Search This Blog

Powered By Blogger

My Blog List

Tuesday, September 29, 2009

سه شنبه ۷ مهر ۱۳۸۸
میرحسین موسوی:
حرکت سبز را به کیش شخصیت آلوده نکنید
شيرين کريمي
میرحسین موسوی دیروز با صدور بیانیه ای ضمن تاکید کبر اینکه "سه ماه خشونت بی‌سابقه کمترین اثری در حضور مردم به جای نگذاشته، بلکه آن را فراگیرتر کرده است" از هوادارانش خواست جنبش سبز را به کیش شخصیت آلوده نکنند.

موسوی در این بیانیه راهپیمایی روز قدس را نقطه عطفی در روند حوادث ماههای گذشته دانست و متذکر شد: اگر فرصت روز قدس نبود، چه بسا تا چند ماه دیگر که میقات بهمن فرا برسد، آنان (مسئولان دولت) بی‌نتیجه و پرخطا بودن سیاست‌های خود را ملاقات نمی‌کردند و زمانی با هزینه‌های سنگین عملکرد خود روبرو می‌شدند که برای چاره‌ کردن بسیار دیر بود.

میرحسین موسوی در ادامه با تاکید بر اینکه "خشونت، چاره ساز نیست و خشم مرکبی است که سوار خود را بر زمین می زند" در عین حال تاکید کرده که "درمقابل رفتارهای زشت امنیتی و تحریک‌های مدوام تبلیغاتی مردم حق دارند عصبانی شوند."
موسوی که از 22 خرداد بدین سو همراه با مردم، به اعتراض به وضعیت موجود ادامه داده، با بیان اینکه "ما آن چیزی را که اینک به نام دین از سوی بخشی از حاکمیت معرفی می‌شود پوستینی وارونه می‌بینیم"، نوشته است: ما خواستار اجرای بدون تنازل قانون اساسی و بازگشت جمهوری اسلامی به اصالت اخلاقی نخستینش هستیم. ما جمهوری اسلامی نه یک کلمه کم نه یک کلمه زیاد را می‌خواهیم، و آنانی را ساختارشکن و هرج‌ ومرج‌ طلب می‌شناسیم که با بهانه و بی‌بهانه از موازین اسلامی عدول می‌کنند و بنا بر امیال شخصی به تعطیل اصول قانون اساسی دست می‌زنند.
به گفته موسوی، "فضای سیاسی امروز كشور آن چیزی نیست كه سی سال پیش از این ایرانیان آرزویش را داشتند. مردم اینك از خود می‌پرسند چه چیز ما را از رسیدن به آرمان‌هایمان بازداشت و به شرایط فعلی رساند. این سوالی اساسی است كه جا دارد درباره كوشش‌های امروز و فردای‌ ما نیز پرسیده شود. ما چه باید بكنیم تا سی سال بعد از نو با همین پرسش روبرو نشویم؟"
او با بیان اینکه "مردم ما برای استیفای حقوق خود از پرداختن هزینه مضایقه ندارند"، در عین حال خطاب به مردم گفته است: اگر برای نتایجی که از حرکات اجتماعی خود به دست می‌آوریم دوام می‌خواهیم باید شجاعت و فراست را به هم بیامیزیم.
نخست وزیر زمان جنگ با اشاره به سیاست خارجی ماجراجویانه دولت نوشته است: بر اثر سیاست خارجی غلط و ماجراجویانه دولتی که مردم ما بدان دچار شده‌اند کشور در آستانه بحران‌هایی قرار گرفته است که بیشترین خسارت آن را قشرهای محروم خواهند پرداخت. اگر با منطق مبارزه پیش می‌رفتیم شاید ساده‌انگارانه تصور می‌كردیم كه این یک امتیاز برای راه سبز ماست، اما زمانی که می‌خواهیم مسیر سبز را زندگی کنیم چنین نیست.
او افزوده است: اینجا کشور ماست و این زندگانی ماست و این ما هستیم که باید نسبت به چنین مشکلاتی نگران باشیم و حساسیت نشان دهیم. اقتصاددانان با اتکا به آمارهای رسمی منتشر شده از سوی مراجع رسمی همین دولت ده‌ها میلیارد دلار از درآمدهای ارزی کشور را ظرف سال‌های گذشته مفقود اعلام می‌کنند و و مراجعی که باید درمقابل این امر واکنش دهند بی‌تفاوت نسبت به حجم این ارقام که می‌تواند چند ارتش را تجهیز کند در گیرودار یارکشی‌های سیاسی افتاده‌اند. از کدامیک از آنان انتظار داریم به رنج‌هایی که بر اثر رفتارهایشان بر مردم تحمیل می‌شود اهمیت بدهند؟ اگر ما نسبت به آنچه زندگی در این خاک و بوم را مختل می‌کند حساسیت نشان ندهیم دیگری نشان نخواهد داد؛ كما اینكه اقتصاددانان ما بیمناك از آنكه سرنوشتی شبیه به معترضین نسبت به وقوع اعمال خلاف اخلاق در زندان‌ها داشته باشند در اعتراض خود كاملا تنها هستند.
به گفته موسوی "زمانی مفقود شدن بیست هزار دلار درخزانه كشور برای ساقط كردن یك دولت كافی بود.، اما اینك فریادهای اخطار نسبت به گم شدن چنین ارقام گزافی كمترین واكنشی بر نمی‌انگیزد."
او در بخش دیگری از بیانیه خود، به نامه جمعی از اساتید ایرانی خارج از کشور که در خصوص "مخالفت" با تحریم‌های بین‌المللی علیه ایران خطاب به وی نوشته شده، اشاره کرده و با بیان اینکه با نامه این اساتید موافق است توضیح داده : این نه تحریم یک دولت، بلکه تحمیل رنج‌های بسیار بر مردمی است که مصیبت دولتمردان مالیخولیازده برایشان کافی است. راه سبز را زندگی کردن به این معناست و ما با اعمال هرگونه تحریمی بر علیه ملت خود مخالفیم.
میرحسین موسوی در پایان این بیانیه نوشته است: تولد اینجانب نه هفتم مهر كه روز آشنایی با شماست. حتی اگر روز هفتم مهر به دنیا آمده بودم نیز جا نداشت حركت شما به كیش شخصیت آلوده شود.
طی روزهای گذشته در وبلاگ ها و سایت های اینترنتی، روز 7 مهر به عنوان روز تولد میرحسین موسوی اعلام شده و طرفداران این چهره اصلاح طلب اعلام کرده بودند که در این روز مراسم های ویژه ای را برگزار خواهند کرد.
سه شنبه ۷ مهر ۱۳۸۸
میر حسین و آغاز دیکتاتوری

هوشنگ اسدي
hooasadi(at)yahoo.fr
نردبام دیکتاتوری را این بار رنگ سبز زده ایم و گذاشته ایم زیر پایش :

- یاحسین، میر حسین. پاتو بذار. تولدت مبارک.....

و این نردبام که هر چه بالاتر می رود، بیشتر فرومی شود، از فرش تا عرش پله می خورد. اولین پله اش هم اینجاست. همینجا. در قلب ما. روح ما. فرهنگ ما.

فلان شاعر که باشی می بریمت بالا. بالا. هی تعریف. هی تمجید. والا تو از فردوسی و نرودا بزرگتری. بادت می کنیم. بادت می کنیم. می خواهی ستاره ها را بچینی. می شوی بزرگترین شاعر دنیا. می خواهی سر به تن هیچ شاعری در دنیا نباشد. همه را می بندی به تیغ حذف.

- ای بابا بیا پائین. فایده ندارد.

وارد روزنامه واقعی یا مجازی که بشوی هولت می دهیم. پله ها رامی دوی. نیامده می شوی سر دبیر. هم هنری. هم ورزشی. هم سیاسی. ایول. ایول. برایت هورا می کشیم. وسط راه به اوریانا فلاچی می گویی :

- بیا از من یاد بگیر.

پله ها را دو تا یکی می روی بالا. می دوی. قلمت شده خنجر.

- صبر کن بابا اسداله. فایده ندارد.

قزاق که باشی می شوی سرهنگ. سردار. جلویت دولا و راست می شویم. کلاه می خواهی، برایت سر می آوریم. می شوی سالار و شاه. کارهای خوب هم کم نمی کنی. دانشگاه می سازی. ایران نو را معمار می شوی. چند تائی می شویم منتقد و مخالف. دهانمان را می دوزی. بقیه می افتیم به چاپلوسی. دادن لقب. تعظیم. تکر یم. تو را برده ایم بالای نردبام. خدا را بنده نیستی. تو فقط باید حرف بزنی. نوه ات سالها بعد به تاریخ می گوید:

- کسی از ترس جرئت نداشت به پدر بزرگم دروغ و به پدرم راست بگوید..

حالا تو درس نخوانده ای. از کوهپایه آمده ای. نظامی هستی. لقب کبیر می دهیم بتو. پسرت که درسوئیس درس خوانده و عشق پاریس است، تو را می گذارد توی جیبش. از بس برایش دست می زنیم که از نردبام تندتر بالا برود تا بشود خدایگان.

داغ می کنیم و بساط خدایگانی را جمع می کنیم. قرار می شود آزادی داشته باشیم. جمع می شویم دور و بر پیرمرد. درهلهله و فریاد سوار نردبامش می کنیم. زیر بغلش را می گیریم که بالا برود. آنقدر بالا می رود که دم مرگ، فرمان کشتار مخالفان خودرا صادر می کند.

بعد دوباره نوبت مقدسین می رسد. یکی حضر ت علی می شود که فقط شمشیر خونریزش را به ارث برده است. داستان خلخال زن یهودی و غیره را قاب می کند. لشگریانش را می فرستد بچه های مردم را بکشند. بعد می آید گریه می کند و ماهم برای مظلومیت او زار می زنیم.

پیشکارش هم که باید درجات کمتری از حضر ت علی داشته باشد، خدا از کار درمی آید. میلیونها نفر را خس و خاشاک می بیند. نور از پیشانی اش تتق می کشد. ملائک دورو برش پرواز می کنند. مائیم که براش مایه می آئیم و کتاب می نویسیم.

بازبه تنگ می آئیم. می زنیم به کوچه. به خیابان. فریاد می زنیم :

مرگ بر دیکتاتور...

لباسهای سرخ را در می آوریم وسبز می شویم. نه، روی لباس های سرخ جامه سبز می پوشیم. دریافته ایم که درد مشترک ما استبداد است. می خواهیم دیکتاتور نداشته باشیم. یاحسین می گوئیم. به میر حسین رای می دهیم. دیکتاتورهای حاضر بر صحنه ما را به خاک و خون می کشند و رایمان را می خورند و مخابرات را هم رویش.

تازه سه ماه تمام شده که یاد نردیام تاریخی می افتیم. شاید هم او ما را پیدا می کند. از خاطره قومی اسبتدادی، از عمق فرهنگ ما سر بر می کشد. نردبام را در می آوریم و از سر عشق زیر پای کسی می گذاریم که به او رای داده ایم. جمع می شویم. کیک درست می کنیم. هورا می کشیم. نردبام را در فضای مجازی می گذاریم و صدایش می زنیم:

- تولد، تولدت مبارک...

او را هل می دهیم طرف نردبام. پایش را که بگذارد کار تمام است. باذوق کشف کرده ایم که درمهر ماه دو یار دبستانی دیگر او، هم متولد شده اند. نردبام را که حالارنگ سبز دارد برای آنها آماده می کنیم. اهل خامنه که رفت بالا نوبت زاده یزد و الیگودرز است. پیشترها زادگان آلاشت وتهران وخمین راهم روی این نردبام فرستاده بودیم. نردبامی است که تا افق می رود. هرچه بالاتر فروتر. و سرانجام سقوط می کند. می افتد جائی درتاریخ کنار هیتلر و صدام واستالین...

از وقتی خبر برگزاری تولد میر حسین موسوی را شنیدم، دلم مدام شور می زد. من عاشق و فریفته او نیستم که هیچ، راهم غیر از "رزم مشترک برای آزادی در لحظه کنونی تاریخ" از او جداست. اما نگران بودم. نردبام رامی د یدم که رنگ شده و نو دارد از متن فرهنگ ما می آید. وهمیشه هم از همین جای کوچک شروع می شود. منتظر بودم کسی هشدار بدهد. دهقان فداکاری پیدایش بشود و فانوس را مقابل قطار سبز بگیرد وبگوید:

- از همین جا ها شروع می شود...

نگران بودم تا امروز که بیانیه شماره سیزده در آمد و این خطوط را در آن خواندم: "مردمی که می‌خواهند سرپای خود بايستند و حياتی کريمانه را تجربه کنند جا دارد که از نخستين قدم‌هايی که به ناکامی‌‌شان می‌انجامد با بيشترين دقت‌ها پيشگيری کنند. تولد اينجانب نه هفتم مهر که روز آشنايی با شماست. حتی اگر روز هفتم مهر به دنيا آمده بودم نيز جا نداشت حرکت شما به کيش شخصيت آلوده شود. اميدوارم اين کلمات مرا صميمانه و از سر نگرانی و نه يک شکسته‌ نفسی بی‌حقيقت و تعارف‌ گونه تلقی کنيد."

این میر حسین موسوی امروز ششم مهر ماه 1388 است. پایش را روی پله اول نردبام نمی گذارد. متوجه هستیم چه حادثه مهمی است؟ و یا تلاش خواهیم کرد نردبام را جائی دیگر زیر پایش بگذاریم. یادمان نرود. این مائیم که از آخوند وقزاق و شاهزاده و بچه آهنگر، دیکتاتور می سازیم.

Wednesday, September 23, 2009

چهارشنبه ۱ مهر ۱۳۸۸
سری برای سنگ لحد

نوشابه امیری
nooshabehamiri(at)yahoo.com
گوینده تلویزیون آمریکایی با لبخندی بر لب و طنزی در کلام می گوید: "آدم می تواند رئیس جمهور مملکتی باشد اما جایی برای یک شب خواب پیدا نکند. " او سپس می افزاید: "مثل آقای محمود احمدی نژاد که امشب هنوز جایی برای خواب پیدا نکرده! نمی داند سرش را کجا بگذارد. "

و من به ایران می اندیشم که نام شاهان را از کتاب های درسی اش حذف می کنند تا به جای آن بنویسند:رئیس جمهوری که سرش برای گذاشتن بر سنگ لحد مناسب بود.

دیکتاتور کوچک، بقچه و بندیل به دوش و باز ذوق زده، راهی ولایت فرنگ شده است. "ریفیقاشم" همراه او هستند. با خانم بچه ها و بقیه. او که در رفتار و گفتار، نمونه مضحک تاریخ ست، کاپشن سفید، به خشکشویی محل داده و با کت و شلوار نو و دمپایی "اتافوکو" در هواپیمایی یک وری نشسته که "رئیس منتصب یک حکومت اسلامی" را به سرزمین کفار می برد. پیش از آمدن نیز لابد دست آقای خامنه ای را بوسیده و "التماس دعا" کرده است.

اما آقا محمود برای چه قرارست به نیویورک برود؟ برای گفتن ازغرامتی که به خاطر پتروشیمی راه نیفتاده بوشهر، از روس ها نخواهیم گرفت؟ برای سهم مان در دریای خزر که خورده اند و یک آب هم روش؟ برای هدیه نفت به ونزوئلا؟ به خاطر ورشکستگی کارخانه های کشور و رونق تولید در چین؟ از غم شالیزارهامان که به رنج، خم شده اند در برابر "13 نوع برنج وارداتی"؟ یا شاید قرارست از گرمایش زمین بگوید؟ از نابودی جنگل، از خشکی زاینده رود؟ از چه؟شاید از ندا؟ سهراب؟ از دانشجویی که ستاره دارشد؟ مادر عزا که جایش شد پارک های غمزده؟ هیچکدام. اگر قرار بود از اینها گفته شود که احمد زیدآبادی درست در همین لحظات زیر مشت و لگدبازجویان دولت کودتانبود که می خواهند "لهش" کنند و وادارش سازند به خواندن کیفرخواستی که نمونه های دیگرش را در 5 نمایش قضایی پیشین دیده ایم. اگر چنین بود که عبدالله مومنی، چنان "تمشیت" نشده بود که نگاهش درجایی دور، خیلی دور، خیلی سیاه، سیاهچال، دو دو بزند. اگر احمدی نژاد، رفته بود تا به عنوان نماینده مردم ایران سخن بگوید که معلمانش، روز اول مهر، زیر سرنیزه، در حضور سرداران، زنگ "مهر" را نمی شنیدند. کارگرانش، با حقوقی به اندازه یک سوم رقم زیر خط فقر، به کالای بنجل چینی زل نمی زدندکه کارخانه های کشور را به تعطیلی کشانده تا حامی احمدی نژاد، دست خوش و باج اش را گرفته باشد.

نه؛احمدی نژاد که معنای "خفت و خواری" را نمی داند در نیویورک در به در دنبال جایی می گردد برای گذاشتن سر، تااز برگزاری رفراندومی برای اروپا بگوید، از مدیریت جهان، از اینکه رهبران فرانسه در شان مردم این کشور نیستند. از هولوکاست بگوید، از فلسطین؛ فلسطینی که عقلایش به صراحت گفته اند این سیاست ها، همپا با سیاست های افراطیون اسراییلی، دمار از روزگار مردمان فلسطین درآورده ست.

احمدی نژاد، با "ریفیقاش" و دلال های دو ملیتی اش، رفته اند به دریوزگی تعهدی برای ماندن. برای آنکه بگویند:هر چه بخواهید می دهیم، بگذارید بمانیم.

و همه اینها غافل از آنکه، موافقت نامه ماندن را باید از مردمان گرفت؛ همان مردمانی که در همین لحظات هزار هزارشان، در نیویورک جمع شده اند تا به زبانی سبز به جهانیان بگویند: این مشتی که می بینید، نمونه ملت ما نیستند؛نماینده آنها نیستند. غاصب اند؛کودتاچی اند، متجاوزند، شکنجه گرند، بی وطن اند.

آهای! همه نیروهای خوب جهان؛ ایزدیان؛ اهوراییان! سپاس؛ سپاس که مردی چنین بد سیرت را جز سنگ لحد، سهمی برای گذاردن سر عطا نکردید. سپاس.

چهارشنبه ۱ مهر ۱۳۸۸
صدای ما را گوش کن
هوشنگ اسدي
hooasadi(at)yahoo.frشهریور و تابستان تمام و جنبش سبز صد روزه می شود. صد روزی که صد سال داستان درخوددارد وروز به روز در وِیژه نامه ابتکاری بی بی سی منعکس شده است.

در این صد روز جنبش مدنی ایران متولد شده و رنگ جهانی به خود گرفته است. این واقعیت در هفته ای که با روز قدس آغاز می گردد و با "بازی برگشت" در نیویورک به پایان می رسد، ابعاد و ژرفای خودرا نشان می دهد.

رئیس دولت کودتا که شعار بر اندازی آمریکا را می دهد و با یک اشاره به سر می دود تا در یکی از مجلل ترین هتل های دنیا در نیویورک بخسبد، حماسه جهانی ندا را به ریشخند می گیرد. غلامحسین اژه ای که نقش امنیتی خود را با مسند قضائی مثل آب خوردن عوض کرده است، وجود ترانه موسوی را از اساس نفی می کند.

آنها یکی از دو شعار اصلی روز قدس را نشنیده اند:

- بلندگو را خاموش کن، صدای ما را گوش کن...

بلندگوهای دروغ پراکنی همچنان غریو می کشند. کودتاچیان نمی خواهند "صدای مردم" راگوش کنند. حتی وقتی مجید مجیدی، بغض درگلو صدای مردم را به گوش "آقا" رساند، "رهبر فرزانه انقلاب" لبخند ملیحی فرمودند و مجیدی را نازک دل نامیدند.

رئیس دولت کودتا هم صدای مردم را نشنیده است، رسیده و نرسیده به آمریکا، گناه "حوادث بعد از انتخابات" را به گردن بیگانگان می اندازد و در زمان نوشتن این مطلب در مجمع سازمان ملل پابه پامی کند که بالای "منبر" برود و به جهانیان درس انسانیت بدهد. در فاصله اندکی با میز خطابه، صدای تهران در نیویورک تکرار می گردد:

- آدمکش، دروغگو رئیس جمهور ما نیست....

شهرهای بزرگ جهان صدا در صدای نیویورک انداخته اند. درتاریخ معاصر ایران این اتحاد جهانی بی سابقه است. تظاهرات معروف دانشجویان در آمریکا علیه شاه دربرابر این جنبش جهانی به نرمه موجی در دریای توفانی می ماند.

تهران که در روز قدس شهرهای مهم کشوررا همراه خوددیده، گوش به اخبار جهان خوابانده و پس لرزه های جنبش صدروزه را می نگرد که در روز قدس، نخستین شعار استراتژیک خودرا فریاد کرده است:

- نه غزه نه لبنان، جانم فدای ایران..

