Search This Blog

Powered By Blogger

My Blog List

Wednesday, February 23, 2011

Iran and Libia

چهارشنبه ۴ اسفند ۱۳۸۹
ویژگی‌های مشابه‌ لیبی و ایران

مرتضي كاظميان
morkazemian(at)gmail.com
سبزها باید تحولات اخیر در لیبی را با دقت مضاعف مورد تأمل قرار دهند. لیبی به‌دلایل متعدد و از جهات گوناگون وضعی مشابه ایران دارد؛ چه صاحبان قدرت و چه جامعه‌ی لیبی واجد شباهت‌های مهمی با حاکمیت و جامعه‌ی ایران هستند. در زیر برخی از مهمترین مولفه‌هایی که لیبی را به ایران شبیه می‌کند و، اهمیت پیگیری رویدادهای آن را توسط حامیان جنبش سبز، توضیح می‌دهد، به اجمال مورد توجه قرار می‌گیرد.

1. لیبی همچون ایران از یک حاکمیت اقتدارگرا، سرکوبگر، و متکی به شخص که خودکامگی را در پوشش قانون پی گرفته، برخوردار است.

2. دولت در هر دو کشور ویژگی‌ها و شاخصه‌های «دولت رانتی» را بازتاب می‌دهند. بیش از 70درصد از درآمد دولت طرابلس متکی به فروش نفت و گاز است. این وابستگی گاه تا 90 درصد رسیده است.

3. هر دو حکومت، بر دین به‌مثابه‌ی ایدئولوژی تکیه زده‌اند. نهادهای دینی مستقل از دولت در لیبی _که بیش از 97درصد مردم آن مسلمان هستند_ وجود ندارند و از امکان فعالیت آزاد و مستقل از حکومت برخوردار نیستند.

4. صاحبان قدرت در لیبی چون همسانان خود در جمهوری اسلامی بر یک رخداد بزرگ (کودتای بدون خونریزی در لیبی علیه نظام شاهنشاهی، و انقلاب علیه رژیم سلطنتی در ایران) و مطالبات و ابهت و جذابیت‌های آن، تکیه می‌کنند و وضع کنونی خود را به آن رویداد ویژه پیوند می‌زنند.

5. حاکمان اقتدارگرا در هر دو کشور، مدعی ارائه‌ی «راه سوم» میان غرب و شرق هستند و دولت خود را منحصربه‌فرد و الگویی جدید در جهان توصیف می‌کنند.

6. صدا و سیما در هر دو کشور، دراختیار قدرت خودکامه و غیردموکراتیک است. تلویزیون و رادیویی جز رسانه‌ی رسمی حکومت در لیبی وجود ندارد. اختیار پخش برنامه‌های ماهواره‌ای در دست وزارت تبلیغات و ارشاد این کشور است.

7. از مطبوعات آزاد و مستقل و مخالف در لیبی _چون ایران_ خبری نیست. سازمان گزارشگران بدون مرز، وضع مطبوعات و روزنامه‌نگاران را در هر دو کشور، وخیم توصیف می‌کند. این نهاد ناظر و مستقل، جایگاه ایران را در بین 178 کشور مورد بررسی، 175 ارزیابی کرده و لیبی را در رتبه 160 قرار داده است.

8. لیبی بالاترین نرخ شهرنشینی را در کشورهای منطقه دارد؛ بیش از 86درصد شهروندان لیبی در شهرها زندگی می‌کنند. چنان‌که در ایران نرخ شهرنشینی به‌گونه‌ای محسوس بالا رفته و به بیش از 75درصد رسیده است.

9. در هر دو کشور جمعیت جوان درصد قابل اعتنایی را به‌خود اختصاص می‌دهند. بیش از دو سوم جمعیت شش و نیم میلیون نفری لیبی _همچون ایران_ زیر 35 سال سن دارند.

10. میزان مشارکت زنان در مناسبات اجتماعی لیبی به شکل محسوسی _همانند زنان ایران_ درحال افزایش است. این مشارکت‌جویی، بی‌شک واجد پیامدهایی خواهد بود که خود را در مطالبات مدرن آنان متبلور می‌کند. وضع زنان لیبی به‌دلیل مدعاهای سوسیالیستی حکومت، از برخی جهات بهتر از هم‌جنسان ایشان در ایران است؛ اما نابرابری جنسیتی در لیبی نیز محسوس است.

11. با وجود اتکای لیبی به درآمد نجومی بادآورده (رانت نفت و گاز)، بی‌کفایتی و فساد حاکمان در این کشور، نرخ تورمی حدود 10درصد ایجاد کرده و لشکری از بیکاران سامان داده که 30درصد نیروی کار این کشور را دربر می‌گیرد. وضعی که مشابه حال و روز نرخ تورم و نیز مشکلات نیروی کار جوان و متخصص ایران است.

12. نرخ باسوادی در لیبی به حدود 85 درصد می‌رسد؛ چنان‌که در ایران نیز این نرخ حدود 90درصد گزارش می‌شود. آشکار است که افزایش باسوادان و بسط آگاهی در جامعه چه تبعاتی دربر خواهد داشت.

13. مبنای نظام قضایی لیبی، شریعت اسلام و احکام دینی آن است؛ البته مذهب اکثریت قریب به اتفاق در لیبی، مالکی است. برداشت صاحبان قدرت از قرآن و سنت، قوانین و احکام قضایی لیبی را شکل داده است.

با این مرور اجمالی، مشابهت‌های غریب و قابل توجه لیبی (حکومت و جامعه مدنی آن) با ایران محسوس به‌نظر می‌رسد. این ویژگی‌های مشترک، پیگیری تحولات لیبی را برای ناظران و تحلیل‌گران و نیز حامیان و همراهان جنبش سبز مهم‌تر از وضع مصر و تونس می‌سازد. چرا که در این مورد جدید (لیبی) دولت اقتدارگرای رانتی و ایدئولوژیک که متکی بر سلاح و نفت و تزویر و ابزار تبلیغات است در برابر مطالبات دموکراتیک شهروندان، خودکامگی پیشه می‌کند و به سرکوب بی‌رحمانه و غیرانسانی رومی‌آورد. ضمن اینکه با سودجستن از درآمدهای نفتی، لایه‌هایی از شهروندان را به‌عنوان حامیان اجتماعی خود، بسیج می‌کند و با رویکردی پوپولیستی، می‌کوشد اقتدار نامشروع خود را تداوم بخشد.

اگر معمر قذافی، رهبر خودکامه‌ی لیبی معترضان و مخالفان خود را «حشرات مزاحم و موش» می‌خواند و از طرفدارانش می‌خواهد به خيابان‌ها بريزند و «تکليف مزاحمان را روشن کنند»، خودکامگان ایران نیز مخالفان و معترضان را «میکروب» و «خس و خاشاک» توصیف می‌کنند و مزدوران خویش را برای قلع‌وقمع شهروندان خویش به خیابان‌ها فرامی‌خوانند. حاکمان تزویرگر و ماکیاولیست‌های هر دو کشور، با در پیش گرفتن شارلاتانیسم سیاسی، حامیان و مزدوران خویش را «مردم» می‌دانند و ادعا می‌کنند که در برخورد با مخالفان و معترضان هم «خونی از دماغی نریخته است». و باز در کنشی مشابه، تشنگان قدرت در لیبی و ایران، ایالات متحده را بهانه‌ای برای سرکوب قرار داده‌اند، مخالفان و معترضان را «وابسته به واشنگتن و دشمن» می‌خوانند، و مدعی می‌شوند که در صورت تغییر وضع، آمریکا بیشترین نفع را خواهد برد.

افزون بر اینها، تمامیت‌خواهان لیبیایی در نشریات همسو با حاکمیت، به معترضان هشدار می‌دهند که «عبور از خطوط قرمز» (نظام سیاسی لیبی و شخص قذافی) به معنی «بازی با آتش» است؛ همان نقش و لحن و ادبیاتی که فاشیست‌های مستقر در کیهان و فارس و جوان، در ایران دارند.

خودکامگان در لیبی _همچون برادرخوانده‌های ایرانی خود_ در واکنش به اعتراضات و مطالبات شهروندان، از یک‌سو اینترنت را قطع و مختل می‌کنند و از سویی، به سرکوب خشن و شلیک گلوله همت می‌گمارند. این مواجهه‌های بی‌رحمانه در هر دو کشور، دور از چشمان ناظران جهانی و نمایندگان افکار عمومی (رسانه‌ها) محقق می‌شود. دیکتاتوری لیبی چونان ایران، فعالیت روزنامه‌نگاران و خبرنگاران خارجی را بسیار محدود کرده است؛ وضعی که در مصر وجود نداشت، و معترضان مصری را از حمایت هم‌زمان افکار عمومی جهان برخوردار کرده بود

در برابر همه‌ی تهدیدها و سرکوب‌های بی‌رحمانه و غیرانسانی دشمنان دموکراسی در لیبی، شهروندان این کشور با جان‌بازی و شجاعت و سماجت، پیگیر راه سخت و دشوار آزادی هستند؛ چنان که سبزهای ایران‌زمین با وجود سپری شدن بیش از 20 ماه از انتخابات 22خرداد88 و به‌رغم همه‌ی مشکلات و مصائب، خواسته‌های مشروع و انسانی خود را فرونگذاشته‌اند.

اجمالا آنکه اوضاع سیاسی و اجتماعی در لیبی به شکل بس غریبی مشابه وضع و تحولات کنونی کشور ماست؛ پیروزی و به‌ فرجام رسیدن اعتراض مخالفان دیکتاتور لیبی همان‌قدر واجد اهمیت و تأمل است، که متوقف ساختن موج اعتراضات و سرکوب موقتی آن توسط دولت رانتی_ایدئولوژیک متکی بر نفت و سلاح و تزویر. درس‌آموزی سبزها از وضع لیبی می‌تواند بیشتر از رویدادهای اخیر مصر و تونس باشد، اگر مشابهت‌های معنادار و ویژگی‌های مشترک را مورد توجه دقیق قرار دهند.

Tuesday, February 22, 2011

دوشنبه ۲ اسفند ۱۳۸۹
کار از این سخت ترست

مسعود بهنود
m.behnoud(at)roozonline.com
کل خاورمیانه در خروش است. در جا درجایش حاکمان یک چشمه می خوابند و دچار اضطرابند. موج ها دارد از سدسدید سلطنت هایی که یک سو به حرمداری کعبه معتبرند و از دیگر سو خود را به بالاترین نقطه قدرت جهانی چسبانده اند، تا کاخ امیرانی که از برکت پول زیاد و جمعیت کم، بالاترین درآمد سرانه را برای بواطنی ها فراهم آورده اند می گذرد، حتی ده ها خانه رویائی را که امیران ساخته اند برای دولتمردان اروپائی تهدید می کند که در کشور خود، از ترس بازرسان و روزنامه ها، جرات چنان خوش بگذرانی و تن آسانی ندارند. از بحرین که حیاط خلوت نظامی آمریکا می نمود تا لیبی که چهل سال است قذافی آن جا خود را سیف اسلام و انقلابی کبیر می داند. این خروش خود را کشانده است به اروپای و آمریکای لاتین حتی. حذر کن که دیوانه بوئی شنید.

چه کسی بود گفت قرن بیست و یکم، درهمان دهه های اول، خود را باز خواهد یافت، وجه تمایز خود را با قرون گذشته نشان خواهد کرد.

در این سونامی نه حسنی مبارک ایمن ماند که زمانی قهرمان ملی مصر بود، و مصر قلب اعراب، و همیشه می نوشتند وجودش به عظمت نیل، به صلابت اهرام و به وجود سفارتخانه اسرائیل در قاهره است، نه سلطنت هاشمی در اردن ایمن است که می گفتند همه هم بروند سلطنت اینان تضمین شده است چرا که از سلاله پیامبر اسلام اند و تنها قریش هاشمی مسلم. نه امیرانی مصون مانده اند که بلندی آسمان خراش هایشان گمان می رفت ضامن بقای آن هاست. توفانی که از تونس آرام ترین و اروپائی ترین منطقه شمال آفریقا شروع شد و به کرانه بزرگ نیل رسید، خود جغرافیای خود را معین کرده است و گمانه زنی را آسان. در حقیقت پیام کرده است که هیچ حکومتگری که پایش در انتخابات آزاد محکم نباشد، آسوده نخوابد. و انتخابات چنان که همه مردم باورش کرده باشند نه آن که صدام داشت و مبارک، حتی بن علی و حکومت بحرین هم به آن آراسته اند.

لازم به گفتگو نیست که به هزار حیلت صندوقی که آقای جنتی مهر و پر کرده باشد، و از غربال نظارت استصوابی او به در آمده باشد و هنوز دو سال مانده اعضایش را تعیین فرموده و حاضر غایب کرده باشد، همه چیز هست جز نماینده اراده مردم.

آن ها که در تهران و در عین نگرانی، ظاهر را نگاه می دارند و با صدای زیر آقای جنتی یا نماینده ولی فقیه در کیهان فرمان بگیر و ببند صادر می کنند، دیگر حرکاتشان به انیمیشن های دوران جنگ شبیه شده است، به همان خنده داری، در عین تراژدی. اینان اعتماد به نفس کذائی را از چند جا آورده اند. پس در تصورش این است که از گزند این سونامی مصون می مانند. می گویند اول به این دلیل که ما بحقیم و این ها که در خطرند حکومت های باطل اند، دوم این که دیگران دیکتاتورند و ما دیکتاتوری نداریم بلکه انتخابی هستیم به آن نشان که هم خاتمی داشتیم و هم احمدی نژاد داریم، از نظرشان سه عامل تفاوت این است که ما انقلابی و ضد آمریکا هستیم و در خط مقدم جبهه مقاومت – دشمنی با اسرائیل – و مردم مسلمان با حکومت های وابسته به غرب و متحد اسرائیل سر دوستی ندارند و حکومت هائی می خواهند که به اسرائیل دست دوستی ندهد.

اینان به تصریح کتاب خدا نابینا به احوال خودند، کبک سر در برف کرده اند بنا به روایت عوام. تا صدای طبل بزرگ بلند نشود ضرباهنگ های کوتاه را نمی شنوند. انگار نمی دانند که همه حاکمان جهان خود را به حق می دانند و حافظ امنیت و جان میلیون ها. فقط یک نشان این که پادشاه سابق ایران از ترس این که مبادا مردمش از راز بیماری او با خبر شوند و شهر به هم ریزد، مرگ را پذیرا شد. او خود را چنان به حق می دید که نظرکرده انبیا می گفت و به این گفته اعتقاد داشت. دیگر این که به هزار روایت همان پادشاه آخرین که بدعاقبت ترین قدرتمند در همه عالم شد و کس چون او درد نکشید و آوارگی ندید، می گفت من شاه هستم و معنای این را غربی ها نمی دانند و نمی دانند که برای ایرانیان از هزار و پانصد سال قبل شاه مظهر کشور و پدر مردمان بوده است. می گفت و بدین گفته اعتقاد کامل داشت.

