Search This Blog

Powered By Blogger

My Blog List

Saturday, November 12, 2011

wrote on 11 /11 / 11


Abolfazl Abdi
نرگس عزیزم ،راستی راستی تو مادر شدی و من پدر بزرگ ؟ باورم نمیشه ، انگار همین پارسال بود که تو دو ساله بودی و تو پارک شیراز لابلای درخت ها و بوته ها میدویدی . ناگهان گمت کردم و انگار دنیا رو سرم خراب شده بود تا اینکه پیدات کردم و اون لحظه فهمیدم که دیگه هیچ چیز جای تو رو برام نمیگیره تو این دنیا. حالا هم ، تو چه میدونی که دخترت رو چقدر انتظارش رو کشیدم تا به سلامت به دنیا بیاد و حالا که اومده ،... وای خدای من ، چقدرخوشحالم و چه اندازه دوستش دارم ... اصلآ راستش خودم هم هنوز نمیدونم ، هنوز که بغلش نکردم ، هنوز که چشای قشنگشو نبوسیدم . اما خوب میدونم که دنیا بازم برام بزرگتر شد و زندگی هم بسیار دوست داشتنی تر . شاید دو برابر قبل ، شاید هم خیلی بیشتر .مواظب خودت و رایان و حنا باش تا من هم یه روزی بیام به دیدارتان .

No comments:

Post a Comment