Search This Blog

Powered By Blogger

My Blog List

Sunday, November 20, 2011

بهار اعراب و روابط بين‌المللي
برخی از حكمرانان كشورهاي اسلامي و عربي، به عنوان خوراك تبليغاتي براي توده‌ها، شعار جنگ و نابودي اسرائيل را سر مي‌دهند


1- تلاطم‌ها و تحول‌هاي اخير كشورهاي عرب خاورميانه و شمال آفريقا را «بهار عرب يا اعراب» خوانده‌اند. اين اصطلاح وام گرفته و تعميم داده شده از يكي از رويدادهاي بزرگ و خونين دوران جنگ سرد به نام «بهار پراگ» است. آيا وجوه مشابهي ميان «بهار پراگ» با «بهار اعراب» وجود دارد و قابل شناسايي است كه به كار بردن اين اصطلاح را توجيه كند؟

در اوايل بهار سال 1968، در كشاكش سنگيني جنگ سرد ميان دو بلوك شرق و غرب، مردم مجارستان، به‌خصوص در شهر پراگ، پايتخت، عليه حكومت دست‌نشانده شوروي قيام كردند. حكومت مجارستان، نه‌تنها دست‌نشانده روسيه بود، بلكه به‌شدت خشن و سركوبگر و به همان اندازه بي‌عرضه، بي‌كفايت و بيش از همه فاسد، هم از جهت اقتصادي و هم از جهات اخلاقي بود. قيام مردم مجارستان عمدتاً عليه يك حكومت استبدادي وابسته بود. مجارستان به هنگام پايان جنگ جهاني دوم، نظير ساير كشورهاي اروپاي شرقي توسط ارتش شوروي اشغال شد. حزب كمونيست مجارستان، با حمايت شوروي حكومت را در دست گرفت. قيام مردم مجارستان در زمان رياست‌جمهوري الكساندر دوبچك صورت گرفت كه او نيز به نفع مردم موضع گرفت. قيام مردم در پراگ در مرحله اول توسط دولت‌هاي غربي، به‌خصوص آمريكا حمايت شد. به دنبال پيروزي مردم، ارتش شوروي وارد مجارستان و شهر پراگ شد و به سركوب نظامي قيام پرداخت. كسي تصور نمي‌كرد، ارتش شوروي به پراگ وارد شود. در اين مرحله دولت‌هاي غربي ترجيح دادند كه سركوب قيام‌كنندگان را ناديده بگيرند. ارتش شوروي آن كاري را كه مي‌خواست انجام داد، بدون اينكه در روابط شرق و غرب مسأله جدي پيدا شود. بنابراين بهار پراگ يك جنبش اصيل مردمي عليه يك حكومت دست‌نشانده و استبدادي بود. اما قدرت‌هاي خارجي، هر يك به سهم خود در پيروزي و شكست آن نقش مؤثر و مهمي داشتند، بهار پراگ در نهايت، در خون و آتش به خزاني غم‌انگيز و سوگمند به خاك نشست.

2- پديده بهار اعراب نيز يك حركت اصيل مردمي برخاسته از ضرورت‌هاي دروني جامعه‌هاي عربي است. اما اين حركتي شكل گرفته در خلأ نيست. اصالت يك حركت يك چيز است و واكنش‌ها و تأثيرات قدرت‌هاي پيراموني، يك مقوله ديگري است. از اين منظر،‌ بايد توجه كرد كه يك تفاوت بسيار اساسي و مهم ميان بهار پراگ و بهار عرب وجود دارد. بهار پراگ در اوج جنگ سرد روي داد.

