Search This Blog

Powered By Blogger

My Blog List

Monday, December 19, 2011

سلام همسر جان. پول رسید و ما به لطف شما عزیزان ، هم مسافر و هم پولدار شدیم تا به دنیا بگیم زکی .

Sunday, December 18, 2011

My Dear Hannah 37 days old

ای بابا ... علی ، تو که گفتی فیلتره مخزن اسرار ما ... لابد فکر کرده بودند که علی آباد هم روستا است و راهش رو بستند و حالا دیدند که نه بابا ، از این بنده خدا هیچ آسیبی متوجه آنها نیست و هر چه فریاد دارد سر خودش می کشد . یا دلشون سوخت یا فیلشون را بردند جای دیگه بخوابونند تا تر بزنه و یا اینکه شما فیلتر شکنت کارش درسته .
به هر حال ، حالا که دوباره دسترسی به وب لاگ من داری و از این دسته گل های اخیرم خبر داری ، بهت بگم که دلیل اصلی اینکه من برخی چیزای شخصی رو اینجا می نویسم یا قرار میدم اینه که دوست دارم این حس و حال ها و واکنش ها یم در مواجهه با آنچه برام پیش میاد ؛ را ضبط و حفظ کنم تا بعدا هم بهشون دسترسی داشته باشم وسالها بعد خودم را بتونم یا بتونیم مرور کنیم.
البته اگه من همه پرت و پلا ها و شر و ور هایی را که برای این و آن می نویسم ؛ می خواستم بزارم تو وب لاگ ؛ ممکن بود که امتیاز وب لاگ داشتن را از من بگیرن به علت استفاده بیش از حد از ظرفیت اینترنت و سهمی که از آن به من میرسد . ضمن اینکه وقتی آدم زیاد بنویسد امکانش هم زیاد است که بخش زیاد نوشته هاش حرف زیادی و اضافی باشه ، پس جای شکرش باقیه که من از بین نامه هایی که می نویسم ؛ تنها معدودی را اونجا هم میزارم. البته من شخصا تقریبا هیچ مساله خصوصی ندارم و با همه مردم دنیا ، نه دارم به قول معروف (محرم ). اما خوب گاهی هم هنوز ازم بر میاد چیزای کوچکی را رعایت کنم اگرچه اغلب نکات بزرگ و مهم را بی خیال میشم.
خب ، چی شد ... و چی گفتم ... خودم هم زیاد نفهمیدم . فقط خواستم پاسخ لطف و توجه شما را اگه بشه نوشت ، بنویسم.
قبلا هم نوشتی که خیلی دوست داری سفری به امریکا داشته باشی . امیدوارم این فرصت بزودی برات مهیا بشه . از من خواستی که از تجربه این سفر برات بنویسم. چشم . اگر چیزی به نظرم رسید حتما . اما فکر کنم با توجه به اولین تجربه بابا بزرگ شدن ، همش وقتم به به این موضو بگذره و بازم مثل سفر قبلی چیز زیادی از خود امریکا نبینم. ضمن اینکه با جیب خالی دارم میرم و این یعنی اینکه همش منزل تشریف داشته باشم. یا بتمرگم .
به همراه این یاد داشت آخرین عکس حنا را برات می فرستم. قربانت . ابولفضل .

Friday, December 16, 2011

همسر عزیزم، یادم رفت بگم که اینجا دیروز و امروز اعتصاب عمومی بود و الان در روزنامه خوندم که دیروز پرواز ها هم کنسل شده به این دلیل. یک شنبه هم روز انتخابات شهردار ها است که مردم و کارمندان تهدید کرده اند که تحریم میکنند اما دولت و دولم و دولش گفته اند : گه خوردید . برگزار میکنیم . به دولمان که شرکت نمیکنید . امیدوارم این خر تو خر عظما تا سه شنبه ادامه پیدا نکنه و در پرواز چلچله ها به آنسوی اقیانوس ها وقفه ای ایجاد نشه.
دیروز آن زن و شوهر ایرانی که خانم هر دو پاش قطع شده و دیالیز هم میشه از لیماسول آمدند نیکوزیا دنبال پرونده شون که بسته شده و از من خواسته بودند که برم باهاشون برا ترجمه . اما اعتصاب بود و کارشون انجام نشد. قرار شد دو شنبه بیان . گفتم اگر من سفر نرفتم و بیکار بودم در خدمت هستم و اگر نبودم ، و پسرم کلاس نداشت و آزاد بود ،او میاد همراتون. احسان هم استقبال کرد. هر کار کردم بیان چند دقیقه منزل ، نیامدند . گفتند هر ۴ ساعت یکبار باید دیالیز بشه و دستگاه را با خودشون تو ماشین همراه داشتند که خودشون انجام بدن. خیلی دلم سوخت براشون و دیگه مشکلات خودم یادم رفت تا یه چند ساعتی . قربانت . به همراه ماچ لری .

Sunday, December 11, 2011

سلام عزیز دلم
خوشحالم بعد از دست و پنجه نرم کردن با یک سردرد بیسابقه که تقریبا همه را داشت نگران می کردکه به درد خدای نکرده کشنده ای دچار شده ام جان سالم بدر بردم و انقدر بهتر شدم که می توانم برایت بنویسم . نگران نشو از همان سردردهایی بود که باید یک تزریق می کردم و قال قضیه کنده میشد ولی در سیسیتم درمانی اینجا که از این کارها انجام نمیشود کار سردرد من به جایی رسید که دو روز تمام کارم شده بود استفراغ کردن و چیزی نخوردن و اینها هم داشتند به این نتیجه می رسیدند که من شاید یک آنفلوآنزای خاصی را گرفتم و غیره درد سرت ندهم حالم خوب شده است و امروز توانستم در اولین روز تولد یک ماهگی حنا خوب باشم و برایش کیک تولد هم درست کنم
بعد از سه روز سر کامپیوترم اومدم و نامه ات را هم خواندم و خیلی لذت بردم واقعا چیزی که به زندگی با همه سختیهایش معنی می دهد عشق و دوست داشتن هست . و این عشق هر چند که از آن می گذرذ پربارتر و با معنی تر میشود . خوشحالم حاصل عشق ما فرزندانی
خوب سالم و موفق هست و خودمان هم از سلامتی کامل برخورداریم و آنقدر به این سلامتی مان اطمینان داریم که در شرایط سختی که برای من پیش آمد از پس آن برخواهیم آمد . دیشب آخرین شب بیماریم بود هیچ جانی در بدن نداشتم ولی الحمدالله مغزم کار می کرد و چشمهایم را بستم و با توجه به اینکه تقریبا تمام این سه روز سه شب را در خواب بودم خوابم نمی برد ولی با چشم بسته تمام زندگیم را از کودکی تا همین روزهایی را که در آن بسر می برم مثل یک فیلم بلند چند ساعته مرور کردم چیزی که حاصل ان بود همانی بود که در اول نامه برایت نوشتم من خوشحالم که تو همسرم هستی خوشحالم که کسی را در کنارم دارم که با همه کمی و کاستی که زندگی ما داشته و البته که زندگی همه داشته و دارد بازهم می توانیم به هم تکیه کنیم و با کمک و یاری هم احیانا بی فکریها و یا خوشفکریهای گذشته را جبران کنیم چون هنوز ما توانایی کار داریم بنا براین همه انرژی مان را جمع می کنیم که بیشتر کار کنیم تا باقی مانده عمرمان را در آسایش و رفاهی که خود با زحمت خود فراهم آوردیم و می آوریم سپری نماییم ما هنوز پر قدرت هستیم و همیشه باید قدر این توانایی و قدرت رابدانیم که مایه آن عشق هست اگر این عشق از ان گرفته شود یک پوسته خالی می ماند که خیلی زود خواهد پوسید.
دوستت دارم بی صبرانه منتظر دیدارت هستم امیدوارم کارها هرچه سریعتر انجام شود و به زودی تو را در آغوشم ببینم
مواظب خودتان باشید به احسان عزیزم هم سلام برسان و مواظبش باش قربانتان
- Show quoted text -

