Search This Blog

Powered By Blogger

My Blog List

Monday, May 31, 2010










با کراوات به دیدار خدا رفتم و شد...









با کراوات به دیدار خدا رفتم و شد

بر خلاف جهت اهل ریا رفتم و شد

ریش خود را ز ادب صاف نمودم با تیغ

همچنان آینه با صدق و صفا رفتم و شد

دهنم رايحه روزه نميداد كه من

عطر بر خود زدم و غاليه سا رفتم و شد

حمد را خواندم و آن مد"ولاالضالین"را

ننمودم ز ته حلق ادا رفتم و شد

یکدم از قاسم و جبار نگفتم سخنی

گفتم ای مایه هر مهر و وفا رفتم و شد

همچو موسی نه عصا داشتم و نه نعلین

سرخوش و بی خبر و بی سرو پا رفتم و شد

"لن ترانی"نشنیدم ز خداوند چو او

"ارنی" گفتم و او گفت "رثا" رفتم و شد

مدعی گفت چرا رفتی و چون رفتی و کی؟

من دلباخته بی چون و چرا رفتم وشد

تو تنت پیش خدا روز و شبان خم شد و راست

من خدا گفتم و او گفت بیا رفتم و شد

مسجد و دیر و خرابات به دادم نرسید

فارغ از کشمکش این دو سه تا رفتم و شد

خانقاهم فلک آبی بی سقف و ستون

پیر من آنکه مرا داد ندا رفتم وشد

گفتم ای دل به خدا هست خدا منجي تو

تا بدینسان شدم از خلق رها رفتم و شد
حق با تو بود خواهر خوبم. رفتم دریا حالم پاک عوض شد. یعنی‌ خوب شد.همیشه حق با تو است. کاش با من هم بود و یه خرده بیشتر ایمان میداشتم تا آرامش بیشتری داشته باشم.

نسیم خنک دریا ،رنگها، موسیقی‌ لطیف آب‌ها جلوه‌های زیبایی از زنده بودن ، زندگی‌ کردن و عشق ورزیدن و هزاران نعمت غیر قابل توصیف را همه و همه را می‌توان یکجا آنجا دید و به تصویر کشید و چیز‌های خوب خوب را به یاد آورد...

دوباره با خود گفتم اگر همه نعمت‌های پنهان و پیدا را که دارم ،نمیداشتم و همین دو چشم نسبتا سالم را (که هنوز عینکی هم نشده اند) می‌‌داشتم که دارم ؛ کافی‌ بود تا از زندگی‌ لذت ببرم و شاکر و چاکر خالق آن باشم و به خودم اجازه ندهم که غمگین باشم آنهم به دلایل واهی.

آنجا کنار آب و روی شن‌های نرم ساحل که دلت می‌خواهد ساعت‌ها قدم بزنی‌ ، یادم آمد که قلبی به اندازه کافی‌ بزرگ دارم برای دوست داشتن و محبت کردن...چه نعمتی بالاتر از این ...

خود را که به آب زدم ، اشکام که خیس شدند ،تازه یادم آمد که چشمه پر آب و جاودانی هم دارم که بیش از آنکه مزرعه کوچک غم‌هایم را آبیاری کنند ؛ بوستان پهناور شادی‌هایم را سیراب میکنند.

اینها همه که گفتم. . . چشم ، قلب ، دل، اشک ، سلامت، تندرستی ، همسر خوب ، دو فرزند برومند ، خویشان و دوستان عزیز و بسیاری نعمت‌های دیگر که سالهاست از آنان برخورداریم و عمر با اونها سپری شده است؛ توصیفشان زیاد هم دشوار نیست. میشود انبوهی در باره‌اش گفت و نوشت.

از نعمت‌های تازه تر اما به راحتی‌ نمی‌شود تفسیر و تعبیر نوشت.منظورم داشتن یک داماد خوب و یا یک عروس گًل و یا هر دوی اینهاست. در این باره باید از زهرا و بتول کمک گرفت که تجربه بیشتری دارند.

همین قدر بگویم که خوشحالی‌‌ام بیش از حد تصور است از اینکه دخترم شریک ، مونس و همراهی دارد که نه فقط به زندگی‌ خودش بلکه به زندگی‌ و روابط همه ما معنای بیشتری بخشیده است.رایان یک دوست صمیمی‌ و یک برادر نیز هست برای احسان. همین دو ویژگی‌ کافیست تا باور کنم خوشبختی‌ را و بزرگتر شدن خانواده را.