و اگر کسانی گمان کنند که چون مدام انقلاب انقلاب می گویند و اگر میدانی دست دهد هم بدشان نمی آید آتشی بسوزانند و انقلابی گری کنند، و خواستار محو اسرائیل اند، در برابر مردم مصون اند، بایدشان فراخواند تا سرنوشت چهل سال حکومت قذافی بخوانند که در انقلابی گری کسی به گردش نمی رسد، بارها دنیا را به آشوب کشاند، ناسزاهائی به مراتب بلندتر از احمدی نژاد بار قدرت های جهانی کرد، هنوز بن لادن در دبستان بود که قذافی هواپیما می انداخت و برای تجزیه طلبان ایرلند اسلحه بار کرده بود، هنوز ملاعمر کتاب نگشوده بود که او سفارتخانه هایش را به دفاتر انقلاب بدل کرد. چهل سال از خود حرکاتی محیرالعقول بروز داد که حرکات احمدی نژاد و چاوز و ایدی امین در مقابلش هیچ است. اما اینک دستش به خون مردم آلوده شد، می گریزد امشب نه فردا، و هزاران تن را که در این چهل سال خود را به او بستند در مقابل امواج خشم مردم تنها می گذارد.

اگر دشمنی با اسرائیل ایمنی می آورد حسنی مبارک همان خلبان قهرمانی است – و تنها عرب که این صفت دارد - که در بمباران اسرائیل، آن ها را به ستوه آورد – اما این سابقه ایمنش نداشت از موج اعتراض ها.

استدلال دیگر حکومتگران تهران، تاکید بر قدرت بسیج و سپاه است. غافلند که بسیج اگر قدرتی دارد در خیابان هاست که جوان های بی دفاع کفش کتانی با قلب هائی که تاپ تاپ می کند، هدف اند، ورنه چون این ها ده هزار شوند، چنان که در خرداد 88 شدند خواهید دید بسیجی ها هم دیگر زنجیرزن نمی مانند و سردار نقدی بهترست در اندیشه سوراخی باشد برای نهان شدن.

آنان که تصور می کنند بسیج و سپاه همیشه و در همه حال از حکومت دفاع خواهند کرد و همیشه آماده اند که مخالفان را چنان که در یک سال گذشته رخ داده بپراکنند، به راستی چیزی از درس تاریخ نخوانده اند. از اینان بپرسید کدام ارتش در جهان توانست این کند که شما در دل دارید. ارتش عظیم شوروی آیا با صدها تن مردمی که سقوط اتحاد جماهیر شوروی را خواستند، مقابله کرد. هزاران کلاهک اتمی آیا به کار آمد. آن سقوط مهیب یکی از دو ابرقدرت تاریخ که کشورشان را به هجده پارچه تجزیه کرد، چطور رخ داد جز این که ارتش وقتی با هرم نفس ها برخورد کرد چند روزی تیر انداخت و بعد به مردم پیوست. کیست که نداند ارتش شاهنشاهی ایران که بزرگ ترین تقصیر حکومت پیشین ایران تجهیزش بود، گفته می شد مجهزترین ارتش خاورمیانه و از بسیاری از نظرها دوم در جهان است، ارتشی که نگهبان خلیج فارس و جایگزین ارتش بریتانیا شده بود، چگونه در برابر گل هائی که مردم بر لوله های تفنگش گذاشتند از پا در آمد. آن ارتش هیبتی داشت که صدام حسین را خموش کرد و به امضای قرارداد 1975 واداشت. اما فرماندهان همان ارتش شاهنشاهی زمانی که مردم را مصمم علیه رژیم دیدند، بر پای نامه ای امضا گذاشتند که ارتشبد حسین فرودوست [دارای بالاترین درجه ارتشی زمان و دوست از کودکی شاه دیکته کرده بود] روز 22 بهمن 57 را روزی پیروزی انقلاب کرد. هر ارتشی در جهان امروز همین می کند و به فرمان، مردم را به مسلسل نمی بندد. کوتاه مدتی چنین است اما دیرزمانی نه.

همین جنبش خیرخواه و صلح اندیش سبز، تا همین جا هزاران از بسیج و سپاه گرفته است. حکایت صانع ژاله می تواند جز این باشد، جناب شریعتمداری عرض خود برد، فیلمش را ببینید در حالی که نه خودش و نه گوینده سیما نام صانع ژاله را نمی توانند بر زبان آورند و پیداست قبلا این نام را نشنیده اند ادعائی می کند که نفرت همگانی بار آورد و همفکران خود او را به اعتراض واداشت. به گمان من اگر روزی آشکار شود که صانع در بسیج بوده اما با موج سبز از آن رویگردان شده مانند بیشتر هم سن و سالانش هیچ جای عجب ندارد. مگر کم می شناسیم از بسیجیان که در یک سال گذشته ریزش کرده اند. مگر کم شنیده اید از فرزندان فرماندهان سپاه و حافظان اصلی نظام که از خانه بریده اند. وقتی علمای بزرگ قم و حافظان ستون شریعت رو برگردانده اند، و از این گونه حکمرانی برائت می جویند، دیگران جای خود دارند. بسیج که در مردم است و سپاه که جا در میان مردم دارد، مگر از سنگ اند. آیا تصور می کنید کل ریزش در دو فرزند هاشمی رفسنجانی است. زهی خیال باطل.

باری کلاف دارد پاره می شود. اختلاف ها برخلاف مثل سایر بر سر لحاف ملا نیست این بار اختلاف ها در هر جلسه ای بیرون می زند چرا که دیگر سخن بر سر تقسیم مدیریت نیست بلکه بر سر چگونگی رام کردن بحرانی است که دارد موج بر می دارد. بیمار داروئی دیگر می خواهد، شاید هنوز زمان برای بازگشت به پیشنهادهای محمد خاتمی باشد.

آیا سال ها باید بگذرد تا بنویسند و دریابید آن چند پیشنهاد که محمد خاتمی در نامه خود در میان نهاد چه حلقه نجاتی بود برای کشور. آیا قصد جایگاه آن ها کرده اید که تا به ابد پشیمانند. حکایت دیگران به کنار، ماجرای پادشاه آخرین ایران را هم نخوانده اید که اگر شش ماه پیش به اصلاحات و تغییرات تن داده بود، انقلابی رخ نمی داد که صدایش را وقتی بشنود که هیچ چیز نمی توانست جلو سیل را بگیرد. حسنی مبارک اگر در انتخابات آخر امکان داده بود که کمی حلقه گشاد شود و عادت ریاست مادام العمری را ترک می کرد، مثلا راه به محمد البرادعی می داد، به چنین روزی نمی افتاد. بدتر از او صدام حسین که اگر به انتخابات آخری اصرار از 98 در صد آرا نمی کرد، مجسمه هایش را همزمان با ورود ارتش آمریکا به لنگه کفش نمی ارزدند و خودش را سرباز آمریکائی از مغاک بیرون نمی کشید و کشورش چنین گرفتار اشغال و ناامنی و جنگ و ترک تازی دیگران نمی شد.

به دوران غوغای تنباکو، شهر شلوغ بود و بازارها بسته، شاه نشسته بود در تالار آینه و ملبوس غضب پوشیده کامران میرزا نایب السلطنه هم سربازان سیلاخوری را به صف کرده بود که اگر جمعیت از سبزه میدان بگذرد به توپ ببندند. شاه همین طور که در فکر بود و عریضه جات می خواند صدائی شنید در پایه صندلی زرنشان، فرمان داد میرزا ابراهیم نجار را بخواهند. تا پیرمرد نفس نفس زنان برسد کمی طول کشید. رسید و زمین ادب بوسید و عذر تقصیر خواست که از راه دور شرفیاب شدم و دید ملازمان همه گوش هایشان را به پایه صندلی زرنشان چسبانده اند و چهره هایشان پیداست که صدایی نمی شنوند. شاه فرمود: میرزا ابراهیم چه می بینی. پیرمرد تعظیمی کرد و گفت: قبله عالم درست شنیده اید موریانه زده، خدا نکند به تخت طاووس بزند. ملازمان متملق دویدند که قبله عالم را از روی صندلی زرنشان بلند کنند که آسیبی نرسد اما شاه فریاد زد صدراعظم، دوات و قلم. گفته اند هم آن جا تصمیم به لغو امتیاز تنباکو گرفت و نامه به میرزای شیرازی به نجف نوشت.

بعدها شاه به امین السلطان گفت در صدای پیرمرد که از شهر آمده بود پیغامی شنیدم، به دلم افتاد سخن از موریانه و صندلی زرنشان نیست، کار از این سخت تر است.


Sunday, February 20, 2011

توکای مقدس




سینما یعنی ساندویچ کالباس با خیارشور

دوست جدیدی پیدا کرده‌ام هم‌سن و سال خودم، شبیه به خودم. شباهت ما البته ظاهری نیست، برخلاف من سری پرشور و پرمو و دندانهایی سالم و قدی متوسط و اندامی لاغر دارد. شباهت ما در رفتار هم نیست، برخلاف من او بسیار آرام و صبور، گشاده دست و بی‌ادعا است... شباهت ما در علائق مشترک‌مان است. دوست جدید من اهل هنر است، عاشق ادبیات، آشپزی، فروید و سینما است. هم می‌نویسد و هم اگر پولی در بساط داشته باشد فیلم می‌سازد. در تقسیم کار با همسرش وظیفه‌ی آشپزی را با طیب خاطر پذیرفته و چون فیلمسازی کار پرهزینه‌ای است فعلاً تمام وقتش به نوشتن و آشپزی در خانه می‌گذرد. از شش صبح تا یک بعد از ظهر بی‌وقفه می‌نویسد و بعد چند ساعتی را در آشپزخانه می‌گذراند و باز نوشتن را از سر می‌گیرد تا شش و هفت شب... اگر هنر آشپزی راهی به کتاب تاریخ هنر پیدا می‌کرد مسلم بدانید که نام دوست من بعنوان یکی از هنرمندان رشته‌ی پیتزا در تاریخ هنر ثبت می‌شد... القصه، تمام هفته کارش همین است بجز یکی دو روز که به خودش و قلمش استراحت می‌دهد و وقتش را صرف گپ زدن با من می‌کند. موضوع صحبت‌مان هم معمولاً ادبیات قرن هجده و نوزده و مطالبی است که هفته پیش نوشته یا موضوعاتی که خیال دارد هفته آینده بنویسد، گوش می‌دهم و لذت می‌برم. دوستی نوپای ما خدشه ناپذیر بنظر می‌رسید تا وقتی که صحبت به سینما کشید.

***

- توکا، تو اهل سینما هستی؟

- آورررره، من عاشق سینما هستم!

- چه خوب! من یه فیلم عالی دارم از یه فیلمساز اتریشی که چندتا جایزه تو جشنواره کن گرفته، شنبه شب بیاین پیش ما منم پیتزا درست می‌کنم با هم بخوریم و فیلم ببینیم.

- به به، چه پیشنهاد خوشمزه‌ای... ببینم، فیلمش اکشنه؟

- اکشن؟! نه، درباره یه خونواده‌ی بورژوا است که تو یه روستا زندگی میکنن در سالهای منتهی به سلطه‌ی فاشیسم بر اروپا و...

- یعنی فیلمش جنگیه؟

- نه بابا... تو فیلم جنگی دوست داری؟

- نه، فیلم جنگی که اصلاً دوست ندارم اما عاشق فیلم‌های اکشن، علمی تخیلی و هندی هستم.

- شوخی می‌کنی؟ تو فیلم هندی نگاه می‌کنی؟

- خب راستش رو بخوای تا حالا برای دیدن یه فیلم هندی به سینما نرفتم اما هر ده باری که "باغبان" از تلویزیون پخش شده تماشا کردم و هر ده بار وقتی بچه‌های نمک‌نشناس ثروت پدر و مادرشون رو تقسیم میکنن و اونا رو بیرون میندازن گریه کردم... تازه، فقط این که نیست، فکر کن که چقدر یک فیلم هندی کامله، هم صحنه‌های اکشن داره، هم رقص و آواز داره، هم خنده داره، هم گریه داره، هم پیام اخلاقی داره، هم پیام خانوادگی داره، هم نتیجه‌گیری اخلاقی داره و از همه مهمتر انقدر طولانیه که وقتی یک ساعتش رو حذف می‌کنن بازم دو ساعت کامل برای دیدن باقی می‌مونه...

- ...

***

خوب می‌دانم که بعضی علایق را نباید با صدای بلند جار زد اما هربار این اشتباه را تکرار می‌کنم. دوست جدیدم را بیشتر از آنی که باید متعجب کرده بودم و حالا می‌خواست ثابت کند آدمی مثل من که به ادبیات مدرن، تئاتر مدرن، موسیقی مدرن، نقاشی مدرن، مجسمه‌سازی مدرن، معماری مدرن، برده‌داری مدرن، دندانپزشکی مدرن و هرچیز مدرن دیگری علاقه دارد نمی‌تواند و نباید در مقوله‌ی فیلم و سینما چنین سلیقه‌ی عقب مانده‌ای داشته باشد چون سینما ترکیبی از تمام هنرها است و بهترین وسیله برای انتقال یک پیام انسانی و...

پاسخ قانع کننده‌ای نداشتم جز این‌که اعتراف کنم ضمن ادای احترام به سینماگران هنرمند و قبول ارزش‌های هنری سینما نمی‌توانم بفهمم آدمی که به نمایش و هنر علاقه دارد چرا باید بجای تئاتر دنبال سینما برود؟... بحث به درازا می‌کشد و آخرالامر دوست جدید من به این نتیجه‌ی ساده می‌رسد که باید خودم را به روانکاو نشان بدهم.

***

کفش‌هایم را در می‌آورم و روی کاناپه‌ی مطب پروفسور فروید دراز می‌کشم. طبق دستور پروفسور سعی میکنم راحت باشم، چشم‌هایم را ببندم و به گذشته‌های دور فکر کنم و هرچیزی که به ذهنم می‌رسد بگویم...

- سینما رفتن مراسمی داشت و آدابی که با ورق زدن روزنامه‌ی عصر و پیدا کردن جدول اکران فیلم‌ها شروع می‌شد، فیلم‌های بدرد بخور را علامت می‌زدم و با بچه‌های کلاس برای دیدن یکی از آنها قرار می‌گذاشتم. معمولاً هم برای عصر پنجشنبه که مدرسه زودتر تعطیل می‌شد و فردایش تعطیل بود و می‌شد با خیال راحت و بی‌عذاب وجدان تفریح کرد... تفریح... سینما یعنی تفریح عصر پنجشنبه... حالا زیر باران پائیزی توی صف بلیت ایستاده‌ام، دو ساعت است که در صف هستم و هنوز نوبت به من نرسیده... سینما یعنی انتظاری شیرین در صف!... چند نفر که زرنگ هستند از همان جلو وارد صف می‌شوند و بلیت می‌گیرند... سینما یعنی عرصه‌ای برای اثبات زرنگی مردم... هوای داخل سالن انتظار گرم و مطبوع است. یک لیوان شیرکاکائو داغ خریده‌ام و گوشه‌ای جای خالی پیدا کرده‌ام برای نشستن و نوشیدن جرعه جرعه‌ی آن مایع گرم و شیرین و تماشا کردن دیگران، رطوبت لباس‌هایم بتدریج خشک می‌شود... سینما یعنی تهویه مطبوع... با صدای ناقوسی که چند بار بصدا در می‌آید وارد سالن نمایش می‌شوم. صندلی‌ها بزرگ و راحت هستند، می‌نشینم. چراغ‌ها بتدریج کم‌نور و کم‌نورتر می‌شوند. حالا سالن تاریک شده است و من آماده باور کردن دروغی هستم که بر پرده جان خواهد گرفت. گوریل زشت و ترسناکی به بزرگی یک ساختمان سه طبقه با پارکینگ و انباری عاشق خانوم جوان دم بختی شده که وزنش به زحمت به پنجاه کیلوگرم می‌رسد. گوریل برای پیدا کردن نامزدش شهر را زیر و رو می‌کند بعد هم دختر را توی مشتش گرفته از بلندترین برج شهر بالا می‌رود. حالا عاشق پاک‌باخته با فامیل‌های عروس که خلبان هستند درگیر شده و بالاخره از بالای برج سقوط می‌کند. دخترک چند قطره‌ای اشک نثار گوریل مقتول می‌کند و می‌رود تا با مرد خوش قیافه‌تری که صورتش را هرروز اصلاح می‌کند ازدواج کند. چراغ‌های سالن روشن می‌شود... سینما یعنی بیدار نشستن در تاریکی و رؤیا دیدن در بیداری و باور کردن داستان‌های غیرقابل باور. داستان این هفته، گوریل عاشق. داستان هفته‌ی پیش، اژدهایی به وزن شصت کیلوگرم که وارد جزیره‌ی دور افتاده‌ای شد و با دست خالی هفت هزار نفر را در نبردی تن به تن شکست داد. و داستان ماه پیش، دانشمندی که با پیوند تکه پاره‌های چند جسد هیولایی ساخت و به آن حیات داد و خود قربانی آن شد... مگر می‌شود سینما رفت و بعد از آن ساندویچ نخورد؟ موقع گاز زدن ساندویچ می‌توانم کمی هم به فیلمی که دیده‌ام فکر کنم، خود را جای آن گوریل بدشانس بگذارم یا جای آن اژدهای شکست ناپذیر یا آن جسد متحرک... سینما یعنی ساندویچ کالباس با گوجه‌فرنگی و خیارشور!

