Search This Blog

Powered By Blogger

My Blog List

Sunday, July 31, 2011

علی‌ جان سلام، از سفر ایران که برگشتم هنوز که هنوز است نشده افکار و خاطراتم را از این سفر سر و سامانی بدم تا یاد داشتی در باره‌اش بنویسم.دروغ نگفته باشم چند باری نوشتم چیزایی‌ که نشد آنچه دلم می‌‌خواست. پاره کردم ریختمشان دور .
فکرش را بکن از دیار و خاک خودت چند سالی‌ به دور مانده باشی‌ در حالیکه در این مدت افراد بیشتری هم به جمع اقوام، دوستان و آشنایان تو اضافه شده اند و عطش دیدار و هم صحبتی‌ با همه اینها را می‌‌خواهی در طول یک هفته به خودت و به آنها پاسخ بدی و آخر کار رضایت همگی‌ هم بر آورده شود. این کار نشدنی‌ بود در حالیکه برخی‌ اصرار داشتند که این محال ممکن شود.
شاید بشود گفت که اکثر اقوام نزدیک را در حد دیدار کوتاه چند دقیقه‌ای و کمی‌ بیشتر یا حتا کمتر دیدیم اما باقی‌ افراد فامیل را که جایگاهشان در دل‌ من کمتر از گروه فوق نیست هرگز در حد سلام و علیک یا تماس تلفنی هم امکان پذیر نشد.طیف وسیع دوستان را که دیگر نگو.جز معدودی همگی‌ گویی باید در صفحات آخر لیست می‌‌ماندند که حتا وقت نشد به این لیست نگاهی‌ بندازیم.
به عنوان مثال ، یکی‌ از ده‌ها نمونه عزیزانی که حسرت دیدارشان را داشتیم ؛ آقای غفاری و همسرش بودند.ایشان همکار پدرم بودند که در منزل قدیمی‌‌شان در همان کوچه‌ای زندگی‌ میکردند که من هم ساکن آپارتمان نو ساز خودم بودم. این دو پیر مرد و پیر زن را من شاید اغراق نباشد بگم همچون پدر و مادرم دوست داشتم. و آنها نیز من و همسرم را مثل فرزندان خویش از محبتی بی‌ پیرایه و غیر قابل توصیف سر شار میکردند . من هر روز صبح که نان تازه بر بری یا سنگک برای خودمان می‌‌گرفتم برای آنها نیز می‌خریدم.دستان پیر و استخونی اما گرم و مهربانشان تا پول نان را در دست من نمی‌‌گذاشت نان را تحویل نمیگرفت . از آنها خواهش می‌کردم که اصراری نداشته باشند حتما هر روز پول نان را که مبلغ زیادی نبود پرداخت کنند و مثلا هفته به هفته با آنها حساب می‌کنم اما راضی‌ نمی‌شدند . آن خانه و دیگر خانه‌های همسایگان خوب و بی‌ نظیر ما در آن کوچه و محله ، خانه‌هایی‌ بودند پر از عشق و صفا و معرفت که من بی‌ معرفت به ناگهان ترکشان کردم همانطور که ده‌ها خانه دیگر را...
من حتا در این سفر کوتاه که بارها و بارها چهره آقای غفاری و همسرش در نظرم بود فرصت نکردم که از سلامت آنها خبری بگیرم که آیا هنوز در قید حیات هستند یا خیر ، چون همان زمان هم که ایران بودیم بیش از حد شکسته و از پا افتاده شده بودند .
بگذریم علی‌ جان ،سرت را درد نیارم. حسرت دیدار‌های اینچنینی را با خود به همراه برگرداندیم تا کی‌ رسد زمانی‌ که فرصتی دوباره دست دهد.
خوشحالیم که فرصت شد آخرین روز به صرف ناهار و دریافت یه عالمه سوغاتی مهمان محفل گرمی‌ باشیم که شما و خانواده گرامی‌ ات ترتیبش دادید. سوغاتی‌های شما تا آمریکا هم رسید و نزدیک بود بین نرگس و رایان و نوه ما بر سر تقسیم آنها دعوا راه بیفتد. با وساطت پدر مادر رایان به حمدالله به خیر گذشت.
ای کاش جور می‌‌شد سری به این دیار میزدید تا شاید موفق می‌‌شدیم بخشی از زحمات شما را تلافی کنیم. باور کن نه تعارف شیرازی می‌کنم و نه اصفهانی‌ بلکه تعارفی است الیگودرزی .
راستی‌ من از مدتها پیش به اعظم گفتم که هزینه‌هایی‌ را که شما بابت تهیه و تعویض بلیت‌ها پرداخت کردید به من اعلام کند تا در لیست بالا بلند بدهی‌ها بنویسم اما تا کنون خبری نشده . اگر خودتان این زحمت را بکشید ممنونم. به مژده خانم و دختر گلتان هیوای نازنین سلام گرم برسان. قربانت به امید دیدار .
سیاسی
تاریخ انتشار: ۰۸ مرداد ۱۳۹۰, ساعت ۲۳:۳۹
شجریان: ربنا متعلق به مردم است

جــرس: استاد محمدرضا شجریان در واکنش به ممنوعیت پخش نوای «ربنا» ی ماه رمضان توسط سیمای حکومتی، تاكید كرد:" من ربنا را به مردم هدیه كردم و مال مردم هم هست، اگر ربنا را تلویزیون و رادیو پخش نكنند، مردم خودشان آن را پخش می‌كنند."


به گزارش ایسنا، استاد آواز ایران در گفت‌وگویی پیرامون نحوۀ خلق اثر «ربنا»، در پاسخ به اینكه، ایده اول ساخت «ربنا» چگونه شكل گرفت؟ گفت "سال 58 تغییرات و تحولاتی در رادیو مخصوصا در بخش موسیقی در حال شكل‌گیری بود. در آن سالها مدیران رادیو تصمیم داشتند تولید موسیقی در رادیو را تعطیل كنند و تولید شده‌های بیرون را بخرند. جلساتی با مدیران رادیو گذاشتیم و در این جلسات خیلی تلاش كردیم مدیران را راضی كنیم كه نیروهای خوب را نگه دارند و عده دیگر را بازنشسته كنند. در این جریان‌ها بود كه رئیس وقت رادیو آقای وجیه‌اللهی كه فردی تحصیلكرده و روشنفكر بود از من موكدا و مرتبا می‌خواست با توجه به تغییرات و تحولات سیاسی و مذهبی ایران برای پخش آثار جدید قبل از افطار طرحی انجام بدهم.»

استاد شجریان افزوده است: «آنها نمی‌خواستند آثار دوره قبلی را پخش كنند. به ایشان گفتم سالهاست من از آن فضا دور شدم و راه من با موسیقی و اركستر تعریف شده است و این كار الان من نیست. اما ایشان گفت كه فقط شما می‌توانید و ما تنها شما را داریم و از من خواست برای دم افطار، مناجات‌ها و اذان كاری انجام بدهم. من خودم را از وزارت كشاورزی آن دوران به رادیو منتقل كرده بودم و كارمند رادیو محسوب می‌شدم. پذیرفتم اینكار را انجام بدهم. كلاسی برای افرادی كه قرار بود دعای سحر و مناجات بخوانند گذاشتم كه با این افراد نحوه درست خواندن را كار كنم. تابستان سال 58 بود كه آموزش این عده را شروع و پس از مدتی هم ضبط این آثار را آغاز كردم. قرار شد برای دم افطار هم برنامه ضبط كنیم و از من خواستند كه برای برنامه‌های دم افطار هم فكری بكنم. برنامه‌های دم افطار دوران قبل از انقلاب را مرحوم ذبیحی بسیار عالی خوانده بود و من تمام كارهای او را از نوجوانی شنیده بودم و مناجات حضرت امیر را با صدای او از حفظ بودم. با این حال پذیرفتم كه این كار را بكنم."

استاد آواز ایران در پاسخ به این اظهار نظر كه "كار دشواری را پذیرفتید، چرا كه تغییر ذائقه مخاطب بسیار دشوار است"، مطرح كرد: "باید بدانیم عادت را از مردم نمی‌توان گرفت. مردم به ربنا و دعای سحر مرحوم ذبیحی و اذان مرحوم موذن زاده اردبیلی عادت كرده بودند. نمی‌شد به این راحتی این عادت را در مردم تغییر داد. پس باید براساس آن حال و هوا حركت می‌كردم، اما در عین حال می‌خواستم اثر ویژگی‌های خاصی نیز برای خودش داشته باشد تا بتوان این را نیز به مردم بقبولانیم و كار جدید را جایگزین كرد.»

وی ادامه داد: «ظهر آن روز همان آیاتی را كه مرحوم ذبیحی خوانده بود پیدا كردم و دو آیه دیگر نیز از سوره آل عمران و بقره پیدا كردم و یك مطالعه ذهنی كردم كه چگونه آن را بخوانم تا علاوه بر نزدیك بودن به كار مرحوم ذبیحی كار جدیدی باشد. به این فكر كردم باید آوازی باشد كه علاوه بر اینكه تقلید نباشد، از اصل اثر هم خیلی دور نباشد. مجددا به مسئولان گفتم كه سالهاست مخاطب من را به عنوان خواننده آواز می‌شناسد، اگر بخواهم ربنا بخوانم، اذان بگویم ممكن است مخاطب من را نپذیرد و این كار زیبا نیست. چون مردم فكر می‌كنند حالا كه جمهوری اسلامی سركار آمده، شجریان كه تا دیروز آواز می‌خواند، امروز دعا می‌خواند و اذان می‌گوید و ممكن است نپذیرند و از سوی دیگر افراد دیگری كه به صدای من عادت كردند هم ممكن است بپرسند كه چرا شجریان آواز را رها كرده است و دعا می‌خواند. برای من این كار بسیار سخت بود. به همین دلیل به آنها گفتم كه من به شما كمك می‌كنم و به دیگران آموزش می‌دهم تا آنها بتوانند ربنا و دعا بخوانند اما خودم این كار را نمی‌كنم. قبول كردند. رفتم استودیو و «ربنا» و «مثنوی افشاری» را بدون هیچ تكرار و تصحیحی خواندم. اثر ضبط شده را به 4 نفر از هنرمندان مورد نظر دادم و از آنها خواستم كه تمرین كنند تا برای ضبط آماده بشوند.»

این هنرمند مردی می افزاید: «آقای قاسم رفعتی «مثنوی افشاری» را زیبا خواندند. اما با اینكه روانشاد صالحی قرآن خوان حرفه‌ای بودند و صدای خوبی هم داشتند، هرچه تلاش كردند نتوانستند آن طوری كه مد نظر من بود، ربنا را بخوانند. بالاخره با كمك و راهنمایی‌های من بعد از 20 روز تمرین برای ضبط آماده شدیم و به استودیو رفتیم. در استودیو هم سه نفری كه بنا بود ربنا را بخوانند بارها خواندند و نشد تا اینكه من بخشی از ربنا را می‌خواندم، این بخش را تكرار می‌كردند تا توانستیم این ربنا را ضبط كنیم.»

استاد شجریان در مورد چگونگی خلف «ربنا» ادامه می دهد: «شروع به ویرایش و تصحیح این آثار كردم. از 4 بعد از ظهر تا 3 صبح كارها را تك و تنها در رادیو تصحیح می‌كردم تا اثر مناسبی برای پخش در ماه رمضان آماده شود. كارها را 2 روز مانده به ماه رمضان آماده كردم و به رئیس رادیو ارائه كردم. اما از همان موقع و حتی قبل‌تر آن فریدون شهبازیان كه كار من را شنیده بودند، اصرار می‌كردند كه با صدای خودم پخش شود. و من هم مصرانه می‌گفتم كه صدای من نباید اینگونه پخش بشود، هیچ اجازه‌ای به آنها برای پخش ندادم. از همان زمان هم تصمیم گرفته بودم كه دیگر در رادیو كار نكنم به آقای وجیهی‌الهی اعلام كردم كه دیگر به رادیو نمی‌آیم. اما روز اول ماه رمضان دیدم ربنایی را كه خودم خوانده‌ام از رادیو پخش شد."

این هنرمند مردمی افزود: "زنگ زدم به آقای وجیهی الهی. دیدم ایشان خیلی خوشحال هستند و می‌خندند. گفت كه این تیر از كمان رها شده و من این را كپی كردم و به همه رادیوها و شهرستان‌ها دادم و همه اینكار را پخش كردند. اعتراض كردم اما او خندید و گفت كه ما برنامه به این خوبی را از دست نمی‌دهیم و این كار را باید همه مردم بشوند. آن موقع به هیچ كس هم گفته نشد كه این اثر را چه كسی خوانده است. به آنها گفتم كه هیچ حق ندارید كه بگوئید این اثر را من خوانده‌ام.

آن زمان مردم فكر می‌كردند كه این اثر را یكی از قاریان حرفه‌ای خوانده و من طوری این اثر را خوانده بود كه صدای من مشخص نبود. اما هربار كه این اثرها پخش می‌شد من عصبی می‌شدم، چرا كه من این كارها را برای پخش نخوانده بودم و به عنوان درس و آموزش ضبط كرده بودم تا بقیه تمرین كنند. بعد از این هم دیگر رادیو تلویزیون نرفتم و بعدها كلاس‌های آموزشی‌ام را در رادیو و تلویزیون تعطیل كردم و تا سال 61 كه هیج جا ظاهر نمی‌شدم، فقط در خانه بودم و به پرورش گل و گیاه می‌پرداختم."

شجریان در پاسخ به اینكه "به خاطر دلزدگی از پخش این كارها بود كه خانه‌نشین شدید؟" پاسخ داد:"خیر، فضای موسیقی آن دوران، فضایی نبود كه ما به آن دل خوش كنیم. ارتباطم را با كانون چاووش هم قطع كرده بودم چرا كه در آنجا بعضی‌ها دیدگاه‌های سیاسی‌شان را اعمال می‌كردند كه مورد تائید من نبود. پس از سالها اولین كنسرتمان «آستان جانان» را با پرویز مشكاتیان و ناصر فرهنگ‌فر در سفارت ایتالیا برگزار كردیم كه اولین كار من بعد از انقلاب بود."

این هنرمند در پاسخ به اینكه، در این مدت ربنا هم همچنان پخش می‌شد؟ ادامه داد:"بله همچنان ربنا با صدای من پخش می‌شد."

محمدرضا شجریان در پاسخ به این سئوال كه «چه زمانی اعلام كرده است كه خواننده این اثر است؟» یادآور شد:"زمانی كه دیدم مردم این كار را خیلی دوست دارند و هی می‌پرسند كه این اثر را چه كسی خوانده است. وقتی به اطرافیان و به شكل خصوصی می‌گفتم كه این اثر را من خوانده‌ام و بدون اجازه من پخش شده، همه تعجب می كردند كه چطور من این كار را خوانده‌ام. اما زمانی كه دیدم مردم متوجه می‌شوند كه من این كار را به این دلیل نخواندم كه با شرایط روز خودم را هماهنگ كنم، اعلام كردم كه این اثر را من خوانده‌ام."