Thursday, December 8, 2011

همسر خوبم ،سلام. دوستت دارم و من هم دلم برات غنج میره .خوشحالم که زندگی من و تو ، یعنی زندگی ما پس از این همه نشیب های من و فراز های تو ، همچنان مثل منحنی نمایشگر ضربان قلبمان داره پیش میره و همین که وجود داریم و سلامت هستیم قدرشو باید بدونیم . اما از این بیشتر هم دلایلی برای نا شکر نبودن هست. مهمترینش چنانچه خودت بهتر از من میدانی و احساسش می کنی ، تولد اولین نوه ماست که سلامتی اش بزرگترین عامل شادی عمیق من و توست.
تلاش های مستمر رایان و نرگس و احسان برای ساختن زندگی شان با توجه به تولد حنای عزیز حتمآ شتاب و قوت بیشتری خواهد گرفت و این دومین دلیل کلی رضایت و انبساط خاطر درونی ماست.
اینها نیمه های پر لیوان نمادین زندگیست در برابر چشمان ما . لیوان هیچ کس پر پر نیست .شاید کسانی باشند لیوانشان پر از خالی باشد اما چون دنیای آرزو های دست نیافتنی آدم ها آنقدر بزرگ است که در لیوانشان جای نمی گیرد ؛ هیچ کس از بخش پر لیوانش صد در صد راضی نیست و می شود گفت رضایت همه انسانها نسبی است.
در سراسر زندگی مشترکمان هرگز برای یک مقطع طولانی مدت به ثبات و قرار کافی تا کنون دست پیدا نکردیم .نه ثبات کاری و اقتصادی و نه قرار و آرامش در تعیین محل زندگی .
این البته جمعبندی کلی سهم ماست از بخش خالی لیوان زندگی .
نزدیک به سه ماه است که من کار مناسب و ثابت و حقوق خوبی را که در این شرایط بد اقتصادی دنیا ، می گرفتم مفت و مسلم از دست داده ام . چیزی که تقریبا خودم به عمد این شرایط را ایجاد کردم. در درست یا غلط آن ، البته که با هم اختلاف نظر داریم و این طبیعی است. حال به بهانه اصلی محروم نشدن از حقوق دوره بیکاری و موانع و دلایل فرعی دیگر تا کنون از داشتن کار ثابت دیگری باز مانده ام . خوشحالم که بیشتر مبلغ دریافتی بابت اخراج از کارم را در حساب پس انداز احسان اندوخته کردیم. اگر چه رقم قابل توجهی نیست اما نقطه قوت روحی خوبی است برای همه ما .
تجربه کردن بیکاری در این شرایط و این سن و سال فشار های روحی و البته آموزنده بودن ویژه خود را دارد که با دوران های قبلی خیلی متفاوت است .
امیدوارم اوضاع به گونه ای پیش برود که بیش از این به سختی و گرفتاری دچار نشیم . چنانچه مشکل غیر منتظره ای پیش نیاید و سه ماهه اول حقوق بیکاری را هفته آینده پرداخت کنند ؛ من می توانم به اتکای آن ، هم بلیت سفر به امریکا را بخرم و هم مبلغی برای هزینه جاری احسان در طول یکی دو هفته سفر من ، در نظر بگیرم و بخشی هم برای هزینه بازگشت بماند مشروط به اینکه پس از سفر حتمآ کار پیدا کنم .
دوست دارم همچنان به این اصل اعتقاد داشته باشم که هر شکست یا اشتباهی در بطن خویش نعمت ها و امتیاز ها و فوایدی هم دارد به شرط آنکه حد اقل خردمندی لازم برای درس گرفتن فراهم باشد .
اینکه احسان در این مدت شاهد و ناظر شرایط دشوار روحی و فشار مالی شدید در زندگی مان است؛ امیدوارم سبب شود که انگیزه بیشتری پیدا کند تا پس از پایان موفقیت آمیز این ترم و آزاد شدن وقتش تا قبل از آغاز مرحله جدید ادامه تحصیل ، از فرصتی که براش ایجاد می شه استفاده کنه و کار کردن و کسب در آمد را جدی تر از فرصت های قبلی پی بگیرد. در بهترین حالت او باید از این فرصت به گونه ای بهره بگیرد که حتی اندوخته سفر برای ادامه تحصیلش را افزایش دهد و در کمترین حالت ،اینکه از لحاظ تامین هزینه های جاری خودش خود کفا باشد.
یاد آوری و تذکر و تشویق هر دوی ما در این رابطه همچنان باید متوجه او باشد.
نکته دیگری که دوست دارم همچنان جزو خصلت ها و باور های من باشد ؛ اینست که خوش بینی و بلند پروازی خودم و خودمان را هرگز از دست ندیم و به فراموشی نسپریم.
من بسیار امیدوار هستم که بلاخره شغل مناسب و راه های امرار معاش به نحوی که به وضییت قبل از بیکاری من بازگردیم را خواهیم یافت.
آنچه در همه دوران های مکرر مشابه ، ما را و من را در مسیر و جاده جدیدی قرار داده که در مقایسه با دوران ما قبل حد اقل یک قدم اساسی به جلو برداشته باشم ؛ همین بلند پروازانه اندیشیدن و باور داشتن به خود بوده است.
از همان ابتدای زندگی مشترک دستمان خالی بود و بدون اینکه خانواده هامان بتونن کمک مالی موثری به ما بکنند ؛ با تلاش خودمان گلیم خریدیم و فرزندانمان را هم از آب و گل ، نسبتا تمیز و سالم به اینجا رساندیم.
کافیست چرخی در خاطرات بزنیم و اجازه بدیم به ذهنمان که از همه دوران های مختلف زندگی مان صحنه هایی را برای ما دوباره به تصویر بکشد تا مصداق های فراوانی از ادعای من را تصدیق کنی.
مهاجرت از اراک به تهران و جا به جایی های تهران و از تهران به شیراز و از شیراز به اراک و از اراک به ساری و بازگشت به اراک و بالاخره مهاجرت به خارج از ایران ... اینها فقط سر فصل ها و عناوین این فیلم بلند و سریال ادامه دار زندگی ماست.
در تمامی قسمت های آن میتوانی صحنه هایی مشابه را به یاد بیاری که در عین تنگدستی ، از فقر و از تسلیم شدن و تن دادن به فقیری نجات دادیم خودمان را . با اینکه از جنبه مالی کار زیادی از دستمان ساخته نبود برای بهبود اما از جنبه های دیگر به هر دری زدیم تا در جا نزنیم و از حرکت باز نایستیم.
بزار یکی از این قسمت ها و صحنه ها را با هم به یاد بیاریم : بعد از سالها انتظار برای تعیین تکلیف تحصیل و دانشگاهی که دل از آن نکنده بودیم ؛ مسیر برای تو زودتر از من باز شد . بازگشتیم به شیراز تا تو تحصیل کنی و من کار و زندگیمان نسبت به آن شرایطی که در تهران به سر بردیم بهتر باشد .
به اتکای توانایی هایی که پس از چند سال کار در تهران کسب کرده بودم ؛ یادته که بین چند کارخانه معروف شیراز (آزمایش. زیمنس ، بریجستون و صنایع الکترونیک ) من قابلیت آنرا داشتم که انتخابگر باشم چون همه آنها حاضر به استخدام من بودند و من هم بهترین آنها را انتخاب کردم.
با همه این احوال با توجه به اینکه چند ترم هزینه تحصیل در دانشگاه های آزاد و پیام نور را پرداخت کردیم و تو هم که مشغول تحصیل بودی و تولد احسان و غیره ؛ بطور کلی خرج و دخل ما گاهی به قدری نا هماهنگ بود که یادم هست گاهی برای خرید نان خالی ، لابلای اسباب بازی های بچه ها می گشتیم پول خرد پیدا کنیم تا گرسنه نمانیم و چند روزی را اینگونه سر می کردیم تا سر برج و دریافت حقوق ماهانه ای که باز هم برایش برنامه های بلند پروازانه پیشاپیش ریخته بودیم.
من هرگز پشیمان نیستم از این شیوه زندگی و حاضر نیستم به جای این واژه ی بلند بلند پروازی ، کلمه یا عبارت کوتاه دیگری را جایگزین کنم تا پاسخ ساده و عامه پسندی به بسیاری چون و چرا های شیوه خاص زندگیمان داده باشم . تو اما شاید ترجیح بدی یکی یکی و سوا سوا این موارد را نقد و بر رسی کنی ؛ نمی دانم.
آنچه گذران این روز های تنهایی و دلتنگی و اضطراب و دلهره و حسرت و اندوه و چند تا حس و حال منفی دیگر را (علیرغم شادی ماندگار و هنوز کاملا شناخته نشده بابا بزرگ شدن ) برام ممکن می کنه ؛ همین نگاه کلی به گذشته و روزگار سپری شده است .
اگر بخوام یا بخوای به شرایط کنونی بیشتر از حد لازم تمرکز کنیم و جزییات گرفتاری های موجود را و دلواپسی های بی مورد یا با مورد را پی در پی برای خودمان به تصویر بکشیم ؛ در آنصورت فشار های مضاعفی باید متحمل بشیم. پس چاره ای نیست جز ادامه روحیه بی خیالی و زدن بر طبل بی عاری که این هم عالمی دارد. دوستت دارم. می بوسمت با عشق . همسرت .

Saturday, November 26, 2011

Wednesday, November 23, 2011

چهارشنبه ۲ آذر ۱۳۹۰

بمباران دموکراسی و اپوزیسیون همسو

جمهوری اسلامی رژیمی استبدادی و ناقض حقوق بشر است. از نظر فساد نیز رتبه ی بالایی دارد. اما چرا در ایران شاهد یک "جنبش اجتماعی ضد رژیم" نیستیم؟ پاسخ ساده ای که سریع به ذهن خطور می کند این است: رژیم مخالفان را سرکوب می کند.

این پاسخی قانع کننده نیست. یعنی نمی توان فقط و فقط با متغیر سرکوب، عدم وجود جنبش اجتماعی ضد رژیم را تبیین کرد.

اولاً: اگر رژیم سرکوب نمی کرد، نظام دموکراتیک بود.سرکوب مخالفان، یکی از ویژگی های نظام های استبدادی است. به تعبیر دیگر، نمی توان سرشت نظام دیکتاتوری را نادیده گرفت و انتظار داشت که دست از سرکوب مخالفان بشوید.

ثانیاً: جنبش های اجتماعی دموکراسی خواه در رژیم های سرکوب گر به وجود آمده و علیه رژیم "بسیج اجتماعی" به راه انداخته اند."جنبش همبستگی" لهستان فقط یک نمونه از این مصادیق است که در رژیمی توتالیتر پدید آمد و بعد از گذار به دموکراسی، رهبرش- لخ والسا- به ریاست جمهوری انتخاب شد.

بدین ترتیب به جای اول باز گشتیم. چرا در ایران یک جنبش اجتماعی ضد رژیم وجود ندارد؟ ممکن است ادعا شود که اینک یک جنبش اجتماعی وسیع در ایران وجود دارد. اما این مدعا کاذب است. برای اینکه "نارضایتی" را نمی توان با "اعتراض" یکی انگاشت. تمامی نظریه های جنبش های اجتماعی، "اعتراض سیاسی" را یکی از ارکان جنبش به شمار می آورند. اگر شاهد "اعتراض سیاسی" نباشیم، جنبش هم وجود نخواهد داشت. ممکن است "همه" یا "اکثر" یا "نیمی" از مردم از رژیم حاکم- به دلایل گوناگون- "ناراضی" باشند، اما مخالفان باید نارضایتی را به "اعتراض سیاسی" مبدل سازند تا جنبش اجتماعی پدیدار شود.

چرا در ایران شاهد "اعتراض سیاسی" نیستیم؟ یک پاسخ این است که مردم حاضر به پرداخت "هزینه" نیستند. چرا مردم حاضر به پرداخت هزینه نیستند؟ پاسخ روانشناسانه :مردم شجاع نیستند، مردم ترسو هستند و همیشه با دیکتاتوری ها ساخته اند. این پاسخ روانشناسانه اگر درست هم باشد، باز هم کاذب است، برای اینکه نمی توان جامعه شناسی را به روانشناسی فروکاست. پرسش چرا مردم "اعتراض سیاسی" نمی کنند و حاضر به پرداخت "هزینه" نیستند، پرسشی جامعه شناختی- ناظر به رفتارهای جمعی آدمیان- است، نه روانشناختی.

از سوی دیگر، تجربه ی تاریخی حاکی از آن است که، اولاً: در طول تاریخ همیشه اقلیتی فداکار پیشتاز مبارزه و پرداخت هزینه بوده اند. ثانیاً: اکثریت مردم در مراحلی خاص وارد جنبش ضد رژیم می شوند.

اپوزیسیون مقیم خارج از کشور طی 33 سال گذشته دائماً سقوط شش ماهه ی رژیم را به مردم وعده داده است. اما آن وعده ها تاکنون نقد نشده است. چرا؟ یکی از دلایل این امر این بوده که مخالفان مقیم خارج "آرزو"ی خود را "واقعیت" قلمداد می کردند. هرگونه تحلیلی نیازمند تصویری صادق از واقعیت است. تصویر ایدئولوژیک(آگاهی کاذب به معنای مارکسی/انگلسی) از "رژیم" و "مردم" آدمی را به خیال پردازی سوق می دهد.