ای کاش این خدای کنسی که به من آدرسش را دادی ؛ به من هنر بیشتری میبخشید تا بتوانم احساساتی‌ را که در وجودم همیشه تلنبار است؛ به اطرافیانم(به خصوص به این سه نفری که بابا صدایم میکنند) بهتر ابراز کنم و شفاف تر نشان دهم.

این از اون نقص‌ها و کمبود‌هایی‌ است که احتمالا اصل نیستند و فرع هستند. برای جبران آنها تلاش می‌کنم اما اگر کار زیادی از دستم نیامد باید همین را که هست بپذیریم.

با مشکل ویزا و احتمال حضور نداشتن در جشن عروسی‌ در آمریکا نیز ،همه سعی‌ و تلاشم را می‌کنم که طبق همین قانون اصل و فرع رفتار کنم ؛ ضمن اینکه تا آخرین لحظه نباید امید را از دست داد.هر چه پیش آید خوش آید. قربان شما .ممنون از تلفن دیشب تو و ابراهیم.دوستتان دارم. به همه سلام فراوان. به امید دیدار
متن نامه عبدالکریم سروش به روحانیون ناراضی ایران

فلاح خلق و صلاح علما

واعظ ما بوی حق نشنید، بشنو کاین سخن

در حضورش نیز می گویم نه غیبت می کنم

چون صبا افتان و خیزان می روم تا کوی

دوست وز رفیقان ره استمداد همت می کنم

به مشایخ و مراجع کرام درود می گویم و از آنان اذن ورود می طلبم.

سالروز قیامت صغرای خلق و نهضت کبرای سبز نزدیکتر می شود و انتظار مردم از روحانیان راستین بیشتر. زندانیان این جنبش و شهیدان این شورش پیامی برای شهسواران عرصه دین و دانش دارند:

می دانیم که شما اقطاب و ارکان دین خود از مظلومان مظالم جمهوری اسلامی هستید و از این که معاصی و مفاسد این حکومت جائر نام نیک شما و دامان پاک شریعت را آلوده کرده ظاهری دژم و باطنی نژند دارید و سینه پر آتش خود را به آب صبوری ساکن می کنید و "زبان بریده به کنجی نشسته" زیر لب لاحول می گویید و ربٌ یسٌر می خوانید و از نگاه ها و پرسشهای سرزنش آلود مریدان و محارم می گریزید که چرا وعده عسل دادید و اکنون سرکه می فروشید و چون به خلوت می روید با خدا شکوه می کنید که خدایا مرجعیت و قطبیت دادی. صد شکر. اما چرا در این عصر و در این احوال؟ که نه مجال انتقاد هست نه نشاط اجتهاد. حتی در نوشتن رساله عملیه هم آزادی نیست و فتوا و فرمان حکومت مقدم است. نه حرمت و اعتباری برای فقه مانده، نه قداست و استقلالی برای حوزه. حجت ها آیت و آیت ها آلت قدرت گشته اند.

و چرا خونین دل و خسته جگر نباشید که مغلوب و مرعوب، در گذرگاه تنگ عافیت و بر مسند خطیر مسئولیت نشسته اید و نظاره می کنید که استبداد دینی چوب حراج بر اخلاق و ایمان خلایق زده است و شریعت را به خدمت سیاست گرفته است و کمر عدالت را شکسته است. شکم اقتصاد فربه از حرام است و چهره دین عبوس و جویبار فرهنگ گل آلود و هوای سیاست مرگ زا و آسمان آزادی تیره و چشم هنر گریان و دل دانش بریان و جان و آبرو ارزان است و ریاکاری و رشوه خواری و دروغ زنی و مداحی و دهان دوزی و قلم سوزی و آبروریزی و عالم ستیزی و جاهل پروری و خرافه گستری و قانون شکنی و وحشت افکنی و تهمت پراکنی و تملق و تزویر و تقلب و تبعیض، سکه دارالضرب ولایت و قوت غالب حکومت است.

دیگر نه در قضا انصاف و عدالتی مانده است، نه در مجلس تدبیر و شجاعتی، نه در دولت توان و لیاقتی. و به تعبیر فصیح پیشوای پارسایان: "بارض عالمها ملجم و جاهلها مکرٌم: جاهلان قدر می بینند و بر صدر می نشینند و عالمان لجام به دهن دارند"(نهج البلاغه).

