

تعمیر لوازم برقی شما توسط مهندس باسابقه
نمیدانم چرا همه دوست دارند معمارها "مهندس" باشند و چرا فکر میکنند هر مهندسی- از مهندس برق تا مهندس کشاورزی- لزوماً همهکاره است و باید از همهچیز سر دربیاورد. از وقتی که تحصیل معماری باعث شد بعضیها جلوی اسمم عنوان "مهندس" پیچ کنند تا امروز که پیچهای این عنوان لق شده و هرآن ممکن است روی زمین بیفتد بارها و بارها برای دیگران توضیح دادهام که رابطهی من با علم هندسه تنها از طریق مداد و کاغذ و یک جعبه مدادرنگی برقرار میشود و من تبحری در استفاده از آچار و پیچگوشتی ندارم و فرق پولوس با پولیور را بعد از پوشیدن تشخیص میدهم... و البته اعتراف میکنم که در امور فنی بطرز غیرقابل بخششی بیاستعداد هستم.
تا مدتها بر این باور بودم که مردم آشنایی با ابزار را در کودکی و با نگاه کردن به دست پدرشان یاد میگیرند و به همین خاطر استعداد فنّیام را مدیون پدرم میدانستم که برای خاموش کردن تلویزیون دوشاخهاش را از برق میکشید. اما این استدلال با مخالفت مادرم روبرو شد که معتقد بود من و دو برادر کوچکترم هرسه تربیت یکسانی داشتهایم در حالیکه آن دو "فنّی" هستند و گلیمشان را از آب میکشند. البته اشارهی مادرم به توانایی دو پسر دیگرش در تعویض لامپهای سوخته بود وگرنه آندو هم خیلی اهل سیمکشی و لولهکشی نیستند. نه اینکه عوض کردن لامپ سوخته کار سختی باشد اما ترجیح میدهم تا زمانی که نمیدانم چرا سیم "نول" بیخطر است اصلاً ریسک نکنم. به این ترتیب اگر مجبور باشم لامپ سوختهای را عوض کنم اول کلید چراغ را در وضعیت خاموش قرار میدهم بعد برق ساختمان را از کنتور قطع میکنم- آن هم وقتی که کسی در خانه نباشد تا اتفاقی کنتور را وصل کند- و درآخرین مرحله طی مراسم باشکوهی لامپ سوخته را عوض میکنم... به همین خاطر کسی برای اینکار سراغ من نمیآید... شاید تنها تخصص من خاموش کردن چراغها است که بدون نیاز به پرتاب سنگ و کلوخ آنها را از فاصلهی دور و با ظرافت خاموش میکنم... که کار سادهای هم نیست.
بیعلاقگی به بیل و شاقول میتواند فاجعه باشد اگر که معمار باشید و بخواهید بخشی از وقتتان را در کارگاه ساختمانی بگذرانید. من اما برای آن راهحلی پیدا کرده بودم، یعنی با یکی از همکلاسیهای دانشکده- عاشق کمچه و ماله- شریک شده بودم. شریک من کراوات میبست و سبیلهای از بناگوش در رفته و ترسناکی داشت که به پیشبرد کارمان کمک میکرد. سبیلهای او در خیابان باعث انبساط خاطر رهگذران میشد و در جلسات کاری حواس کارفرما را پرت میکرد و در کارگاه ابزاری بود برای ترساندن کارگرها و بهتر از همه اینکه من میتوانستم پشت آن سبیلها پنهان شوم. شریک من یک آدم "فنّی" به تمام معنا بود. از تعمیر لوازم برقی منزل، تعمیر اتومبیل، سیمکشی و لولهکشی و نجاری اطلاع کافی داشت و تنها نقطه ضعفش کم حوصلگی برای نشستن پشت میز و کشیدن نقشه یا نامهنگاری اداری بود یعنی همان کارهایی که من میکردم. وقتی طرحهای من به مرحلهی اجرا میرسیدند کار او سنگینتر میشد و درست نبود تا بعنوان شریک تنهایش بگذارم. روزهایی که بجای او به کارگاه میرفتم کارگرها نفسی به راحتی میکشیدند چون میدانستند که سخت نمیگیرم و اجازه میدهم سرم کلاه برود. در حالیکه شریکم با لگد دیوارهای معیوب را خراب میکرد و از اشتباه پیمانکارها نمیگذشت من در دفتر کارگاه پای درد دل همه مینشستم و با سرکارگر توی شیشهی ترشی چای جوشیدهی از صبح مانده میخوردم... به این ترتیب شراکتمان سالها دوام آورد و باتفاق ساختمانهای آبرومند زیادی ساختیم. اما این همنشینی طولانی هم نتوانست تأثیر مثبتی بر من بگذارد و علاقهام را جلب کند تا همین چندی پیش که...