شاید اگر پرسش را تغییر دهیم، به پاسخ پرسش اصلی هم بتوانیم نزدیک شویم. پرسش :چه علل و دلایلی موجب بقا و تداوم رژیم جمهوری اسلامی شده است؟ چرا این رژیم 33 سال زنده مانده و اگر حمله ی نظامی خارجی به ایران صورت نگیرد، به احتمال زیاد شاهد سقوط آن نخواهیم بود؟ به تعبیر دیگر، خارج از متغیرهای معجزه آسا، شواهد و قرائن داخلی برای فروپاشی جمهوری اسلامی در دست نیست. یعنی، تا زمانی که رژیم استبدادی "توان" و "اراده" ی سرکوب داشته باشد و بتواند به نحو موثری مخالفان را سرکوب کند، به بقای خود ادامه خواهد داد. اگر همه ی شرایط فروپاشی حاضر باشد، تا زمانی که "خواستن" و "توانستن" سرکوب- یکی یا هر دو- متزلزل نگردد، دیکتاتوری دوام خواهد یافت.

اپوزیسیون مقیم خارج همیشه پرسش را اشتباه طرح کرده است. یعنی می پرسیده است: رژیم جمهوری اسلامی چه وقت سقوط خواهد کرد ؟ بعد هم پاسخ های شش ماهه و یک ساله عرضه کرده است. آنها یک بار هم نخواستند به این نکته فکر کنند که اگر واقعاً خواهان سرنگونی رژیم جمهوری اسلامی هستند، باید به این پرسش پاسخ می گفتند که علل و دلایل بقا و تداوم رژیم چیست؟ تا پس از جست و جوی پاسخی جامعه شناختی- نه ایدئولوژیک- به همان علل و دلایل بتازند و عوامل پایداری رژیم را ریشه کن کنند تا نظام سرنگون شود.

اشتباه بزرگ دیگری نیز اپوزیسیون مقیم خارج را به شدت فریب داده و می دهد. همه ی آنها به راحتی به اینترنت دست رسی داشته و دارند. ده ها سایت ایرانی مخالف رژیم شبانه روز تمامی اخبار ضد رژیم را جمع آوری و انتشار می دهند. تعدادی از مخالفان رژیم دائماً در این سایت ها علیه جمهوری اسلامی می نویسند. از آنها بیشتر و بیشتر، تعدادی با نام مستعار، شبانه روز به رژیم می تازند. مخالفان مقیم خارج که این وبسایت ها را می بینند- خصوصاً آن کامنت های بدون نام و نشان- پیش فرض به شدت کاذبی آنها را "فریب" می دهد. آن پیش فرض این است : این وبسایت ها و آن کامنت های بدون نام و نشان، نمادی است از جامعه ی ایران. کامنت ها را ببینید، تا افکار عمومی ایرانیان را دریابید.

این پیش فرض کاذب است. سایت های سیاسی خارج از کشور نماد جامعه ی ایران نیستند. هیچ کس نمی تواند کوچکترین شاهد و قرینه ای برای این مدعا عرضه بدارد. ضمن اینکه، کامنت های بدون نام و نشان، از هیچ چیز حکایت نمی کنند. برای اینکه ؛ اولاً: هیچ کس از تعداد آنها آگاه نیست. شاید عده ای ثابت در جاهای مختلف کامنت می گذارند. ثانیاً: اگر آدمی در خارج از کشور حاضر نباشد به نام خود به رژیم بتازد، در داخل کشور چگونه حاضر به مبارزه خواهد بود؟ آیا اپوزیسیون یک رژیم که به دنبال سرنگونی آن رژیم است می تواند با اسامی مستعار به جنگ قدرت حقیقی برود ؟ به تعبیر دیگر، آیا این ها حاضرند اسلحه دست گرفته و با رژیم برای سرنگونی اش بجنگند؟ برای نبرد نیاز به "نیروی واقعی" است، نه "نیروی مجازی".

مسأله ی اصلی این است که اپوزیسیون مقیم خارج فاقد "پایگاه اجتماعی" در داخل کشور است. یکی از دلایل این مدعا این است که قادر به "بسیج اجتماعی" مردم نیست. هیچ گاه اپوزیسیون مقیم خارج نتوانسته است حرکتی در داخل بیافریند. هرگاه فعالین داخل کشور حرکتی آفریده اند، مخالفان خارج از کشور هم به تبع آنها به جنب و جوش در آمده اند. هرگاه زلزله ای سیاسی داخل را دگرگون می سازد، تکان هایی هم به خارج از کشور می دهد. هیچ گاه شاهد حرکتی معکوس نبوده ایم.

به یاد دارم در اوج "حرکت سبز" روزی در شهر واشنگتن با سه تن از دوستان کنار خیابان قهوه و چای می خوردیم. دانشجویی رد شد و ما را شناخت. پرسش هایی مطرح کرد. یکی از حاضران به آن دانشجو گفت: من مسئول "کف خیابان ها" هستم و چند سال زحمت کشیده ام. وظیفه ی من این است که هر روز به آنها بگویم چگونه باید عمل کنند. این مدعا کاذب بود. برای اینکه نه آن زمان و نه پس از آن او و دیگر مخالفان مقیم خارج نتوانسته اند کسی را به خیابان ها بکشانند. هرگاه گروهی در داخل با زحمت بسیار بسیج اجتماعی به راه انداخته اند، اپوزیسیون خارج هم خود را به آن متصل ساخته است.

همین مسائل و مشکلات موجب "استیصال" کامل اپوزیسیون شده است. اما مسأله فقط و فقط درماندگی نیست، مسأله عملکرد سرکوبگرانه ی جمهوری اسلامی هم هست که خشم و کینه و نفرت زیادی آفریده است. از ترکیب این ها چه پدید می آید؟ گویی پاسخ روشن است: باید هر طور که شده این رژیم نامشروع را سرنگون کرد. هر وضعیتی که پیش آید، از اینکه هست بدتر نخواهد بود. اما چگونه؟

ما که هیچ پایگاهی در داخل کشور نداریم.

این رژیم هم به هیچ طریقی ساقط کردنی نیست.

پس تنها راه ممکن تهاجم نظامی دول خارجی به ایران و سرنگون سازی رژیم از این طریق است.

پس ما باید خود را به عنوان اپوزیسیون رژیم ایران به دولت های غربی بشناسانیم.

پس ما باید آمریکا و اسرائیل را به روش های گوناگون به تهاجم نظامی به ایران تشویق کنیم.

پس ما باید با دولت های مهاجم همراه و هماهنگ و همسو شویم.

ما می دانیم که حمله ی نظامی به ایران تلفات انسانی دارد، اما این تلفات هزینه ی تغییر رژیم است و مردم باید آن را بپردازند. درست است که بمباران ایران تلفات انسانی و اقتصادی به دنبال دارد، اما هر چه پیش آید، از وضعیت فعلی بهتر است.

نگران مقاومت مردم ایران در برابر مهاجمان نباشید، ایرانیان مانند عراقی ها نیستند که مقابل متجاوزان بایستند. مردم با دسته های گل به استقبال نجات دهندگان بیگانه ی خود می روند.

این همدلانه ترین بازسازی دیدگاه بخشی از مخالفان مقیم خارج است. تهاجم نظامی به ایران شاید به سرنگونی رژیم منتهی شود، اما پایگاه اجتماعی و دموکراسی پدید نمی آورد. دموکراسی محصول "توازن قوا" میان دولت و جامعه ی مدنی است. باید در جامعه از طریق سازمان یابی "قدرت سازی" کرد. یک گروه سیاسی، باید نماینده ی حداقل بخشی از اقشار اجتماعی باشد. نمی توان از پرسش های زیر گریخت:

علل و دلایل بقا و تداوم رژیم جمهوری اسلامی چیست؟

چگونه می توان در جامعه "قدرت" سازی کرد تا توازن قوا ایجاد شود؟

گذار از رژیم موجود به نظام دموکراتیک ملتزم به حقوق بشر چگونه صورت می گیرد؟

مخالفان یک رژیم، باید نسبت به آن رژیم "برتری اخلاقی" داشته باشند. "برتری اخلاقی" اگر چه "شرط کافی" پایگاه اجتماعی نیست، اما "شرط لازم" آن است. چگونه می توان به مردم دردمند و تحت ستم ایران گفت که ما حاضر به پرداخت هیچ هزینه ای نیستیم و زحمت سرنگونی رژیم را به دولت های خارجی می سپاریم تا از طریق بمباران کشور شما را آزاد کنند و قدرت سیاسی را به ما بسپارند؟ آیا این رویکرد کمترین "فضیلت اخلاقی" برای آدمی پدید می آورد؟ "شجاعت" اهمیت بسیاری دارد. بی جهت نیست که مردم "اعتبار" زیادی برای زندانیان شجاع خود قائل اند. زندان رفتن دلیل صدق مدعیات هیچ کس نیست، اما مردم بین کسانی که در حال مبارزه و پرداخت "هزینه" در داخل کشور هستند، با کسانی که بیرون گود نشسته و دولت های خارجی را به تهاجم نظامی به ایران تشویق می کنند، تفاوت قائل می شوند.[۱] مردم بین فردی که در زندان علیه رژیم سخن می گوید با کسانی که در خارج از کشور پیشاپیش کشور خود را محکوم کرده و خود را همسو با متجاوزان اعلام می کنند، تفاوت می گذارند.

مردم باید دریابند که تنها مسأله ی یک گروه "دست یافتن به قدرت به هر شرط" نیست و مدعیان مخالف حاضر نیستند با فدا کردن جان مردم داخل کشور به قدرت دست یابند. مردم باید بدانند که مخالفان برای جان آنها ارزش قائلند و به راحتی نمی گویند کشته شدن مردم هزینه ی سرنگونی رژیم است. اگر در مواردی "تناسب نظر و عمل" ضروری نباشد، در مبارزه ی سیاسی این سازگاری ضروری است. نمی توان خود هیچ هزینه ای نداد و خواهان پرداخت هزینه توسط مردم شد. مخالف سیاسی ابتدأ باید خود هزینه بپردازد، نه اینکه مردم را هزینه ی اهداف خود نماید. این کار- به تعبیر کانت- استفاده ی ابزاری از انسان های ذاتاً ارزشمند برای اهداف خود است.

مخالفان ابتدأ باید "برتری اخلاقی" خود را نشان دهند. در گام بعد باید به دنبال "قدرت سازی" در درون جامعه ی ایران باشند. در کنار اینها، به "گفتارهای بسیج کننده" نیاز دارند. اپوزیسیون مقیم خارج، فاقد "گفتار بسیج کننده" است. با مفاهیم انتزاعی نمی توان مردم را بسیج کرد. شعارها و برنامه ها باید نیازهای واقعی اقشار مختلف اجتماعی را در بر بگیرد."نارضایتی" مردم باید با "منافع" آنها ترکیب شود و آنان بدین امر واقف شوند که دستیابی به مطالبات امکان پذیر است و مخالفان به دنبال نیازها و منافع آنها هستند، نه مفاهیم انتزاعی بی ارتباط با زندگی عملی.

