

بنشین بر لب جوی و...
هفت قرن قبل از اختراع اولین دوربین عکاسی شاعر بزرگ ما، سعدی شیرازی، به همگان توصیه کرد تا بر لب جوی بنشینند و به آب نگاه کنند* بلکه از این طریق متوجه گذشت سریع زمان بشوند. روشن نیست طی هشتصدسال گذشته چه تعداد از دوستداران سعدی علیهالرحمه به این توصیه عمل کردهاند اما به ظن قوی خیلی از کسانی که مطابق این دستورالعمل بدون همراه داشتن تخمه آفتابگردان کنار جوی رفتند و دوزانو نشستند و نتوانستند ارتباطی میان حرکت آب و گذر عمر برقرار کنند فقط درد کمر و خوابرفتگی پا نصیبشان شد و دست خالی به خانه برگشتند. شاید اگر شاعر شیراز امروز در قید حیات میبود با توجه به پیشرفت تکنولوژی و اختراع دوربین عکاسی و سرپوشیده شدن جویها و کمبود موجودی آب در جریان رودها به همگان توصیه میکرد بر لب مبل بنشینند و در رایانهی "رولنگی**" خود به صدها عکسی بنگرند که در همین یکی دو سال اخیر انداختهاند. بیتردید این روش به همان اندازهی تماشای آب جوی- و شاید خیلی بیشتر- میتواند آدم را متوجه سرعت گذشت عمر بکند ضمن آنکه احتمال سقوط و خفگی در آب روان نیز در آن به حداقل میرسد.
***
کوچهی دهخدا مثل همهی کوچههای شهر بود اما دو ویژگی داشت، اول آنکه در انتهای کوچه شهر تمام میشد و جایش را به تپه های بلندی میداد که فکر میکردیم با گذشتن از آنها به دریا خواهیم رسید. کوچهی ما محل عبور کاروانهای دو سه نفرهی شتر و گلههای کوچک بز و گوسفندی بود که بالای تپهها آشغال میچریدند. شبهای عید و با نزدیک شدن به مراسم چهارشنبهسوری خرکچیها به قصد کندن بته با الاغ در این مسیر تردد میکردند و برای ما بچههایی که سرگذشت هانسل و گرتل را در کتابهای قصه خوانده بودیم انتهای کوچهی دهخدا سرزمینی اسرارآمیز و کشف نشده بود که برای بازگشت از آن میبایست راه رفته را علامت گذاشت. امروز در جای آن تپههای خشک و خاکی بزرگراه صدر و ساختمانهای اطرافش را ساختهاند و دریا دورتر رفته است... ویژگی دوم کوچه جوی آب باریکی بود که چهارفصل سال پرآب بود، نه خشک میشد و نه تمام. میگفتند منشاء آب چشمهای است در بالادست، که هیچوقت پیدایش نکردیم. مثل تمام شهرهای مهم جهان که رودخانهای در آن محور زندگی است، ما هم اطراف این جوی آب زندگی میکردیم، بطریهای سرگردان در آب جوی را بامید یافتن نقشهی گنج یا درخواست کمک ساکنین جزیرههای متروک یک به یک بیرون میکشیدیم. گاهی هم کسی در بالادست قوطی خالی کمپوتی در جوی میانداخت تا ما به موسیقی غلطیدن آن گوش کنیم. هیچوقت ندیدم در تابستانهای داغ کسی از بچههای کوچه در آن آبتنی کند اما خودم و برادرم هرکدام یکبار در زمستانهایی که برف سطح کوچه و جوی و پیادهرو را پوشانده بود در تخمین جای پیادهرو اشتباه کردیم و تا گلو در آب سرد آن غوطهور شدیم. ما بچههای کوچه تابستانها طبق توصیهی سعدی بر لب جوی مینشستیم اما بجای تعمق در گذر عمر سرمان را به بازی و شیطنت گرم میکردیم. بازی محبوب ما تعقیب کلید بود. هرکسی به نوبت کلید خانهاش را در جوی میانداخت و دنبالش میدوید تا قبل از گم شدن کلید زیر پل سیمانی کوچکی که بیست متر پایینتر بود به آن برسد و از آب بیرونش بیاورد. اگر کلید زیر پل میرفت علاوه بر باختن بازی تنبیه مفصلی هم در خانه در انتظارمان بود. بازی دیگرمان مایههایی از علم مهندسی داشت، با مقوا و آشغالهای دیگر جلوی آب سد میساختیم تا آب پشت آن جمع شود و سرریز کند و روی آسفالت راه بیفتد بعد با خست تمام دریچهی سد را اندکی باز میکردیم تا مقداری از آب با فشار خارج شود و به جوی خشک بازگردد. یکبار هم چند نفر از بچههای کوچه بر سر نوشیدن یک قلپ از آن آب با من شرطبندی کردند. نگاهی به آب کردم که ظاهرش همیشه روشن و تمیز بود و هنوز مردد بودم که پسربچهی شیطانی پیشقدم شد و کف دستها را کاسه کرد و در آب زد و تظاهر به نوشیدن کرد. چارهای نداشتم جز آنکه به بازی تن بدهم. بعد از خوردن اولین جرعه و خندیدن همه بود که فهمیدم قربانی دسیسهای شدهام...
***
کنار پیادهروی پوشیده از برف شبکهای آهنی میبینم که از زیر آن صدای آشنای آب روان به گوش میرسد.
«یعنی پشت این میلهها جوی آبی زندانی است؟... جوی آبی که دیده نمیشود؟»
وسوسه میشوم تا کلید را از لای میلهها داخل آب بیندازم و در مسیر احتمالی آن بدوم...
*بنشین برلب جوی و گذر عمر ببین... علیرغم اینکه مصرع متعلق به یکی از غزلهای معروف حافظ است و هر آدم علاقمندی بدون رجوع به دیوان خواجه هم میتواند از وزن و آهنگ آن نام شاعر را حدس بزند من مرتکب اشتباهی مهلک شدم و آنرا به سعدی نسبت دادم و تا آخرین لحظه هم شک نکردم... ضمن طلب پوزش از هردوی آن بزرگواران برای عبرت خودم متن را اصلاح نکردم تا یادم بماند بعد از این بیشتر مراقب باشم.
**رولنگی- معادلی فارسی برای لپتاپ فرنگی.

No comments:
Post a Comment