وی درباره‌ چگونگی بازتاب‌ها، مطرح كرد: "مردم هرگز از من ایراد نگرفتند كه چرا این اثر را خواندی، همه می‌گفتند كه چه كار زیبا و دلنشینی است. یكی از دوستان تعریف می‌كرد كه یكی از قاری‌های بزرگ مصر به اسم غَلوَش در ایران بوده كه ربنا را می‌شنوند. از این كار یك كپی می‌خواهد تا ببیند می‌تواند این را بخواند یا نه؟ بعد از دوسال دوستم او را مجددا می‌بیند و این قاری به او می گوید «كار من نیست.» چرا كه خواندن اوجی كه در خواندن ربنا هست كار هر خواننده‌ای نیست."

استاد آواز ایران در پاسخ به اینكه "در آلبوم «به یاد پدر» ربنا هم هست، آیا این اثر را بازخوانی كردید یا همان ربنا اولیه را حفظ كردید؟" ادامه داد: "نه همان ربنا را گذاشتم. من هرگز این اثر را بازخوانی نمی‌كنم. چرا كه مردم با آن كار ارتباط گرفته‌اند و نت به نت زمان بندی آن را می‌شناسند."

شجریان در پاسخ به اینكه "لحن ربنا را چگونه انتخاب كرده است؟" گفت: "لحنی كه من برای این اثر انتخاب كردم چیزی بین قرائت قرآن و آواز خواندن است. چون كلمات عربی خوانده می‌شود باید موسیقی متناسب خودش انتخاب بشود، با اینكه من این لحن را به خوبی بلدم اما نمی‌خواستم كه صرفا لحن ربنا قرائت قرآن باشد. من این لحن را به خوبی بلدم و می‌خواستم كه ربنا ایرانی پسند باشد. به عنوان مثال اذان موذن زاده اردبیلی بیات ترك است و به همین دلیل مردم این اذان را دوست دارند. من هم مركب خوانی و سه گاه را برای ربنا انتخاب كردم كه هم در قرائت قرآن از آن استفاده می‌كنیم هم در آواز. تا هم كسی كه به عربی و قرآن آشنا است لذت ببرد و هم كسی كه از آواز ایرانی شناخت دارد."

این هنرمند در ادامه در پی این اظهار نظر كه "سالها ربنا پخش می‌شد بدون اینكه نامی از شما برده شود و طبیعتا در این مدت با شنیدن ربنا احساس كرده‌اید كه می‌شد این قسمت را بهتر خواند، می‌خواهم بدانم كه چه زمانی دلتان با پخش این اثر صاف شد؟" گفت:"5 یا 6 سال كه از پخش ربنا گذشت، به این حس رسیدم كه ای كاش آن زمان ضبط بعضی از قسمت‌ها را تكرار می‌كردم تا كیفیت كار بهتر می‌شد. به این فكر رسیدم حالا كه مردم با ربنا ارتباط برقرار كرده‌اند، مجدد ربنا را ضبط كنم و اشكالات ریز آن را برطرف كنم. اما فكر كردم كه در این 5 سال مردم به این ربنا عادت كرده‌اند و نت به نت آن را حفظ هستند. اگر بخواهم آن را مجدد بخوانم، هرچند بهتر و پخته‌تر خواهم خواند، اما مردم آن ربنا را پذیرفته و دوستش دارند و من هر كاری بكنم نمی‌توانم ربنای جدید را جایگزین ربنای قدیم بكنم. بنابراین فكر كردم بهتر است من به عادت مردم احترام بگذارم، و به دنبال این نروم كه ربنا را دوباره بخوانم، من كه از اول دوست نداشتم صدای من اینطوری پخش بشود. اما زمانی كه دیدم مردم با آن ارتباط گرفته‌اند و حال و هوایی با ربنا دارند فكر كردم، بهتر است ربنا به همان شكل اول خود باقی بماند.

اما سوال من اینست كه كسانی كه در رادیو و تلویزیون تصمیم گیرنده هستند و اغلب هم تصمیمات بسیار ناآگاهانه و ناشیانه می‌گیرند چرا به این نكته توجه ندارند كه نمی‌توانند عادت مردم را از آنها بگیرند. من به احترام سلیقه مردم به خودم اجازه ندادم كه بیایم ربنای بهتری بعد از 6 سال بخوانم اما این افراد چطور می‌توانند ربنای دیگری به جای آن بگذارند. بهتر است آنها كار دیگری تولید كنند تا بتوانند جایگزین ربنای فعلی بشود. می‌دانم كه در رادیو و تلویزیون بسیار هزینه كردند تا ربنای شجریان را كس دیگری بخواند. اما باید بگویم كه ربنایی كه من خواندم و مردم آن را قبول كرده‌اند به این راحتی جایگزین نمی‌شود، مگر یك نفر دیگر بیاید چیزی دیگری بخواند."

این هنرمند در پی این اظهارنظر كه، "عادت مردم را به این سرعت نمی‌توان تغییر داد، خصوصا اینكه نزدیك به 30 سال است كه ربنای شما با ماه رمضان عجین شده است"، مطرح كرد:"مردم 30 سال است با این ربنا پای سفره افطار می‌نشیندند و با آن خاطره دارند. من هرگز به خودم اجازه ندادم كه این ربنا را از مردم بگیرم و آن را از آنها دریغ كنم. سال 74 در نامه‌ای به آقای لاریجانی، رئیس وقت تلویزیون نوشتم كه تنها موردی كه اجازه می‌دهم صدای من از تلویزیون پخش شود، ربنا است كه من آن را به مردم هدیه داده‌ام.

من از این ربنا نه بهره‌ای می برم و نه شهرتم را زیادتر می‌كند، من كارم را 32 سال پیش انجام داده‌ام و آن را به مردم هدیه داده‌ام. حالا برای ثواب یا وجدانم باشد این ربنا مال مردم است و من هم اجازه ندارم این را از مردم دریغ كنم. به همین دلیل رادیو و تلویزیون هم نمی‌تواند ربنا را از مردم دریغ كنند یا ربنای دیگری را جایگزین آن كند.»

محمدرضا شجریان در بخش دیگری از این گفت‌وگو در پاسخ به این اظهارنظر كه؛ "قبل از انقلاب، مرحوم ذبیحی ربنا و دعای مناجات قبل از افطار را خوانده بود و طبیعتا هم مردم به آن صدا عادت كرده بودند، اما امروز مخاطبان ربنای مرحوم ذبیحی نیز به ربنای شما عادت كرده‌اند. چه كردید كه بتوانید این روند را تغییر بدهید؟»گفت: «هنرمند باید كارش را خوب بلد باشد. من از كودكی خواندن قرآن را آموخته بودم و با آن زندگی كرده بودم و تمام وجودم خوانندگی در آن زمینه بود. از 18 سالگی به بعد كه از خانه پدر بیرون آمدم، راه موسیقی پیش گرفتم در حالی‌كه پیش از آن خواندن قرآن مثل زبان مادری‌ام بود. از سوی دیگر كارهای مرحوم ذبیحی را شنیده بودم و كارهای قاری‌های بزرگ عرب را شنیده و تمرین كرده بودم و این كار را خوب بلد بودم. در كار ما همه چیز در تكنیك خلاصه نمی‌شود. اگر كارتان را خوب بلد باشید و از روی صداقت كار كنید روی مردم تاثیر خیلی خوبی خواهد گذاشت. احتمالا این موارد روی مردم تاثیر گذاشته است و باعث شده كه ربنا جاودانه بشود. زمانی كه ربنا را خواندم برایم حالت مناجات داشت."

این هنرمند در پاسخ به اینكه "یعنی ارتباط درونی برایتان شكل گرفته بود؟" مطرح كرد:"ارتباطی از ته دل بود. مثل فردی كه دم افطار با خدای خودش نجوایی دارد. زمانی كه آدم می‌خواهد با خدای خودش حرف بزند با خلوص كامل حرف می‌زند. زمانی كه این حال و هوا درست در درون انسان باشد، حتی اگر صحبت هم بكند، قطعا تاثیر خودش را می گذارد. سوای آن من تكنیك‌هایی بلد بودم و تجربیاتی داشتم كه قطعا در كار تاثیر می‌گذاشت. صرف نظر از ربنا، من در دیگر برنامه‌های موسیقی نیز مردم و هوش آنها را باور دارم و می‌دانم كه مردم هوشمند هستند. زمانی كه به این موارد اعتقاد دارید دیگر نمی‌شود به مردم دروغ گفت و به همین دلیل مردم شما را باور می‌كنند. من كار سیاسی نمی‌كنم اما به عنوان هنرمندی كه در جامعه زندگی می‌كند حق دارم كه شرایطی را كه در جامعه پیش می‌آید قضاوت كنم. قاضی كه نباید قوم و خویش یكی از طرفین باشد؛ قاضی در هر صورت قضاوتش را می‌كند. من به عنوان یك داور درباره اینكه مردم چه می خواستند و چگونه جواب شنیدند اظهار نظر كردم. حقیقت را كه نمی‌شود كتمان كرد."

وی در ادامه ابراز عقیده كرد: "وقتی راه درست را می‌رویم تحت هیچ شرایطی نمی‌توانیم آن راه را عوض كنیم. این اعتمادی كه مردم به من و صدای من دارند، باعث شده كه جایگزین كردن ربنا دشوار و حتی غیرممكن شود. من ربنا را به مردم هدیه كردم و مال مردم هم هست، اگر ربنا را تلویزیون و رادیو پخش نكند، مردم خودشان آن را پخش می‌كنند."

در ادامه این گفت‌وگو پرسیده شد:"این دومین بار است كه شما پخش آثارتان را از رسانه تلویزیون و رادیو ممنوع كردید، اولی مربوط به سال 74 بود اما قبل‌تر از آن نوروز 73 شما به تلویزیون آمدید و حتی دعای تحویل سال را خواندید. در این فاصله یك ساله چه پیش آمد كه این عكس‌العمل شما را در پی داشت؟"، که شجریان گفت: "من از روز اول دوست نداشتم كه صدای من از رادیو و تلویزیون پخش شود. می‌دانم تصنیف سپیده یا ایران ای سرای امید را خود آقای لطفی به تلویزیون داد كه پخش بشود. چرا كه این یك كنسرت بود و نوار ضبط شده آن را فقط من، آقای لطفی و كانون چاووش داشتیم. تا یك روز از لطفی پرسیدم كه تلویزیون این تصنیف را چطوری به دست آورده؟ گفت كه من دادم. یادم هست به لطفی گفتم كه اشتباه كردی و من دوست ندارم صدای من از رادیو و تلویزیون پخش بشود. اواخر سال 57 و اوایل سال 58 خیلی از افراد اصرار می كردند كه من در رادیو بخوانم اما من قبول نمی‌كردم. اما صدای من و كارهای من را پخش می‌كردند. "

استاد آواز ایران می گوید: «یادم هست سال 59 یا 60 بود كه محمد هاشمی رییس وقت صدا و سیما به اطرافیان من پیغام می‌داد تا من در رادیو و تلویزیون كار كنم. من كاری با تلویزیون نداشتم، فقط می رفتم در رادیو تدریس می‌كردم. چرا كه من به رادیو و تلویزیون برای تدریس و تحقیق در آرشیو منتقل شده بودم. هرچند كه رئیس موسیقی رادیو از من خواهش می‌كرد كه من در شوراها شركت كنم اما من نمی‌رفتم. حتی برای من ابلاغیه فرستاد باز من نرفتم. و گفتم كه من فقط تدریس می‌كنم، شاگرد و زمان كلاس‌ها را هم خودم انتخاب می‌كنم.

پیام‌های زیادی برای رفتن به رادیو به من داده شد. حتی مدیر وقت رادیو برای من اخطاریه فرستاد كه پرداخت حقوق شما بستگی به شركت شما در جلسه‌ها دارد. حقوق من مگر چقدر بود؟ چیزی حدود 30 هزار تومان بود. خنده‌ام گرفت. یك روز كه رفتم رادیو، به او زنگ زدم كه به دفتر من بیاید. به او گفتم درست است كه شما مدیر هستید اما مدیر خوب كسی است كه تك تك آدم ها را بشناسد و از توانایی‌های آنان خبر داشته باشد تا بتواند با آنها كار كند. گویا من را نمی‌شناسید كه این نامه را به من نوشتید. در پاسخ به من گفت كه این نامه اشتباه شده است. به او گفتم حواست باشد دیگر این اشتباهات را مرتكب نشوی. شما در جایگاهی نیستی كه برای من اخطاریه بنویسی. همین تدریس را هم از فردا تعطیل می‌كنم.

از فردای آن روز به رغم مخالفت آنها دیگر به رادیو هم نرفتم و به وزارت كشاورزی برگشتم و آن جا هم خودم را بازنشسته كردم. همان موقع‌ها محمد هاشمی از من می خواست به رادیو بروم كه من نمی‌رفتم. می‌گفت كه در رادیو تدریس می‌كنید اما پیش ما نمی‌آیید؟ تا اینكه یك روز آقای صادق طباطبایی كه از دوستان نزدیك من بود به من تلفن زد و گفت كه من دفتر محمد هاشمی هستم و گفت ایشان اصرار دارند كه شما راببیند و من را واسطه كردند كه بگویم یا شما بیاید پیش ایشان یا ایشان بیایند پیش شما. قرار گذاشته شد كه به خانه آقای طباطبایی برویم. خودشان بودند و رییس شبكه دو و من هم با محمد موسوی رفتیم سر قرار. »

وی توضیح می دهد: «آقای هاشمی خیلی صحبت كردند و از من خواستند كه همكاری كنم بعد از كلی مذاكره در نهایت من گفتم كه شما در جایگاه مدیر تلویزیون هركاری كه بخواهید می توانید انجام بدهید اما من در كارم جایگاهی دارم كه حاضر نیستم با هیچ چیز دیگری عوض كنم. من می خواهم همان شجریانی كه هستم باقی بمانم. خیلی اصرار كردند. آخر گفتم كه باشد اگر شما این 4 هنرمندی را كه من نیاز دارم به رادیو بیاورید، من هم می‌آیم. بعد هم گفتم اگر من برنامه تهیه كنم، خودم زمان پخش آن را تعیین می‌كنم.»

شجریان در پی این اظهارنظر كه "سنگ بزرگ انداختید جلوی پایشان"،گفت: "بله چون می‌دانستم افراد دیگری برای پخش برنامه‌ها در تلویزیون تصمیم می‌گیرند و به من چنین اجازه‌ای نمی‌دهند. در آخر هم آقای هاشمی گفت كه در شرایط تجدید نظر كنید، ما همیشه منتظر آمدن شما هستیم. كه من گفتم نه من هیچ وقت به تلویزیون و رادیو نمی‌آیم. هیچ وقت دوست نداشتم كه در تلویزیون كار كنم اما آثار من مدام از تلویزیون پخش می‌شد. من هم مدام با ارسال پیام‌هایی اعتراض می‌كردم اما فایده‌ای نداشت. تا اینكه دیدم كلیپ ساخته‌اند. كلیپی كه هیچ ربطی هم به آواز من نداشت."