در دهه ی پنجاه و اوائل دهه ی شصت شعار اصلی گروهی، "وحدت ضد امپریالیستی" بود. "نفرت از امپریالیسم" مبنای وحدت قرار می گرفت. حزب توده و فدائیان شعار "جبهه ی ضد امپریالیستی به رهبری امام خمینی" را مطرح ساختند. آیت الله خمینی و جانشینش نیز گفتمانی حول محور "نفرت از دشمن" برساختند. در گفتمان آنان، دشمن دولت هایی چون آمریکا و اسرائیل و انگلیس بودند و هستند. حال برخی به دنبال وحدت حول محور "نفرت از جمهوری اسلامی" هستند. جرج بوش ایران را "محور شرارت" قلمداد کرد. "نفرت از دیگری" نمی تواند مبنای وحدت قرار گیرد؛ این دیگری هر کس که می خواهد باشد. وحدت باید حول عدالت(دموکراسی، حقوق بشر، رفع تبعیض و دبل استانداردی) باشد. عدالت در سطح جهانی، عدالت در سطح منطقه ای و عدالت در سطح محلی. تبعیض گران بین المللی و منطقه ای نمی توانند عدالت سازان محلی باشند. همراهی و همسویی با متجاوزان نه تنها هیچ مشروعیت و مقبولیتی برای مخالفان جمهوری اسلامی پدید نمی آورد، بلکه نگاهی سراسر منفی نسبت به آنان در اذهان ایجاد می کند. چگونه می توان از کشور خود "اهریمن" ساخت و دول متجاوز را به "فرشتگان" مبدل کرد؟ به سازمان مجاهدین خلق ایران به عنوان عبرت باید نگریست.ایران مساوی با جمهوری اسلامی نیست. ما به شدت مخالف نظام جبار جمهوری اسلامی هستیم، اما نمی خواهیم ایران و ایرانیان فدای قدرت طلبی همراهان اسرائیل و آمریکا شوند."نفرت از جمهوری اسلامی" نباید به "نفرت از ایران و ایرانیان" گسترش یابد و کودکان و زنان و مردان ایران زمین بمباران شوند.

پاورقی:

1- در مقاله ی "تلفات انسانی و خسارات تهاجم نظامی احتمالی به ایران"- بی.بی.سی 2آذر90- توضیح داده شده است که چگونه صدها هزار تن در اثر تهاجم نظامی به ایران کشته خواهند شد. محاسبات از آن موسسات تحقیقاتی آمریکایی و اروپایی است. مدافعان تهاجم نظامی به ایران- تحت هر عنوانی- تصور درستی از هزینه های انسانی این امر ندارند. اما هزینه ها منحصر به هزینه های انسانی نیست، فجایع بسیار آفریده خواهد شد که در مقاله آمده است.


Sunday, November 20, 2011

Hannah Rutan

بهار اعراب و روابط بين‌المللي
برخی از حكمرانان كشورهاي اسلامي و عربي، به عنوان خوراك تبليغاتي براي توده‌ها، شعار جنگ و نابودي اسرائيل را سر مي‌دهند


1- تلاطم‌ها و تحول‌هاي اخير كشورهاي عرب خاورميانه و شمال آفريقا را «بهار عرب يا اعراب» خوانده‌اند. اين اصطلاح وام گرفته و تعميم داده شده از يكي از رويدادهاي بزرگ و خونين دوران جنگ سرد به نام «بهار پراگ» است. آيا وجوه مشابهي ميان «بهار پراگ» با «بهار اعراب» وجود دارد و قابل شناسايي است كه به كار بردن اين اصطلاح را توجيه كند؟

در اوايل بهار سال 1968، در كشاكش سنگيني جنگ سرد ميان دو بلوك شرق و غرب، مردم مجارستان، به‌خصوص در شهر پراگ، پايتخت، عليه حكومت دست‌نشانده شوروي قيام كردند. حكومت مجارستان، نه‌تنها دست‌نشانده روسيه بود، بلكه به‌شدت خشن و سركوبگر و به همان اندازه بي‌عرضه، بي‌كفايت و بيش از همه فاسد، هم از جهت اقتصادي و هم از جهات اخلاقي بود. قيام مردم مجارستان عمدتاً عليه يك حكومت استبدادي وابسته بود. مجارستان به هنگام پايان جنگ جهاني دوم، نظير ساير كشورهاي اروپاي شرقي توسط ارتش شوروي اشغال شد. حزب كمونيست مجارستان، با حمايت شوروي حكومت را در دست گرفت. قيام مردم مجارستان در زمان رياست‌جمهوري الكساندر دوبچك صورت گرفت كه او نيز به نفع مردم موضع گرفت. قيام مردم در پراگ در مرحله اول توسط دولت‌هاي غربي، به‌خصوص آمريكا حمايت شد. به دنبال پيروزي مردم، ارتش شوروي وارد مجارستان و شهر پراگ شد و به سركوب نظامي قيام پرداخت. كسي تصور نمي‌كرد، ارتش شوروي به پراگ وارد شود. در اين مرحله دولت‌هاي غربي ترجيح دادند كه سركوب قيام‌كنندگان را ناديده بگيرند. ارتش شوروي آن كاري را كه مي‌خواست انجام داد، بدون اينكه در روابط شرق و غرب مسأله جدي پيدا شود. بنابراين بهار پراگ يك جنبش اصيل مردمي عليه يك حكومت دست‌نشانده و استبدادي بود. اما قدرت‌هاي خارجي، هر يك به سهم خود در پيروزي و شكست آن نقش مؤثر و مهمي داشتند، بهار پراگ در نهايت، در خون و آتش به خزاني غم‌انگيز و سوگمند به خاك نشست.

2- پديده بهار اعراب نيز يك حركت اصيل مردمي برخاسته از ضرورت‌هاي دروني جامعه‌هاي عربي است. اما اين حركتي شكل گرفته در خلأ نيست. اصالت يك حركت يك چيز است و واكنش‌ها و تأثيرات قدرت‌هاي پيراموني، يك مقوله ديگري است. از اين منظر،‌ بايد توجه كرد كه يك تفاوت بسيار اساسي و مهم ميان بهار پراگ و بهار عرب وجود دارد. بهار پراگ در اوج جنگ سرد روي داد.

مجارستان يكي از كشورهاي اقمار شوروي و قلمرو نفوذ آن كشور محسوب مي‌شد. در دوران جنگ سرد، نقشه سياسي – جغرافيايي جهان به طور بسيار دقيقي ترسيم شده بود و مناطق نفوذ هر يك از دو بلوك به‌طور دو فاكتو از جانب دو طرف دعوا، به رسميت شناخته شده بود و هيچ‌يك از دو طرف اجازه نمي‌دادند كه وضعيت سياسي،‌ نظامي و اقتصادي در كشورهاي تابعه يا همسو به نفع رقيب تغيير پيدا كند، در واقع تمام كوشش‌هاي سياسي و نظامي هريك از طرفين در اين بود كه مناطق نفوذ رقيب توسعه پيدا نكند. اين حساسيت تا آنجا بود كه طرفين براي حفظ موازنه به جنگ اتمي هم تن درمي‌‌دادند. در بحران خليج كارائيب و استقرار موشك‌هاي قاره‌پيماي مجهز به كلاهك‌هاي اتمي شوروي در جزيره كوبا، واكنش دولت آمريكا آنچنان قوي بود كه جهان را تا مرز جنگ پيش برد. و شوروي زمان خروشچف وادار به عقب‌نشيني شد. در بهار پراگ، موضوع اصلي تهديد و تقابل نظامي ميان دو بلوك نبود بلكه تغيير در ساختار قدرت در يك كشور كمونيستي دست‌نشانده بود.

پيروزي مردم مجارستان مي‌توانست ساير كشورهاي شرق اروپا را تحت‌تاثير قرار دهد و برطبق مقررات بازي دومينو، موجب بروز موجي از رويدادهاي مشابه در اين كشورها بشود.

اما بهار اعراب در شرايط جهاني كاملا متفاوتي رخ نموده است. فروپاشي شوروي سابق و پايان جنگ سرد، مناسبات جهاني را دگرگون ساخته و انقلاب الكترونيك و انفجار اطلاعات، جهان را به يك دهكده تبديل كرده است، ادامه «جامعه بسته» ‌استبدادي غيرممكن شده است. امواج الكترونيك از هر موشكي نافذترند و از هر ديوار بتن آرمه‌‌اي عبور مي‌كنند؛ بتن آسمان تلاش بي‌حاصل و بيهوده شده است. در اين شرايط تاثيرات متقابل جنبش‌هاي ملي، از مقررات بازي دومينو و تاثير ظروف مرتبط فراتر رفته است، آنچه در تونس اتفاق افتاد، بازتاب گسترده‌اي در جهان عرب پيدا كرد. اما در دهكده جهاني، مناسبات بين‌المللي در مقايسه با دوران جنگ سرد يك تفاوت بسيار اساسي كرده است. در اين دهكده جهاني نظام‌هاي سياسي و اقتصادي به تدريج، براساس الگوي ليبرال دموكراسي از يك طرف و اقتصاد بازار، از طرف ديگر به سوي همگني و همگرايي پيش مي‌روند. اقتصادهاي ملي در نظام اقتصاد جهاني ادغام مي‌شوند. كشورهاي توسعه‌يافته، و بعضا درحال‌توسعه،‌ منافع كلان ملي خود را در مشاركت و همكاري و همگامي با اقتصاد جهاني تعريف مي‌كنند. در شرايط كنوني‌مان حتي اگر يك شخصيت برجسته ملي، همچون دكتر مصدق بر سر كار آيد، سياست موازنه منفي و يا بي‌طرفي مثبت (غيرمتعهدها) ديگر معنا و مفهومي ندارد. سرشت روابط اقتصادي در دهكده جهاني، همكاري‌هاي چندجانبه را به جاي تقابل و تضاد ايجاب مي‌كند.

وابستگي‌هاي گسترده و عميق ميان كشورهاي توسعه‌يافته يا در حال توسعه، به صورت عامل بازدارنده تقابل‌ها و تضادها و بروز جنگ و درگيري شده است.

