Search This Blog

Powered By Blogger

My Blog List

Monday, December 19, 2011

سلام همسر جان. پول رسید و ما به لطف شما عزیزان ، هم مسافر و هم پولدار شدیم تا به دنیا بگیم زکی .

Sunday, December 18, 2011

My Dear Hannah 37 days old

ای بابا ... علی ، تو که گفتی فیلتره مخزن اسرار ما ... لابد فکر کرده بودند که علی آباد هم روستا است و راهش رو بستند و حالا دیدند که نه بابا ، از این بنده خدا هیچ آسیبی متوجه آنها نیست و هر چه فریاد دارد سر خودش می کشد . یا دلشون سوخت یا فیلشون را بردند جای دیگه بخوابونند تا تر بزنه و یا اینکه شما فیلتر شکنت کارش درسته .
به هر حال ، حالا که دوباره دسترسی به وب لاگ من داری و از این دسته گل های اخیرم خبر داری ، بهت بگم که دلیل اصلی اینکه من برخی چیزای شخصی رو اینجا می نویسم یا قرار میدم اینه که دوست دارم این حس و حال ها و واکنش ها یم در مواجهه با آنچه برام پیش میاد ؛ را ضبط و حفظ کنم تا بعدا هم بهشون دسترسی داشته باشم وسالها بعد خودم را بتونم یا بتونیم مرور کنیم.
البته اگه من همه پرت و پلا ها و شر و ور هایی را که برای این و آن می نویسم ؛ می خواستم بزارم تو وب لاگ ؛ ممکن بود که امتیاز وب لاگ داشتن را از من بگیرن به علت استفاده بیش از حد از ظرفیت اینترنت و سهمی که از آن به من میرسد . ضمن اینکه وقتی آدم زیاد بنویسد امکانش هم زیاد است که بخش زیاد نوشته هاش حرف زیادی و اضافی باشه ، پس جای شکرش باقیه که من از بین نامه هایی که می نویسم ؛ تنها معدودی را اونجا هم میزارم. البته من شخصا تقریبا هیچ مساله خصوصی ندارم و با همه مردم دنیا ، نه دارم به قول معروف (محرم ). اما خوب گاهی هم هنوز ازم بر میاد چیزای کوچکی را رعایت کنم اگرچه اغلب نکات بزرگ و مهم را بی خیال میشم.
خب ، چی شد ... و چی گفتم ... خودم هم زیاد نفهمیدم . فقط خواستم پاسخ لطف و توجه شما را اگه بشه نوشت ، بنویسم.
قبلا هم نوشتی که خیلی دوست داری سفری به امریکا داشته باشی . امیدوارم این فرصت بزودی برات مهیا بشه . از من خواستی که از تجربه این سفر برات بنویسم. چشم . اگر چیزی به نظرم رسید حتما . اما فکر کنم با توجه به اولین تجربه بابا بزرگ شدن ، همش وقتم به به این موضو بگذره و بازم مثل سفر قبلی چیز زیادی از خود امریکا نبینم. ضمن اینکه با جیب خالی دارم میرم و این یعنی اینکه همش منزل تشریف داشته باشم. یا بتمرگم .
به همراه این یاد داشت آخرین عکس حنا را برات می فرستم. قربانت . ابولفضل .

Friday, December 16, 2011

همسر عزیزم، یادم رفت بگم که اینجا دیروز و امروز اعتصاب عمومی بود و الان در روزنامه خوندم که دیروز پرواز ها هم کنسل شده به این دلیل. یک شنبه هم روز انتخابات شهردار ها است که مردم و کارمندان تهدید کرده اند که تحریم میکنند اما دولت و دولم و دولش گفته اند : گه خوردید . برگزار میکنیم . به دولمان که شرکت نمیکنید . امیدوارم این خر تو خر عظما تا سه شنبه ادامه پیدا نکنه و در پرواز چلچله ها به آنسوی اقیانوس ها وقفه ای ایجاد نشه.
دیروز آن زن و شوهر ایرانی که خانم هر دو پاش قطع شده و دیالیز هم میشه از لیماسول آمدند نیکوزیا دنبال پرونده شون که بسته شده و از من خواسته بودند که برم باهاشون برا ترجمه . اما اعتصاب بود و کارشون انجام نشد. قرار شد دو شنبه بیان . گفتم اگر من سفر نرفتم و بیکار بودم در خدمت هستم و اگر نبودم ، و پسرم کلاس نداشت و آزاد بود ،او میاد همراتون. احسان هم استقبال کرد. هر کار کردم بیان چند دقیقه منزل ، نیامدند . گفتند هر ۴ ساعت یکبار باید دیالیز بشه و دستگاه را با خودشون تو ماشین همراه داشتند که خودشون انجام بدن. خیلی دلم سوخت براشون و دیگه مشکلات خودم یادم رفت تا یه چند ساعتی . قربانت . به همراه ماچ لری .