هنرمند مردمی و حامی جنبش سبز می افزاید: «آن زمان آقای لاریجانی مدیر رادیو و تلویزیون بودند. اعلام كردند كه اساتید بیایند و هرچه كه آنها بگویند من انجام می‌دهم. من چند باری در جلسات شركت كردم و ایشان هم حرف‌های قشنگی زدند و من هم حرف‌های قشنگ‌تری زدم. در این جلسات استاد پایور و استاد تجویدی و اساتید دیگری هم بودند تا سیاست های تلویزیون در پخش آثار موسیقی را تعیین كنند. بعد از جلسات ایشان به من گفتند كه آقای شجریان اگر شما آستین هایتان را بالا بزنید و بیاید اینجا همه مشكلات ما حل می‌شود. من دیدم الان بهترین موقعی بود كه من به مردم بگویم من 17 سال است پایم را در تلویزیون نگذاشته‌ام و در مصاحبه تلویزیونی مردم این نكته را از زبان خودم بشنوند. همان زمان دعای تحویل سال و یك بهاریه را خواندم. و بعد از گفتن این نكته دیگر تلویزیون نرفتم. هرچه آقای لاریجانی تماس گرفتند دیگر نرفتم.»

شجریان درباره‌اینكه "تا سال 74 كه پخش آثارتان را از تلویزیون ممنوع كردید؟" ادامه داد:"بله. اما روند پخش آثار من از تلویزیون ادامه داشت، كلیپ هم كه می‌ساختند. دیگر من وارد عمل شدم و نامه‌ای خطاب به مدیر رادیو و تلویزیون نوشتم و رونوشت آن را به روزنامه‌ها ارسال كردم و فقط اجازه دادم كه ربنا پخش بشود و اعلام كردم كه ربنا از آن مردم است."

این هنرمند در ادامه در پاسخ به اینكه "اما بعد از مدتی فضا آرام شد، و تلویزیون مجددا پخش كارهای شما را شروع كرد، اما عكس العملی از سوی شما دیده نشد؟" گفت:"چه كاری باید می‌كردم. تنها راه حلش این بود كه به دادگستری شكایت می كردم كه روندی طی می شد كه خیلی اداری بود. من نمی‌خواستم كسی را زندانی و جریمه كنم. فقط می‌خواستم به آنها بقبولانم كه اشتباه كردند و اجازه ندارند كه این كارها را پخش كنند. تلویزیون بابت هیچ كدام از برنامه‌ها نه هزینه و نه زمانی صرف كرده بود. این برنامه ها به هزینه شخصی من تولید و پخش شده و برای مجوز آن هم یكسال در نوبت بودیم."

استاد آواز ایران در پاسخ به اینكه "یعنی در دورانی كه اعتراضی از سوی شما شنیده نشد، بازهم از پخش آثارتان ناراضی بودید؟" مطرح كرد:"بله بازهم پیام می‌دادم كه حق ندارید كارهای من را پخش كنید. من نمی‌توانستم و نمی‌خواستم از آنها جریمه بگیرم اما دوست هم نداشتم كه كارهای من را پخش بكنند. من این سازمان را قبول ندارم و زمانی كه آثار من از این سازمان پخش می‌شود پیش وجدان خودم احساس شرم می‌كنم. من هیچ وقت رضایت نداشتم تا جریان انتخابات پیش آمد و من وكیل گرفتم كه جنبه قانونی به این كار بدهم."

شجریان در ادامه درباره اینكه "با این شرایط همچنان ربنا متعلق به مردم است؟" گفت:"بله این ربنا همچنان متعلق به مردم است."

گزارش

یکشنبه ۹ مرداد ۱۳۹۰
گزارشی از قاهره – 1
حالا التحریر در تصرف اسلامگراها

مهرانگیز کار

امروز 29 جولای نخستین روز از ده روزی است که در قاهره خواهم بود تا شاید از نزدیک سیاحت کنم تحولات سیاست را که در میدان تحریر چندی است کلید خورده و امروز مردمی را میزبانی می کرد که به مناسبت آخرین جمعه ی پیش از حلول ماه رمضان گرد آمد ه بودند تا باری دیگر از آرزوهای سیاسی و اجتماعی خود بگویند. آمدند و گفتند، اما گفته ها و فضای امروز تحریر حال و هوای دیگری داشت.

ذات این تظاهرات دینی- سیاسی بود. جمعیت بیشتر مذهبی بود تا سکولار و همین شکل ظاهری اشارتی بود بر آنچه در راه است. بر خلاف پیشگوئی های مفسرانی که تا کنون از آینده ی سیاسی مبتنی بر لیبرالیسم و سکولاریسم (جدائی دین از حکومت) در مصر گفته و نوشته اند، نماز این جمعه در میدان تحریر معنای تازه ای یافت وپیامهائی که برای دیگر نیروهای سیاسی مانند شورای عالی نظامیان و سکولارها و لیبرالهای فعال در عرصه سیاست مصر ارسال شد بیشتر به تفسیر مفسران حکومتی ایران و نظرات مدیران سیاسی جمهوری اسلامی ایران نزدیک بود تا به آن خوشبینی که در نظرات منتقدان حکومت ایران و جمعی از مفسران غربی از هر دسته و گروه موج می زند و در آمیخته است به این آرزو که گویا هر آنچه در تحولات سیاسی و اعتراضی منطقه می گذرد به شدت با تقاضا برای قانونی شدن احکام شریعت و تاسیس حکومت اسلامی در تعارض است.

دستکم امروز در میدان تحریر شعارهائی داده شد که از این تفاسیر خوش بینانه به دور بود.

شنیده شد که امروز جمعیت مذهبی از آرزوهای خود برای تاسیس یک دولت اسلامی سخن گفت. از درخواست خود برای قانونی شدن احکام شریعت پرده برداشت. تظاهرات مردانه بود با حضور کمرنگ زنانی که حجاب سفت و سخت شان خبر از ماجراهای تازه ای می داد که پیش روی آزادیخواهان این کشور است. مردان وابسته به احزاب و دستجات مذهبی بخصوص سلفی ها که در مطبوعات مصر آنها را مرتبط با وهابیون عربستان سعودی می دانند، تحولات سیاسی مصر را به راه تازه ای می بردند. سخنران ها بسیار سنجیده حرف می زدند و در همان حال که بر آزادی ( حریت ) تاکید داشتند اضافه می کردند " الا و مادام که با احکام شریعت در تضاد نباشد ". لیبرالیزم را یکسره نفی نمی کردند، اما به ضروت وقت همان اما و اگرها را که ما ایرانیان 33 سالی است با آن در چالش به سرمی بریم بر لیبرالیسم بار می کردند. لیبرالیسم را مثل جواهری در قفسی بلورین حبس کرده بودند و رهبران تظاهرات اعتراضی که امروز رهبران دینی بودند قفس را به تماشا می گذاشتند و مردم را به ورود به این قفس دعوت می کردند.

نمی دانیم فردا چه می شود و انبوه مصری های طرفدار دموکراسی با مفهوم غیر دینی چگونه واکنشی خواهند داشت. نمی دانیم زنان مصری که در چند ماه اخیر سیاست های اعتراضی را در مصر با خواست دموکراسی و حقوق بشر ودریافت سهم خود برای مشارکت در امور پر هیجان ساخته بودند چه خواهند کرد و آیا وقتی و حوصله ای و امیدی دارند تا تاریخچه حقوق زن در حکومت بر آمده از انقلاب اسلامی ایران را ورق بزنند؟



پیام روشن امروز

میدان تحریر امروز با جمعیت چند هزار نفری با ملت مصربه روشنی حرف می زد وبا آنها اتمام حجت می کرد. از امروز ببعد هر آنچه اتفاق بیافتد بر آمده از نقش مردمی است که در نماز آخرین جمعه پیش از رمضان حاضر نبودند. اندک زنانی که در حواشی تظاهرات امروز دیده شدند با حجاب اغراق آمیز ( عبا و روبنده ) از لازم الاجرا شدن احکام شریعت که چارچوب محدود ی است از حقوق اسلامی و غیر قابل انطباق است با مطالبات امروز اکثریت مسلمانان جهان با خبرنگاران حرف می زدند واز مزایای آن برای زنان بر می شمردند. گوئی همه این صحنه ها و گفته ها را در جائی که مصر نبود و بلکه زادگاهم بود بار ها و بارها خواب دیده بودم. مصری ها نیز پشت سر کابوس سیاسی بسیار دارند، ولی این یکی اگر مجال ظهور پیدا کند چیز دیگری است و به سادگی نمی شود با بیرون انداختن یک حسنی مبارک، چرخ سیاست را در مسیر دیگری رهنمون شد. ما شاهد بوده ایم که با بیرون راندن شاه زندگی ایرانیان بهبود نیافت.

این سرنوشت اگر آنگونه که امروزدر میدان تحریر تجلی یافت در آینده رقم بخورد همان است که در بر گیرنده ی انواع اختناق برای مردم ستم کشیده ی مصر است که با نام اسلام به آن مشروعیت می بخشند و جامعه را پر تنش می کنند، بر تضادهای اجتماعی می افزایند و جوانها را در عنفوان جوانی به وادی پیری و نومیدی می کشانند. در خطر قرار گرفتن و سرانجام آواره شدن آزادیخواهان مصری که نخستین سرنشینان کشتی میدان تحریردر کناره تمدن رود نیل بودند در پی آن می آید.

به غروب این روز که نزدیک شدیم، نسیم سیاسی دیگری وزیدن گرفت. برخلاف سنت تظاهرات درمیدان تحریر، تظاهرکنندگان دسته دسته میدان را ترک می کنند. آنجا نمی مانند. اما شنیده می شود که دیگر نیروهای سیاسی که پیامهای رهبران دینی را شنیده اند دارند به سوی میدان تحریر روانه می شوند و شاید قصد دارند همان جا بیتوته کنند. این چالش که تازگی دارد شکلهای سیاستگزاری در میدان تحریر را رنگ دیگری می زند. بهار عرب توفانها پیش رو دارد. برخی مفسران از هم اکنون موضوع را همان گونه تحلیل می کنند که با آن آشنا هستیم. امروز از تحلیلگران غربی چندین بار شنیده ام که اخوان المسلمین میانه روهای مسلمان هستند و برای دموکراسی که خواست همه ی نیروهای سیاسی است خطری محسوب نمی شوند. این تحلیلگران سلفی ها (دستجات رادیکال مسلمان سنی) را خطرناک می دانند واز آنرو که آنها در مصر پایگاههای نیرومندی ندارند، از هرگونه ابراز نگرانی سر باز می زنند. از نزدیک و چهره به چهره، شنونده ی ساده انگاری این تحلیلگران کم تجربه شده ام و نمی دانم با آن خروار خروار تجربه های تلخ که از این تحلیل ها در سینه انباشته ام چه کنم؟

تحلیلگران نسل عوض کرده اند. آنها به نسلهای ما که با امید به معجزه ی میانه رو ها در ایران زیسته ایم و ثمری نیافته ایم تعلق ندارند. به تجربه های ما اعتنا ندارند. فیس بوک و تویتر ابزار کارشان است و یقین دارند با این ابزار که در اختیار نسلهای جوان است می توان حاضران امروز در میدان تحریر را به دموکراسی، حقوق برابر زنان و غیر مسلمانان، تعهدات حقوق بشری و بین المللی ناگزیر ساخت، آن هم در شرایطی که نرخ بیسوادی در این جوامع بالاست و مردسالاری (رجولیت و ریاست چسبیده به آن) بیداد می کند.

در هرحال تا غروب آخرین جمعه ی پیش از حلول ماه رمضان، میدان تحریر حرف آخر را زده است. امروز یکدست در تصرف رهبران مذهبی بود که دیگر نیروها را از تفرقه و چند گونگی در اندیشه سیاسی که با احکام شریعت در تعارض است بر حذر می داشتند و آنان را به " اتحاد " فرا می خواندند. شاید مصری ها بار سیاسی این کلمه ی ساده و خوش آمدنی را که بوی آشتی و دوستی می دهد به اندازه ی ما ایرانی ها نمی شناسند و نمی دانند درون پوسته ی زیبای آن، نکبت تک صدائی و انحصار طلبی نهفته است. ما که می دانیم چه کمکی از دستمان ساخته است تا تجربه های خود را با دوستداران بهار عرب در میان بگذاریم و با آنها تجربه مبادله کنیم. جهان آنقدر ها که شایع است باز نیست و توانائی های ما حتی در آوارگی برای مبادله ی تجربه ها بسی محدود است و هریک درگیر اولین نیازهای زندگی شخصی خود شده ایم.

تاریخ تکرار می شود با همان خوش باوری ها ی نسلهای جوانی که 33 سال پیش در ایران بسیار به خطا رفته و اکنون سالخورده شده اند. اینک همان خطاها به صورتهای تازه ای خود را در زندگی نسلهای جوان باز سازی می کند. فردا روز دیگری است و شاید فیس بوک و تویتر بتوانند از دلهره های شامگاه 29 جولای که بر من و دیگر شهود این چرخش تاریخی چیره شده است بکاهند. ولی راست بگویم آن قدر که به حضور بی وقفه ی نیروهای لیبرال و سکولار به صورت واقعی و ملموس در حیات سیاسی مصر امید بسته ام، از فضای مجازی، امید اعجاز ندارم. مگر آنکه این دو فضا، واقعی و مجازی بتوانند با یکدیگر هم وزن بشوند.

فردا روز دیگری است و پس فردا مردم در کشورهای با اکثریت مسلمان چنان از گرسنگی و تشنگی درروزهای طولانی ماه رمضان بی رمق می شوند که بعید می دانم زیر آفتاب تند و کشنده ی قاهره و میدان تحریر بتوانند تشنه و گرسنه سیاستگزاری کنند. مشاوران گروههای مذهبی هر که هستند، در تاسیس استبداد دینی به بهانه ی حریت و آزادی کهنه کارند و دانسته اند اگر نیروهای مذهبی در آخرین جمعه ی پیش از ماه رمضان در تحریر خودنمائی کنند، دستکم تا عید فطر که خوردن و آشامیدن در میدان تحریر ممکن می شود، لیبرالها و سکولارها نمی توانند با آنان هماوردی کنند. اگر آن نیروهای بازی خورده که از امروز ببعد با رهبران مذهبی بسیار حرف دارند روزه خواری کنند و شعار بدهند، بازی را بکلی می بازند و به کفر و الحاد متهم می شوند، اگرهم با زبان روزه زیر آفتاب جولای قاهره با هدف خنثی سازی تحرکات امروز در میدان تحریر جمع بشوند که از حال می روند ومی میرند و کاری از پیش نمی برند.

فردا البته روز دیگری است و نمی شود پیامدهای حلول ماه رمضان را بیش از این پیش بینی کرد. فقط عجالتا می توان به مشاوران سامان دادن تظاهرات امروز رهبران دینی مصر دست مریزاد گفت که دست شیطان رجیم را از پشت بسته اند. امید از دست ندهیم که با وجود دراز دستی های این شیطان، فردا روز دیگری است و طلوع و غروب دیگری دارد.

