Search This Blog

Powered By Blogger

My Blog List

Tuesday, August 30, 2011



اولين روحاني جهان




اولين روحاني جهان
اولین شيادی بود
که به اولین ابله رسيد.
"ولتر

يک فيلسوف تابحال هرگز يک روحاني را نکشته است،
در حاليکه روحانيون فلاسفه زيادي را کشته اند...
"دنيس ديروت"


وقتي که مردم بيشتر آگاه مي شوند،
کمتر به روحاني و بيشتر به معلم توجه مي کنند.
"رابرت گرين اينگر سول"



دين بهترين وسيله
براي ساکت نگه داشتن عوام است.
"ناپلئون بناپارت"



وقتي مروجين مذهبي به سرزمين ما آمدند،
در دست شان کتاب مقدس داشتند و ما در دست زمين هايمان را داشتيم.
پنجاه سال بعد،
ما در دست کتاب هاي مقدس داشتيم و آنها در دست زمين هاي ما را داشتند.
" جومو کيانتا"



مذهب
تنها براي بردگي انسان ها خلق شده است.
"ناپلئون"



روحانى نسبت به برهنگى و رابطه طبيعى دو جنس حساسيت دارد،
اما از کنار فقر و فلاکت مى گذرد.
"سوزان ارتس"



کشيش ها مى گويند که آنها به مردم بخشيدن و خيريه را مى آموزند.
اين طبيعى است..
چون آنها خود از پول صدقه مردم زندگى مى کنند.
همه گداها مى آموزند که مردم بايد به آنها پول بدهند..
"رابرت گرين اينگر سول"



قسمت هايى از انجيل را که من نمى فهمم ناراحتم نمى کنند،
قسمت هايى از آن را که مى فهمم معذبم مى کنند.
"مارک تواين"



به من بگو قبل از تولد کجا بوده اي
تا به تو بگويم پس از مرگ کجا خواهي رفت.
"نيچه"



مذهب مردم را متقاعد كرده كه : مردی نامرئي در آسمانها زندگي مي كند
كه تمام رفتارهاي تو را زير نظر دارد، لحظه به لحظه آن را.
و اين مرد نامرئي ليستي دارد از تمام كارهايي كه تو نبايد آنها را انجام دهي،
و اگر يكي از اين كارها را انجام دهي،
او تو را به جايي مي فرستد كه پر از آتش و دود و سوختن
و شكنجه شدن و ناراحتي است و بايد تا ابد در آنجا زندگي كني،
رنج بكشي، بسوزي و فرياد و ناله كني
... ولي او تو را دوست دارد !
" جورج كارلين"



يكي از بزرگترين تراژدي هاي بشريت اين است كه
اخلاقيات بوسيله دين دزديده شده است..
" آرتور سي كلارك"



مذهب ،
آه خلق ستمديده است،
قلب دنياي بي قلب و روح شرايط بي روح.
مذهب افيون توده هاست .
"كارل ماركس"



آنجا كه علم پايان مي يابد،
مذهب آغاز ميگردد .
" بنجامين ديزرائيلي"



دين،
افساري است که به گردن تان مي اندازند،
تا خوب سواري دهيد،
و هرگز پياده نمي شوند،
باشد که رستگار شويد...
"کائوچيو"

Sunday, August 21, 2011

مي‌دوني تا کي زنده‌اي؟








هنوز هم بعد از اين همه سال، چهره‌ي ويلان را از ياد نمي‌برم. در واقع، در طول سي سال گذشته، هميشـه روز اول مـاه کـه حقوق بازنشستگي را دريافت مي‌کنم، به ياد ويلان مي‌افتم ...

ويلان پتي اف، کارمند دبيرخانه‌ي اداره بود. از مال دنيا، جز حقوق اندک کارمندي هيچ عايدي ديگري نداشت. ويلان، اول ماه که حقوق مي‌گرفت و جيبش پر مي‌شد، شروع مي‌کرد به حرف زدن ...

روز اول ماه و هنگامي‌که که از بانک به اداره برمي‌گشت، به‌راحتي مي‌شد برآمدگي جيب سمت چپش را تشخيص داد که تمام حقوقش را در آن چپانده بود.

ويلان از روزي که حقوق مي‌گرفت تا روز پانزدهم ماه که پولش ته مي‌کشيد، نيمي از ماه سيگار برگ مي‌کشيد، نيمـي از مـاه مست بود و سرخوش...

من يازده سال با ويلان هم‌کار بودم. بعدها شنيدم، او سي سال آزگار به همين نحو گذران روزگار کرده است. روز آخر کـه من از اداره منتقل مي‌شدم، ويلان روي سکوي جلوي دبيرخانه نشسته بود و سيگار برگ مي‌کشيد. به سراغش رفتم تا از او خداحافظي کنم.

کنارش نشستم و بعد از کلي حرف مفت زدن، عاقبت پرسيدم که چرا سعي نمي کند زندگي‌اش را سر و سامان بدهد تا از اين وضع نجات پيدا کند؟

هيچ وقت يادم نمي‌رود. همين که سوال را پرسيدم، به سمت من برگشت و با چهره‌اي متعجب، آن هم تعجبي طبيعي و اصيل پرسيد: کدام وضع؟

بهت زده شدم. همين‌طور که به او زل زده بودم، بدون اين‌که حرکتي کنم، ادامه دادم:
همين زندگي نصف اشرافي، نصف گدايي!!!
ويلان با شنيدن اين جمله، همان‌طور که زل زده بود به من، ادامه داد:
تا حالا سيگار برگ اصل کشيدي؟
گفتم: نه !
گفت: تا حالا تاکسي دربست گرفتي؟
گفتم: نه !
گفت: تا حالا به يک کنسرت عالي رفتي؟
گفتم: نه !
گفت: تا حالا غذاي فرانسوي خوردي؟
گفتم نه
گفت: تا حالا همه پولتو براي عشقت هديه خريدي تا سورپرايزش كني؟
گفتم: نه !
گفت: اصلا عاشق بودي؟
گفتم: نه
گفت: تا حالا يه هفته مسکو موندي خوش بگذروني؟
گفتم: نه !
گفت: خاک بر سرت، تا حالا زندگي کردي؟
با درماندگي گفتم: آره، ...... نه، ..... نمي دونم !!!

ويلان همين‌طور نگاهم مي‌کرد. نگاهي تحقيرآميز و سنگين ....

حالا که خوب نگاهش مي‌کردم، مردي جذاب بود و سالم. به خودم که آمدم، ويلان جلويم ايستاده بود و تاکسي رسيده بود. ويلان سيگار برگي تعارفم کرد و بعد جمله‌اي را گفت. جمله‌اي را گفت که مسير زندگي‌ام را به کلي عوض کرد.

ويلان پرسيد: مي‌دوني تا کي زنده‌اي؟
جواب دادم: نه !
ويلان گفت: پس سعي کن دست کم نصف ماه رو زندگي کني






هر 60 ثانيه اي رو كه با عصبانيت، ناراحتي و يا ديوانگي بگذراني، از دست دادن يك دقيقه از خوشبختي است كه ديگر به تو باز نميگردد


زندگي كوتاه است، قواعد را بشكن، سريع فراموش كن، به آرامي ببوس، واقعاً عاشق باش، بدون محدوديت بخند، و هيچ چيزي كه باعث خنده ات ميگردد را رد نكن








Monday, August 8, 2011

گزارش دوشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۰ جنجال یک کودک چهارساله در تلویزیون چگونه فرنود چهره اول فضای مجازی شد پرستو سپهری

چگونه فرنود چهره اول فضای مجازی شد

ماجرا خیلی ساده بود؛ در یک برنامه زنده ویژه کودکان با نام "رنگين كمان" که از شبكه محلی تهران پخش می شد، پسری 4 یا 5ساله به نام "فرنود"، در پاسخ به پرسش مجری (با نام تلویزیونی خاله نرگس) كه از او ‌پرسید كدام كار شخصی‌ات را خودت انجام مي‌دهی، گفت: "وقتی به دستشويی می‌روم، خودم شوشولم را می­شويم." این جواب و پاسخ مجری امروز به یکی از پر مخاطب ترین بحث ها تبدیل شده و صفحات فیس بوکی مخصوص آن دهها هزار عضو پیدا کرده است.