پیشتر محسن کدیور که در خیابانهای آمریکا با نوار سبز، بسته بر سینه نماز می خواند، کوشیده بوداین شعار را دیگر کند تامردم بگویند "هم غزه، هم لبنان". فرخ نگهدار تلاش کرد شعاری منتسب به میر حسین موسوی را که حتی از مطلوب کدیور هم "ملایم" تر بود، جانشین آن شعار یکه سازد.مردم اما، شعاری را دادند که محور خواست عمومی مردم ایران در این دوره تاریخی است. برادر حسین شریعتمداری که فرزندش باحمله به محمدخاتمی نشان داد منطق کودتاچیان جز "چماق" نیست؛ این شعار را ساخته اسرائیل دانست.محسن قرائتی آن را به معنای نفی قرآن گرفت. احمدتوکلی در نامه ای به موسوی وکروبی خواست این شعار را ردکنند وبه آغوش انقلاب برگردند. ارزیابی اوالبته درست بود. شعار به افقی دیگر نگاه می کرد واستراتژی آیت اله خمینی وجانشینش را از صحنه خارج می ساخت. پاسخ علیرضا بهشتی به توکلی، این بخش آن را تائید کردوازموضعگیری موسوی درآینده علیه این شعار خبرداد.

نامه موسوی به آیت اله منتظری هم منتشر شد، بامعنای چند گانه سیاسی ـ مذهبی. منتظری اکنون نه از جانب قدرت، بلکه به خواست مردم در جایگاه رهبری مذهبی قرار می گیرد. موسوی طرح خود برای آینده جنبش را به مشورت او می گذارد. پاسخ منتظری در تاریخ این روزها ثبت خواهد شد. جواب غیر مستقیمش به خامنه ای هم. "رهبر جمهوری اسلامی" اقرار فرد علیه خودش را نافذ می داند. منتظری این دیدگاه را ردمی کند. از نگاه منتظری اقرار فردعلیه خودش هم شرعا و قانونا باطل است.

هفته ای است که 9 مرجع تقلید شیعه، دوشنبه را عید فطر اعلام کرده اند و تنها چشمی که ماه را رویت کرده، آیت اله خامنه ایست. به حکم شرع دوشنبه باید عید باشد، اما قدرت یکشنبه را فطر می داند. نمازی که هاشمی رفسنجانی و حسن خمینی هم در آن حضور دارند. اخبارتکذیب نشده "شایعه پرس"می گوید که آنها به اصرار خامنه ای به نماز آمده اند. خاتمی و موسوی و کروبی نیستند.

هاشمی رفسنجانی سخنانی می گوید چند زاویه و مبهم از جمله: "بزرگان مشغول تدوین راه برون رفت از وضعیت فعلی هستند." می گوید و راه رابر تفاسیر می گشاید. کسانی درایت سیاسی او راتحسین

می کنند و راهگشا می دانند. صادق زیبا کلام نظر دیگری دارد: "هیچ آبی ازاین حرف ها گرم نمی شود."

در صحنه سیاسی، سه جبهه که مرزهایشان ونیروهایشان مدام جابجا می شوند، قابل تشخیص است. کودتاچیان به دستگیری ادامه می دهند. خبر از شکنجه های هولناک احمد زیدآبادی می رسد. تلویزیون که تقصیر نمایش دادگاههای فرمایشی و میزگردهای نخ نمارا به گردن او می اندازند، این هفته شوی دیگری هم دارد که حتی کسی تحویلش هم نمی گیرد. جنبش سبز در مقیاس میلیونی شعار خودرا داده است:

- اعتراف، شکنجه دیگر اثر ندارد.

کودتا چیان همچنان می کوشند درداخل قدرت را با سر نیزه حفظ کنند. ایران رامی فروشند تا بمانند. در سرزمینی که نفت در رگ هایش جاری است، از تجار چینی و دغلکاران ونزوئلائی بنزین می خرند. رئیس دولتشان در نیویورک در پی ایجاد رابطه با آمریکاست. هنوز در صحنه سیاسی برتری شکننده ای دارند.

جریان میانی حول محور رفسنجانی متمرکز می شود. "بزرگان" موردنظر اوکیستند که "راه برون رفت" را "تدوین" می کنند؟ قرار است آنها چه کسانی را از "وضعیت فعلی" بیرون ببرند؟ این بزرگان که سیاست سنتی جمهوری اسلامی را دنبال می کنند و درخلوت راه برون رفت می یابند، صدای مردم را شنیده اند؟

سه یار دبستانی که هنوز درراس جنبش سبز قرار دارند، بر اساس تقسیم کاری که معلوم نیست درعمل بوجود آمده و یا ناشی از تصمیم معینی است، در سه سطح عمل می کنند.

خاتمی خطوط کلی را مدام باز می گوید. موسوی طرح تشکیلات را دنبال می گیرد. کروبی به تهییج روزانه جنبش مشغول است. برنامه رهبران نیمه مدرن جنبش سبز هم هنوز روشن نیست. صدای مردم در آن انعکاس دارد؟

بدنه جنبش، نگاهی به رهبری سه گانه، نگاهی به روند حوادث در گردش میلیونی خود، می جوید و می زاید. در صدسالگی درحدو حدود یک جنبش مشروطیت دوم اندیشه وادبیات دارد. مجله وروزنامه و سایت منتشر می کند.

در صدمین روز جنبش مشروطه دوم، مردمان سبز ایران چشم به جهان دوخته اند. درآغاز هفته چشم جهان به ایران بود. کودتاچیان بعد از آنهمه شکنجه و ارعاب کار را تمام شده می دیدند. حضورمردم که از هزاران نفر بی بی سی شروع می شد و به چندمیلیون منابع داخلی می رسید، نشان داد که جنبش نه تنها زنده و جوان که این بار بادست پرتر آمده است. باشعار استراتژیک. با نشاندن منافع ملی ایران در رتبه اول خواست ها.

صد روز گذشت. ملت دوباره متولد شد. سبز شد. راه و شعار یافت. اکنون نگاه به جهان دارد. ایران فقط گربه نازنین خفته در قلب آسیا نیست. سراسر جهان، ایران است. درغروب اروپا، شامگاه تهران ونیمه روز آمریکا، دست ها ی سبز حلقه درحلقه است.

بلند گو را خاموش کن، صدای مارا گوش کن...

صدا ی ما از لندن، بروکسل، اخن، وین، پاریس، لندن، اشتوتکارت، استکلهم، از نیویورک، از هرجای جهان می آیدکه یک ایرانی هست.

ما را کشتند و از خون ندا و سهراب برخاستیم. ما را در سراسر جهان پراکنده کردند و یگانه شدیم.

صد روزه شدیم. صدساله می شویم. ایران ویران در سایه سار سبز ما آباد و آزاد می شود. آزاد. آزاد.

خزان امسال، بهار است...
گزارش
سه شنبه ۳۱ شهريور ۱۳۸۸
سفر احمدی نژاد به آمریکا درمصاحبه باهادی قائمی:
نیویورک سبز خواهد شد

هادی قائمی از دست اندرکاران کمپین بین المللی حقوق بشر درایران در مصاحبه با روز، برنامه های ایرانیان در زمان حضور محمود احمدی نژاد درنیویورک را شرح داده است؛از نمایش دو کیلومتری امضاهای ایرانیان بر فراز پل بروکلین نماد این شهر تا تجمعات اعتراضی در جلوی دفتر نمایندگی ایران درسازمان ملل.

این گفت وگو در پی می آید.



حضور امسال محموداحمدی نژاد در نیویورک با حضور وی درسالهای گذشته چه تفاوتی دارد؟

امسال احمدی نژاد درشرایطی به نیویورک می آید که سه ماه از وقایع خونین بعد از انتخابات ۲۲ خرداد گذشته و وضعیت ایران باسالهای پیش بسیار متفاوت است. امروز احمدی نژاد به عنوان رییس جمهوری شناخته می شود که با تیر و تفنگ و زور و خشونت بهدور دوم ریاست جمهوری خود رسیده است. در چنین شرایطی اعتراضات وسیعی هنگام ورود او به نیویورک صورت خواهد گرفت. احمدی نژاد در چهار سال گذشته به خاطر سیاست های تهاجمی درسطح بین المللی واظهارات جنجال برانگیز در خصوص موضوع هولوکاست مطرح بود اما امسال او به عنوان رییس دولتی پا به مجمع عمومی می گذارد که برای کسب قدرت مردمش را به خاک وخون کشیده و هم اکنون نیز در برابر سپردن افراد خاطی به عدالت مقاومت می کند. کسی که مخالفان سیاسی خود را یک جا به زندان فرستاده وبه روش های استالینی و نخ نما شده تلاش می کند از آنها اعتراف گیری کند. هر بیننده منصفی می تواند تفاوت ملموس و نگاه ملامت باری را که به وی می شود درک کند.



چه برنامه هایی قرار است در اعتراض به احمدی نژاد در نیویورک انجام شود؟

امسال ایرانیان خارج از کشور در اقدامی وسیع و متفاوت با سالهای گذشته تجمات اعتراض آمیز وبرنامه های بسیاری را در نیویورک تدارک دیده اند. در روز سه شنبه وقتی احمدی نژاد به نیویورک می رسد، در اولین برنامه صدها نفر با پوشیدن تی شرت های سفید صحنه ای را ایجاد خواهند کرد که فیلمی از اتفاقات ایران بر روی آن پخش خواهد شد و صداهای مردم ایران که خواسته هایشان را از ایران ضبط کرده وفرستاده اند بر روی این فیلم پخش خواهد شد. فردای آن روز یعنی چهار شنبه ۲۳ سپتامبر وقتی احمدی نژاد قراراست در مجمع عمومی سخنرانی کند، تظاهراتی از ساعت ۱۲ ظهر درمقابل دفتر نمایندگی ایران در سازمان ملل صورت انجام می شود که هزاران نفر از آمریکا، کانادا و اروپا در آن حضور خواهند داشت. پس از آن تجمع کنندگان به سوی دفتر سازمان ملل خواهند رفت و درساعت ۴ بعد از ظهر، زمانی که قراراست احمدی نژاد نطق کند به تجمعات ادامه خواهند داد. فردای آن روز یعنی پنج شنبه در روی پل بروکلین که از مهمترین محل های نیویورک و نماد این شهر است طومار سبزی که نزدیک به دوکیلومتر امضای ایرانیان سراسر جهان در اعتراض به تقلب انتخابات را در بر دارد بر روی این پل برافراشته خواهد شد ودوطرف شهر نیویورک را بر روی رودخانه سبز خواهد کرد.



کمپین بین المللی حقوق بشر درایران هم برنامه خاصی در این زمینه دارد؟

کمپین در طی هفته جاری پوسترهایی عظیمی را -در ابعاد سه متر در هفت متر- که بر روی ماشین هایی نصب کرده درحوالی سازمان ملل و مانهاتان به چرخش درخواهد آورد تا به عنوان اقدامی نمادین، بحران حقوق بشر در ایران را برای دیپلمات ها و رهبران کشورهای جهان که درمجمع عمومی سازمان ملل حضور دارند خاطر نشان کند.



غیر از ایرانی ها چه گروه هایی ممکن است در برابر حضور محموداحمدی نژاد دست به اعتراض بزنند؟
یهودیان طرفداران اسراییل برنامه جدای خودشان را خواهند داشت که در روز پنج شنبه ۲۴ سپتامبر دربرابر مقرسازمان ملل انجام خواهد شد. این افراد سالهای گذشته هم چنین تجمعاتی را برگزار کرده اند.

Doctor Mohsen Kadivar

کدیور در مراسم عید فطر: بخواست خدا خامنه ای آخرین ولی فقیه ایران خواهد بود
via Donbaleh.com by hormuzan on 9/21/09


...دکتر کدیور با اشاره به قسمتی از سخنان آقای خامنه ای که " تهمت به نظام از تهمت به افراد سنگین تر است" و "نظام با توهین کنندگان به آن قاطعانه برخورد می کند." تاکید کردند :" ما معنای قاطعانه را می دانیم چیست، برهان قاطع آن بود که بر سینه ندا آقا سلطان وارد شد... قاطعیت را وقتی فک محسن روح الامینی در هم شکسته شد فهمیدیم...ما به دینی قائلیم که اگر کسی را به ناحق بکشی مانند آن است که همه را بکشی"..."آیا از نظامی صحبت می کنید که در سالها قبل افراد فراوانی بدون طی مراحل قضائی تیرباران و اعدام شده اند... ۲۱ سال قبل در زندانهای همین نظام حدود ۳ هزار نفر بدون طی مراحل قانونی اعدام شده اند، وقتی می گوئید تهمت به نظام، باید دامن این نظام را از این موارد تطهیر کنید"، "در دوران زعامت خودتان پرونده زهرا کاظمی به کجا انجامید، جریان قتلهای زنجیره ای به کجا انجامید، پرونده یورش به کوی دانشگاه تهران به کجا انجامید؟...کدیور در ادامه خطاب به رهبری جمهوری اسلامی گفت: "فکر نکنید شما از جانب خدا و پیامبر منصوب شده اید، بدانید آنقدر بد عمل کرده اید که اگر خدا شما را نصب کرده باشد اکثر مردم ایران به آن خدا نیز پشت می کنند، شما اینقدر منفور شده اید."..."بخواست خدا حضرت آیه الله خامنه ای آخرین ولی فقیه ایران خواهند بود، ما می خواهیم کشورمان به شیوه دمکراتیک بر اساس ارزشها اسلامی اداره شود. الگوی ما پیش نویس قانون اساسی سال ۱۳۵۸ خواهد بود که اثری از ولایت فقیه در آن نبود. به نظر من دوران ولایت فقیه هم به لحاظ عملی و هم نظری به پایان رسیده است. ولایت فقیه نه به لحاظ تئوریک و نه به لحاظ پراتیک قابل دفاع نیست."
چهارشنبه ۱ مهر ۱۳۸۸
املت نیویورکی با سالاد لنگه کفش
ابراهيم نبوي
e.nabavi(at)roozonline.comامروز روز نیویورکی هاست، روز کسانی است که توانایی رفتن به نیویورک و حضور در جمع سبزهای نیویورک را دارند. تخم مرغ های گندیده را آماده کنیم، دقیقا به تعداد اعضای هیات همراه احمدی نژاد، گوجه فرنگی لهیده را هم به عنوان مصداق بارز اقتصاد دوره احمدی نژاد از میوه فروش های نیویورکی که گوجه های شب مانده دارند، بگیریم. و در هر جایی که هیات همراه احمدی نژاد ظهور می کند، از انداختن آن دریغ نکنیم.



اصولا برای تهیه املت نیویورکی فرقی نمی کند که اول از گوجه استفاده کنید یا اول از تخم مرغ، مهم جاافتادن املت است، برای جاافتادن به عنوان دسر از لنگه کفش می شود استفاده کرد. لنگه کفش های مانده در خانه، یا دمپایی به درد نخور، یا حتی کفش خودتان را هم می توانید استفاده کنید. مطمئن باشید که قیمت کفش شما از جان مردمی که روز قدس و روزهای پیش تر از آن در این سه ماه در تمام شهرهای ایران حضور سبزشان را حفظ کردند و جان شان را دادند و شکنجه شدند و کتک خوردند، بیشتر نیست.



فردا روز آزمون اپوزیسیون خارج از کشور است، همانطور که روز قدس روز آزمون سبزهای داخل بود و سبزهای داخل سربلند از آزمون بیرون آمدند، سبزهای بیرون هم باید تمام تلاش شان را بکنند. هیچ جای بهانه ای ندارد. سی سال است که مردم داخل و خارج ایران می شنوند که اگر ایرانیان خارج از کشور در داخل بودند، شاخ غول که نه، حداقل یک انگشت توی چشم مارمولک می کردند. حالا احمدی نژاد بعد از یک تقلب بزرگ، بعد از کشتار هفتاد نفر، بعد از بازداشت چهار هزار نفر، بعد از شکنجه دهها نفر و تجاوز به برخی زندانیان، آمده است به نیویورک تا از موضع رئیس جمهور ایران حرف بزند، ما چاره ای جز قهوه ای کردن کامل احمدی نژاد و هیات همراه نداریم.



حالا دیگر حیثیت احمدی نژاد، حیثیت ایران نیست، او رئیس جمهور ما نیست، او کشوری را به لجن کشیده و ما در هر جایی از جهان او را رسوا می کنیم. امیدوارم که چهار روز آینده که هفته ایران سبز در نیویورک است، کسی اجازه نفس کشیدن به این نکبت و سایر نکبت های همراه ندهد. حتی دستگیر شدن توسط پلیس آمریکا بخاطر پرتاب گوجه فرنگی هم افتخاری برای ایرانیان است. مطمئنا هموطنان ایرانی مقیم نیویورک کاری نمی کنند که فردا مردم تره و سایر سبزیجات را برایشان خرد نکنند.



داداش! قضیه جدی یه



این هم از عادل فردوسی پور، آن هم از محمدرضا شریفی نیا، آن یکی هم از محمدرضا شجریان. من نمی دانم این دوستان چرا نمی خواهند بفهمند که قضیه جدی است. البته جای معذرتخواهی برای فردوسی پور هنوز هست. هنوز خیلی ضایع نکرده، ولی اگر همین یک اخطار را نشنیده بگیرد، آن وقت او می ماند و ملتی که این طرف ایستاده اند. دیروز وقتی در تالار میلاد مجری برنامه اسم شریفی نیا را برد، ملت اینقدر او را هو کردند که شریفی نیا تالار را ترک کرد. درست همزمان با همین واقعه در پاریس، مردمی که با لباس های سبز به کنسرت شجریان رفته بودند، آنقدر او را تشویق کردند که گمان نمی کنم خودش هم باورش می شد که خواندن " همراه شو عزیز" مرحوم مشکاتیان چنین می تواند بر مردم اثر بگذارد. مطمئنم اگر شجریان در تهران کنسرت داشت، صد هزار نفر با جان و دل به کنسرتش می رفتند و چنان تشویقش می کردند که نظیری برایش یافت می نشود.



اگرچه هنرمند سیاستمدار نیست و لزومی ندارد که پیام سیاسی بدهد، اما وقتی کسی در یک جنبش مردمی قرار می گیرد، یا در کنار یک دولت ضد مردمی قرار می گیرد، او دیگر هنرمند نیست، بلکه در حوزه روشنفکری قرار گرفته است. البته طبیعی است که هنرمند می تواند اصلا و ابدا روشنفکر نباشد، ولی نمی تواند شترمرغ بشود که وقت لاس زدن با قدرت، روشنفکری باشد که پشت سر ظالم نماز بخواند، و وقتی به دیدار مردم می رود، هنرمندی بشود که بازی می کند.



اصولا رسانه صدا و سیما، تا اطلاع ثانوی و تا موقعی که رسانه مردم نیست، بکلی تحریم است. حکم تحریم صدا و سیما را با همه برنامه هایش از بالا تا پائین خودم می دهم، هر مرجع تقلیدی هم جرات دارد، خلاف این حکم بدهد تا ببینیم که حرف چه کسی پیش می رود. رفتن پیش آقای خامنه ای جز برای اعتراض صریح در حضور خودش به معنی همراهی با ظالم است. ظالم هم که مثل تصویر دزدهای زمان بچگی ما نیست که شاخ و دم داشته باشد، ظالم کسی است که آدم کشته، حق مردم را خورده و اصرار هم دارد که اثبات کند که کارش درست است. من جدا به عادل فردوسی پور به خاطر همان نمایشگاه کتابی که رفته بود و کار خوبی هم کرده بود، توصیه می کنم خانه بنشیند و یا از طریق دیگری که به صدا و سیما مربوط نباشد حضورش را حفظ کند. شوخی نداریم، خب؟



پدر! مادر! خودتان متهمید!



البته که تظاهرات روز قدس در نهایت آرامش و بدون تنش و بحران و درگیری از سوی مردم انجام شد و میلیونها تظاهرکننده ثابت کردند که اصولا دولت بیش از ده درصد جمعیت خیابانی هوادارش نیست. یک چیز دیگر هم اثبات شد و آن اینکه مردم شعارهای غیرقانونی می دهند، اما رفتار خشونت آمیز نمی کنند. این موضوع بقول میرحسین موسوی قبلا هم ثابت شده بود، اگر ما هفتاد کشته دادیم، بخاطر رفتارهای خشونت آمیز ما نبود، بخاطر رفتار بیرحمانه پلیس کودتا بود. حتی روز سی خرداد 88 هم مردم مسالمت آمیز رفتار کرده بودند. ولی نکته مهم این بود که علیرغم اینکه من و ماها از مردم خواسته بودیم در محدوده مجاز و این طرف خط قرمز شعار بدهند، مردم چراغ که سبز شد رفتند دویست کیلومتر آنطرف تر، طبیعی است که چون همه با هم رفتند، خطری آنها را تهدید نکرد.



یعنی اصولا حرف ما خریدار ندارد، یعنی مردم شعارشان را می دهند، حالا بالا و پائین حکومت را به طبقه همکف تبدیل نمی کنند، بخاطر لطف شان است و معلوم هم نیست الطاف شان تا کی مستدام باشد، البته اصولا داستان خطر گذشته است. آقاجان! باید باج بدهید. هیچ راهی ندارد. همین طوری که نیست، یک تقویم داریم که هر روزش یا عزاداری است یا جشن، مجتبی و دیکتاتور هم که خوراک شعار است، مرغ عزاوعروسی است، بهتر است هر چه زودتر تقویم جنبش سبز را برای راهپیمایی تا آخر سال زودتر منتشر کنیم.