***
چند روزی از خراب شدن پریز برق میگذشت و جعبهی پریز مثل چشمی که از حدقه درآمده باشد توی هوا به چند رشته سیم سرخ و آبی آویزان بود. هربار که برای اصلاح جلوی آینه حمام میایستادم تصویر تهدیدآمیز سیمها را در آینه میدیدم... برای اولین بار از خودم پرسیدم که چرا نباید مثل هر مرد دیگری از پس تعمیرات جزئی بربیایم و به فکر چاره افتادم. سراغ کیفی رفتم که ابزار کارم را در آن میگذارم و بعد از کمی جستجو میان مدادهای رنگی و خودنویسهای جوراجور و شیشههای جوهر با نوارچسب بزرگی به حمام برگشتم. ده دقیقه بعد قوطی پریز را با چسب به دیوار چسبانده بودم و مغرور از اولین تعمیر خانگی در حال جمع کردن وسایل بودم که چشمم به یک پیچگوشتی افتاد... چرا زودتر به فکرم نرسیده بود که باید از پیچگوشتی استفاده کرد؟!
و معجزه اتفاق افتاد، قوطی پریز بینیاز به نوارچسب به دیوار حمام محکم شد... فهمیدم که با ابزار مناسب هرکاری شدنی است و حالا آماده هستم تا با همین پیچگوشتی دنیا را تعمیر کنم.
نمیدانم چرا همه دوست دارند معمارها "مهندس" باشند و چرا فکر میکنند هر مهندسی- از مهندس برق تا مهندس کشاورزی- لزوماً همهکاره است و باید از همهچیز سر دربیاورد. از وقتی که تحصیل معماری باعث شد بعضیها جلوی اسمم عنوان "مهندس" پیچ کنند تا امروز که پیچهای این عنوان لق شده و هرآن ممکن است روی زمین بیفتد بارها و بارها برای دیگران توضیح دادهام که رابطهی من با علم هندسه تنها از طریق مداد و کاغذ و یک جعبه مدادرنگی برقرار میشود و من تبحری در استفاده از آچار و پیچگوشتی ندارم و فرق پولوس با پولیور را بعد از پوشیدن تشخیص میدهم... و البته اعتراف میکنم که در امور فنی بطرز غیرقابل بخششی بیاستعداد هستم.
تا مدتها بر این باور بودم که مردم آشنایی با ابزار را در کودکی و با نگاه کردن به دست پدرشان یاد میگیرند و به همین خاطر استعداد فنّیام را مدیون پدرم میدانستم که برای خاموش کردن تلویزیون دوشاخهاش را از برق میکشید. اما این استدلال با مخالفت مادرم روبرو شد که معتقد بود من و دو برادر کوچکترم هرسه تربیت یکسانی داشتهایم در حالیکه آن دو "فنّی" هستند و گلیمشان را از آب میکشند. البته اشارهی مادرم به توانایی دو پسر دیگرش در تعویض لامپهای سوخته بود وگرنه آندو هم خیلی اهل سیمکشی و لولهکشی نیستند. نه اینکه عوض کردن لامپ سوخته کار سختی باشد اما ترجیح میدهم تا زمانی که نمیدانم چرا سیم "نول" بیخطر است اصلاً ریسک نکنم. به این ترتیب اگر مجبور باشم لامپ سوختهای را عوض کنم اول کلید چراغ را در وضعیت خاموش قرار میدهم بعد برق ساختمان را از کنتور قطع میکنم- آن هم وقتی که کسی در خانه نباشد تا اتفاقی کنتور را وصل کند- و درآخرین مرحله طی مراسم باشکوهی لامپ سوخته را عوض میکنم... به همین خاطر کسی برای اینکار سراغ من نمیآید... شاید تنها تخصص من خاموش کردن چراغها است که بدون نیاز به پرتاب سنگ و کلوخ آنها را از فاصلهی دور و با ظرافت خاموش میکنم... که کار سادهای هم نیست.