در اوج جنگ سرد مسابقه و رقابت در توليد سلاح‌هاي مخرب هسته‌اي به نقطه‌اي رسيد كه بروز هرنوع جنگي به نابودي تمام دنيا منجر مي‌شد، به‌طوري كه چنان جنگي هيچ برنده‌اي نداشت. در اقتصاد جهاني منافع كلان همه شركت‌كنندگان در همكاري و همگرايي است. اما اين بدان معنا نيست كه اقتصادهاي ملي، از اولويت خود صرف‌نظر كنند و نوعي از رقابت وجود نداشته باشد. هريك از اقتصادهاي ملي اولويت خود را پيگيري مي‌كنند، و آنها را نه براي كوتاه‌مدت مثلا 3 تا 5 سال، بلكه براي 30 تا 50 سال آينده تعريف و براي آن برنامه‌ريزي مي‌كنند. رقابت‌هاي اقتصادي ميان شركاي اصلي در اقتصاد جهاني، كشورهاي توسعه‌يافته نيمكره شمالي و آسياي‌دور، بر كل روندهاي سياسي و اقتصادي جهان اثرگذار است. در جنگ دوم خليج‌فارس، بوش پدر گفت كه اين جنگ مناسبات جهان را براي صد سال آينده تعيين مي‌كند!!

بهار اعراب در چنين شرايطي از مناسبات جهاني پديد آمده است و مصون از نفوذ و تاثير مواضع قدرت‌هاي موثر منطقه‌اي و فرامنطقه‌اي، به خصوص آمريكا نمي‌باشد. حال يك پرسش اين است كه آيا رابطه‌اي ميان تحولات و ديدارهاي منطقه با سياست‌هاي راهبردي آمريكا وجود دارد يا خير؟

3 ـ بعد از فروپاشي اتحاد جهاهير شوروي سابق و پايان جنگ سرد، تصميم‌سازان آمريكا اعلام كردند كه يكي از اركان بسيار مهم برنامه‌هاي راهبردي آمريكا در منطقه خاورميانه، شكل دهي به يك قطب بزرگ سياسي ـ اقتصادي تحت عنوان «خاورميانه بزرگ»‌، با شركت كشورهاي عرب منطقه خاورميانه سنتي و مصر، ايران، تركيه، اسرائيل، افغانستان، پاكستان، ناحيه قفقاز (آذربايجان، گرجستان، ارمنستان) و آسياي مركزي است.

همان‌طور كه مي‌دانيم يكي از بزرگ‌ترين منابع زيرزميني گاز و نفت در اين منطقه از جهان قرار دارد.

همچنين ساختارهاي اجتماعي در اين منطقه در حال تغيير و تحول تاريخي هستند. جمعيت جواني دارند كه جوياي كار و زندگي بهترند. طبقه متوسط در حال رشد است. از طرف ديگر دولت آمريكا خاورميانه را «حياط خلوت»‌خود مي‌داند. آمريكا تقريبا تمامي منابع نفت جهان را در اختيار انحصاري خود دارد. نفت ويتنام يكي از آخرين منابع نفتي بود كه شركت‌هاي آمريكايي امتياز آن را گرفته اما خاورميانه، در جهات ديگري غير از نفت نيز براي آينده آمريكا اهميت حياتي دارد.

با پايان جنگ سرد موانع بيروني بر سر راه تشكيل اتحاديه اروپا از ميان برداشته شد و اتحاديه اروپا به سرعت شكل گرفت. كشورهاي اروپاي شرقي، يكي پس از ديگري، با تغيير در ساختارهاي سياسي و اقتصادي خود به اتحاديه پيوستند يا در حال پيوستن هستند. اتحاديه اروپا اگرچه در دوران گذار با برخي از مشكلات دروني برخاسته از تفاوت‌هاي اقتصادي و اجتماعي ميان كشورهاي عضو روبه‌روست، اما دير يا زود اين مشكلات حل خواهند شد. روسيه فدرال، نيز يك عضو بالقوه اتحاديه اروپاست و پيش‌بيني مي‌شود، در يكي دو دهه آينده به اتحاديه بپيوندد. به اين ترتيب اتحاديه اروپا به عنوان يك قدرت سياسي ـ اقتصادي عظيم، نقش كليدي و تعيين‌كننده‌اي در مناسبات جهاني و روابط بين‌المللي پيدا خواهد كرد.

در آسياي دور، قطب‌هاي اقتصادي جديد شكل گرفته‌اند و در حال رشد و گسترش هستند. همكاري‌هاي بسيار نزديكي ميان كشورهاي چين، ژاپن، كره‌جنوبي، تايوان و برخي ديگر از كشورهاي اين منطقه به‌وجود آمده است. چين داراي يكي از پرشتاب‌ترين اقتصادهاي جهان است. ژاپن صاحب بزرگ‌ترين ذخيره ارزي در منطقه و يا شايد در دنياست. بزرگ‌ترين منابع طبيعي نفت و گاز و طلا و بزرگ ترين نيروگاه‌هاي آبي جهان در شرق سيبري است و تابه‌حال چندين دور گفت‌وگو ميان ژاپن و روسيه براي توسعه اين منطقه صورت گرفته است. اختلاف ارضي ميان دو كشور بر سر جزاير ژاپني كه روس‌ها در جنگ جهاني دوم آنها را اشغال كرده‌اند، اگرچه مانع توافق نهايي شده است اما همه شواهد حاكي از آمادگي دو طرف براي حل اين مشكل است.

تصور يا تجسم وضعيت توسعه اقتصادي قطب‌هاي جديد صنعتي ـ اقتصادي و سياسي در اروپا و آسياي دور، چندان مشكل نيست. با شكل‌گيري اين قطب‌ها براي بسياري از آمريكايي‌ها اين پرسش مطرح است كه مسووليت جهاني آمريكا در 30 ـ 40 سال آينده، چگونه خواهد بود و ‌آمريكا در كجا قرار خواهد داشت؟ آمريكا در حال حاضر يك قدرت برتر نظامي ـ اقتصادي جهان است اما در آينده نه‌چندان دور، چنين نخواهد بود، اگر اوضاع به همين شكل كنوني ادامه پيدا كند. به‌خصوص و باتوجه به اينكه در دهه‌هاي آينده قدرت نظامي نقش چنداني در روابط جهاني نخواهد داشت. اما مشكل اين است كه اقتصاد آمريكا يك اقتصاد نظامي يا جنگي است. در دهه 1930 اقتصاد آمريكا دچار يكي از كشنده‌ترين بحران‌هاي ركود و بي‌كاري بود. حمله ژاپن به آمريكا و ورود آمريكا به جنگ جهاني دوم، رونق صنايع نظامي، آمريكا را از بن‌بست بحران ركود اقتصادي نجات داد. از آن پس اقتصاد آمريكا به طور گسترده‌اي نظامي شده است. (جنگ كره، جنگ ويتنام، جنگ دوم خليج‌فارس و...) در حالي كه تحولات جهاني ما بعد جنگ سرد از اهميت و نقش قدرت نظامي كاسته است، آمريكا ديگر نمي‌تواند براي حفظ تعادل اقتصادي خود جنگ جديدي را آغاز كند. بعد از پايان جنگ ويتنام، صنايع نظامي آمريكا با خطر ركود روبه‌رو شدند، اما در اوايل دهه 1970 صنايع نظامي آمريكا با شركت‌هاي نفتي، در يك توافق مشترك قيمت نفت را بالا بردند، كه منجر به افزايش چشمگير درآمد نفتي كشورهاي صادركننده نفت به‌خصوص، ايران و عربستان سعودي نشد، از طرف ديگر نظاميان آمريكا توانستند با امضاي قراردادهاي سنگين فروش تجهيزات نظامي به اين دو كشور و ساير كشورهاي عربي نفت‌خيز، از بروز ركود در صنايع نظامي جلوگيري كنند. بالا رفتن قيمت نفت، هزينه كشورهاي خريدار نفت خاورميانه را كه عمدتا كشورهاي اروپايي هستند، به‌شدت بالا برد، اما درآمد اضافي كشورهاي صادركننده نفت، از طريق خريدهاي نظامي كلان، به مصرف ادامه حيات صنايع نظامي آمريكا رسيد. اين يك راه‌حل بود، اما نه براي درازمدت و نه براي دوران مابعد جنگ سرد. پيدايش موج سوم دموكراسي در جهان، اگرچه با تاخير، در كشورهاي خاورميانه، نظام‌هاي استبدادي متكي به آمريكا را در كشورهاي نفتخيز در معرض تهديد جدي قرار داده است.

در دوران جنگ سرد، الزامات سياسي ناشي از تقابل ميان دو بلوك، يكي از موانع عمده بر سر راه دموكراسي در كشورهاي جهان سوم سابق بود. اما با پايان يافتن جنگ سرد، موانع بازدارنده بيروني و فراملي و فرامنطقه‌اي بلاموضوع شده‌اند. اين امر به نوبه خود بر سياست‌هاي كلان آمريكا نيز اثر گذاشته است تا آنجا كه برخي از متفكران و نظريه‌پردازان سياست خارجي آمريكا توصيه كرده‌اند كه دولت آمريكا از اين پس نبايد مسووليت حمايت از حكومت‌هاي استبدادي را برعهده داشته باشد و هزينه پيامدهاي آن را بپردازد.

طرح راهبردي ساماندهي يك قطب بزرگ صنعتي ـ‌ اقتصادي در خاورميانه بزرگ، راه‌حل درازمدت آمريكا براي حفظ موقعيت برتر خود در برابر قطب‌هاي درحال رشد و گسترش، براي 40 ـ 50 سال آينده است. اما اجراي اين طرح با دولت‌هاي استبدادي، ارتجاعي و بي‌كفايت بسياري از اين كشورها، امكان‌پذير نيست. شرط اصلي و ضرورت اجتناب‌ناپذير، متناسب با شرايط كنوني جهان، دموكراتيزه شدن اين نظام‌هاست. اما دموكراتيزه شدن اين جوامع خواست آمريكا نيست. يك ضرورت برخاسته از درون شرايط عيني اين جوامع است. در واقع ميان آرمان‌هاي درازمدت مردم اين منطقه با اولويت اقتصادي قدرت فرامنطقه، يك همسويي و همگرايي به وجود آمده است. طبيعي است كه استقرار حكومت‌هاي مردمي و اعمال حق حاكميت مردم، اجازه نخواهد داد كه روابط اقتصادي و سياسي، خلاف منافع ملي اين كشور شكل بگيرد.

پيروزي دموكراسي به معناي قهر و انزوا و قطع روابط اقتصادي ميان كشورها نيست بلكه روابط براساس منافع مشترك امكان‌پذير خواهد بود.