Sunday, December 11, 2011

سلام عزیز دلم
خوشحالم بعد از دست و پنجه نرم کردن با یک سردرد بیسابقه که تقریبا همه را داشت نگران می کردکه به درد خدای نکرده کشنده ای دچار شده ام جان سالم بدر بردم و انقدر بهتر شدم که می توانم برایت بنویسم . نگران نشو از همان سردردهایی بود که باید یک تزریق می کردم و قال قضیه کنده میشد ولی در سیسیتم درمانی اینجا که از این کارها انجام نمیشود کار سردرد من به جایی رسید که دو روز تمام کارم شده بود استفراغ کردن و چیزی نخوردن و اینها هم داشتند به این نتیجه می رسیدند که من شاید یک آنفلوآنزای خاصی را گرفتم و غیره درد سرت ندهم حالم خوب شده است و امروز توانستم در اولین روز تولد یک ماهگی حنا خوب باشم و برایش کیک تولد هم درست کنم
بعد از سه روز سر کامپیوترم اومدم و نامه ات را هم خواندم و خیلی لذت بردم واقعا چیزی که به زندگی با همه سختیهایش معنی می دهد عشق و دوست داشتن هست . و این عشق هر چند که از آن می گذرذ پربارتر و با معنی تر میشود . خوشحالم حاصل عشق ما فرزندانی
خوب سالم و موفق هست و خودمان هم از سلامتی کامل برخورداریم و آنقدر به این سلامتی مان اطمینان داریم که در شرایط سختی که برای من پیش آمد از پس آن برخواهیم آمد . دیشب آخرین شب بیماریم بود هیچ جانی در بدن نداشتم ولی الحمدالله مغزم کار می کرد و چشمهایم را بستم و با توجه به اینکه تقریبا تمام این سه روز سه شب را در خواب بودم خوابم نمی برد ولی با چشم بسته تمام زندگیم را از کودکی تا همین روزهایی را که در آن بسر می برم مثل یک فیلم بلند چند ساعته مرور کردم چیزی که حاصل ان بود همانی بود که در اول نامه برایت نوشتم من خوشحالم که تو همسرم هستی خوشحالم که کسی را در کنارم دارم که با همه کمی و کاستی که زندگی ما داشته و البته که زندگی همه داشته و دارد بازهم می توانیم به هم تکیه کنیم و با کمک و یاری هم احیانا بی فکریها و یا خوشفکریهای گذشته را جبران کنیم چون هنوز ما توانایی کار داریم بنا براین همه انرژی مان را جمع می کنیم که بیشتر کار کنیم تا باقی مانده عمرمان را در آسایش و رفاهی که خود با زحمت خود فراهم آوردیم و می آوریم سپری نماییم ما هنوز پر قدرت هستیم و همیشه باید قدر این توانایی و قدرت رابدانیم که مایه آن عشق هست اگر این عشق از ان گرفته شود یک پوسته خالی می ماند که خیلی زود خواهد پوسید.
دوستت دارم بی صبرانه منتظر دیدارت هستم امیدوارم کارها هرچه سریعتر انجام شود و به زودی تو را در آغوشم ببینم
مواظب خودتان باشید به احسان عزیزم هم سلام برسان و مواظبش باش قربانتان
- Show quoted text -

