بگم به جای اینکه برداشت مفید و کار ساز به ما بدهد ؛ بر عکس مایه رخوت و سستی و نا امیدی و کسالت و اینجور چیزا بشه .
در اینکه احوال جامعه و حال و روز بیشتر آدمای ایرانی چندان تعریفی نداره ؛ شکی نیست. آخرین پس مانده های ذهنی خود من که دو سه روز پیش تحویل دادم ؛ مشتی از نمونه همین خروار هاست . اما یک تفاوت مهم بین خودم و آنهایی که آگاه یا نا خود آگاه متوسل به رو نویسی و رو خونی حرفای پناهی می شن ؛ می بینم و اون اینه که اگه من گاهی خل و خر می شم ؛ به جاش دیری نمی پاید که با یک نسیم ضعیف ملایم محبت و نوید امیدی دوباره ، زود از لاک حسین پناهی بودن و مثل او فکر کردن میام بیرون.چون به شدت آدم مادی و دوستدار زندگی زمینی و فریفته دنیا یم و هر آنچه از زشت و زیبا که در اوست . من وحشت میکنم اگر بیش از حد خودم را در دالان تاریک و سیاه آیه های یاس اندیشمندانی چون پناهی رها کنم و خیالاتم را به آنها بسپارم. یک متن زیبا و آهنگین و با قافیه اگر به من امید و دلگرمی نده ، خیلی زود برام همه چی ش رنگ می بازه . به همین دلیل همان جوک هایی را که امروز صبح فرستادم ؛ حرف اصلی دل من است در بیشتر اوقات و نه آن سوتی هایی که گاهگاهی در میکنم و اونایی که منو بیشتر می شناسن ؛ زود یه تلنگر بجا بهم میزنند .
حتما با خودت میگی عجب... عجب... عجب آدم امیدوار و با اعتماد به نفسی شده ام ... از کی تا حالا ... . چون همین دیروز پریروز من هم مثل یه آدم بی پناه و از زبان یه آدم دل مرده چیزایی سر هم کردم و با ارسال نوشته ام شاید برای ساعتی یا حتی همه یک روز و یک شب را به کسی یا کسانی تلخ کردم .
بر عکس آنچه تو برام فرستادی از حسین پناهی ، خواهرمان اعظم اما جور دیگری نوشته برام و من اینجوری خلاصه ش می کنم که : ... پا شو بابا گل کونتو جم کن ... بیکاری و نشستی شر و ور می نویسی .... یه فکری برا بیکاریت کن .
جواب اینجوری رو دوست دارم که خوبه و برا من هم یه چاشنی اضافی و انرژی بیشتر ایجاد می کنه وقتی که خودم همچنان با پوست کلفتی تمام دارم این شرایط را سپری میکنم و هر روز و هر شب را به امیدی به هم وصل میکنم . چی بهتر از این ؟
با شرایط مالی و اندوخته صفری که ما داریم شاید حق دارم گاهی مرثیه های بی پناهی سر بدم اما هرگز نمی خوام سرمایه بی خیالی و خونسردی و بردباری و تحمل را که به وفور اندوخته دارم ؛ دست کم بگیرم هر چند که جور دیگری به چشم دیگران دیده بشم.
بنابر این بدون اینکه حس اینجوری داشته باشم که از روی منبری ، میزی صندلی ای یا جای بلندی ، این فرمایشات را دارم ایراد می کنم ؛ باید بگم که از همین پایین پایین به شما و به خودم میگم ، بابا بی خیال. همه اون ادبیات کس شر گونه و غمگنانه را بزاریم تو قفسه های کتاب پیشکش و مبارک عاشقان فرهنگ و ادب سرزمینمان باشه تا پزش را بدهند و امثال من و تو سعی کنیم راه هایی را جستجو کنیم که کمتر دق بخوریم و بیشتر حال کنیم . فراموش کنیم بدی ها و اشتباهات و هر چیز مسخره ای را و به جاش ابتکارات تازه ای به خرج بدیم روز به روز تا زندگی مون بشه پر از عشق و حال و حول.و فسق و فجور ... که این دو تا کلمه آخری رو نمیدونم یعنی چی .قربانت . ابوالفضل.