اجراي طرح راهبردي «خاورميانه بزرگ» با سه مشكل جدي روبه‌رو است: ايران، عراق و اسرائيل. بدون شركت و همكاري ايران هيچ طرحي در خاورميانه قابل اجرا و تحقق نيست. اما روابط ايران و آمريكا هنوز به نقطه‌اي نرسيده است كه اميدي براي همكاري و مشاركت ايران، وجود داشته باشد. فشارهاي متعدد عليه ايران، نتايج مطلوب را به‌بار نياورده است. ادامه بهار عرب، به‌خصوص سقوط بشاراسد، چه پيامدهاي زودرس و ديررسي را براي ايران خواهد داشت، روشن نيست. سقوط اجتناب‌ناپذير اسد، بي‌ترديد روابط ايران با حزب‌الله لبنان و گروه‌هاي فلسطيني را دچار اختلال خواهد ساخت. اما هنوز روشن نيست كه آمريكا و اروپا پس از سقوط اسد، چه طرحي را براي ايران به اجرا خواهند گذاشت و تصميم‌سازان ايران چه واكنش‌هايي از خود نشان خواهند داد.

مشكل عراق، با سقوط صدام و تحولات سال‌هاي اخير، كم‌وبيش حل شده است. دولت‌هاي حال و آينده عراق، به‌هر‌حال همسو با سياست‌هاي كلان آمريكا در منطقه حركت خواهند كرد. اما مشكل اسرائيل دو بعد دارد. بعد اول امتناع اسراييل از پذيرفتن صلح است. در دهكده جهاني، تمامي كانون‌هاي آشوب و تشنج بايد با اتخاذ راه‌هاي صلح‌آميز از ميان برداشته شوند. ادامه تشنج در خاورميانه، يعني ناپايداري، بي‌ثباتي و ادامه روزمرگي در سطح كلان. بعد دوم مشكل اسرائيل در اين است كه فرايند عبور از حكومت‌هاي استبدادي به دموكراسي در كشورهاي عربي و خاورميانه، بدون حل بحران عرب، فلسطين با اسرائيل امكان‌پذير نيست. دولت اسرائيل در برابر تمام راه‌حل‌هاي غيرنظامي مقاومت مي‌كند. اسرائيل صلح نمي‌خواهد و مانع اصلي صلح است. اين واقعيتي است كه در سال‌هاي اخير از قلم و زبان كارتر، رئيس‌جمهور اسبق آمريكا به كرات بيان شده است و اخيرا هم كلينتون همين معنا را بيان كرده است. اما اسرائيل در سر يك پيچ سرنوشت‌ساز قرار گرفته است. صلح را نمي‌پذيرد، زيرا صلح در نهايت موجب فروپاشي اسرائيل مي‌شود. اما راهي جز پذيرش صلح ندارد.

متاسفانه برخي از حكمرانان كشورهاي اسلامي و عربي، به عنوان خوراك تبليغاتي براي توده‌ها، شعار جنگ و نابودي اسرائيل را سر مي‌دهند. سرگذشت و سرنوشت اسرائيل دو وجه دارد. يك وجه آن اين است كه دولت اسرائيل يك پديده عارضي، نامشروع و موقت است و با زور و قلدري نمي‌توان آن را براي هميشه حفظ كرد. وجه ديگر، چگونگي اصلاح اين گناه يا خطاي تاريخي است. دولت‌هاي عربي در ابتدا سعي كردند با جنگ مسئله را حل كنند. اما پيامدهاي جنگ‌هاي دولت‌هاي عربي با اسرائيل در هر نوبت به تصاحب و اشغال زمين‌هاي بيشتر عربي توسط اسرائيل منجر شده است. مقايسه نقشه تقسيم اراضي فلسطين كه سازمان ملل به اسرائيل واگذار كرد با آنچه امروز در اشغال دارد، نشان مي‌دهد كه با توجه به ساختار سياسي ـ نظامي و اقتصادي دولت‌هاي عربي، جنگ با اسرائيل راه‌حل، مطلوب نبوده است. اما اگر بپذيريم كه سقوط و نابودي ظلم و ستم يك قانون و يك حتميّت طبيعي است، اين سقوط لزوما از يك راه، يعني تقابل نظامي صورت نخواهد گرفت. بلكه تضادها و ناهنجاري‌هاي دروني يك سامانه ظالمانه، موجب فروپاشي مي‌گردد. اين فرآيند فروپاشي ممكن است دير و زود داشته باشد، اما سوخت و سوز ندارد. مبارزات موفق مردم فلسطين براي احقاق حقوقشان، اگرچه آنها را به بازيافت تمام آنچه از دست داده‌اند، نرسانيده است، اما پيروزي‌هاي اخلاقي ـ سياسي مهمي را نصيب آنها كرده است. امروز در سرتاسر جهان، حتي در ميان رهبران كشورهاي توسعه‌يافته، حقانيت مبارزه فلسطين به رسميت شناخته شده است و هم اسرائيل بيش از هر زماني منزوي شده است. اسرائيل و در حمايت از اسرائيلي، آمريكا، هنوز هم از «حق قدرت» استفاده مي‌كنند. اما قدرت حق، در كنار فلسطينيان و به نفع آنهاست. هر نوع كمك و هواداري از فلسطين بايد در چارچوب، قدرت حق باشد نه حق قدرت اما حمايت بي‌چون و چراي آمريكا از اسرائيل، در تعارض آشكار با برنامه‌هاي راهبردي آمريكا در خاورميانه بزرگ، قرار دارد.
بهار عرب و خيزش مردم براي دموكراسي، فرصتي مناسب براي غرب و به خصوص آمريكاست.

جنبش دموكراسي‌خواهي اعراب چهار ويژگي دارد: اول موج تغيير و تحول، تمامي كشورهاي عرب را فرا گرفته است يا به زودي درخواهد نورديد. دوم اينكه در اين تحولات، سنت‌گرايان افراطي و متعصب، نقش اساسي و اصلي را ندارند به طوري كه آتش‌بياران معركه «اسلام فوبيا» نتوانسته‌اند از اين تحولات در جهت تحريك ترس موهوم از اسلام بهره‌برداري كنند. اخيرا اسنادي در ‌آمريكا منتشر شده است مبني بر اينكه 7 سازمان و موسسه بزرگ آمريكا در طي 6 ـ‌ 5 سال گذشته حدود 40ميليون دلار براي دامن زدن به «خطر موهوم اسلام» و ترسانيدن توده‌هاي مردم عادي در غرب هزينه كرده‌اند.

سوم اينكه اين تحولات عموما نه‌تنها فاقد جهت‌گيري‌هاي ضدغربي ـ ضدآمريكايي است بلكه لحني مسالمت‌آميز و سازگارانه با غرب دارد. اين اسرار پيروزي و در تحولات آينده اين جنبش موثر است. چهارم اينكه در اين جنبش‌ها گرايش‌ ضداسرائيلي عموما غالب است و مردم هوادار فلسطين و ضداسرائيل هستند.

به اين ترتيب به نظر مي‌رسد كه تحولات اخير كشورهاي عرب، يا به اصطلاح بهار عرب، اتحاديه اروپا و آمريكا را با يك تعارض و دوگانگي روبه‌رو كرده است.

بهار عرب و خيزش مردم براي دموكراسي از يك طرف فرصت جديدي را براي غرب و به خصوص اجراي برنامه راهبردي آمريكا به وجود آورده است و از طرف ديگر حمايت بي‌چون و چراي آمريكا از اسرائيل، آمريكا را در برابر مردم جهان عرب و مسلمانان قرار داده است. به عبارت ديگر نوعي از دوگانگي در رفتارهاي سياسي آمريكا ديده مي‌شود. از يك طرف چنين به نظر مي‌رسد كه اروپا و آمريكا از بين حركت‌ها حمايت مي‌كنند. به عنوان مثال بعيد است كه نظاميان مصر بدون دريافت چراغ سبز از آمريكا و اروپا، باوجود مبارك از جنبش مردم مصر حمايت و با آن همراهي كنند. از طرف ديگر، با پيروزي جنبش دموكراسي‌خواهي مردم مصر و ساير كشورها، بروز مواضع ضداسرائيلي در اين مناطق. كاملا قابل پيش‌بيني بوده است.

حال آيا دولت آمريكا، متعمدا و به‌رغم دولت اسرائيل، چنين سياستي را اتخاذ كرده است؟ رفتار متفرعانه دولت اسرائيل با اوباما در مورد توقف شهرك‌سازي در كرانه رود اردن و بيت‌المقدس بسيار موهن و توهين‌آميز بوده است. آيا رفتار دولت آمريكا در جريان تحولات اخير خاورميانه، واكنش غيرمستقيم به رفتار غيرقابل قبول دولت اسرائيل و كارشكني در تحقق صلح خاورميانه نيست. طرح راهبردي خاورميانه بزرگ، بدون صلح در خاورميانه محقق نخواهد شد و اسرايل مانع اصلي اين ناكامي است. بنابراين به احتمال زياد حمايت از جنبش‌هاي مردمي منطقه، اهرم فشار جديدي است بر اسرائيل براي تن در دادن به صلح با اعراب و از بين بردن كانون اصلي تشنج در منطقه.

يكي از اولين پيامدهاي بهارعرب، درخواست رئيس دولت خودگردان فلسطين از سازمان ملل متحد براي به رسميت شناختن كشور مستقل فلسطيني براساس مرزهاي سال 1967 و قطعنامه 242 است. اين درخواست با استقبال اكثريت بزرگي از اعضاي سازمان ملل و رهبران كشورهاي اروپا و آسيا و آفريقا و آمريكاي لاتين، مواجه از از طرف ديگر اسرائيل و آمريكا به دليل حمايت از اسرائيل، با يك چالش جديدي روبه‌رو شده‌اند. مبنا و مفهوم و تاثيرات اين درخواست براي صلح خاورميانه چيست؟ اين‌ها نكاتي است كه نياز به بررسي‌هاي بيشتري دارد.


توضیح : متن مقاله برای نخستین بار در ماهنامه مهرنامه شماره 16- آبان 1390 منتشر شده است .عنوان مقاله در اين مجله به شكل زير آمده است: اسرائيل در انزوا، طرح آمريكايي خاورميانه بزرگ بدون همكاري ايران ناممكن است. كلمات بولدشده در متن بالا به هنگام چاپ سانسورشده اند.

Thursday, November 17, 2011


سه شنبه ۲۴ آبان ۱۳۹۰

ربطی به هم ندارد!