***

پروفسور فروید از من خواسته تا برای جلسه‌ی بعد چندتا از رؤیاهایم را برایش تعریف کنم. از شواهد چنین پیداست که کار مداوای من به درازا خواهد کشید.

من می اندیشم پس بیشتر هستم!




تعمیر لوازم برقی شما توسط مهندس باسابقه

نمی‌دانم چرا همه دوست دارند معمارها "مهندس" باشند و چرا فکر می‌کنند هر مهندسی- از مهندس برق تا مهندس کشاورزی- لزوماً همه‌کاره است و باید از همه‌چیز سر دربیاورد. از وقتی که تحصیل معماری باعث شد بعضی‌ها جلوی اسمم عنوان "مهندس" پیچ کنند تا امروز که پیچ‌های این عنوان لق شده و هرآن ممکن است روی زمین بیفتد بارها و بارها برای دیگران توضیح داده‌ام که رابطه‌ی من با علم هندسه تنها از طریق مداد و کاغذ و یک جعبه مدادرنگی برقرار می‌شود و من تبحری در استفاده از آچار و پیچ‌گوشتی ندارم و فرق پولوس با پولیور را بعد از پوشیدن تشخیص می‌دهم... و البته اعتراف می‌کنم که در امور فنی بطرز غیرقابل بخششی بی‌استعداد هستم.

تا مدت‌ها بر این باور بودم که مردم آشنایی با ابزار را در کودکی و با نگاه کردن به دست پدرشان یاد می‌گیرند و به همین خاطر استعداد فنّی‌ام را مدیون پدرم می‌دانستم که برای خاموش کردن تلویزیون دوشاخه‌اش را از برق می‌کشید. اما این استدلال با مخالفت مادرم روبرو شد که معتقد بود من و دو برادر کوچکترم هرسه تربیت یکسانی داشته‌ایم در حالی‌که آن دو "فنّی" هستند و گلیم‌شان را از آب می‌کشند. البته اشاره‌ی مادرم به توانایی دو پسر دیگرش در تعویض لامپ‌های سوخته بود وگرنه آن‌دو هم خیلی اهل سیم‌کشی و لوله‌کشی نیستند. نه این‌که عوض کردن لامپ سوخته کار سختی باشد اما ترجیح می‌دهم تا زمانی که نمی‌دانم چرا سیم "نول" بی‌خطر است اصلاً ریسک نکنم. به این ترتیب اگر مجبور باشم لامپ سوخته‌ای را عوض کنم اول کلید چراغ را در وضعیت خاموش قرار می‌دهم بعد برق ساختمان را از کنتور قطع می‌کنم- آن هم وقتی که کسی در خانه نباشد تا اتفاقی کنتور را وصل کند- و درآخرین مرحله طی مراسم باشکوهی لامپ سوخته را عوض می‌کنم... به همین خاطر کسی برای این‌کار سراغ من نمی‌آید... شاید تنها تخصص من خاموش کردن چراغها است که بدون نیاز به پرتاب سنگ و کلوخ آنها را از فاصله‌ی دور و با ظرافت خاموش می‌کنم... که کار ساده‌ای هم نیست.

بی‌علاقگی به بیل و شاقول می‌تواند فاجعه باشد اگر که معمار باشید و بخواهید بخشی از وقت‌تان را در کارگاه ساختمانی بگذرانید. من اما برای آن راه‌حلی پیدا کرده بودم، یعنی با یکی از هم‌کلاسی‌های دانشکده- عاشق کمچه و ماله- شریک شده بودم. شریک من کراوات می‌بست و سبیل‌های از بناگوش در رفته و ترسناکی داشت که به پیشبرد کارمان کمک می‌کرد. سبیل‌های او در خیابان باعث انبساط خاطر رهگذران می‌شد و در جلسات کاری حواس کارفرما را پرت می‌کرد و در کارگاه ابزاری بود برای ترساندن کارگرها و بهتر از همه این‌که من می‌توانستم پشت آن سبیل‌ها پنهان شوم. شریک من یک آدم "فنّی" به تمام معنا بود. از تعمیر لوازم برقی منزل، تعمیر اتومبیل، سیم‌کشی و لوله‌کشی و نجاری اطلاع کافی داشت و تنها نقطه ضعفش کم حوصلگی برای نشستن پشت میز و کشیدن نقشه یا نامه‌نگاری اداری بود یعنی همان کارهایی که من می‌کردم. وقتی طرح‌های من به مرحله‌ی اجرا می‌رسیدند کار او سنگین‌تر می‌شد و درست نبود تا بعنوان شریک تنهایش بگذارم. روزهایی که بجای او به کارگاه می‌رفتم کارگرها نفسی به راحتی می‌کشیدند چون می‌دانستند که سخت نمی‌گیرم و اجازه می‌دهم سرم کلاه برود. در حالی‌که شریکم با لگد دیوارهای معیوب را خراب می‌کرد و از اشتباه پیمانکارها نمی‌گذشت من در دفتر کارگاه پای درد دل همه می‌نشستم و با سرکارگر توی شیشه‌ی ترشی چای جوشیده‌ی از صبح مانده می‌خوردم... به این ترتیب شراکتمان سال‌ها دوام آورد و باتفاق ساختمان‌های آبرومند زیادی ساختیم. اما این همنشینی طولانی هم نتوانست تأثیر مثبتی بر من بگذارد و علاقه‌ام را جلب کند تا همین چندی پیش که...

***

چند روزی از خراب شدن پریز برق می‌گذشت و جعبه‌ی پریز مثل چشمی که از حدقه درآمده باشد توی هوا به چند رشته سیم سرخ و آبی آویزان بود. هربار که برای اصلاح جلوی آینه حمام می‌ایستادم تصویر تهدیدآمیز سیم‌ها را در آینه می‌دیدم... برای اولین بار از خودم پرسیدم که چرا نباید مثل هر مرد دیگری از پس تعمیرات جزئی بربیایم و به فکر چاره افتادم. سراغ کیفی رفتم که ابزار کارم را در آن می‌گذارم و بعد از کمی جستجو میان مدادهای رنگی و خودنویس‌های جوراجور و شیشه‌های جوهر با نوارچسب بزرگی به حمام برگشتم. ده دقیقه بعد قوطی پریز را با چسب به دیوار چسبانده بودم و مغرور از اولین تعمیر خانگی در حال جمع کردن وسایل بودم که چشمم به یک پیچ‌گوشتی افتاد... چرا زودتر به فکرم نرسیده بود که باید از پیچ‌گوشتی استفاده کرد؟!

و معجزه اتفاق افتاد، قوطی پریز بی‌نیاز به نوارچسب به دیوار حمام محکم شد... فهمیدم که با ابزار مناسب هرکاری شدنی است و حالا آماده هستم تا با همین پیچ‌گوشتی دنیا را تعمیر کنم.

توکای مقدس





بنشین بر لب جوی و...

هفت قرن قبل از اختراع اولین دوربین عکاسی شاعر بزرگ ما، سعدی شیرازی، به همگان توصیه کرد تا بر لب جوی بنشینند و به آب نگاه کنند* بلکه از این طریق متوجه گذشت سریع زمان بشوند. روشن نیست طی هشتصدسال گذشته چه تعداد از دوستداران سعدی علیه‌الرحمه به این توصیه عمل کرده‌اند اما به ظن قوی خیلی از کسانی که مطابق این دستورالعمل بدون همراه داشتن تخمه آفتابگردان کنار جوی رفتند و دوزانو نشستند و نتوانستند ارتباطی میان حرکت آب و گذر عمر برقرار کنند فقط درد کمر و خواب‌رفتگی پا نصیب‌شان شد و دست خالی به خانه برگشتند. شاید اگر شاعر شیراز امروز در قید حیات می‌بود با توجه به پیشرفت تکنولوژی و اختراع دوربین عکاسی و سرپوشیده شدن جوی‌ها و کمبود موجودی آب در جریان رودها به همگان توصیه می‌کرد بر لب مبل بنشینند و در رایانه‌ی "رولنگی**" خود به صدها عکسی بنگرند که در همین یکی دو سال اخیر انداخته‌اند. بی‌تردید این روش به همان‌ اندازه‌ی تماشای آب جوی- و شاید خیلی بیشتر- می‌تواند آدم را متوجه سرعت گذشت عمر بکند ضمن آن‌که احتمال سقوط و خفگی در آب روان نیز در آن به حداقل می‌رسد.

***

کوچه‌ی دهخدا مثل همه‌ی کوچه‌های شهر بود اما دو ویژگی داشت، اول آن‌که در انتهای کوچه شهر تمام می‌شد و جایش را به تپه ‌های بلندی می‌داد که فکر می‌کردیم با گذشتن از آن‌ها به دریا خواهیم رسید. کوچه‌ی ما محل عبور کاروان‌های دو سه نفره‌ی شتر و گله‌های کوچک بز و گوسفندی بود که بالای تپه‌ها آشغال می‌چریدند. شب‌های عید و با نزدیک شدن به مراسم چهارشنبه‌سوری خرکچی‌ها به قصد کندن بته با الاغ در این مسیر تردد می‌کردند و برای ما بچه‌هایی که سرگذشت هانسل و گرتل را در کتاب‌های قصه خوانده بودیم انتهای کوچه‌ی دهخدا سرزمینی اسرارآمیز و کشف نشده بود که برای بازگشت از آن می‌بایست راه رفته را علامت گذاشت. امروز در جای آن تپه‌های خشک و خاکی بزرگراه صدر و ساختمان‌های اطرافش را ساخته‌اند و دریا دورتر رفته است... ویژگی دوم کوچه جوی آب باریکی بود که چهارفصل سال پرآب بود، نه خشک می‌شد و نه تمام. می‌گفتند منشاء آب چشمه‌ای است در بالادست، که هیچوقت پیدایش نکردیم. مثل تمام شهرهای مهم جهان که رودخانه‌ای در آن محور زندگی است، ما هم اطراف این جوی آب زندگی می‌کردیم، بطری‌های سرگردان در آب جوی را بامید یافتن نقشه‌ی گنج یا درخواست کمک ساکنین جزیره‌های متروک یک به یک بیرون می‌کشیدیم. گاهی هم کسی در بالادست قوطی خالی کمپوتی در جوی می‌انداخت تا ما به موسیقی غلطیدن آن گوش کنیم. هیچوقت ندیدم در تابستان‌های داغ کسی از بچه‌های کوچه در آن آب‌تنی کند اما خودم و برادرم هرکدام یک‌بار در زمستان‌هایی که برف سطح کوچه و جوی و پیاده‌رو را پوشانده بود در تخمین جای پیاده‌رو اشتباه کردیم و تا گلو در آب سرد آن غوطه‌ور شدیم. ما بچه‌های کوچه تابستان‌ها طبق توصیه‌ی سعدی بر لب جوی می‌نشستیم اما بجای تعمق در گذر عمر سرمان را به بازی و شیطنت گرم می‌کردیم. بازی محبوب ما تعقیب کلید بود. هرکسی به نوبت کلید خانه‌اش را در جوی می‌انداخت و دنبالش می‌دوید تا قبل از گم شدن کلید زیر پل سیمانی کوچکی که بیست متر پایین‌تر بود به آن برسد و از آب بیرونش بیاورد. اگر کلید زیر پل می‌رفت علاوه بر باختن بازی تنبیه مفصلی هم در خانه در انتظارمان بود. بازی دیگرمان مایه‌هایی از علم مهندسی داشت، با مقوا و آشغال‌های دیگر جلوی آب سد می‌ساختیم تا آب پشت آن جمع شود و سرریز کند و روی آسفالت راه بیفتد بعد با خست تمام دریچه‌ی سد را اندکی باز می‌کردیم تا مقداری از آب با فشار خارج شود و به جوی خشک بازگردد. یک‌بار هم چند نفر از بچه‌های کوچه بر سر نوشیدن یک قلپ از آن آب با من شرط‌بندی کردند. نگاهی به آب کردم که ظاهرش همیشه روشن و تمیز بود و هنوز مردد بودم که پسربچه‌ی شیطانی پیشقدم شد و کف دست‌ها را کاسه کرد و در آب زد و تظاهر به نوشیدن کرد. چاره‌ای نداشتم جز آن‌که به بازی تن بدهم. بعد از خوردن اولین جرعه و خندیدن همه بود که فهمیدم قربانی دسیسه‌ای شده‌ام...

***

کنار پیاده‌روی پوشیده از برف شبکه‌ای آهنی می‌بینم که از زیر آن صدای آشنای آب روان به گوش می‌رسد.

«یعنی پشت این میله‌ها جوی آبی زندانی است؟... جوی آبی که دیده نمی‌شود؟»

وسوسه می‌شوم تا کلید را از لای میله‌ها داخل آب بیندازم و در مسیر احتمالی آن بدوم...

*بنشین برلب جوی و گذر عمر ببین... علی‌رغم این‌که مصرع متعلق به یکی از غزل‌های معروف حافظ است و هر آدم علاقمندی بدون رجوع به دیوان خواجه هم می‌تواند از وزن و آهنگ آن نام شاعر را حدس بزند من مرتکب اشتباهی مهلک شدم و آن‌را به سعدی نسبت دادم و تا آخرین لحظه هم شک نکردم... ضمن طلب پوزش از هردوی آن بزرگواران برای عبرت خودم متن را اصلاح نکردم تا یادم بماند بعد از این بیشتر مراقب باشم.

**رولنگی- معادلی فارسی برای لپ‌تاپ فرنگی.

Touka Neyestaniتوکای مقدس




کاش سکوت را می‌شد نوشت

امروز چیزی ننوشتم... دستم به نوشتن نرفت. وقتی نویسنده‌ی حرفه‌ای نباشید زیاد دچار این مصیبت می‌شوید، یعنی دیدن روزهای سختی که کلمات رام شما نیستند و از ذهن و قلم فرار می‌کنند.

روزهایی هست که نمی‌توانی تصمیم بگیری از بین ده فعل تقریباً مترادفی که هریک به نوعی مقصودت را می‌رساند کدامیک اکنون و برای این لحظه‌ی خاص مناسب‌تر است...