Thursday, December 8, 2011

همسر خوبم ،سلام. دوستت دارم و من هم دلم برات غنج میره .خوشحالم که زندگی من و تو ، یعنی زندگی ما پس از این همه نشیب های من و فراز های تو ، همچنان مثل منحنی نمایشگر ضربان قلبمان داره پیش میره و همین که وجود داریم و سلامت هستیم قدرشو باید بدونیم . اما از این بیشتر هم دلایلی برای نا شکر نبودن هست. مهمترینش چنانچه خودت بهتر از من میدانی و احساسش می کنی ، تولد اولین نوه ماست که سلامتی اش بزرگترین عامل شادی عمیق من و توست.
تلاش های مستمر رایان و نرگس و احسان برای ساختن زندگی شان با توجه به تولد حنای عزیز حتمآ شتاب و قوت بیشتری خواهد گرفت و این دومین دلیل کلی رضایت و انبساط خاطر درونی ماست.
اینها نیمه های پر لیوان نمادین زندگیست در برابر چشمان ما . لیوان هیچ کس پر پر نیست .شاید کسانی باشند لیوانشان پر از خالی باشد اما چون دنیای آرزو های دست نیافتنی آدم ها آنقدر بزرگ است که در لیوانشان جای نمی گیرد ؛ هیچ کس از بخش پر لیوانش صد در صد راضی نیست و می شود گفت رضایت همه انسانها نسبی است.
در سراسر زندگی مشترکمان هرگز برای یک مقطع طولانی مدت به ثبات و قرار کافی تا کنون دست پیدا نکردیم .نه ثبات کاری و اقتصادی و نه قرار و آرامش در تعیین محل زندگی .
این البته جمعبندی کلی سهم ماست از بخش خالی لیوان زندگی .
نزدیک به سه ماه است که من کار مناسب و ثابت و حقوق خوبی را که در این شرایط بد اقتصادی دنیا ، می گرفتم مفت و مسلم از دست داده ام . چیزی که تقریبا خودم به عمد این شرایط را ایجاد کردم. در درست یا غلط آن ، البته که با هم اختلاف نظر داریم و این طبیعی است. حال به بهانه اصلی محروم نشدن از حقوق دوره بیکاری و موانع و دلایل فرعی دیگر تا کنون از داشتن کار ثابت دیگری باز مانده ام . خوشحالم که بیشتر مبلغ دریافتی بابت اخراج از کارم را در حساب پس انداز احسان اندوخته کردیم. اگر چه رقم قابل توجهی نیست اما نقطه قوت روحی خوبی است برای همه ما .
تجربه کردن بیکاری در این شرایط و این سن و سال فشار های روحی و البته آموزنده بودن ویژه خود را دارد که با دوران های قبلی خیلی متفاوت است .
امیدوارم اوضاع به گونه ای پیش برود که بیش از این به سختی و گرفتاری دچار نشیم . چنانچه مشکل غیر منتظره ای پیش نیاید و سه ماهه اول حقوق بیکاری را هفته آینده پرداخت کنند ؛ من می توانم به اتکای آن ، هم بلیت سفر به امریکا را بخرم و هم مبلغی برای هزینه جاری احسان در طول یکی دو هفته سفر من ، در نظر بگیرم و بخشی هم برای هزینه بازگشت بماند مشروط به اینکه پس از سفر حتمآ کار پیدا کنم .
دوست دارم همچنان به این اصل اعتقاد داشته باشم که هر شکست یا اشتباهی در بطن خویش نعمت ها و امتیاز ها و فوایدی هم دارد به شرط آنکه حد اقل خردمندی لازم برای درس گرفتن فراهم باشد .
اینکه احسان در این مدت شاهد و ناظر شرایط دشوار روحی و فشار مالی شدید در زندگی مان است؛ امیدوارم سبب شود که انگیزه بیشتری پیدا کند تا پس از پایان موفقیت آمیز این ترم و آزاد شدن وقتش تا قبل از آغاز مرحله جدید ادامه تحصیل ، از فرصتی که براش ایجاد می شه استفاده کنه و کار کردن و کسب در آمد را جدی تر از فرصت های قبلی پی بگیرد. در بهترین حالت او باید از این فرصت به گونه ای بهره بگیرد که حتی اندوخته سفر برای ادامه تحصیلش را افزایش دهد و در کمترین حالت ،اینکه از لحاظ تامین هزینه های جاری خودش خود کفا باشد.
یاد آوری و تذکر و تشویق هر دوی ما در این رابطه همچنان باید متوجه او باشد.
نکته دیگری که دوست دارم همچنان جزو خصلت ها و باور های من باشد ؛ اینست که خوش بینی و بلند پروازی خودم و خودمان را هرگز از دست ندیم و به فراموشی نسپریم.