عبور از بحران



اینکه روز نماز عید فطر آقای هاشمی کنار احمدی نژاد نایستاده، بسیار رفتار نیکویی است. دستش درد نکند. و اینکه قرار است " متنی توسط خیرخواهان و دلسوزان نظام برای برون رفت از وضعیت فعلی" تهیه و اجرا شود، این هم فکر خوبی است. و اینکه مجلس خبرگان هم در این روزها تشکیل شده و اگر خبرگان خوبی باشند و کارهای بدبد نکنند و یادشان نرود که برگ درختان سبز است و اصولا در تابستان همه جا سبز است و حتی بعد از آن هم همه جا سبز است، برای مزاج شان خوب است و مزاج چیز مهمی است.



البته آقای هاشمی حواسش هست که بخش وسیعی از دلسوزان نظام که باید متن مذکور را تهیه کنند، فعلا زندانی هستند و برای تهیه متن باید آزادشان کرد که بتوانند متن خوبی تهیه کنند و از طرف دیگر دلسوزان نظام حواس شان هست که مشکل فعلی و سریع کشور تهیه طرح عدم کفایت سیاسی رئیس جمهور است. دلایلش هم اظهرمن الشمس الواعظین است. هم از وزیرش ده میلیارد تومان رشوه گرفته، هم در انتخابات تقلب کرده، هم 45 سفیری که خودش منصوب کرده بوده، در عرض یک روز برکنار کرده، هم برخلاف نظر وزارت اطلاعات در مورد اعتراضات انتخاباتی معترضین را توطئه گر خوانده و وزیر و معاونان و کارشناسانش را بخاطر نظر کارشناسی شان اخراج کرده، هم به افراد حقیقی و حقوقی اتهامات بزرگ و علنی زده، هم به مردم توهین کرده، هم به سی سال گذشته حکومت خودش اهانت کرده، و هزار دلیل دیگر، حالا از اینکه در شکنجه و سرکوب مردم نقش داشته بگذریم که اصل قضیه است، مجلس می تواند ایکی ثانیه طرح را تهیه و تصویب کند. حتی به عریضه نویسان جلوی دادگستری هم بگوئید در عرض بیست دقیقه طرح عدم کفایت سیاسی احمدی نژاد را تهیه می کنند، می ماند تغییر در مدیریت صدا و سیما و برگزاری انتخابات آزاد و با نظارت نامزدهای انتخابات و خیلی موارد دیگر که در " تدوین متنی که قرار است توسط خیرخواهان و دلسوزان نظام برای برون رفت از وضعیت فعلی" باید در نظر گرفته شود.



البته جنبش سبز کارش را بلد است. طبیعتا ما منتظریم که متن مذکور تهیه و اجرا شود، و در این مدت هم اعتراض مان را می کنیم، فقط چون وقت زیاد نداریم، لطفا سریع تر طرح را تهیه کنید که ما هم زیاد وقت مان گرفته نشود.



امروز می خواستم طنز هم بنویسم که می ماند برای فردا. سفر چیز خوبی است، اما باعث می شود آدم نتواند کارش را درست و بموقع انجام دهد.

Monday, September 21, 2009

Iranian accents

http://www.youtube.com/watch?v=vNVPNH4tK-w

Sunday, September 20, 2009

www.rahesabz.net

سایر > اجتماعی
تاریخ انتشار: ۲۹ شهریور ۱۳۸۸, ساعت ۴:۱۵ بعد از ظهر
جنبش سبز دانش آموزی، پیش دبستانی ، نو باوگان و نوزادان
ابوالفضل عبدی:

معتقدم آنچه مقاومت حاکمان ایران و کودتا گران گستاخی که در نوع خود در طول تاریخ بی‌ نظیر هستند را در هم می‌ شکند و سبب سقوطشان می‌‌گردد ؛ از اول مهر به بعد اتفاق خواهد افتاد .نه راهپیمایی‌های آرام مردمی،نه جنبش دانشجویی و نه دیگر اشکال اعتراضات اقشار مختلف مردم از جمله کارگر ، کشاورز، کارمند،معلم، استاد، خانه دار و روحانی، هیچکدام از نظر خاصیت فراگیر بودن و شکست ناپذیر بودن ، قابل مقایسه با جنبش دانش آموزی نیستند. به باور من دیر نخواهد بود که روزهایی با نشاط تر از این ، و سرشار از امید را در پیش داشته باشیم، چرا که بزودی شاهد تاثیر قطعی و تمام کننده جنبشی خواهیم بود که کودکان سبز اندیش ایران بدون هیچ خشونت و با کمترین هزینه ،کاری‌ترین ضربه را بر پیکر استبداد دینی و نظام آشفته کودتا گران وارد می نمایند.


نقش اساسی‌ والدین در این موج وسیع که در راه است، بیشتر از هر چیز تدارکات است . اطلاع رسانی، سازماندهی و هماهنگی‌ از جمله وظایفی هستند که دانش آموزان دبیرستانی‌،راهنمایی و حتی دانش آموزان دوره ابتدایی ، خود بهتر از والدین قادر به انجام آن هستند و با توجه به شرایط موجود ابتکارت و تاکتیک‌های لازم را اتخاذ خواهند کرد. البته لایه‌های خیلی‌ کم سن و سال این جنبش :اطفال، نو نهالان، (حتی نوزادان و آن تعداد که تولدشان نزدیک است)؛ نیاز به مراقبت و مسولیت بیشتر والدین دارند و به تنهایی‌ ازین بابت خود کفا نیستند اگرچه آنان نیز در اینکه سبز باشند یا نباشند؛ ابتدا از همسالان خویش پیروی می‌‌کنند و چشم به گروه‌های سنی‌ نزدیک به خود می‌ دوزند.

باتوم، چماق، گاز اشک آور، گاز فلفل ، بازداشت ، شکنجه ، بطری ، تجاوز ، سوزاندن ، کشته شدن و مخفیانه دفن شدن ، اینها همه و حتی یکی‌ از این خطرات و تهدید‌ها به تنهایی‌ سبب می‌ شود که بیشتر سبز اندیشان ساکن در شهر‌های کوچک و روستاها جرات نکنند به همان نسبت که در تهران مردم به خیابان‌ها آمدند؛ آنان نیز به خیابان‌ها بیایند؛ بویژه که در بعضی از روستاها و اصولا در بیشتر آنها اصلا خیابان وجود ندارد؛ اما نیروی سرکوبگر و مخالف جنبش سبز به اندازه‌ای که وحشت ایجاد کند؛ وجود دارد. اینکه در شهر تهران چنین حرکت‌های عظیمی‌ صورت می‌گیرد و قابل مقایسه با هیچ شهرستانی نیست؛عمدتا به برکت جمعیت زیاد آن است که با حضور بیشمار خویش ترس و هراس را از یکدیگر دور می کنند کما اینکه در سالهای پیش به این وسعت چنین جنبشی شکل نگرفته بود.


بحمد الله در روزگاری بسر می‌‌بریم که در هر روستای دور افتاده‌ای حد اقل یک مدرسه هست و قرار نیست آنها کاری کنند که خلاف و جرم تعبیر شود و مستحق سرکوب باشند چرا که فرزندان خود سرکوبگران نیز همین کار را می کنند: انتخاب رنگ سبز. خواه نا خواه هر دانش آموزی چیزی به رنگ سبز خواهد داشت.


دانش آموزان سبز اندیش اما همچون والدین سبز اندیش به سه گروه کلی‌ تقسیم می‌‌شوند : ۱- تند رو ( رادیکال ) ۲- میانه رو ۳ - محافظه کار .


گروه اول ذاتا سرشار از انرژی و تحرک هستند . معمولا مبصر کلاس اند و حالا که سبز شده اند،دوست دارند از نوع سبز پر رنگ ،سبز تند و جیغ و افراطی باشند.این ها مصداق این ضرب المثل هستند : . . .فلانی‌ نزده می‌‌رقصد، وای به اینکه بزنند براش . باید گفت اینها حتی اگر والدینشان سبز نباشند و یا سبز خیلی‌ کم رنگ هم باشند ،فرقی‌ برایشان نمی‌کند ؛اما چنانچه والدین آنها نیز سبز پر رنگ باشند دیگر کسی‌ جلو دار آنها نیست. یکی‌ از بستگان من نمونه‌ای از این افراد است که به لحاظ امنیتی اسمش را فاش نمی‌‌کنم . چه بسا این خوش بینی‌ من درست از کار نیاید و بزودی شاهد بازداشت و اعتراف گیری از رهبران جنبش دانش آموزی هم باشیم.

مفهوم تقسیم بندی فوق البته ، آنگونه که در باره بزرگسالان بکار می‌‌رود ؛ ، بطور کامل شامل کودکان و نو جوانان نمی‌‌شود.این مساله در مورد دانش آموزان ، بیشتر به لحاظ شکلی‌ و ظاهری اتفاق می‌‌افتد.مثلا روز اول مهر دانش آموزان سبز اندیش در حالی‌ راهی‌ مدرسه می شوند که پوشش آنها و وسایلی‌ که به همراه دارند یا کاملا سبز است و یا کمی‌ تا اندکی‌ تا به حد کافی‌ سبز :


۱- گروهی تنها به یک نماد سبز اکتفا می کنند. ۲- گروه دیگری به دو و حد اکثر چهار پنج نماد سبز برازنده می شوند . ۳- گروهی هم هستند که می‌توان سبز‌های بی‌ باک نامشان گذاشت که سر تا پا سبز خواهند پوشید . واژه‌هایی‌ چون تند رو و افراطی و غیره اصولا مناسب حال آنها نیست چرا که اولا طرفدار جنبش سبز بودن ، خود به معنی‌ مخالفت با افراطی گری است.دوم اینکه اگر هم تعدادی از بزرگسالان باشند که خود را سبز اندیش بنامند و در عین حال از حرکات و رفتار‌های افراطی پیروی کنند و اینان تعدادشان نسبت به افراد متعادل بسیار اندک است ؛ عمل آنها به خودشان مربوط است و هیچ ربطی‌ به دانش آموزان و سلیقه آنها ندارد . با شروع سال تحصیلی‌ خواهیم دید که تعداد دانش آموزانی که نماد‌های فراوان سبز دارند ، اکثریت مطلق را تشکیل خواهند داد و از قضا این اقدام مهم آنها ثابت خواهد کرد که آمار واقعی‌ سبز اندیشان حقیقی‌ تا چه اندازه است . سبز اندیشانی که آنقدر سبز و بیشمار شده اند که دیگر هیچ کور دلی‌ نمی‌تواند سبزی آنها و وجودشان را انکار کند.


آری ، دانش آموزان سراسر ایران برای نشان دادن عظمت جبش سبز،صدها ابزار ساده بکار خواهند گرفت که اگرچه سیمای جمهوری اسلامی ناچار است فیلم آنها را سیاه سفید نشان دهد (همانطور که در مورد استادیوم‌های ورزشی مجبور شده اند) اما صدها هزار دوربین در سراسر ایران ، فیلم و عکس‌های این نمایش با شکوه یکپارچگی و همبستگی‌ مردم ایران از کوچک تا بزرگ و از پیر تا جوان را ضبط خواهند کرد تا میلیونها چشم در جای جای کره زمین شاهد اراده بازگشت ناپذیر ما ایرانیان باشند.


اگر تا دیروز می‌‌توانستند به کسانی‌ که حتی یک دستبند باریک سبز به دستشان دارند معترض شوند، فردا با میلیونها دانش آموز چه خواهند کرد ؟ دانش آموزنی که چه بسا تا همین چند ماه پیش رنگهای دیگر را بیشتر می‌‌پسندیدند و ترجیح می دادند از رنگهای متنوع و مختلفی‌ استفاده کنند اما اکنون آگاهانه رنگ سبز را به نشانه حضور سبزشان بر می‌‌گزینند .


لباس سبز، کیف، کفش ، کلاه ، شال ، دستکش ، جوراب،لوازم التحریر، و وسایل شخصی‌ سبز ، تنها تعداد اندکی‌ از ابزارها و سلاح‌های سبز دانش آموزان است که چشم فتنه، استبداد و کودتا را نشانه می رود و چه بسا کوردلان که مدتهاست کور شده اند و یا خود را به کوری میزنند، چنان خشمگین و زبون شوند که ناچار گردند دست به تعطیلی‌ مدارس هم بزنند و این بار انقلاب به اصطلاح فرهنگی‌ شان را در مدارس و پیش دبستانی‌ها تدارک ببینند، غافل از اینکه اگر در سال ۱۳۵۹ با تعطیلی‌ دانشگاه‌ها توانستند تک صدا‌هایی‌ را موقتاً خفه کنند که در آن زمان از جانب توده وسیع مردم حمایت نمی‌‌شد؛اما این بار مجبورند بعد از تعطیلی‌ مدارس و دانشگاه‌ها مردم را در خانه‌هایشان حبس کنند که این کار غیر ممکن است. این سیاه بختان ، زندگی‌ عادی را اگرچه مدتهاست بر مردم حرام کرده اند اما آیا قادرند زنده بودن آنها را هم انکار کنند؟


مهر ماه امسال سراسر میهن یکپارچه سبز خواهد بود تا اندیشه مهربان سبز اندیشان شاید بر دل‌ سیاه تاریک اندیشان اثر گذار شود . به امید چنین روزی .
تحلیل > گفت‌وگو
تاریخ انتشار: ۲۹ شهریور ۱۳۸۸, ساعت ۴:۲۶ بعد از ظهر
عطاالله مهاجرانی در گفت و گو با جرس: دوگانگی در عرصه ملی و رهبران وجه تمایز روز قدس امسال بود
خلاصه:
عطاء الله مهاجرانی درارزیابی خود از راهپیمایی دیروز مردم ایران به جرس گفت: دو گانگی در عرصه ی "ملی " و "رهبران" وجه تمایز راهپیمایی روز قدس امسال با راهپیمایی های گذشته است . فرید ادیب هاشمی :

عطاء الله مهاجرانی درارزیابی خود از راهپیمایی دیروز مردم ایران به جرس گفت: دو گانگی در عرصه ی "ملی " و "رهبران" وجه تمایز راهپیمایی روز قدس امسال با راهپیمایی های گذشته است .


دکتر مهاجرانی اظهار داشت: با توجه به این که فقط 24 ساعت از راهپیمایی گذشته و هنوز اطلاعات کافی و دقیق در اختیار نیست ، داوری کردن مشکل است. اما در مجموع می توان سه نظریه و داوری را مورد ارزیابی و سنحش قرار داد.


وی تاکید کرد: روایت اول از آن ِ حکومت ایران است. بهترین و دقیق ترین روایت حکومتی از راهپیمایی دیروز متعلق به خبرگزاری فارس، وابسته به سپاه پاسداران انقلاب اسلامی است. این خبر گزاری تمامی رویکردهای نظامی،امنیتی، سیاسی و اجتماعی حکومت را در تنظیم اخبار و مطالب خود مراعات می کند. به اعتقاد این خبرگزاری ، دریایی از امت به خروش آمد و وارد صحنه شد و کسانی هم که حرف های دیگری می زدند به قدری اندک بودند که محوشدند. عین این تحلیل ، حتی با همان واژگان ، در صدا و سیما هم ارائه شد.


مهاجرانی ادامه داد: روایت دوم، از آن فیلم ها و تصاویری است که گویای حضورگسترده مردم به عنوان جنبش سبز مردم ایران درراهپیمایی در شهرهای مختلف مثل تهران، اصفهان، شیراز، مشهد و... است. این روایت، حضور مردم را بسیار بسیار گسترده تلقی می کند .به طوری که طرفداران حکومت که عمدتا در دانشگاه تهران گرد آمده بودند را همچون برکه ای توصیف می کند که در محاصره کامل مردم حاضر درخیابانهای اطراف دانشگاه تهران قرار گرفته بودند.


این متفکر دینی تصریح کرد: روایت سوم – که من به آن نزدیکترم- معتقد است که ما باید بپذیریم تعداد جمعیتی هم که با شعار های حکومتی وارد راهپیمایی شد، تعداد اندکی نیست. کما اینکه تعداد کسانی که به عنوان جنبش سبز مردم ایران در راهپیمایی حضور پیدا می کنندنیز تعداد اندکی نیست.هیچ یک از این دو سوی را نباید اندک تلقی کرد.


عطاء الله مهاجرانی خاطرنشان کرد: نکته ی مهم پاسخ به این پرسش است که چرا این اتفاق افتاد و چرا برای اولین بار بعد از سی سالگی انقلاب ،شاهد روز قدسی بودیم که یک انفکاک در آن صورت گرفت؟ در این راهپیمایی یک بخش از مردم ایران ضمن اشاره واعتقاد به مساله ی روز قدس و فلسطین شعار های دیگری هم می دادند که نشان می داد مسائل ایران نیز برای آنها مهم است و حتی اولویت دارد. گروه دیگر نیز همان شعار های سنتی وسابق راهپیمایی روز قدس را سر می دادند .


به اعتقاد دکتر مهاجرانی این دوگانگی در دو عرصه ی "ملی" و" رهبران" اتفاق اقتاده و مواردی چون بیانیه ی مراجع در قم، بیانیه ی آقای هاشمی رفسنجانی و حضور شخصیتهایی چون مهندس موسوی ،آقای خاتمی و آقای کروبی و شخص آقای رفسنجانی و نوع حضور و خواسته ی مردم، راهپیمایی دیروز را از راهپیمایی های گذشته کاملا متمایز می کند.


نخستین وزیر ارشاد دولت اصلاحات با اشاره به اینکه نهاد مرجعیت در قم حساب خود را از حاکمیت جدا کرده است اظهار داشت: تصادفی نیست که هر سه امام جمعه ی قم (آیت الله استادی، ایت الله امینی و ایت الله حوادی آملی ) مساله دار شده اند.من احساس نمی کنم که امروز اقای احمدی نژاد یا حتی مقام رهبری بتوانند به قم بروند و در آنجا یک حضور قوی از خودشان بروزدهند.


مهاجرانی همچنین گفت: حرکت سرکوب مردم روز به روزبیشتر تضعیف می شود، حتی اگر به تشدید سرکوب بپردازد. پیش بینی من این است که با مقاومت مردم، نهضت سبز وموضعگیری نهاد مرجعیت و روحانیت، آقای احمدی نژاد نمی تواند دولت خود را تا پایان این دوره ی چهار ساله ادامه دهد.



لازم به ذکر است که دکتر مهاجرانی در گفت و گویی تفصیلی با جرس به پرسش های ما در باره ی علائم بیماری خودکامگی نظام که مورد غفلت واقع شد،قابلیت های قانون اساسی برای حل مشکلات فعلی کشور، جایگاه مجلس خبرگان رهبری، نظریه ی نصب و کشف ولایت فقیه، استراتژی جنبش سبز درآینده، رهبری جنبش سبز و گزینه های پیش روی حکومت در رویارویی با غول مطالبات مردمی پاسخ داده است که بزودی منتشر خواهد شد.
تحلیل > گفت‌وگو
تاریخ انتشار: ۲۹ شهریور ۱۳۸۸, ساعت ۴:۲۶ بعد از ظهر
عطاالله مهاجرانی در گفت و گو با جرس: دوگانگی در عرصه ملی و رهبران وجه تمایز روز قدس امسال بود
خلاصه:
عطاء الله مهاجرانی درارزیابی خود از راهپیمایی دیروز مردم ایران به جرس گفت: دو گانگی در عرصه ی "ملی " و "رهبران" وجه تمایز راهپیمایی روز قدس امسال با راهپیمایی های گذشته است . فرید ادیب هاشمی :

عطاء الله مهاجرانی درارزیابی خود از راهپیمایی دیروز مردم ایران به جرس گفت: دو گانگی در عرصه ی "ملی " و "رهبران" وجه تمایز راهپیمایی روز قدس امسال با راهپیمایی های گذشته است .


دکتر مهاجرانی اظهار داشت: با توجه به این که فقط 24 ساعت از راهپیمایی گذشته و هنوز اطلاعات کافی و دقیق در اختیار نیست ، داوری کردن مشکل است. اما در مجموع می توان سه نظریه و داوری را مورد ارزیابی و سنحش قرار داد.


وی تاکید کرد: روایت اول از آن ِ حکومت ایران است. بهترین و دقیق ترین روایت حکومتی از راهپیمایی دیروز متعلق به خبرگزاری فارس، وابسته به سپاه پاسداران انقلاب اسلامی است. این خبر گزاری تمامی رویکردهای نظامی،امنیتی، سیاسی و اجتماعی حکومت را در تنظیم اخبار و مطالب خود مراعات می کند. به اعتقاد این خبرگزاری ، دریایی از امت به خروش آمد و وارد صحنه شد و کسانی هم که حرف های دیگری می زدند به قدری اندک بودند که محوشدند. عین این تحلیل ، حتی با همان واژگان ، در صدا و سیما هم ارائه شد.


مهاجرانی ادامه داد: روایت دوم، از آن فیلم ها و تصاویری است که گویای حضورگسترده مردم به عنوان جنبش سبز مردم ایران درراهپیمایی در شهرهای مختلف مثل تهران، اصفهان، شیراز، مشهد و... است. این روایت، حضور مردم را بسیار بسیار گسترده تلقی می کند .به طوری که طرفداران حکومت که عمدتا در دانشگاه تهران گرد آمده بودند را همچون برکه ای توصیف می کند که در محاصره کامل مردم حاضر درخیابانهای اطراف دانشگاه تهران قرار گرفته بودند.