روزهایی هست که از میان تمام صفت‌هایی که می‌توانند حالت را وصف کنند هیچ‌کدام را به یاد نمی‌آوری، انگار از ظلم دستور زبان به‌تنگ آمده و علیه نویسنده دست به یکی کرده باشند یا بدتر از آن، دست به اعتصاب عمومی زده باشند...

روزهایی هست که تمام قیدها را یا فراموش کرده‌ای یا بیشتر از آنی که لازم است بکار می‌بری...

روزهایی هست که تمام حرف‌های ربط بی‌ربط می‌شوند و حرف‌های اضافه، اضافه...

روزهایی هست که موضوعی برای نوشتن نداری، یا داری و راه نزدیک شدن به آن را بلد نیستی...

روزهایی هست که فکر می‌کنی نوشتن بی‌فایده است، لبخند زدن بهتر از لبخند نوشتن است و اخم کردن مؤثرتر از اخم نوشتن و دوست داشتن گویاتر از دوست نوشتن...

روزهایی هست که خواننده‌هایت منتظرند تا داستان آن‌ها را روایت کنی، باید حدس بزنی از تو چه انتظاری دارند. گاهی خودت نمی‌خواهی مثل آن‌ها فکر کنی، گاهی مثل آن‌ها فکر می‌کنی و خوب نوشتن نمی‌دانی...

روزهایی می‌رسد که از هرچه اشاره است بیزار می‌شوی...



روزهای سختی در زندگی هر نویسنده‌ی تازه‌کاری هست که بعد از چندبار جزم کردن عزم و یورش بردن به صفحه‌ی سپید کاغذ دست خالی و بی‌نتیجه از پشت میز بلند می‌شود و می‌بیند که حتی یک جمله‌ی به‌درد بخور ننوشته‌... روزهایی مثل امروز.

امروز چیزی نمی‌نویسم...

Saturday, February 19, 2011


درس‌های بزرگ حرکت ۲۵ بهمن: خطر اول، خطر دوم

نخستین معنای ۲۵ بهمن

حرکت دلیرانه مردم روز ۲۵ بهمن یک گام بسیار بلند، در جهت شکستن رعب حکومتی، در جهت تحمیل قدرت و حضور مردم بر حکومت بود. معنای تحولات سیاسی از ۲۲ خرداد ۸۸ تا امروز همانا روند زایش پر درد اپوزیسیون قانونی در نظام جمهوری اسلامی ایران است. جنبش سبز پس از ۲۲ خرداد، نه جنبشی برای کسب بلادرنگ قدرت سیاسی، که جنبشی برای ناگزیر کردن حکومت به پذیرش حقوق ملت بود. تلاش جنبش این بوده و هست که حکومت را وادار سازد نیروهای ملتزم به قانون اساسی را تحمل کند.

در این مدت کسانی از جنس جنتی، طائب، حسینیان، شریعتمداری و رجاله‌های لباس شخصی مدام یورش آورده‌اند که مواضع مستحکم‌تری در حکومت بدست آورند. بلوغ فرهنگی و ابعاد نارضایی و اعتراض در درون جامعه شهری به حدی است که فرادستی این گروه مرتجع و مزور و مردم کش را تحمل نخواهد کرد.

کسانی که ۲۲۰ نفر از نمایندگان مجلس را جلوی دوربین‌های "رسانه ملی" در صحن علنی به نعره زنی وامی‌دارند تا اعدام رئیس جمهور سابق، رئیس مجلس سابق و نخست وزیر سابق را طلب کنند، کسانی که آشکارا شهید دزدی می‌کنند و نمی‌بینند که با این خدعه ی کثیف چه نفرت و سوء ظنی در ژرفای وجود جوانان ایران می‌کارند، کسانی که در دل خوب می‌دانند که دعوا دعوای دولت و مجلس است و دست اندازی بر منابع قدرت و ثروت، اما ناجوانمردانه پای آقایان موسوی و کروبی و خاتمی را به میان می‌کشند که با امریکا و اسرائیل و سلطنت طلب و مجاهد ارتباط دارند، کسانی نیستند که کوچکترین صلاحیتی برای تشخیص مسایل کشور داشته باشند. آنها خود را آماج نفرت مردم ساخته‌اند و این روندی که پیش می‌برند، چنانچه متوقف نشود بی هیچ تردید ایران را با بسوی فاجعه‌ای بزرگ، بسیار خونین‌تر از آنچه که در ۳۲ سال گذشته دیده ایم مواجه خواهد ساخت.

مبارزات آزادیخواهانه مردم ایران از آغاز تا امروز هیچ گاه قادر نشد که در شرایط " ثبات سیاسی"، حضور فعال اپوزیسیون را به حکومت‌ها تحمیل کند. ما از آستانه مشروطه تا امروز هیچ دوره‌ای نداشته ایم که هم ثبات سیاسی داشته باشیم و هم مخالفان حکومت بتوانند در صحنه سیاست کشور حضوری فعال و قدرتی مردمی داشته باشند. جنبش سبز برای اولین بار در طول تاریخ معاصر کشور ما برخاست که در شرایط ثبات سیاسی راه را برای استقرار یک اپوزیسیون قانونی در درون نظام سیاسی کشور هموار سازد. میر حسین موسوی می‌گوید: " اقتدار گرایانی که چشم به پست و مقام و زر و زور در آینده دارند و بیگانگان و موج سواران بین المللی هر دو تلاش کرده‌اند که جنبش را به صهیونیسم و امریکا و اذناب آنان منتسب کنند". این سخن عین حقیقت است. معنای حرف او است که این فقط کفن پوشان مجلس نیستند "کز تحسر دست بر سر می‌زنند" و علیه جنبش سبز توطئه می چینند. ریزه خواران سفره ی برچیده شده ی نومحافظه کاران و حکومت‌های ورشکسته ی منطقه‌ای شان، که یکی پس از دیگری به زیر کشیده می‌شوند، نیز تمام تلاش خود را به کار گرفته‌اند که همزیستی قانون مند و صلح آمیز گروه‌های اجتماعی – فرهنگی در ایران میسر نشود و کار به ستیز حکومت با ملت بکشد.

پیام سیاسی حرکت ۲۵ بهمن در حقیقت "اعلام مجدد زنده بودن و تداوم جنبش سبز" برای پیگیری اجرای تمام و کمال قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران است. ایران در سال‌های نخستین انقلاب نیز شاهد شورش‌ها و اعتراضات مخالفان بود. اما آن اعتراضات به تحمیل حضور چهره‌ها و شخصیت‌های هدایت گر این اعتراضات به حکومت منجر نشد و به فراری شدن و یا دستگیری و سرکوب و اعدام رهبران معترض منجر شد. فراموش نکنیم گماشتگان آقای جنتی در انتخابات 88 رای جنبش سبز را ۱۴ میلیون و رای خودشان را ۲۵ میلیون اعلام کردند. پیام سیاسی مهم فراخوان ۲۵ بهمن به چالش کشیدن بی اعتنایی حاکمان به حقوق قانونیِ دست کم 14 میلیون از شهروندان ایران است. آقایان موسوی و کروبی و خاتمی از روز اول به قانون شکنی حکومت معترض بوده و در هیچ مورد خود اصول قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران را نقض نکرده اند. یک راز مهم بقای جنبش سبز پای بندی به قانون و دفاع از حقوق قانونی ملت در قبال تعرضات حکومت است. یک راز انزوای روز افزون عمال حکومتی در میان مردم نقض حقوق قانونی ملت و بی اعتنایی اصول قانون اساسی است.

از انقلاب مشروطه تا استقرار رضا شاه، از ۲۰ تا ۳۲، از ۳۹ تا ۴۲ و یا در نخستین سال‌های پس از انقلاب بهمن، کشور ما شاهد حرکت‌های مردمی و حضور و فعالیت قانونی رهبران سیاسی اپوزیسیون بوده ایم. اما حاکمان در یکایک این دوره‌ها بلا استثناء هر نوع برآمد قانونی مردمی اپوزیسیون را با برچسب "فتته و آشوب" سرکوب کردند. در تمام موارد حکومتیان با توسل به قوه قهریه رهبران و فعالان جنبش‌های قانون گرا و مدنی را ساکت، یا سر به نیست، کرده و مردم معترض را نیز به خانه فرستاده‌اند. هدف عاجل حکومتیان نیز امروز همانا بریدن صدای رهبران جنبش سبز و ساکت کردن مردم است.

امضاء و انتشار قدرت‌مندانه‌ی نامه درخواست راهپیمایی به حمایت از مردم تونس مصر در اصل ابتکاری بود برای خنثی کردن همین فشار حکومت. آقایان موسوی و کروبی چند جمله نوشتند و توده وسیع مردم ناراضی از حکومت هم شجاعانه مشارکت کردند. شمار شرکت کنندگان بیش از حد پیش بینی‌ها بود. این شمار نشان داد که ایستادگی آقایان کروبی و موسوی اعتماد و پشتیانی اقشار بسیار گسترده تری از مردم را به سوی سبز جلب کرده است. واکنش پر شهامت و حضور گسترده مردم در تظاهرات نشان داد که حاصل توسل به روش‌های سرکوب گرانه، گرچه به ظاهر شمار تظاهر کنندگان را کاهش می دهد، اما تا آنجا که ایستادگی آقایان در برابر سرکوب ادامه دارد، نقش آنان را به مثابه رهبران واقعی مردم باز هم بیشتر تثبیت می‌کند.

به خاطر بیاوریم که یکی دو ماه قبل از ۲۲ خرداد ۸۸ طیف گسترده‌ای از شهروندان ناراضی، و شاید هم اکثریت آنان، نه اعتباری برای حرکت آقایان موسوی و کروبی قایل بودند و نه کوچکترین امیدی به آنان بسته بودند. اما طی دو ساله گذشته هر روز که پیش آمده ایم پیوند اعتماد بیشتری میان گروه‌های بسیار گسترده از مردم با این آقایان برقرار شده است. یک سال پیش خیلی‌ها با وسواس از اطلاق نسبت "رهبران جنبش سبز" به آقایان موسوی و کروبی ابا داشتند. این تصور شاید غالب می‌نمود که "جنبش سبز جنبشی خودپوست و اصلا رهبری ندارد".

اکنون، از پی ۲۵ بهمن، جامعه ایرانی، به شمول حکومت گران، می‌بینند و باور می‌کنند که جنبش سبز نه فقط مطالبات سیاسی و برنامه‌ای روشنی حول شعار "رای من کو" و "انتخابات آزاد" ارایه کرده که وجدان عمومی جامعه و افکار عمومی در جهان از آن آگاه است، بلکه به جنبشی انسجام یافته و دارای رهبری سیاسی و عملی معین نیز مجهز شده است. این که هیچ یک از حلقه‌های سیاسی و اجتماعی دیگر قادر نیستند و با امضای چند خط نامه، به وزارت کشور یا به هر صورت دیگر، حرکتی فراگیر و سراسری پدید آورند خود بهترین نشانه آنست که جنبش سبز از نقطه آغاز خود، در آستانه انتخابات سال ۸۸، فرسنگ‌ها پیش رفته است.

اگر واقعا جنبش سبز "شکست خورده" و "موسوی و کروبی هیچ نفوذی ندارند" پس چرا مجلس را ۲۲۰ نماینده روی سرشان گذاشتند که "موسوی، کروبی، خاتمی اعدام باید گردد"؟ چرا از صبح تا شب تمام شبکه تلویزیونی کشور علیه "رهبران فتنه" دشنام گفتند؟

وقایع روزهای اخیر از یک سو حاکی از شدت گرفتن تهاجم راست خونخوار و بنیداگرا برای قبضه تمام اهرم‌های قدرت و آمادگی گرفتن آن برای "پاک سازی" جمهوری اسلامی از تمام گروهبندی‌های دیگر است، و از سوی دیگر نشانه بارز افزایش اعتبار و محبوبیت آقایان موسوی و کروبی و خاتمی به مثابه رهبران واقعا ملی و مورد اعتماد و مورد اتکای گروه‌های عظیم مردم برای استقرار حاکمیت صندوق رای و انجام انتخابات آزاد در جمهوری اسلامی ایران است.

مهم‌ترین خطری که کشور را تهدید می‌کند
چهره‌های سرشناس و کم‌تر سر شناس حکومت این روزها برآمده‌اند که امریکا و اسرائیل قصد داشته اند که با استفاده از فراخوان ۲۵ بهمن، میدان آزادی را به میدان تحریر دوم تبدیل و کار را در ایران "یکسره" کنند. آنها مدعی‌اند که خطر اصلی که کشور را تهدید می‌کند از سوی سلطنت طلبان، مجاهدین و دیگر جریان‌هایی است که برای براندازی جمهوری اسلامی با امریکا و اسرائیل همکاری می‌کنند.

این حرف‌ها از اساس پوچ و بی پایه است. نه به این دلیل که در ایران و امریکا چنین نیروهایی با چنین اهدافی فعال یا مهم نیستند.

این حرف‌ها پوچ است زیرا نه رابطه دولت ملت و مناسبات قدرت در ایران امروز با مصر مبارک کوچکترین تشابهی دارد و نه پرزیدنت اوباما خریدار نقشه‌های نومحافظه کارانه است.

این حرف‌ها پوچ و بی پایه است زیرا احمد جنتی سرکرده سرشناس این بلوا از همان روزهای بعد از انتخابات برای محاکمه و اعدام رهبران سبز بی‌تابی می‌کرده است.

این حرف سخت سخیف و بی پایه است زیرا زندگی و استقامت آقایان موسوی و کروبی و خاتمی وفاداری آنان به ملت، به حقیقت، و به عدالت را مسجل می‌کند و جایگاه آنان را در دل جامعه ایرانی هر روز مستحکم‌تر می‌کند. کسانی که این چنین اعتبار مردمی دارند چه نیازی به رجعت به بیگانه دارند؟

حدود ۶ هفته پیش وقتی حس کردم که خطر تهاجم علیه رهبران سبز بسیار جدی شده است و تعرض راست گرایان افراطی برای تسلیم رهبری جمهوری اسلامی دارد به اوج میرسد مصمم شدم با انتشار نامه ای سرگشاده خطاب به رهبر جمهوری اسلامی به سهم خود به آگاهی جامعه از خطری که در کمین یاری رسانم .

بررسی واکنش‌هایی که انتشار این نامه برانگیخت به تحلیل روندهای سیاسی جاری کمک می‌کند. فعالینی که خود آماج مقدم این تهدیدها بودند از مضمون و سمت نامه استقبال کردند. فعالینی که اوج گیری جنبش را در چشم انداز، و پیش روی و پیروزی و برای برکناری ولایت فقیه را در افق‌ها می‌دیدند، از نگاه من برآشفته شدند. فعالینی که تصویر سومی، آمیخته‌ای از دو تصویر فوق، را پیش رو می‌دیدند خود را در جایی موافق و در جای دیگر مخالف نامه یافتند.