مجارستان يكي از كشورهاي اقمار شوروي و قلمرو نفوذ آن كشور محسوب مي‌شد. در دوران جنگ سرد، نقشه سياسي – جغرافيايي جهان به طور بسيار دقيقي ترسيم شده بود و مناطق نفوذ هر يك از دو بلوك به‌طور دو فاكتو از جانب دو طرف دعوا، به رسميت شناخته شده بود و هيچ‌يك از دو طرف اجازه نمي‌دادند كه وضعيت سياسي،‌ نظامي و اقتصادي در كشورهاي تابعه يا همسو به نفع رقيب تغيير پيدا كند، در واقع تمام كوشش‌هاي سياسي و نظامي هريك از طرفين در اين بود كه مناطق نفوذ رقيب توسعه پيدا نكند. اين حساسيت تا آنجا بود كه طرفين براي حفظ موازنه به جنگ اتمي هم تن درمي‌‌دادند. در بحران خليج كارائيب و استقرار موشك‌هاي قاره‌پيماي مجهز به كلاهك‌هاي اتمي شوروي در جزيره كوبا، واكنش دولت آمريكا آنچنان قوي بود كه جهان را تا مرز جنگ پيش برد. و شوروي زمان خروشچف وادار به عقب‌نشيني شد. در بهار پراگ، موضوع اصلي تهديد و تقابل نظامي ميان دو بلوك نبود بلكه تغيير در ساختار قدرت در يك كشور كمونيستي دست‌نشانده بود.

پيروزي مردم مجارستان مي‌توانست ساير كشورهاي شرق اروپا را تحت‌تاثير قرار دهد و برطبق مقررات بازي دومينو، موجب بروز موجي از رويدادهاي مشابه در اين كشورها بشود.

اما بهار اعراب در شرايط جهاني كاملا متفاوتي رخ نموده است. فروپاشي شوروي سابق و پايان جنگ سرد، مناسبات جهاني را دگرگون ساخته و انقلاب الكترونيك و انفجار اطلاعات، جهان را به يك دهكده تبديل كرده است، ادامه «جامعه بسته» ‌استبدادي غيرممكن شده است. امواج الكترونيك از هر موشكي نافذترند و از هر ديوار بتن آرمه‌‌اي عبور مي‌كنند؛ بتن آسمان تلاش بي‌حاصل و بيهوده شده است. در اين شرايط تاثيرات متقابل جنبش‌هاي ملي، از مقررات بازي دومينو و تاثير ظروف مرتبط فراتر رفته است، آنچه در تونس اتفاق افتاد، بازتاب گسترده‌اي در جهان عرب پيدا كرد. اما در دهكده جهاني، مناسبات بين‌المللي در مقايسه با دوران جنگ سرد يك تفاوت بسيار اساسي كرده است. در اين دهكده جهاني نظام‌هاي سياسي و اقتصادي به تدريج، براساس الگوي ليبرال دموكراسي از يك طرف و اقتصاد بازار، از طرف ديگر به سوي همگني و همگرايي پيش مي‌روند. اقتصادهاي ملي در نظام اقتصاد جهاني ادغام مي‌شوند. كشورهاي توسعه‌يافته، و بعضا درحال‌توسعه،‌ منافع كلان ملي خود را در مشاركت و همكاري و همگامي با اقتصاد جهاني تعريف مي‌كنند. در شرايط كنوني‌مان حتي اگر يك شخصيت برجسته ملي، همچون دكتر مصدق بر سر كار آيد، سياست موازنه منفي و يا بي‌طرفي مثبت (غيرمتعهدها) ديگر معنا و مفهومي ندارد. سرشت روابط اقتصادي در دهكده جهاني، همكاري‌هاي چندجانبه را به جاي تقابل و تضاد ايجاب مي‌كند.

وابستگي‌هاي گسترده و عميق ميان كشورهاي توسعه‌يافته يا در حال توسعه، به صورت عامل بازدارنده تقابل‌ها و تضادها و بروز جنگ و درگيري شده است.

در اوج جنگ سرد مسابقه و رقابت در توليد سلاح‌هاي مخرب هسته‌اي به نقطه‌اي رسيد كه بروز هرنوع جنگي به نابودي تمام دنيا منجر مي‌شد، به‌طوري كه چنان جنگي هيچ برنده‌اي نداشت. در اقتصاد جهاني منافع كلان همه شركت‌كنندگان در همكاري و همگرايي است. اما اين بدان معنا نيست كه اقتصادهاي ملي، از اولويت خود صرف‌نظر كنند و نوعي از رقابت وجود نداشته باشد. هريك از اقتصادهاي ملي اولويت خود را پيگيري مي‌كنند، و آنها را نه براي كوتاه‌مدت مثلا 3 تا 5 سال، بلكه براي 30 تا 50 سال آينده تعريف و براي آن برنامه‌ريزي مي‌كنند. رقابت‌هاي اقتصادي ميان شركاي اصلي در اقتصاد جهاني، كشورهاي توسعه‌يافته نيمكره شمالي و آسياي‌دور، بر كل روندهاي سياسي و اقتصادي جهان اثرگذار است. در جنگ دوم خليج‌فارس، بوش پدر گفت كه اين جنگ مناسبات جهان را براي صد سال آينده تعيين مي‌كند!!