جاهلان سرور شدستند و ز بیم عاقلان سرها کشیده در گلیم

می دانیم که شما هم بر این مردم نیک سیرت رحمت می آورید که همچنان در چنگال دیو استبداد اسیرند، نه لبخند بر لب دارند نه شادی در دل نه نان در سفره نه دانش در دفتر نه نشاط عیشی نه درمان دلی. به جز قلبی غمناک و چشمی نمناک برایشان چه مانده است؟ محتسبان لبخندشان را ربوده اند و واعظان شحنه شناس ایمانشان را. مفسدان نانشان را بریده اند و جاهلان دفتر معرفتشان را دریده اند. نه رنگ دادگری می بینند نه چهره عدالت. گران از تکالیف و تهی از حقوق. رهبرانشان شب و روز ارجوزه عدالت می خوانند و به دنیا درس مهر و مدیریت می دهند اما خود زندانها را از شقاوت و قساوت انباشته اند و جامعه را به عفونت دروغ و ریا آغشته اند. قاتلان بی باک حقیقت اند و سارقان چالاک حریت. هر بانگ نصیحتی را صدای دشمن و هر ندای مخالفتی را ندای اهریمن می شمارند. گویی خود طاووسان عالم غیبند و دیگران جاسوسان عالم غرب. منکر معروفند و معروف به منکر. شما روحانیان راستین با رفتار ستم ستیزانه خود می توانید چهره متبسم اسلام باشید و پیام روح نواز دیانت را به خلقی خسته از خشونت برسانید تا بدانند که همواره در کنار مردمید و بنام اسلام نه چاهی برای کسی می کنید نه جاهی برای خود طلب می کنید.

رطب خوردگان ولایت و ثناگویان قدرت نه منزلتی نزد خالق دارند نه محبوبیتی نزد خلق، اما شما حاملان امانت دین و وارثان سنت سید المرسلین بر سر پیمان خود با خلق و خالق بمانید که از شما همین انتظار می رود و بس. مطمئن باشد که نه اسلامیت این سرزمین نه استقلالش، هیچکدام در گروی بقاء مشتی طراران حاکم نیست و پشتیبانی از این "طالبان نامطلوب" نه خشنودی ملت را در پی دارد نه آبروی روحانیت را.

انسداد و استبداد کم بود، سپاهیان گستاخ و دراز دست، مرجع تراشی و مرجع کوبی هم می کنند. "هیچ ندانی" را که رسما خبط دماغ دارد، مسند مرجعیت داده اند تا در ثنای رهبر مد یحه بخواند وسینه بزند واو را "کوثر" بنامد واز آن طرف در فجر تصدٌی ولایت که مقام رهبری دماغ مرجعیت می پخت، فقیه نزیهی را که بر او دلیری و خرده گیری کرد و او را از "افتاء بغیر علم" بر حذر داشت به عذاب الیمی دچار کردند که همه سرها در گلیم کشیدید و بر حرمت ضایع شده فقاهت و مرجعیت خون خوردید و خاموش نشستید. نگذارید بیش ازین نام و ناموستان فدای هوسهای سیاه سپاهیان شود ونا خواسته در زمره حامیان استبداد دینی به قلم روید.

دلیران عرصه جهاد اکبر، تیغ زبان آختند وبر دولت غاصب تاختند. ارادتی بخلق نمودند و سعادتی بردند. اکنون نوبت شما خاموشان نا خرسند است. توقع محرومان و مظلومان از شما بسی بیش از آن است که افسرده دل وپریشان حال بنشینید و در عیان از ملامت جباران تن زنید و در نهان شکوه به درگاه قاصم الجبارین برید، یا مخفیانه "بر در ارباب بی مروت دنیا" پیامی بفرستید و جوابی نشنوید. کار از اعوذ و لاحول نمی رود و خواهش و سفارش از اثر افتاده است و سکوت در مقابل جباران صدای آنها را بلندتر کرده است. و حال که نه رای موافقت دارید نه یارای مخالفت، مصلحت در مهاجرت است. جهاد اصغر کنید. "خاطر بدست تفرقه دادن نه زیرکی ست." اگر دهانها را بسته اند پای ها را که نشکسته اند. الفرار مما لایطاق من سنن المرسلین. "باید برون کشید ازین ورطه رخت خویش" .

گرچه راهیست پر از بیم زما تا بر دوست رفتن آسان بود ار واقف منزل باشی

بلی کاری پرهزینه و راهی پر مخاطره است اما شما یسر پس از عسر را ببینید و به فرج بعد از حرج بیندیشید وفلاح وصلاح خلق را که نگاهش به رفتار شماست پاس دارید وعتاب فرشتگان با ستم پذیران مستضعف را دوباره در قرآن بخوانید که: " چون فرشتگان جان ظالمانی را می ستانند که بر خود ستم کرده اند، ازآنان می پرسند درچه حال بودید؟ می گویند مستضعف ودرمانده بودیم و در دیار خود رخصت انجام وظیفه نداشتیم. فرشتگان درپاسخ می گویند: زمین خدا که فراخ بودومهاجرت که ممکن بود". (ان الذین توفاهم الملائکة ظالمی انفسهم....نساء97 )

و مباد که حضرت ربٌ الارباب در روز جزا با فقیهان مستضعف خطاب قهر کند و راه عذر را بر آنان ببندد و به سوء عاقبت محکوم شوند.