Thursday, June 7, 2012
Wednesday, May 23, 2012
Thursday, May 17, 2012
Thursday, May 10, 2012
احسان طبری در بهار دل انگیز 1358 نمی دانستند و یا میدانستند اما نمی خواستند بگویند و یا بنویسند که چه روزی و در چه فصلی از سال بدنیا آمد. تاکنون، تنها، ثبت بود که زاده شهر ساری بود و در 1295 بدنیا آمد. سنگ قبری تیره رنگ، در گوشه ای از بهشت زهرای تهران که به قاره مردگان و کشتگان سه نسل تبدیل شده، تاریخ مرگ او را بر سینه خود، بهار 1368، یعنی 9 اردیبهشت حک کرده است. سنگ قبری که در همان ماه نخست خاکسپاری اش به خواهش من، رفتند و از آن عکس گرفتند و برایم فرستادند و منتشر کردم و بعدها شد زینت بخش سایت ها و فیسبوک هائی که در کمین شکار تلاش دیگران اند. مدت ها پیش، دکتر صدرالدین الهی از من درباره روز تولد طبری سئوال کرد، تا بمناسبت تولدش از او یادی کند و بنویسد که تنگ نظری ها را باید کنار گذاشت و اجازه نداد روی نام و یاد مفاخر ایران گرَد تنگ نظری بنشیند. از "خانلری" تا "طبری". بگذار نام خیابان ها و میادین را آقایان مزین به نام "خودی" هائی کنند که از شمار آنها نیز فصل به فصل کم می شود. اما بر جای جای نقشه ای که مردم ایران در سر دارند، نام آنهائی ثبت است که به فرهنگ و هنر و ادب و سیاست ایران خدمت کرده اند. خواهد رسید روزگاری که همگان بدانند احسان طبری چه دُر یگانه ای بود. شاعر، فیلسوف، نویسنده، مبارزه سیاسی، روزنامه نگار و لغت شناس و ادیبی که به شش زبان، در کنار فارسی دلنشینی که می نوشت و با آن سخن می گفت تسلط داشت: انگلیسی، فرانسه، آلمانی، روسی، ارمنی و عربی. به تاریخ جهان و تاریخ کهن ایران تسلط داشت و زبان های پهلوی و سانسگریت را نیز در حد کارهای تحقیقاتی اش میدانست. در این راه همان مسیری را رفته بود که صادق هدایت رفته بود. در جستجوی تاریخ روزی که بدنیا آمده بود و نه روزی که به خاک ایرانش سپردند، دختر کوچکش را یافتم که با دشواری بسیار دهان به فارسی باز می کند و دشوارتر از آن، قلم به فارسی بر کاغذ می گذارد. خواهر و برادر بزرگتری هم دارد که هر کدام یک گوشه ای از خاک کشور آلمان پراکنده اند و هیچکدام در ایران قد نکشیدند تا زبان پدرشان را خوب بدانند. زبانی که طبری به آن واژه های بسیاری را افزود. بگذریم از فهم و دانش پدرشان که اقیانوسی بی کران بود و آنها نیز مانند میلیون ها ایرانی نتوانستند آنگونه که باید تن به آب این اقیانوس بزنند. درباره این پراکندگی و بی خبری، شاید این بیت از غزل بسیار زیبای شهریار، وصف کاملی باشد از آنچه در بالا نوشتم: آسمان کاین جمع مشتاقان پریشان می کند در شگفتم من، نمی پاشد ز هم دنیا چرا؟ وای که اگر "فیسبوک" نبود، بوی گل را در کجا باید می جستیم؟ میدانم که به قول مولوی: باغ ها را گرچه دیوار و در است از هواشان، راه با یکدیگر است و من از همین روزنه، یعنی از طریق هوا و فضای اینترنتی و فیسبوک، دخترش را یافتم و سرانجام رد پای تاریخ تولد احسان طبری را: 19 بهمن 1295 عجیب است، نه؟ سیاوش کسرائی در همین روز اما در سال 1374 به جمع خاموشان ابدی پیوست و نخستین شلیک در جنگل های سیاهکل نیز در همین روز اما در سال 1349 از تفنگ عاشق ترین عاشقان دهه 1340 کمانه کرد و به چپ رفت و ...! امیدوارم ویکیپدیا و بدنبال آن، سایت ها و وبلاگ ها و فیسبوک ها این تاریخ را به شجره نامه طبری بیافزایند، تا همگان بدانند آن که از کف رفته است، در چه روزی بدنیا آمده بود. انسان مهربان و فرهیخته ای که در اواخر بهار پرشکوفه سال 1358، زیر سایه های چهار بید مجنون کهنسال، در باغی در شهریار کرج، همراه با رحمان هاتفی و مهدی پرتوی روی یک نیمکت چوبی، پای صحبت های خصوصی اش نشستیم. هرگز نمی توانم توصیف کنم آن شادی اولیه اش پس از دیدن درخت های پرشکوفه، دست نوازش کشیدنش بر پوست درخت ها و معرفی یکایک آنها را: این سیب است، این گیلاس پیوندی است و... سپس، همراه شدن روحش را با نسیمی که شاخه های پرشکوفه گیلاس و سیب را نوازش می داد. نسیمی که ملایم از لای گیسوان پریشان چهار بید مجنونی می گذشت که گوئی با شیفتگی تصویر خویش در حوض کوچکی که زیر سایه شان آرمیده بود را می ستودند. این نسیم به کجا می رفت؟ از کدام دره و باغ آمده بود و به کدام باغ و دره دیگر می رفت؟ آرزوهای ما را با خود به کجا می برد؟ طبری در خیال خود با آن همراه می شد؟ به پیری و پایان راه درازی که آمده بود می اندیشید؟ نگران سرانجام بازگشت به ایران بود؟ سرانجام خود را با سرانجام انقلاب پر امید مردم در سال 57 یکسان می دید؟ در خشت خام دیده بود، آنچه را ما غافل بودیم و شاید بسیار تیره و گنُگ در آینه می دیدیم. شاید به آخرین بوسه های نسیم بر شاخه ها می اندیشید؟ همان بوسه ای که رهی معیری حافظ گونه در باره اش گفته بود: برگ خزان رسیده بی طاقتم رهی یک بوسه نسیم، زجا می برد مرا گونه هایش کمی استخوانی بود و شاید شده بود، قد بلندش از آخرین مهره های گردن کمی خم شده بود. به پائیز زندگی رسیده بود. از تهران قدیم گفت، از باغ های شمیران، از بلوار آب کرج، از "بُت کلاب" که اولین پارک تفریحی تهران بود و حالا تئاتر شهر در گوشه ای از آن آرمیده و گوشه بزرگترش را پارک دانشجو تصرف کرده، از مهاجرت تلخ تر از زهر در سالهای پس از تیراندازی به شاه در سال 1327 که تا انقلاب 57 ادامه یافت گفت. مهاجرتی که مرگ را به تن دادن دوباره به آن ترجیح می داد. از دوستان و دوستی هایش در سالهای بسیار دور گفت. همه آنها که بعدها مردان بزرگ سیاست و شعر و هنر و ادب در ایران شدند. از کشاکش هایش با هدایت و واکنش های تند بزرگان شعر و ادب ایران پس از جسارت طبری در معرفی نیما در کنگره بزرگ نویسندگان و شعرای ایران در سال 1324 در تهران. از سخن گفتن درباره سالهای مهاجرت آنچنان پرهیز داشت که گوئی از یاد آن نیز نفرت دارد. و من مبهوت آرامش و کلام رویائی او هنگام سخن گفتن از گذشته ها. دوبار، از ما خواست تا جزئیات اشغال کیهان توسط رهبران آن گروه های حرفه ای "حزب، فقط حزب الله" و "اعدام باید گردد" را برایش تعریف کنیم، که هر بعد از ظهر ابتدای سال 1358 به محوطه کیهان فرستاده می شدند. اصرار داشت که جزئیات را برایش تعریف کنیم. و بار دوم، در پاسخ توام با تعجب هاتفی که پرسید: تکرار دوباره این جزئیات ضرورتی دارد؟ گفت: اشغال کیهان، نخستین رویداد بود، اما آخرین آن نیست. این روش می تواند به روش حکومتمداری در جمهوری اسلامی تبدیل شود، یاد بگیرید که پدیده های کوچک را موشکافانه بررسی کنید و از دل آنها، آینده را بیرون بکشید! و حالا 33 سال است که جمهوری اسلامی با همین شیوه حکومت می کند. در طول ساعت ها گفتگوئی که رشته کلام پیوسته دراختیار او بود، حتی یکبار از اصطلاحات مارکسیستی استفاده نکرد، اما هرآنچه گفت و تحلیل و تفسیر کرد، برخاسته از درک عمیقش از مارکسیسم بود. این فصل پایانی از شعر زیبای "ترانه خوابگونه" طبری را هربار که همراه با تار "محمد رضا لطفی" شنیده ام، به آن باغ و آن دیدار و سخنانش درباره آینده باز گشته ام: از این مرز آسمان تا آن مرز با سینه ی گشاده به سوی بادها كه از دریا می آیند، ایستاده ام. خزانی ناگزیر از راه فرا می رسد و شب، دیوارهای سیاه خود را بر من فرو می ریزد ولی ناقوس روشن آب و غوغای شهرها از زیستن سخن می گویند، از انقلاب . آری، رگهای ابدی سرنوشت از میان ریگ ها و الماس ها می گذرد. یقین دارم، بازماندگان انگشت شمار شاعران و ادیبان، مترجمان و روزنامه نگارانی که سالهای دهه 1320 را بخاطر دارند، بی شک وزین ترین مجله آن دوران را نیز درخاطر دارند. مجله ای بنام "نامه مردم" که طبری سردبیر آن بود و معروف ترین و بزرگترین شعرا و مترجمین و اهل تحقیق آن دوران نویسندگان آن. از ابراهیم گلستان که در آن زمان ادبیات امریکا را همراه با مقالاتی در باره "اتم" در "نامه مردم" معرفی می کرد و می نوشت، تا سعید نفیسی که از "ابومسلم خراسانی" در آن می نوشت و او را می ستود. و اگر نبود حسن سلوک و دانش طبری، چنین جمعی را چه کسی می توانست در آن سالها، چون دانه های تسبیج به نخ بکشد؟ 