Search This Blog

Powered By Blogger

My Blog List

Tuesday, August 14, 2012

مي‌داني زلزله...


  • مي‌داني زلزله...
  • دیروز که آمدی، من و لیلا و حمید روزه‌ي کله‌گنجشکی بودیم
  • فرصت افطار را هم ندادی
  • عجله‌ات برای چه بود؟
  • همه‌ي سنگ‌ها و کلوخ‌هایی که پدر به نام سقف بر سرمان انباشته بود،
  • پیکرهای کوچکمان را در هم پیچید و
  • ما رفتیم، ولی روح کوچکم دید که خیلی‌ها آمدند..
  • آنها که هیچ‌گاه در روستایمان ندیده بودمشان
  • لودر هم آورند، با کلی کمپوت شیرین و بسته‌های غذا..
  • می‌دانی لودر همان ماشینی‌ست که در شهرها برای ساخت خانه از آن استفاده می‌کنند
  • و در روستاها برای برداشتن آوار از سرِ مردم!
  • قرار است وام هم بدهند، دستور داده‌اند خیلی خیلی خیلی سریع..
  • همان وامی که پدر هرگز نتوانست برای گرفتن نصف آن نیز ضامن پیدا کند
  • تا خانه‌ي بهتری برایمان بسازد و مجبور نشود هِی با گل و سنگ سقف را بپوشاند..
  • وای پدر! چقدر سنگین کرده بودی این آوار را..!
  • می‌دانی زلزله؟
  • با آمدن تو، روستای ما را شناختند..
  • می‌گویند کمک به زلزله‌زدگان ثواب دارد، درست!
  • ولی مگر کمک به روستاییان برای زندگی بهتر ثواب ندارد؟
  • چرا برخی آدم‌ها برای بیدارشدن و لرزیدن قلبشان
  • به شش ریشتر لرزه احتیاج دارند؟
  • می‌دانی زلزله به چه فکر می‌کنم؟
  • به روستای بعدی، ثواب بعدی، لودر بعدی و درمانگاه بعدی
  • و به زنده‌های لودر و کمپوت ندیده!
  • به پدرهایی که با تنگدستی،
  • آوارهای بعدی را تکه، تکه، تکه بر سقف خراب خود می‌چینند
  • تا روزی مریم و لیلا و حمیدشان را از زیر آن بردارند..
  • می‌دانی زلزله؟
  • ما که رفتیم..
  • ولی خدا کند روزی بنویسند:
  • "ز" مثل زندگی..

No comments:

Post a Comment