این متفکر دینی تصریح کرد: روایت سوم – که من به آن نزدیکترم- معتقد است که ما باید بپذیریم تعداد جمعیتی هم که با شعار های حکومتی وارد راهپیمایی شد، تعداد اندکی نیست. کما اینکه تعداد کسانی که به عنوان جنبش سبز مردم ایران در راهپیمایی حضور پیدا می کنندنیز تعداد اندکی نیست.هیچ یک از این دو سوی را نباید اندک تلقی کرد.


عطاء الله مهاجرانی خاطرنشان کرد: نکته ی مهم پاسخ به این پرسش است که چرا این اتفاق افتاد و چرا برای اولین بار بعد از سی سالگی انقلاب ،شاهد روز قدسی بودیم که یک انفکاک در آن صورت گرفت؟ در این راهپیمایی یک بخش از مردم ایران ضمن اشاره واعتقاد به مساله ی روز قدس و فلسطین شعار های دیگری هم می دادند که نشان می داد مسائل ایران نیز برای آنها مهم است و حتی اولویت دارد. گروه دیگر نیز همان شعار های سنتی وسابق راهپیمایی روز قدس را سر می دادند .


به اعتقاد دکتر مهاجرانی این دوگانگی در دو عرصه ی "ملی" و" رهبران" اتفاق اقتاده و مواردی چون بیانیه ی مراجع در قم، بیانیه ی آقای هاشمی رفسنجانی و حضور شخصیتهایی چون مهندس موسوی ،آقای خاتمی و آقای کروبی و شخص آقای رفسنجانی و نوع حضور و خواسته ی مردم، راهپیمایی دیروز را از راهپیمایی های گذشته کاملا متمایز می کند.


نخستین وزیر ارشاد دولت اصلاحات با اشاره به اینکه نهاد مرجعیت در قم حساب خود را از حاکمیت جدا کرده است اظهار داشت: تصادفی نیست که هر سه امام جمعه ی قم (آیت الله استادی، ایت الله امینی و ایت الله حوادی آملی ) مساله دار شده اند.من احساس نمی کنم که امروز اقای احمدی نژاد یا حتی مقام رهبری بتوانند به قم بروند و در آنجا یک حضور قوی از خودشان بروزدهند.


مهاجرانی همچنین گفت: حرکت سرکوب مردم روز به روزبیشتر تضعیف می شود، حتی اگر به تشدید سرکوب بپردازد. پیش بینی من این است که با مقاومت مردم، نهضت سبز وموضعگیری نهاد مرجعیت و روحانیت، آقای احمدی نژاد نمی تواند دولت خود را تا پایان این دوره ی چهار ساله ادامه دهد.



لازم به ذکر است که دکتر مهاجرانی در گفت و گویی تفصیلی با جرس به پرسش های ما در باره ی علائم بیماری خودکامگی نظام که مورد غفلت واقع شد،قابلیت های قانون اساسی برای حل مشکلات فعلی کشور، جایگاه مجلس خبرگان رهبری، نظریه ی نصب و کشف ولایت فقیه، استراتژی جنبش سبز درآینده، رهبری جنبش سبز و گزینه های پیش روی حکومت در رویارویی با غول مطالبات مردمی پاسخ داده است که بزودی منتشر خواهد شد.
یکشنبه ۲۹ شهريور ۱۳۸۸
روز قدس و بدفرمانی مدنی

عمار ملکي
ammarmaleki(at)yahoo.com
سال گذشته پژوهشی درباره انواع اعتراضات مدنی انجام دادم که در آن به بررسی نظرات مختلف پیرامون نافرمانی مدنی و دیگر انواع مبارزات مدنی پرداختم. در بخش پایانی آن پژوهش رفتار اعتراضی ایرانیان بررسی شده بود و با توجه به شرایط سیاسی و فرهنگی ایران، این نتیجه را گرفته بودم که در بعضی مواقع روش اعتراض مدنی ایرانیان، اگر چه ظاهرا شبیه نافرمانی مدنی است اما اساسا چیزی متفاوت با آن است و خصوصیات خاص خود را دارد. با توضیح این مشخصات به طرح و تفسیر یک الگوی جدید اعتراضی دست زدم و آنرا "بدفرمانی مدنی" نامیدم. واژه و مفهومی که تاکنون در فرهنگ سیاسی اعتراضات مدنی وجود نداشته، اما بنظرم در عمل بهترین توصیف را از نوع خاص رفتار اعتراضی ایرانیان نشان میداد.(1)

جهت آشنایی خوانندگان توضیح میدهم که بدفرمانی مدنی، رفتاری اعتراضی است که درآن معترضان با بداجرا کردن یک قانون، قاعده یا یک رویه، اعتراض خود به امری که نادرست و ناعادلانه میدانند را ابراز میدارند. بدفرمانی مدنی عملی عامدانه، آگاهانه و مسالمت آمیز است.

در این عمل افراد در ظاهر در حال انجام یک قانون، دستور یا رویه هستند اما در باطن آنرا نصفه نیمه و بد اجرا میکنند و در اصل به شکل دلخواه خود محتوای آنرا تغییر میدهند.

این اعتراض گاهی بطور مستقیم در برخورد با یک قاعده انجام میپذیرد (بدفرمانی مستقیم) و گاهی برای نشان دادن اعتراض به یک امر ناعادلانه، معترضان رویه ای دیگر را بد اجرا میکنند تا اعتراض خود را نشان دهند(بدفرمانی غیرمستقیم). بدحجابی یکی از نمونه های بدفرمانی مستقیم در ایران است که هدف آن، بد اجرا کردن قانون حجاب اجباری است که از نظر معترضان قاعده ای ناعادلانه است. نمونه ای از بدفرمانی غیرمستقیم را در همین مطلب مشاهده خواهیم کرد.

بدفرمانی زمانی انجام میگیرد که اعتراض علنی نسبت به یک قاعده یا رویه نادرست به شکل نافرمانی، هزینه بالایی برای معترضان دارد و با سرکوب و واکنش تند سیستم حاکمه مواجه میشود.

این رفتار اعتراضی به اقتضای شرایطی بوجود می آید که در آن حکومت اجازه اعتراض علنی و مسالمت آمیز را به شهروندانش نمیدهد و در نتیجه شهروندان مجبور میشوند که به این شیوه اعتراض خود را بروز دهند.

با این مقدمات اگر نگاهی به حضور معترضان جنبش سبز در راهپیمایی روز قدس بیافکنیم، حرکت بدفرمانی مدنی بوضوح مشاهده میشود. با توجه به آنکه مجوز راهپیمایی اعتراضی به مخالفان داده نمیشود، آنها نیز از فرصت راهپیمایی روز قدس استفاده کرده تا اعتراض خود را به مسائل پس از انتخابات اخیر نشان دهند. (بدفرمانی غیر مستقیم)

معترضان میدانستند که راهپیمایی روز قدس، یک رویه حکومتی بوده تا در آن طرفداران سیاستهای نظام با دادن شعارهای رسمی، همراهی و همدلی خود را با حکومت نشان دهند، اما جنبش اعتراضی سبز در آن مراسم شرکت کرد و محتوای آنرا به شکلی که خود میخواست تغییر داد و در اصل آنچه را که حکومت از شرکت کنندگان انتظار داشت را بداجرا کرد. این حرکت که عامدانه، آگاهانه و مسالمت آمیز بود بار دیگر نشان داد که اگر حکومت اجازه برگزاری تظاهرات اعتراضی و قانونی را نمیدهد و نافرمانی مدنی را شدیدا سرکوب میکند، نمیتواند به سادگی مانع بدفرمانی مدنی شود. زیرا در حرکت بدفرمانی مدنی، اساسا حکومت دچار نوعی گیجی و بلاتکلیفی خواهد شد، زیرا که این حرکت بنا به خاصیت دوگانه خود در حفظ ظاهر و نقض باطن یک رویه، دست حکومت را در اعمال خشونت تا حدی می‏بندد.

این مساله باعث میشود که هیچ چیز در جای خود قرار نگیرد و مراسمی که حکومت انتظار دارد در تاییدش برگزار شود، به محلی برای سر دادن شعارهای اعتراضی تبدیل شود که یقینا باعث ناخرسندی حاکمیت میگردد. اما خودکرده را تدبیر نیست زیرا که این رفتار معترضان، نتیجه اجازه ندادن حکومت به مخالفان برای برگزاری راهپیمایی مستقل میباشد و در نتیجه آنها مجبور به استفاده از این فرصتها برای نشان دادن اعتراضشان میشوند. بدفرمانی مدنی موقعی روی میدهد که حکومت جایی برای اعتراض قانونی و نافرمانی مدنی نمیگذارد.

کلام آخر اینکه بدفرمانی مدنی نه از کتابهای هابرماس و جان کین و جان رالز گرفته شده و نه برآمده از علوم انسانی غربی است و نه آنکه در موسسات آلمانی و آمریکایی و هلندی تدریس میشود. این روش اعتراض، از هوشمندی، زیرکی، شوخ طبعی، سازگاری و فرصت شناسی ایرانی برآمده است که به هر حال فرصتی را برای بیان اعتراض خود با کمترین هزینه خواهد آفرید. این روش اعتراض، نتیجه منطقی برخورد سرکوبگرانه حاکمیت با دیگر روشهای اعتراضات مدنی است. از اینرو اگر که حاکمیت خوشش نمی آید که مراسم رسمی اش بدین شکل اجرا شود و از محتوای مورد علاقه اش تهی شود، باید اجازه حضور مخالفان و حق اعتراض آنها را برسمیت بشناسد.

بدفرمانی مدنی در بیشتر موارد، روشی "مطلوب" برای معترضان هم نیست اما اجبارا تنها روش "ممکن" برای بیان اعتراض آنها میشود.



پینوشت

(1) برای اطلاع بیشتر از تعریف، مفهوم و ویژگیهای بدفرمانی مدنی و نمونه هایی از آن در ایران به مقالات "از نافرمانی مدنی تا بدفرمانی مدنی" بخشهای یازدهم و سیزدهم مراجعه شود.

http://news.gooya.com/politics/archives/2009/01/083012.php

http://mag.gooya.eu/politics/archives/2009/02/083808.php
یکشنبه ۲۹ شهريور ۱۳۸۸
به صدا در آمدن زنگ ها

مير حميد سالک
dr_h_salek(at)yahoo.com
از هراکلیت نقل است که در یک رودخانه دو بار نمی توان شنا کرد. این جمله ناظر به این معنا است که در جهان با هیچ پدیدۀ ثابت ولا یتغیری روبرو نیستیم. جهان را باید در یک دگرگونی مداوم ارزیابی کرد. آنچه که تغییر نمی کند تغییر است. از زمانی که کلینتون و لاوروف به طور نمادین دکمه ای را برای آغاز دور جدید روابط خود فشردند، تغییرات جدیدی در سیر مناسبات حاکم بر دو کشور و جهان آغازشد. هر چشم تیز بینی، که به مشکلات منطقه حساس باشد، این تغییرات را به راحتی درک می کند. از سوی دیگر موقعیت دولت ایران هم به هیچ وجه ثابت نمانده است. در این شرایط متغیر دور جدید مذاکرات 1+5 با ایران در حال آغاز شدن است. اگر شرایط بازی تغییر کرده است، که کرده، چرا هنوز از سوی مقامات ایران، تفکری نوین، کرداری تازه و گفتاری منطبق بر زمان دیده نمی شود؟ بستۀ پیشنهادی ایران به کشورهای آن طرف میز چه تحفۀ تازه تری را با خود به همراه دارد که قبل از این به سمع و نظر جهانیان نرسیده باشد؟ تعریف کردن پی در پی یک سری داستان های تکراری چه تغییری ممکن است در روابط ایران با دیگر ممالک جهان بدهد؟

با نگاهی به روند اتفاقات پیش آمده در عرصۀ بین المللی و داخلی، در می یابیم که شرایط حال حاضر دنیا، اگر بر خلاف سیاست های حاکم بر ایران دگرگون نشده باشد، هیچ تحولی در جهت منافع دولت ایران نداشته است. این تحولات جدید قطعا از دید رهبران نظام غاقل نمانده است. اما چرا به نظر می آید مسئولین ایرانی تلاش دارند فضای قدیمی را ثابت نشان دهند؟ عمده ترین دلیل برای اتخاذ چنین روشی چیزی نیست جز استیصال دولت ایران در مقابل روشی که دول غربی، و در رأس آنها آمریکا برای تسلیم کردن ایران اتخاذ کرده اند. مسئولین سیاست خارجی ایران به خوبی می دانند که امروز توپ در زمین آنهاست. با این حال آنها می خواهند در عرصۀ داخلی نشان دهند که ابتکار عمل را در دست دارند. اما نگاهی گذرا به صفحۀ شطرنج جهانی نشان می دهد که واقعیت ها خلاف این امر را اثبات می کنند.

تغییر مهم در عرصۀ جهانی، خروج آهسته دنیا از بحران اقتصادی است. این مشکل روزگاری است، نفس مردم و سیاستمداران کرۀ خاکی را گرفته است. اکثر اقتصاد دانان معتقدند که اگر چه جهان به رونق اقتصادی دست نیافته، اما سایۀ شمشیر داموکلسی که امکان هر گونه مانوری را از قدرت های بزرگ گرفته بود، هر روز کم رنگ تر می شود. این بهبودی شرایط اقتصادی در پهنۀ گیتی درست هم زمان است با موسمی که کسب و کار دولت و ملت ایران روز به روز، چون بیماری بدحال، وخیم تر می شود و با مرگ دست و پنجه نرم می کند. یعنی همان طور که با بهتر شدن روزافزون چهرۀ مالی دنیا، رقبای ایران بر سر میز مذاکره به موقعیتی بالاتر دست می یابند، با تخریب هر روزۀ نمای اقتصادی کشور، دولتمردان کارت های بازی خود را بیش از پیش از دست می دهند. شاید به همین جهت است که غربی ها بر تحریم واردات سوخت از سوی ایران، به عنوان چشم اسفندیار مقاومت دولت ایران در برابر فشارهای جهانی، اصرار می ورزند. همان پروژه ای که از سوی نمایندگان کنگره آمریکا هم کلید خورده است. هر چند احمدی نژاد در یک بلوف آشکار سیاسی مدعی شد، قادر است ظرف یک هفته بنزین مورد نیازش را تأمین کند، اما واقعیت این است که ایران اگر می توانست، تا حالا این کار را کرده بود.

با اتفاقاتی که در یکی دو سال اخیر، به ویژه بعد از انتخابات، پیش آمده، بیشترین میزان واگرایی را در میان مسئولین نظام شاهد هستیم. این شکاف نه تنها بین اصلاح طلبان و محافظه کاران تشدید شده، بلکه در میان اصولگرایان هم تشتت آرا به شدت افزایش یافته است. از سوی دیگر، نتیجه انتخابات و حوادث متعاقب آن مشخص کرد که حاکمین از کمترین مشروعیت سیاسی در میان مردم برخوردارند. تظاهرات روز جمعه با شدت بیشتری این شکاف را هویدا کرد. بعد از ماه ها فشار بر مردم و فعالین سیاسی و به نمایش درآوردن انواع و اقسام تئاترهای مضحک، مردم میزان علاقۀ خود را به حکومت به خوبی نشان دادند! این تفرق رأی و نظر در حکومت و کاهش علنی مشروعیت آن، به شکلی جدی موجب تزلزل در میان حاکمان ایران شده است. این اوضاع باعث شده تا در عرصۀ بین المللی نیز با بحران مشروعیت روبرو شود. امروز کمتر ناظر سیاسی بی طرفی ممکن است دولت ایران را به لحاظ حقوقی مشروع بداند. به دیگر سخن کسانی که از سوی ایران بر سر میز مذاکره خواهند نشست، از کمترین پشتوانه داخلی و جهانی برخوردار خواهند بود. این امر به کاهش قدرت هم آوردی آنها منجر می شود.

در نقطۀ مقابل، روش سیاسی اوباما برای جلب بیشترین حمایت، در میان دشمنان و یا دوستان، موجبات اتحاد و انسجام بیشتری را در صف مخالفان دولت ایران فراهم کرده است. او با نرمش های به موقعی که در مقابل روس ها از خود نشان می دهد، هر روز تلاش می کند که مواضع آنها را به غرب نزدیک تر کند. اگر چه بحران گرجستان و استقرار سپر دفاع موشکی از سوی آمریکا در لهستان و چک می رفت که دو کشور را به روزهای جنگ سرد نزدیک کند، تغییر ساکنین کاخ سفید به این بحران خاتمه داد. تا جایی که فعلا منطقه قفقاز آرام است و سپر دفاع موشکی به بایگانی سپرده شده است، تا شاید اسباب نزدیکی بیشتر و کاهش نگرانی ها فراهم شود. ناتو به این زودی ها نقشه ای برای اوکراین و گرجستان نکشد و در مقابل دبیر کل آن از روس ها بخواهد تا در مقابل ایران با غرب همکاری نزدیک تری داشته باشد. صد البته هم این محبت ها بی پاسخ نمی ماند. روسیه موشک ها را در کالینگراد مستقر نمی کند و به رغم سخنان لاوروف، مدودف ایران را تهدید می کند که مذاکرات را جدی بگیرد و گرنه خطر تحریم را بپذیرد. اختلاف نظرهای رو به تزاید رهبران ایران در مقابل نزدیکی مواضع غربی ها به روسیه در آیندۀ مذاکرات، برای ایران درد سر آفرین خواهد شد.

رویداد دیگری که موجبات ضعف سیاسی ایران را در عرصۀ بین المللی فراهم کرده، تغییر جغرافیای سیاسی منطقه است. اوضاع عراق، به رغم وجود پاره ای از مشکلات، آهسته آهسته به سمت آرامش می رود. تلاش های فراوانی از سوی آمریکا در دست انجام است، تا سناریوی نزدیکی به سوریه عملی گردد. در لبنان حزب الله نتوانست برندۀ انتخابات باشد. هر چند که هنوز کابوس آشوب ازآسمان این کشور رخت بر نبسته است. ترکیه با ارمنستان روابط سیاسی خود را در آینده نزدیک آغاز خواهد کرد. ارمنستانی که روزگاری به همراه ایران و یونان، در مقابل ترکیه و آذربایجان و حتی اسرائیل صف آرایی کرده بود. موافقت نامۀ سیاسی دو خط لولۀ گازی ناباکو و سات استریم در ترکیه به امضا رسیده است. دو خط لوله ای که تأثیرات عمیقی در قدرت نفوذ کشورهای نفت خیز منطقه به ویژه ایران خواهد گذاشت. باید به این مجموعه، کاهش قدرت طالبان را در درۀ سوات بیافزاییم. این کاهش قدرت، ناشی از دوری دولت پاکستان از مواضع گذشته این کشور، در مورد نزدیکی با بنیادگرایان اسلامی، است. این دو مسئله در نهایت به ضعف طالبان و تروریست ها در افغانستان منجر شده است. امری که باعث کاهش قدرت دولت ایران برای چانه زنی در این نقطۀ استراتژیک خواهد شد. آخرین از این دست را در همسایه های شمالی شاهد بودیم. چهار کشور کنار دریای خزر بر سر این دریا به مذاکره نشستند بی آنکه نامی از ایران باشد. بر سر منافع دریایی صحبت کردند که روزگاری پنجاه درصد منافع آن به ما تعلق داشت و امروز چند در صد آن؟ شاید هیچ!!!

این مجموعه از واقعیت ها مؤید این نکته است که دولتیان در شرایط مناسبی بر سر میز مذاکره نمی نشینند. آنها تصور کردند با پیشنهاد یک "دفتر انشا" به جای راهکارهای عملی برای تعامل با جهان، می توانند گروه مقابل را از مذاکره منصرف کند. در این صورت خود را برندۀ بازی نشان می دادند. در مقابل غرب اعلام کرد که هر چند که در بسته موضوع مفیدی نیافته اند، اما برای مذاکره آماده هستند. کلینتون حتی گفت دولت آمریکا از "پیاده رو" بیرون خواهد آمد تا بیشتر در قلب مذاکرات قرار بگیرد و "کمتر حرص بخورد". این تحرکات سرگیجۀ شدیدی برای دولتمردان بوجود آورده است. دولت ایران و در رأس آن احمدی نژاد،ادعا می کند بر سر مسائل اتمی با کسی مذاکره نخواهد کرد. اما مذاکره کننده اصلی این دولت کسی نیست جز جلیلی که پیش از این برای مذاکرات هسته ای حاضر می شد. از یک طرف حکومت اعلام می کند برای مذاکره آماده است. از سوی دیگر متکی مدعی می شود با آمریکا مستقیما مذاکره نخواهد کرد. موضع ضعیفی که دولت ایران در آن قرار دارد، به همراه این به هم ریختگی که در میان مسئولین دیده می شود، سرنوست شومی را برای کشور رقم خواهد زد. یا آنها باید برای بقای خود راه کره شمالی را در پیش بگیرند یا به راه تسلیمی بی چون و چرا تن بدهند. آن گاه است که منافع ملی ما را بر سر میز مذاکره خواهند گذاشت تا دو روزبیشتر خود را بر اریکۀ قدرت ببینند. اما مردم روز جمعه نشان دادند که به این راحتی صحنه را ترک نخواهند کرد و شهد قدرت را به کام آقایان تلخ خواهند کرد.
تاریخ انتشار: ۲۹ شهریور ۱۳۸۸, ساعت ۴:۵۹ بعد از ظهر
برداشت اولیه از خطبه ی نماز فطر
محمد جواد اکبرین:

خطبه های نماز عید فطر تهران پایان یافت و آقای خامنه ای تصمیم تازه اش را با چند سر فصل اعلام کرد:



اول: اعتراف زندانیان اخیر در مورد خودشان کاملا نافذ است و در مورد دیگران نافذ نیست؛ یعنی بسیاری از معترضان را تبرئه کرد تا از ادامه شکایت ها و اعتراضات شان چشم پوشی کنند.