ماجرای فرنود وقتی جالب تر شد کهمجری برنامه (خاله نرگس) در کسری از ثانیه، به فکر چاره جویی افتاد و سعی کرد این شیرین زبانی ساده و کودکانه را لاپوشانی و یا ماستمالی کند. او در برابر چشمان دیگر کودکان حاضر در این برنامه، صحبت های کودک را به موضوع بی ربطی مثل لباسشویی ارتباط داد و گفت: "ماشين لباس‌شويي را خودت را روشن مي‌كني؟... نه... نه... نه! اشتباه گفتي!"

این قضیه توجه بسیاری را جلب کردوفیلم برنامه خیلی سریع روی یوتیوب قرار گرفت و در کمتر از چند ساعت در سایت های پربیننده ای مثل بالاترین و یوتیوب، هزاران بیننده را آن را دیدند و بعد از آن وارد فیس بوک شد.

در ابتدا کاربران فیلم این ماجرا را روی صفحات خود به اشتراک گذاشتند.بعد ماجرا از کامنت های حاشیه این فیلم شروع و کم کم تبدیل به یک پدیده اجتماعی شد.

به تدریج کاربران در فیس بوک صفحاتی را در حمایت از فرنود راه اندازی کردند که کاربران می توانستند در آنها عضو شوند. چندین صفحه فیس بوکی در این خصوص راه اندازی شد که یکی از آنها تا 8 هزار عضو را در کمتر از چند روز جذب کرد.

صفحات فیس بوکی "حمایت از فرنود و شوشولش" و "صداقت فرنود را مسخره نکنیم" و نیز "ما به فرنود نمی خندیم" از جمله صفحاتی بود که توسط کاربرانی با دیگاه های مختلف در فیس بوک ایجاد شد و هر کدام هم با هزاران طرفدار.

عده ای تلاش کردند با بیانی طنزآمیز بخشی از بغض فرومانده ماه های اخیر را با برای ثانیه هایی به لبخند بلد کنند.

صفحه "حمایت از فرنود و..." از جمله این صفحات بود که کاربران در آن کوشیدند یک بانک اطلاعاتی جالب از جملات حکیمانه، لطیفه و اشعار با محوریت این موضوع را جمع آوری کنند و با یکدیگر به اشتراک بگذارند.نتیجه این کار محصولاتی بود که گاهی وقت ها تا دقایق ممتد و طولانی می توانست خنده را بر لبان هزاران کاربر فیس بوکی بنشاند.

در ادامه و با جمع شدن تدریجی این بانک اطلاعات، مجموعه آن در وبلاگ ها و سایت ها منتشر شد و با پرینت گرفتن و انتشار در محیط واقعی خیلی از کاربران خارج از دنیای مجازی نیز توانستند آنها را بخوانند.

بدین ترتیب یک ماجرای کاملا ساده بدل به یکی از طنزآمیز ترین موقعیت ها شد و مردم به صورت جمعی از این موقعیت کمیک برای تغییر فضا بهره برداری و استفاده کردند.

محصول کار علاوه بر طنز ذاتی اش نیش و گاه نیشتری بود بر بیان واقعیات موجود. طنزی که در رابطه با "احمد زیدابادی" و مرخصی دو روزه و ارتباطش با این ماجرا منتشر شد یکی از تلخ ترین قسمت های این ماجرا بود که خواندنش بغض را بعد از خنده به خواننده منتقل می کرد.

در ادامه ماجرا سازندگان صفحات دیگر سعی کردند با انتقاد از بسط و گسترش ماجرای فرنود کوچولو، ترویج کنندگان این نوع طنز را به چالش بکشند و زبان به انتقاد بگشایند.

محور اصلی نوشتار این نوع کاربران این بود که چرا ماجرا اینچنین بزرگ و از صداقت یک بچه سو استفاده می شود.

شیرین ترین و تلخ ترین نوشتارها

1- شوخی با مسائل سیاسی بصورت مستقیم :

· پارسال این موقع ممه رو لولو برد. امسال شوشول رو خاله!(اشاره به سخنرانی احمدی نژاد)

· مردم مصر برای اعتراض به حصر خونگیه فرنود با ماکت های شوشوله خندان در میدان تحریر تجمع کردند

· حزب فقط حزب شوشول... رهبر فقط فرنود شوشول.

· دکتر روازاده: مسئله شوشول امر جدیدی نیست از صدر اسلام شوشول یکی از وسائل پیشرفت بود.(اشاره به اظهارنظرهای عجیب و غریب دکتر روازاده)

· بانک مرکزی اعلام کرد واحد پول جدید ایران احتمالا شوشول خواهد شد...البته نه هر شوشولی...(اشاره به تغییر واحد پول و حذف صفرها)

· با شوشول شوشول دهان شیرین نمی شود ( دکتر علی شریعتی )

· رهبر من آن طفل خردسالی است که شوشولش را خودش می­شورد...!

· دو ساله از زندون بیرون نیومده، اون تو با خودش فکر میکرده بیرون زندان پرچم‌ ها بالاست و مردم حداقل در حال آگاه سازی هم دیگن. بعد از تحمل ۷۸۰ روز زندان، مرخصی میگیره میاد بیرون میبینه داغ‌ ترین بحث روز هم سنگران دیروز شوشول فرنوده!!!(اشاره به مرخصی دو روزه احمد زیادآبادی از زندان)

· بي خود نبود كه حضرت امام فرمودند اميد من به شما دبستاني هاست فرنود با شستن شوشول خودش ياد امام رو دوباره زنده كرد.

· بیانیه ی جدید فرنود شوشول : شوشول برای شستنه,شاشیدن بهونست!

2- خبر رسیده که فرنود رو حصر خونگی کردن و از ابتدایی ترین امکانات برای شستن شوشولش محروم کردن، برای آزادیش دعا کنید.(اشاره به حصر خانگی موسوی و کروبی)

3- شوخی با برنامه های تلویزیونی ماهواره ای

· من فرنودم.. اینجا دستشوییه.. دارم شوشولمو میشورم i love pmc

· خبرگزاری بی بی سی صبح امروز خبر داد که خانه فرنود پسر شجاع ایرانی و شوشولش در محاصره نیروهای حکومتی قراردارد. گزارش ها حاکی از آن است که چراغ دستشویی خانه فرنود به مدت 3 روز است که روشن نشده است و هیچ اثری از فرنود و شوشولش دیده نمیشود. خبرگزاری راه امید فرنود از سایت های حامی آقا فرنود و شوشولش خبر داد که فرنود سالم است اما چند روزی است که شوشولش را نشسته است.

· من فرنود هستم اینجا تهرانه، شوشولمو خودم می شورم ! ماشین لباسشویی هم خودم روشن می کنم! خاله نرگس هم دوس دارم! I LoVE U pMc!!

· شوشول شخصیها، با حمله به کوی شوشولیان تنی چند از شوشول ها را دستگیر و به ماشین لباسشویی انفرادی انتقال دادند.