Saturday, July 30, 2011

برتولت برشت

دختر كوچولوی صاحبخانه از آقاي " كي" پرسيد:
اگر كوسه ها آدم بودند، با ماهي هاي كوچولو مهربانتر ميشدند؟ آقای كي گفت : البته ! اگر كوسه ها آدم بودند،
توی دريا براي ماهيها جعبه های محكمي ميساختند، همه جور خوراكي توی آن ميگذاشتند،
مواظب بودند كه هميشه پر آب باشد. هوای بهداشت ماهی های كوچولو را هم داشتند.
برای آنكه هيچوقت دل ماهي كوچولو نگيرد، گاهگاه مهماني های بزرگ بر پا ميكردند،
چون كه گوشت ماهي شاد از ماهي دلگير لذيذتر است ! برای ماهی ها مدرسه ميساختند
وبه آنها ياد ميدادند كه چه جوری به طرف دهان كوسه شنا كنند
درس اصلي ماهيها اخلاق بود به آنها مي قبولاندند
كه زيبا ترين و باشكوه ترين كار برای يك ماهي اين است كه خودش را در نهايت خوشوقتي تقديم يك كوسه كند
به ماهی كوچولو ياد ميدادند كه چطور به كوسه ها معتقد باشند و چه جوری خود را برای يك آينده زيبا مهيا كنند
آينده يی كه فقط از راه اطاعت به دست ميآييد اگر كوسه ها ادم بودند،
در قلمروشان البته هنر هم وجود داشت: از دندان كوسه تصاوير زيبا و رنگارنگي مي كشيدند،
ته دريا نمايشنامه به روی صحنه ميآوردند كه در آن ماهي كوچولو های قهرمان شاد و شنگول به دهان كوسه ها شيرجه ميرفتند.
همراه نمايش، آهنگهاي محسور كننده يی هم مينواختند كه بي اختيار ماهيهای كوچولو را به طرف دهان كوسه ها ميكشاند.
در آنجا بي ترديد مذهبی هم وجود داشت كه به ماهيها می آموخت
"زندگي واقعي در شكم كوسه ها آغاز ميشود"

Wednesday, July 27, 2011

محمد تقی برخوردار؛ مرگ مردی که به خانه های ایران رفاه آورد
محمد قوام
بی بی سی
به روز شده: 18:04 گرينويچ - سه شنبه 26 ژوئيه 2011 - 04 مرداد 1390
فیسبوک
تویتر
سهیم کنید
ارسال صفحه
چاپ مطلب

محمد تقی برخوردار ابتدا باتری از آمریکا وارد می کرد اما در مدت کوتاهی توانست با تاسیس کارخانه قوه پارس مشابه آن را در ایران تولید کند
صنعتگر سرمایه داری که چندی پیش از انقلاب ۱۳۵۷ یک تلویزیون مدار بسته از بریتانیا با خود به تهران آورده بود و آن را برای حفاظت از آیت الله خمینی رهبر انقلاب ایران به محل اقامت او در مدرسه رفاه برده بود، شاید باور نداشت که در اولین تابستان پس از انقلاب حکم مصادره اموالش را از رادیو بشنود.
محمد تقی برخوردار معروف به حاجی برخوردار که به دنبال برنامه صنعتی توسعه گرایش در ساخت وسایل خانگی در ایران به پدر صنایع خانگی این کشور هم لقب گرفته است، هفته گذشته در ۸۷ سالگی در ایران درگذشت.
موضوعات مرتبط
تحلیل و گزارش
نگاهی به کارنامه آقای برخوردار در تاسیس کارخانجات صنعتی در ایران نشان دهنده نقش او در تجهیز خانه های ایرانی به وسایل روزآمد آن دوران و تغذیه رفاهی بخشی از شهروندان ایران است که با بالا رفتن قیمت نفت و سیاست های مدرن سازی ایران در عصر محمدرضا پهلوی، آرام آرام معنای رفاه و طعم آن را می چشیدند و همزمان با مردمان دیگر جوامع توسعه یافته، به لوازم طبقه شهرنشین مجهز می شدند.
وضعیت خانوادگی و شغلی آقای برخوردار نشان دهنده حضور طبقه ای از تجار متدین ایرانی است که نسل اندر نسل بازاری و تاجر بوده اند اما بخت آن را نیافتند که در حکومت نوپای پس از انقلاب، در جوی از بی اعتمادی و سوتفاهم مسیر توسعه صنعتی ایران را ادامه دهند یا دست کم اموال و دارایی هایشان را حفظ کنند.
فقط مرور تعداد کارخانه ها و شرکت هایی که محمد تقی برخوردار در ایران تاسیس کرده بود، نشان می دهد که اگر آهنگ توسعه آن حفظ می شد یا حداقل دست حکومت و دولت از آنها کوتاه بود، شاید ایران امروز به لحاظ میزان و کیفیت تولیدات صنعتی وضعیت متفاوتی داشت.
محمد تقی برخوردار پس از مصادره اموالش خوش خیالانه می گفت تولید کننده ای که مالیاتش را پرداخته، نباید مشمول مصادره شود اما تلاش های دولت موقت مهدی بازرگان هم ظاهرا فقط در حد وعده بازپس دادن اموال آقای برخوردار ماند.
آن دولت چنان مستعجل و عمرش کوتاه بود که پیش از خروج آقای برخوردار از ایران، از هم گسیخته بود.

محمد تقی برخوردار مشهور به حاج برخوردار هفته گذشته در تهران درگذشت
به دنبال ملی شدن شرکت ها و کارخانجات صنعتی ایران از جمله اموال آقای برخوردار که بعدها در اختیار بنیاد مستضعفان قرار گرفت، او پیش از یک سالگی انقلاب، از ایران خارج شد و این هجرت تا سال ۱۳۷۰ ادامه داشت که به سودای بازپس گیری اموالش به ایران بازگشته بود.
حاصل این بازگشت فقط بازپس گیری قطعاتی زمین در رفسنجان و استرداد منزل شخصی اش بود.
درهم کوبیده شدن شیرازه کارخانجات صنعتی ایران با مصادره و سپس ناامنی حاصل از آن برای سرمایه گذاران و کارآفرینان، نه فقط سرمایه های مادی و انسانی موجود را به رکود کشاند که بخش وسیعی از آنها را وادار یا دست کم تشویق به مهاجرت و خروج از ایران کرد.
تقریبا همه هم نسلان کارآفرین آقای برخوردار در جریان مصادره اموالشان رخت خود را از ورطه هولناکی که ایران در آن قرار گرفته بود بیرون کشیدند اما آقای برخوردار به ایران بازگشت و در خانه خود درگذشت.
عباس میلانی، نویسنده کتاب "نام آوران ایران" محمد تقی برخوردار را از بزرگترین کارآفرینان نسل خودش می داند و هم یکی از نخسین کسانی که به فکر صنعت خانگی و صنعت الکترونیک در ایران افتاد. با او گفت و گویی دریاره محمد تقی برخوردار کردیم.
***
"حاج محمد تقی پس از ناکامی در بازپس گیری اموالش، در برابر این سئوال که اگر امروز فعالیت تجاری را شروع می کردی چطور عمل می کردی این جواب را داده بود: یک شرکت تاسیس می کردم و آن را شخصا اداره می کردم و در جهت گسترشش هیچ اقدامی نمی کردم."
از متن کتاب بررسی زندگی محمد تقی برخوردار
صنعتگران و کارآفرینان دهه ۵۰ خورشیدی در ایران همچون محمد تقی برخوردار تقریبا در چند صفت با یکدیگر شریک اند. اول اینکه نسل اندر نسل بازاری و سرمایه دارند و از جهتی که می توانست برای حکومت بعدی ایران یعنی جمهوری اسلامی جالب باشد، زمینه و صبغه مذهبی داشتند. ویژگی های دیگر این نسل از جمله آقای برخوردار چه بود؟
حاج محمد تقی به گمان من از بزرگترین کارآفرینان نسل خودش بود و هم یکی از نخسین کسانی بود که به فکر صنعت خانگی، صنعت الکترونیک در ایران افتاد.
او از وجه دیگری هم با نسل اول صنعتگران ایرانی شباهت داشت. خیلی از صنعتگران ایرانی از جمله برادران ارجمند که صنایع ارج را پایه گذاری کردند، از بازار می آمدند.
حاج محمد تقی از خانواده تاجر بازاری که در آغاز در یزد فعالیت می کردند و به روایتی تا پایان قرن نوزدهم زرتشتی بودند و پس از آن به اسلام گرویده بودند.
ظاهرا خانواده برخوردار هم یکی از این خانواده ها بودند. افراد این خانواده سخت مومن بودند. پدر حاج محمد تقی یکی از تجار بزرگ یزد و یکی از مومنان این شهر محسوب می شد.
از همان آغاز حاج محمد تقی بیشتر از آنکه به مدرسه علاقه داشته باشد به تجارت و بازار و همان راه پدر علاقمند بود و به محض اینکه به سن بلوغ رسید خودش را به تهران رساند و کارش را در آنجا شروع کرد.
سال ۱۹۶۰ به گمان من نقطه عطفی در ایران است. بین ۱۹۵۹ تا ۱۹۶۱ ما شاهد یک تحول عظیم اقتصادی هستیم. خیلی از هم نسلان آقای برخوردار که در بازار سرمایه تجاری ایران را تشکیل می دادند تصمیم گرفتند که به طرف سرمایه صنعتی بروند.
دولت در این زمان سیاست حمایت از طرح های صنعت نوپای ایران را پیش گرفته بود. وام های جالبی به کارآفرینان می دادند و موقعیت های مالیاتی خوبی در اختیارشان قرار می گذاشتند. حاج محمد تقی از اولین کسانی بود که متوجه این اوضاع جدید شد و شروع به انتقال ثروتش از سرمایه تجاری به سرمایه صنعتی کرد.
اولین قراردادی که او بست با شرکت ری او واک آمریکا بود. چون قبلا از آمریکا باتری هم وارد می کرد بلافاصله شرکت قوه پارس را تاسیس کرد که به گمان من اولین شرکت از نوع خودش بود و در یک فاصله بسیار کوتاهی آن را به یکی از بزرگترین شرکت های خاورمیانه تبدیل کرد.
قراردادهای بزرگی با توشیبا داشت و هر روز هم سعی می کرد که این کارخانه ها را از کار مونتاژ به سوی قطعه سازی سوق دهد.
خیلی هم به مساله مدیریت توجه داشت. از بازاری های تجدد خواه ایرانی بود که همراه با خانواده لاجوردی در تاسیس آنچه که به هاروارد تهران شهرت گرفت، پیشقدم شد.
"سال ۱۹۶۰ به گمان من نقطه عطفی در ایران است. بین ۱۹۵۹ تا ۱۹۶۱ ما شاهد یک تحول عظیم اقتصادی هستیم. خیلی از هم نسلان آقای برخوردار که در بازار سرمایه تجاری ایران را تشکیل می دادند تصمیم گرفتند که به طرف سرمایه صنعتی بروند. دولت در این زمان سیاست حمایت از طرح های صنعت نوپای ایران را پیش گرفته بود. وام های جالبی به کارآفرینان می دادند و موقعیت های مالیاتی خوبی در اختیارشان قرار می گذاشتند. حاج محمد تقی از اولین کسانی بود که متوجه این اوضاع جدید شد و شروع به انتقال ثروتش از سرمایه تجاری به سرمایه صنعتی کرد"
عباس میلانی
حاجی برخوردار به عنوان یکی از کسانی که در هیات امنای هاروارد تهران بود با دانشگاه هاروارد آمریکا قرارداد بستند و نهادش را تاسیس کردند و یکی دو کلاس هم از آن فارغ التحصیل شدند که در واقع آنها فوق لیسانس مدیریت دانشگاه هاروارد را در تهران دریافت می کردند که حالا البته به دانشگاه امام صادق تبدیل شده است.
حاجی برخوردار خیلی به این موضوع توجه داشت. در فکر تاسیس یک کالج صنعتی در ایران هم بود. گویا با جنرال الکترونیک و یکی دو دانشگاه آمریکا وارد مذاکره شده بود که یک دانشگاه ویژه صنعت الکترونیک در ایران تاسیس کند.
صنایعی که حاج برخوردار در ایران پایه گذاری کرد به نوعی وسایل مدرن رفاهی را وارد خانه های ایران کرد. در واقع تولیدات این کارخانه های صنعتی وسایل مورد نیاز طبقه شهرنشین را تامین را می کرد که آرام آرام در دهه ۵۰ خورشیدی در حال شکل دادن طبقه متوسط بود. واردات و سپس مونتاز و تولید این محصولات خانگی چه تاثیری بر سبک زندگی مردم داشت؟
من فکر می کنم اینها دو روی سکه یک حرکت به هم پیوسته است. همانطور که اشاره کردید ایران داشت یک تحول عمیق اجتماعی را تجربه می کرد.
شاه فئودالیسم را با اصلاحات ارضی از بین برد و کسانی مثل علی نقی عالیخانی، مهدی سمیعی، رضا مقدم کسانی بودند که برنامه صنعتی واقعا خردمندانه برای ایران تدوین کرده بودند و شاه هم از آنها حمایت می کرد.
یک روی آن ایجاد این صنایع بود و روی دیگرش پروش کسانی بود که این صنایع را از طریق خرید اجناس حمایت کنند.