دوم: کسانی که نظام را به گناه و کارهای زشت متهم کردند گناه بزرگی انجام دادند. یعنی مهدی کروبی و میر حسین موسوی تا اطلاع ثانوی بازداشت نمی شوند.


سوم: روز قدس تایید جمهوری اسلامی بود یعنی صداهای سبز روز قدس نباید شنیده شود.


و چهارم: قوه قضائیه و مجریه، تازه نفس هستند و تا به حال درگیر این مسائل شدند و حالا به وظائف اصلی شان بپردازند؛ یعنی پرونده ی همه چیز مختومه می شود.



آقای خامنه ای در حالی پایان این بازی را اعلام کردند که هنوز تکلیف هیچیک از پرونده ها روشن نشده است از انتخابات ریاست جمهوری گرفته تا خون شهدا، شکنجه ها، زندانیان و دروغ های منتشر شده دولتی در سه ماه اخیر.


آرامش خطبه های امروز، آرامش قبل از طوفان است؛ طوفانی تازه از خودکامگی و سرکوب که اگر هوشیار نباشیم فریب میخوریم زیرا این عقب نشینی ظاهری تنها واکنشی به موج رعب آور سبزها در روز قدس است تا از گیجی به در آیند و شکست شان را چاره کنند..

گویا حضور آقایان هاشمی رفسنجانی، سید حسن خمینی، ناطق نوری و همه کسانی که شاهد ظلمهای حکومت بودند نیز شاهدی بر تصمیم رهبری به بستن پرونده ی همه چیز است.


اقامه نماز پشت سر رهبری یا به معنای تایید عدالت اوست و یا از باب تقیه (کتمان کردن عقیده برای نجات جان و آبرو) است؛ اگر فرض اول باشد نمازگزاران مذکور باید توضیح دهند که چگونه با اینهمه ظلم او را عادل می شمارند و اگر فرض دوم است باید توضیح دهند که برای امنیت "خود" به تقیه روی آورده اند یا "مردم"؟


اگر "خود" که مگر جان و آبروی شان عزیزتر از جان و آبروی به تاراج رفته عزیزان این ملت است؟ و اگر برای "مردم" باید پرسید که پس از سه ماه جنایت، به جای آنکه بر پاسخگویی اصرار کنید به تقیه روی آورده اید؟


زنهار که پایان تنش ها اگر با "دستور ولی فقیه" باشد آغاز نزاع تازه ایست. این ظلمات جز با دادخواهی از "مظلومیت مردم" به روشنایی نخواهد رسید.
اگر جان را خدا داده است، چرا باید تو بستانی؟!
" آواز آتش" سرود ملی نهضت سبز ملت ایران است که به هنگام منتشر شده است.
کار کارستان شجریان و درخشانی و شعر فریدون مشیری که از جنس صمیمیت ناب و دردمندی و مهر بود.
"آواز آتش" بی تردید در تاریخ مبارزه در راه آزادی و استقامت در برابر استبداد دینی به مثابه یک سند ماندگار ملی باقی می ماند. مثل مرغ سحر؛ از این پس در همه ی کنسرت ها از شجریان خواهند خواست که آواز آتش را بخواند، تا ملت ایران راه را گم نکند. شجریان هم با سخنش و هم رفتارش و اکنون با آوازش تبدیل به نماد هنری و فرهنگی ملت بزرگ ایران و نهضت سبز شده است.
سرود سبز او اگر دلی را تکان ندهد و جانی را بر نیاشوبد؟ آن کدام دل و کدامین جان است؟
************

تفنگ‌ات را زمین بگذار
که من بیزارم از دیدار این خون‌بار ناهنجار
تفنگ دست تو يعنی زبان آتش و آهن!

من اما پيش ا‌ين اهریمنی ابزار بنيان‌کن،
ندارم جز زبانِ دل
دلی لبريز از مهر تو، ای با دوستی دشمن!

زبان آتش و آهن،
زبان خشم و خون‌ریزی است!
زبان قهر چنگیزی است!

بیا بنشین، بگو، بشنو سخن، شايد
فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید!

برادر، ای برادر!
گر که می‌خوانی مرا، بنشين برادروار
تفنگ‌ات را زمین بگذار
تا از جسم تو
اين ديو انسان‌کش برون آيد.

تو از آيين انسانی چه می‌دانی؟
اگر جان را خدا داده است، چرا باید تو بستانی؟
چرا باید که با یک لحظه‌ غفلت اين برادر را
به خاک و خون بغلتانی؟

گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جويی و حق با تست
ولی حق را، برادر جان،
به زور این زبان‌نافهم آتش‌بار،
نباید جُست!

اگر این بار شد وجدان خواب‌آلوده‌ات بیدار
تفنگ‌ات را زمین بگذار!

- صدای محمدرضا شجریان؛ شعر فریدون مشیری

سیدعطاءالله مهاجرانی لینک ثابت نظر (81)


ستون - مسافر
یکشنبه ۲۹ شهريور ۱۳۸۸
سراب مرگ سهراب
مسيح علي نژاد

مادر نازنین سهراب!

شهدای گمنام جنبش را مانند سهراب، جهانی کن!



گاهی وقت ها آدم ها بی آنکه بخواهند شانه هایشان سنگین و سنگین تر می شود و مسولیت عظیمی ناگهان می نشیند روی شانه های نهیف شان، اما تو این را خواسته بودی مادر، آنگاه که از نادرترین مادرهای ایران بودی که شال سبز بر پیشانی سهراب بستی و خود نماد سبز به دست و عکس موسوی به همراه، پیش از برگزاری انتخابات ریاست جمهوری ایران، نشستی در همایش موسوی تا عکس تو و دلبندت، بنشیند در قاب دوربین عکاسانی که هرگز گمان نمی بردند فردا با چه حسرتی باید عکس تو را تنها در قاب بنشانند و عکس سهراب ات را تنها در سردخانه شهر به ثبت رسانند. شاید اگر تو هم مثل اکثر مادران همیشه نگران تاریخ، پسرت را با یک تلفن و تشر مادرانه به خانه بر می گرداندی و همراهی اش نمی کردی برای همراهی با جنبش آزادی خواهی ایران، امروز گرد غم بر خانه و چهره ات نمی نشست و در گوشه عافیت، کنار و غمخوار هم بودید؟ چه می گویم، بیخود مرثیه سرا شده ام، صورتی که از تو در راهپیمایی روز قدس دوباره در قاب دوربین های غیرحرفه ای و معمولی مردم نشست کجا و صورت ترس خورده رییس دولتی که در برابر دوربین های حرفه ای صدا و سیما، سرشار از تیک های عصبی و هراس های فروخفته بود، کجا؟ اینها شعر و تخیل نیست. صورت استخوانی و غمگین تو قدرتمند تر از صورت رییس جمهور پیروز خوانده ایران بود، شرم شکست اگرچه در لبخندهای ساختگی احمدی نژاد دیده نمی شود اما شک بالیدن به این پیروزی خونین تا همیشه در دلش هست و به این آسانی ها نمی شود کاخ ریاست جمهوری یک کشور را روی تلی از جسدهای بی جان مردم آن کشور بنا کرد.

در دعوای کذایی دو نمانده مجلس در انتحابات هفتمین دوره مجلس در بابلسر یک جوان قربانی شد و جان باخت. هنوز هم مردم آن شهر، وقتی چهره پیروز آن نماینده را می بینند، خون به صورتشان می دود از خونی که فرش پیروزی آن نماینده شد و بعد تنها چند ماه گذشت که همان خون، نماینده را زمینگیر کرد و از مجلس بیرون. سپس احمدی نژاد خیلی زود آستین بالا زد و به همان نماینده رانده شده از مجلس، پستی مهم در فوتبال ایران داد اما بی آبرویی او که خون را نادیده می گیرد همیشه زود اتفاق می افتد. نماینده باخته اما مورد حمایت دولت دروغ، هیچ افتخاری برای فوتبال ایران نیافرید و سرافکنده و شرمنده از دروغ معروفی که در دوره ریاست خود به فیفا گفته بود، کنار رفت. تو مادری از زبان مادرانه تو و باقی مادران ایران بسیار شنیدیم که خون بی گناه، آدم را زمینگیر می کند، حالا همان را به خود تو می گویم مادر! اما نه برای دل آرامی ات که به باورم بدل شده اینک. وقتی خبرنگار آمریکایی شال سفید بر سر در برابر احمدی نژاد می نشنید تا به تعبیر خودش فرصتی به او بدهد تا از غمگینی اش در مورد مرگ ندا بگوید، می دانی چه شد؟ احمدی نژاد خوشحال و خرسند از این فرصت بهره جست و چهره در هم کشید و غمی ساختگی بر صورت نشاند تا بگوید: "من نیز همانند همه مردم ایران متاسف شدم از دیدن فیلم مرگ ندا اما ما هم مرگ ندا را مشکوک می دانیم".



مادر نازنین!

خبرنگاری که فرصت نشستن در برابر این کوچک مرد را می یابد، فرصت پرسیدن دغدغه های بزرگ ما را ندارد. خبرنگار آمریکایی به رییس دولت کودتا نگفت؛ اگر مرگ ندا در خیابان را مشکوک می دانید آیا مرگ سهراب در زندان هم مشکوک است؟ یا نگفت اگر هنوز قاتل ندا را در حجم عظیم آن همه مردم در خیابان پیدا نکرده اید، قاتل سهراب و دیگراین که در کهریزک و زندان ها کشته شده اند را در حجم محدود ماموران و مسولان زندان هم نمی توانید پیدا کنید؟ شما هم غمگین نباش اگر برای مرگ ندا دنبال قاتل خیالی می گردند تا چهره و دست شان از خونی که از چشم های معصوم دخترک بر خیابان های شهر جهیده بود، بشویند با خون سهراب و محسن و دیگر جوانان بی پناهی که در کهریزک و بازداشتگاههای غیر استاندارد خودشان بر زمین ریخته شد، هیچ نمی توانند بکنند. اصلا می دانی چرا از دست شیخ مهدی کروبی هم خشمگین اند، برای اینکه وقتی به شدت در حال انداختن مسولیت مرگ همه شهدای خیابان های ایران به گردن خود معترضان بودند این شیخ رسوایشان کرد و گفت که در کهریزک شان چه می گذرد و تازه حضرات به خودشان آمدند که غم کهریزک را هم باید صاحب شوند و همانگونه که برای ندا صاحب عزا شده بودند برای کشته شدگان و آسیب دیدگان کهریزک نیز صاحب عزا شوند و ادعای شکایت کنند اما دیگر دیر شده بود و کسی زار زدن صدا و سیما برای کهریزک رسوا را باور نکرد و کسی از خشم "آقا" برای بی رحمی های ماموران قاتل در کهریزک دلش خنک نشد. شگفتا که خشم تو شعار تو در راهپیمایی روز قدس بیشتر از خشم ساختگی آنان که دوست دارند مرگ ما را یا صاحب شوند یا انکار کنند، دل آرام می کرد. همراهی مردم با تو هم، روی دیگر این ماجرای تلخ اما قدرتمند بود آنگاه که پا به پای تو در خیابان هایی که بلندگو های قوی کار گذاشته بودند تا سانسورگر صدای معترضان باشد، فریاد می زدند "سهراب ما نمرده این دولت است که مرده." می دانم شنیدن نام سهراب از زبان راهپیمایی کنندگان هم، آنگونه که باید رنگ به صورت پیرشده تو شاید ندواند اما ننگ بر صورت دولتی نشاند که از بلندگو داشت برای مظلومیت مردم فلسطین و اقتدار نظامی حرف می زد که مرگ مردمی در چند قدمی اش را انکار و برای مرگ همسایه گلو پاره می کند.



می بینی مادر!

روز قدس روی دست شان باد کرده بود، توان لغو آن را که نداشتند که اگر چنین می کردند اقتدار شان را آشکار به نمایش می گذاشتند، از طرفی روز قدس یعنی راهپیمایی بر علیه خشونت برای همین نتوانستند مثل راهپیمایی های روزهای نخست بعد از انتخابات، جوانان را به گلوله ببندند که در آن صورت رسوا تر و رسواتر می شدند که در راهپیمایی بر علیه خشونت خودشان وحشی گری و خشونت خویش به نمایش می گذاشتند برای همین با هر راهکاری بازی را از پیش باخته بودند و معترضان یا همان خس و خاشاک در قاموس آقایان، فرصت یافتند تا نشان دهند اگر آنها گلوله نکشند، هیچ راهپیمایی و اعتراضی به آشوب کشیده نمی شود. چنانچه از هم اینک عید فطر و راهپیمایی روز دانش آموز و راهپیمایی های بیست و دوم بهمن و باقی مراسمی که توان لغو و توان به گلوله بستن مردم در آن وجود ندارد، به کابوسی برای حاکمیت و رویایی برای ملت بدل شده است. اما شانه های تو کمی سنگین تر می شود مادر، حالا که سهراب را همه می شناسند و برایش برادری و خواهری می کنند تو نیز مادر همه کشته شدگان جنبش سبز ایران باش. برای همه از دست دادگان مان مادری کن. مادران، همه شبیه هم اند انگار، در راهپیمایی هاو تجمع های دیگر که می آیی، عکس شهدای دیگر را در کنار سهراب بالا بگیر و بگذار سهراب معرف برادران بی جان گمنام اش باشد تا روزی که این دولت بی نام و نشان گم شود در میان امواج حقیقت طلبی ملت ایران

Abolfazl - Abdi

جنبش سبز دانش آموزی، پیش دبستانی ، نو باوگان و نوزادان .
معتقدم آنچه مقاومت حاکمان جنایتکار ایران و کودتا گران گستاخی که در نوع خود در طول تاریخ بی‌ نظیر هستند را در هم می‌ شکند و سبب سقوطشان می‌‌گردد ؛ از اول مهر به بعد اتفاق خواهد افتاد .نه راهپیمایی‌های آرام مردمی،نه جنبش دانشجویی و نه دیگر اشکال اعتراضات اقشار مختلف مردم از جمله کارگر ، کشاورز، کارمند،معلم، استاد، خانه دار و روحانی، هیچکدام از نظر خاصیت فراگیر بودن و شکست ناپذیر بودن ، قابل مقایسه با جنبش دانش آموزی نیستند. به باور من دیر نخواهد بود که روزهایی با نشاط تر از این ، و سرشار از امید را در پیش داشته باشیم چرا که بزودی شاهد تاثیر قطعی و تمام کننده جنبشی خواهیم بود که کودکان سبز اندیش ایران بدون هیچ خشونت و با کمترین هزینه ،کاری‌ترین ضربه را بر پیکر استبداد دینی و نظام آشفته کودتا گران وارد نمایند.
نقش اساسی‌ والدین در این موج وسیع که در راه است، بیشتر از هر چیز تدارکات است . اطلاع رسانی، سازماندهی و هماهنگی‌ از جمله وظایفی هستند که دانش آموزان دبیرستانی‌،راهنمایی و حتی دانش آموزان دوره ابتدایی ، خود بهتر از والدین قادر به انجام آن هستند و با توجه به شرایط موجود ابتکارت و تاکتیک‌های لازم را اتخاذ خواهند کرد. البته لایه‌های خیلی‌ کم سن و سال این جنبش :اطفال، نو نهالان، نوزادان و آن تعداد که تولدشان نزدیک است؛ نیاز به مراقبت و مسولیت بیشتر والدین دارند و به تنهایی‌ ازین بابت خود کفا نیستند اگرچه آنان نیز در اینکه سبز باشند یا نباشند؛ ابتدا از همسالان خویش پیروی می‌‌کنند و چشم به گروه‌های سنی‌ نزدیک به خود می‌ دوزند.
باتوم، چماق، گاز اشک آور، گاز فلفل ، بازداشت ، شکنجه ، بطری ، تجاوز ، سوزاندن ، کشته شدن و مخفیانه دفن شدن ، اینها همه و حتی یکی‌ از این خطرات و تهدید‌ها به تنهایی‌ سبب می‌ شود که بیشتر سبز اندیشان ساکن در شهر‌های کوچک و روستاها جرات نکنند به همان نسبت که در تهران مردم به خیابان‌ها آمدند؛ آنان نیز به خیابان‌ها بیایند؛ بویژه که در بعضی از روستاها و اصولا در بیشتر آنها اصلا خیابان وجود ندارد اما نیروی سرکوبگر و مخالف جنبش سبز به اندازه‌ای که وحشت ایجاد کند؛ وجود دارد. اینکه در شهر تهران چنین حرکت‌های عظیمی‌ صورت می‌گیرد و قابل مقایسه با هیچ شهرستانی نیست؛عمدتا به برکت جمعیت زیاد آن است که با حضور بیشمار خویش ترس و هراس را از یکدیگر دور میکنند کما اینکه در سالهای پیش به این وسعت چنین جنبشی شکل نگرفته بود.
بحمد الله در روزگاری بسر می‌‌بریم که در هر روستای دور افتاده‌ای حد اقل یک مدرسه هست و قرار نیست آنها کاری کنند که خلاف و جرم تعبیر شود و مستحق سرکوب باشند چرا که فرزندان خود سرکوبگران نیز همین کار را میکنند: انتخاب رنگ سبز. خواه نا خواه هر دانش آموزی چیزی به رنگ سبز خواهد داشت.
دانش آموزان سبز اندیش اما همچون والدین سبز اندیش به سه گروه کلی‌ تقسیم می‌‌شوند : ۱- تند رو ( رادیکال ) ۲- میانه رو ۳ - محافظه کار .
گروه اول ذاتا سرشار از انرژی و تحرک هستند .عاشق شیطنت و حتی فضولی اند و در صورت لزوم بدشان نمیاد همبازی لجباز ، جر زن و دغل کار خود را اگر با زبان خوش از خر شیطان پایین نیامد ؛ گوشمالی بدهند و اذیتی هم بکنند . معمولا مبصر کلاس اند و حالا که سبز شده اند،دوست دارند از نوع سبز پر رنگ ،سبز تند و جیغ و افراطی باشند.این وروجک‌ها مصداق این ضرب المثل هستند : . . .فلانی‌ نزده می‌‌رقصد، وای به اینکه بزنند براش . باید گفت اینها حتی اگر والدینشان سبز نباشند و یا سبز خیلی‌ کم رنگ هم باشند ،فرقی‌ براشون نمی‌کنه ؛اما چنانچه والدین آنها نیز سبز پر رنگ باشند دیگر کسی‌ جلو دار آنها نیست. یکی‌ از بستگان من نمونه‌ای از این افراد است که به لحاظ امنیتی اسمش را فاش نمی‌‌کنم . چه بسا این خوش بینی‌ من درست از کار نیاید و بزودی شاهد بازداشت و اعتراف گیری از رهبران جنبش دانش آموزی هم باشیم.
مفهوم تقسیم بندی فوق البته ، آنگونه که در باره بزرگسالان بکار می‌‌رود ؛ ، بطور کامل شامل کودکان و نو جوانان نمی‌‌شود.این مساله در مورد دانش آموزان ، بیشتر به لحاظ شکلی‌ و ظاهری اتفاق می‌‌افتاد.مثلا روز اول مهر دانش آموزان سبز اندیش در حالی‌ راهی‌ مدرسه میشوند که پوشش آنها و وسایلی‌ که به همراه دارند یا کاملا سبز است و یا کمی‌ تا اندکی‌ تا به حد کافی‌ سبز :
۱- گروهی تنها به یک نماد سبز اکتفا میکنند. ۲- گروه دیگری به دو و حد اکثر چهار پنج نماد سبز برازنده میشوند . ۳- گروهی هم هستند که می‌توان سبز‌های بی‌ باک نامشان گذاشت که سر تا پا سبز خواهند پوشید . واژه‌هایی‌ چون تند رو و افراطی و غیره اصولا مناسب حال آنها نیست چرا که اولا طرفدار جنبش سبز بودن ، خود به معنی‌ مخالفت با افراطی گری است.دوم اینکه اگر هم تعدادی از بزرگسالان باشند که خود را سبز اندیش بنامند و در عین حال از حرکات و رفتار‌های افراطی پیروی کنند و اینان تعدادشان نسبت به افراد متعادل بسیار اندک است ؛ عمل آنها به خودشان مربوط است و هیچ ربطی‌ به دانش آموزان و سلیقه آنها ندارد . با شروع سال تحصیلی‌ خواهیم دید که تعداد دانش آموزانی که نماد‌های فراوان سبز دارند ، اکثریت مطلق را تشکیل خواهند داد و از قضا این اقدام مهم آنها ثابت خواهد کرد که آمار واقعی‌ سبز اندیشان حقیقی‌ تا چه اندازه است . سبز اندیشانی که آنقدر سبز و بیشمار شده اند که دیگر هیچ کور دلی‌ نمی‌تواند سبزی آنها و وجودشان را انکار کند.
آری ، دانش آموزان سراسر ایران برای نشان دادن عظمت جبش سبز،صدها ابزار ساده بکار خواهند گرفت که اگرچه سیمای جمهوری اسلامی ناچار است فیلم آنها را سیاه سفید نشان دهد (همانطور که در مورد استادیوم‌های ورزشی مجبور شده اند) اما صدها هزار دوربین در سراسر ایران ، فیلم و عکس‌های این نمایش با شکوه یکپارچگی و همبستگی‌ مردم ایران از کوچک تا بزرگ و از پیر تا جوان را ضبط خواهند کرد تا میلیونها چشم در جای جای کره زمین شاهد اراده بازگشت ناپذیر ما ایرانیان باشند.
اگر تا دیروز می‌‌توانستند به کسانی‌ که حتی یک دستبند باریک سبز به دستشان دارند معترض شوند، فردا با میلیونها دانش آموز چه خواهند کرد ؟ دانش آموزنی که چه بسا تا همین چند ماه پیش رنگهای دیگر را بیشتر می‌‌پسندیدند و ترجیح میدادند از رنگهای متنوع و مختلفی‌ استفاده کنند اما اکنون آگاهانه رنگ سبز را به نشانه حضور سبزشان بر می‌‌گزینند .
لباس سبز، کیف، کفش ، کلاه ، شال ، دستکش ، جوراب،لوازم التحریر، و وسایل شخصی‌ سبز ، تنها تعداد اندکی‌ از ابزارها و سلاح‌های سبز دانش آموزان است که چشم فتنه، استبداد و کودتا را نشانه میرود و چه بسا کوردلان که مدتهاست کور شده اند و یا خود را به کوری میزنند، چنان خشمگین و زبون شوند که ناچار گردند دست به تعطیلی‌ مدارس هم بزنند و این بار انقلاب به اصطلاح فرهنگی‌ شان را در مدارس و پیش دبستانی‌ها تدارک ببینند غافل از اینکه اگر در سال ۱۳۵۹ با تعطیلی‌ دانشگاه‌ها توانستند تک صدا‌هایی‌ را موقتاً خفه کنند که در آن زمان از جانب توده وسیع مردم حمایت نمی‌‌شد؛اما این بار مجبورند بعد از تعطیلی‌ مدارس و دانشگاه‌ها مردم را در خانه‌هایشان حبس کنند که این کار غیر ممکن است. این سیاه بختان ، زندگی‌ عادی را اگرچه مدتهاست بر مردم حرام کرده اند اما آیا قادرند زنده بودن آنها را هم انکار کنند؟
مهر ماه امسال سراسر میهن یکپارچه سبز خواهد بود تا اندیشه مهربان سبز اندیشان شاید بر دل‌ سیاه تاریک اندیشان اثر گذار شود . به امید چنین روزی .


