اون سالا یی که پنج شش ساله بودم و کوچکتر، برای مدتی ، نمیدونم چند سال یا چند ماه ، دو تا خانواده با هم مشترکا تو یه خونه زندگی میکردیم. خانواده ما و خانواده عمویم اینا.
خونه ما که نزدیک خونه لک لکها بود ، دوتا اتاق نشیمن، بیشتر نداشت . درب اتاقها باز میشد به یک ایوان کوچک که جای کفش در آوردن بود و انتهاش یه سکو بود که جای کوزهها و ظرفهای مخصوص آب آشامیدنی بود که از آب کهریز پر میشدند.
دوتا اتاق دیگه هم بود که یکیش اسمش اتاق تنوری بود؛ مخصوص نان پختن که در و دیوار و سقفش سیاه بود؛ اتاق دیگه حالت انباری داشت که یه دار قالی هم توش جا شده بود. حد فصل اتاق تنوری تا انتهای یک ضلع بزرگ حیاط، طویله ، آغل ، گله دونی و کاه دونی بود. یه حوض دو متری که لبه نداشت و عمقش اونقدر بود که یکبار نزدیک بود منو غرق کنه؛ وسط حیاط بود. یه چاه آب گوشه حیاط، پشت پنجره اتاق مهمونی بود . چند تا باغچه گًل و سبزی ، سه چهار تا درخت میوه ، چندتا مو ، یا همون درخت انگور، و کلی درخت صنوبر ، اینها همه به اضافه سگ سفید با وفایی که یه پاش شل بود ؛ توی اون حیاط بزرگ جا شده بودند و باز هم اونقدر فضای خالی خاکی بود که مادرم و زن عمویم هر روز آب و جاروش کنند که برای عصرانه خوردنها و برای بازی ما بچهها هم جای کافی باشد.
خانواده ما و خانواده عموم جمعاً شانزده نفری میشدیم.الان که خاطراتم را مرور میکنم اصلا به عقلم نمیگنجد که چگونه ما همگی تو اون دوتا اتاق، که تازه یکیش هم اتاق مهمونی بود و اغلب درش بسته بود ؛ زندگی میکردیم. ضمن اینکه مادر بزرگ پیرمن که کور بود هم با ما زندگی میکرد.
من که شش هفت ساله بودم ،خانواده ما از روستا به شهر کوچ کردیم چون پدرم معلم بود و با درخواست انتقالش موافقت شده بود.
در همه اون سالها ، رابطه و رفت و آمد ما با روستایمان هرگز قطع نشد و هنوز هم آنانکه تو ایران موندن و مثل من به راه دور کوچ ننمودند؛ از هر فرصتی که پیش بیاد استفاده میکنند و سری به ولایت میزنند. گرچه تعداد کمی از آن قدیمیها هنوز آنجا ساکن هستند. خیلیها که آنجا بودند اگر هنوز در قید حیاتند، کوچ کرده اند و دیگر آنجا نیستند، درست مثل لک لکها که آنها هم سالهاست برای همیشه از روستای ما کوچ کرده اند و دیگر بر نگشتند.از آنها لانهای به جا مانده که بلندترین آشیانه به یادگار مانده در روستای ماست ؛ چون بالای برج بلندی قرار دارد که از میان ویرانههای باقی مانده از یک خانه خیلی بزرگ اربابی ،این برج هنوز پا برجا ایستاده است.
خاطرات دوران کودکیم در خیلی موارد مثل سریالهای تلویزیونی که ادامه دارند و یک ماجرا را در طول زمان طولانیای دنبال میکنند؛ به همان شکل دنباله دار و پیوسته شدند. به این دلیل که ارتباط من هیچگاه با زادگاهم برای زمان طولانی ، قطع نشد.
مثلا درختان صنوبر توی حیاطمان را از زمانی که به اندازه یک ترکه بودند (از آن ترکهها که شاگرد تنبلها را باهاش فلک میکردند) با تمام جزئیات به یاد دارم . تصویر زیبای برگهای سبز خوشرنگ آنها و صدای دل انگیز لرزش برگها در مسیر باد که شبیه صدای بارش باران بود ؛ همان اندازه برایم زنده و تر و تازه است که خاطرات بریدن شاخههای تنومندشان ، زمانی که من نو جوان یا جوان کاملتری بودم و عمویم به کسی دیگر اطمینان نمیکرد که بهتر از من این کار را انجام دهد .هر سال منتظر میماند تا من از اراک به ده بروم و شاخههای پایین تر را ببرم تا قد صنوبرها از آن که بودند ؛ باز هم بلندتر شود و تنه آنها تنومندتر.