راهی به سوی عاقبت خیر می رود راهی به سوء عاقبت، اکنون مخیری

مهاجرت چون یک رهنمود دینی و قرآنی و یک شیوه اعتراض مدنی و انسانی و به منزله جستن راهی برای رستن از زندان و رسوا کردن زندانبانان، در سیره عالمان دین ثبت افتاده است و مهاجرت عالمان از ایران به عراق و از عراق به ایران در دوران مشروطه و معاصر سنت نیکو و آزادیخواهانه ای بوده ست. "سرهنگان شاه" که بر سر شما نشسته اند سکوت مظلومانه تان را به مسالمت و حمایت تفسیر می کنند. بانگ بلند مهاجرت قفل این سکوت شبهه ناک را خواهد شکست و توهٌم تسلیم ننگین را خواهد زدود.

حوزه فقهی شیعی نجف پس از رکود و توقف کوتاه، اینک به سابقه هزار ساله خود رجوع می کند و در اندیشه بالندگی دوباره است. نجف اکنون می تواند قم را آزاد کند و نفس فروبردگان و ترس خوردگان قم و مشهد را به فراخنای حوزه فقاهت خود راه دهد تا رسالت دینی و تاریخی شان را با شجاعت بگزارند و

به بانگ چنگ بگویند آن حکایت ها که از نهفتن آن دیگ سینه می زد جوش

و بی واهمه از جنود حرامیان و آدمی خواران و تبه کاران و ظلمه و قتله و عمله استبداد دینی و"سربازان بد نام امام زمان"، داستان یوسفان افتاده در چنگال گرگان را باز گویند. هم از قبح استبداد بگویند هم از حسن آزادی؛ و دین ورزی را در هوایی آزاد و پر رقیب تجربه کنند و اجتهادات نوین خود را با تشنگان معنویت در میان بگذارند. والبته "عراق ونجف" نام هرجاست که آزادگان در آن امن و آزاد وگشاده دست و گشاده زبان باشند که "این وطن مصروعراق و شام نیست".

لیمیز الله الخبیث من الطیٌب و یجعل الخبیث بعضه علی بعض ... (انفال 37): "اینگونه خداوند پاک را از ناپاک جدا می کند و ناپاکی ها را بر هم می نهد و یکجا به آتش جهنم می سپارد."

آنگاه رطب خوردگان ولایت می مانند و وعٌاظ السلاطین و خدٌام الشیاطین و "مشایخ بی نشان از عشق" و سفلگانی که هرصبح و شام بر در سرای سلطنت سجده می برند و پشت بر قبله نماز می کنند و با غاصبان می نشینند و دست در خون مغصوبان می برند و عهد خالق را می شکنند که "بر سیری ظالم و گرسنگی مظلوم آرام ننشینند" (نهج البلاغه خطبه شقشقیه: و ما اخذ الله علی العلماء الا یقارٌوا علی کظٌة ظالم و لا سغب مظلوم)

مردم هم، غربال بصیرت بدست، می مانند تا خادمان را از خائنان باز شناسند و نگین سلیمان را از دست اهریمنان بیرون کنند و دیوان را از مسند خدیوان فرو کشند.

"آنروز ستم گران انگشت ندامت به دندان می گزند که چرا با رسول همراهمی نکردند و چرا فلان کس را به دوستی بر گرفتند." (و یوم یعضٌ الظالم علی یدیه یقول یا لیتنی اتخذت مع الرسول سبیلا ... فرقان: 27 و 28 ).

می دانیم که مشاطگان قدرت و فراشان ولایت و پندارپروران بنگاه بانگ و رنگ و عمله استبداد دینی، گوشها را پر و دلها را خالی کرده اند که اگر خیمه خواجگی خودکامکان فرود آید معاصی و مفاسد از یک سو و اعادی و اجانب از سوی دیگر خاک ایران را فتح خواهند کرد و تنها دولت شیعی جهان را بر خواهند افکند. اما این فریبی فرسوده و دروغی کهنه بیش نیست. نظام شقاوت بنیاد استبداد خود بدترین مفسدت و معصیت است و شجره خبیثه ای است که بر آن اصناف حشرات رذائل جمع می آیند و فقط بهار فرخنده مردم سالاریست که بر خزان خشک خشونت و رذیلت مهر خاتمت خواهد زد.

