Search This Blog

Powered By Blogger

My Blog List

Saturday, June 23, 2012


Abolfazl Abdi
2:40 PM (12 minutes ago)
to Ebrahim
برادر عزیزم. سلام امیدوارم خوب و خوش و سلامت باشید. راستش من با این حرفای حسین پناهی مشکل دارم.بهتر است بگم  نه با خودش و اصل حرفاش ، بلکه با استفاده به روز کردن آنها که این سالها و این روزها زیاد هم باب شده متاسفانه بیشتر بین قشر جوان داخل ایران . حسین پناهی آدم ممتاز و توانایی بود که چند ویژگی برجسته را یکجا داشت . فیلسوف ،حکیم ،شاعر ،هنرمند ، هنرپیشه ادیب و خیلی چیزای دیگه و از همه مهمتر عاشق بودن که موتور حرکتش بود. همه آنچه را از او روی صفحه تلویزیون و پرده سینما دیدم دوست دارم و لذت بردم . فیلم و تصویر هایی که او کار کرد ، چون همه ابزار و لوازم بیان یک معنا را فراهم میکرد  ؛ زیاد سبب  برداشت های گوناگون و همزاد پنداری نمی شد و نشد . کلام و کتاب و نوشته اش اما بسته به اینکه کی و کجا و چگونه  و توسط چه کسی  از آن استفاده شود ؛ ممکن است چند جور تعبیر و تفسیر شود یا بهتره بگم به جای اینکه برداشت  مفید و کار ساز به ما بدهد ؛ بر عکس مایه رخوت و سستی و نا امیدی و کسالت و اینجور چیزا بشه . 
در اینکه احوال جامعه و حال و روز بیشتر آدمای ایرانی چندان تعریفی نداره ؛ شکی نیست. آخرین پس مانده های ذهنی خود من که دو سه روز پیش تحویل دادم ؛ مشتی از نمونه همین خروار هاست . اما یک تفاوت مهم بین خودم و آنهایی که آگاه یا نا خود آگاه متوسل به رو نویسی و رو خونی حرفای پناهی می شن ؛ می بینم و اون اینه که اگه من گاهی خل و خر  می شم ؛ به جاش دیری نمی پاید که  با یک نسیم  ضعیف ملایم محبت و نوید امیدی دوباره ، زود از لاک حسین پناهی بودن و مثل او فکر کردن  میام بیرون.چون به شدت آدم مادی و دوستدار زندگی زمینی و فریفته دنیا یم  و هر آنچه از زشت و زیبا که در اوست . من وحشت میکنم اگر بیش از  حد خودم را در دالان تاریک و سیاه آیه های  یاس اندیشمندانی چون پناهی رها کنم  و خیالاتم را به آنها بسپارم. یک متن زیبا و آهنگین و با قافیه اگر به من امید و دلگرمی نده ، خیلی زود برام همه چی ش رنگ می بازه . به همین دلیل همان جوک هایی را که امروز صبح فرستادم ؛ حرف اصلی دل من است در بیشتر اوقات و نه آن سوتی هایی که گاهگاهی در میکنم و اونایی که منو بیشتر می شناسن ؛ زود یه تلنگر بجا بهم میزنند .
حتما با خودت میگی عجب... عجب... عجب آدم امیدوار و با اعتماد به نفسی شده ام ... از کی تا حالا ... . چون همین دیروز پریروز من هم  مثل یه آدم بی پناه  و از زبان یه آدم دل مرده  چیزایی سر هم کردم و با ارسال نوشته ام شاید برای ساعتی یا حتی همه یک روز و یک شب را به کسی یا کسانی تلخ کردم .
بر عکس آنچه تو برام فرستادی از  حسین پناهی ، خواهرمان اعظم اما جور دیگری نوشته برام و من اینجوری خلاصه ش می کنم که : ... پا شو بابا گل کونتو جم کن ... بیکاری و نشستی شر و ور می نویسی .... یه فکری برا بیکاریت کن . 
جواب اینجوری رو دوست دارم که  خوبه و برا من هم یه چاشنی اضافی و انرژی بیشتر ایجاد می کنه وقتی که خودم همچنان با پوست کلفتی تمام دارم این شرایط را سپری میکنم و هر روز و هر شب را به امیدی به هم وصل میکنم . چی بهتر از این ؟
با شرایط مالی و اندوخته صفری که ما داریم شاید حق دارم گاهی مرثیه های بی پناهی سر بدم اما هرگز نمی خوام سرمایه بی خیالی و خونسردی و بردباری و تحمل را که به وفور اندوخته دارم ؛ دست کم بگیرم هر چند که جور دیگری به چشم دیگران دیده بشم.
بنابر این بدون اینکه حس اینجوری داشته باشم که از روی منبری ، میزی صندلی ای یا جای بلندی ، این فرمایشات را دارم ایراد می کنم ؛ باید بگم که از همین پایین  پایین به شما و به خودم میگم  ، بابا بی خیال. همه اون ادبیات کس شر گونه و غمگنانه را بزاریم تو قفسه های کتاب پیشکش و مبارک عاشقان فرهنگ و ادب سرزمینمان باشه تا پزش را بدهند و امثال من و تو سعی کنیم راه هایی را جستجو کنیم که کمتر دق بخوریم و بیشتر حال کنیم . فراموش کنیم بدی ها و اشتباهات و هر چیز مسخره ای را و به جاش ابتکارات تازه ای به خرج بدیم روز به روز تا زندگی مون بشه پر از عشق و حال و حول.و فسق و فجور  ... که این دو تا کلمه آخری رو نمیدونم یعنی چی .قربانت . ابوالفضل.

No comments:

Post a Comment