چقدر این کار را با عشق و علاقه و غرور انجام میدادم. پای برهنه در حالیکه اره را در دست داشتم ؛ فرز و چالاک از درخت بالا میرفتم. هر شاخهای را که عمو علی اشاره میکرد با مهارت کافی که رضایت او از کارم در چشمهای قشنگش پیدا بود؛ میبریدم. باید مواظب میبودیم که شاخه به آن بزرگی روی درختان میوه نیفتد و صدمهای به چیزی نرسد.برای اینکار میبایست با طنابی سقوط شاخه بریده شده ، به جایی که عمویم تعیین میکرد هدایت میشد.از آغاز تا پایان این عملیات هیجان انگیز و تماشایی ،عدهای توی حیاط میایستادند و تماشا میکردند بدون اینکه گردنشان خسته شود.اونا چند گروه سنی بودند : هم سنّ و سالهای من دلشون میخواست که جرات بالای درخت رفتنشون به اندازه من میبود تا لذت این کار را بچشند. کوچکترها تشویق و قیل و قال میکردند.مسن ترها اونایشون که به من اطمینان داشتند با خیال راحت تماشا میکردند.بعضیهاشون هم احتمالا هی مجسم میکردند که اگه من با سر سقوط کنم چه بلایی سرم میاد و اگه با کون فرود بیام؛ چه اتفاقی میافته و لابد زیر لب مرتب صلوات میفرستادند و دعاهایی میخواندند که معنیش رو زیاد نمیدونستند. بالاخره من پس از اتمام کار مثل یک سر دار فاتح که از مرکب فرود میآید به زیر میآمدم و طعم این پیروزی را تا سال بعد با خود نگاه میداشتم.
خاطره دیگری که همیشه با من بوده و هست،ماجرای یک روز بارانی است که به دلایل زیادی در ذهنم نقش بسته .احتمالا یکی از اون دلیلها این بوده که من از آن تاریخ با جشمان خود دیدم و با گوشهای خود شنیدم که انگار گاهی اوقات میشود اگر لازم شد به هر چیزی و به هر کسی حتا به خدا هم اعتراض کرد و برای کاهش دادن عصبانیت، استغفر الله چند تا دری وری و فحش آبدار هم نثارش کرد و هیچ اتفاقی هم برایت نیفتد . . . از آن تجربههای دوگانهای که هم بد آموزی داشته و هم خوب آموزی.
یکی از روزهای هفت هشت سالگیام بود که ما تو اون سالها زود به زود به روستایمان و به آن خانهای که دیگر کلا در اختیار عمویم بود؛ سر میزدیم. آنروز باران شدیدی میبارید و سقف کاهگلی اتاقها چکه میکرد. نه یک جا و نه دو جا ، بلکه وجب به وجب ...به خوبی یادم هست که هرچه کاسه و قابلمه و دیگ و قزقون(دیگ بزرگ مسی) و تشت و سینی بود ؛ گذاشته بودیم زیر چکههای آب در جای جای آتاقها . از بعضی سوراخهای سقف، باران چکه نمیکرد بلکه شر شر میریخت. فرش بزرگ دوازده متری پر از گٔل و غرق آب شده بود.اونقدر سنگین شده بود که عمویم هر چه زور زد نتونست تکونش بده. ناچار از فرط عصبانیت شروع کرد به داد و هوار از دست باران و از دست آسمان و از دست روزگار و دست آخر ، خواهر و مادر و ناموس خدا را به باد نا سزا گرفت. فحش ، چه فحشهای ناموسیای از اون فحشها ...مادر بزرگم به محض شنیدن دشنامهای عجیب و بی سابقه عمو، با عجلهٔ آمد و به او تشر رفت که ساکت شود و کفر نگوید.
عمویم کم کم صداشو آرام کرد و زیر لب چیزهایی گفت و دور شد.اون روز اولین و آخرین بار بود و عمویم اولین و آخرین شخصی بود که من به یاد دارم کسی جرات کند اینچنین بی باک، زمین و زمان و خالق آن را به باد شدیدترین دشنامها قرار دهد و خشم خود را به این روش بروز دهد. هر چه بود این صحنه و این رفتار به عنوان یکی از تفاوتهای جالب عمویم با دیگران گاه و بیگاه به یادم میامد و او را دوست داشتنی تر نشان میداد.
از آن سالها تا کنون بارها و بارها به مناسبتهای مختلف و به بهانههای گوناگون این خاطره را در ذهنم مرور کردهام و هر بار تفسیر و تعبیر و مشق تازهای برایم داشته است .
این روزها که غم و شادی ، هیجان و پژمردگی ، رضایت و نا رضایتی ، اطمینان و اضطراب ، شاکر بودن و نا سپاسی و بسیاری دیگر احساسات ضد و نقیض در روح و جسمم انباشته شده و آرام و قرار از من ربوده ؛ برای نجات از این بحران روحی یک دوست عزیز با ایمان ، یک راه حل را رو آوردن به خدا میداند و امید داشتن به التفات و توجه خاص
ایشان . خدایی که میشود با او هرجور دلت خواست نجوا کنی.... ؛ آری ، در چنین ایامی من دوباره یاد این خاطره از آن روزهای دور و آن عموی عزیزم افتادم که یادش بخیر... روانش شاد.

No comments:
Post a Comment