Friday, September 18, 2009

سیاسی
تاریخ انتشار: ۲۷ شهریور ۱۳۸۸, ساعت ۷:۰۰ بعد از ظهر
حاکمیت دروغ در ایران در روز قدس سقوط کرد
مسیح علی نژاد:



امروز اولین روز قدس در ایران است که صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران ناگهان از پخش مستقیم راهپیمایی مردم باز ایستاد. امروز اولین روز قدس در جمهوری اسلامی ایران است که حاکمیت بر خلاف سالهای گذشته به جای تشویق مردم به حضور در راهپیمایی، آن ها را ترغیب به خانه نشینی و تهدید به برخورد کرده است.


امروز اولین روز قدس در جمهوری اسلامی ایران است که رییس دولت به هنگام سخنرانی از تریبون نماز جمعه، شعار « دروغگو برو گمشو» را می شنود و بلندگوهای پر قدرت کارگزاری شده در دانشگاه تهران هم نمی تواند صدای مردم را تحت اشعاع قرار دهد. امروز اولین روز قدس در ایران است که شب قبل از برگزاری مراسم همه مشوقان جوانی که تبلیغ به حضور در راهپیمایی کرده بودند را به بند و حبس کردند. امروز اولین روز قدس در ایران است که ، عمامه یک روحانی (سید محمد خاتمی ) توسط دوست داران دولت به زمین افتاد.


امروز اولین روز قدس در ایران است که سید علی خامنه ای در مقام رهبر ایران، از حضور میلیونی مردم در خیابان ها اصلا خوشحال نیست چون پیش از این مردم را هشدار داده بود که شعارهای انحرافی ندهند و امروز با شنیدن شعارهای نه غزه نه لبنان، جانم فدای ایران ، به وضوح می بیند که فصل اطاعت از او رویایی بیش نیست. امروز اولین روز قدس در ایران است که شیخ مهدی کروبی در کسوت رییس سابق مجلس ایران و میرحسین موسوی در مقام نخست وزیر سابق ایران و سید حسن خمینی از خانواده بنیانگذار انقلاب اسلامی، مردم را برای یک اعتراض علیه شکنجه و شهادت مردم توسط نیروهای امنیتی تحت نظارت برخی دیگر از مسولان جمهوری اسلامی دعوت کرده اند.


امروز اولین روز قدس در ایران است که بسیاری از چهره های شاخص یک نظام بر علیه بخش های دیگری از نظام به خیابان آمده اند. اگر همه روسای جمهور و نخست وزیر و روسای مجلس سابق یکی از کشورهای غربی ماننند انگلیس، فرانسه آمریکا بر علیه دولت و حاکمیت این کشور در خیابان شعار می دادند، دولت ایران و رهبری ایران چه واکنشی نشان می داد؟ به راستی اگر این همه اتفاق یک جا و با هم در یکی از کشورهای غربی رخ می داد، صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران چه می کرد و حالا چه می کند؟ آیا صدا و سیمای تحت نظارت رهبری در آن صورت خبر از سقوط دولت و حاکمیت آن کشور نمی داد؟


امروز در ایران نیز چنین شد. و مردم خودشان گزارش می دهند : حاکمیت دروغ در ایران سقوط کرد. بی اغراق شعارها و جمعیت بی هراسی که بر علیه کودتا گران و دیکتاتور مسلکان به خیابان آمده اند و فریاد می زنند:« ایران شده فلسطین، مردم چرا نشستین» صدا و سیما را ناگزیر به قطع پخش زنده گزارش های خیابانی خود کرده اند، همه گواه سقوط دولت و حاکمیت فعلی ایران است که با سکوت صدا وسیما هم انکار شدنی نیست.
تحلیل > گفت‌وگو
تاریخ انتشار: ۲۵ شهریور ۱۳۸۸, ساعت ۵:۴۰ بعد از ظهر
مسعود بهنود در گفت و گو با جرس: ازتبدیل ایران به پاکستان می ترسیم
خلاصه:
بعد از سالها فرصتی دست داد تا با مسعود بهنود، روزنامه نگار خوش قلم ایرانی به گفت و گوبنشینم. بنایمان برصحبت در باره مطبوعات بود تا ببینیم که کدام خشت این خانه را کج نهادیم که امروز روزنامه نگاران ایرانی همان را از جمهوری اسلامی می طلبند که سی سال پیش ازپادشاه ایران می خواستند: "آزادی". فرید ادیب هاشمی :


بعد از سالها فرصتی دست داد تا با مسعود بهنود، روزنامه نگار خوش قلم ایرانی به گفت و گوبنشینم. بنایمان برصحبت در باره مطبوعات بود تا ببینیم که کدام خشت این خانه را کج نهادیم که امروز روزنامه نگاران ایرانی همان را از جمهوری اسلامی می طلبند که سی سال پیش ازپادشاه ایران می خواستند: "آزادی".



او بخشی از مشکل را در جاخوش کردن "تفکر استبدادی" در باورهایمان می داند که بیرون کردنش از ذهن به مراتب سختتر از پایین کشیدن مستبد از اریکه ی قدرت است. بهنود با بررسی فراز و نشیب های تاریخی می گوید : "امروز آزادی مطبوعات در ایران به وضعیتی گرفتار شده است که سزاوار آن نبود".بهنود ضمن آنکه تاکید دارد سخنان آیت الله خامنه ای در نماز جمعه ی اخیر به معنای ادامه ی بگیر و ببندها نیست ، بر این باور است که "آقایان متوجه نیستند و در همان دامی افتاده اند که محمد رضا پهلوی افتاده بود".



بهنود در باره راهپیمایی روز قدس می گوید سخنان آیت الله خامنه ای در نماز جمعه نشان می دهد که او از ماجرای روز قدس می ترسد. به همین جهت می گوید: «روز قدس فقط مخصوص است به فلسطین». در حالیکه آیت الله خمینی در این باره گفته بود: «روز قدس روز مبارزه با استکبار و کل زور گویان عالم است».



بهنود ضمن آنکه سیاستهای پوپولیستی احمدی نژاد را برای ایران خطر ناک می داند،بر این باور است که حاکمان دینی ما علی رغم متهم کردن نظامهای سکولار به بی اخلاقی،خود نتوانسته اند نمره قبولی در مقوله ی "اخلاق" کسب کنند. او می گوید قانون اساسی فعلی ظرفیت تامین آزادی ها را داردو نباید بلای سال 57 را تکرار کرد.



گفت وگوی "جرس" با مسعود بهنود ، روزنامه نگار مستقل در لندن را در ادامه می خوانید.:




جرس - چنانچه مطلع هستید، روزنامه نگاران ایرانی در آخرین حرکت جمعی خود، از دادستان تهران خواسته اند به محدودیت های ایجاد شده برای مطبوعات پایان دهند. از جمله خواسته های روزنامه نگاران، آزادی همقطارانشان از زندان، رفع توقیف از نشریات، آزادی فعالیت هایشان در عرصه اطلاع رسانی و فک پلمب از دفتر انجمن صنفی روزنامه نگاران ایران است. سی سال پیش هم روزنامه نگاران کم و بیش همین خواسته ها را از مقامات حکومت نظامی شاه داشتند. با توجه به اینکه شما در هر دو دوره ی یاد شده حضور فعال در رسانه ها داشته اید، کدام خشت این خانه را کج گذاشتیم که پس از سی سال باز به همان نقطه ی اول باز گشته ایم؟



بهنود: این ماجرا را باید در یک بستر تاریخی مورد بررسی قرار داد. آنچه که در مورد خاورمیانه و به تبع آن ایران بدیهی و قطعی به نظر می رسد، اتفاقی است که ۱۰۲ سال پیش در مشروطیت رخ داد. به نظر من انقلاب مشروطه شیرین کاری ایرانیان بود که ۶۰ سال پس از مرگ امیرکبیر انجام دادند. آنها بالاخره توانستند به خواست های امیرکبیر شکلی دهند و برای آن مفری پیدا کنند. این عمل در بستری شکل گرفت که در آن آخرین امپراتور ایران - ناصرالدین شاه- کشته شد و بدین ترتیب ترور وارد بازی سیاسی ایران شد. رفت و آمدها به اروپا آغاز شد و حرف هایی از تشکیل نهادهای مدنی در این دوره زده شد. نهادهای حکومتی مدرن شکل گرفتند و پست و راه آهن هم البته در همین دوره به جامعه آن روز ایران وارد شد. حاصل این مجموعه، زایشی کاملا طبیعی به نام «دموکراسی در ایران» بود.



اما متاسفانه مطبوعات در فرآیند این زایش، نمره خوبی به دست نیآوردند زیرا نخستین نسل روزنامه نگاران حرفه ای (مانند شهید میرزا جهانگیرخان شیرازی معروف به صور اسرافیل) ناگهان وارد عرصه شدند و به یکباره فرض را بر این گرفتند که آزادی بیان هیچ محدودیتی برای خود قایل نیست. به همین دلیل می بینیم که به غیر از تعداد انگشت شماری از این نشریات، هیچ کدام نتوانستند این واقعیت را برای مردم بیان کنند که: «مسئله هزاران سال استبداد در ایران، با ترجمه قانون اساسی بلژیک و ایجاد روزنامه هایی که در صفحات اول خود مادر شاه را بدکاره خطاب کنند، تمام نخواهد شد». آنها به این مهم چندان توجه نکردند که مردم هم نیازمند تغییرند. ۹۸ درصد از آنها بی سوادند و بیش از هزار سال است که عادت کرده اند «شاه میری»، «شاه کشی» و "نبود شاه" برایشان فاجعه بزرگی باشد. تنها چند روز پس از مرگ مظفرالدین شاه و چند هفته پس از امضای فرمان، به یکباره مطبوعات به این درجه از آزادی ها می رسند و درست به همین دلیل در دوره استبداد صغیر سرکوب می شوند.



وجود چند سیاست مدار عاقل در میان ملی گراها موجب شد که تنها به بیرون کردن محمدعلی شاه بسنده کنند و از اقدامات انقلابی و پرهزینه بپرهیزند. بدین ترتیب بود که رفته رفته در ایران دموکراسی شکل گرفت. این دموکراسی برای جامعه ای که آن را بلد نبود، در ابتدا با هرج و مرج توام بود که شاید بتوان گفت طبیعی است ودر تمام جوامع اجتناب ناپذیر است. ولی در این دوره روزنامه نگاران ایران هم در کنار سیاستمدارانش نمره خوبی گرفتند. پارلمانتریسم (روشی که درآن قوه مجریه، خود مسئول قوه مقننه یعنی پارلمان است) در این دوره متولد شد و موفق عمل کرد. برخی حوادث جهانی ومتاسفانه پیدا شدن نفت در جنوب ایران موجب افزایش توجه به ایران شد که ای کاش این طور نمی شد. این در حالی اتفاق افتاد که تا قبل از آن ، ایران تنها به عنوان دروازه هند اهمیت داشت. حضور نیروهای دو طرف متخاصم در جنگ جهانی اول در داخل ایران، نشان می دهد که اهمیت نفت ایران برای جهان به خوبی آشکار شده بود. یعنی از این پس ایران دیگر نمی توانست تنها زندگی کند. این همرمان با اولین دوره تاریخ ایران است که در آن مجلس و مطبوعات در حال رشد بودند. آزادی انتخاب در آن وجود داشت. شاه تنها یک مقام تشریفاتی محسوب می شد و مملکت توسط نخست وزیران اداره می شد (هرچند که در اوایل کار بودند و چندان کار را بلد نبودند). احزاب در حال شکل گیری و قدرت گرفتن بودند. شکایت از مطبوعات هم به دادگاه می رفت و روند کاری خود را می پیمود. جامعه آرام آرام در حال پیشرفت و در حرکت رو به جلو بود که دنیا بی طاقت شد و احساس کرد که در اثر هرج و مرج ها و ناامنی های موجود و قدرت اندک حکومت مرکزی، ممکن است ایران به دست اتحاد جماهیر شوروی بیفتد. پس دو اتفاق تاریخی افتاد که روند آزادی در ایران را سقط جنین کرد. ۳ اسفند ۱۲۹۹، فقط کودتایی علیه قاجار نبود. شاید برای رفتن خاندان قاجار مانند هر سلسله پادشاهی دیگری کسی گریه نمی کرد. اما به واقع بایست به این خاطر گریست چرا که مردم حکومتی را حتی در اوج دیکتاتوری اش تحمل کردند اما وقتی که این دیکتاتوری به دموکراسی تن داد و ۱۶ سال هم با این وضعیت اداره شد، دیکتاتور دیگری زمام امور را به دست گرفت . این کودتا به اعتقاد من بزرگ ترین فاجعه تاریخ ایران است هرچند که من ضدیت خاصی با خاندان پهلوی ندارم. در دوره آنها ایران بسیار مدرن شد و سازندگی های زیادی انجام شد … .



مشکل بزرگتر، بیرون کردن تفکر دیکتاتوری از باور هر ایرانی است



جرس ـ ولی شکل روی کار آمدنشان مانع روند رشد دموکراسی شد!؟



بهنود: حتی سوا و فرای شکل روی کار آمدن این خاندان، مشکل از تصورات رضاشاه بود که گمان می کرد می تواند به یکباره همه چیز را تغییر دهد. مانند ملبس کردن یک زن روستایی شیرازی به پالتو و کلاه فرنگی و آوردن او به کنار جاده و تصور اینکه به این ترتیب توانسته مملکت را مدرن کند. این نشانه بی سوادی اوست که متوجه نبود دکوری برخلاف واقعیات موجود برای او ترتیب داده شده است. این قضیه در بقیه موارد نیز مصداق پیدا می کند؛ از جمله مسایل مربوط به دانشگاه ها. مثلا وقتی می خواستند دانشجویان را به خارج از کشور اعزام کنند، رضاشاه اصرار داشت که دانشجویان را کمتر به فرانسه بفرستند و به انگلستان بیشتر، چراکه نظام سیاسی فرانسه جمهوری بود و انگلیس پادشاهی. او گمان می کرد که دانشجویان تنها در فرانسه با جمهوری آشنا می شوند و دچار بدآموزی های آن می گردند نه در سایر کشورهای اروپایی. این متاسفانه نشان می دهد که شخصی حاکم ایران شده بود که فاقد درایت و شعور کافی بود؛او حاکم کشوری شده بود که ۲۵ سال قبل، چنان انقلاب بزرگی را پشت سر گذاشته بود. این مسئله در مورد مطبوعات ایران هم به همین گونه بوده است. بنابراین با بررسی تاریخ معاصر ایران، شکاف بزرگی را در عرصه روزنامه نگاری خواهیم دید که مربوط به همین دوره ۲۰ ساله حکومت رضاشاه است. گویی در این دوره اصلا روزنامه و حتی شب نامه ای وجود نداشته است. حتی ثبت تاریخی هم به چشم نمی خورد. مثلا در مورد سرهنگ محمودخان فولادی یا فرار فرهاد از زندان، همه چیز مبتنی بر شایعات و قصه پردازی هاست زیرا رضاشاه کل مطبوعات را نابود کرد، احزاب را نیز و مجلس را هم به قول خودش به طویله ای مبتدل ساخت. بنابراین در این دوره می بینیم که مطبوعات هم دچار سرنوشت مشابه با دیگر شئون جامعه می شود به همین دلیل هم در انقلاب ۵۷ کمتر نشریه ای را می توان یافت که حرفی اساسی زده باشد. بیشتر با احساسات و شور عمومی مردم همراه شدند.



در ۲۶ دی ماه سال ۱۳۵۷، روزی که شاه از ایران رفت، من سه پاراگراف کوچک در صفحه اول روزنامه آیندگان نوشتم با عنوان «او رفته است، ما مانده ایم و ایران» که بعدها در مقدمه یکی از کتاب هایم چاپ کردم. در آنجا قید کردم که: «بیرون کردن دیکتاتوری کاری ندارد؛ آنچه که اصل است، تفکر دیکتاتوری است که در باورهای ما جای دارد. بیاییم آن را از سر بیرون کنیم». واقعیت امر هم این است که ما نتوانستیم این کار را انجام دهیم. به همین دلیل هم تاریخ تکرار شد. ما آزادی مطبوعات و دیگر گونه های آزادی را به دست آوردیم، ولی ۸ ماه بعد بار دیگر دچار اشتباهات خود شدیم. ضمن اینکه با بروز مسایلی همچون گروگان گیری، تنش در روابط بین المللی و جنگ ایران و عراق، مطبوعات در طول این مسیر قربانی شدند و این قضیه تا سال ۱۳۷۶ ادامه یافت، چراکه در دوره ۸ ساله سازندگی هم، انگار مسوولین کشور به این نتیجه رسیده بودند که با آزادی نمی توان مملکت را ساخت. در این دوره تنها یک مقاله انتقادی به نقد از برنامه تعدیل اقتصادی دولت نوشته شد و سردبیر آن که یکی از چهره های شناخته شده در کشور و از رهبران گروگان گیری در سفارت امریکا بود، ۹۰ روز را در زندان انفرادی گذراند. به این ترتیب باز جامعه از حکومت و مطبوعات پیشی گرفت.



در ۲ خرداد ۱۳۷۶، جامعه انقلاب خفیفی کرد که راه را برای مطبوعات آزادتر گذاشت. به نظر من نشریات این دوره نمره ۱۷ ، نمره قبولی گرفتند؛ زیرا آزادی را به عنوان «اختیار در براندازی حکومت موجود»، تعریف نکردند. ولی در مورد اخیر دیدیم که این حکومت مرکزی است که فاقد صبر و تحمل کافی است.