بهار اعراب در چنين شرايطي از مناسبات جهاني پديد آمده است و مصون از نفوذ و تاثير مواضع قدرت‌هاي موثر منطقه‌اي و فرامنطقه‌اي، به خصوص آمريكا نمي‌باشد. حال يك پرسش اين است كه آيا رابطه‌اي ميان تحولات و ديدارهاي منطقه با سياست‌هاي راهبردي آمريكا وجود دارد يا خير؟

3 ـ بعد از فروپاشي اتحاد جهاهير شوروي سابق و پايان جنگ سرد، تصميم‌سازان آمريكا اعلام كردند كه يكي از اركان بسيار مهم برنامه‌هاي راهبردي آمريكا در منطقه خاورميانه، شكل دهي به يك قطب بزرگ سياسي ـ اقتصادي تحت عنوان «خاورميانه بزرگ»‌، با شركت كشورهاي عرب منطقه خاورميانه سنتي و مصر، ايران، تركيه، اسرائيل، افغانستان، پاكستان، ناحيه قفقاز (آذربايجان، گرجستان، ارمنستان) و آسياي مركزي است.

همان‌طور كه مي‌دانيم يكي از بزرگ‌ترين منابع زيرزميني گاز و نفت در اين منطقه از جهان قرار دارد.

همچنين ساختارهاي اجتماعي در اين منطقه در حال تغيير و تحول تاريخي هستند. جمعيت جواني دارند كه جوياي كار و زندگي بهترند. طبقه متوسط در حال رشد است. از طرف ديگر دولت آمريكا خاورميانه را «حياط خلوت»‌خود مي‌داند. آمريكا تقريبا تمامي منابع نفت جهان را در اختيار انحصاري خود دارد. نفت ويتنام يكي از آخرين منابع نفتي بود كه شركت‌هاي آمريكايي امتياز آن را گرفته اما خاورميانه، در جهات ديگري غير از نفت نيز براي آينده آمريكا اهميت حياتي دارد.

با پايان جنگ سرد موانع بيروني بر سر راه تشكيل اتحاديه اروپا از ميان برداشته شد و اتحاديه اروپا به سرعت شكل گرفت. كشورهاي اروپاي شرقي، يكي پس از ديگري، با تغيير در ساختارهاي سياسي و اقتصادي خود به اتحاديه پيوستند يا در حال پيوستن هستند. اتحاديه اروپا اگرچه در دوران گذار با برخي از مشكلات دروني برخاسته از تفاوت‌هاي اقتصادي و اجتماعي ميان كشورهاي عضو روبه‌روست، اما دير يا زود اين مشكلات حل خواهند شد. روسيه فدرال، نيز يك عضو بالقوه اتحاديه اروپاست و پيش‌بيني مي‌شود، در يكي دو دهه آينده به اتحاديه بپيوندد. به اين ترتيب اتحاديه اروپا به عنوان يك قدرت سياسي ـ اقتصادي عظيم، نقش كليدي و تعيين‌كننده‌اي در مناسبات جهاني و روابط بين‌المللي پيدا خواهد كرد.