تلویزیون رنگی در ایران برای اولین بار توسط شرکت پارس الکتریک تولید شد که آقای برخوردار آن را تاسیس کرده بود. پیش از این او تلویزیون شاوب لورنس و توشیبا را وارد ایران می کرد
برخلاف گمان رایجی که در آن زمان گفته می شد که اینها همه صنایع مونتاژ بود ولی اینها خیلی زود رفتند سراغ اینکه اینها را به صنایع مادر تبدیل کنند.
مثلا درباره ایران ناسیونال، ما می دیدیم که در آغاز اینها چیزی نزدیک به ۸۵ درصد قطعات را وارد می کردند ودر پایان کار یعنی در آستانه انقلاب نزدیک به ۸۵ درصد قطعات را در ایران تولید می کردند یعنی دقیقا برعکس شده بود.
برخوردارها هم به این مساله واقف بودند. نکته جالبی که آدم درباره حاج برخوردار مشاهده می کند، این است که گسترش صنایع اش هم افقی بود و هم عمودی.
مثلا وقتی کارخانه توشیبا را در ایران راه انداخت بعد از مدتی کارخانه چوب بری هم برایش خرید. یا وقتی شرکت قالیبافی تاسیس کرد در کنارش کارخانه نخ ریسی هم راه انداخت و یک بانک هم برایش تاسیس کرد.
اینها چقدر با مسائل روز دنیا و شیوه های مدرن مدیریتی و کارآفرینی آشنا بودند؟
در آن زمان مرسوم شده بود که این خانواده های بزرگ بازاری یکی از اعضای خانواده خود را به خارج فرستاده بودند تا تحصیلات جدید را بفهمد. خانواده برخوردار هم همین طور بود. درباره برخوردار عضوی که به خارج از ایران فرستاده بودند عباس برخوردار بود که دوست عزیز من بود و او خیلی زود بعد از این که فوق لیسانش را گرفت به فعالان کنفدراسیون پیوست و تمام وقت کار سیاسی می کرد.
ولی برادران برخوردار دقیقا مثل خسروشاهی ها و لاجوردی ها از یک سنت سرمایه تجاری به سرمایه صنعتی آمدند.
یکی از این ها یعنی آقای قاسم لاجوردی به من می گفت نقطه عطف برایشان توافق شاه و آیزنهاور رئیس جمهوری آمریکا بود.
آیزنهاور آن زمان نامه ای به شاه نوشته بود که اگر شوروی به ایران حمله کند ما از ایران حمایت خواهیم کرد.
"همه آن کارآفرینان که در آن سال ها به خارج از ایران آمدند آنچنان که من مطالعه کردم در کتاب نامداران ایران، ثروت بیشتری از آنچه که در ایران به وجود آورده بودند، ایجاد کردند"
عباس میلانی
خیلی از این خانواده ها از جمله برخوردار ها این قطاع طریق را در اطراف یزد تجربه کرده بودند و داستان های شگفت انگیزی تعریف می کردند درباره ضرورت اینکه سرمایه لازم بود که قابل تحرک سریع باشد، قابل پنهان کردن باشد، و سرمایه گذاری در صنعت آن دوره به صلاح تلقی نمی شد.
در دهه ۶۰ میلادی بود که اینها فکر می کردند که دیگر شاه ماندنی است و آمریکا هم از ایران در برابر خطر کمونیسم دفاع خواهد کرد و این حرکت وسیع به طرف صنعت شروع شد.
من یک رقمی خدمتتان بگویم که جالب است. در سال ۱۹۵۶ میلادی، ۴۶ جواز صنعت در ایران صادر شد و در سال ۱۹۶۶ میلادی ۷۴۳ جواز.
از کسانی که در صنعت کار می کردند از ۸۰۰ هزار نفر به یک میلیون و نزدیک ۳۰۰ هزار نفر افزایش پیدا کرد که جهش عظیمی است.
به پیشینه و سابقه خانوادگی صنعتگران ایرانی در دهه ۵۰ نگاه می کنیم یک استقلالی از دربار و حکومت می بینیم ودر عین حال یک مایه مذهبی خانوادگی. ولی هیچکدام از اینها مانع نشد که در جریان انقلاب اموال و سرمایه های این خانواده ها از جمله برخوردار ها از تعرض و مصادره مصون بماند. علیرغم نزدیکی آقای برخوردار با مهدی بازرگان نخست وزیر دولت موقت چطور از این موج مصون نماند؟
حتی شایع است که خود محمد تقی برخوردار در دوره ای که آیت الله خمینی در فرانسه بوده به پاریس می رود و در آنجا سعی می کند با ایشان بیعت کند و صنایع خودش را مصون نگه دارد.
حاج برخوردار خیلی مذهبی بود. من از افراد زیادی شنیدم که هر روز وقت نسبتا زیادی را به قرائت قرآن در خلوت خودش صرف می کرد و نمازش ترک نمی شد. من این را خوب یادم می آید و از عباس می شنیدم که حاجی برخوردار که به آمریکا می آمد هر جا که بود نمازش در این کشور قطع نمی شد.
این رژیم رادیکالیسمی را آغاز کرد که یک مقداری از آن ریشه در خود رژیم داشت و مقداری در جریان های افراطی آن زمان مثل حزب توده، چریک های فدایی و مجاهدین. رژیم را همه هل می دادند در جهت تبدیل ایران به یک شوروی ثانی.

عباس میلانی، نویسنده کتاب ایرانیان نامدار؛ او محمد تقی برخوردار را از نسل کارآفرینان بازاری می داند که در دهه چهل خورشیدی سرمایه شان را از بازار به صنعت بردند
خیلی از اموال و صنایع متعلق به این خانواده ها را بدون هیچ علت سیاسی و قطعا بدون هیچ منطق اقتصادی مصادره کردند و همه را چپاندند در بنیاد مستضعفان.
این صنایعی که در آن زمان سودآورترین صنایع زمان خودش بود یکی بعد از دیگری ورشکسته شدند یا در ۳۰ سال اخیر به دست یکی از نمایندگان حکومت اداره می شود که دائما ضرر می دهد و به جای اینکه به مملکت مالیات بدهند آنچنان که برخوردارها مثلا می دادند، از درآمدهای مملکت می خورد. به نظر من تصمیم مصادره این صنایع واقعا یکی از تصمیمات تاریخی زیان بار و عجیب بود.
همه آن کارآفرینان که در آن سال ها به خارج از ایران آمدند آنچنان که من مطالعه کردم در کتاب نامداران ایران، ثروت بیشتری از آنچه که در ایران به وجود آورده بودند، ایجاد کردند.
خیامی ثروت بزرگتری در خارج از ایران ایجاد کرد. لاجوردی ها به غایت موفق بودند. خسروشاهی ها ۲-۳ میلیارد سود بردند و موفق بودند.
این روایت که اینها به کمک دربار و شاهزاده ها شرکت هایشان سودآور می شد، دروغ تاریخی بزرگی است و صدمه بزرگی به ملت ایران زد.
این افراد درستکار کارآفرین را از ایران راندند و این شرکت ها را سپردند به دست یک مشت آدم نا اهلی که هنوز هم نتوانستد آن را به شرایط قبل از انقلاب برگردانند.
تصادفی نیست که هنوز هم درآمد متوسط مردم ایران به سال ۱۹۷۹ پیش از انقلاب برنگشته است. تصادفی نیست که مردم در ایران اینقدر تحت مضیقه هستند، آن سیاست غلط و نادرست الان نتیجه اش را در ۳۰ درصد بیکاری در تحصیل کرده ها نشان می دهد.

عباس میلانی می گوید نامه آیزنهاور به شاه درباره حمایت از ایران در برابر حمله احتمالی شوروی، سرمایه گذاران را تشویق به حضور در صنایع ایران کرد
من یک مطالعه ای خواندم از مجلس شورای اسلامی درباره خانواده لاجوردی که اینها وقتی اموالشان مصادره شده چیزی نزدیک به ۶۰۰ میلیون دلار در ایران سرمایه گذاری کرده بودند. ۶۰۰ میلیون دلار آن زمان ۴-۵ میلیارد دلار الان است.
خود نمایندگان مجلس ایران می گویند که ما هیچ چیزی در این اسناد پیدا نکردیم که نشان بدهد اینها کوچکترین خلاف قانونی کرده بود. خود گزارش مجلس می گوید که ما در حیرتیم که چرا دولت وقت تصمیم به مصادره اموال اینها و بیرون کردنشان از ایران گرفت.
محمد تقی برخوردار مثل لاجوردی ها یکی از درست کار ترین و متدین ترین و مستقل ترین کار آفرینان ایران بود.
چرا در سال های اخیر علیرغم بالا رفتن درآمدهای نفتی و امکانات فنی مثل تربیت مدیر و تحصیل کرده رشته های صنعتی که می تواند زمینه ساز مناسبی برای فعالیت های اساسی اقتصادی باشد، دیگر شاهد ظهور چنین سرمایه گذاران و کارآفرینان که به دنبال تحول در صنایع داخلی هم بودند، نیستیم؟
من فکر می کنم عمده ترین دلیلش بی ثباتی سیاسی و حرص و آزی است که حکومت به آن دچار شده است.
هر روز به گوشه بیشتری و سهم بیشتری از ثروت و اقتصاد مملکت چنگ انداخته اند. هر روز از بخش بیشتری از طبقه و مدیر تحصیل کرده و کارآفرین را از دور خارج می کنند برای این که خودشان این کارها را در دست بگیرند.
سرمایه جایی می رود که ثبات سیاسی داشته باشد، جایی می رود که احساس کند دولت قدرش را می شناسد.

محمد تقی برخوردار لوازمی را وارد و سپس در ایران تولید کرد که با به وجود آمدن طبقه شهرنشین و شکل گرفتن طبقه متوسط مورد توجه و بلکه مورد نیاز بود
شما ببینید تمام ارقامی را که من گفتم در دورانی صورت گرفته که تمام درآمد ایران ۴۰۰ میلیون دلار از نفت بوده مثلا ۱۹۶۰ میلادی.
فقط در ۶ سال اخیر در دوران احمدی نژاد، ایران ۶۰۰ میلیارد دلار یعنی برابر تمام درآمدهای نفتی ایران تا پیش از دولت او وارد خزانه ایران شده؛ چه چیزی از این سرمایه باقی مانده؟ کجا بیکاری پایین تر رفته؟ کجا سرمایه جذب شده؟ وقتی مملکتی ۶۰۰ میلیارد دلار درآمد دارد، قاعدتا ۶۰۰ میلیارد دلار هم از خارج می خواهد بیایید و شریک و سهیم بشود با آن.
چین و هند همین کار را با درآمدهایشان کردند. در ایران یا این سرمایه خارج شده، یا قایم شده یا در بانک های خارج از کشور خوابیده یا رفته در املاک و مستغلات سرمایه گذاری شده است.
کسی سراغ صنعت نمی رود چون هیچ گونه دفاعی ندارد در برابر کسی که می آید می گوید این مال من است یا مال بیت المال است.
***
محمد تقی برخوردار هفته گذشته در تهران درگذشت در حالی که نتوانست سرمایه جوانی اش را پس بگیرد و الزایمر حتی دیگر رمقی برای او باقی نگذاشته بود که احتمالا روزهای پردرد این سال ها و شاید سال های پر جوش و افتخار دورتر را به یاد بیاورد.
کتابی اخیرا درباره زندگی او منتشر شده و در یکی از فصل ها نقل قولی از او درج است که راه و سرنوشت سرمایه گذاران بعد از او را نشان می دهد.
حاج محمد تقی پس از ناکامی در بازپس گیری اموالش، در برابر این سئوال که اگر امروز فعالیت تجاری را شروع می کردی چطور عمل می کردی این جواب را داده بود: یک شرکت تاسیس می کردم و آن را شخصا اداره می کردم و در جهت گسترشش هیچ اقدامی نمی کردم.

Tuesday, July 26, 2011

Zorba The Greek

BBCPERSIAN.COM پخش زنده برنامه های تلويزيونی
کارگردان 'زوربای یونانی' درگذشت
به روز شده: 22:35 گرينويچ - دوشنبه 25 ژوئيه 2011 - 03 مرداد 1390
فیسبوک
تویتر
سهیم کنید
ارسال صفحه
چاپ مطلب

کاکویانیس در زمان جنگ جهانی دوم هنگام اقامت در لندن با سرویس یونانی بی‌بی‌سی، همکاری داشت
میخائیل کاکویانیس، فیلمساز یونانی، که با کارگردانی فیلم "زوربای یونانی" به شهرت رسید، دوشنبه (۲۵ ژوئیه) در بیمارستانی در آتن درگذشت.
بنا به اطلاعیه بیمارستان، کاکویانیس به علت ایست قلبی درگذشته است. او هنگام مرگ ۸۹ سال داشت.
مطالب مرتبط
پیتر فالک هنرپیشه آمریکایی درگذشت
‌نمایشگاه کوبریک در سینماتک پاریس
حکم دادگاه حقوق بشر اروپا علیه سانسور کتاب در ترکیه
لینک‌های مرتبط
موضوعات مرتبط
فیلم و سینما
میخائیل کاکویانیس در ۱۱ ژوئن ۱۹۲۲ در خانواده‌ای یونانی در لیماسول در جزیره قبرس به دنیا آمد. در آتن در رشته حقوق تحصیل کرد و سپس برای ادامه تحصیل به لندن رفت.
پس از پایان تحصیلات مدتی به شغل وکالت پرداخت، اما ذوق و علاقه او به هنر نمایش بود.
کاکویانیس در زمان جنگ جهانی دوم هنگام اقامت در لندن با سرویس یونانی بی‌بی‌سی، همکاری داشت.
پس از پایان جنگ در سال ۱۹۴۵ مدتی در لندن به کار تئاتر پرداخت، اما علاقه اصلی او ورود به سینما بود.
از آنجا که در انگلستان برای کار سینمایی موقعیت مناسبی نیافت، به میهن خود یونان برگشت و در سال ۱۹۵۳ اولین فیلم خود را کارگردانی کرد.
کاکویانیس به ویژه به ادبیات کهن یونان علاقه‌مند بود و چند فیلم با مایه‌های اسطوره‌ای ساخت، مانند "الکترا" و "ایفی ژنی" و از همه مهمتر فیلم "زنان تروا" که در آن کاترین هپبورن و ونسا ردگریو بازی داشتند.
کاکویانیس با ستارگانی مانند ملینا مرکوری، ایرنه پاپاس و کندیس برگن کار کرده بود.
تنها با فیلم "زوربای یونانی" بود که او به شهرت جهانی رسید. این فیلم سیاه و سفید یکی از مهمترین فیلم‌های سال ۱۹۶۴ بود و سه جایزه اسکار را برنده شد.
کاکویانیس هرگز به شهرتی نرسید که فیلم او به آن دست یافته بود.
زوربا: تجسم شور زندگی
"زوربای یونانی" از آثار برجسته نیکوس کازانتزاکیس (۱۸۸۳ – ۱۹۵۷) معروف‌ترین رمان‌نویس یونان است، که آثار او به بسیاری از زبانها ترجمه شده است.

آنتونی کوئین در سینما و تئاتر در نقش زوربای یونانی بازی کرد
یکی از رمان‌های او به نام "سرگشته راه حق" روایت سرگذشت فرانچسکوی آسیسی، راهب سرشناس مسیحی، است که فرانکو زفیرلی، سینماگر ایتالیایی، فیلمی به عنوان "برادر خورشید، خواهر ماه" از روی آن کارگردانی کرده است.
مارتین اسکورسیزی، سینماگر آمریکایی، در سال ۱۹۸۸ رمان دیگر کازانتزاکیس به نام "آخرین وسوسه مسیح" را به فیلم برگرداند.
کازانتزاکیس رمان "زوربای یونانی" را بر پایه تجربه‌ای شخصی و ملاقات با مردی واقعی به نام الکسیس زورباس نوشت که گفته می‌شود در صربستان درگذشت.
رمان "زوربای یونانی" سرگذشت جوان روشنفکر و تحصیلکرده‌ای به نام بازیل است که قطعه زمینی کوهستانی را در جزیره کرت به ارث می‌برد.
هنگامی که قصد مسافرت به کرت و سرکشی به زمین خود را دارد، پس از ورود به یونان، در شبی توفانی با مردی تنها و اسرارآمیز به نام زوربا آشنا می‌شود. زوربا او را ترغیب می‌کند که در زمین او معدن زغال سنگ به راه بیندازند و به مال و ثروت برسد.
زوربا که در واقع از کار معدن چیزی نمی‌داند، تمام کارها را به عهده می‌گیرد! و روشن است که تمام نقشه‌های کسب و تجارت به شکست می‌انجامد.
در پایان جوان همه چیز را باخته است، اما ثروتی بزرگ به دست آورده و آن دوستی با زوربا است، که بهتر از هر کتاب و فلسفه‌ای هنر زندگی را به او می‌آموزد.
زوربا عاشق پرشور زندگی با تمام لذت‌ها و زیبایی‌های زمینی آن است و حاضر نیست ذره‌ای از آن را با بهترین اندیشه‌ها و فلسفه‌ها عوض کند.
در آخرین صحنه فیلم، بازیل از زوربا خواهش می‌کند: «به من رقصیدن یاد بده!" و آن دو رقص زیبا و اصیل "سیرتاکی" را با موسیقی میکیس تئودوراکیس شروع می‌کنند. در کنار دریا دست در شانه هم می‌رقصند و می‌رقصند تا فیلم به پایان می‌رسد.
بازی آنتونی کوئین در این فیلم در نقش زوربا، یکی از دلنشین‌ترین بازی‌های تاریخ سینما شناخته می‌شود.
رمان "زوربای یونانی" نخست توسط محمد قاضی و بار دیگر توسط محمود مصاحب به زبان فارسی ترجمه و منتشر شده است.