· متاسفانه از سوی رسانه های داخلی، فرنود عزیز متهم به دست داشتن در عوامل انحرافی از آرمان های امام راحل و پژاک شناخته شده، و هم اکنون پدر فرنود در زندان اوین سپری میکنه : ننگ بر رژیم شوشول کش...(اشاره به ماهواره هاو مجریان گرداننده آن)

4- استفاده از شعر قدیم برای ساخت طنز درباره ماجرای فرنود :

· دل ما به هر طریقی می­شکند /شوشول جدا ماشین لباس شویی جدا می­شکند

· یار مرا غار مرا/ شستن شوشول مرا

· یار توییی غار تویی /شستن شوشول تویی

· چنین گفت به خاله فرنود راستگوی..... ز گهواره تا گور شوشول بشوی

· چوشوشولم نباشد تن من مباد

· من نگویم گه شوشول فرنود را از قفس آزاد کنید / بلکه فرنود را پیش ماشین لباسشویی برده و شوشولش را شاد کنید

· سعدیا مرد شوشول شور نمیرد هرگز

· شوشول بشور که مردان روزگار/ از شستن شوشول به جایی رسیده اند

· هفت شهر شول را فرنود گشت /ما هنوز اندر خم ماشین لباسشویی ایم

· که شوشول فرنود چو گرز گران بزد بر سر نرگس دیوران

· یارا شوشولت را شستشو کنم/ آب ریخته ز آن را در سبو کنم

5- استفاده از شعر نو و ترانه ها برای ساخت طنز درباره ماجرای فرنود :

· زیر باران باید رفت شوشولی باید شست فرنود سپهری

· ای قشنگ تر از پریا /تنها تو کوچه نریا /بچه های محل دزدن /شوشولتو میدزدن

· دستهایت را میبویند مبادا شوشولت را با دست شسته باشی/ شوشول را درلباسشویی نهان باید کرد!روزگار غریبیست فرنود جان!

· شوشولی دارم شاه نداره/از خوشگلی ماه نداره/به کس کسونش نمیدم /به خاله نشونش نمیدم (مولانا فرنود شوشول)

· آب را گل نکنیم../در فرو دست انگار، فرنودی خوابیده /یا که در بیشهء دور، شوشولش میشوید.../شاید این آب روان، میرود پای شوشول های بلند/آب را گل نکنیم

· ماشین لباس شوییت را از من بگیر شوشولت را نه

6-شوخی با تبلیغات و ماجرای فرنود :

· در هنگام دیدن شوشول فرنود به آرم شوشول نشان دقت فرمائید

· شوشول فرنود، شوشول هزاره سوم

· دیگر نگران نظافت شوشول فرزند خود نباشید...پودر ماشین لباس شویی برف با آنزیم فرنود برای نظافت و پاکیزگی شوشول فرزندتان

· شوشولی پرس شوشولی پرس نشانه پاکیزگی

7-شوخی با ضرب المثل ها و ماجرای فرنود :

· گر صبر کنی ز شوشول ماشین لباسشویی سازم.

· اتل متل توتوله / نصف فرنود شوشوله

· شوشول در شوشولدان شوری ندارد، ، ، دل‌ من طاقت دوری ندارد

· شوشول داشتن چه اسان شوشول شستن چه سخت است

8-شوخی با ورزش و ماجرای های آن :

· نه قرمز نه ابی فرنود شوشول طلایی

· فرنود شوشول طلايي اميده تيم مايي

· این پیروزی بزرگ را به جهان پهلوان فرنود شوشول طلا و ملت قهرمان پرور ایران تبریک میگوییم! فدراسیون پرورش شوشول!!!!!!!

9- ساخت لطیفه

· در ماشین لباسشویی رو باز کردم خواهرم اومده میگه میخوای لباس توش بریزی؟ گفتم پَ نَ پَ میخوام شوشولمو بندازم توش تا...

· خاله نرگس دستش میخوره اونجای فرنود.میگه فرنودجان شوشولته...؟میگه پَنَ پَ ماشین لباسشویی...

· از فرنود مي پرسن شوشولتو خودت ميشوري ؟ميگه پَــــ نَ پـَـَـ ميندازم تو ماشين لباسشويي !!

· مامانم میگه لباس کثیفاتو بیار بشورم میگم با ماشین لباسشویی میشوری؟؟میگه پَ نَ پَ با شوشول فرنود !!

· يارو تركه همه بچه هاش ديابت داشتند روشو ميكنه به خدا ميگه : خدايا اين شوشوله به من دادي يا كله قند؟؟؟؟؟

· پايگاه اطلاع رسانى آيت الله شوشوليان در فتواى جديدى اعلام كرد :هر مرد مذكرى كه نتواند شوشول خودش رو بشويد ؛نَجس محسوب شده و در نتيجه مُلحد است و در نتيجه كافر است ؛و بايد دور شهر چرخانده شود و سپس 70 ضربه شلاق بخورد ؛و در صورت حكم قاضى، بايد 10 سال حبس تعزيرى برود ؛و در صورت تكرار اين امر، حكمش اعدام است !و پس از اعدام نيز به جهنم تبعيد مى شودو تا ابد در سراى باقى آبجوش ميل مى كند.

· فرنود به همه کودکان یاد داد که شوشول رو خودشونم میتونن بشورن

· من خبرهای موثقی دارم که آمریکا و صهیونیسم دارن بچه‌هایی تربیت می‌کنن و می‌فرستن تو ایران که بیان تو صدا سیما حرف‌های رکیک بزنن. رسیدگی کنید

· شوشول به زبان های مختلف:

روسی : شوشولف

ایتالیایی : شوشولینو

عربی : الشوشول

فرانسوی : ژوژول

آلمانی : شوخشول

· سال­ها قبل فردی بنام فرنود در جمعی نشسته بود، ناگهان نظری در مورد طرق شستن شوشول خود دادو جماعت به او خندیدن، فرنود نقل فیس بوک گشت و بسیار خجالت کشید و از خدا خواست که او را همچون اصحاب کهف به خوابی هزار ساله ببرد و دعایش مستجاب شد پس از هزار سال از خواب بیدار شد و چون احساس گرسنگی می کرد به نانوائی رفت و سکه ای برای خرید نان به نانوا داد. نانوا نگاهی به سکه انداخت و گفت سکه گران بهائیست باید مال دوران فرنود شوشول باشد !

· طبق آخرین اخبار فرنود از مدرسه اخراج شد دلیل آن را از مدیر مدرسه جویا شدیم که ایشان فرمودند:فرنود در هیچ یک از کلاس ها شرکت نمی کند و در امتحان ها نیز حاضر نمی­شود و وضعیت ضعیف درسی ایشان به دلیل این است که ایشان از ساعتی که در مدرسه حاضر می­شود در آبخوری مدرسه مشغول به شستن شوشول خودش و بچه های مدرسه است....

· خبر فوری : به گزارش شبکه 5 سیما، فرنود گفته:اگه میدونستم انقدر حال می­کنید، وسط برنامه می­کشیدم پایین

· خداوندا شوشول فرنود را از ما نگیر............الهی آمین

· شوشول اینجا /شوشول اونجا /شوشول همه جا حتی در تلویزیون ایران

10- شوخی با مسائل هنری :

داوود ميرباقري كارگردان مختارنامه گفت فيلم نامه شوشول نامه كليد خورده و تنها مشكل ما بازيگر نقش شوشول فرنود است.

بخشی از نوشته های مخالفان

اما مخالفان هم بیکار ننشستند و تلاش کردند با نوشته های مختلف ضمن به چالش کشیدن موضوع از زوایای مختلف، به اظهار نظر در این خصوص بپردازند. در زیر بخشی از نوشته های مخالفان این کار را می خوانیم :

· الان دیدم صحنه بازسازی شده گفت و گوی فرنود با خاله نرگس رو ساختن./ اینجا باید بگم واقعا بی کارید.(اشاره به فیلمی طنز دارد که با بازی بزرگسالان ساخته شده و در فیس بوک منتشر شد)

· فرنود جان اینجا ایران است و همه از سادگی تو سوء استفاده میکنند.

· ما از اولشم به فرنود نخندیدیم، به رفتار مسخره مجریه می خندیدیم....

· آینده ی فرنود رو بی خیال ! برین ببینین بعضیا از یه سوتی بچه گانه که هر بچه ای ممکنه بگه چه آسمون ریسمونایی به هم بافتن! این بنده خدا رو به آزادی بیان، دموکراسی، اعتراض علیه سانسور، نفرت از حکومت... و خلاصه هر چی بگین بند کردن!! بعید نیست چند وقت دیگه بشنوین انقلاب کبیر فرانسه هم از شو....ل این بنده خدا آغاز شده!!