اکنون نیز برخی فعالین از ۲۵ بهمن نتیجه می‌گیرند جنبش در حال اعتلاء و جمهوری اسلامی در حال فرو ریزی است. آنها ادامه تعرض را توصیه می‌کنند. راس حکومت نیز با هزینه‌های گزاف دارد تصوری می‌سازد که گویا واقعا تعرض برای ریشه کن کردن نظام اسلامی به دلیل حمایت امریکا و اسرائیل جدی و بسیار خطرناک است. وضعیت سیاسی در لحظه حاضر مرور درس های روزهای قبل از کودتای ۲۸ مرداد را بسیار ضروری می کند. آن زمان از حزب توده و جناح چپ جبهه (دکتر فاطمی) چنان غولی ساختند که اتحاد روحانیت و دربار و انزوای مصدق را زمینی و زمینه را برای "کودتا" و احیای استبداد فراهم کنند. حکومت اسلامی در هیچ سالی، در طول این ۳۲، در عرصه کشاکش‌های منطقه‌ای بردهائی به بزرگی بردهای امسال نداشته است. خواب‌های سران حکومت برای مصر، تونس، بحرین، یمن، لبنان، فلسطین، و حتی اردین و الجزایر و لیبی نیز یکی پس از دیگری یا تحقق یافته و یا شانس تحقق یافته است. هیچ گاه سیاست حاکم بر امریکا طی این ۳۲ سال تا این حد نرمش و واقع بینی نداشته است. اگر آقای خامنه‌ای مبارک بود می‌بایست از سیاست امریکا سخت می‌هراسید. در شرایطی که "بادهای موافق" از هر سو سراسر منطقه را به سود ایران فراگرفته صحبت کردن از خطر اوباما برای ایران نشانه اوج فلاکت است.

آنها که امروز تصویر رجوی را در پشت چهره موسوی و زیر بیرق اسرائیل می‌کشند، خوب می‌دانند که نه این "این همانی" بویی از حقیقت در بر دارد و نه امریکا و اسرائیل و عقبه شان را یارای تکرار میدان تحریر در ایران است. اگر این تهاجم جاری علیه آقایان موسوی و کروبی و خاتمی به دلیل خطرات ناشی از بهره برداری مجاهدین و سلطنت طلبان از فراخوان ۲۵ بهمن بوده مگر راه ساده‌تر و وجیه المله‌تر و جهان پسند‌تر این نبود که حکومت خود امنیت تظاهرات را بر عهده گیرند و نمایشی از یک قدرت متحد 70 میلیونی ایران را در حمایت از تحولات مصر به جهانیان عرضه کنند؟

انکار نمی‌کنم که تکه پاره‌های به جا مانده از دولت بوش و افراط گرایان حاکم بر اسرائیل شدیدا فعالند تا به دنیا یک "آلترناتیو" برای حکومت ایران سر هم بندی کنند. کنفرانس ۲۵ ژانویه بروکسل هم یک نمونه از خطری است که وجود دارد. اما به هیچ وجه خطر عمده نیست. حتی خطری جدی هم نیست. خطر عمده خطر راست بنیادگرا و افراطی است. خطر کسانی است که پراکندن دورغ و نفرت آئین مقدسشان شده است.

رویدادهای بعد از 25 بهمن نشان می‌دهد که خطر اصلی که کشور را تهدید می‌کند خطر تعرض لجام گسیخته راست افراطی و افتادن مهار قدرت در دست گروه‌هایی است که افکار آقایان جنتی، طائب، نقدی، شریعت مداری، حسینیان، پناهیان و امثالهم را حمل می‌کنند. آنها برای یک تعرض گسترده خود را آماده می‌کنند. زیانی که غلبه این طرز فکر به ایران خواهد زد شاید فقط با زیان‌های ایغارهای دهشتناک قرون قابل قیاس باشد.

خطای بنیادین نو محافظه‌کاران

ایران هم چنان جامعه‌ای تقسیم شده است که فقط نیمی از آن، حالا کمی بیشتر یا کمتر، از رهبران سبز، از اجرای بدون تنازل قانون اساسی و از اصلاح امور از طریق انتخابات آزاد حمایت می‌کند. نیمی از نیمه دیگر از گروه‌های راست سنتی از حفظ یک پارچگی نظام حکومتی از طریق انحصار قدرت در دست پیروان ولایت فقیه اند، و پاره ی دیگر نیمه ی دوم ملغمه ایست از کسانی که سیاست پوپولیستی و درعین حال اقتدارگرایانه دارند و از راه شکاف‌های درون سیستم خود را بالا کشیده‌اند.

هر یک از این پاره ها توجه و علاقه یک لایه اجتماعی را پشت سر دارند. آماری در دست نیست تا سهم هر پاره را معین کنیم. اما تحلیل نمودها و روندهای سیاسی، از جمله نتایج رسمی انتخابات سال ۸۸، و نیز آمار تظاهرات ۲۵ خرداد و روز قدس، و نیز روز عاشورا ۲۵ بهمن، و نیز ۹ دیماه و ۲۲ بهمن، همه و همه نشان می‌دهند که ایران یک جامعه متکثر است و هیچ یک از گرایش‌های سیاسی عمده قادر به پیشبرد یک جانبه شعارهای خود و انحصار قدرت سیاسی از هیچ طریق نیستند. نباید اشتباه محاسبه جرج بوش، رجوی و دیگر کسانی که مردم را یکدست "ضد جمهوری اسلامی" تصور می‌کنند را تکرار کنیم. جنس رژیم ایران با جنس رژیم مبارک کاملا متفاوت است. در ایران ترکیب دین با زر و زور قدرتی ساخته که پایگاه و نیروی اجتماعی خود را دارد. مقاومت استبداد در ایران فقط زر و زور نیست.

از سوی دیگر، بارها نوشته‌ام و گفته‌ام که "امریکایی" یا "روسی" دیدن گروه‌های اجتماعی رقیب در ایران فعالان سیاسی را به خطای باصره مهلک دچار می‌کند. هر نیرویی که این تقسیم بندی را پذیرفته همه پایگاه اجتماعی، حتی همه "خون شهدای خود" را هم بر باد داده است. سرنوشت سهل شاه و رجوی و مبارک و بن علی و امثال آنها، و نیز تصویری که از رهبران حزب توده ایران در ذهن‌ها ساختند باید به حد کافی به همه ما آموخته باشد که تکیه بر قدرت خارجی برای حفظ یا کسب قدرت سیاسی چه بلایی بر سر آن رهبران می‌آورد. اشتباه آقای بنی صدر نیز عقد اتحاد با نیرویی بود که کسب قدرت را برترین فضیلت می‌شناخت و برای آن حاضربود دست صدام را بفشارد. منازعه میان گروه‌های عمده سیاسی در ایران دعوای روسیه و امریکا نیست. شکاف میان دو لایه اجتماعی اصلی سبزها و سنتی‌ها، که مجوعه‌ای از عوامل فرهنگی، طبقاتی و تاریخی سازمان دهنده آن است، از طریق میدان تحریر یا تین آن من قابل حل نیست.

شاید برخی از معترضان مایل باشند این حقایق را اصلا نبینند و شرایط ایران را با مصر و تونس مشابه بیابند. اما این مشابه سازی نتایج فاجعه آمیز دارد. نفوذ امریکا در مصر مانع تعرض خونین حکومت است و تکیه گاه اجتماعی حکومت نیز بسیار از ایران ضعیف‌تر است. تکیه گاه اجتماعی و تکیه حکومت بر نیروهای مسلح مستقل روند گسترش دموکراسی در ایران را در مقایسه با مصر و تونس و سایر دولت‌های غرب گرای مشابه، بس پیچیده‌تر و دشوارتر ساخته است. تعریف وضعیت سیاسی در ایران به صورت بسیار ساده شده ی "مبارزه مردم با حکومت" نارسا و گمراه کننده است.

راست‌گرایانی که تا همین دیروز آرزو و تلاش می کردند دولت اوباما امریکا برای حفظ مبارک "ببشتر" مایه بگذارد، کسانی که صدای مردم مصر علیه مبارک را همان صدای القاعده و بشدت ضد امریکایی معرفی می‌کردند، کسانی که بشدت نگران سقوط مبارکت بوده اند، اکنون در رابطه با ایران آرزو و تلاش می کنند امریکا بیشتر تلاش کند که در ایران همان تحولی پیش رود که در مصر پیش رفت. گرچه این آرزو پروری تا حدی در صدای وزارت خارجه امریکا شنیده شده اما خوش بختانه پرزیدنت اوباما به تفاوت آشکار اوضاع در ایران و در مصر توجه بارز کرد. و تاسف بار این که آن دسته از گروه‌های ایرانی که با نومحافظه کاران امریکا و محافل اسرائیل روابط نزدیک‌اند در تلاشند تا اوضاع مصر و ایران را در چشم ایرانیان و امریکائیان یکسان و تاثیر دولت امریکا را در هر دو کشور همسان تصویر کنند. معنای این کار اگر یک خطای سیاسی آشکار نباشد یک توطئه بزرگ علیه جنبش سبز و یک خدمت بزرگ به اهداف حکومت است.

در خاتمه

هر تحلیل میهن دوستانه و مردم گرایانه جامعه ایرانی ، همانگونه آخرین پیام کوتاه آقای موسوی به صراحت تاکید دارد، حکم می‌کند که باور کنیم که خطر اصلی برای ایران در نسخه ایست که آقای جنتی و طائب و کفن پوشان مجلس درچیده اند. همه باید باور کنیم که میدان داری و یکه تازی سرکوبگرایانه راست بنیاد گرا نسخه ی گروه‌های گوش به فرمان محافظه کاری امریکا را بشدت پر خریدار خواهد کرد. برای اجتناب از خطر دوم قطعا باید خطر اول را مهار و حنثی کرد. عمده کردن خطر دوم همدستی با جنایت است و چشم بستن بر آن فرش کردن راه جنهم است با نیات خیر.
شکستن اتحاد شوم راست خونخوار با راست سنتی وظیفه راه درست مهار خطر اول است. هوای بلعیدن دولت سنت گرایان را به دریوزگی از راست خونخوار کشانیده. نعره زدن های مجلسیان ذره‌ای هم به خاطر ترس خطر دوم نیست. از بیم غلبه سبز هم نیست. انگیزه اتحاد راست سنتی و راست خونخوار صرفا یک طمع کاری محض برای توسعه قلمرو قدرت حکومتی است. این دسیسه ای مشمئز کننده است.

برخی از حامیان پر شور جنبش سبز لحظه حاضر را طور دیگری می‌بینند. آنها توجه خود را روی تعرض بیشتر و تداوم بخشی به حرکت ۲۵ بهمن ماه تا پیروزی قطعی بر استبداد متمرکز کرده‌اند. آنچه امروز موضوع اصلی مورد توجه جنبش سبز به هیچ وجه تعرض سبز برای کسب قدرت سیاسی نیست. مهار یورش راست خونخوار برای تسخیر همه اهرم‌های قدرت و فراگیر شدن خشونت و خشم وظیفه مبرم است. وضعیت اجتماعی در ایران به گونه ایست که اگر این گرایش غلبه کند عمر نظام سیاسی حاکم بر کشور نه تنها بسیار بسیار کوتاه‌تر از آن خواهد شد که صاحبان نظام فکر می‌کنند؛ بلکه نفرتی که مردم کشی‌های آنان در دل جامعه می‌کارد بار دیگر راه آشتی ملی و همزیستی اجتماعی را بر ایرانیان خواهد بست. به هیچ روی نباید فرصت داد که جمهوری اسلامی ایران در یک سراشیبی تند ترور و وحشت بازهم بیشتر فرو غلطد و با استبدادهای خونین صدامی هم سرنوشت گردد.

هم از این روست که مایلم بار دیگر در این جا همان پیامی تکرار کنم که ۶ هفته پیش با احساس توطئه دستگیری و محاکمه رهبران سبز به آقای خامنه‌ای نوشتم:

"آنها که خیر این ملت را می‌خواهند هم چنان تلاش می‌کنند کار به جایی نکشد که نفرت فراگیر و راه بازگشت به صندوق رای بسته شود. آن چه آقای محمد خاتمی در سه جمله گفته است حرف همه دلسوزان ملت است. فاصله ی برانداختن نهاد انتخابات تا برافتادن جمهوری اسلامی، فاصله لب تا به دهان است. ایران تحمل حکومت پلیسی ندارد. ... ایران سرزمین ماست و همه آن را دوست داریم. برای تعیین سرنوشت آن می‌توان و باید باز به پای صندوق رای، به روزهای پر شور و پر امید انتخابات بازگشت. روح سخن آن سیدِ خندان سرشته به نیک خواهی است. برای همه".

فرخ نگهدار – لندن – جمعه 29 بهمن ماه 1389

ایمیل1 Farrokh1946@gmail.com
فیس بوک Farrokh Negahdar
تویتر Farrokh1946
اسکایپ Farrokh1945
وب سایت http://www.negahdar.net
ایمیل2 info@negahdar.net






Tuesday, February 15, 2011

To My Dear Daughter

نرگس عزیزم،گًل نازنینم ، یه بار دیگه می‌‌خام بگم که تو و رایان و احسان معنی‌ زندگی‌ من هستید وگرنه زندگیم خیلی‌ بی‌ معنی‌ می‌‌شد.این روزها که ایران همچنان وضعیت بحرانی داره دلم می‌خواد کمی‌ در این باره برات بنویسم.

اینجوری سر صحبت رو باز کنم که احتمالا یه نگرانی تو و رایان اینه که من علاقه زیادی به پی‌ گیری مسائل سیاسی ایران دارم و ممکن است این طرز فکر من سبب مشکلاتی شود یا دست کم اندکی‌ بر همدلی ما تاثیر منفی‌ گذارد. همدلی‌ای که زمینه ساز بسیاری دلگرمی‌‌های بی‌ نظیرمان در چشم انداز زندگی‌ خوبمان است.

رایان بویژه ممکن است بیشتر از تو نگران این موضوع باشد و از آنجائیکه بسیار فروتن و صبور و فهیم و چیزای خوب دیگه هست؛ در واقع این نگرانی را اصلا بروز ندهد. تفاوت‌های طبیعی نگرش او به مسائل دنیا و خاور میانه و ایران و بد بینی‌‌های طبیعی که معمولاً هر شهروند نسبت به سیاستمداران کشور خویش دارد (و رایان هم نسبت به دولت آمریکا دارد) سبب میشود که این نگرانی من بیشتر شود خصوصأ که من بر خلاف رایان بسیار خوش بین هستم نسبت به تغییرات مثبت اساسی‌ که در رویکرد آمریکا صورت گرفته است در حمایت از دموکراسی و آزادی و رفاه نه‌ فقط برای آمریکایی‌‌ها بلکه برای همه مردم دنیا.

عزیز دلم برای رایان و پدر مادرش بیشتر توضیح بده و این نکات را روشن کن که :

لطفا بگو که بابای تو به ناچار از نسلی است که نمی‌‌تواند فارغ از موقیتی که خودش و نسل خودش داشته کاملا نسبت به آنچه در ایران می‌‌گذارد بی‌ تفاوت باشد و همچون ناظری مطلق که حتا بد بین هم هست شبیه بسیاری از ایرانیان مهاجر که گویی با طرز فکری که دارند قصد دارند همه نارضایتی خویش را از زندگی‌ به گردن دیگران بیندازند؛ یا بی‌ اعتنا نسبت به همه چی‌ از کنار اخبار سیاسی بگذرد و یا بسیار احساساتی‌ و افراطی به سیاست رو بیاورد.

اما به رغم واقعیت فوق این را هم بلا فاصله اضافه کن که من از سیاست بیزارم و امیدوارم روزی فرا رسد که در ایران هم سیاست مثل دیگر کارها و مشاغل حرفه‌ای به کار دانان و کار شناسانی که در این زمینه تحصیل کرده اند سپرده شود و مردم از قبول این زحمت و پذیرش مسئولیت مشترک در این زمینه در کنار عوامل و مسٔولین مربوطه آزاد شوند و به زندگی‌ و علایق خودشان برسند.