در آسياي دور، قطب‌هاي اقتصادي جديد شكل گرفته‌اند و در حال رشد و گسترش هستند. همكاري‌هاي بسيار نزديكي ميان كشورهاي چين، ژاپن، كره‌جنوبي، تايوان و برخي ديگر از كشورهاي اين منطقه به‌وجود آمده است. چين داراي يكي از پرشتاب‌ترين اقتصادهاي جهان است. ژاپن صاحب بزرگ‌ترين ذخيره ارزي در منطقه و يا شايد در دنياست. بزرگ‌ترين منابع طبيعي نفت و گاز و طلا و بزرگ ترين نيروگاه‌هاي آبي جهان در شرق سيبري است و تابه‌حال چندين دور گفت‌وگو ميان ژاپن و روسيه براي توسعه اين منطقه صورت گرفته است. اختلاف ارضي ميان دو كشور بر سر جزاير ژاپني كه روس‌ها در جنگ جهاني دوم آنها را اشغال كرده‌اند، اگرچه مانع توافق نهايي شده است اما همه شواهد حاكي از آمادگي دو طرف براي حل اين مشكل است.

تصور يا تجسم وضعيت توسعه اقتصادي قطب‌هاي جديد صنعتي ـ اقتصادي و سياسي در اروپا و آسياي دور، چندان مشكل نيست. با شكل‌گيري اين قطب‌ها براي بسياري از آمريكايي‌ها اين پرسش مطرح است كه مسووليت جهاني آمريكا در 30 ـ 40 سال آينده، چگونه خواهد بود و ‌آمريكا در كجا قرار خواهد داشت؟ آمريكا در حال حاضر يك قدرت برتر نظامي ـ اقتصادي جهان است اما در آينده نه‌چندان دور، چنين نخواهد بود، اگر اوضاع به همين شكل كنوني ادامه پيدا كند. به‌خصوص و باتوجه به اينكه در دهه‌هاي آينده قدرت نظامي نقش چنداني در روابط جهاني نخواهد داشت. اما مشكل اين است كه اقتصاد آمريكا يك اقتصاد نظامي يا جنگي است. در دهه 1930 اقتصاد آمريكا دچار يكي از كشنده‌ترين بحران‌هاي ركود و بي‌كاري بود. حمله ژاپن به آمريكا و ورود آمريكا به جنگ جهاني دوم، رونق صنايع نظامي، آمريكا را از بن‌بست بحران ركود اقتصادي نجات داد. از آن پس اقتصاد آمريكا به طور گسترده‌اي نظامي شده است. (جنگ كره، جنگ ويتنام، جنگ دوم خليج‌فارس و...) در حالي كه تحولات جهاني ما بعد جنگ سرد از اهميت و نقش قدرت نظامي كاسته است، آمريكا ديگر نمي‌تواند براي حفظ تعادل اقتصادي خود جنگ جديدي را آغاز كند. بعد از پايان جنگ ويتنام، صنايع نظامي آمريكا با خطر ركود روبه‌رو شدند، اما در اوايل دهه 1970 صنايع نظامي آمريكا با شركت‌هاي نفتي، در يك توافق مشترك قيمت نفت را بالا بردند، كه منجر به افزايش چشمگير درآمد نفتي كشورهاي صادركننده نفت به‌خصوص، ايران و عربستان سعودي نشد، از طرف ديگر نظاميان آمريكا توانستند با امضاي قراردادهاي سنگين فروش تجهيزات نظامي به اين دو كشور و ساير كشورهاي عربي نفت‌خيز، از بروز ركود در صنايع نظامي جلوگيري كنند. بالا رفتن قيمت نفت، هزينه كشورهاي خريدار نفت خاورميانه را كه عمدتا كشورهاي اروپايي هستند، به‌شدت بالا برد، اما درآمد اضافي كشورهاي صادركننده نفت، از طريق خريدهاي نظامي كلان، به مصرف ادامه حيات صنايع نظامي آمريكا رسيد. اين يك راه‌حل بود، اما نه براي درازمدت و نه براي دوران مابعد جنگ سرد. پيدايش موج سوم دموكراسي در جهان، اگرچه با تاخير، در كشورهاي خاورميانه، نظام‌هاي استبدادي متكي به آمريكا را در كشورهاي نفتخيز در معرض تهديد جدي قرار داده است.