هرچند که من در اظهار نظرهایم سعی می کنم که یک طرفه قضاوت نکنم و همه چیز را معطوف و مربوط به حکومت ندانم و همیشه او را محکوم نکنم، با این وجود ناچارم بگویم که: «بعد از ۲ خرداد، وحشت حکومت از مطبوعات خیلی زیاد بود». هرچند گروه های راست و راست افراطی (که اکنون پیکره شان با قد و قواره تمام از زیر کوه یخ نمایان شده)، در آن زمان در پشت صحنه قرار گرفته بودند و به روش های مختلف از جمله ترور کار را بر نویسندگان سخت کرده بودند، اما کاشکی حکومت کمی دل و جرات بیشتری به خرج می داد و عرصه را برای رویارویی ما با این گروه تنگ نمی کرد. حال آنکه متاسفانه خود حکومت هم از سوی دیگر به سرکوب روزنامه نگاران پرداخت و اجازه داد که این گروه رشد کنند و نتیجه اینکه جامعه دچار سرنوشت فعلی شد. من معتقدم که این وضعیت به همان اندازه که برای مردم سخت است، برای حکومت به معنای «جمهوری اسلامی» نیز ناگوار است. مقصود من این است که ضربه ای که ما در ۲ خرداد خوردیم و در آن روزنامه نگاران روانه زندان شدند و ایران به بزرگترین زندان روزنامه نگاران در جهان تبدیل شد، بر اساس یک تفسیر آیت الله خامنه ای صورت گرفت. "تعبیر مطبوعات به پایگاه دشمن" که یا متعلق به خود رهبر بود یا متعلق به اتاق های فکری نزدیک به ایشان یا متعلق به جناح راست بود که به او منتقل شد و ایشان آن را پذیرفت. در نتیجه، یک تفسیر ، روند رشد مطبوعات را قطع کرد وایران را به بزرگترین زندان روزنامه نگارا جهان تبدیل کرد.با گذشت کمتر از یک سال از یک دوره آزادی بیان - و این بار پخته تر از هر دوره دیگر - دوباره این آزادی توسط حکومت و قوه قضاییه سرکوب شد.



به نظر من این دفعه اخیر همه خط قرمزها و تمام آنچه که زمانی محترم شمرده می شد را زیر پا گذاشته اند. من به یاد می آورم زمانی را که ما در بند بودیم، قاضی محترم به ما خاطرنشان می کرد که: «تا زمانی که جمهوری اسلامی روی کار است، روحانیت – به طور عام نه اینکه فقط آقای خامنه ای و آقای هاشمی - باید در برابر انتقادات مصون باشد» و دامنه مصونیتی که او برای ما تعریف می کرد حتی امامان جمعه دورترین شهرهای کشور را هم دربرمی گرفت. حالا شما همین امروز روزنامه های کشور را ورق بزنید تا ببینید که آنها با مثلا یکی از همین دو ستون قدرت کشور، آقای هاشمی چه می کنند. منظورم این است که وقتی با او این کردند، پس چه کسی امنیت دارد؟ یعنی ظرف مدت کوتاهی پس از آن که ما به عنوان پایگاه دشمن به زندان افتادیم و مطبوعات از جای دیگری سربرآورده و رشد کردند، راست افراطی فضایی را برای خود باز کرد که حتی برای مراجع نیز جایی باقی نگذاشته است که این نشان می دهد تحلیل سال ۱۳۷۷ تا چه حد غلط بوده است. در کل حکومت شاه، شما هرگز چنین توهینی را به مراجع قضایی در نشریات نخوانده بودید. حتی امروز به خود آقای خمینی هم رحم نمی کنند. یعنی به یکباره تمام پرده ها پاره شده است. البته این از نظر راست افراطی یک نوع آزادی است . البته آزادی کاملاهدایت شده ای که فقط نصیب راست افراطی شده و هیچ چیز از مجلس گرفته تا مجمع تشخیص مصلحت و قوه قضاییه، هیچ کس و هیچ چیز از آن مصون و در امان نیست.



بنابراین آزادی مطبوعات در این صد و چند سال اخیر در گذار از از فراز و نشیب هایی که به آن اشاره کردم، سرانجام به روزگار بدی دچار شده است که سزاوار آن نبود.



بلاهایی که فضای تنگ و محدویتهای دولتی بر سر مطبوعات می آورد



جرس ـ سئوال بعدی من در باره تغییر لحن رایج در رسانه های فارسی زبان بعد از اعلام نتایج انتخابات ریاست جمهوری است.به نظر می رسد که رسانه های مکتوب و الکترونیکی بر خلاف گذشته حاضر به رعایت هیچ خط قرمزی تیستند. امروز از آیت الله خامنه ای به همان تندی انتقاد می شود که از آقای احمدی نژاد می شود وگاه حتی بیشتر. این تغییر لحن و ادبیات را صرف نظر از علائق جناحی آنها، چگونه می بینید؟



بهنود: من شخصا آن را یک انحراف می دانم. ما باید آنقدر پخته شده باشیم (که به نظرم انبوهی از ایرانیان به این گونه اند)‌ که بدانیم آزادی به معنای «اجازه داشتن در درشت گویی» نیست .کمااینکه این برداشت در برخی از کشورهای عقب افتاده هست یا در ایران صد سال پیش وجود داشته. ولی جامعه امروزی ما نزدیک به ۸۰ درصد باسواد دارد و حدود ۴ میلیون نفر آن در خارج از کشور زندگی می کند که در بین آنها دست کم ۱.۵ میلیون نفر از نظر معیارهای جهانی در سطوح بالای فکری رده بندی می شوند. بنابراین ما با یک جامعه افریقایی یا خاور میانه ای عقب افتاده سروکار نداریم که معنای آزادی را نشناسد ولی متاسفانه در عمل این گونه دارد عمل می شود. براساس یکی از آمار منتشر شده، ایران در میان کل کشورهای خاورمیانه بیش از هر کشور دیگر کسانی را در خود جای داده که یک یا دو زبان خارجی را به خوبی می دانند. بنابراین نمودار چنین جامعه ای نمی تواند نامه ای باشد که برای حل یک معضل سی ساله به چند کشور معتبر جهان ارسال می شود و آنگاه سوای اصول مطرح شده در آن نامه که شبیه یک انشای کودکانه است، ۱۳ غلط املایی هم در آن وجود داشته باشد. مطلبی ارایه می شود که بیانگر آمادگی برای مذاکره با دیگر کشورهاست و حاوی ۱۸ صفحه انشای بچه گانه ای است که اساس آن تحمیق ملت است. در واقع تنها چند بند مختصر از این متن مشمول توجهات آن کشورهاست والا مابقی که بخش عمده متن است، برای مصرف داخلی است. پس یک ذهنیتی وجود دارد که مردم ایران را اینقدر احمق دیده است.



این ذهنیت چگونه توانسته خود را در ایران بر سر حکومت بگذارد و به عنوان مطبوعات در جامعه ما حاکم شود؟ به این دلیل که جمهوری اسلامی در ادامه روند حکومت پهلوی، بنیادش بر این قرار نگرفت که کل جامعه ایران را نمایندگی کند. این در زبان ساده است. مگر اینکه بتوان مانند برخی ممالک راقیه دنیا به جایی رسید که وقتی اسنادی در دفتر دولت یا حزبی رد و بدل می شود، حزب رقیب نیز از آن آگاهی داشته باشد و نتوان از او پنهان کرد. تنها در این صورت است که می توان ادعا کرد حکومت نماینده کل کشور است وگرنه تبدیل خواهد شد به آنچه که ما از کودتای ۳ اسفند ۱۲۹۹ گرفتار آن شده ایم. یعنی حکومت یک بخشی از جامعه ایران را انتخاب می کند و به تعامل با آن بخش می پردازد و با حمایت های مادی و معنوی ای که از او می کند، متقابلا توسط او بقیه جامعه را کنترل می کند. به همین جهت هم کسانی را نماینده خود خطاب می کند که در خیابان ها به استقبالش می آیند. در زمان شاه هم همین حرف زده می شد. آخرین باری که شاه از قصر بیرون آمد در زمان زلزله نطنز بود که انبوهی از روستاییان به استقبالش آمده بودند و حتی بنابر رسمی که بین آنها متداول بود، یکی از روستاییان بچه خود را آورده بود برای شاه قربانی کند. در همین سفر هم این اتفاق پیش آمد. آقای احمدی نژاد تاریخ را نخوانده است و نمی داند که وقتی کسی از جانب حکومت مرکزی می رسد، روستایی (که خیری از حکومت مرکزی ندیده)، به میدان شهر می رود تا شاید چیزی به او برسد. اصلا برای کشاندن مردم به خیابان و استقبال از رییس جمهور، نیازی به همراه داشتن گونی اسکناس نیست کمااینکه آقای خاتمی پولی با خود نمی برد. پس چنین اتفاقی را وجه محبوبیت خود قرار دادن، یک دایره بسته ای را ایجاد کردن، پول نفت را گرفتن، بین این دایره تقسیم کردن و به بیرون این دایره زور گفتن «تعادل مملکت» می شود. در ۵۵ سال پهلوی هم (به غیر از سال های پس از سقوط رضاشاه) همین گونه بود البته حوزه این دایره در دوره پهلوی گسترده تر از حالا بود و کمااینکه ممکن بود بعد از ۵۰ سال آن دایره شامل همه افراد جامعه شود.



به هرحال وقتی حکومت این گونه پایه های خود را می گذارد، طبیعی است که با پول نفت کاغذ می خرد و آن را به دوستانش می دهد تا با آن روزنامه درست کنند و این دوستان اگر به دیگران تعرض کنند، مثل روزنامه کیهان، مصونیت آهنین دارند. در مقابل آن روزنامه دیگر حتی به فراش مدرسه هم نمی تواند انتقاد کند، سوبسید نمی گیرد، با تورم چند درصدی سروکار دارد، خبرنگارش بیمه نیست، تامین ندارد، مکالمات و تلفن هایش کنترل می شود. همه و همه اینها فضایی را موجب می شوند که آن نشریه به صورت موجود ناقصی در بیاید که حتی در یک فضای نسبتا آزاد نتواند به درستی رشد کند. این درست مانند قضایای مربوط به کتاب خواهد شد. دقیقا مانند همین کارهایی که آقای صفار هرندی وزیر ارشاد چهار ساله اول دوره ریاست جمهوری آقای احمدی نژاد کرد که بزرگ ترین بلا را به سر بازار کتاب در ایران آورد. قبل از این رکورد در دست آقای میرسلیم، عضو دیگر هیئت موتلفه بود. آقای هرندی آمار می دهد که تیراژ چاپ کتاب بالا رفته در حالی که تمام ناشرین خصوصی در حال ورشکستگی اند چون کتاب هایشان را نگه داشته اند. آنگاه می بینیم که رقم های نجومی به جاهایی اختصاص داده شده مانند قم که تحت عنوان هایی مثل قرآن پژوهی یا امثالهم. البته برای حکومت دینی لازم اند. اما واقع امر این است که قرآن پژوهی ای صورت نگرفته است بلکه صرف آن شده که فلان تعداد آدم بنشینند و در موقع موعود به خیابان ها بریزند و مردم را کتک بزنند.



جرس- تجربه های قبلی نشان داده که در بهترین حالت، این پژوهش ها هم معطوف به بررسی محتوای نشریات و کتاب ها برای درج در بولتن های محرمانه شده است!



بهنود: بله، اما انتقادی هم به بخش حرفه ای کار برخی از این روزنامه نگاران وارد است. مثلا در صدا و سیما که نزدیک به ۷ هزار نفر در آن کار می کند و حداقل با بحث خبر و خبرگزاری آشنا هستند، جوانی یک خبر نوشته با این موضوع که یک نفر دارد می آيد. این واقعا چه چیزی می تواند باشد؟



جرس- اتفاقا آن خبر را خواندم. گمان می کنم متن منتشر شده ، نتیجه صدور بخشنامه ای رسمی است چرا که تلویزیون هم گزارش مشابهی داشت از حال و هوای مردمی که به نماز جمعه می رفتند. به نظر می رسد این شیوه اغراق آمیز در پوشش خبری نتیجه ی حضور نمایندگان حاکمیت در تحریریه هاست. یعنی هرچه آنها تصمیم بگیرند، تحریریه ها هم باید آن را انجام دهند و این مربوط به امروز هم نیست بلکه در گذشته هم وجود داشته است.



بهنود: قبلا به گونه دیگری بود، مثلا در دوره آقای هاشمی چنین اشخاصی وظیفه داشتند تا راجع به سازندگی حرف های غلو آمیز بزند یا در زمان آقای خاتمی اگر چنین کارمندی وجود داشت، خود را موظف می دانست که انشایی در مورد جامعه مدنی بنویسد. الان اعتماد به نفس حکومت از دست رفته چون نقطه اتکای او که همان به خیابان آوردن جمعیت است، بعد از انتخابات از او گرفته شده است تا جایی که حتی جرات ندارد مسابقه فوتبال برقرار کند. در نتیجه آنچه که از چنین مامورینی خواسته می شود، این است که مانند کسانی که عکس ها را با فتوشاپ دستکاری می کنند، آنها هم به قضایای مورد تایید حکومت، جنبه اغراق آمیز دهند. در نتیجه شرایط آن گونه می شود که کافکا گفته بود و سقوط کمونیسم. با این تفاوت که این آخری که بنیاد فکری بسیار محکم حکومتی داشت.



از ترس شکست در دور دوم، تقلب کردند


جرس- صحبت از نماز جمعه شد. آیا به نظر شما حرف های آقای خامنه های به معنی ادامه بگیر و ببند ها و به قول ایشان درآوردن چشم فتنه است؟



بهنود : نه، من چنین تعبیری ندارم. آقای خامنه ای در مواقعی که به قصد بگیر و ببندها و دستگیری ها نماز جمعه را خوانده، ادبیات دیگری را به کار برده است.



جرس- اما معمولا بعد از هر سخن تند و تیزایشان عده ای برای اصلاح ابرو نه فقط چشم را کور کرده اند، بلکه سر را هم بریده اند؟!



بهنود:این از ناکارآمدی هاست. سیستمی که در آن نامه وزارت امور خارجه اش غلط املایی وجود دارد، و در آن هواپیمایی که راه اندازی می شود سقوط می کند، … (خنده). آقای احمدی نژاد تا ۲ ماه بعد از ریاست جمهوری اش ، تمام حرف هایش همه یاوه بود. بعد از دو ماه یک چیزهایی یاد گرفت و شروع کرد به وعده دادن و به طور مشخص دو مورد خاص . یکی از آن دو، راه آهن بود که وقتی آن را مطرح کرد، با خود گفتم که: «عجب شیطتنتی دارند اینها»!!. چون از سال ۱۳۴۰ که پول نفت وارد ایران شد، یکی از چیزهایی که ما ندیده گرفتیم، راه آهن بود که اتفاقا وسیله حمل و نقل بسیار خوبی است و همه کشورها آن را رها نکرده و حتی آن را گسترش می دهند. ولی ما آن را رها کردیم و شاید توجه به هواپیما را جایگزین او کردیم. در جمهوری اسلامی هم با تمام مردمی بازی هایی که داشت، باز هم راه آهن رشد نکرد و همان قارقارک دوره رضاشاه ماند. احمدی نژاد به این مسئله پی برد و من خیلی خوشحال شدم (که بالاخره او چیزی را فهمید). دومین قضیه مسکن بود که آن را می خواست با کمک آقای سعیدی کیا (که چیزهایی بلد بود) انجام دهد. پس با توجه به اینکه بهای نفت هم بالای بشکه ای ۱۴۰ دلار رسید، شروع کرد به وعده دادن. گویی که می رفت کارهایی زیربنایی در کشور صورت گیرد.



او تنها برای احداث یک خط آهن از بین کل پروژه هایی که وعده داده بود، معلم خودش بهبهانی را وزیر راه و ترابری کرد و از او وعده گرفت که راه آهن شیراز ـ اصفهان را راه اندازی کند. بهبهانی هم پس از انجام مطالعات لازم، قرار بر این شد که قبل از انتخابات ۱۳۸۸ فقط این یک پروژه را به نتیجه برساند. به عبارت دیگر از طرح جامع راه آهن سراسری کشور، همه را خلاصه کردند و تنها همین یک مورد را در دستور کار قرار دادند. آقای بهبهانی هم یک سال و نیم فرصت داشت تا این طرح را به اجرا درآورد. البته در ابتدا دو پروژه مد نظر بود که دومی مربوط به راه آهن شمال کشور بود. اما در اواسط کار چینی ها کنار کشیدند و پروژه تعطیل شد. بنابراین تمام نیروی خود را صرف خط آهن مرکزی کردند. قرار بود یک ماه قبل از انتخابات، آقای احمدی نژاد را برای افتتاح بر سر پروژه به اتمام رسیده ببرند. اما آنچه اتفاق افتاده باورکردنی نیست. اولا به رییس جمهور خبر دادند که برای دیدن آن فاجعه نیاید. راه آهن ساخته شد یعنی ریل ها و تراولس ها رو زمین نصب شده اند. لوکوموتیوها هم که از چین خریداری شده اند، بر روی خط قرار گرفتند. از آنجایی که قرار شد رییس جمهور به مراسم افتتاح نرود، قرار شد به جای او خود بهبهانی در محل حاضر شده و سوار قطار شود. و قرار شد که خانواده شهدا را هم به عنوان تبرک با این ترن ببرند. این قطار چهارده ساعت طول کشید تا از اصفهان به شیراز برسد ضمن اینکه که وقتی که رد می شد، (مانند برخی از فیلم ها اسب آهنی دچار حمله سرخ پوستان می شود)، تراورس هایش باز می شدند یا شکسته و خرد می شدند. عکس های مربوط به این حادثه در اینترنت موجود است. وکیل این پروژه خودش اذعان داشته که ما با این کار جان هفتصد نفر را به خطر انداخته ایم. پروژه هم به کل خوابید و به تاریخ پیوست.



حال شما در نظر بگیرید در یک سیستم به گروهی ۴ سال فرصت داده می شود با هزینه ای نجومی و امکانات نامحدود و آنگاه آنها نمی توانند ۸۰ کیلومتر خط آهن بکشند. حال شما تصور می کنید که مثلا وقتی به تنظیم سیاست اجتماعی میرسد، در آنجا بهتر عمل می کند؟ یعنی در آن قضیه ناگهان کار آمدی پیدا می کنند؟ واقعیت این است که برای آنها معزلی پیش آمده است.انتخاباتی صورت گرفته که به عقیده من هریک از طرفین (احمدی نژاد و موسوی) ۵۰ درصد آرا را کسب کردند. جناح محافظه کار ترسید و با تقلب در شمارش آرا، آمارشان را از ۵۰، به ۷۶ تغییر دادند. چون فکر کردند اگر به دور دوم بروند، غیر ممکن است که رای بیاورند. استنباط آنها درست هم بود چون همان قضیه دور دوم سال ۸۴ اتفاق می افتاد. بنابراین چنین تقلب بزرگی را مرتکب شدند که به یک معزل برای کشور تبدیل شد. آقای خامنه ای هم که از بالا به قضایا نگاه می کند، خود را در جایی یافت که می باید یکی از این دو طرف را انتخاب کند. برخلاف سی سال گذشته (که همیشه هاشمی در مصلحت اندیشی پیش قدم بود)، این بار آقای خامنه ای دست به کار شد و با یک حساب و کتاب سرانگشتی به این نتیجه رسید که طرف احمدی نژاد را بگیرد. او با خود اندیشید این ۵۰ درصد ما که خطری ندارد. آن پنجاه درصد دیگر (بسیج، سپاه وطبقات محروم) است که سربازان اصلی نظام هستند. بنابراین ایشان بین سوسول ها (از اصطلاحاتی که زیاد در حکومت استفاده می شود) و جانبازان واقعی جمهوری اسلامی ، دومی را انتخاب کرد. علت این انتخاب هم البته قابل درک است . طبیعتا اگر با «سوسول ها» درست رفتار شود، آنها کسی را ترور نمی کنند. پس درایت ایجاب می کرد که به این «سوسول ها» با زبانی نرم برخورد شود. موسوی، کروبی و خاتمی دعوت شوند تا از آنها خواسته شود که به ملت پیام بدهند و عنوان دارند که: «ای ملت ما بهم نزدیک هستیم. پس نگذاریم این نزدیکی ها از بین بروند و تفرقه ایجاد نگردد و … .» اما آقایان که این روش ها را بلد نیستند و تها رعب را بلدند، وارد سیستم ارعاب و فشار می شوند. با این ذهنیت که مخالفان و سرانشان را همه را با هم بگیرند و دستگیر کنند. غافل از اینکه این بار ارتباطات و ماهواره هست و هر چه رشته می کنند، دو ساعت بعد پنبه می شود و بدین ترتیب رعب به دل کسی نمی افتد.بنابراین به نظر من آقای خامنه ای نماز جمعه خیلی خوبی خواندند ولی این خطبه به قول فلاسفه خارج از زمان است. اگر ده سال پیش چنین حطبه ای خوانده می شد، خیلی درست بود و با درایت همراه بود ولی الان این موبایل ها که دست جوان هاست دنیایی است که در آن یک عکس از ندا می گیرند و سرنوشت جنبش عوض می شود، ایرانیان چه در داخل و چه در خارج ایران به ماهواره ها نگاه می کنند و به تحلیل ها تفسیرهای آن گوش می دهند. سایت های اینترنتی را مرور می کنند. شبی ده دوازده میلیون جوان از طریق اینترنت و ماهواره اطلاعات می گیرند و آنها را تکثیر می کنند.دنیا عوض شده و ابزارهای آن هم به گونه دیگری شده است.
آقایان متوجه نیستند. به همان دامی افتاده اند که محمدرضا شاه افتاد. او بعد از ۲۲ بهمن که از ایران رفت، همچنان می گفت که بی بی سی انقلاب کرده است. پس مردم چه می شوند و در این معادله مردم کجای کار هستند؟ نامه های آخرین سفیر شاه در انگلستان موجود است که در آن پرسیده «بی بی سی چیست»؟ در بررسی هایی که ما انجام دادیم به نتایج جالبی رسیدیم از جمله اینکه در کل تاریخ انقلاب ایران، حتی یک بار هم بی بی سی با آقای خمینی مصاحبه نداشته است. تنها یک بار جاهد همراه با یک عده خبرنگار نشسته بوده و صدایی ضبط کرده بودند. در حالی که تا روز ۲۱ بهمن بی بی سی با شاپور بختیار و سران احزاب ملی و بقیه مصاحبه کرده. اگر بی بی سی می توانست انقلاب درست کند، با این ها می کرد.