برای توضیح بیشتر این نکته باید بگم که من حتا راضی‌ نیستم مثلا عمو ابراهیم که ۴ سال از من کوچکتر است وقت و ذهن خویش را به سیاست هم مشغول کند و از کار و وظائف خویش نسبت به خانواده غافل شود چه رسد به عمه اعظم که ۴ سال از او جوانتر است و به همین ترتیب جوونایی که نا خواسته اکنون در گیر این چیزا هستند.بنابر این خوشحالم که شما را از این معرکه نجات داده ام.

میدونی‌ که من اگر هم بخوام نمیتونم بیشتر از گوش کردن اخبار و مطالعه مطالب مرتبط با ایران و گاهی همدلی و همفکری با بستگانم کار بیشتری انجام بدم.

من میدونم که تو و رایان خیلی‌ دلتون می‌خواست که اوضاع اینجور نبود و می‌‌تونستید با خیال راحت به اتفاق بریم به ایران و ایرانی‌‌ها و عزیزانمان را ببینیم.

من از این موضوع بیش از هر چی‌ حالم گرفته و اینم از دلایل مهمی‌ است که نفرت دارم از حکومت ایران و چهره وارونه‌ای که از ما ایرانیها و از کشورمون در اذهان مردم دنیا ایجاد کرده اند. به همین دلیل تا آنجا که در امکان و توان من هست از این راه دور ، در جهت این تغییر کوشش می‌‌کنم.

قربون تو دختر گلم و داماد نازنینم. می‌‌بوسمتون. مواظب خودتون باشین.سلام گرم من نثار فضای گرم کانون گرم شما باد.

Saturday, February 12, 2011

شنبه ۲۳ بهمن ۱۳۸۹
رفتن مبارک سید علی

هوشنگ اسدی
hooasadi(at)yahoo.fr
امواج شادمانی از22 بهمن مصر می آید و مرا با چشمان خیس به سی و دوسال پیش برمی گرداند. روز شوم بیست و دوم بهمن 1357.

اسلحه بر دوش از پادگانها برگشته بودیم. در راه می رفتیم. سرود از رادیو پخش می شد:

- دیو چو بیرون رود، فرشته در آید..

و علی حسینی مدام پیروزی انقلاب را مژده می داد.

همه درخانه خیابان منوچهری جمع شدیم که رحمان هاتفی آنجا بود. در آغوشش کشیدم:

- تمام شد عمو...

با چشمان سبزش درمن نگریست:

- تازه همه چیز شروع شده است...

به آقای خامنه ای تلفن زدم. خودش گوشی را برداشت. صدایش برق می زد؛ و آخرین صدای زندانش درگوشم بود، هنوز:

- درحکومت اسلامی قطره اشکی از چشم مظلومی نخواهد آمد...

اصلا گمان نمی کردم " شروع" حکومت اسلامی باشد و بود. و رحمان هاتفی در این "شروع" خود نخستین قربانی بود. به مرگی فجیع در زندانی جهان را ترک گفت که رئیس جمهورش آقای خامنه ای بر همه چیز از نزدیک نظارت داشت. علی حسینی راه آوارگی پیش گرفت.

در آن خانه قدیمی خیابان منوچهری، فاطمه مدرسی هم بود که فردین صدایش می زدیم: یکی از دو زنی بود که در بهار ۶۷ با حکم ویژه "امام خمینی" اعدام شد. همسرش سالهای دراز در زندان ماند و درهم شکسته بیرون آمد. زنش را کشته بودند و دخترش را برده بودند.

سعید آذرنگ هم بود. او درست روز پیش از آغاز کشتار سال 67، سربلند بر دار شد. همسرش گیتی مقدم، با موهای سیاه به زندان رفت و با گیسوان سفید بیرون آمد و نمی دانست مرگی سخت انتظارش را می کشد.

دیگری به معجزتی گریخت و آواره غربت شد. همین مصیبت بر سر صاحبخانه و دخترانش آمد و ما باید چند سالی صبر می کردیم تا بعد از زندان، نوبت ترک ناچار وطن رسید.

فردایش به کیهان رفتیم که انقلاب بر بال هایش پیروز شده بود. حمله از همان روز بیست و سوم شروع شد و.... از 120 عضو تحریریه کیهان، حتی یک نفر امان نیافت. همین فاجعه بر آیندگان و اطلاعات رفت. و حالا تقریبا بر تمامی نشریات مستقل...

چند روز بعد هم سلولی های زمان شاه، در خانه دنگال خیابان بهار جمع شدیم. همه آنها که در سلول 9 بند 5 با هم بودیم، جز مهدی کروبی. و همه به زندان و مرگ و مهاجرت گرفتارآمدیم...... و حالا نوبت شیخ مهدی رسیده است.

و سال بر سال رفت و"پرده دار به شمشیر زد همه را". و حالا.. . در تهران، آقای خامنه ای، نخستین روز سی و سومین حکومت اسلامی را با هق هق گریه نرگس محمدی می آغازد و مامورانش با لیست بلند دستگیری، درهای خانه ها را می زنند و اگر باز نکنند با دیلم می شکنند...

در مصر، رقص شادی برپاست. مردمان درآغوش هم می رقصند. من در شادی و اندوه می روم و می آیم. کسی در من به خانه منوچهری بر می گردد و از خود مدام می پرسد:

- شادی قاهره با اشک تهران می آمیزد؟

در روزهائی که گذشت تا "دیو مصر" برود، دیده ام سبزهایی را که سرخ شده اند. انگار که نه تاریخ خون برما رفته است و در شور خود برای رفتن "دیو" از یاد برده ایم "فرشته" مرگ را که بر میهن ما فرو افتاد.

دیده ام "گفتمان نو" بر آمده از جنبش سبز یعنی "آزادی" درچشم به همزدنی تسلیم "انقلاب" شده است. و مانده است تا "گفتمان" به "روش" مبدل شود.

همراه مردم مصر با مشتهای گره کرده بیرون آمده ایم و در شادی انها همراه شده ایم. بیست و دوم بهمن 57 تهران را در بیست و دوم 89 مصر تکرار کرده ایم. دوباره به احساسات و شور برگشته ایم. بی تابی پیشه کرده ایم. برای بیست و پنجم بهمن رویا بافته ایم. رفتن مبارک را با پایان سید علی از شنبه به دوشنبه برده ایم.

درس بزرگ بیست و دوم ایران بهمن به ما می گوید، رفتن "دیو" راهگشاست و اما... اما آمدن "فرشته" سرنوشت ساز. سی و دو سال خون و جنون به ما نشان داده است که آدمیان سوار براسب قدرت با "دیو" یک دم و با "فرشته" هزار سال فاصله دارند.

درس بیست و دوم اسفند مصر جز این نیست :"شورای خردمندان" می تواند شور مردمان را درجهت منافع ملی سازمان بدهد.

گفتند "خس وخاشاک" هستیم ما. جز میکرب نیستیم و اکنون ما را "مردگان" و "جنازه" می خوانند فرماندهان نظامی که دهانشان بوی گند استبداد می دهد و میهن خویش را به جیفه دنیا فروخته اند. ای کاش چشمان کور می گشودند؛ اگر سرنوشت شاه آخر را از یاد برده اند؛ رفتن مبارک را عبرت می گرفتند.

ارتش شاه به مردم پیوست. ارتش مصر جانب اعتدال را گرفت. مصری ها نشان دادند تجربه بیست و دوم بهمن 57 را آموخته اند. همه حوادث خبر از این می دهد که جهان تکرار "انقلاب اسلامی" را بر نمی تابد.

25 بهمن در این متن، تنها یک روز است. و هرگز نمی توان گفت کدام روز همان روز پایان است.

با یک درخواست مجوز قانونی "سرلشگرهای بی لشگر" نظام تا دندان مسلح و با همه لشگر اوباشش بر خود لرزید. وما که لشگر آزادی هستیم، هنوز به خیابان نیامده نفس استبداد را بند آورده ایم.

پس یادمان باشد 25 بهمن هر اتفاقی بیافتد ما برنده ایم. اگر به خیابان درآمدیم، جهان را از حضور سبز خود، از رفتار مدنی خویش بار دیگر به حیرت خواهیم انداخت:

- آی جهانیان، ایران سرزمین اوباش سید علی نیست.. ایران مائیم.. ما... شور ما را بنگرید.. شعر ما را بشنوید...

و اگر به خیابان نشدیم، می دانیم که فریاد ما، مدام در بیت "مبارک ایران" مکرر است:

- ما بیشماریم...

ومهمتر ازهمه اینها یادمان باشد. تاریخ مکرر می گوید. 22 بهمن قاهره و تهران آخرین گواهانش:

- دیکتاتورها می روند..

- مبارک رفت..

رفتن مبارک سید علی دیرنیست. بهتر است مراقب باشیم کدام فرشته می آید... نه؟

End Of Kingdom

مصر
درسی که مبارک از سرنوشت شاه گرفت


مسعود بهنود
روزنامه نگار

حسنی مبارک خود شاهد یک سال پایانی سلطنت شاه بود و آگاه از تب و تاب آن

استعفای حسنی مبارک و ترک کاخی که سی سال ساکن آن بود، از دیدگاه بخشی از ناظران تکرار همان صحنه ای است که سی و دو سال قبل در ایران اتفاق افتاد و به نظام چند هزار ساله پادشاهی پایان داد. آن رویداد نیز همچون سرانجام کار حسنی مبارک پایان یک سری گفتگو، رفت و آمد، اندیشه ورزی و مشورت بود. روندی که در مصر کمتر از یک ماه طول کشید و در ایران بیش از یک سال.

حسنی مبارک خود شاهد یک سال پایانی سلطنت شاه بود و آگاه از تب و تاب آن. وی بهمن ۱۳۵۶ در آخرین روزهای آرامی ایران و سلطنت شاه به عنوان میهمان وی به تهران رفت، چند روز قبل از وقایع تبریز، و در ۳۶۰ روز بعد دید و شنید که چه بر سر قدرت به ظاهر بی جانشین شاه آمد.

شباهت های ناگزیر

داستان پایان کار سلطنت محمد رضا پهلوی را باید از زمستان سال ۱۳۵۵ آغاز کرد، زمانی که مردم آمریکا در واکنش به رسوایی واترگیت، روی از جمهوری خواهان برگرداندند و به جیمی کارتر یک بادام زمینی فروش و مبلغ دینی برای ریاست جمهوری رای دادند، همان کسی که در مبارزات انتخاباتی خود چند باری علیه دیکتاتوری های متحد آمریکا سخن گفته و یکی دوبار از ایران، شیلی و کره جنوبی نام برده بود.

پایان کار حسنی مبارک نیز با دومین سال ریاست جمهوری باراک اوباما همزمان شد که به دنبال رویگردانی مردم ایالات متحده از جمهوری خواهان به جهت ناکامی در جنگ با عراق و افغانستان با تاکید بر موازین انسانی و حقوق بشری به رهبری آمریکا رسید و گفت به جای اعزام ارتش معتقد به جنبش های مردمی برای تغییر خاورمیانه است.

حسنی مبارک به راه شاه ایران نرفت چون امتیازی بزرگ داشت. او سرگذشت آخرین پادشاه ایران را دیده و تجربه کرده بود.
در سال ۱۹۷۷ انتخاب یک دموکرات هوادار حقوق بشر در آمریکا، یک بداقبالی بزرگ برای شاه ایران بود که به طور سنتی با جمهوری خواهان کار می کرد و از دوران دموکرات ها خاطرات بدی داشت.
بدتر اینکه وقتی ستاد انتخاباتی کارتر حقوق بشر و انتقاد از دیکتاتوری های متحد ایالات متحده را تبدیل به یک اصل کرد که نظام پادشاهی ایران سه سالی بود که غره از افزایش درآمد نفت طرحی را به اجرا گذاشته بود که ایران را هدف اصلی انتقادهای حقوق بشری کارتر قرار می داد.

پادشاه از یک سو با تاسیس حزب فراگیر رستاخیر قصد داشت طبقه متوسط را محکم پشت نظام قرار دهد و از دیگر سو دستگاه امنیتی اش قرار بود با یک یورش گسترده باقی مانده چریک های چپگرا و اسلامگرا را با حداکثر خشونت از میان بردارد؛ عملی که در طول سال ۵۵ هر روز خبری ساخت که نشان می داد در درگیری ساواک، جوانانی با رشادت و قهرمانانه کشته شده اند.

این ناهمزمانی وقتی دردناک تر شد که خاموشی های پی در پی برق، زمستان سرد را سردتر کرد و تورم و گرانی مسکن نارضایی هایی را دامن زد و شاید مهم تر از اینها سرطانی که در تن پادشاه ریشه کرده بود. همه دردی از همه پنهان ماند تا او خود به تنهایی بار سنگین همه مصائب را بر دوش کشد.

حسنی مبارک ۸۲ ساله هم با رنگ مدام موهای سر خود و دستکاری در عکس های خود سعی داشت پیری را از مردم مصر نهان دارد؛ چرا که گمان می رفت باخبر شدن مردم از ضعف و پیری او، نظم زندگی هشتاد میلیون نفر را در سرزمین تاریخی مصر به هم ریزد. با این تفاوت که حسنی مبارک در لحظه به لحظه سرنوشت دردناک آخرین پادشاه ایران بود تا روزی که در قاهره درگذشت و تنش در مسجد رفاعی به ودیعه گذاشته شد.

اولین تصمیم: تغییر دولت

بعد از رسیدن ویلیام سولیوان سفیر تازه دولت تازه آمریکا به تهران، اولین تصمیم پادشاه برای تغییر، تغییر نخست وزیر بود، عملی که به تنهایی درباره اش تصمیم گرفت و در جایی ثبت نیست با کسی مشورت کرده و یا از جایی برای آن پیامی دریافت کرده باشد.

امیرعباس هویدا بعد از سیزده سال ریاست دولت، جای خود را به جمشید آموزگار داد که قرار بود تیمی تکنوکرات را بر سر کار آورد. فضای باز سیاسی رهاورد دولت تازه بود که با اعلام آن سیاست پیشه گانی که ربع قرن با سرکوب و اختناق ساکت شده بودند احساس کردند موقع کار رسیده است.

صدای تغییر در دستگاه حکومتی ایران را اول بار دانشجویان ایرانی خارج از کشور متشکل از هزاران جوان ایرانی شنیدند که با بورس های گشاده دستانه دولت و یا استفاده از مواهب رونق اقتصادی دهه شصت به آمریکا و اروپا رفته و در آنجا با دموکراسی ها برخوردی از نوع نزدیک یافته بودند.

سپس گروه های ملی و مذهبی پیام را شنیدند و خبر به زندانیان سیاسی با رسیدن ماموران صلیب سرخ، نو شدن در و دیوار زندان و اضافه شدن تلویزیون و میز پینگ پونگ به بندهای سیاسی، رسید.

موجی که زیر پوست جامعه سیاسی افتاده بود، کم کم همه گیر شد. نمایشی در جشن هنر شیراز، مراجع و علما را بعد سال ها به حرکت درآورد و تلگرام نویس کرد.

گفته می شد جوانان مذهبی به اتوبوس دانشجویان دختر و پسر که از اردویی مختلط باز می گشتند سنگ زده اند و دانشجویان بهایی در جاهایی مانند شیراز ربوده و آزار می شوند.

حکومت از طرق مختلف، گفتگو با علمای قم و نجف و مشهد را آغاز کرد، گفتگوها بی حاصل نبود تا درگذشت مصطفی خمینی پسر بزرگ آیت الله خمینی، که نامی دیگر را برای نسل تازه زنده کرد.