در دوران جنگ سرد، الزامات سياسي ناشي از تقابل ميان دو بلوك، يكي از موانع عمده بر سر راه دموكراسي در كشورهاي جهان سوم سابق بود. اما با پايان يافتن جنگ سرد، موانع بازدارنده بيروني و فراملي و فرامنطقه‌اي بلاموضوع شده‌اند. اين امر به نوبه خود بر سياست‌هاي كلان آمريكا نيز اثر گذاشته است تا آنجا كه برخي از متفكران و نظريه‌پردازان سياست خارجي آمريكا توصيه كرده‌اند كه دولت آمريكا از اين پس نبايد مسووليت حمايت از حكومت‌هاي استبدادي را برعهده داشته باشد و هزينه پيامدهاي آن را بپردازد.

طرح راهبردي ساماندهي يك قطب بزرگ صنعتي ـ‌ اقتصادي در خاورميانه بزرگ، راه‌حل درازمدت آمريكا براي حفظ موقعيت برتر خود در برابر قطب‌هاي درحال رشد و گسترش، براي 40 ـ 50 سال آينده است. اما اجراي اين طرح با دولت‌هاي استبدادي، ارتجاعي و بي‌كفايت بسياري از اين كشورها، امكان‌پذير نيست. شرط اصلي و ضرورت اجتناب‌ناپذير، متناسب با شرايط كنوني جهان، دموكراتيزه شدن اين نظام‌هاست. اما دموكراتيزه شدن اين جوامع خواست آمريكا نيست. يك ضرورت برخاسته از درون شرايط عيني اين جوامع است. در واقع ميان آرمان‌هاي درازمدت مردم اين منطقه با اولويت اقتصادي قدرت فرامنطقه، يك همسويي و همگرايي به وجود آمده است. طبيعي است كه استقرار حكومت‌هاي مردمي و اعمال حق حاكميت مردم، اجازه نخواهد داد كه روابط اقتصادي و سياسي، خلاف منافع ملي اين كشور شكل بگيرد.

پيروزي دموكراسي به معناي قهر و انزوا و قطع روابط اقتصادي ميان كشورها نيست بلكه روابط براساس منافع مشترك امكان‌پذير خواهد بود.

اجراي طرح راهبردي «خاورميانه بزرگ» با سه مشكل جدي روبه‌رو است: ايران، عراق و اسرائيل. بدون شركت و همكاري ايران هيچ طرحي در خاورميانه قابل اجرا و تحقق نيست. اما روابط ايران و آمريكا هنوز به نقطه‌اي نرسيده است كه اميدي براي همكاري و مشاركت ايران، وجود داشته باشد. فشارهاي متعدد عليه ايران، نتايج مطلوب را به‌بار نياورده است. ادامه بهار عرب، به‌خصوص سقوط بشاراسد، چه پيامدهاي زودرس و ديررسي را براي ايران خواهد داشت، روشن نيست. سقوط اجتناب‌ناپذير اسد، بي‌ترديد روابط ايران با حزب‌الله لبنان و گروه‌هاي فلسطيني را دچار اختلال خواهد ساخت. اما هنوز روشن نيست كه آمريكا و اروپا پس از سقوط اسد، چه طرحي را براي ايران به اجرا خواهند گذاشت و تصميم‌سازان ايران چه واكنش‌هايي از خود نشان خواهند داد.

مشكل عراق، با سقوط صدام و تحولات سال‌هاي اخير، كم‌وبيش حل شده است. دولت‌هاي حال و آينده عراق، به‌هر‌حال همسو با سياست‌هاي كلان آمريكا در منطقه حركت خواهند كرد. اما مشكل اسرائيل دو بعد دارد. بعد اول امتناع اسراييل از پذيرفتن صلح است. در دهكده جهاني، تمامي كانون‌هاي آشوب و تشنج بايد با اتخاذ راه‌هاي صلح‌آميز از ميان برداشته شوند. ادامه تشنج در خاورميانه، يعني ناپايداري، بي‌ثباتي و ادامه روزمرگي در سطح كلان. بعد دوم مشكل اسرائيل در اين است كه فرايند عبور از حكومت‌هاي استبدادي به دموكراسي در كشورهاي عربي و خاورميانه، بدون حل بحران عرب، فلسطين با اسرائيل امكان‌پذير نيست. دولت اسرائيل در برابر تمام راه‌حل‌هاي غيرنظامي مقاومت مي‌كند. اسرائيل صلح نمي‌خواهد و مانع اصلي صلح است. اين واقعيتي است كه در سال‌هاي اخير از قلم و زبان كارتر، رئيس‌جمهور اسبق آمريكا به كرات بيان شده است و اخيرا هم كلينتون همين معنا را بيان كرده است. اما اسرائيل در سر يك پيچ سرنوشت‌ساز قرار گرفته است. صلح را نمي‌پذيرد، زيرا صلح در نهايت موجب فروپاشي اسرائيل مي‌شود. اما راهي جز پذيرش صلح ندارد.