Thursday, July 21, 2011

Masood Behnood

تاریخ انتشار: ۲۴ تیر ۱۳۹۰, ساعت ۵:۱۶
آنان که جهان را با کلمه و گفتگو ساختند
مسعود بهنود
سناریو نویسان هالیوود معتقدند همه آدم ها را می توان با نخی در یک قصه به هم دوخت.
یافتن آن نخ اما کار هر کس نیست. نلسون ماندلا هیچ ربطی به لخ والسا ندارد. همه آن سه گاندی را می شناختند اما لخ والسا کتاب نخوانده بود و مارتین لوترکینگ را هم نمی شناخت. اما نخی که این همه انسان های بی شباهت را به هم متصل کند گفتگو و سازش است. گفتگو برای رسیدن به صلح و عدل.


همین نقطه های مشترک کافی است که اهل فن دریابند که چهار قهرمان سیاست در قرن بیستم رمز کارشان کجا بوده است. آنان همان می خواستند که هر کس دیگر آرامش و عدل برای مردم، اما راهشان از گفتگو برای سازش می گذشت و با ایمانی محکم این ره را با پایمردی و صبوری پیمودند. و الگو شدند.

اولین این ها مهاتما گاندی بود. هندوئی که در ایمان هیچ کم نداشت و چون کوه بر سر ایمان خود ایستاده بود چنان که استراتژیست های همگام خود را عصبانی می کردند، گاه فغانشان از نرم روی او به هوا می رفت گاه اما گمان داشتند زمان کوتاه آمدن است، اما او به عشقی که به مردم و اعتمادی که به عدم خشونت داشت، راه خود می رفت و تن نحیف را داو قماری می کرد که در آن بازنده نبود. جواهر لعل نهرو وردست عاقل او که در دموکراسی هندی همچون جواهری می درخشد فغانش بلند می شد از دست این راهب که در مقابل سنگ دلی انگلیسی های متجاوز و استعمارگر گاهی می گفت اما خیلی چیزها دارند که ما نداریم.

مصدق و گاندی
همین جا می توان گریزی زد به سرنوشت ایران زد. یک سال بعد از مرگ گاندی، تنها یک سال، و یک سال نه چنان است که چیزی از خاطرها برود، در ایران نهضت ملی کردن نفت به راه افتاد. دکتر محمد مصدق باید از گاندی می آموخت، سرگذشت وی را دنبال کرده بود. نمی توانست دنبال نکرده باشد. گرچه سخن خاصی از آن قبیل که بزرگان معاصر گفتند از رهبر نهضت ایران درباره گاندی ثبت نشده است. البته همان زمان در سفارت هند حاضر شد و به احترام هم جمله ای نوشت. اما دکتر مصدق اهل ادبیات نبود و از وی جملات درخشان چنان که از گاندی و چرچیل نقل است باقی نمانده.
مصدق و گاندی یک وجه مشترک داشتند و آن هم دشمنشان بود. چرچیل نفرتی از گاندی داشت که هیچ گاه او را جز "فقیر نیمه عریان" خطاب نکرد. حاضر نبود بپذیرد که این مرد می تواند داشته باشد. وقتی یکی از اعتصاب غذاهای گاندی تلگرام رسیمی کرد به دهلی که این مرد چرا نمی میرد. او را به چشم یک یاغی نگاه می کرد که می خواست امپراتوری بریتانیا را پایان دهد و جزیره محبوب وی را به کشوری کوچک بدل کند که محتاج ترحم اروپائیان دیگر باشد. این نفرت در جا به جای تاریخ استقلال هند ثبت است. اما گاندی از فرصت غیبت چرچیل از دولت بریتانیا بهره گرفت و استقلال هند را به دست آورد، دکتر مصدق این فرصت را از کف داد و مبارزه اش چندان به طول انجامید که چرچیل دوباره به خانه شماره ده داونینگ استریت برگشت. برگشت تا نگذارد گاندی دیگری متولد شود، نگذارد یک پیرمرد دیگر شرقی، یک یادگار دیگر از سرزمین باستانی و مشعلداران تمدن جهانی شیر بریتانیا را به بازی بگیرد. این بار چرچیل موفق شد و مصدق سرنگون.

در چراییش بسیار نوشته اند و نوشته خواهد شد به روزگاران، اما قیاس روش های گاندی و مصدق – بدون آن که به سایر بی شباهتی های نهضت هند و نهضت ایران بنگریم و با توجه به این که ایران مستعمره نبود و هند بود – یک امر را مسلم قرار می دهد. همان که گفته می شود به صورت نامه ای در سفارت هند در تهران ضبط است. نامه ای که جواهرلعل نهرو به دکتر مصدق نوشت در اول سال 1332 و در آن لابد با عنایت به روش های گاندی نوشت نگذارید شاه و کاشانی و مکی و بقائی از نهضت ملی جدا شوند. [نقل به مضمون از متنی که مسعود برزین که نامه را دیده برای نگارنده نقل کرد]. گاندی خود نه تنها رهبران هندو و مسلمان را نمی گذاشت از هم جدا شوند که با روشی که داشت انگلیسی های متفرعن را هم هیچ گاه از سر میز مذاکره دور نکرد و امید به سازش را در دل آن ها همیشه زنده نگاه داشت.
در رثای این دو مرد بزرگ شرق [مصدق و گاندی] بسیار گفته و نوشته اند، بسیار هنرها به رهبر نهضت ملی ایران نسبت داده اند که سزاوار آن بود اما در جائی ثبت نیست که مذاکره و سازش را به عنوان وسیله ای برای پیشبرد هدف در سرلوحه رفتار سیاسی خود پذیرفته باشد . در مقابل بسیارند که معقتدند اگر وی با کاشانی راه آمده بود و آن جاه طلبان دیگر – بقائی و مکی و دیگران – را گذاشته بود در تعارف بمانند، این نمی شد که شد.

فقیر نیمه عریان که خود در جواب طعنه آمیزی به چرچیل گفته بود به فقر و به عریانی مفتخرست، با لنگوته ای به کمر، و بزی به دنبال که شیرش تنها قوت وی بود اول بار که از زندان به محل نایب السلطنه هند به مذاکره با نماینده امپراتور رفت. روی پله ها ایستاد و لبخند نرمی صورتش را پوشاند. اما کین نه. هرگز.

روزی که گاندی به تیر یک هندوی متعصب از پا در آمد، نهرو که بیست سال با این نیمه عریان سمج در خفا جنگیده و حرص خورده و آشکارا حمایت کرده بود همچنان یتیمی پدر مرده در رادیو دهلی گفت "روشنائی از ما رفت. پدر ملت دیگر نیست" اما سینه صاف کرد و گفت "نه خطا گفتم نوری که در این سرزمین می درخشید یک نور معمولی نبود و تا هزاران سال این نور دیده خواهد شد". آیا منظورش این نبود که آئین عدم خشونت و ایمان به گفتگو و سازش جاودانه می شود.

عصر روزی که گاندی به رامای خود متصل شد، روزنامه های انگلیسی کاری کردند که فقط روز پایان جنگ جهانی دوم سابقه داشت، برای مرگ امپراتور خود نکردند. صفحه اول همه روزنامه ها سیاه شد، روزنامه هائی که در خیابان های لندن توسط مردم ربوده می شدند تا سال ها بعد تیراژشان به آن اندازه نرسید. پادشاه، نخست وزیر، و دشمن دیرینش که هرگز حاضر به ملاقاتش نشد وینستون چرچیل وی را با کلماتی سنگین مدح گفتند. همان که پیچیده در کفنی سفید پانزده سال قبل وارد لندن شد و همه بریتانیا برای دیدارش صف کشید. یکی از آن ها چارلی چاپلین و یکی دیگر برنارد شاو. همان که جمله ای در رثایش گفت "قتل گاندی نشان داد، خوب بودن چقدر کار خطرناکی است".

اما هندوستان استاندارد، روزنامه بزرگ دهلی که گاندی پانزده سال خبرسازش بود آن روز عصر در قاب سیاه با صفحه ای سپید منتشر شد که در وسطش یک جمله بلند بود "گاندی جی به دست ملت خودش که به خاطر رستگاریش زیست کشته شد. این دومین صلیب تاریخ جهانی است. روز جمعه رخ داد در همان روزی که مسیح در 1915 سال پیش به مرگ محکوم شد. پدر، ما را ببخش".

ماندلا ادامه گاندی
از میان چهار تنی که قهرمانان گفتگو و سازش قرن بیستم نام گرفته اند هیچ کس سرنوشت خود را این قدر شبیه به گاندی ننوشت که ماندلا. هیچ کدام به اندازه نلسون ماندلا از لحاظ جغرافیائی و فکری به گاندی نزدیک نشدند. و هیچ کدام پس از گاندی به اندازه ماندلا قدر ندیدند. همان که در 92 سالگی هنوز جذاب ترین شخصیت سیاسی زنده جهان است. جز او از میان زندگان آن سوآن سوچی مظهر استقلال برمه نیز خود گفته است که به تفکر گاندی وفادار است.

در مورد راهبردهای مذاکره و سازش گاندی و ماندلا بسیار نوشته و گفته شده، آن قدر از خود در خاطرها کاشته اند که آیندگان به خوبی می توانند ابعاد اندیشه شان را بشناسانند و تشریح کنند. اما یک نکته نیز جای کار دارد. گاندی و ماندلا پیامبران عدم خشونت و چهره های موفق مبارزه سیاسی برای رهائی، چنین نبود که گاهی از خود تندی نشان نداده باشند و همه جا به ساز رقیب رقصیده باشند. گاندی که هنگام صدور فرمان نافرمانی مدنی به استقبال کشتن و کشته شدن رفت، و اگر چنین نبود انگلیسی ها جای نایب السطنه ایروین را به کسی مانند مونت باتن نمی دادند که خود و همسرش از شیفتگان گاندی بودند. و ماندلا نیز آخرین بار که به زندان طولانی رفت و تا سال 1990 در آن جا ماند از آن رو بود که با رهبری شاخه نظامی حزب کنگره، سیاهان را به مقاومت مسلحانه در برابر سپیدهای زورگو تشویق کرد. بسیاری "اومخوتو میسوزه" را نقطه مقابل روش های مسالمت جویانه گاندی دیدند.

زمانی هم که ماندلا بعد 27 سال از زندان به در آمد، در اولین پیامش، آن پیشینه را پس نگرفت بلکه اعلام داشت "هنوز مبارزه پایان نگرفته"، فقط امیدواری نشان داد به مذاکره برای برقراری صلح از راه انتخابات هر سیاه یک رای. یعنی خنجری را که به خاطر برداشتنش سال های دراز در زندان بود، همچنان بالای سر حکومت آپارتاید نگاه داشت تا چهار سال بعد که به منظور رسید و اولین انتخابات واقعی و همه رنگی در کشورش برگزار شد آن گاه اعلام داشت وقت کینه ورزیدن نداریم . و زندانبان خود را به ریاست شهربانی کشور گماشت. این زمانی بود که به راهی که وی گشود، نهضت پیروز شده و دکلرک رییس جمهور آپارتاید شده بود معاون وی، زندانی سابقش. ماندلا در چهار سالی که مذاکره برای سازش را پیش برد، همچون همه 27 سالی که در زندان گذراند لحظه ای امید از دست نداد. چنان که خود نوشته است و لحظه ای ایمان نباخت.

یک وکیل دیگر، باز سیاه
از میان پیروان گاندی، و همه کسانی که خود را به پیروی از وی مفتخر نشان داده اند کس مانند مارتین لوتر کینگ شایسته این صفت نبود و از همین رو پایان زندگیش همانند گاندی شد. وکیل جوان آمریکائی که از نوجوانی با هوش سرشار منتظر دعوت سرنوشت بود، هشت سال بعد از مرگ گاندی، در ایالات متحده آمریکا، که مهد آزادیش خوانده اند در واکنش به حادثه کوچکی روی صحنه پرید. رزا بارکس زن سیاهپوست که از کار روزانه خسته باز آمده بود حاضر نشد از روی صندلی مخصوص سپید پوستان در اتوبوس خط 232 شرقی بلند شود. پلیس آمد و دستگیرش کرد. جنبش تحریم ساخته شد و سراسر آمریکا را گرفت. مارتین لوتر کینگ شد رهبر جنبش. او گاندی را خوب خوانده بود. دو مقاله درباره نهضت گاندی از منظر حقوقی نوشته بود. از همین رو در اولین سخنرانی عمومی اش در کنفرانس رهبران مسیحی جنوب اعلام داشت در مبارزه علیه نژاد پرستی پیرو مسیح و گاندی هستم.

دکتر مارتین لوتر کینگ از این زمان ده سال زمان داشت تا نهضت تساوی حقوق سیاهان را عمق دهد. حربه اش کلمه بود. همان حربه ای که گاندی داشت. وقتی در سال 63 میلیون ها آمریکائی سیاه به دعوت وی در بنای یادبود ابراهام لینکلن در پایتخت آمریکا گرد آمدند. او فریاد کشید رویائی دارم. و همین جمله کوتاه در چهل و چهار سالی که گذشت دستمایه هزاران ترانه و مقاله و گفتار بوده است. رویائی دارم. همان سرودی که در مراسم تحلیف باراک اوباما اولین رییس جمهور سیاه پوست آمریکا به صدا در آمد و اشک های جسی جکسون همراه لوترکینگ را سرازیر کرد و اشک های میلیون ها تن را که از لای کلمات کینگ همین را شنیده بودند.

اگر گاندی به دوران خود استقلال هند را دید و اگر ماندلا توانست از همان راه به مقصود برسد و آفریقای جنوبی را از آپارتاید نجات دهد، آن چه لوترکینگ در رویا داشت نه چنان بود که خود بتواند دید. وفادارترین پیرو گاندی همانند مقتدای خود به تیری در چهارم آوریل 1968 به خاک افتاد، همان زمان ها جان کندی و رابرت کندی که به هواداری از جنبش سیاهان مشهور بودند به خاک افتادند. اما از خاکشان نهالی روئید که سال ها بعد بارک اوباما را به کاخ سفید برد. اما هنوز پایان نرسیده و رویای او متحقق نشده است.

