Search This Blog

Powered By Blogger

My Blog List

Sunday, February 20, 2011

Touka Neyestaniتوکای مقدس




کاش سکوت را می‌شد نوشت

امروز چیزی ننوشتم... دستم به نوشتن نرفت. وقتی نویسنده‌ی حرفه‌ای نباشید زیاد دچار این مصیبت می‌شوید، یعنی دیدن روزهای سختی که کلمات رام شما نیستند و از ذهن و قلم فرار می‌کنند.

روزهایی هست که نمی‌توانی تصمیم بگیری از بین ده فعل تقریباً مترادفی که هریک به نوعی مقصودت را می‌رساند کدامیک اکنون و برای این لحظه‌ی خاص مناسب‌تر است...

روزهایی هست که از میان تمام صفت‌هایی که می‌توانند حالت را وصف کنند هیچ‌کدام را به یاد نمی‌آوری، انگار از ظلم دستور زبان به‌تنگ آمده و علیه نویسنده دست به یکی کرده باشند یا بدتر از آن، دست به اعتصاب عمومی زده باشند...

روزهایی هست که تمام قیدها را یا فراموش کرده‌ای یا بیشتر از آنی که لازم است بکار می‌بری...

روزهایی هست که تمام حرف‌های ربط بی‌ربط می‌شوند و حرف‌های اضافه، اضافه...

روزهایی هست که موضوعی برای نوشتن نداری، یا داری و راه نزدیک شدن به آن را بلد نیستی...

روزهایی هست که فکر می‌کنی نوشتن بی‌فایده است، لبخند زدن بهتر از لبخند نوشتن است و اخم کردن مؤثرتر از اخم نوشتن و دوست داشتن گویاتر از دوست نوشتن...

روزهایی هست که خواننده‌هایت منتظرند تا داستان آن‌ها را روایت کنی، باید حدس بزنی از تو چه انتظاری دارند. گاهی خودت نمی‌خواهی مثل آن‌ها فکر کنی، گاهی مثل آن‌ها فکر می‌کنی و خوب نوشتن نمی‌دانی...

روزهایی می‌رسد که از هرچه اشاره است بیزار می‌شوی...



روزهای سختی در زندگی هر نویسنده‌ی تازه‌کاری هست که بعد از چندبار جزم کردن عزم و یورش بردن به صفحه‌ی سپید کاغذ دست خالی و بی‌نتیجه از پشت میز بلند می‌شود و می‌بیند که حتی یک جمله‌ی به‌درد بخور ننوشته‌... روزهایی مثل امروز.

امروز چیزی نمی‌نویسم...

No comments:

Post a Comment