آیت الله خمینی بر خلاف رهبر فعلی می گفتند روز قدس روز مبارزه با "کل زور گویان" است



جرس ـ یعنی به زعم شما، سخنان آقای خامنه ای به این منظور ایراد نشده که عده ای بروند و چشم فتنه را در بیاورند؟حتی اگر چنین نیتی هم نداشته باشند،اما تا به حال همواره تمایل مجریان فرامین به کور کردن چشم فتنه بیشتر بوده تا گوش کردن به حرف معترضین . من فکر نمی کنم که منظور دیگری بتوان از حرفهای آقای خامنه ای برداشت کرد؟!



بهنود:من حتی امروز هم در تلویزیون گفتم که از خود تیترهای روزنامه های تهران می شود فهمید که در اکثر مواقع، از حرف های آقای خامنه ای آن ها چند برداشت می کنند. زیرا او، هم می خواهد اوتوریتیه حکومت را نگه دارد، هم می خواهد پیغام بفرستد که شلوغ نکنید و هم می خواهد به آن جناح پیغام برساند که همدیگر را حذف نکنید. بنابراین در این سخنان پیام های مختلفی است که خوب دو خطبه هم جا دارد که اینها در آن گفته شود. اگر روزنامه های امروز را نگاه کنید تیتر بیست و سه تا از آنها همین حرفهای آقای خامنه ای است که در سه گروه تقسیم می شوند. یک گروه به این بخش از سخنان ایشان می پردازند که «ما باید در دفع، حداقلی باشیم ودر جذب حداکثری» یا اینکه «منقد برای حکومت لازم است». پس پیداست که برخی از این نشریات می گویند این نشانه قوت ماست و در مقابل گروهی مثل روزنامه جمهوری اسلامی بیان می کنند که ما داریم فرو پاشی می کنیم و چاره ای جز این نداریم. برخی از این روزنامه ها هم که حامی دولت اند یعنی جناح راست افراطی، مواردی را برجسته کرده اند که حاوی جنبه های قهری در بیانات آقای خامنه ای است. اما من باور ندارم که کلیت این نماز جمعه حاوی یکی از این دو جنبه ی قهر یا آشتی باشد. شاید تنها بخشی از آن که پیام صریح دارد، جایی است که او از نگرانی خودش در مورد روز قدس می گوید. فقط در آنجاست که کاملا به صراحت نشان می دهد که از ماجرای روز قدس می ترسد. به همین جهت می گوید: «روز قدس فقط مخصوص است به فلسطین». و شما می دانید که این کاملا نقطه مقابل تعریف خمینی است. ایشان گفته است که: «روز قدس روز مبارزه با استکبار و کل زور گویان عالم است». بنابراین ایشان تقلیل می دهد و می گوید فقط مساله فلسطین است و چیز دیگری نیست. و بعد به فاصله یک ساعت بعد از خطبه ایشان شایعه ای بر سر زبان ها می افتد که ممکن است هاشمی خطبه های نماز جمعه را نخواند. بچه های این ور هم مانور دادند و شروع کردند به تبلیغ کردن که: «روز قدس را انتخاب کردیم، هر کس بخواند، می رویم». این در حالی است که هاشمی هم پیغامش برای آنها این است که «قبل از اول مهر قضایا را حل کنید». یعنی قبل از اول مهر زندانی ها را آزاد کنید و به دو تا روزنامه هم اجازه فعالیت بدهید. جامعه چیز خیلی زیادی در این مرحله نمی خواهد. اما آقای خامنه ای درس عبرتی که از انقلاب گرفته این است که اگر گام اول را برداریم، باید بقیه ی گامها را هم برداریم! بنابراین در شرایط سال ۵۷ قرار گرفتیم که دولت هر کاری لازم است بکند و کوتاه بیاید، ولی حکومت کوتاه نیاید. به نظر من نماز جمعه آقای خامنه ای نشان از این نداشت که یکی از این دو نظر (قهر یا آشتی) را انتخاب کرده بلکه نشان از این داشت که هنوز در مورد این دو نظر در تردید است و دارد به هر حال رو ی آن کار می کند.



استراتژی پوپولیستی احمدی نژاد برای ایران خطرناک است



جرس ـ‌ ولی به نظر می رسد که دولت آقای احمدی نژاد فاقد این درایت لازم برای مقابله یا مهار این مساله باشد . یعنی حتی اگر آقای خامنه ای هم به این نتیجه برسد که زندانی ها بیرون بیایند و دوتا روزنامه باز شود تا از فشارهای اجتماعی کم شود، بعید است که آقای احمدی نژاد واجد چنین ظرفیتی باشد.



بهنود: من در اینجا یک مقداری تامل دارم. دولت آقای احمدی نژاد یک دولت پوپولیستی است. چنین دولتی قرارنیست که به سمت سرکوب وآزار برود. چهار سال اول را هم همینطوری طی کرده است. یعنی در چهار سال اول هم گفته است که مثلا زن ها به ورزشگاه بروند و همه حرفهایی که زده در جهت به دست آوردن قلوب بوده است. حتی وقتی که به هاشمی بند می کند در شرایطی است که آگاه است که مردم از فساد خانواده هاشمی مطمئن هستند. این استراتژی پوپولیستی البته برای ایران خطرناک است. مثلا بچه هایی که الان در زندان هستند، در حقیقت متولی ندارند. زمانی که ما در زندان بودیم، متولی داشتیم. پیدا بود که مسوول ما آقای خامنه ای است. ایشان گفته بود که روزنامه ها پایگاه دشمن هستند و بخشی به نام «قوه قضائیه موازی» یا «وزارت اطلاعات موازی»، ما را دستگیر کرده بود. معلوم بود که کار دولت نیست و کار آن هاست. اما این بچه هایی که الان گرفتار شده اند مسوولشان کیست؟ دولت که می گوید: «مطلقا من نیستم». از آن طرف دار و دسته آقای خامنه ای هم که می گویند کار ما نیست. یعنی همگی وانمود می کنند که کار آنها نیست. طرفین شروع کرده اند به جذب مردم. هر چقدر که تعداد این جنبش سبز بیشتر می شود، طرفین سعی می کنند بازی را بر دوش دیگری بیندازند. خوب به ماجرای کهریزک نگاه کنید. در این ماجرا، دولت دارد در حقیقت پیغام می دهد که اینجا زیر نظر آقای خامنه ای است. تشکیلات آقای خامنه ای اشاره می کند که آنجا زیر نظر نیروی انتظامی بوده و فرمانده نیروی انتظامی هم که البته احمدی مقدم است. حتما خوانده اید که آقای احمدی نژاد در جلسه هیئت دولت گفته که: «این چیز هایی که پیش می آید اصلا به ما مربوط نیست. بین آقای خامنه ای و هاشمی دعواست». یعنی پوپولیست ها فهمیده اند که وسط این آشفته بازارخودشان را آغشته به ماجرا نکنند. به همین جهت من باور دارم که تا همین الان در هیات دولت یک بار هم بر سر این که با مردم چکار کنیم حرف نزده اند. دوستانمان معتقدند که آن پشت با آقا مجتبی جلساتی دارند. گروهی هم معتقدند این رایزنی ها در سپاه می گذرد. من خیلی اطلاع ندارم. ولی به هر حال چیزی که هست، مساله بزرگ تر از آن است که احمدی نژاد بتواند در آن دخالت کند.



حاکمان دینی ایران در درس اخلاق رفوزه شده اند



جرس ـ با اشاره به صحبت های اخیر آقای خامنه ای و پیرو فرمایش های شما در خصوص نمره دادن به مطبوعات، از همین قالب برای طرح سوال بعدی استفاده می کنم. به نظر می رسد که یکی از مشکلات اساسی در ایران، رابطه دین و حکومت است. آقای خامنه ای معتقدند که جدایی دین از سیاست باعث غیر اخلاقی شدن سیاست می شود. او البته در این مورد به نظام های سکولار استناد می کند و از آن ها به عنوان مثالی از این غیر اخلاقی شدن نام می برد. اما در ایران هم حاکمان دینی مان علی رغم ادعاهایشان چندان خودشان را مقید به اخلاق نمی دانند و اگر قایل به نمره دادن به آنها باشیم، در مسایل پیش آمده، حاکمان ما نمره قبولی نگرفته اند. من و شما سال های منتهی به انقلاب را به خوبی به یاد داریم که تنها دلیل روی آوردن مردم به حکومت اسلامی، حاکم کردن پاکان و صالحان بود. آیا شما به حاکمان مان دینی مان نمره قبولی در اخلاق می دهید؟



بهنود:خیر. آقایان مطلقا نمره نیاورده اند. شما اگر اخلاق را باز کنید، از خانه هایشان شروع کنید از وضع اقتصادی شان شروع کنید و تا دیگر زمینه ها، از جمله راست ودروغ گفتن، رشوه پذیری و اجرای اصول اصلی مثل اجرای حق و عدالت، آقایان به مراتب فسادشان از یک حکومت غیر روحانی بیشتر است. این داستان هم قبلا بر سر ایران آمده بود. در همان سوم اسفند که اشاره کردیم، وقتی قزاق های به واقع پا برهنه آمدند، شعارهایی را علیه شاهزادگان و فئودال ها مطرح کردند. پس از ۱۵ سال هم همین قزاق ها سر دسته فساد شدند. در اولین کتابچه تلفن تهران که منتشر شد، از بین۵۰۰ شماره تلفن، ۱۰۲ تای آنها به اسم کریم آقا خان است که او ابایی هم از این نداشت که به اسمش نباشد. در حالی که اگر چند سال در دوره قاجار این اتفاق می افتاد، حتما این گونه نبود. یعنی مردم رفتند تا از اشرافیت دوره قاجار دوری کنند خودشان را انداختند در دام عجیب و غریب اشرافیت. در انقلاب هم عینا همین اتفاق افتاد. اتفاقا شما به نکته مهمی اشاره می کنید. تفاوت من با دوستان شاید در این باشد که من موضوع ایران را پیچیده تر از آن می بینم که قایل به وجود یک Badman (چهره بدی) به نام احمدی نژاد در یک طرف و در سوی مقابل یک Goodman (چهره خوبی) به نام موسوی باشم. احمدی نژاد از همین زاویه ای آمده که شما از آن صحبت کرده اید. یعنی می گوید: «پاکدامنی، ساده زیستی». او می گوید:«من با امتیازها مقابله می کنم». «انحصارات چرا این گونه است؟». و این که '«روحانیت فاسد شده». بنابراین می گوید: «اولین رییس جمهور غیر روحانی هستم که آمده ام فسادی را که روحانیت ایجاد کرده، پاک کنم». به این دلیل تعجب نکنیم که توده مردم هم با اوست. تعجب نکنیم اگر در همین انتخابات اخیر وقتی با اسم بردن از آقای هاشمی آن ضربه عجیب را بر او وارد کرد، رایش بالا رفت. حالا این فرد که قرار است با پرچم ساده زیستی و ضد فساد به پیش رود و توده ای هم او را باور کرده اند، در یک فاصله کوتاه چهار ساله، خود در عرصه اقتصادی و اجتماعی سر کرده فساد می شود. تنها کاری که می توان کرد این است که به توده مردم آگاهی برسانیم. به توده ای که هنوز گرفتار دو ادعای او هستند: «یکی ضدیت او با فساد ودیگری دوستی و ارادت او به امام زمان». برای اینکار باید اول پرده از فسادهایش برداریم و دیگر اینکه به استناد قول علما، به مردم بگوییم که امام زمان او قلابی است. در یک چنین موقعیتی که موبایل و اینترنت وماهواره دارند کارهای اساسی می کنند، دشمنی آقایان هم در همین جاست. و اینکه این همه خارج از ظرفیت مطبوعات آنها را هدف قرار می دهند، به این خاطر است که رسانه ها به یک نفع عجیبی پیدا کرده اند. همین رسانه ها وقتی در آلمان پوپولیستی ظهور پیدا کرد، تا زمان خودکشی اش هوادار او بودند یا در ایتالیا تا زمانی که قوای خارجی نیمی از کشور را به تصرف درآورد، پوپولیستی به نام موسولینی هنوز بر سر کار بود. پوپولیست که به این سادگی نمی رود. سرهنگ قذافی یا کاسترو ۴۰ سال است که بر سر کارند. این از قابلیت های مردم ایران است که پوپولیست ایرانی را ظرف ۴ سال تبدیل به جوک کردند. این تبدیل به جوک شدن توسط رسانه ها اتفاق افتاده است. حکومت دارد سعی می کند که جلوی نفوذ این سیل را بگیرد و آن را مهار و کنترل کند تا جایی که (به زعم آقای خامنه ای) امواج این سیل تا دورترین نقاط کشور برسند و حکومتی که خود را به پوپولیست چسبانده، از این طریق محبوبیت به دست آورد. از نظر آقای خامنه ای ایرادی نداشت که این پوپولیست دوستان و رفقای او را هم نشانه رود؛ چیزی که برای او مهم بود، این که از طریق این پوپولیست، عمر حکومت را افزایش دهد. حال که ظرف ۴ سال قضایا برعکس شده، آقای خامنه ای این واقعیت را نمی خواهد بپذیرد و دارد سعی می کند جلوی آن را بگیرد که به نظر من تلاش بیهوده ای است.



قانون اساسی فعلی ظرفیت تامین آزادی ها را دارد


جرس - چنانچه خبر دارید، آقای سروش نامه ای خطاب به آقای خامنه ای نوشته اند و در آن نامه او را قربانی نظام بسته ای دانسته اند که خودشان آفریده اند. به گفته آقای سروش، در این نظام بسته نه نقد می روید، نه علم و نه خبر. به اعتقاد من این هرسه در حیطه کار نشر و روزنامه نگاری است. به نظر شما این نظام بسته را باید استبداد دینی بخوانیم (مانند آنچه که بشر در دوره تفتیش عقاید با آن مواجه بود)، یا آن را استبدادنظامی بدانیم (مثل حکومت ژنرال ها در امریکای لاتین) یا اینکه این دیکتاتوری از جنس دیکتاتوری های خاورمیانه است (مثل حکومت خاندان سعودی، صدام و اسد)؟



بهنود: به نظرم استبداد بومی از نوع ایرانی است و این در تاریخ خودمان سابقه دارد و چیز عجیبی نیست. به رضاشاه اشاره می کنم که ملغمه ای از این دست بود. او شمع در دست می گرفت و کاه بر سر می ریخت و بزرگ ترین موفقیت اش در زمانی بود که علمای سه گانه برایش کارت پستال فرستادند و او برای مردم ایران جار زد که تمثال منحصر به فرد امام حسین را برای من فرستادند و با ین کار از احساسات مذهبی مردم بهره برداری بسیاری کرد. و این توام با نظم نظامی نگاری از جانب او بود. شرایط موجود هم از همان فرمول تبعیت می کند. با نگاهی به شرایط فعلی درمی یابیم که حتی یک نفر از مراجع دینی نیز با این مسایل و قضایا همراه و هم نظر نیست (هرچند که همه آنها مانند آقای منتظری نظر خود را بیان نمی کنند). پس این استبداد، دینی نیست.



نامه آقای دکتر سروش که علیرغم آنکه حاوی مطالب فوق العاده مهمی است و قطعا در تاریخ ایران خواهد ماند، اما باید توجه داشته باشیم که یک خط مشی سیاسی نیست. اگر به دنبال یک خط مشی سیاسی می گردیم ، بیانیه شماره ۱۱ مهندس موسوی را می توانیم مورد اشاره قرار دهیم. نامه دکتر سروش بیشتر صدای فریاد یک فرد فرهنگی است که با زبان فرهنگ ایران ریاکاری را نشان می دهد. این درست مثل شعر حافظ می ماند که الزامی ندارد دقیقا بر مبنای اصول اطلاع رسانی باشد. در واقع این مصداق همان بیان فریاد حافظ است. وقتی که می گوید: «چو بید بر سر ایمان خویش می لرزم» که به واقع اینطور نیست. بلکه دارد از ادبیات و فرهنگ موجود در ذهن انسان ها استفاده می کند تا بگوید که اوضاع خیلی خراب است. من معتقدم خطاست که گمان کنیم آقای دکتر سروش به عنوان فعال سیاسی وارد صحنه هستند و به عنوان یک فعال سیاسی نقشه ی راه می دهند. من از نامه دکتر حتی وحشت کرده ام.



ـ چرا؟



به این خاطر که وقتی این نامه منتشر شده بود، حتی تندترین جناح های مخالف جمهوری اسلامی شروع کردند به کوبیدن ما به عنوان جناح میانه رو یا اصلاح طلب و عنوان این که: «چنانچه که از نوشته آقای دکتر برمی آید، دیدید که هیچ راهی جز انقلاب و براندازی وجود ندارد؟». در حالی که واقعیت این است که ایران راه های متعددی پیش رو دارد. قرار نیست که بلای سال ۵۷ به سر ملت ایران بیاید. در آن زمان هم تصور بر این بود که رژیم شاه تمام راه های آشتی را بسته است اما دو سال بعد از سقوط آن، تقریبا همه به این نتیجه رسیده بودند که هنوز جا برای آشتی وجود داشت . من به نظرم می رسد که همین قانون اساسی با ظرفیت تغییر دهندگی که در آدم ها می تواند وجود داشته باشد، هاضمه ای دارد که با آن می توان آزادی نسبی مردم ایران را برقرار کرد.



از تبدیل ایران به پاکستان می ترسم



جرس ـ یعنی در پاسخ به سئوال با این نظام چه باید کرد؟ هنوز امیدی به اصلاح می بینید؟




بهنود: بله؛ من امید اصلاح دارم. ببینید گاهی حوادثی رخ می دهد که از درون تضادهای همین نظام بیرون می زند و شرایطی فراهم می شود و شکافهایی باز می شود که از داخل آنها هرچند شخصی مانند احمدی نژاد می تواند رشد کند و پا به عرصه بگذارد، اما فردی مثل خاتمی هم رشد پذیر بود. این خاتمی بود که قطار (دموکراسی نسبی) را روی ریل انداخته بود. هرچند که سرعت آن کم بود، ولی با این حال این قطار به راه افتاده بود و سرعتش قدری بود که آقای خاتمی از عهده آن بر می آمد. روشنفکر های ما وضع فعلی را نداشتند. شروع شده بود به نصب مجسمه هایشان در این سو و آن سو. وضع فیلم، سینما و آموزش وپرورش تغیییر کرده بود. ما در سال ۸۸ قرار نبود بازی را ببازیم، بازی را مقدار زیادی غرور و بی تدبیری باخت. شوخی نکنیم و بگوییم در سال ۸۴ هم تقلب شده بود. چون در آن سال ما همه سر جایمان ایستاده بودیم و برگزار کننده انتخابات هم اصلاح طلب ها بودند. اصلاح طلب ها به پنج گروه تقسیم شده بودند. طرف مقابل هم نقشه پیچیده ای به کار برد. آقای هاشمی هم وارد صحنه شد، خطا کرد و خطای دوم آقای هاشمی این بود که فکر کرد قالی باف برای او و کشور خطرناک است. تا آخرین روز هم همین نگاه را داشت. بنابراین در آن سال چند گروه خطا کردند که حاصل ، آن شد وگرنه ظرفیت بسته نبود.



خلاصه عرض کنم، من امیدهایم را حقیقتا از دست نداده ام. خیلی وقت ها من هم مثل مردم ایران دلزده، غمگین، افسرده و عصبانی می شوم. ولی زمانی که عقل و تجربه خودم را به مدد می گیرم و در این حال به جایگزین ها فکر می کنم، امیدم را از بازمی یابم. من فکر می کنم منطقه ما بر خلاف صد سال گذشته دیگر محکوم به استقلال نیست (برخلاف شعاری که در زمان مصدق مطرح می شد). من در واقع بی پرده پوشی از تبدیل شدن ایران به پاکستان می ترسم. بنابراین فکر می کنم بهتر است دیرتر به دموکراسی برسیم تا اینکه به یک باره خود را در باتلاقی بیندازیم که خلاصی از آن برایمان ناممکن باشد. البته وقتی آن اتفاق بیفتد، همه ما حق خواهیم داشت که آقای خامنه ای را مقصر خطاب کنیم ولی در آن زمان این حرف چه دردی از ما دوا خواهد کرد؟