علی جان سلام، از سفر ایران که برگشتم هنوز که هنوز است نشده افکار و خاطراتم را از این سفر سر و سامانی بدم تا یاد داشتی در بارهاش بنویسم.دروغ نگفته باشم چند باری نوشتم چیزایی که نشد آنچه دلم میخواست. پاره کردم ریختمشان دور .
فکرش را بکن از دیار و خاک خودت چند سالی به دور مانده باشی در حالیکه در این مدت افراد بیشتری هم به جمع اقوام، دوستان و آشنایان تو اضافه شده اند و عطش دیدار و هم صحبتی با همه اینها را میخواهی در طول یک هفته به خودت و به آنها پاسخ بدی و آخر کار رضایت همگی هم بر آورده شود. این کار نشدنی بود در حالیکه برخی اصرار داشتند که این محال ممکن شود.
شاید بشود گفت که اکثر اقوام نزدیک را در حد دیدار کوتاه چند دقیقهای و کمی بیشتر یا حتا کمتر دیدیم اما باقی افراد فامیل را که جایگاهشان در دل من کمتر از گروه فوق نیست هرگز در حد سلام و علیک یا تماس تلفنی هم امکان پذیر نشد.طیف وسیع دوستان را که دیگر نگو.جز معدودی همگی گویی باید در صفحات آخر لیست میماندند که حتا وقت نشد به این لیست نگاهی بندازیم.
به عنوان مثال ، یکی از دهها نمونه عزیزانی که حسرت دیدارشان را داشتیم ؛ آقای غفاری و همسرش بودند.ایشان همکار پدرم بودند که در منزل قدیمیشان در همان کوچهای زندگی میکردند که من هم ساکن آپارتمان نو ساز خودم بودم. این دو پیر مرد و پیر زن را من شاید اغراق نباشد بگم همچون پدر و مادرم دوست داشتم. و آنها نیز من و همسرم را مثل فرزندان خویش از محبتی بی پیرایه و غیر قابل توصیف سر شار میکردند . من هر روز صبح که نان تازه بر بری یا سنگک برای خودمان میگرفتم برای آنها نیز میخریدم.دستان پیر و استخونی اما گرم و مهربانشان تا پول نان را در دست من نمیگذاشت نان را تحویل نمیگرفت . از آنها خواهش میکردم که اصراری نداشته باشند حتما هر روز پول نان را که مبلغ زیادی نبود پرداخت کنند و مثلا هفته به هفته با آنها حساب میکنم اما راضی نمیشدند . آن خانه و دیگر خانههای همسایگان خوب و بی نظیر ما در آن کوچه و محله ، خانههایی بودند پر از عشق و صفا و معرفت که من بی معرفت به ناگهان ترکشان کردم همانطور که دهها خانه دیگر را...
من حتا در این سفر کوتاه که بارها و بارها چهره آقای غفاری و همسرش در نظرم بود فرصت نکردم که از سلامت آنها خبری بگیرم که آیا هنوز در قید حیات هستند یا خیر ، چون همان زمان هم که ایران بودیم بیش از حد شکسته و از پا افتاده شده بودند .
بگذریم علی جان ،سرت را درد نیارم. حسرت دیدارهای اینچنینی را با خود به همراه برگرداندیم تا کی رسد زمانی که فرصتی دوباره دست دهد.
خوشحالیم که فرصت شد آخرین روز به صرف ناهار و دریافت یه عالمه سوغاتی مهمان محفل گرمی باشیم که شما و خانواده گرامی ات ترتیبش دادید. سوغاتیهای شما تا آمریکا هم رسید و نزدیک بود بین نرگس و رایان و نوه ما بر سر تقسیم آنها دعوا راه بیفتد. با وساطت پدر مادر رایان به حمدالله به خیر گذشت.
ای کاش جور میشد سری به این دیار میزدید تا شاید موفق میشدیم بخشی از زحمات شما را تلافی کنیم. باور کن نه تعارف شیرازی میکنم و نه اصفهانی بلکه تعارفی است الیگودرزی .
راستی من از مدتها پیش به اعظم گفتم که هزینههایی را که شما بابت تهیه و تعویض بلیتها پرداخت کردید به من اعلام کند تا در لیست بالا بلند بدهیها بنویسم اما تا کنون خبری نشده . اگر خودتان این زحمت را بکشید ممنونم. به مژده خانم و دختر گلتان هیوای نازنین سلام گرم برسان. قربانت به امید دیدار .

No comments:
Post a Comment