· معشوق و می امروز درین خانه مهیاست // لیکن چه توان کرد که ماه رمضان است. بیاییم در ماه مبارک رمضان به عبادت برسیم تا شوشول فرنود

· اونایی که تو هر مسئله ای با وجود بی سوادیشون، می خوان ژست روشنفکری و حقوق بشر و اینا بگیرن ! و می گن برا آینده ی فرنود بده، زر مفت می زنن واقعا ! چون این یه شوخیه، بچه است دیگه، کاش من تو بچگی همچین سوتی نازی تو تلویزیون می دادم و معروف می شدم ! به نظر من فرنود و خانواده اش خوشحال خواهند بود آینده هم، چون خاطره ی شیرینی ساخته شد از این سوتی. بچه است دیگه ! نمی دونسته نباید تو تلویزیون اینو بگه ! پس لطفا سر همه چی پابرهنه نپرین وسط و ابراز وجود نکنین!

· گرگه در خونه بزبزقندی رو میزنه.شنگول میگه: کیه؟گرگه میگه : منم آقا گرگه

· شنگول و منگول و حبه انگور تحت تاثیر صداقتش قرار میگیرن و درو باز می کنن

· صداقت فرنود مثل شنگول و منگول بود !

· بخندیم، بخندانیم، اما فرنود را تباه نکنیم.

· پسربچه‌ای زیبا که هنوز در تعارفات جامعه ما غرق نشده است، هنوز با واقعیت‌ها زندگی می‌کند نه پندارها، توی یک برنامه چیزی گفته است و مجری به قول خودش جمعش کرده است. قضیه می‌توانست همان‌جا تمام شود. اما ما –من و تو- آمدیم این را توی فضای مجازی نشر دادیم تا بقیه ببینند، آمدیم جار زدیم که فرنود گفته است فلان. آمدیم صفحه فیس‌بوک درست کردیم و فرنود شد خمیر اسباب بازی ما برای خنده بقیه. و چه طنزهای بی‌مایه و بی‌خلاقیتی. کاریکاتور هم کشیدیم. در یک روز هزاران نفر عضو این صفحه فیس بوک شدند. من نمی‌دانم فرنود قوی است یا نه. می تواند به همه کسانی که بهش خندیدند لائی بزند و توپ را شوت کند توی صورت معلم یا نه؟

· من و تو احتمالا هیچ‌گاه آن پسر را نخواهیم دید. اما آن پسر فردا مدرسه خواهد رفت. دلش می‌خواهد برود توی کوچه بازی کند. آیا یک قضیه ساده باید برای ذهن لطیف این پسر معضل شود؟ این بحران را ما درست می‌کنیم ما که به او می‌خندیم ما که نشرش می‌دهیم. توی فامیل، فرنود می‌شود نماد سرافکندگی، آبروی‌شان را برده است. واقعا این بچه آبروریزی نکرده است، ما آبرویش را به باد دادیم.

· ما برای چند ثانیه خندیدن و خنداندن و قهقهه زدن و کرکر و هرهر کردن، با هویت این پسر بازی کردیم. این پسر می‌شود همانی که توی اینترنت برایش صفحه درست کردند و بهش خندیدند. این پسر انگشت‌نمای من و تو می‌شود. باید برای فرار از انگشت من و تو سرش را زیر بندازد. بگویید این اتفاق یک ماهه است، آیا می‌ارزد با احساسات یک ماه یک پسر برای خنده خودمان بازی کنیم. حتی برای یک ثانیه هم ارزش ندارد. نمی‌دانم می‌فهمید یا نمی‌فهمید. آیا توی این جامعه دیدن این پسر یادآور این خاطره نخواهد شد؟

· راه‌های خندیدن زیاد است، راه‌های خنداندن زیاد است. می‌توان به اشتباهات –که گاهی اشتباه نیستند- نخندید.

· امیدوارم تا 2-3 روز دیگه کل قضیه تموم شه وهیچ صفحه ای با هر عنوانی در مورد فرنود تو نت نباشه. خوشبختانه ادمین سایر پیجها و اعضاشون حمایت خوبی کردن.

· من دچار سردرگمی شدم. اول فکر کردم این پیج برای جلوگیری از تمسخر یا قربانی شدن فرنود در بازی های سیاسی ایجاد شده. برای اینکه اسم و عکس فرنود نه نماد سیاسی بشه نه مایه ی تمسخر. برای اینکه زودتر فراموش بشه تا لقبی برای همیشه به اسمش ملحق نباشه. اما الان دوستانی اینجا هستند که از نماد شدن فرنود حمایت می کنند.

· فکر می کنم هدف ادمین و 231 نفری که لایک کردند باید واضح تر بیان بشه. ما آینده ی فرنود رو می خوایم یا فرنود رو برای آینده ی خودمون می خوایم؟

· هدف از احداث اين پيج، ماندگار شدن اتفاقي بود كه طي آن فرنود بر شدت سانسور در صداوسيما تاكيد كرد، بدون آنكه تحت تعقيب قرار گيرد و اين رخداد قابل توجه است. از آنجا كه آپلود كردن تصاوير مستهجن در اين صفحه باعث شد فيس‌بوك به ما اخطار اخلاقي بدهد، ضمن قدرداني از كاربران محترم، خواهشمنديم اندكي تأمل فرماييد تا اهداف پيج تدوين و به استحضار برسد. متشكريم.


Sunday, August 7, 2011


یکشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۰
وافور بختیار

هوشنگ اسدی
hooasadi(at)yahoo.fr
روز پانزدهم دی ماه 1357 همسرم نوشابه امیری که یکی ازحوزه های خبری اش در روزنامه کیهان، جبهه ملی بود، به ما اطلاع داد شاپور بختیار نخست وزیری را پذیرفته وقصد دیدار با مسئولان روزنامه ها را دارد. دعوت شاپور بختیار برای این دیدار در سندیکای روزنامه نویسان و خبرنگاران مطبوعات مطرح شد و موردتوافق هیات رئیسه سندیکا قرار گرفت.

روزی آفتابی به دیدار شاپور بختیار رفتیم. دبیران روزنامه های کیهان و آیندگان و اطلاعات و نمایندگان سندیکا. تا آنجا که به خاطرم هست از کیهان رحمان هاتفی و من بودیم. از اطلاعات غلامحسین صالحیار و علی باستانی. از آیندگان فیروز گوران و عمید نائینی. از سندیکای "روزنامه نگاران و خبرنگاران مطبوعات" مهدی بهشتی پور، محمد علی صفری و نعمت اله ناظری. ترکیبی چپ و به طور عمده توده ای، به اضافه دو سه نفر مصدقی. شاید کسان دیگری هم بودند که من به یاد ندارم.

علیرضا نوری زاده می گوید به پیشنهاد زنده یاد بختیار او ترتیب جلسه را داده است. در مقابل در خانه بزرگ بختیار در فرمانیه جمع شده بودیم. تصمیم سندیکا در بین جمع مورد بحث بود: روزنامه ها را فقط به شرطی منتشر می کنیم که نظامیان از روزنامه ها بروند و کاملاً آزاد باشیم.

پشت این شرط سفت و سخت، موضع گیری ما و یا اغلب ما علیه بختیار بود. بقای او را حفظ شاه می دیدیم و مانع انقلاب در آستانه پیروزی؛ انقلابی که همه آن جمع حرفه ای روزنامه نگاران ایرانی را به معنای کامل کلمه نابود کرد.

وارد خانه شدیم. از پله ها بالا رفتیم. وارد حوضخانه شدیم. خلیل اله مقدم آنجا بود و حاج محمودمانیان، هر دو از قدیمی های جبهه ملی. مقدم را می شناختم. سراغش رفتم. گفتم :

- از طرف کانون نویسندگان برای آقای بختیار پیام دارم...