مذاکرات خارجی


سفر شاه به آمریکا با حمله دانشجویان ایرانی مخالف رژیم و درگیریشان با پلیس واشنگتن همراه شد

وقتی اردشیر زاهدی محرم پادشاه و سفیر ایران در آمریکا، به عنوان شاهدی نزدیکی از تحولات کاخ سفید، بعد از سال ها که با دولت قهر بود، به تهران برگشت، بازگشتش همراه با شایعاتی بود.

سیاست پیشه گان راهی حصارک، خانه زاهدی شدند تا دریابند آمریکایی ها در باره نظام چه فکر می کنند؛ از جمله این مشتاقان پادشاه بود که هرگز از سفیر خود نپذیرفت که تیم دولت جیمی کارتر آشفته و بی تصمیم است و باید ایرانی ها مستقل و متکی به خود مسائلشان را حل کنند.

انعکاس نظرات برژینسکی دبیر شورای عالی امنیت ملی به شاه وقتی با گفته های ویلیام سولیوان سفیر دولت کارتر در تهران مقایسه می شد، بر حیرانی ها می افزود.

اما فعالیت های سفیر پرنفوذ شاه در واشنگتن نتیجه داد. پادشاه به دعوت جیمی کارتر برای بیست و نهمین بار به آمریکا رفت، سفری که قرار بود برای طرفین زمینه همکاری بسازد با حمله دانشجویان ایرانی مخالف رژیم و درگیریشان با پلیس واشنگتن به چنان حادثه ای تبدیل شد که فیلم و عکس های اشک ریزان شاه و ملکه، رییس جمهوری و خانم کارتر همه جا دیده شد.

اولین خطا

روحیه بازیافته از سفر آمریکا ، چنین می نماید که شاه را همزمان با پیش بردن مذاکراتی با روحانیون میانه رو، به جنگ آیت الله خمینی فرستاد که اعلامیه های تند می فرستاد و به گزارش ساواک، بیش از هر کس در میان زندانیان سیاسی هوادار داشت.

حاصل این تصمیم گیری انتشار نامه معروف به رشیدی مطلق در روزنامه اطلاعات، و شورش قم در پی آن بود، که برخلاف تصور نه تنها جناح میانه رو قم را – که طرف مذاکره حکومت بودند – تقویت نکرد، بلکه قوتی به تندترین جناح ها بخشید. در چهلم کشته شدگان قم، دانشگاه تبریز به چنان آشوبی کشیده شد که خود مبدا تاریخی دیگر شد. مذاکرات بی نتیجه می ماند.

در سالگرد پانزده خرداد – روزی که به نام آیت الله خمینی آتشین مزاج ثبت شده بود – چنان آشوبی در قم برپا شد که همه مذاکره کنندگان طرف گفتگو نظام و پادشاه به زیر سایه جناح تندرو رفتند.

در همان حال دولت آموزگار اصلاحات اقتصادی را با صرفه جویی و فاش کردن شکست های اقتصادی آغاز کرد، شاه در مصاحبه ای یا ایرانیان و جهانیان از احتمال تبدیل ایران به ایرانستان دم زد، جبهه ملی چهارم برای سی ام تیر تدارک جمعیت دید. مرداد که رسید به دستور شاه گفتگو در باره آزادی انتخابات آزاد شد.

بخشی از مذاکرات تابستان سال ۵۶ به شهبانو سپرده شد. او که در فاصله کوتاهی سه بار به مناسبت های مختلف به آمریکا سفر کرد، سرانجام خود را به نجف هم رساند و ملاقاتش با آیت الله خویی رهبر شیعیان جهان می توانست روحیه ای به نظام بدهد.

اما برخاستن صدای الله اکبر از پشت بام خانه های اصفهان و اعلام حکومت نظامی در آن شهر نشان داد جناح مذهبی فرمان از جای دیگر می گیرد.

با آتش سوزی در سینما رکس و کشته شدگان عده زیادی از مردم دیگر جایی برای دولت فضای باز سیاسی نبود. جمشید آموزگار و تیم تکنوکرات هایش بعد از یازده ماه در کوره حوادث ذوب شدند. اولین تدبیر شاه به ناکامی رسید.

دومین دولت تحول

مذاکرات شاه و مشورت ها برای تعیین دولت تازه، نوبت را به جعفر شریف امامی رساند. بالاترین مقام ماسونی ایران، یک روحانی زاده که شانزده سال قبل وقتی برای بار اول نخست وزیر شد، روابط خوبی با روحانیون و جناح مذهبی داشت و در عین حال روابط سرد با مسکو را هم التیام بخشید.

او از دید شاه همه مشخصات را برای مهار ناآرامی ها داشت، اما از نظر مردم فرق زیادی با دیگران نداشت. شریف امامی همان اول کار به شاه گفت قصد دارد برای بازگرداندن آیت الله خمینی به نجف برود؛ شاه شانه هایش را بالا انداخت.

شریف امامی با تشکیل دولتی به عنوان دولت آشتی ملی، به اصلاحاتی دست زد، ساواک را از دخالت در اعتصاب ها بازداشت، با مطبوعات برای برداشتن سانسورها به تفاهم رسید، با کارکنان اعتصابی دولت بر سر افزایش حقوق، دومین گام بلند شاه به سوی مصالحه می رفت به ثمر برسد و نخست وزیر منتظر رای اعتماد مجلس بود تا راهی نجف شود. در این فاصله حزب فراگیر رستاخیز را منحل ساخت و در جهت کسب رضایت علما اعلام داشت که بنیاد پهلوی – که خود ریاستش را به عهده داشت – وقف است و قمارخانه ها تعطیل می شود.

گام بعدی دولت شریف امامی آزادی زندانیان سیاسی بود که آزادی مشهورترین آنها آیت الله طالقانی و آیت الله منتظری و چهره های اصلی چریک های چپ در روز چهارم آبان – زادروز شاه – اعلام شد.

ضعف حکومت چنان آشکار بود که چند زندانی نپذیرفتند در آن روز پا از زندان به در بگذارند مبادا اعتباری بخشیده باشند؛ همان ها که مقابل زندان اوین با هزاران تن روبه رو بودند که از آنان همچون قهرمان استقبال می کردند.

اولین مشورت جمعی


اولین و آخرین جلسه مشترک دولت و ارتش به پادشاه نشان داد کسانی که برای اطاعت از وی برگزیده شده بودند، در روزگار سختی به کار نمی آیند.

ادامه التهاب هایی که به هر مناسبت مردم را به خیابان ها می کشاند، سرانجام شاه را به نقطه ای کشاند که پیش از آن سابقه نداشت. وی از فرماندهان ارتش دعوت کرد تا با وزیران در یک جلسه مشترک جمع شوند و برای کشور راه یابی کنند.

این جلسه چنان که ثبت شده در تاریخ پادشاهی پهلوی بی سابقه بوده، بلکه همواره تلاش بر آن بود که نظامیان وارد حیطه دولت نشوند و دولتمردان از کار نظام دور بمانند. اما این بار شاه حاضران را اجازه می داد که در حضور وی با هم گفتگو و راه نمایی کنند.

رجال و تیمسارانی که همواره از دخالت در معقولات ترسانده شده بودند مدتی طول کشید تا باور کردند. آن گاه نشان دادند که راهی نمی شناسند.

بنا به اسناد، منوچهر آزمون عضو قدیمی دولت ها، اول کسی بود که دعوت شاه را پاسخ داد و زبان گشود. پیشنهادش این بود که شاه خود فرمان انقلاب را در دست گیرد و چند تن از دولتمردان ناراضی تراش پیشین را اعدام کند، ناصر مقدم رییس ساواک که از سوی پادشاه مامور مذاکره با ناراضیان و مخالفان بود، بیش از همه خبر داشت آنها چه می گویند، به طعنه به آزمون گفت شما خود در لیست اعدامی ها قرار داری. حاضران خندیدند و شاه تذکر داد که جای شوخی نیست. شرایط حساس است.

اولین و آخرین جلسه مشترک دولت و ارتش به پادشاه نشان داد کسانی که برای اطاعت از وی برگزیده شده بودند، در روزگار سختی به کار نمی آیند.

از آن روز بود که سپهبد مقدم مامور شد علاوه بر رجال مغضوب و قدیمی مانند عبدالله انتظام، علی امینی، دکتر صدیقی، علی دشتی، امیرتیمور کلالی، چهره های مبارز و مصدقی، را هم نزد وی ببرد. او حتی حاضر شد ریاست دولت را به علی امینی بسپارد که همان روزها وی را "نوکر منصوب آمریکا" خوانده بود.

در همین زمان در گوشه و کنار تهران کسانی مشغول گفتگو و راه یابی بودند و چون طرحشان را برای پادشاه می بردند شباهت تامی به هم داشت. در بیرون از ایران هم اسناد نشان می دهد که موضوع ایران در گفتگوی رهبران جهان مطرح بود و کم کم احتمال اندیشیدن به امری مطرح می شد که به نوشته ویلیام سولیوان پیش از آن فکر نکردنی می نمود: ایران بدون شاه.

راه حل نظامی

در اعلام تشکیل دولت نظامی به ریاست ارتشبد ازهاری فرمانده نیروهای مسلح، شاه برای نخستین بار مستقیم با مردم سخن گفت.
بی نتیچه بودن مذاکرات با رجال سیاسی که جا درجای گفته هایشان، ملامت به خاطر گذشته ها بود، در زمانی که به دلیل مخالفت نزدیکان پادشاه، حاضر نشد ریاست دولت را به اردشیر زاهدی واگذار کند، و داوطلبانی مانند هوشنگ نهاوندی هم از نظرش کاری نمی توانستند، تنها یک انتخاب باقی گذاشت: نظامیان.

انتخاب دولت نظامی در حالی که نزدیک دو ماه از برقراری فرمانداری نظامی در یازده شهر می گذشت، و سپردن آن نه به دست غلامعلی اویسی فرماندار نظامی مشهور به قاطعیت بلکه به ارتشبد عباس قره باغی همسن و همکلاس پادشاه، یک امیر ستادی که به نرم خویی شهره بود، تنها یک دلیل داشت همان که پادشاه در سخنرانی تاریخی خود بیان کرد.

در اعلام تشکیل دولت نظامی به ریاست ارتشبد ازهاری فرمانده نیروهای مسلح، شاه برای نخستین بار مستقیم با مردم سخن گفت. دوربین تلویزیون را به کاخ برده بودند، فیلمبرداران و گروه فنی که همواره نظم و تشریفات را دیده بودند شاهد شدند که تا آخرین لحظات ضبط بر سر متن این پیام در پشت در گفتگوست و گاه صداها بلندتر از همیشه به گوش می رسد.

سرانجام شاه سینه صاف کرد و خطاب به مردم گفت صدای انقلاب شما را شنیدم. و به خطاهای خود اعتراف کرد و از مردم خواست به خاطر امنیت کشورشان امکان دهند که نظامیان آرامش برقرار کنند تا به فاسدان رسیدگی شود و انتخابات آزاد برگزار گردد.

واکنش به سخنرانی ارتشبد ازهاری در مجلس سنا، در زمانی که نظامیان مدت ها بود در نفربرها و تانک هایشان در شهرها سرگردان بودند و ذوب می شدند، الله اکبرهای شبانه مردم بود که هم شاه و ملکه و هم ژنرال هویزر را از خواب شبانه به کابوس وحشتناکی مبتلا کرد .

او گفته بود این الله اکبرها نوار است. هزاران تن فردایش در خیابان های کشور پاسخ دادند ژنرال چهارستاره بازم بگو نواره ... نوار که پا نداره.

سرعت حوادث و باطل شدن راه حل های مختلف، به نوشته داریوش همایون پادشاه را به هزیمت زودهنگام واداشت، ازهاری در اولین روز کاری دولتمردان سابق، از جمله امیرعباس هویدا و وزیران وی را دستگیر و در یک پادگاه نظامی محبوس کرد. منوچهر آزمون هم در میان زندانیان طرحی بود که اول بار خود مطرح کرده بود.

دیدار چهره های متنفذ سیاسی اروپایی و آمریکایی از تهران، دیگر مانند دوران اوج برای تجلیل و تحسین از رهبری های شاهانه – چنان که جیمی کارتر در شب سال نو مسیحی در تهران گفت – نبود، جورج بال از طرف حاکمیت آمریکا آمده بود تا نظر روشنفکران و مخالفان میانه رو نظام را بداند، وزیر دفاع آمریکا می خواست حساب تنخواه گردان خریدهای نظامی تامین شود. بخشی از این گروه بعدها در خاطرات خود نوشتند که آثار سرگردانی و ناتوانی را در شاه دیده بودند.

راه حل دولت نظامی زودتر از آنکه تصور می رفت در میان تاکیدهای مدام شاه که از نظامیان فقط ایجاد آرامش می خواست و آنها را از خشونت نهی می کرد، بی اثر شد.

نظامیان در سراسر کشور در خیابان ها به قایم باشک با جوانانی سرگرم شدند که گاه به آنها گل و شیرینی می دادند. هیبت ارتش شاهنشاهی از میان رفت. یک تن هم مذاکره و مصالحه ناپذیر خود را به پاریس رساند و رهبر انقلاب شد. اول بار او گفت: شاه باید برود. سخنی که از یکی دوماه قبل نوک زبان سیاستمداران آمریکایی بود که بیشتر نگران چند هزار مستشار نظامی خود بودند که گاهی کشته می شدند و سلاح های مدرنی که می ترسیدند به دست همسایه شمالی ایران بیفتد.

سرانجام آخرین بخش داستان فرارسید، نمایندگان آمریکا و فرانسه و کشورهای دیگر، دوستان و متحدان شاه، خود را به نوفل لوشاتو می رساندند.

شاه بیمار و تنها در هوا شمشیر می زد و هنوز دنبال راه های مصالحه می گشت. از دل این روزهای سخت، یکی از ناراضیان و ملی گرایان حاضر شد آهن داغ را از دست پادشاه بگیرد. شاهپور بختیار نفر دوم جبهه ملی، وقتی رای اعتماد تشریفاتی را از مجلس دریافت کرد که جت شاهین هواپیمای اختصاصی شاه در فرودگاه منتظر بود.

غلامحسین صالحیار، سردبیر روزنامه اطلاعات از چند روز پیش تیتر موعود را با صفحه بند روزنامه آماده کرده در کشو میز داشت.

روز ۲۶ دی ۱۳۵۷ این تیتر بالای روزنامه نشست: شاه رفت. و نسخه ای از آن به پاویون دولت رسید. شاه از نخست وزیر خود گله کرد که قرار بود تا هست احترام وی حفظ شود.

با بلند شدن هلی کوپتر دربار، فرماندهان نیروهای سه گانه که با ژنرال هویزر جلسه داشتند سر بر دوش او گریستند و ارتشبد قره باغی تنها فرد نظامی که در طول ۵۷ سال بدون بالاسری تاجدار فرماندهی ارتش ایران را به دست گرفته بود، از ژنرال آمریکایی [معاون پیمان اتلانتیک شمالی – ناتو] اجازه گرفت برای شرکت در مراسم تودیع به فرودگاه برود.

سربازان ارتشی که شاه به فرماندهی آن می نازید، ژاندارم خلیج فارس و بزرگ ترین و مجهزترین ارتش خاورمیانه بود، در خیابان ها سرگردان بودند و فرماندهانش در جلسه با هویزر که ماموریت داشت مانع از فروپاشی ارتش شود، از آنها سرگردان تر.

ارتشبد قره باغی وقتی دید شاه رفتنی است با احترام پرسید پس کد رمز نظامی چه می شود. می خواست بداند چطور دستور بگیرد و گزارش بدهد. شاه شانه هایش را بالا انداخت و کد برای چه.