مارتین لوتر کینگ اما به همان عمر کوتاهی که کرد تا به تیر یک تندرو در ممفیس از پا در آید قدر دید. پنج سال قبلش مرد سال مجله تایم شده بود و چهار سال قبل جوان ترین برنده جایزه صلح نوبل. اما بیست سال بعد بود که کنگره آمریکا به بزرگداشت وی سومین دوشنبه ژانویه را تعطیل رسمی کشور اعلام داشت. او در همان عمر کوتاه نشان داد که از جنبش نافرمانی مدنی و مذاکره و سازش چه معجزه ها می توان انتظار داشت.

لخ والسا
گرچه هر چهار تنی که به عنوان قهرمان گفتگو و سازش شناخته شده اند مردان سال شدند. اول از همه گاندی بعد دکتر لوترکینگ، لخ والسا و سرانجام ماندلا و دکتر محمد مصدق هم در سال 1952 به همین عنوان شناخته شد، اما در میان اینان لخ والسا تنها کسی است که در دیار خویش به خوشنامی نماند. آن استقلال و دموکراسی که از مذاکره و مبارزات گاندی در هند به یادگار ماند، آن حکومت رنگین پوست و به دور از آپارتاید که در آفریقای جنوبی پایدار شد و آزادی های مدنی سیاهان که حاصل کار لوترکینگ بود موجب شده است تا اینان در دیار خود قدر ببنیند و نسل ها نسل سرگذشت آن ها را الگوئی بدانند اما لخ والسا چندان بر قدرت ماند که مردم را علیه خود دید. و عجب آن که وقتی احساس قدرت کرد از آن فن که به زمان خود دنیا را تحت تاثیر گرفته بود، از مذاکره و سازش بهره نبرد.

والسا که خود در مصاحبه ای با ارویانا فلاچی باز گفت که کتابی نخوانده و نمی خواند در زمانی که رهبری سندیکاهای کارگری و جنبش همبستگی را بر عهده داشت مذاکرات با دولت کمونیستی لهستان را به خوبی پیش برد و توانست کار را تا پایان ادامه دهد، کارگری ساده بود که همچنان هم ماند. همین کارگریش مانع از آن شد که حکومت کمونیستی بتواند در مقابلش حرکت تندی ایجاد کند.

نمونه والسا نمونه شخصیت هائی است که خود موقعیت را نساختند بلکه زمان به آن ها فرصت رشد داد و از قضا خود چندان در حفظ نامی که برده بودند، کاری نکردند. در مبارزه ای که در دهه هفتاد بین کارگران و دولت لهستان در گرفت، بیش از هر چه کهنگی نظام کمونیستی و ضعف رهبر اردوگاه، یعنی شوروی، موجب شد که جهانیان به تماشا آمدند. والسا شهرت از آن گرفت که مبارزه ای که او به میانش پرتاب شد در لحظه حساس تاریخ بود و از همین رو در تاریخ نوشتند بلوک شرق که محکم و غیرقابل نفوذ می نمود به وزش نسیم آزادی از شرق اروپا دریده شد. به دنبال این دریدگی تاریخ، دومینوی سقوط حکومت های شرقی آغاز شد تا به سرزمین مادر یعنی شوروی هم سرایت کرد. در همین زمان وجود یک پاپ لهستانی در مقام رهبر کاتولیک های جهان راه را هموار تر کرد. پاپ و والسا قهرمانان جنبشی شدند که جهان را از دو قطبی انداخت.
لخ والسا به عنوان رهبر جنبش همبستگی با همان سادگی و کتاب نخوانی رییس مجلس و بعد هم رییس جمهور لهستان شد. او بیش از آن که قهرمان ازادی و بنیان گذار سبکی در زندگی اجتماعی باشد یک مسیحی مومن بود. در تاریخ بلند آوازه گرفت اما در مقام قدرت، این که ادبیات و کلمه در اختیار نداشت، این که خود گفت کتابی نخوانده و از معلمی هم نیاموخته، به سراغش آمد. چنان نماند که دیگر قهرمانان ماندند. عکسش در خیابان های ورشو سوزانده شد.

وقتی فالاچی از وی خواست که درباره آزادی سخنی بگوید . گفت: آزادی کم کم به دست می اید.درجه به درجه.آزادی غذایی است که هنگام گرسنگی زیاد خیلی با احتیاط باید تجویز شود.برای مثال فکر کنیم که ما اعضای جنبش همبستگی اجازه داشته باشیم به تلویزیون برویم و در آنجا شروع کنیم به فریاد کشیدن و اینکه دزدان باید بروند،حقه بازان باید بروند.راهزنانی که عمری ما را زیر فشار قرارداده و چپاولمان کردند باید بروند.مردم در این صورت چه خواهند کرد؟عکس العمل این است که سرهای بریده می خواهند.در خیابان ها حمام خون و اغتشاش و آنارشیسم به وجود خواهد آمد.قبلا" هم چنین اتفاق مشابهی در روستاها رخ داد.من با چشمان خودم دیدم زمانی که دولت شروع کرد به فروختن تلویزیون به روستاییان.تلویزیون با برنامه هایی که داشت تردید و شک را نسبت به دین بوجود اورد.روستاییان زیادی اعتقادشان را از دست دادند و بعضی ها هم نسبت به آن بی تفاوت شدند.نه،نه،نه،چیزها یک شبه و ناگهانی نمی تواند تغییر کند.تغییر سریع خطرناک است.

این سخنی است که قبل از رسیدن به قدرت به خبرنگار ایتالیائی گفت و از همین رو به جهت مذاکراتی که توام با زندان و درگیری امنیتی پیش برد نامش در تاریخ ماند. گرچه از دید این نگارنده نام بزرگ تر متعلق به واسلاو هاول است. همان نمایشنامه نویس درخشان که عمری را در زندان های کمونیزم گذراند و به قول بیل کلینتون همان گاندی و ماندلاست.

هاول در همان زمان که نسیم بیداری به شرق اروپا رسیده بود، در چکسلواکی توسط مردم و به خاطر محبوبیتش برای مذاکره برگزیده شد انقلاب بدون خونریزی را رهبری کرد و به عنوان اولین رییس جمهور چکسلواکی برگزیده و در همان مقام زندانبانان سابق را عفو کرد و اعتباری به چهره جهانی کشورش داد.

اما به گمان نویسنده مهم ترین کار هاول جا انداختن این اصل بود که اگر مردم اسلواکی نمی خواهند با چک ها در یک مرز زندگی کنند چرا باید سخت گرفت. در نتیجه بر خلاف همسایه شان یوگوسلاوی که به قیمت بزرگ ترین خونریزی ها و ویرانی ها و تجاوز ها چند پاره شد، چک و اسلواکی به دو کشور تقسیم شدند بی آن که گلوله ای شلیک شود. هاول شد اولین رییس دولت چک و تنها از عهده کسی که کلمه در اختیار دارد بر می آید که جامعه را از گردنه های دشوار با هزینه کم عبور دهد. واسلاو هاول از آن جمله است . در سال 2003 جایزه صلح گاندی را به هاول دادند. همان نمایشنامه نویسی که بعد از ریاست جمهوری دوباره به کار خود برگشت و تنها برای دفاع از زندانیان سیاسی و آزادی آن هاست که سر از لانه ارام خود به در می آورد.

سرانجام
باری راه هائی که گاندی، مصدق، لوترکینگ، ماندلا، لخ والسا و واسلاو هاول برای بشریت گشودند سرمایه های جهانی است، مرز نمی شناسد ثروت بشری است. سرگذشت آن ها و چاره هائی که در زمان خود برای معضلات جوامع اندیشدند در حافظه تاریخی جهانیان می ماند. اینان قهرمان جنگ و شمشیرکشی نبودند. و برگزیدن این چهره ها خود نشان از پایان دوران یکه تازی قهرمان جنگی دارد، پایان بنارپارتیسم. گرچه جهان هنوز صدام حسین و قذافی و جورج بوش و رمزفیلد و چینی دارد و شاید هیچ گاه بدون اینان نماند، اما یادگاران بزرگان مذاکره و سازش نوید می دهد که نسل های دیگر جهان را با گفتگو خواهند ساخت و کلمه مهم ترین سلاح آنان خواهد بود. همان که برنار شاو در رثای گاندی گفت. یا خود گاندی گفت وقتی با همان حوله و لنگوته به قصر باکینگهام و به دیدار شاه بریتانیا رفت که هنوز بعضی ها امپراتورش می گفتند.

خبرنگاری از گاندی پرسید در محلی چنین باشکوه، با لباسی این قدر کم. پاسخ مردم نیمه عریان این بود "لباس پادشاه محترم برای دو نفر کافی بود".
*منبع: مهرنامه و سایت نویسنده

Saturday, July 16, 2011


ای کاش به دل کسی پا نمی گذاشتیم و کسی به دلمون پا نمی گذاشت.
ای کاش اگه کسی به دلمون پا گذاشت دیگه دلمونو تنها نمی گذاشت.
ای کاش اگه یه روز دلمونو تنها گذاشت رد پاشو روی دلمون جا نمی گذاشت

Criminal Errors ' . . . written on 12 July 2011

شهروندان قبرس ، قربانیان بیگناه محموله نظامی ایران

محموله نظامی مربوط به ایران شامل ۹۸ کانتینر که از آبهای قبرس عازم سوریه بوده است ؛ در ژانویه ۲۰۰۹ توقیف و در محل پایگاه نیروی دریایی این کشور و به فاصله کوتاهی‌ از تاسیسات انتقال برق انبار شده بود که صبح دیروز منفجر شد و شدت انفجار به حدی بود که تا کنون منجر به کشته شدن ۱۲ نفر و زخمی شدن بیش از ۶۵ نفر گردیده است .در اثر این انفجار تاسیسات انتقال برق کاملا ویران شد .حد اقل در دو شهر بزرگ این کشور تا ساعت‌ها برق قطع بود و انتظار میرود این مشکل تا چند روز ادامه داشته باشد.تا شعاع پنج کیلومتری به خانه‌ها ، مغازه‌ها ، جاده‌ها ،وسائل نقلیه و بسیاری اماکن دیگر آسیب وسیع وارد شد. حال بیش از نیمی از مجروحین وخیم اعلام شده و بیم آن میرود که آمار واقعی‌ تلفات بیش از این تعداد باشد.از طرف حکومت این کشور سه روز عزای عمومی‌ اعلام شد و به عنوان بزرگترین تراژدی و فاجعه دلخراش بعد از سقوط هواپیمای مسافربری این کشور در سال ۲۰۰۵ توصیف شد.برای کشوری با جمعیت کمتر از یک میلیون نفر ، به واقع چنین حادثه اسفباری که منجر به کشته شدن چندین نفر از پرسنل نیروی دریایی و کارکنان آتش نشانی‌ و و دیگر مردم ساکن منطقه گردیده است ؛ رویدادی غم انگیز و تأسف بار تلقی‌ میشود.متعاقب این اتفاق وزیر دفاع و فرمانده ارتش این کشور استعفا داده اند.

نگارنده که خود بیش از شش سال است که ساکن این کشور می‌باشم و در حد توان و دانش خود به خلق و خو و فرهنگ و خصوصیات غالب مردم این کشور توجه نموده‌ام ؛ پس از این واقعه برخی‌ نکات برجسته را که مشاهده کرده‌ام در این یاد داشت به اختصار ذکر می‌کنم:

-از دقایقی پس از این حادثه بطور مستمر از همه کانال‌های تلویزیون این کشور گزارش مستند و واقعی‌ به مردم انعکاس داده میشود.

روزنامه نگران و گزارشگران با آزادی کامل صریح‌ترین سوال‌ها و باز خواست‌ها را از تمامی‌ مسئولین ذیربط ،وزرأ و شخص رئیس جمهور نسبت به چند و چون این حادثه و سهل انگاری‌ها و حتی حماقت‌هایی‌ که منجر به این اتفاق گردیده ؛ مطرح می‌‌نمایند و هرگونه طفره رفتن و توجیه کردن مسئولین و مسببان این حادثه را به وضوح در معرض دید همگان قرار میدهند. استعفای فوری دو مقام ارشد مربوطه در همین رابطه قابل تعمق است.

بدیهی‌ است که خشم و اعتراض مردم ، باز ماندگان و آسیب دیدگان این حادثه در درجه اول متوجه دولتمردن این کشور است .سوال بزرگ و ابهام اصلی‌ که باید برای این مردم روشن گردد این است که چرا این محموله تا کنون در این کشور و در این محل و به طرزی‌ کاملا ابتدایی و ناشیانه و با غیر استندارد‌ترین شیوه‌های حفاظتی و امنیتی ضبط و نگهداری شده است .مصاحبه‌ها ،میز گرد‌ها و مجموعه اخبار و گزارشات و تحلیل‌ها پیرامون این حادثه گویای این نکته و این حقیقت است . اما با کامل تأسف حقیقت دیگری هم در سایه حقایق موجود نهفته است که بسته به مجموعه عوامل و شرایط موجود ، دیر یا زود رخ می‌‌نماید. حقیقت و نکته تأسف بار این است که به هر حال این محموله متعلق به حاکمان جمهوری اسلامی ایران بوده است و تأسف بار تر اینکه یونانی جماعت (مردم این کشور و شهروندان کشور یونان) مثل بسیاری دیگر از ملیت‌ها آنطور که باید و شاید حساب مردم ایران را از حساب حاکمان بر مردم ایران ، جدا نمیکنند.

نگاهی‌ کلی‌ به مجموعه ایرانی‌‌های ساکن در این کشور که بخش اصلی‌ آنها را پناه جویان تشکیل میدهند ؛ وضعیت نا مناسب اکثریت پناهجویان ایرانی‌ و کسانی‌ که اقامتشان از نظر مسئولین مربوطه غیر قانونی‌ تلقی‌ میشود ؛ درگیریها و اعتراضاتی که در این رابطه بصورت مستمر ادامه داشته است و بسیاری واقعیت‌های دیگر که در این یاد داشت نمی‌گنجد ؛ همگی‌ به اضافه همان نکته اصلی‌ یعنی‌ تفاوت کافی‌ قائل نشدن بین شهروند ایرانی‌ و دولتمردن ایرانی‌ که محموله‌های نظامی ارسالی‌‌شان در چند مورد در آبهای مدیترانه و یا در ترکیه توقیف شده است ؛ زمینه نسبتا مساعدی فراهم مینماید که فضای موجود و ذهنیت مردم این جزیره‌ کوچک را بشود به نحوی تجسم کرد که گویی دل‌ خوشی‌ از ما ایرانی‌‌ها ندارند چرا که قدرت تشخیص و تمایز قائل شدن بین این دو مقوله را ندارند.لذا این امکان هست که لا اقل بخشی از نگاه، احساس ، رفتار و واکنش مردم این جزیره‌ ، خواسته یا نا خواسته از این به بعد حتی توام با بد بینی‌ و سو ظن بیشتر نسبت به ما ایرانی‌‌ها شود.

البته نا گفته نماند که یک پارادوکس عجیب دو بخشی هم هست که ممکن است به نحوی کمکی‌ باشد تا این نگرانی تا حدی خنثی شود .