گفت:

- صبر کن بعد از دیدار. اول قرار بود همه برویم به اتاق کار بختیار. در آخرین لحظه تصمیم گرفته بود مثل سیاسیون فرانسوی بیاید وسط روزنامه نویس ها...

مقدم رفت. کمی بعد بختیار واردشد. خسته و عصبی می نمود. بعد مقدم رسید وتصویر دکتر مصدق را گذاشت پشت سربختیار. اول حاج مانیان بیانیه پشتیبانی از بختیار را خواند. بعد بختیار حرف زد. شمرده و کمی عصبی. گفت حکم نخست وزیری را گرفته است. می خواهد ایرانی آزاد با روزنامه نگارانی مستقل را شاهد باشد. گمانم گوش نمی دادیم چه می گوید. رحمان و گوران در مخالفت حرف زدند. گمانم بختیار انتظار این برخورد را نداشت و یا جا خورد. می گفت نظامیان از روزنامه ها می روند، و او نگران است که به بهانه روش روزنامه ها، بر گردند. یکی از میان جمع تقریبابه فریاد گفت:

- باچوب بیرونشان می کنیم...

من پرسیدم الگوی او به عنوان روزنامه آزاد چیست؟ بختیار از لوموند نام برد. بحث بالا گرفت. سرانجام دو شرط سندیکا اعلام شد. بختیار با هر دو موافقت کرد و جلسه را ترک گفت.

من سراغش رفتم. وقتی می خواست وارد اتاق کناری شود، جلویش را گرفتم و خودم را معرفی کردم:معاون سردبیر کیهان و عضو کانون نویسندگان.

و پیغام هیات دبیران کانون را دادم: یا به آذین آزاد می شود و یا کانون نویسندگان اولین مخالفتان خواهد بود.

با تعجب گفت:

- آقای به آذین را خوب می شناسم. چرا ایشان را گرفته اند؟

با لحن تندی گفتم:

- باید آزادش کنید..

نگاهی به من کرد و رفت.

روز بعد به آذین آزاد شد. نظامیان از روزنامه رفتند و تا صبح روز بیست و سوم بهمن روزنامه ها به معنای مطلق کلمه آزاد بودند. گمانم در تاریخ ایران هرگز روزنامه ها به اندازه این ٣٨ روز آزاد نبوده اند. بختیار به عهد خود وفا کرد، اما فرهنگ ما انتشار لوموند رابر نمی تابید. فرهنگ ما از متن فردیت، خشونت و استبدادی بر می خاست که درحال زائیدن انقلاب بود.

شب به آقای خامنه ای تلفن زدم. ماجرا را گفتم. نگران بود مبادا مطبوعات طرف بختیار را بگیرند. وقتی متوجه فضا شد، گفت خودش موافق است، نظر دوستانش را هم تا آخر شب به من می گوید. صبح زود با تلفن آقای خامنه ای بیدار شدم. او گفت دوستانش موافق هستند. "امام" هم اعلامیه می دهد.

صبح روز ١٦ دی وقتی به روزنامه رسیدم، جمعیت تمام راهروها را پر کرده بود و به تحریریه سر ریز می کرد. به زحمت از میان جمعیت رد شدم. یکی از کارگران داشت در مخالفت با بازگشایی روزنامه ها حرف می زد. کارگران و کارمندان کیهان هم گوش می دادند. همه کارکنان روزنامه برای اولین بار می خواستند درباره سرنوشت روزنامه تصمیم بگیرند. بچه های چپ تحریریه به سرعت به دو دسته توده ای و ضد توده ای تقسیم شده بودند. ضدتوده ای ها ترکیبی از گروههای چپ مختلف بودند و بعدا روزنامه "کیهان آزاد" را منتشر کردند. آنها با با برخی از کارگران هم اندیشه پیوند خورده بودند. حاصل این پیوند، ایجاد اولین شکاف، ابتدادر تحریریه و سپس در کل کیهان بود. کمی بعد انجمن اسلامی از میان همین شکاف سر برآورد. واقعیت تلخی است. هنوز هیچکس گمان نمی برد "انقلاب اسلامی" پیروز خواهد شد وحتی از "انجمن اسلامی" هم سر بر نیاورده بود، که چپ ها ـ– دستکم در سطح کیهان- ـ به حذف هم پرداختند.

وقتی به میز سردبیری رسیدم، دیدم رحمان آماده است بالا برود و جواب بدهد. تا مرا دید کنار کشید و گفت:

- به موقع آمدی. دارند جو را عوض می کنند...

همان طور که گوشم به گوینده بود، ماجرای صحبت تلفنی با آقای خامنه ای را گفتم. خیالش راحت شد، گفت:

- برو بالا...

هر وقت من بودم، رحمان کنار می ایستاد. قرار نبود وسط معرکه باشد. من سپرش می شدم. به سرعت بالای میز رفتم. جمعیت تا پشت راهروها موج می زد. فقط یک جمله گفتم:

- ما امروز روزنامه را منتشر می کنیم. روزنامه ها می تواند فرش سرخی باشد سر راه بختیار، یا گلوله سربی بر سینه او... ما دومی را می خواهیم. شما چه می خواهید؟

جمعیت یک صدا فریاد زد:

- همین را... همین را...

هنگامیکه صداها فرو نشست، پرسیدم:

- پس با انتشار روزنامه موافقید؟

همه فریاد زدند:

- بله...

جمعیت رفت و تحریریه کار خود را بعد از ٦١ روز آغاز کرد. اطلاعیه آیت الله خمینی در موافقت با انتشار روزنامه ها، ساعتی بعد به دستمان رسید.

آنچه عینا از کتاب" نامه هائی به شکنجه گرم" آوردم، به زبان انگلیسی در جهان پخش شده و نسخه فارسی اش هم در راه است ؛ به تمامی دیگرچیزی نیست جزخاطره ای از لحظه ای تاریخی.

روزهائی است که نام شاپور بختیاردربیستمین سال ترورش حرف روز می شود، حادثه ای یکه و طرفه را در تاریخ معاصر ایران به یاد می آورد: دیدار یک رجل سیاسی پیش از نشستن بر صندلی نخست وزیری و دبیران روزنامه هائی که در تنها اعتصاب جمعی تاریخ مطبوعات ایران شرکت داشتند.

نخست وزیر درس خوانده فرانسه و برآمده از خاطره نهضت مقاومت فرانسه با الگوی لوموند در ذهنش. و روزنامه نویسان اغلب زندان رفته و بیشتر متعلق به جنبش چپ باپرچم انقلاب در دست و در پی "توده" و "خلق" و "مردم" چشم به معجزت پیروان شیخ استبداد دوخته.

کیهان درآن جلسه بر لوموند پیروز شد. گفتمان دیرسال انقلاب، صدای جوان آزادی رانشنید و اساسا نمی توانست بشنود. حتی وقتی نخست وزیر بعدی و این بار از رژیمی نو"استبداد"را مساله عمده جامعه ما فریاد کرد، بدیلش را مقابل خود دید: "امپریالیسم"

سخن بازرگان و بختیار یک معنا داشتو از یک ریشه می آمد، هرچند یکی سر بر سجاده می گذاشت و دیگری گل سرخ "هنسی" راکنار لوموند می نشاند.

سرخی تند هنسی برلوموند ریخت و ازانقلاب آتش و خون و مرگ زائید. نخستین قربانیان انقلاب از میان همان جمع روز پانزدهم دی ماه 1357 بودند.

هنوز روز شانزدهم شب نشده بود که شایعه جماعت را درنوردید و به واقعیت بی برو برگردی تبدیل شد: "هنگام ورود روزنامه نگاران بختیار وافور بدست پای منقل بود وشتابزده بساط را جمع کرد. "

کسی از ما بساطی ندیده بود که جمع شود ووافوری تا نهان گردد. وافوری وجود نداشت؛وافور را از جائی ناپیدا آوردند و بدست همه ما دادند. ما بودیم که بر پای بساط انقلاب نشستیم و خود ذغالش شدیم و سوختیم تا جز خاکستری از ما نماند. هیچ کس از جمع حاضران در آن جلسه درامان نماند.