متاسفانه برخي از حكمرانان كشورهاي اسلامي و عربي، به عنوان خوراك تبليغاتي براي توده‌ها، شعار جنگ و نابودي اسرائيل را سر مي‌دهند. سرگذشت و سرنوشت اسرائيل دو وجه دارد. يك وجه آن اين است كه دولت اسرائيل يك پديده عارضي، نامشروع و موقت است و با زور و قلدري نمي‌توان آن را براي هميشه حفظ كرد. وجه ديگر، چگونگي اصلاح اين گناه يا خطاي تاريخي است. دولت‌هاي عربي در ابتدا سعي كردند با جنگ مسئله را حل كنند. اما پيامدهاي جنگ‌هاي دولت‌هاي عربي با اسرائيل در هر نوبت به تصاحب و اشغال زمين‌هاي بيشتر عربي توسط اسرائيل منجر شده است. مقايسه نقشه تقسيم اراضي فلسطين كه سازمان ملل به اسرائيل واگذار كرد با آنچه امروز در اشغال دارد، نشان مي‌دهد كه با توجه به ساختار سياسي ـ نظامي و اقتصادي دولت‌هاي عربي، جنگ با اسرائيل راه‌حل، مطلوب نبوده است. اما اگر بپذيريم كه سقوط و نابودي ظلم و ستم يك قانون و يك حتميّت طبيعي است، اين سقوط لزوما از يك راه، يعني تقابل نظامي صورت نخواهد گرفت. بلكه تضادها و ناهنجاري‌هاي دروني يك سامانه ظالمانه، موجب فروپاشي مي‌گردد. اين فرآيند فروپاشي ممكن است دير و زود داشته باشد، اما سوخت و سوز ندارد. مبارزات موفق مردم فلسطين براي احقاق حقوقشان، اگرچه آنها را به بازيافت تمام آنچه از دست داده‌اند، نرسانيده است، اما پيروزي‌هاي اخلاقي ـ سياسي مهمي را نصيب آنها كرده است. امروز در سرتاسر جهان، حتي در ميان رهبران كشورهاي توسعه‌يافته، حقانيت مبارزه فلسطين به رسميت شناخته شده است و هم اسرائيل بيش از هر زماني منزوي شده است. اسرائيل و در حمايت از اسرائيلي، آمريكا، هنوز هم از «حق قدرت» استفاده مي‌كنند. اما قدرت حق، در كنار فلسطينيان و به نفع آنهاست. هر نوع كمك و هواداري از فلسطين بايد در چارچوب، قدرت حق باشد نه حق قدرت اما حمايت بي‌چون و چراي آمريكا از اسرائيل، در تعارض آشكار با برنامه‌هاي راهبردي آمريكا در خاورميانه بزرگ، قرار دارد.
بهار عرب و خيزش مردم براي دموكراسي، فرصتي مناسب براي غرب و به خصوص آمريكاست.

جنبش دموكراسي‌خواهي اعراب چهار ويژگي دارد: اول موج تغيير و تحول، تمامي كشورهاي عرب را فرا گرفته است يا به زودي درخواهد نورديد. دوم اينكه در اين تحولات، سنت‌گرايان افراطي و متعصب، نقش اساسي و اصلي را ندارند به طوري كه آتش‌بياران معركه «اسلام فوبيا» نتوانسته‌اند از اين تحولات در جهت تحريك ترس موهوم از اسلام بهره‌برداري كنند. اخيرا اسنادي در ‌آمريكا منتشر شده است مبني بر اينكه 7 سازمان و موسسه بزرگ آمريكا در طي 6 ـ‌ 5 سال گذشته حدود 40ميليون دلار براي دامن زدن به «خطر موهوم اسلام» و ترسانيدن توده‌هاي مردم عادي در غرب هزينه كرده‌اند.