نگرش "این‌همانی"
برداشت "این‌همانی" از نظریه و قانون "مداخله بشردوستانه" و احتمال حمله اسرائیل به ایران، یا تلاش در جهت یکی نمایاندن این دو، و "ناشایست" شمردن استفاده از امکانات "بیگانگان" از جمله مسایلی است که ریشه در نگرش غرب‌ستیزی و تناقض در گفتار و کردار دارد. این هر دو درعمل و نهایتا به‌سود استبداد حاکم در ایران تمام می‌شود. روشنفکران باید واقعیت را بیان کنند، نه اینکه با ایجاد ترس، ذهنیتی بسازند که مردم تن به بقای استبداد، حکام فاسد و سرکوبگر بدهند.
واقعیت این است که حمله نظامی اسرائیل به ایران هیچ ارتباطی با "مداخله بشردوستانه" ندارد و اگر رخ دهد یک عمل غیرقانونی و یک جنایت است، و باید پیشاپیش نسبت به عواقب آن به اسرائیل و متحدینش هشدار داد و آن را به شدت محکوم کرد. برخی ضمن یکی دانستن این دو، فرضیه "لیبیایی" کردن ایران، که مردم به درستی نسبت به آن حساس هستند را پیش کشیده‌اند، بی‌آنکه متوجه باشند با این فرضیۀ بی‌اساس پیکان مبارزه مردم با رژیم استبدادی جمهوری اسلامی را علیه غرب می‌چرخانند. شاید آنها نمی‌دانند این کاری است که عوامل برون‌مرزی رژیم سال‌هاست انجام می‌دهند.
شرایط مداخله بشر دوستانه امروز در ایران وجود ندارد و ممکن است هیچ زمان هم بوجود نیاید. پس این همه تبلیغات برای چیست؟ واقعیت این است که برخی غرب‌ستیزان از سقوط قذافی ناخرسند‌ند. بنابراین، این مسایل را بهانه قرار داده‌اند که حساسیت ایرانیان را تحریک کنند و برخی هم نادانسته به همین چاله افتاده‌اند. واقعیت لیبی با ایران متفاوت است. در تحولات خاورمیانه نمونه‌های تونس و مصر هم وجود دارند. ولی آنها دوست ندارند بگویند شیوه تغییر در آن دو کشور که بسیار کم‌هزینه‌تر بود می‌تواند در ایران رخ دهد. به نظر من راه یکسانی برای حذف دیکتاتوری وجود ندارد. هریک از این کشورها به دلیل ویژگی‌های جامعه و رژیم خود راه ویژه خود را رفته و خواهند رفت. ایران نیز راه خود را خواهد رفت و این مقایسه صوری و جمع بستن احتمال حمله نظامی اسرائیل با مداخله بشردوستانه امر سازنده نیست.

"مداخله بشردوستانه"
نظریه "مداخله بشردوستانه" حد اقل تاریخی صد و پنجاه ساله دارد و کسانی مانند جان استوارت میل بر بستر اصول حقوق بشر آنرا توجیه فلسفی کرده‌اند، و برخی آن را نقد، و طرحی استعماری خواندند. گفته می‌شود پیش از آن، عملی مشابه در سال ۱۸۲۰ با مشارکت روسیه، فرانسه و انگلیس برای دفاع از استقلال یونان در برابر تجاوز حکومت عثمانی رخ داد. سازمان ملل متحد پس از شکل‌گیری درسال ۱۹۴۵، برای پایان دادن به جدال‌های خونین بخش شمال و جنوب کره و برای ایجاد صلح با تشکیل دو دولت در سال ۱۹۵۰به کشتار پایان داد.
در دوره جنگ سرد و رقابت شدید میان بلوک شرق و غرب توان اجرای این قانون نبود. فلسفه پذیرش این اصل حافظت از جان قربانیان بی‌دفاع در برابر تجاوزات دولت‌ها و جلوگیری از به خطر انداختن صلح بوده است. در دوره جنگ سرد هردو بلوک شرق و غرب دیکتاتوری‌های متحد خودشان را محافظت می‌کردند و قدرت دیگری قادر نبود که از سیاست "مداخله بشردوستانه" برای مقابله با دولت‌هایی که دست به کشتار مردم خود می‌زنند و یا خطر و تهدیدی برای صلح جهان بودند استفاده کند. ولی سهم قدرت‌های بزرگ در ایجاد فجایع کمتر از دیکتاتوری‌های بومی نبود. مداخله نظامی غرب در ویتنام، و یا مداخله نظامی شوروی در افغانستان و پی‌آمدهای بسیارخونین و دهشناک آنها نمونه‌هایی از رقابت‌های مخرب بلوک شرق و غرب بود.
با فروپاشی بلوک شرق و پایان یافتن جنگ سرد و رشد جنبش‌های آزادی‌خواهانه و قوم‌مدار راه برای عملی‌کردن نسبی اصل درست مداخله بشردوستانه باز شد. بطوریکه نزدیک به پانرده مورد از "مداخله بشردوستانه" در شکل حفظ صلح و ممانعت از تجاوز دولت‌ها به حقوق مردم براساس اصل هفتم منشور سازمان ملل و تبصره‌های مختلف آن و تصویب موردی آنها رخ داده است. از جمله می‌توان به نمونه‌هایی چون مداخله نظامی بین‌المللی علیه صدام حسین پس از اشغال کویت در سال ۱۹۹۰، یا حفاظت از کردها با اعمال سیاست منطقه ممنوعه پرواز درعراق در سال ۱۹۹۴، و یا مداخله ناتو در کوزوو در سال ۱۹۹۹علیه میلاسویچ اشاره کرد.
اما اجرای این عملیات بدون مخالفت و درگیری‌های سیاسی میان قدرت‌ها نبود. زیرا هنوز تعریف روشن و خالی از جدلی در باره قانون "مداخله بشردوستانه" داده نشده است و در مواردی قدرت‌های بزرگ بدون مصوبه سازمان ملل وارد عملیات شدند. برهمین منوال تصمیم‌گیری در سازمان ملل برای محافظت از مردم سوریه در برابر کشتار رژیم اسد تا کنون ممکن نشده است. درحالیکه قدرت منطقه‌ای اتحادیه عرب گام‌هایی برای ایجاد فشار به رژیم اسد برداشته است. حرکت اتحادیه عرب و یا اجازه سازمان‌یابی گروه‌های مخالف رژیم اسد در ترکیه در چارچوب مداخله بشر دوستانه قابل توضیح است. ولی موانع بین‌المللی در مورد لیبی وجود نداشت و شورای امنیت سازمان ملل متحد توانست قطعنامه ۱۹۷۳ را به تصویب برساند بطوریکه هیچ یک از کشورهایی که داری حق وتو هستند با آن مخالفت نکردند. براساس این قطعنامه سازمان ملل به ناتو اجازه داد که افزون بر ایجاد منطقه ممنوعه پرواز، برای حافظت از مردم لیبی در برابر سرکوب نیروهای قذافی از "هرنوع اقدامات و وسیله لازم" استفاده کند، و این چنین نیز شد. با شدت گرفتن میزان سرکوب‌ها و مقاومت نیروهای مخالف، درگیری‌ها به فاجعه غیرمنتظره‌ای بدل شد که خود موجب اختلاف میان قدرت‌ها گردید. مقاومت دولت‌های روسیه و چین برای اعمال فشارهای سیاسی و اقتصادی به رژیم اسد می‌تواند اپوزیسیون را به کاربرد اسلحه در برابر اسحله بکشاند.
برخی فاجعه لیبی را که بدست قذافی آفریده شد مستمسک قرار داده‌اند تا به اصل درست "مداخله بشردوستانه" حمله کنند. در حالیکه قذافی می‌توانست از این فاجعه جلوگیری کند. کما اینکه جمهوری اسلامی می‌تواند با تن دادن به خواست مردم، و با متوقف کردن موقت پروژه اتمی خود و شفاف‌سازی آن خطر جنگ و موانع و مشکلات اقتصادی و صنعتی ایران را برطرف نماید. ولی حیات رژیم ایران در بحران ممکن است. آنها نه می‌توانند اصلاحات را بپذیرند و نه این رژیم بدون اصلاحات دوام خواهد یافت. بحران و بحران آفرینی ضامن بقای آنها و عامل افول روز افزون ایران است.

پیشنهاد:
امروز با سقوط اکثر دیکتاتوری‌ها در مناطق مختلف دنیا، بیداری مردم جهان، گسترش موج آزادیخواهی و و دسترسی وسیع به تکنولوژی اطلاعاتی، و فراهم شدن زمینه "مداخله بشردوستانه"، سازمان ملل نباید مردم بی‌دفاع را در برابر تهدید‌های دیکتاتورهای بی‌رحمی چون قذافی و اسد و صالح، تنها بگذارد. همانگونه که در حفاظت از قربانیان جنگ و نسل‌کشی و پاکسازی قومی مداخله می‌کند و نهادهایی چون "مسئولیت حفاظت" (R2P) یا "هم‌پیمایی جهانی برای مسئولیت حفاظت" (ICR2P) ایجاد کرده است، مداخله بشردوستانه باید شکلی عملی از اجرای "بیانیه حقوق بشر سازمان ملل متحد" باشد. بنابراین نیاز به تعریف دقیق و روشن و شکل عملی و اجرایی ترآن دارد.
برقراری آزادی و دمکراسی در کشورهای دیکتاتور زده بهانه‌ای برای قدرت‌های بزرگ باقی نمی‌گذارد که فجایع ضد بشری مانند حمله به عراق را بوجود آورند. نباید این واقعیت را نادیده گرفت که دیکتاتورها برای توجیه سرکوب و خشونت خود، آپوزیسیون را عامل خارجی می‌نامند، در حالیکه آنها برای بقای دیکتاتوری خود با هزینه کردن دارایی کشور از خارجی‌ها آخرین ابزار و تکنولوژی سرکوب را دریافت می‌کنند. مداخله بشردوستانه باید فروش این ابزار و تکنولوژی سرکوب‌های شهری را نیز شامل شود. اگر تا به امروز بسیاری از قربانیان سرکوب‌های خونین دیکتاتورها به کشورهای آزاد و دمکراتیک غربی پناهنده می‌شده‌اند، جامعه جهانی باید سیاستی اتخاذ کند که به جای ادامه این روند مردم این کشورها از اختناق حکومت‌های خود رها شوند و در کشور خود به آزادی و دمکراسی وامنیت سیاسی و مدنی و شغلی دست یابند. مداخله بشردوستانه باید درخدمت این اصل قرار بگیرد.