بختیار ایران را ترک گفت و چند سالی بعد بیرحمانه درخانه اش قصابی شد. رحمان هاتفی که شدیدترین مخالفت را با بختیار کرده بود، در زندان جمهوری اسلامی به مرگی فجیع میهمان شد. به آذین که به دستور بختیار آزاد شده بود، سالهای دراز در زندان برادران رنج برد و درانزوا جهان را ترک گفت.

مهدی بهشتی پوررا آنقدر بردندو آوردند و به چوب برادر حسین بازجوکوبیدند که جهان را واگذاشت. حتی هنوزهم کتاب ارزشمندش در باره تاریخ مطبوعات ایران مجوز انتشار ندارد.

بزرگمرد کوچک ـ– فیروز گوران-ـ این قهرمان اعتصاب معروف زندان عادل آباد شیراز را به زیر زمین اداره امکان خواندند. همیشه باکرواتش بر گردن رفت وسر فراز بیرون آمد تا "جامعه سالم" راسر بریدند وکمی پیشتر از "گزارش فیلم".

محمد علی صفری وقتی از یکی از بازجوئیهای بیشمار برگشت، سکته کرد و رفت.

ودیگران و دیگران.... که در غربت زندانی اند و یا درکنج خانه درغربت...

وافور بختیاردروغین بود. اما ما وافورهای جمهوری اسلامی را در دست داشتیم. پیاپی درآن می دمیدیم. از انقلاب معجزت می خواستیم و از شیخ آزادی. و سال برسال گذشت. وسی سال گذشت و اندی...

وهنوز یاد بختیارگرامی می داریم و بر وافور نظام می دمیم. هنوز کیهان رابیشتر طالبیم تا لوموند را. به دریدن راغب تریم تا بوسیدن. در مراسم بزرگداشت بختیار هم به هم چشم غره می رویم و راه از هم کج می کنیم.

هنوز، هنوزدرهمان جلسه ایم. بختیار را درخانه اش تنها گذاشتیم و بر گشتیم. حالا در گور، یکه اش می گذاریم و می رویم تا به سلامتی آزادی گیلاسی بزنیم. شماره جدید لوموند را نمی بینیم که منتشر شده است.



قلم > سیاسی
تاریخ انتشار: ۱۶ مرداد ۱۳۹۰, ساعت ۵:۱۸
هشدار هاشمی؛ تکرار مشروطه
احمد سعیدی

محاکمه حسنی مبارک در برابر دیدگان ناباور حاکمان ستمگر منطقه آغاز شد. محاکمه تحقیرآمیز مبارک و پخش تصاویر آن در رسانه های مختلف، قطعا خوشایند حکومت های مستبد منطقه نیست و هراس و نگرانی عمیقی را در دل حاکمان منطقه ایجاد کرده است. و حالا درست یک روز پس از محاکمه حسنی مبارک و شادی و پایکوبی مردم، هاشمی رفسنجانی در یادداشتی به مناسبت سالگرد مشروطه پیامی تامل برانگیز به حکومت روحانیون ارسال کرده است.

هاشمی با نگرانی از گسترش روحیه روحانیت ستیزی در بین مردم و تعمیق فاصله بین مردم و روحانیون در سطح جامعه، گفته است که : "مشروطه آموزه‌های فراوانی برای احتمال تکرار دارد؛ رگه‌های آن را امروزه در برنامه پیچیده روحانیت ستیزی و مردم فریبی می بینیم؛ برنامه‌ای که حتی متصلبین اصول‌گرا را به اعتراف و هشدار واداشته که مبادا مشروطه تکرار شود."

با در نظر گرفتن احتمال اعدام حسنی مبارک، چه چیزی هاشمی را نگران کرده است؟ آیا او با در نظر گرفتن واقعیات جامعه ایران و پتانسیل نارضایتی عمیق مردم، از هم اکنون بار دیگر شیخ فضل الله را بر بالای طناب دار دیده است؟ آیا او نیز به عمق نفرت هایی که در جامعه در حال گسترش است پی برده است؟

آیت الله خمینی نیز پیش از این در نقد مشروطه خواهان گفته بود که : " کار را به آنجا رساندند که مثل مرحوم حاج شيخ فضل الله نوري در ايران براي خاطر اينكه مي گفت بايد مشروطه مشروعه باشد و آن مشروطه اي كه از غرب و شرق به ما برسد قبول نداريم , در همين تهران به دار زدند و مردم هم پاي او رقصيدند يا كف زدند . "

تکرار این سخنان از زبان هاشمی آن هم نه در نقد مشزوطه بلکه در هشدار به روحانیون و آن هم در روزهای پس از محاکمه حسنی مبارک، می تواند نشانگر این موضوع باشد که هاشمی با تحلیلی واقعگرایانه از جامعه، به روحانیونی که در مقابل سیر تحولخواهی مردم قرار گرفته اند هشدار می دهد که مراقب باشید که "نقشه های شوم عصر مشزوطه" دوباره تکرار نشوند.

آنچه تصویری ناخوشایند از مشروطه برای روحانیون شکل داده است تصویر اعدام شیخ فضل الله نوری است. شیخ فضل الله نوری همان کسی بود که در مقام توجیه شرعی حکومت محمدعلی شاه بود و جریان مشروطه را جریان "فتنه" می خواند و در مقابل علوم جدید و تحولات جامعه ایستاده بود و اصرار به مهار کردن دمکراسی خواهان در قالب قوانین شرع داشت و به دنبال قرار دادن شورایی از مجتهدین برای مراقبت و کنترل مجلس بود. حالا دقیقا اغلب روحانیون فعال در عرصه سیاسی ایران در جایگاهی قرار گرفته اند که صد سال پیش شیخ فضل الله نوری ایستاده بود. جامعه ایران هم در آستانه همان تحولاتی است که صد سال پیش به قیام مشروطه منجر شد. پیداست که در چنین شرایطی هاشمی رفسنجانی حق دارد که نگران باشد.
*نظرات وارده در یادداشت ها لزوما دیدگاه جرس نیست.

Wednesday, August 3, 2011

چهارشنبه ۱۲ مرداد ۱۳۹۰
به فرمان من: همه اخم

مسعود بهنود
m.behnoud(at)roozonline.com
با یک مقدمه به آب بازی برسم.

در آغاز دهه چهل، حادثه پانزده خرداد سال 1342 که رخ داد ما بی خبر بودیم اما کم کم حالیمان شد که چیزهائی در درون دل حکومت تکان خورده است. تازه ده سال از کودتای بیست هشت مرداد می گذشت، بحرانی که ابعادی جهانی پیدا کرد و خبر اول جهان شد. ایران که در همان سال های اول بعد از جنگ جهانی، با باج خواهی استالین و ماندن سربازان ارتش سرخ در آذربایجان، در صدر اخبار جهانی نشست و به تعبیر برخی از بزرگان اصلا باعث شروع جنگ تازه ای به نام جنگ سرد شد.

شکایت ایران از شوروی قهرمان جنگ که به رهبری استالین در جهان می درخشید، اولین امتحان سازمان تازه تاسیس ملل متحد بود، رجال ایرانی به بهترین وجهی از آن ماجرا بهره گرفتند، همه دشمنی ها را به پای حاکمیت ملی و تمامیت ارضی کنار گذاشتند و آذربایجان درست یک سال فرقوی و جدا از ایران ماند، در 21 آذر سال 1325 همه چیز به جای خود برگشت.

پنج سال بعدش حوادث نهضت ملی رخ داد و در بخشی از آن، هر روز خیابان ها محل اعتراض ها و راه پیمائی ها، هر کس به عکس هایش نگاه می کرد که زنان ساده شهری در کنار زنان چادری در حالی که مردان با بازوبندهای انضباط از راه پیمائی محافظت می کردند، از خیابان می گذرند سرودخوان. باورش الان دشوار است اما واقعیت دارد. ممکن است بزرگان بگویند مگر در نهضت مشروطیت با آن همه اثرگذاری چه شد. در آن جا هم کسی به کسی حمله نکرد. مردمی به مسالمت می رفتند شاه عبدالعظیم تحصن می کردند و نماینده شان با دربار گفتگو می کرد.

