Search This Blog

Powered By Blogger

My Blog List

Saturday, August 11, 2012


  • خواهر عزیزم. سلام. هر بار که صدای گرم تو را می شنوم از فرسنگ ها دور از من و  دور از ما که خودمان هم از هم دورتر هستیم ؛ هم خوشحالی ام بی اندازه است و هم دلتنگی و ناتوانی آزارم میدهد. ناتوانی مشترک اصلی انسانهایی که نمیتونند در آن واحد آنان را که دوست دارند از نزدیک ببینند و بشنوند و لمس کنند. یه دل اینجا ، یه دل اونجا و ده جا ی دیگه .
  • گاهی میترسم و به خودم می لرزم از اینکه حتی برای یک لحظه فکر کنی که دلم پیش شما نیست....
  • وقتی این همه عکس از حنا میفرستم. ... از اونی که خودش و مادرش این همه برام عزیزند و دلم پیش اونهاست و نگرانشون
  • بعدش میگم نکنه اعظم فکر کنه و برادرا  خواهرام فکر کنند که دیگه دلم براشون کمتر تنگ میشه یا کمتر یادشون  با منه .
  • امیدوارم هر از گاهی با اینجور نوشتن و از این چیزا نوشتن تو رو بیشتر دلتنگ نکنم و دوستی خاله خرسه نباشه ؛ آخه آن فضا و حال و هوایی که بی شرف ها برای آن مردم معصوم ایجاد  کرده اند به اندازه کافی دلگیر و کسالت آور هست و خدا کنه امثال من  سبب آزار بیشتر شما نشیم.
  • امیدوارم تو و مرتضی و محمد توپ توپ باشید از همه نظر تا من نصف بیشتر خیالم از بابت همه عزیزانم در ایران راحت باشه . آخه من شما سه تا رو با همه لاغریتون وزنه اطمینان بخشی میشناسم در خانواده... خدا حفظتون کنه برای همه ما.
  • حالا کمی از فضای نوستالژی بیام بیرون و خبر های اندکی جالب برات بگم. که بیشترش تکراری است .
  • میدونی که برادر مصطفی (جود ستوده ، یکی از شرکای کار آلومینیم کاری سالهای شصت مان  ) با خانواده عازم امریکا هستند تا دو ماه دیگه و شهر کلمبوس را انتخاب کردند برا سکونت.  همسر جواد ،  سوزان گازرانی است  دختر عموی فرهاد که او هم یه نمونه جالب و دوست داشتنی است و  همشون با هم با پسر و دخترشون (مهرنوش و آرش ) یه  خانواده خوبی هستند که من خیلی خوشحالم که میرن اونجا و معرف خوبی برای اراکی ها به خانواده  رایان.
  • مصطفی هم قرار است چند روز قبل از رسیدن اونا یه سر بیاد اونجا که براشون منزل اجاره کنه و به قول خودش سر و گوشی آب بده که اگه خوشش اومد و کار گیر آورد ، شاید تصمیم بگیره بمونه .
  • همه اینا با هم کمی تا مقداری عزم من را هم جزم تر میکنه که رو امریکا رفتن و امکان  مستقر شدن در اونجا بیشتر حساب باز کنم. 
  • اینجا چندین ماه است که یکی از دوستان ایرانی که خانواده خوبی هم هست هی پیشنهاد میده که با هم کاری مشترک انجام بدیم اما من تمایلی نشون ندادم . هم به دلیل اینکه میدونم نمیمونم اینجا و هم اخلاقم که نمیتونم با هر کسی ریسک همکاری و شراکت  رو بپذیرم .
  • اما فکرشو بکن اگه امکانی بشه فراهم کرد که اونایی که تجربه همکاری و شراکت موفقی را پشت  سر گذاشتن ؛ بازم با هم کاری رو انجام بدن ؛ چه جالب میتونه بشه .... بویژه که رایان هم تو فکر این بوده و هست که زمینه ساز کاری بشه برای من اونجا و خودش هم تنش می خاره برای برخی از کارایی که من دوست دارم مثل کشاورزی و ازین قبیل.ضمنا مصطفی و جواد هم که بیشتر از من تجربه کشاورزی دارن و همچنین چوپانی و گله چرونی و ازین چیزا.
  • اگه بشه چنین فضای رویایی در امریکا از تصور و خیال به واقیت تبدیل بشه ؛ اونوقت شاید به کمک و تجربه و یاری اونا ، بتونم با مشکل نوستالژی مزمن و گسترده  کنار بیام یا حلش کنم  برای همیشه ....؛))))   منظورم از گسترده و مزمن اینه که در آن واحد دلم برای منطقه گسترده ای از دنیا  و جا های زیادی تنگ میشه  و هواشونو میکنه که این  نوعی خاص شاید باشه از نوستالژی و بیماری ای به نام سر زیادی  یا هر  اسم بهتری که تو براش بزاری .
  • به هر حال بگذریم . راستی دوست بوشهری مان مجید و فرح هم ۹ ماه می رن  امریکا و اهایو که یه شهری نزدیک نرگس اینا مستقر می شن و این کمک میکنه که جمع خوبان جمع تر باشه و ببینیم حالا چه منفعتی نصیب من میشه این وسط و چه نمدی برا سر کچل من   میشه  دوخت . فدای تو خواهر گلم .
  •  

No comments:

Post a Comment