من بسیار امیدوار هستم که بلاخره شغل مناسب و راه های امرار معاش به نحوی که به وضییت قبل از بیکاری من بازگردیم را خواهیم یافت.
آنچه در همه دوران های مکرر مشابه ، ما را و من را در مسیر و جاده جدیدی قرار داده که در مقایسه با دوران ما قبل حد اقل یک قدم اساسی به جلو برداشته باشم ؛ همین بلند پروازانه اندیشیدن و باور داشتن به خود بوده است.
از همان ابتدای زندگی مشترک دستمان خالی بود و بدون اینکه خانواده هامان بتونن کمک مالی موثری به ما بکنند ؛ با تلاش خودمان گلیم خریدیم و فرزندانمان را هم از آب و گل ، نسبتا تمیز و سالم به اینجا رساندیم.
کافیست چرخی در خاطرات بزنیم و اجازه بدیم به ذهنمان که از همه دوران های مختلف زندگی مان صحنه هایی را برای ما دوباره به تصویر بکشد تا مصداق های فراوانی از ادعای من را تصدیق کنی.
مهاجرت از اراک به تهران و جا به جایی های تهران و از تهران به شیراز و از شیراز به اراک و از اراک به ساری و بازگشت به اراک و بالاخره مهاجرت به خارج از ایران ... اینها فقط سر فصل ها و عناوین این فیلم بلند و سریال ادامه دار زندگی ماست.
در تمامی قسمت های آن میتوانی صحنه هایی مشابه را به یاد بیاری که در عین تنگدستی ، از فقر و از تسلیم شدن و تن دادن به فقیری نجات دادیم خودمان را . با اینکه از جنبه مالی کار زیادی از دستمان ساخته نبود برای بهبود اما از جنبه های دیگر به هر دری زدیم تا در جا نزنیم و از حرکت باز نایستیم.
بزار یکی از این قسمت ها و صحنه ها را با هم به یاد بیاریم : بعد از سالها انتظار برای تعیین تکلیف تحصیل و دانشگاهی که دل از آن نکنده بودیم ؛ مسیر برای تو زودتر از من باز شد . بازگشتیم به شیراز تا تو تحصیل کنی و من کار و زندگیمان نسبت به آن شرایطی که در تهران به سر بردیم بهتر باشد .
به اتکای توانایی هایی که پس از چند سال کار در تهران کسب کرده بودم ؛ یادته که بین چند کارخانه معروف شیراز (آزمایش. زیمنس ، بریجستون و صنایع الکترونیک ) من قابلیت آنرا داشتم که انتخابگر باشم چون همه آنها حاضر به استخدام من بودند و من هم بهترین آنها را انتخاب کردم.
با همه این احوال با توجه به اینکه چند ترم هزینه تحصیل در دانشگاه های آزاد و پیام نور را پرداخت کردیم و تو هم که مشغول تحصیل بودی و تولد احسان و غیره ؛ بطور کلی خرج و دخل ما گاهی به قدری نا هماهنگ بود که یادم هست گاهی برای خرید نان خالی ، لابلای اسباب بازی های بچه ها می گشتیم پول خرد پیدا کنیم تا گرسنه نمانیم و چند روزی را اینگونه سر می کردیم تا سر برج و دریافت حقوق ماهانه ای که باز هم برایش برنامه های بلند پروازانه پیشاپیش ریخته بودیم.
من هرگز پشیمان نیستم از این شیوه زندگی و حاضر نیستم به جای این واژه ی بلند بلند پروازی ، کلمه یا عبارت کوتاه دیگری را جایگزین کنم تا پاسخ ساده و عامه پسندی به بسیاری چون و چرا های شیوه خاص زندگیمان داده باشم . تو اما شاید ترجیح بدی یکی یکی و سوا سوا این موارد را نقد و بر رسی کنی ؛ نمی دانم.
آنچه گذران این روز های تنهایی و دلتنگی و اضطراب و دلهره و حسرت و اندوه و چند تا حس و حال منفی دیگر را (علیرغم شادی ماندگار و هنوز کاملا شناخته نشده بابا بزرگ شدن ) برام ممکن می کنه ؛ همین نگاه کلی به گذشته و روزگار سپری شده است .
اگر بخوام یا بخوای به شرایط کنونی بیشتر از حد لازم تمرکز کنیم و جزییات گرفتاری های موجود را و دلواپسی های بی مورد یا با مورد را پی در پی برای خودمان به تصویر بکشیم ؛ در آنصورت فشار های مضاعفی باید متحمل بشیم. پس چاره ای نیست جز ادامه روحیه بی خیالی و زدن بر طبل بی عاری که این هم عالمی دارد. دوستت دارم. می بوسمت با عشق . همسرت .