سوم اينكه اين تحولات عموما نه‌تنها فاقد جهت‌گيري‌هاي ضدغربي ـ ضدآمريكايي است بلكه لحني مسالمت‌آميز و سازگارانه با غرب دارد. اين اسرار پيروزي و در تحولات آينده اين جنبش موثر است. چهارم اينكه در اين جنبش‌ها گرايش‌ ضداسرائيلي عموما غالب است و مردم هوادار فلسطين و ضداسرائيل هستند.

به اين ترتيب به نظر مي‌رسد كه تحولات اخير كشورهاي عرب، يا به اصطلاح بهار عرب، اتحاديه اروپا و آمريكا را با يك تعارض و دوگانگي روبه‌رو كرده است.

بهار عرب و خيزش مردم براي دموكراسي از يك طرف فرصت جديدي را براي غرب و به خصوص اجراي برنامه راهبردي آمريكا به وجود آورده است و از طرف ديگر حمايت بي‌چون و چراي آمريكا از اسرائيل، آمريكا را در برابر مردم جهان عرب و مسلمانان قرار داده است. به عبارت ديگر نوعي از دوگانگي در رفتارهاي سياسي آمريكا ديده مي‌شود. از يك طرف چنين به نظر مي‌رسد كه اروپا و آمريكا از بين حركت‌ها حمايت مي‌كنند. به عنوان مثال بعيد است كه نظاميان مصر بدون دريافت چراغ سبز از آمريكا و اروپا، باوجود مبارك از جنبش مردم مصر حمايت و با آن همراهي كنند. از طرف ديگر، با پيروزي جنبش دموكراسي‌خواهي مردم مصر و ساير كشورها، بروز مواضع ضداسرائيلي در اين مناطق. كاملا قابل پيش‌بيني بوده است.

حال آيا دولت آمريكا، متعمدا و به‌رغم دولت اسرائيل، چنين سياستي را اتخاذ كرده است؟ رفتار متفرعانه دولت اسرائيل با اوباما در مورد توقف شهرك‌سازي در كرانه رود اردن و بيت‌المقدس بسيار موهن و توهين‌آميز بوده است. آيا رفتار دولت آمريكا در جريان تحولات اخير خاورميانه، واكنش غيرمستقيم به رفتار غيرقابل قبول دولت اسرائيل و كارشكني در تحقق صلح خاورميانه نيست. طرح راهبردي خاورميانه بزرگ، بدون صلح در خاورميانه محقق نخواهد شد و اسرايل مانع اصلي اين ناكامي است. بنابراين به احتمال زياد حمايت از جنبش‌هاي مردمي منطقه، اهرم فشار جديدي است بر اسرائيل براي تن در دادن به صلح با اعراب و از بين بردن كانون اصلي تشنج در منطقه.

يكي از اولين پيامدهاي بهارعرب، درخواست رئيس دولت خودگردان فلسطين از سازمان ملل متحد براي به رسميت شناختن كشور مستقل فلسطيني براساس مرزهاي سال 1967 و قطعنامه 242 است. اين درخواست با استقبال اكثريت بزرگي از اعضاي سازمان ملل و رهبران كشورهاي اروپا و آسيا و آفريقا و آمريكاي لاتين، مواجه از از طرف ديگر اسرائيل و آمريكا به دليل حمايت از اسرائيل، با يك چالش جديدي روبه‌رو شده‌اند. مبنا و مفهوم و تاثيرات اين درخواست براي صلح خاورميانه چيست؟ اين‌ها نكاتي است كه نياز به بررسي‌هاي بيشتري دارد.


توضیح : متن مقاله برای نخستین بار در ماهنامه مهرنامه شماره 16- آبان 1390 منتشر شده است .عنوان مقاله در اين مجله به شكل زير آمده است: اسرائيل در انزوا، طرح آمريكايي خاورميانه بزرگ بدون همكاري ايران ناممكن است. كلمات بولدشده در متن بالا به هنگام چاپ سانسورشده اند.

No comments:

Post a Comment