رطب خورده منع رطب چون کند؟
حد غرب‌ستیزی در میان برخی از مخالفان جمهوری اسلامی آنقدر بالا است که متوجه نمی‌شوند خود آنها از فرط سرکوب رژیم حاکم برایران به همین کشورهای به اصطلاح "بیگانه" پناه آورده‌اند و بطور نسبی آسایش یافته‌اند. آنها در این ضدیت آنقدر پیش می‌روند که استفاده از امکانات کشورهای "بیگانه" را "ناشایست" می‌نامند و متوجه نیستند که خود، هم در زندگی شخصی و هم اجتماعی، از این "بیگانگان" بهره برده و می‌برند، مدت‌ها به این در و آن در زده‌اند تا به حقوق اقامت و شهروندی خود دست یابند، و به پرچم این کشورهای به اصطلاح بیگانه سوگند وفاداری یاد کرده‌اند و اگر فرزندان‌شان در این کشورها متولد و بزرگ شده باشد بیشتر از آنکه ایرانی باشند، اروپایی و آمریکایی‌اند و هویت و علایق‌شان در کشورهای به اصطلاح "بیگانه" شکل گرفته است. خود نیز البته دریافت پاسپورت‌های صادر شده از طرف دول کشورهای "بیگانه" را استقبال کرده‌اند. برخی از غرب‌ستیزان با اینکه می‌توانند در ایران زندگی کنند، آزادی خود را بطور طبیعی بیشتر از کشور خود دوست دارند. به همین دلیل ساکن و شهروند کشورهای "بیگانه" شده‌اند و به آنها خدمت می‌کنند و به دول آنها مالیات می‌پردازند. البته این پدیده‌های نوین و رو به رشد برای کسانی که معیارشان نه ایرانی در برابر بیگانه، بلکه حقوق بشری باشد کاملا پذیرفته و قابل هضم است.
می‌دانم بیان و یادآوری این واقعیت‌ها برخی را خوش نخواهد آمد. استبداد دیرپا، ما را ملتی دورو بارآورده است، و این دورویی در برخی به عامل اتهام‌زنی به دیگران بدل شده است. آنها به جای در خود نگریستن و اندیشیدن و منطبق کردن گفتار با کردار خود به کسانی که این واقعیت‌ها را آشکار می‌کنند پرخاش خواهند کرد. پذیریش و تغییر این واقعیت‌های تلخ زمان می‌برد.
یادآوری این نکات برای روشن کردن تضاد و تناقض گفتار و کردار برخی از ماست. بسیاری ازهمین غرب‌ستیزان که استفاده از امکانات "بیگانگان" را "شایسته" نمی‌دانند، خود دائم از امکانات دول "بیگانه" مانند رادیوها، تلویزیون‌ها، و سایت‌ها و اماکن دولتی مانند سالن‌های دانشگاه‌ها و غیره برای اشاعه افکار خود استفاده می‌کنند. پس چرا این رطب‌خوردگان منع رطب کنند؟ به نظر می‌رسد که "ناشایست" خواندن استفاده از امکانات بیگانگان بیش از آنکه براصولی منطقی استوار باشد، از احساس‌های خشم‌آلود و رقابت‌های ناسالم سرچشمه می‌گیرد. خمینی هم از امکانات خارجی و کشورهای "بیگانه" استفاده سرشاری برد. آیا او عامل بیگانه بود؟ ولی جمهوری اسلامی برای آپوزیسیون معیار تعیین کرده است هر آنکه از امکانات خارجی استفاده کند عامل بیگانه است و عده‌ای در میان آپوریسیون نادانسته همین جملات را تکرار می‌کنند.

و اما معیار چیست؟
من هنوز استدلالی نخوانده‌ام که بگوید چرا اگر جنبش دمکراسی‌خواهی ایران اوج گرفت، و رژیم جمهوری اسلامی به مانند رژیم سوریه سرکوب خونینی را علیه مردم بکار برد و اپوزیسیون داخل کشور یعنی مردم بپاخواسته از جهان درخواست کمک کرد، واین کمک عملی شد (سخنان هیلاری کلینتون) باید در کنار رژیم جمهوری اسلامی قرار گرفت و علیه اپوزیسیون جنگید؟
این پرسش ساده هیچ ربطی به تاریخ جنایات آمریکا و اسرائیل ندارد و کسی منکر این جنایت‌ها نیست. اما جنایات در جهان محدود به آمریکا و اسرائیل نمی‌شود. هم اکنون رژیم اسد حدود ۴۰۰۰ نفر را در مدت ۸ ماه کشته است. این رژیمی است ضدغرب و ضداسرائیل، ولی دیکتاتور و جنایتکار علیه مردم خود، همانند متحد اصلی اش، رژیم ولایت فقیه. بشار اسد می‌تواند مانند پدرش که او هم ضد آمریکا و اسرائیل بود برای بقای قدرت‌اش ۲۰۰۰۰ نفر را هم بکشد.
رژیم ایران طی سی و سه سال حکومت خود مطابق گزارش سازمان‌های مدافع حقوق بشر بیش از ۱۰۰۰۰ نفر را به دلایل سیاسی و عقیدتی کشته است و این جنایت‌ها همچنان ادامه دارد. جنگ ایران و عراق با اراده دو دیکتاتور خودسر ضدغرب، یعنی صدام و خمینی، نزدیک به یک میلیون کشته و زخمی به جای گذاشت. تخریب میلیاردی دو کشور و لطمات چند وجهی پی‌آمد آن بماند. صدام به کویت حمله کرد و جنگ بزرگی راعلیه خود بوجود آورد و هزاران عراقی را به کشتن داد، و در پی آن شیعیان معترض را قتل عام کرد و حدود ۵ هزار کرد را با بمب‌های شیمیایی در دم کشت. جنگ داخلی الجزایر نزدیک به ۲۰۰ هزار قربانی گرفت، تخمین زده می‌شود جنگ داخلی روآندا طی سه ماه نزدیک به ۹۰۰ هزار کشته به جای گذاشت. هیچ یک از این جنایات بدست غربی‌ها انجام نشد.
امروز شیعیان و سنی‌ها در عراق و پاکستان روزانه یکدیگر را قربانی می‌کنند، مساجد و مناسک یکدیگر را به خاک و خون می‌کشند. برخی جنگ سنی‌ها و شیعیان را به حمله آمریکا به عراق نسبت می‌دهند. ولی واقعیت این است که از زمان فوت پیغمبر تا به کنون میان مسلمان‌های شیعی‌مسلک و سنی‌ها و فرقه‌های دیگر کشتار وجود داشته است. گفته می‌شود علی ابن ابی طالب در یک روز چند هزار خوارج را از دم تیغ شمشیر گذراند. همین گونه بوده است رقابت میان کاتولیک‌ها و پروستان‌ها و میان مسلمان‌ها و مسیحی‌های و یا مسلمان‌ها و هندو‌ها. مذهب همانقدر که عامل وحدت است، عامل تضاد و تخاصم و جنگ نیز بوده است.
همچنین منصفانه نیست وقتی از پدیده القاعده و طالبان نام می‌بریم تجاوز نظامی روس‌ها به افغانستان را فراموش کنیم و آن را که ریشه همه وقایع بعدی که منجر به کشتار صدها هزار نفر و آوارگی میلیون‌ها افغان و ویرانی زیر ساخت جامعه آنها بود نبینیم. ولی غرب ستیزان فقط به جنایات آمریکا نگاه می‌کنند وحتی اشاره‌ای به جنایات "شرقی‌ها" علیه کشورهای دیگر یا علیه مردم خودشان یا جنایات روس وچین علیه اقلیت‌های قومی کشور خودشان نمی‌کنند.
این فقط ویتنام نبود که قربانی تجاوز سه امپریالیسم شد، مردم اروپای شرقی و آسیای میانه و قفقاز، و ایران نیز قربانی تجاوز ارتش روس شدند، همانگونه که تبت قربانی چین است. غرب‌ستیزان حرفی از این جنایات نمی‌زنند. ایرانیان غرب‌ستیز به جای مهاجرت به چین و روسیه و کره شمالی در کشورهای پیشرفته غرب و آمریکای شمالی ساکن می‌شوند و از امکانات همه جانبه "بیگانگان" استفاده می‌کنند، ولی دست از تهمت زدن علیه دیگران نمی‌کشند. زیرا یکی دیگر از ویژگی‌های فرهنگی ما تزویز و تنزه‌طلبی است. این ویژگی‌ها نمی‌گذارد ما از استبداد گذر کنیم و به دمکراسی برسیم. باید راهی یافت که به همه جنایت‌ها پایان داد.
آیا کسی شنیده و یا خوانده است که کشورهایی مانند روسیه و چین برای ایجاد دمکراسی به کشوری فشار آورده باشند؟ یا مثلا ایرانیان ضدآمریکا علاقمند باشند به جای آمریکا و اروپا به روسیه و چین مهاجرت کنند؟ البته کمی خنده‌دار است که کسی از دیکتاتوری چین و روسیه توقع داشته باشد به فکر دمکراسی کشورهای دیگر باشند. یا ایرانیان بخواهند از استبداد ولایت فقیه بگریزند و به خفقان چینی و روسی پناه ببرند. برعکس هر کجا دیکتاتوری است این دو کشور پشتیبان آنند. قربانیان دیکتاتوری‌ها از تمام جهان، از جمله ایران به کشورهای آزاد غرب، یا به قول آنان «بیگانگان» پناه می‌برند. نمی‌توان و نباید این واقعیت‌ها را نادیده گرفت و دلایل آنرا نشناخت.
به نظر من معیار درست حقوق بشر است. حقوق بشر نه شرقی است و نه غربی، جهانشمول است. نقض حقوق بشر جرم و جنایت است. جنایت نیز چه شرقی و چه غربی، چه خارجی و چه داخلی، جنایت است و محکوم و باید در برابر آن ایستاد. شکنجه، شکنجه است. داخلی و خارجی ندارد. ایرانی و آمریکایی ندارد. مذهبی و غیرمذهبی ندارد. دزدی و غارت ثروت ملی داخلی و خارجی ندارد. درهرحال نباید مانند وزیر امور خارجه آمریکا در دهه شصت عمل کرد که گفته بود جنایات رافائل تروحیو، دیکتاتور بی‌رحم سی ساله جمهوری دومنیکن توسط "ولد الزنای" خودمان انجام گرفته است و باید آن را نایده گرفت. همانگونه که خامنه‌ای گفته است کشتار مردم در سوریه با کشورهای دیگر فرق می‌کند و به پشتیبانی همه جانبه‌اش به اسد ادامه می‌دهد. اوهم از "ولد الزنای" خودش دفاع می‌کند. متأسفانه برخی نوشته‌ها در میان روشنفکران نیز حاوی پنهان کاری در باره "ولد الزنا"‌های خودی است و نمی‌بینند که رژیم ایران با سیاست‌های داخلی و خارجی خود مسبب جنگ خواهد شد. آیا کسی شک دارد اگر رژیم ایران به دمکراسی و حاکیمت مردم تن دهد، مانند ترکیه، جنگی رخ نخواهد داد؟ چرا برخی می‌خواهند به جای تلاش در این راه در جبهه مسببین جنگ قرار بگیرند؟

منبع: ایران امروز