بلی مزاج دهر تبه شده است و راهزنان و حرامیان در کمینند اما علمای اسلام دل قوی دارند و آسوده خاطر باشند که عرق ملی و غیرت دینی و همت مصلحانه و تعهد وطن دوستانه زنان و مردان و دانایان و روشنفکران این دیار هرگز این عزیز نگین را به دست اهریمنان نخواهند سپرد وایران را برای ایرانیان نگاه خواهد داشت.

حدیث حکومت شیعی و خطر زوال آن هم بهانه ای و افسانه ای بیش نیست. این حکومت چه شباهتی به سیره و سنت و شیوه و شریعت سردار عدالت ،علی(ع) دارد تا لاف از شیعی و علوی بودن زند؟ علی کجا و اکرام جاهلان و الجام عالمان کجا؟ علی خود از پیامبر اکرم می آورد که بارها فرمود "جامعه ای که در آن ضعیفان نتوانند حق خود را بی لکنت زبان از قدرتمندان بگیرند جامعه ای ناپاک است" (نهج البلاغه، نامه به مالک اشتر) و حقا که نظام ولایت مطلقه جز این جامعه ناپاک دست پختی نداشته است که در آن قوه قضائیه پاک هیچ کاره است و قصابان همه کاره. امروز جانی تاوان انتقادی است. نقادان غدر می بینند و مداحان قدر. و

سرتاسر دشت خاوران سنگی نیست کز خون دل و دیده بر او رنگی

و باری مگر مشروعیت حکومت وابسته به عنوان شیعی و سنی است؟ مشروعیت یک قائمه بیشتر ندارد و آن عدالت است و بقیه هر چه هست فرع آن است. جمهوری اسلامی ایران به گفته آن فقیه فقید(آیت الله منتظری رضوان الله علیه) اینک نه جمهوری است نه اسلامی. دینی و شیعی انگاشتنش عین قلب حقیقت و جفا بر طریقت است.

و اگر چه نظام ولایت مطلقه واسلام عبوسش، قاطبه دینداران را شرمنده از مسلمانی کرده است، چهره متبسم و انسان نواز و حق مدار و خرافه گریز و خرد پذیر روشنفکری دیندار وعالمان پارسا چندان دلرباست که کسی از آن نگریزد و کفر را بر ایمان نگزیند. و "برغم مدعیانی که منع عشق کنند" اینجا هم سخن آن فقیه فقید حجت موجه ماست که در غیبت استبداد دینی، ایران از آن همه ایرانیان و شهروندان متساوی الحقوق خواهد بود و هر کس و هر قوم به اندازه قدر خود بر صدر می نشیند و اقبال می بیند.

از "هجمه کفر" هم باک ندارید. دینداران برهانهای قاطع دارند. فطرت و تاریخ با آنهاست. دلیل و علت در خدمت آنان است. چهار قرن است که در مغرب زمین گزنده ترین و کوبنده ترین حمله ها را به دین کرده و می کنند اما چراغ کلیسا هنوز روشن است و "رونق این کارخانه کم نشده است" و دینداری معرفت اندیش در بالندگی است و کتابهای محققانه در تاریخ و فلسفه و تفسیر دین بسی بهتر و بیشتر از کشورما به بازار می آیند. بلی روحانیان دیگر سروری نمی کنند و سقف حکومت را بر ستون شریعت نمی زنند. دین در جای خود نشسته است. نه در راس امور است نه در ذیل امور. و مردم به قدری که علم و هنر و فلسفه و نقد جدید رخصت می دهد پای اعتقاد را در گلیم دیانت دراز می کنند. کافران کفر می ورزند و مومنان ایمان. "مومنان ز اقرار مست و منکران ز انکار مست" و نهایتا ماندنی ها می مانند و رفتنی ها چون کفی بر آب می روند.

دشمنان با انبیا بر می تنند پس ملائک ربٌ سلٌم می زنند

کاین چراغی را که هست او نور دار از دم و پف های دزدان دوردار

بهار مردم سالاری و خزان خودکامگی حوالت تاریخی ماست و فردا که قیامت صغرای خلق قائم شود و فرٌ دولت فرادینی فرا رسد و آفتاب مردم سالاری طلوع کند وافسر فرومایگان فروافتد و جشن زوال استبداد دینی برپا شود و داغ دیدگان انسداد و استبداد، زنجیر بر پای زنجیربافان نهند و تبانی نهانی خرقه پوشان و ولایت فروشان و مثلث تیغ و طلا و تسبیح را آشکار کنند، روز شرمساری خودکامگان و دریوزگان آنها خواهد بود.