بیعلاقگی به بیل و شاقول میتواند فاجعه باشد اگر که معمار باشید و بخواهید بخشی از وقتتان را در کارگاه ساختمانی بگذرانید. من اما برای آن راهحلی پیدا کرده بودم، یعنی با یکی از همکلاسیهای دانشکده- عاشق کمچه و ماله- شریک شده بودم. شریک من کراوات میبست و سبیلهای از بناگوش در رفته و ترسناکی داشت که به پیشبرد کارمان کمک میکرد. سبیلهای او در خیابان باعث انبساط خاطر رهگذران میشد و در جلسات کاری حواس کارفرما را پرت میکرد و در کارگاه ابزاری بود برای ترساندن کارگرها و بهتر از همه اینکه من میتوانستم پشت آن سبیلها پنهان شوم. شریک من یک آدم "فنّی" به تمام معنا بود. از تعمیر لوازم برقی منزل، تعمیر اتومبیل، سیمکشی و لولهکشی و نجاری اطلاع کافی داشت و تنها نقطه ضعفش کم حوصلگی برای نشستن پشت میز و کشیدن نقشه یا نامهنگاری اداری بود یعنی همان کارهایی که من میکردم. وقتی طرحهای من به مرحلهی اجرا میرسیدند کار او سنگینتر میشد و درست نبود تا بعنوان شریک تنهایش بگذارم. روزهایی که بجای او به کارگاه میرفتم کارگرها نفسی به راحتی میکشیدند چون میدانستند که سخت نمیگیرم و اجازه میدهم سرم کلاه برود. در حالیکه شریکم با لگد دیوارهای معیوب را خراب میکرد و از اشتباه پیمانکارها نمیگذشت من در دفتر کارگاه پای درد دل همه مینشستم و با سرکارگر توی شیشهی ترشی چای جوشیدهی از صبح مانده میخوردم... به این ترتیب شراکتمان سالها دوام آورد و باتفاق ساختمانهای آبرومند زیادی ساختیم. اما این همنشینی طولانی هم نتوانست تأثیر مثبتی بر من بگذارد و علاقهام را جلب کند تا همین چندی پیش که...
***
چند روزی از خراب شدن پریز برق میگذشت و جعبهی پریز مثل چشمی که از حدقه درآمده باشد توی هوا به چند رشته سیم سرخ و آبی آویزان بود. هربار که برای اصلاح جلوی آینه حمام میایستادم تصویر تهدیدآمیز سیمها را در آینه میدیدم... برای اولین بار از خودم پرسیدم که چرا نباید مثل هر مرد دیگری از پس تعمیرات جزئی بربیایم و به فکر چاره افتادم. سراغ کیفی رفتم که ابزار کارم را در آن میگذارم و بعد از کمی جستجو میان مدادهای رنگی و خودنویسهای جوراجور و شیشههای جوهر با نوارچسب بزرگی به حمام برگشتم. ده دقیقه بعد قوطی پریز را با چسب به دیوار چسبانده بودم و مغرور از اولین تعمیر خانگی در حال جمع کردن وسایل بودم که چشمم به یک پیچگوشتی افتاد... چرا زودتر به فکرم نرسیده بود که باید از پیچگوشتی استفاده کرد؟!
و معجزه اتفاق افتاد، قوطی پریز بینیاز به نوارچسب به دیوار حمام محکم شد... فهمیدم که با ابزار مناسب هرکاری شدنی است و حالا آماده هستم تا با همین پیچگوشتی دنیا را تعمیر کنم.

No comments:
Post a Comment