بخش نخست این پارادوکس این است که ملیت یونانی از معدود ملیت‌هایی‌ هستند که اکثریتشان هنوز مثل حاکمان فعلی‌ ایران ،بیشتر گرفتاری‌ها و مصیبت‌های دنیا را زیر سر آمریکای جهانخوار ( دقیقا با همان تعبیر ) میدانند و از قضا به همین دلیل هم بسیار برای احمدی نژاد و شعار‌هایش و فحش‌هایش به آمریکا و حتی برای برنامه اتمی‌‌اش به به چه چه میکنند و هورا میکشند. بخش دیگر این پارادوکس این است که اتفاقا روابط کشور قبرس با کشور اسراییل بسیار دوستانه و مودًت آمیز است. تنها ساعاتی پس از این انفجار و قطعی گسترده برق در این کشور اولین محموله کمکی‌ از طرف کشور اسراییل رسید که شامل ژنراتور‌های برق است.

حال باید دید با توجه به اینکه موشک‌ها و سلاح‌های نظامی احمدی نژاد که بصورت آزمایشی‌ به اقیانوس هند و هدف‌های آزمایشی‌ شلیک شده بود و قبل از اینکه به سمت اسراییل و یا هدف مشخص دیگری شلیک شوند ؛ اینجا در خاک قبرس منفجر شدند ؛ اولین سوألی که خود این مردم باید از خودشان بپرسند این است که آیا با حادثه‌ای که دیروز برایشان پیش آمد باز هم این همه از سخنرانی‌‌ها و مواضع احمدی نژاد و خامنه‌ای به وجد می‌‌آیند و حس ضدّ آمریکایی‌‌شان ارضاعٔ میشود یا خیر. لذا این همان پارادوکسی است که باید منتظر گذشت زمان بود تا تاثیر آنرا در روابط دو ملت و روابط دو کشور مشاهده کنیم. ابوالفضل عبدی .

If President isn't to blame , who is ?! . . . written on 16 July 2011

بروز بحران سیاسی در قبرس در پی‌ انفجار محموله نظامی ایران

انفجار محموله نظامی ایران که از دو سال و نیم پیش توقیف شده بود، پیامد‌هایی‌ را به دنبال داشت که در همین مدت کوتاه چند روز گذشته ،این کشور را با یکی‌ از بزرگترین بحران‌های سیاسی تاریخی‌‌اش مواجه ساخته است.

در اثر انفجار مهیب ۹۸ کانتینر سلاح و مهمات جنگی، بزرگترین نیروگاه برق این کشور که بیش از نیمی از برق آن را تامین میکرد بکلی ویران شد و قطعی برق زمان بندی شده‌ای در گرمترین فصل سال بر مردم سراسر کشور تحمیل گردید.هزینه ساخت مجدد چنین نیروگاهی دو میلیارد یورو بر آورد شده است . به این مبلغ هزینه تخمینی دو میلیون یورو خسارت مالی صدمات تخریبی‌ تا شعاع پنج کیلومتر را نیز باید افزود.

اضافه بر موارد فوق آنچه بیش از هر عاملی سبب خشم و نفرت این مردم نسبت به دولتمردان گردیده است ؛ کشته شدن سیزده نفر و زخمی شدن ۶۵ نفر از مردم بیگناه این کشور در این حادثه است که از دید اکثریت شهروندان تمامی‌ مسئولیت متوجه مسئولین ارشد مملکتی و در راس آنها شخص رئیس جمهور است.

این انگیزه ،خود به تنهایی‌ کافیست تا از فردای روز حادثه بطور مستمر تظاهرات وسیع و خود جوشی در سراسر کشور برگزار شود و مهمترین شکلش حضور ده‌ها هزار نفر در مقابل کاخ ریاست جمهوری این کشور است که با شعار‌های تند خواستار استعفای تمامی‌ اعضای دولت و شخص رئیس جمهور می‌‌باشند. این تظاهرات چندین مورد منجر به درگیری مردم با پلیس شده است . به کار گرفتن مواد آتش زا و کوکتل مولوتوف که توسط برخی‌ افراد سازماندهی شده است متقابلا با پرتاب گاز اشک آور و بازداشت معترضان توسط پلیس همراه بوده است.در کشوری که به هر حال دموکراسی حاکم است و روزنامه‌ها کاملا آزادند؛ با مروری به روزنامه ها، هم می‌توان به روند جاری اتفاقات پی‌ برد و هم می‌توان چشم اندازی که برخی‌ عناصر مؤثر برای کشور ترسیم میکنند را به خوبی‌ مشاهده کرد.

پرداختن به تاریخچه سیاسی این کشور و چگونگی‌ تقسیم قدرت سیاسی و نفوذ اجتماعی تشکل ها، گروه‌ها ، احزاب ،سازمانها و بویژه قدرت کلیسا در این کشور در این مختصر نمی‌گنجد.

در آخرین انتخابات ریاست جمهوری این کشور که بیش از دو سال پیش برگزار شد ؛ دبیر کلّ حزب چپ (اکل) این کشور که چند دوره هم ریاست پارلمان را به عهده داشت به عنوان رئیس جمهور برگزیده شد.

روابط دیپلماتیک خوب این کشور با روسیه در دوره جدید ریاست جمهوری آقای دیمیتری کریستو فیاس با توجه به پیوند‌های ایدئولوژیک ، رفاقت‌های دیرینه و به دلایل دیگر، دوستانه تر و محکم تر از دوره‌های قبلی‌ نیز شد به حدی که سیاست این کشور دوستی‌ بی‌ قید و شرط با دوستان حکومت روسیه می‌‌باشد و به نظر من مبنا و محور سیاست خارجی‌ در این کشور عمدتا ، با تقلید و پیروی از سران روسیه اتخاذ میگردد.

به موازات این نکته باید به دوستی‌ دیرینه چپ‌های این کشور با دو آتشه‌ترین چپ‌های دنیا (فیدل کاسترو ، چاوز، و چپ مدرن و اسلام گرا یعنی‌ جناب احمدی نژاد ) نیز توجه کافی‌ داشته باشیم تا به کلاف سیاسی سر در گم فعلی‌ آنها بیشتر و بهتر پی‌ ببریم.

با عنایت به واقعیت‌های فوق ، می‌توان گفت که توقیف کشتی‌ای که در اصل در مالکیت روسیه بوده ،حامل محموله‌ای از ایران و عازم سوریه بوده است؛ در حکم وارد شدن در یک بازی قمار بزرگ بوده است که هرگز در حد و ندازه حریف کوچکی چون قبرس نبوده است و به خودی خود از ابتدا هرگز خواست قلبی دولتمردان این کشور نمی‌‌توانسته باشد ؛ لذا این اقدام ،تکلیفی بوده است که بر اساس قوانین سازمان ملل و سیاست تحریم‌ها بر علیه ایران ، به کشور قبرس در سال ۲۰۰۹ تحمیل شد.

آنچه این روزها بیش از هر موضوع دیگری در روزنامه‌های این کشور منعکس می‌‌شود ، افشای اسناد و مدارکی است که از همان ابتدای امر دولت‌های قدرتمند و بزرگ دنیا از از این کشور کوچک بار‌ها صراحتا و کتباً خواسته اند که مسئولیت انتقال یا نابودی این محموله نظامی را به آنها واگذار کند و خود و مردمش را از شر این معضل نجات دهد.اما این کشور نه تنها به این توصیه‌ها و درخواست‌های بین المللی وقعی‌ ننهاده است بلکه چنین انبار عظیم مهماتی را درست در محلی مجاور نیروگاه برق این کشور در فضای آزاد و در معرض تابش آفتاب ۴۵ درجه رها کرده است . همه شواهد حاکی‌ از این است که از چند روز قبل نشانه‌های خطر انفجار عظیم آشکار شده است اما یکی‌ از احمقانه‌ترین و مضحک‌ترین واکنش‌های مسئولین به چنین جرقه‌هایی‌ این بوده است که وزیر دفاع طی‌ دستوری کتبی‌ امر میفرمایند که کانتینر‌ها را با شلنگ آب خنک کنند تا از احتمال خطر انفجار جلوگیری شود .دو نفر از کسانی‌ که بدنشان در این حادثه تکه تکه شد ؛ دو برادر دو قلو‌ بودند از پرسنل نیروی دریایی که مسئولیت خنک کردن کانتینر‌ها به آنها واگذار شده بود.

با توجه به خلاصه کلی‌ فوق ، بسیار طبیعی به نظر می‌رسد که استعفای وزیر دفاع و فرمانده گارد ملی‌ این کشور برای التیام درد‌های این مردم پس از این واقعه ، کافی‌ نبوده باشد و نوک پیکان اعتراضات و حملات همچنان متوجه شخص رئیس جمهور باشد که هست . وی در سخنان کوتاهی‌ که تنها یک بار پس از این حادثه تا کنون با مردم داشته است ؛ نه تنها رضایت مردم را از گفته‌های خویش به جا نیاورده و مسئولیتی متوجه خویش را صراحتا نپذیرفته است ؛ بلکه جالب اینکه از خطرناک بودن این محموله نیز اظهار بی‌ اطلاعی نموده است ؛( چیزی که به یک شوخی‌ مضحک و به اظهاراتی از نوع سخنان دولتمردن ایران خودمان بیشتر شباهت دارد.)

بنابر این با توجه به آنچه گفته شد ؛ این روزها در این جزیره‌ کوچک رویداد‌هایی‌ می‌گذرد که احتمالا به دلیل همین کوچک بودن کشور نه تنها در لابلای اخبار کشور‌های بزرگ ، درست دیده نمی‌شود؛ بلکه چه بسا مثل قد و قواره ریز این جزیره‌ که در روی نقشه جهان و در آبهای پهناور مدیترانه از چشم‌ها پنهان است ؛ اوضاع بحرانی و بی‌ ثبات فعلی‌‌اش نیز از دیده‌ها پنهان بماند .

اما به نظر من این کم توجهی‌ و سکوت مصلحتی برای انعکاس کامل اخبار و حوادث این کشور در ابعاد کافی‌ ؛ دیر نمی‌‌پاید . به سه دلیل مهم آن اشاره بسیار مختصر و کوتاه می‌کنم:

۱ - نگاهی‌ به تاریخ این کشور و موقعیت جقرافیایی و سیاسی‌اش و نقشی‌ که در چندین معادله و معامله سیاسی مهم و تاریخی‌ بین سران قدرت‌های بین المللی در مقاطع مختلف بازی کرده است و هنوز نیز به نحوی جایگاه خویش را حفظ نموده است؛ خود دلیل کافی‌ است تا بدانیم حوادث این کشور که عضو اتحادیه اروپا نیز هست ؛ به دقت دنبال میشود تا رشته امور از دست بازیگران بزرگ سیاست خارج نگردد.

۲ - با توجه به دو پاره بودن این کشور از سال ۱۹۷۴ تا کنون و استقرار نیروهای نظامی سازمان ملل در خط مرزی بین دو قسمت یونانی نشین و ترک نشین ؛ نقش و موقعیت کشور ترکیه در این ماجرا که بلا تکلیف بودن عضویتش در اتحادیه اروپا به نوعی منوط و مشروط به سرنوشت سیاسی این کشور و پیدا شدن راه حلی برای پایان دادن به خطر تجزیه این کشور شده است ؛ و بالا خره تلاش‌های بین المللی بی‌ وقفه و مستمر دو سه سال اخیر برای نیل به یکپارچگی این کشور ؛ می‌توان گفت که هر گونه تغییر و تحول ناگهانی در سیستم سیاسی قبرس نمی‌تواند کم اهمیت تلقی‌ شود در نتیجه می‌‌شود حدس زد که اوضاع در پشت پرده به نحوی کنترل میگردد.

۳ - قبرس کشوری است که بیش از ۹۵% اقتصادش به صنعت توریسم وابسته است .جزیره‌‌ای آفتابی و خوش آب و هوا در دریای مدیترانه که نه تنها سالانه چند میلیون توریست از سراسر اروپا و دیگر نقاط دنیا تعطیلات خود را در اینجا خوش میگذرانند ؛ بلکه بیشترین آمار مهاجران ثروتمند ساکن در این کشور را شهروندان انگلیسی‌ و روسی تشکیل میدهند . گذشته از اینکه انگلیسی‌‌ها و روس‌ها در سراسر کشور (در هر دو بخش شمال و جنوب) به زندگی‌ و تجارت مشغولند ؛ مشخصا در شهر پافوس ساکنین انگلیسی‌ اکثریت جمعیت را تشکیل میدهند و همه مظاهر یک شهر انگلیسی‌ در آنجا نمایان است.

حضور دائم سیاسی و حتی نظامی انگلیس با توجه به اینکه همچنان بخس کوچکی از خاک این کشور تحت سلطه و نفوذ کشور انگلیس است که نظامیان آن کشور برای انجام ماموریت‌های خاص در اختیار دارند؛ نیز به حضور همه جانبه انگلیسی‌‌ها وزن و اعتبار بیشتری میدهد و بالطبع آرامش و امنیت این جزیره‌ از اهمیتی مضاعف بر خوردر است . هم اکنون با توجه به ابعاد این حادثه و نا آرامی‌هایی‌ که به دنبال داشته است؛ به شدت آسیب جدی به امنیت و اقتصاد آن وارد شده که بر آورد آن فعلا قابل تشخیص و محاسبه نیست.

۴ - موقعیت جقرافیایی قبرس به اضافه جدا بودن دو بخش شمالی و جنوبی آن و استقرار دو نظام سیاسی متفاوت و گاه متضاد در هر کدام از این دو قسمت از خاک این جزیره‌ ، ارتباط آزاد و مستقل هر یک از این دو بخش با دنیای پیرامون ، اهداف پیدا و پنهان کشور‌هایی‌ چون انگلیس و ترکیه نسبت به حفظ همین شرایط بی‌ ثبات و بسیاری دلایل دیگر، این کشور (بویژه بخش ترک نشین آن ) را تبدیل به مکان آزاد و بازار پر رونق قمار و سکس نموده است که از این طریق ثروت هنگفتی به جیب مافیای قدرت و سیاست سرازیر میشود.

لذا همه موارد بالا و واقعیت‌های دیگری که شرح کامل آنها در این یاد داشت مقدور نیست ؛ حساسیت موقعیت فعلی‌ این کشور را دو چندان می‌کند .

با توجه به گردش آزاد اطلاعات و اخبار و بی‌ سابقه‌ بودن حوادثی از این دست که در چند روز اخیر در صحنه سیاسی این کشور رخ داده است ؛ به نظر می‌رسد که باید منتظر تحولات سیاسی جالبی‌ در این کشور اروپائی باشیم. کشوری که صرفا مظاهر سیاسی و برخی‌ آزادی‌های دموکراتیک به سبک اروپا را داراست اما می‌توان جلوه‌های بسیار برجسته تری از فرهنگ، تاریخ ، نژاد، خلق و خو و آداب و سنن آسیایی را در آن به وضوح مشاهده کرد. حضور پر تعداد ایرانی‌‌ها و آسیایی‌ها در این خاک نیز در همین رابطه قابل تفسیر است. ابوالفضل عبدی.