سخنی هم با عابدان و صالحان :

غاصبان حاکم، خود آب و خاک میهن را از عفونت استبداد (که اکبر گناهان کبیره است) انباشته اند و سلسله جور بر دست و پای خلایق نهاده اند، آنگاه خطیبان خناس، وسوسه و غلغله در افکنده اند که زلزله در پیش است و "پیراهن چاک ماهرویان" دامن زمین را چاک خواهد کرد. خرقه پوشان هم دام تزویر نهاده اند و سر حقه باز کرده اند و خواب و خرافه می پراکنند و دعا و تعویذ تعلیم می کنند و بر رونق بازار شیادی می افزایند. زلزله ای را که در ارکان ولایت افتاده می بینند و می پوشند و در عوض برای زلزله طبیعت و گناهان موهوم مردم می جوشند و می خروشند.

تاریخ اما نشان نمی دهد که پیامبر علیه السلام مردم را از زلزله ترسانده باشد یا دعای ویژه زمین لرزه به آنان آموزانده باشد! در عوض به گواهی روایات و ماثورات، آنچه پیامبر از آن می هراسید و پیروان خود را از آن می هراساند "چیرگی حاکمان بی رحم" بود و کمتر می شد که از مجلسی برخیزد و این دعا را نخواند: اللهم اقسم لنا من خشیتک ما یحول بیننا و بین معصیتک ... ولا تسلط علینا من لا یرحمنا:"خدایا از خشیتت چندان نصیب ما کن که گناه نکنیم ... و کسانی را که به ما رحم نمی کنند بر ما چیره مکن"( جامع الاحادیث، جلا ل الدین سیوطی).یعنی از نگاه باطن بین آن آموزگار بزرگ تقوا و توحید، سلطه ظالمین صد بار از لرزیدن زمین هراس آورتر بود. و به حقیقت اگر به دعا از خدا چیزی را باید خواست همانا برافتادن حاکمان بی رحم است، حاکمانی که از قتل و غصب و نهب و تجاوز و تطاول و چپاول و تقلب و تزویر و افترا و شکنجه و اعدام، مغولان و طالبان را شرمنده كرده اند.

نیکوست که همه نمازگزاران و خداخوانان از هر کرانه تیر دعا روان کنند و به پیروی افتخار آمیز از رسول اکرم این کلمات را بر لوح جان و صفحه زبان نقش کنند و در عیان و نهان، در شب و روز، در خانه و خیابان، در صلوات و مناجات و در سجده و قنوت، به هر لهجه و هر زبان، از صمیم جان بخوانند و از خدای رحیم رحمان بخواهند تا سایه سلطه سفلگان بی رحم را از سر امت مرحومه کم کند و چشم نمناک و دل غمناکشان را روشن و خرم کند.

شاعران و هنرمندان و خوش نویسان نیز وام هنرمندی را بگزارند و این کلمات پر برکات را بر الواح و صحائف، بر دیوان و ایوان و بر رسانه ها و رایانه ها رقم زنند و به شهد عبارت و سحر بلاغت بیامیزند و دل مظلومان را مسرور و چشم ظالمان را کور کنند.