در این زمان تمام اجزای حکومتش مشغول مذاکره با مخالفین بودند و قدرت اصلی در دست آیت اللهی بود که خطاب به جیمی کارتر گفت: "شما از کسی می خواهید منافعتان را تامین کند که منافع خودش را تامین نمی تواند، خودش را نمی تواند نگاه دارد".

حسنی مبارک سرنوشت یک ساله پایان زندگی شاه را دید. درس بزرگی در آن سرگذشت پنهان بود که شنید. نگذاشت بحران از یک ماه بگذرد و به نقطه غیرقابل بازگشت برسد و ارتش متلاشی شود. تا بود مسئولیت ها را روشن کرد و صحنه را به شورای فرماندهان نظامی سپرد و رفت.

در حالی که شورای فرماندهان نظامی که در روز ۲۲ بهمن ۵۷ تشکیل شد باز منتظر فرمان بود و وقتی نزدیک ترین دوست و محرم شاه، ارتشبد حسین فردوست، گفت ارتش بهتر است در مجادله مردم و حکومت بی طرف بماند؛ همه آن را امضا کردند. رژیم پادشاهی هزاران ساله پایان گرفت.

حسنی مبارک به راه شاه ایران نرفت چون امتیازی بزرگ داشت. او سرگذشت آخرین پادشاه ایران را دیده و تجربه کرده بود.

Egypt



Sat 12 02 2011 10:11

۲۲ بهمن: در ایران در مصر

فرخ نگهدار


یک سانی شگفت انگیز

امروز ۲۲ بهمن ماه، سالروز سقوط شاه و روز سقوط مبارک است با ۳۲ سال فاصله. آیا این تکرار تاریخ است؟ تشابه آنقدر زیاد و یک سانی‌ها چنان مکرر است که تو گویی این دو انقلاب اصلا همزاد بوده‌اند: هر دو سخت آمیخته با شوری حماسی، هر دو سخت در آمیخته با بیم. هم شاه و هم مبارک امریکا را مسوول اصلی سقوط خود می‌بینند. ایرانیان و مصریان هر دو امریکا را مسوول استبدادی شناختند که برکشورشان تحمیل شد. مردم مصر هنوز دارند در میدان تحریر می‌رقصند و پای می‌کوبند. احساس آن مردم را با تمام ذرات وجودم حس می‌کنم. این همان حسی است درست ۳۲ سال پیش در چنین روزی در خیابان‌های تهران در جانم دویده بود. آن روز من در میانه میدان بودم پر پروازم رقص کنان سر به به خورشید می‌سائید.

۳۲ سال پیش در چنین روزی، ما فدائیان همراه با مردمی که در تمام عمر، جز ترس و نفرت از یک سلطنت ساواکی، هیچ چیز دیگر را تجربه نکرده بودند، فریاد زدیم حالا "بعد از شاه نوبت امریکاست"؛ همه فشار آوردیم که دستگاه حکومت پهلوی و تمام کارگزاران آن "تسخیر" نشوند "در هم شکسته" شوند. فشار مردم، و نه فقط فدائیان، بر آیت الله خمینی، بر دولت بازرگان، همه و همه در سمت تندروی بیشتر بود. اعدام‌ها و سرکوب بی امان کارگزاران رژیم شاه خواست مشترک توده‌های زحتمکش بود و در عمل سیاسی ما بازتاب می‌یافت. روزنامه‌ها پر شد از عکس‌های سران اعدام شده رژیم سرنگون شده.

گرچه مسیر و خصلت رویدادها در ایران و مصر تا روز ۲۲ بهمن یکسانی خیره کننده دارند؛ اما اصلا بر این نظر نیستم که از این جا به بعد سیر رویدادها در مصر هم الزاما در همان سمت، و با همان خصلتی، پیش خواهد رفت که در ایران رفت. گرچه به هیچ وجه باور کردنی نیست که این حد از سرکوب و خشونتی که پس از انقلاب تا ده سال بعد مدام در ایران شدت بیشتر یافت الزامی و گریز ناپذیر بوده است.

مسیری که ایران پیمود

مسیری که ایران پیمود ۳ عامل تعیین کننده داشت:

۱- پس از انقلاب ایران نگاه ریگانی و تاچری بر سیاست بین المللی غالب شد و مقابله خونین با حاکمان جدید را در دستور قرار داد. حاصل این سیاست در وجه عمده در قالب تحمیل جنگ از سوی عراق بر ایران رخ نمود. جنگ ۸ ساله در کژسازی مسیر تکامل رویدادها بیش از هر عامل بین المللی دیگر تاثیر مخرب داشت.

۲- هم سیاست و هم روحیه حاکم بر عمده ترین نیروهای سرنگون کننده حکومت شاه چنان بود که قدرت غرب را عمیقا علیه خود می‌پنداشت و فریادهای مصلحینی که گسترش بعد "ضدامپریالیستی انقلاب" را به صلاح نمی‌دیدند بشدت تضیعف و منزوی شد. تسخیر سفارت امریکا و گروگان گیری کاری ترین ضربات به بعد "آزادیخواهانه" انقلاب ایران بود.

۳- نیروهای سکولار و مدرن گرایانی که شمارشان در مقابل اسلام گرایان پیرو آیت الله خمینی چیزی حدود یک به ده بود، منشعب شدند و بخشی به سوی مبارزه با اسلام گرایان و بخشی به اتحاد با اسلام گرایان روی آوردند. هیچ یک از این دو رویکرد ثمر نداد و اشتباه بود. به خصوص روی آوردن به مبارزه مسلحانه و تولید فضای تروری که رواج داده شد تمام راه‌ها را بر تکامل مسالمت آمیز مناسبات اقشار سنتی و مدرن بست و فرار و مهاجرتی بکلی بیسابقه را بر کشور تحمیل کرد.

سوال بسیار مهمی که امروز فراروی تمام تحلیل گران تحولات اوضاع مصر قرار گرفته پیش بینی روندی است که در آینده مصر خواهد پیمود. آیا مصر به ناگزیر تجربه تلخ ایران را طی خواهد کرد؟ یا این در هم چنان هنوز باز است که مصر به راه ترکیه برود؟ آیا می‌توان امیدوار بود که قواعد دموکراسی توسط تمام اقشار جامعه مصر محترم شمرده شود؟ آیا این خطر منتفی است که حکومت منتخب مردم مصر، که از درون انتخابات آزاد شکل می‌گیرد، با مداخله و حمایت خارجی، و یا با تکیه بر ترور و خشونت، شکسته و پایمال نشود؟

ظرفیت‌های مصر

ظرفیت‌های وضع حاضر، برای اجتناب مصر از تکرار تلخی‌های تجربه ایران، دلگرم کننده است. زیرا:

- درک پرزیدنت اوباما و نگاه مسلط بر جهان غرب با نگاه حاکم بر آن دنیا در اوایل دهه ۸۰ از ریشه متفاوت است. او به طور تحسین برانگیزی حس سرکوفت خورده ی و تحقیر شده مردم مصر و دیگر کشورهای عربی و اسلامی را می‌شناسد و اهمیت مشارکت این مردم در حل و فصل مسایل منطقه و جهان را درک می‌کند. حس می‌کنم ک او می‌داند و می‌فهمد که بدون این مردم، و یا با تحقیر و سرکوب آنان، تحت عنوان تروریسم یا هر عنوان دیگر، دنیا امن تر نخواهد شد. نا امن تر خواهد شد.
تجربه تلخ ایران و سپس عراق بعد از اشغال به غرب آموخته است که دامن زدن به ترس از اسلام و ترویج بیم از مشارکت قشرهای اجتماعی وسیعی که روحیه و ارزش‌های اسلامی را به عرصه عمومی و نظام سیاسی منتقل می‌کنند، فقط به یک جا منتهی می‌شود: به حمایت از رژیم‌های پلیسی و فاسد سکولار؛ حمایتی که حاصل آن رواج غرب ستیزی و رسوخ نفرت از "سلطه" در وجدان شهروندان جوامع اسلامی است.

انقلاب مصر، برخلاف انقلاب ایران، در دورانی رخ می‌دهد که اندیشه‌های سلطه جویانه، نظامی گرانه و زور گویانه محافظه کاران جدید تضعیف شده و انحصار قدرت را در غرب از دست داده است. ترس غرب از جایگزین شدن اراده شهروندان به جای اراده نظامیان و امنیتی‌ها در کشورهای اسلامی، نسبت به دوران سلطه محافظه کاری جدید تا حد محسوس، تعدیل شده است. اگر ۳۰ سال پیش انقلاب مصر رخ می‌داد کاملا قابل تصور بود که اندیشه تاتچری-ریگانی براه اندازی یک جنگ منطقه‌ای با تحریک و حمایت توسعه طلبی اسرائیلی و "بازی" ناسیونالیسم قومی را در مرکز توجه قرار دهد. بیاد آوریم که این محافل وقتی در ایران جنبش اصلاح طلبی پا می‌گرفت و از "گفتگوی تمدن‌ها" صحبت می‌شد، آنها از "محور شیاطین" صحبت کردند و طرح‌های حمله نظامی درچیدند. امروز خوش بختانه از دست این محافل، جز یک " ابراز نگرانی عمیق"، فعلا کار دیگری ساخته نیست.

- انقلاب مصر، برخلاف انقلاب ایران، در فضایی رخ می‌دهد که همه قدرت‌های جهانی، منطقه‌ای و داخلی می‌فهمند و می‌کوشند ارتش مصر بی‌طرف بماند تا ساختار قدرت آن متلاشی نشود. تحلیل مواضع و واکنش‌های بازیگران اصلی داخلی و خارجی مدلل می‌کند که این حقیقت پذیرفته شده است که حاصل مداخله ارتش یک چیز بیشتر نیست: باز کردن راه برای فروریختن آن و شکل گیری نیروهای مسلح بشدت ایدئولوژیک و مهاجمی که قادر است یک استبداد سیاه را بر کشور تحمیل کند. گرچه هنوز با قطعیت نمی‌توان گفت که اجتناب از چنین وضعیتی تضمین شده است، اما به روشنی دیده می‌شود که تلاش‌های مسوولانه با درایت و هشیاری برای جلوگیری از این وضعیت در جریان است. نیروهای سیاسی مصر تا اینجا نشان داده‌اند که مشتاق نیستند روندهای خونین و پرخشونتی که در جریان تحول در ایران و یا در عراق پیش رفت در مصر تکرار شود.

- انقلاب مصر از پی انتخاباتی بشدت مضحک و کاملا قلابی انکشاف یافته است. نیروهای سیاسی مخالف در مصر در انتخابات قبلی هم آمادگی داشته‌اند، هرگاه حکومت کمی عقب بکشد، مسیر تحول را از صندوق رای عبور دهند. رفتار و زبان نیروهای مخالف مبارک ضدیت با مشارکت همگانی و نفی نهاد انتخابات برجسته نیست. جالب است که ابراز بیم و نگرانی از امکان سلطه اسلام گرایان تندرو از طریق پیروزی در انتخابات آزاد بیش از همه در غرب از سوی محافل نزدیک به محافظه کاری نو ترویج می‌شود.

- مصر و ترکیه با یک دیگر در دهه‌های اخیر گسترده ترین روابط را داشته‌اند. تاثیر راه ترکیه در مصر بیش از سایر کشورهای منطقه است. راه ترکیه برای فعالان مصری راهی شناخته شده تر است. تجربه ایران در مصر حضور ملموس ندارد. حضور سیاسی، معنوی، فرهنگی و اقتصادی ایران در عراق اصلا با حضور ایران در مصر قابل مقایسه نیست. واکنش سران اسلام گرای مصر در قبال حرف‌های رهبران جمهوری اسلامی ایران، که کوشیدند انقلاب مصر را با عنوان "بیداری اسلامی" و یا با خصلت "ضدامریکایی" معرفی کنند، دلگرم کننده بود.

دشواری‌های کلان مصر

با این همه مصر از امروز، با فاصله ۳۲ سال از ایران، به همان راه بغرنج و پرکشاکشی گام نهاده است که ایران ۳۲ سال در آن پیش گام نهاد. بیداد فقر، بار سنگین نفرتی سالدار که حاصل کشمکشی ۶۰ ساله با اسرائیل است، ضعف فرهنگ گفتگو و مدارا، بیگانگی و غریبگی گرایش‌های سکولار و دینی، شکل نایافتگی و بی تجربگی احزاب مدرن سیاسی، شکاف دهشتناک سنت و مدرنیته و غربت و فاصله وسیع ترین لایه‌های جامعه مصری از ارزش‌ها و رفتارهای پذیرفته شده در جوامع غرب، روند یک توسعه متوازن و سنجیده به سوی دموکراسی را دشوار می‌کند.

شک نیست که تاریخ، جامعه مصری را نیز همانند کشور ما به جامعه‌ای دو پاره، و با کوهی از سوء ظن به یک دیگر، تقسیم کرده است. جامعه‌ای که در یک سوی آن اکثریت بزرگ توده‌های کم آشنا با ارزش‌های جامعه مدرن و در سوی دیگر آن توده ی کم شمارتری، اما آشنا با ارزش‌ها و رفتارهای امروزی، سکنی گرفته‌اند. در مصر نیز شک نیست که میزان تحمل مدارا در دو سوی شکاف اصلا یک سان نیست. به ویژه مقاومت اقلیت اجتماعی برای از دست ندادن امتیازات و مواهب خود بسیار جدی است. مواجه شده و زمینه غلبه روحیه ترس و مقابله گسترده می‌شود.

در نخستین دوره‌های تجربه انتخابات آزاد، ریسک کاهش متقابل تحمل و مدارا، ریسک زایل شدن جوانه‌های اعتماد میان گروه‌های برنده و بازنده در انتخابات بسیار جدی است.

جدال میان سنت و مدرنیته در ایران پس از انقلاب راهی بس خونین و با تولید نفرتی عمیق، به قیمت از دست رفتن جان‌های بیشمار و نابودی بی‌حد ثروت اجتماعی همراه شد. نزدیک بیست سال کشید تا نخستین جوانه‌های امکان همزیستی دوباره دو گرایش با توسل به صندوق رای از نو گشوده شود و هنوز تا امروز این امکان به واقعیت گذر نکرده است. راهبردهای سیاسی گونه گون ممکن است برای این گذر به کار گرفته شوند. اما این این راهبردها، هرچه باشند، وقتی موفق‌اند که نه تنها با خشونت نیآمیزند، بلکه طرد و انزوای خشونت گرایان، در هر دو سو، را در مرکز توجه قرار دهند. زمینه‌های ملی، منطقه‌ای و جهانی برای انقلاب مصر، در مقایسه با انقلاب ایران، بسیار مهیاتر و گذر به "همزیستی اجتماعی از طریق توسل به صندوق رای"، با هزینه‌های بسیار کمتر کاملا متصور است. این هزینه کمتر و کمتر خواهد شد هرگاه رهبران نیروهای سیاسی مصر، در هر دو سوی شکاف، نشان دهند که بار مسوولیت سنگینی که از امروز، ۲۲ بهمن ماه ۱۳۸۹، برای جهانیدن مصر از مهلکه، بر عهده گرفته‌اند، را بیش از طرف مقابل بر دوش خود احساس می‌کنند.

لندن – جمعه ۲۲ بهمن ماه ۱۳۸۹

----------------------
پس نوشت
تحلیل مسیر آتی انقلاب مصر و تحولات منطقه، بدون تجزیه و تحلیل تاثیر این تحولات بر اوضاع منطقه، به ویژه روند جنگ و صلح در خاورمیانه قطعا ناتمام است. بحث در این زمینه اما خود محتاج فرصتی دیگر است.