این حوادثی که دو سال پیش، خرداد 88 بعد از انتخابات ریاست جمهوری رخ داد و تصاویرش تمام دنیا را در برگرفت از یک جهت دیگر هم جانگزا بود. از خود پرسیدیم یعنی در ایرانی که اول قرن بیستم با نود و هشت در صد بی سواد بلد بود اعتراض کند و خشونت نکند، دولت ها هم بلد بودند مردم را نکشند و الزاما هم به فروپاشی نرسند، اینک بعد از صد سال این همه هنر از یاد برده اند و شده اند شبیه به جوامع عقب افتاده دوران جاهلیت . شده اند الگوی تحرکات تازه و حالا روزنامه ها به درست یا غلط می نویسند سوری ها با مستشاری ایرانیان دارند مردم را گاهی روزی صد نفر می کشند به گناه این که دست خالی راه پیمائی می کنند و آزادی می خواهند و صلح می جویند.

اگر خبر درست باشد که خیلی ها در تهران علاقه مندند چنین وانمود کنند باید گفت زهی عقب گرد بزرگ. زهی تاسف. مردمی که با هم زیستن را صد سال پیش می دانستند، حالا عوض شده اند. در آن زمان که بخشی از اروپا هم دیکتاتوری بود و اصولا هشتاد در صد کشورهای دنیا به نوعی دیکتاتوری داشتند، انقلاب مشروطیت ایران الگو شد حالا که هشتاد در صد کشورهای عضو سازمان ملل به نوعی مردم سالاری رسیده اند، شده ایم الگوی کدام رفتار؟

داستان را ادامه دهم. پنج سال نهضت ملی کردن نفت که در افتادن با یک غول سرافراز جنگی ، یعنی بریتانیا، بود چندان اتفاقات تندی نیفتاد. درگیری بود به همان مناسبت روزنامه ها هم منعکس می کردند، مجلس هم زبانش باز بود. دولت استیضاح می کرد. می گفتند سیا و ام آی 6 هم دسیسه می کند، کا گ ب شوروی هم بیکار نبود. رزمناو بزرگ انگلیسی آمده و روبروی پالایشگاه نفت آرایش حمله نظامی گرفته بود اما دکتر مصدق به درست به تیمسار کمال می نوشت خونسرد و از حسین مکی می خواست مردم را تهییج کند برای ملی کردن ولی نه علیه انگیسی ها که مباد اتفاقاتی افتد و مردم ایران وحشی جلوه کنند در چشم جهان.

ده سال بعد از 28 مرداد و سقوط دولت مصدق، استقرار یک حکومت نظامی و تاسیس سازمانی جهنمی از بقایای فرمانداری نظامی با مستشاری اسراییل و آمریکا، وقتی ماجرای پانزده خرداد سال 1342 اتفاق افتاد که جناح مذهبی به خیابان ها ریختند و جاهائی را تخریب کردند و باز حکومت نظامی برپا شد در زمان خود شایع گشت که هزاران کشته شدند اما بعد از انقلاب که بنیاد شهید برپا گشت و نام نویسی شد آشکار گردید در پیشوای ورامین و در تهران کمتر از هفته گذشته در شهر حمای سوریه کشته شده اند.

اما آن حادثه گفتم چیزی را در دل حکومت پادشاهی تکان داد. تا آن زمان اصلا کسی به شورش خیابانی فکر نمی کرد. بعد از پانزده خرداد اول ارتشبد جم در مقام رییس ستاد ارتش و بعد دیگران به فکر افتادند که پلیس باید باید برای روز مبادا مجهز شود. چنین بود که یک سال بعد وقتی اعتصاب رانندگان تاکسی در اعتراض به اصلاحات اقتصادی دولت حسنعلی منصور رخ داد، که می خواست یارانه های سوخت را حذف کند ـ– همان کاری که حالا هر روز کاپ افتخارش بالای سر محمود احمدی نژاد می رود ـ– به همین جهت دو ریال به بهای هر لیتر بنزین افزوده گشت اما شهرها تحمل نکردند.

تاکسی ها بدون این که کسی دستگیرشان کند و سرشان را به دیوار بکوبد اعتصاب کردند. یک روز دیدیم جیپ های ارتشی با یک ارم خوش خط "تاکسی" در خیابان ها ظاهر شدند و مردم را به محل کارشان بردند. این حادثه مقدمه ای شد که جناح مذهبی حسنعلی منصور نخست وزیر را ترور کرد و کشت

. پاسخش نه کشتار بود و نه غضب، قیمت بنزین گران نشد و به قیمت بعدی برگشت و شاه در نطقی گفت "مگر منصور چه کرده بود". سناتور ها که نیمی شان توسط شاه انتصاب شده بودند و نیمی توسط مردم انتخاب، فریاد برداشتند که چرا این همه فشار به مردم؟ دو ریال برای هر لیتر بنزین زیاد است و یک ریال به بهای بلیت اتوبوس ها افزودن زیاد است و مردم محروم چه کنند.

آرایش نظامی جیپ ها با نوشته تاکسی، یک تجربه بود و بعدش جلسات انتظامی امیران ارتش زیاد شد و گفتگو از این بود که باید پلیس سپر داشته باشد و چماق داشته باشد آب پاش داشته باشد نه این که مانند سربازها فقط تفنگ داشته باشد گرچه هرگز اجازه تیر به اسانی داده نمی شد و تیر هم از کمر به پائین بود.

همان سال ها بود که سپهبد محسن مبصر در مقام رییس شهربانی کوشید درس های تازه ای را که افسران پلیس در اروپا و آمریکا می خواندند به عمل نزدیک کند بنابراین طرحی به پادشاه داد و بودجه و ملزوماتی خواست که در روز مبادا... اما به شرحی که در خاطرات ارتشبد جم و سپهبد مبصر آمده، شاه با دیدن نام بازوکا در میان فهرست درخواست های شهربانی فریاد کشید برای چه ... لازم نیست و با وجود این که رییس شهربانی سلام داد و اطلاعت کرد و گفت هر طور صلاح می دانید اما بددلی در وجود شاه افتاده بود و مبصر به همین دلیل رفت. بعد ها ارتشبد جم داماد بزرگ رضا شاه و محرم خانواده سلطنتی هم از ریاست ستاد به دلیلی مشابه کنار رفت. و دیگر طرح مقابله با شورش ها هم به دستور شاه منتفی شد.

با همین دلیل بود که پلیس حکومت مجهزی مانند حکومت شاه با ان ارتش مقتدر، در روزهائی که مردم باز به خیابان ها ریختند اصلا توان مقابله با آن ها نداشت و باز غافلگیر شدند و ارتش را به خیابان ها آوردند و جا خوردند و فردای تظاهرات عید فطر، شاه که انتظار این همه جمعیت نداشت برای مردم پیام فرستاد که صدای انقلابتان را شنیدم . اما کسی به گوش نگرفت تا او به غربت رانده شد و حکومت پادشاهی منقرض شد. سه پادشاه پیش از او تبعید شده و در غربت مرده بودند. در مجموع سه تا به خواست مردم و یکی به خاطر باخت در مجادله قدرت.

اما درسی که بعد از انقلاب از سرنوشت حکومت سلطنتی در ذهن ها ماند و بتواره شد این بود که باید هر آن مراقب خیابان بود. شورش های خیابانی مبادا غافلگیر کند. در سال های اول درگیری های قدرت داخلی، جنگ خارجی توجیهات نسبتا قابل قبولی بودند برای تجهیز مدام پلیس و در عین حال مقابله تند با هر نوع اعتراض. اما کم کم عادت شد. چنان شد که پلیس مجهز کم بود، کمیته آمد، کم بود سپاه پاسداران هم آمد، باز کم بود بسیج هم آمد، باز کم بود لباس شخصی ها هم آمدند.