چو غنچه گرچه فروبستگی است کار جهان تو همچو باد بهاری گره گشا می باش

چو پیر سالک عشقت به می حواله کند بنوش و منتظر رحمت خدا می باش
اون سالا یی که پنج شش ساله بودم و کوچکتر، برای مدتی‌ ، نمیدونم چند سال یا چند ماه ، دو تا خانواده با هم مشترکا تو یه خونه زندگی‌ میکردیم. خانواده ما و خانواده عمویم اینا.
خونه ما که نزدیک خونه لک لک‌ها بود ، دوتا اتاق نشیمن، بیشتر نداشت . درب اتاق‌ها باز میشد به یک ایوان کوچک که جای کفش در آوردن بود و انتهاش یه سکو بود که جای کوزه‌ها و ظرف‌های مخصوص آب آشامیدنی بود که از آب کهریز پر می‌شدند.
دوتا اتاق دیگه هم بود که یکیش اسمش اتاق تنوری بود؛ مخصوص نان پختن که در و دیوار و سقفش سیاه بود؛ اتاق دیگه حالت انباری داشت که یه دار قالی هم توش جا شده بود. حد فصل اتاق تنوری تا انتهای یک ضلع بزرگ حیاط، طویله ، آغل ، گله دونی و کاه دونی بود. یه حوض دو متری که لبه نداشت و عمقش اونقدر بود که یکبار نزدیک بود منو غرق کنه؛ وسط حیاط بود. یه چاه آب گوشه حیاط، پشت پنجره اتاق مهمونی‌ بود . چند تا باغچه گًل و سبزی ، سه چهار تا درخت میوه ، چندتا مو ، یا همون درخت انگور، و کلی‌ درخت صنوبر ، اینها همه به اضافه سگ‌ سفید با وفایی که یه پاش شل بود ؛ توی اون حیاط بزرگ جا شده بودند و باز هم اونقدر فضای خالی‌ خاکی بود که مادرم و زن عمویم هر روز آب و جاروش کنند که برای عصرانه خوردن‌ها و برای بازی‌ ما بچه‌ها هم جای کافی‌ باشد.
خانواده ما و خانواده عموم جمعاً شانزده نفری می‌‌شدیم.الان که خاطراتم را مرور می‌کنم اصلا به عقلم نمی‌گنجد که چگونه ما همگی‌ تو اون دوتا اتاق، که تازه یکیش هم اتاق مهمونی‌ بود و اغلب درش بسته بود ؛ زندگی‌ میکردیم. ضمن اینکه مادر بزرگ پیرمن که کور بود هم با ما زندگی‌ میکرد.
من که شش هفت ساله بودم ،خانواده ما از روستا به شهر کوچ کردیم چون پدرم معلم بود و با درخواست انتقالش موافقت شده بود.
در همه اون سالها ، رابطه و رفت و آمد ما با روستایمان هرگز قطع نشد و هنوز هم آنانکه تو ایران موندن و مثل من به راه دور کوچ ننمودند؛ از هر فرصتی که پیش بیاد استفاده میکنند و سری به ولایت میزنند. گرچه تعداد کمی‌ از آن قدیمی‌‌ها هنوز آنجا ساکن هستند. خیلی‌‌ها که آنجا بودند اگر هنوز در قید حیاتند، کوچ کرده اند و دیگر آنجا نیستند، درست مثل لک لک‌ها که آنها هم سالهاست برای همیشه از روستای ما کوچ کرده اند و دیگر بر نگشتند.از آنها لانه‌ای به جا مانده که بلند‌ترین آشیانه به یادگار مانده در روستای ماست ؛ چون بالای برج بلندی قرار دارد که از میان ویرانه‌های باقی‌ مانده از یک خانه خیلی‌ بزرگ اربابی ،این برج هنوز پا برجا ایستاده است.
خاطرات دوران کودکیم در خیلی‌ موارد مثل سریال‌های تلویزیونی که ادامه دارند و یک ماجرا را در طول زمان طولانی‌‌ای دنبال میکنند؛ به همان شکل دنباله دار و پیوسته شدند. به این دلیل که ارتباط من هیچگاه با زادگاهم برای زمان طولانی‌ ، قطع نشد.
مثلا درختان صنوبر توی حیاطمان را از زمانی‌ که به اندازه یک ترکه بودند (از آن ترکه‌ها که شاگرد تنبلها را باهاش فلک میکردند) با تمام جزئیات به یاد دارم . تصویر زیبای برگهای سبز خوشرنگ آنها و صدای دل انگیز لرزش برگ‌ها در مسیر باد که شبیه صدای بارش باران بود ؛ همان اندازه برایم زنده و تر و تازه است که خاطرات بریدن شاخه‌های تنومندشان ، زمانی‌ که من نو جوان یا جوان کاملتری بودم و عمویم به کسی‌ دیگر اطمینان نمیکرد که بهتر از من این کار را انجام دهد .هر سال منتظر می‌ماند تا من از اراک به ده بروم و شاخه‌های پایین تر را ببرم تا قد صنوبر‌ها از آن که بودند ؛ باز هم بلندتر شود و تنه آنها تنومندتر.