13 شماره از این مجله را سالها بعد، در جستجوی بی امان نشریات قدیمی و پیش از کودتای 28 مرداد ایران، در دستفروشی ها و کهنه فروشی های پایتخت افغانستان "کابل" یافتم. بسیار ارزان خریدم و بسیار ارزان فروخت، آنچه را می دانستم لعل بدخشان است. پیرمرد فروشنده، که مجلات قدیمی را می فروخت، با شادی پول نان شب را از من خواست تا مجلات را دراختیارم بگذارد و من پول نان یک هفته اش را کف دستش گذاشتم. تازه با خواندن این 13 شماره "نامه مردم" بود که دانستم طبری تنها فیلسوف و ادیب، شاعر و محقق و سیاستمدار و مبارز سیاسی و توده ای نبود، بلکه روزنامه نگاری چیره دست نیز بود. باخواندن کتاب "چهره خانه" او، دانستم که جوانی را در فقیر ترین محلات تهران گذرانده است. اتاقی در یک خانه قدیمی که کف حیاط آن با آجر قزاقی فرش شده و اتاق هایش در اطراف یک حوض سنگی حلقه زده بودند. در کوچه های تو در توی پشت بازار تهران. درنو جوانی سریال تلویزیونی "خانه قمرخانم" را از تلویزیون ملی ایران دیده بودم. زمان پخش این سریال، مردم در هر کجا بودند خود را به خانه می رساندند، تا دنبال کنند سرگذشت مستاجران اتاق های این خانه را. یک گروه سه نفره سناریوی این سریال را تهیه می کرد که یکی از آنها شادروان منوچهرمحجوبی فکاهی نویس چیره دست مجله "توفیق" بود. وقتی "چهره خانه" را خواندم، تازه دانستم همین کتاب را آن گروه بی سر و صدا تبدیل به سناریوئی برای سریال "خانه قمرخانم" کرده بودند. کارپایه آن سریال، بخش مهمی از کتاب "چهره خانه" طبری بود! کتاب که در دو فصل و بصورت داستان های کوتاه نوشته شده را باید خواند تا با پایه گذار شیوه نوین داستان نویسی در ایران آشنا شد و رد "حاجی آقا"ی صادق هدایت و "علویه خانم و ولنگاری" او را پیدا کرد. از دل آن دوستی و نشست و برخاست بی تعارف ادبی که میان طبری و هدایت برقرار بود، هم "حاجی آقا" و "علویه خانم و ولنگاری" درآمد و هم "چهره خانه". اولی چاپ و منتشر شد اما دومی تا پس از انقلاب 57 محروم از چاپ بود، زیرا نویسنده دومی "طبری" مهاجر سیاسی بود و اولی هدایت! صبر، متانت و ادب او، حتی آلوده به اندیشه های سیاسی و حضور طولانی اش در رهبری حزب توده ایران نشد. زمانی که در مناطره های تلویزیونی بهار سال 1360عبدالکریم سروش سرمست از برپائی حکومت اسلامی در کنار آیت الله مصباح یزدی خطاب به طبری دهان به درشتی گشود و یا مصباح یزدی کلام را آغشته به نفرت و کینه کرد و هر دو، نام آن درشتی و نفرت را فلسفه الهی گذاشتند، طبری آرام و متین دریچه هائی را برای شنوندگان و بینندگان آن مناطره تلویزیونی به روی اقیانوسی که از دانسته ها در سینه داشت گشود. در فاصله همان مناطره ها، به هاتفی (سردبیر کیهان دوران انقلاب) در باره آن دو، یعنی سروش و مصباح یزدی گفته بود: سروش حافظه خوبی دارد، خوب خوانده است و هنوز راه درازی برای دگرگونی در پیش دارد. اما آن دیگری، یعنی مصباح یزدی از خمیره دیگری است. فیلسوف نیست، با آنچه یاد گرفته و از حفظ کرده، در پی فرصت هائی است. انسان خطرناکی است. شعر زیبای "ترانه خوابگونه" را از روی لینک زیر بشنوید! http://www.youtube.com/ |
Saturday, April 21, 2012
Wednesday, April 18, 2012
Saturday, April 14, 2012
Subscribe to:
Comments (Atom)













