اینک وقتی سخن از چرائی گسترش جرم و جنایت می رود سردار فرمانده نیروی انتظامی به درست در مجلس می گوید این گستردگی وظایف امکان رسیدن به وظیفه اصلی پلیس [بگو حفظ امنیت مردم] را زمین گذاشته . رییس پلیس به مجلسیان گفت بودجه لازم است نفرات لازم است با سرباز وظیفه نمی توان کاری به این بزرگی را سامان داد. و چنین است که کار دولت و مجلس و نیروهای مسلح و چه و چه همه شده است مراقبت از حکومت. بپرسید در برابر چی؟ جواب این خواهد بود که در مقابل دشمن خارجی. و چون سئوال را ادامه بدهیم معلوم می شود که مشکل همه مردم اند. حکومت در حالی که می خواهد در مدیریت جهانی دخالت کند مهم ترین کار را دفاع از خود در مقابل مردم می داند.

چنان شده است که رییس دولت دیگر نه سفرهای استانی پرجمعیت بلکه سفرهای عادی هم به خارج از تهران مقدورش نیست و مطمئن ترین جا برای رییس دولت انقلابی شده است سفر به نیویورک . چرا که آن جا مردم ایران نیستند. اگر هستند هم چه باک . چرا که محافظت از سران کشورهای عضو سازمان ملل به عهده پلیس آمریکاست.

در همین زمان از کثرت کار، پلیس مامور شده که جوان های اب باز را هم به جرم شادی جمعی دستگیر کند. باید گفت افزوده شدن وظیفه ای تازه به وظایف پلیس مبارک باشد. دشمن در لباس آب بازی و شادی آمده و ما باید نیروی خود را جمع کنیم و با فرمان همه اخم . همه چهره ها در هم به محل ماموریت برویم

استاد شجریان - دعای وقت افطار ماه رمضان

http://www.youtube.com/watch?v=wa25w53gXd4&NR=1

آوای رمضان

http://www.youtube.com/watch?v=vMv-KYlCWi8&feature=player_embedded#at=170

Tuesday, August 2, 2011


تاریخ انتشار: ۱۱ مرداد ۱۳۹۰, ساعت ۵:۳۸
آقای خاتمی شما هم از آمنه بیاموزید
مسیح علی نژاد
شما هم پیش قدم شوید، در برابرِ خواستِ صریحِ آمنه مثل او «عمل» کنید تا مشوقِ ديگران هم باشید.

آمنه آموزگاری کرد و از حق قصاص خود گذشت، بر همه ثابت شد که در برابر سنگدلی و نفرت پراکنی و کین توزی هنوز می توان از مهربانی، دیگرخواهی و بزرگ منشی سراغ گرفت و زیبایی را در اوج آن به تماشا نشست.
این روح کلام سید محمد خاتمی است آنگاه که پیامِ بخششِ آمنه را شنید و قلم به دست گرفت تا در ستایشِ این بخشش که در دشواری اش احدی شک نمی کند، دیگران را ندا دهد که باید از این عمل آموخت.
تردیدی نیست که می شود در وصفِ زیباییِ عملِ بخششی که آمنه شش سال چون معمایی در کلام و بیانش پنهان نگاه داشت و ناگهان دگرگونه ظاهر شد، پیام ها و داستان ها و حکایت هایی رسا و زیبا نوشت و برگه های تاریخِ تهی از بخششِ یک کشور را پر ساخت.

تردیدی نیست که می شود از همه پیشی گرفت در پاداسداشتِ بزرگ منشیِ زنی که چشمهای بی سوی او اینک شده است سوی چشم های مردمی که به سختی همدیگر را می بخشند تا چه رسد به بخشیدنِ اسیدپاشی که هنوز هم تا چشم در چشمِ آمنه می شود اسیدِ زبانش بیشتر می سوزاند و پریشان گویی ها می کند.
اما آنچه موردِ تردید است این است آقای خاتمی که آموزگاریِ آمنه را چه کسانی به دیده ی منت می پذیرند تا نکته های این عملِ فردی او که تاثیرگذاری اجتماعی اش قابل انکار نیست را به عمل بر آیند؟
در جامعه ی که احساسِ مسولیتِ فردی جایش را به بی تفاوتی های ناگزیر داده است و به نظر می رسد بخش هایی از جامعه به دلیل شرایطِ بغرنج سیاسی و اجتماعی، در یک سکون و یاس به سر می برند، چه کسی درسِ اول را از آنکه شما آموزگارش خوانده اید باید بیاموزد و اجرایش کند؟

حتما می دانید برای ما جماعتِ رسانه، دوران اصلاحات هیچ اگر نداشت از ما نسل طلبکاری ساخت که نهراسیم و هاله قدسی به گردِ سیاستمداران نکشیم و طلب را آسان بر زبان جاری سازیم. با این توصیف بی مقدمه خطابِ پیامتان را به خودتان باز می گردانم؛ پیش قدم شوید و از آموزگارِ زیبادلی که زیباییِ بر باد رفته ی صورتش از او انسانی منزوی و بی عمل نساخت بیاموزید و به پیام تان گامی را نیز اضافه کنید.
آمنه شش سال حرف زد، حرف از نبخشیدن اما در بزنگاهی که ضرورت یافت، عمل کرد. حال شما نیز عمل کنید. زنی که یاد گرفته است چشم در چشمِ مردمش نگاه کند و بگوید برای ادامه ی مداوا و مدارایش با زندگی، نگاهش به همتِ مردم است تا او را یاری کنند، بیش از کلام و پیام نیاز به عملِ مردمی دارد که نظاره گرِ عملِ پسندیده ی او بودند.

شما نیز این روزها در کنارِ همان مردم اید، بی صندلیِ قدرت و بی قبای ریاست. خطاب و عتابِ آمنه آنگاه که می گوید مردم شش سال ما را تنها گذاشتند اما از این پس ما را تنها نگذارند، شما نیز هستید.
جامعه شاید این روزها خوب یاد گرفته است که در ستایشِ بخشش حرف و قلم زند اما قدم برداشتن، حلقه ی مفقوده ای است در روندِ رسیدن به اهدافِ کوتاه و دراز مدتی که در تلاطمِ کار و سیاست قربانی شده است.
به هر تقدیر پوشیده نیست که شما در ایران طرفداران و هوادارانی دارید که هواخواهِ اندیشه و گفتارِ شما هستند. بی شک پاسخِ سریع شما به درخواست صریحِ آموزگارِ بخشش، می تواند زبان های مشترکی که این روزها در مدحِ عملِ آمنه می گویند را به سوی یک عملِ اجتماعی مشترک سوق دهد.

عمل گرایی شاید ترکیبِ غریبی است در قاموسِ فرد فردِ جامعه ای که سالهاست مطالبات شهروندی شان در دل بروكراسي اداري خاک می خورد. جامعه نیز ناخود آگاه از رفتارِ چنین سیستمی مشق می کند و به همین دلیل ایده ها و کارهایی که باعث رسیدنِ سریعتر به هدف می شود را خودِ جامعه نیز گاه به تعویق می اندازد و در نهایت به تعویق انداختنِ بسیاری از خواسته ها، ایده ها، برنامه ها و کارهایی که می شد با احساس مسولیتِ فرد فردِ یک جامعه بسامان شود، نشد. چون هر کسی چشم به عملِ دیگری داشت و هیچ کس برایش آسان نبود از خود آغاز کند . حال که آمنه به تعبیرِ شما آموزگاری کرد، شما هم پیش قدم شوید، در برابرِ خواستِ صریحِ آمنه مثل خودِ او «عمل» کنید تا مشوقِ ديگران هم باشید. مداوای آمنه نباید در دالا‌ن‌هاي فراموشی و بی عملی گم شود.
*نظرات وارده در یادداشت ها لزوما دیدگاه جرس نیست.