چقدر این کار را با عشق و علاقه‌ و غرور انجام میدادم. پای برهنه در حالیکه اره را در دست داشتم ؛ فرز و چالاک از درخت بالا میرفتم. هر شاخه‌ای را که عمو علی‌ اشاره میکرد با مهارت کافی‌ که رضایت او از کارم در چشمهای قشنگش پیدا بود؛ میبریدم. باید مواظب می‌بودیم که شاخه به آن بزرگی‌ روی درختان میوه نیفتد و صدمه‌ای به چیزی نرسد.برای اینکار میبایست با طنابی سقوط شاخه بریده شده ، به جایی‌ که عمویم تعیین میکرد هدایت میشد.از آغاز تا پایان این عملیات هیجان انگیز و تماشایی ،عده‌ای توی حیاط می‌‌ایستادند و تماشا میکردند بدون اینکه گردنشان خسته شود.اونا چند گروه سنی‌ بودند : هم سنّ و سال‌های من دلشون می‌خواست که جرات بالای درخت رفتنشون به اندازه من می‌‌بود تا لذت این کار را بچشند. کوچکترها تشویق و قیل و قال میکردند.مسن تر‌ها اونایشون که به من اطمینان داشتند با خیال راحت تماشا میکردند.بعضی‌هاشون هم احتمالا هی‌ مجسم میکردند که اگه من با سر سقوط کنم چه بلایی‌ سرم میاد و اگه با کون فرود بیام؛ چه اتفاقی‌ می‌‌افته و لابد زیر لب مرتب صلوات میفرستادند و دعا‌هایی‌ می‌‌خواندند که معنیش رو زیاد نمی‌‌دونستند. بالاخره من پس از اتمام کار مثل یک سر دار فاتح که از مرکب فرود می‌‌آید به زیر می‌‌آمدم و طعم این پیروزی را تا سال بعد با خود نگاه میداشتم.
خاطره دیگری که همیشه با من بوده و هست،ماجرای یک روز بارانی است که به دلایل زیادی در ذهنم نقش بسته .احتمالا یکی‌ از اون دلیل‌ها این بوده که من از آن تاریخ با جشمان خود دیدم و با گوشهای خود شنیدم که انگار گاهی اوقات میشود اگر لازم شد به هر چیزی و به هر کسی‌ حتا به خدا هم اعتراض کرد و برای کاهش دادن عصبانیت، استغفر الله چند تا دری وری و فحش آبدار هم نثارش کرد و هیچ اتفاقی‌ هم برایت نیفتد . . . از آن تجربه‌های دوگانه‌ای که هم بد آموزی داشته و هم خوب آموزی.
یکی‌ از روزهای هفت هشت سالگی‌ام بود که ما تو اون سالها زود به زود به روستایمان و به آن خانه‌ای که دیگر کلا در اختیار عمویم بود؛ سر میزدیم. آنروز باران شدیدی می‌‌بارید و سقف کاهگلی اتاق‌ها چکه میکرد. نه‌ یک جا و نه‌ دو جا ، بلکه وجب به وجب ...به خوبی‌ یادم هست که هرچه کاسه و قابلمه و دیگ و قزقون(دیگ بزرگ مسی) و تشت و سینی بود ؛ گذاشته بودیم زیر چکه‌های آب در جای جای آتاق‌ها . از بعضی سوراخ‌های سقف، باران چکه نمیکرد بلکه شر شر میریخت. فرش بزرگ دوازده متری پر از گٔل و غرق آب شده بود.اونقدر سنگین شده بود که عمویم هر چه زور زد نتونست تکونش بده. ناچار از فرط عصبانیت شروع کرد به داد و هوار از دست باران و از دست آسمان و از دست روزگار و دست آخر ، خواهر و مادر و ناموس خدا را به باد نا سزا گرفت. فحش ، چه فحش‌های ناموسی‌ای از اون فحش‌ها ...مادر بزرگم به محض شنیدن دشنام‌های عجیب و بی‌ سابقه‌ عمو، با عجلهٔ آمد و به او تشر رفت که ساکت شود و کفر نگوید.
عمویم کم کم صداشو آرام کرد و زیر لب چیزهایی گفت و دور شد.اون روز اولین و آخرین بار بود و عمویم اولین و آخرین شخصی‌ بود که من به یاد دارم کسی‌ جرات کند اینچنین بی‌ باک، زمین و زمان و خالق آن را به باد شدید‌ترین دشنام‌ها قرار دهد و خشم خود را به این روش بروز دهد. هر چه بود این صحنه و این رفتار به عنوان یکی‌ از تفاوت‌های جالب عمویم با دیگران گاه و بیگاه به یادم میامد و او را دوست داشتنی تر نشان میداد.
از آن سالها تا کنون بارها و بارها به مناسبت‌های مختلف و به بهانه‌های گوناگون این خاطره را در ذهنم مرور کرده‌ام و هر بار تفسیر و تعبیر و مشق تازه‌ای برایم داشته است .
این روزها که غم و شادی ، هیجان و پژمردگی ، رضایت و نا رضایتی ، اطمینان و اضطراب ، شاکر بودن و نا سپاسی و بسیاری دیگر احساسات ضد و نقیض در روح و جسمم انباشته شده و آرام و قرار از من ربوده ؛ برای نجات از این بحران روحی‌ یک دوست عزیز با ایمان ، یک راه حل را رو آوردن به خدا می‌داند و امید داشتن به التفات و توجه خاص
ایشان . خدایی که میشود با او هرجور دلت خواست نجوا کنی‌.... ؛ آری ، در چنین ایامی من دوباره یاد این خاطره از آن روزهای دور و آن عموی عزیزم افتادم که یادش بخیر... روانش شاد.

Wednesday, May 12, 2010

My Mom's dream



"مادرم خواب دید که من درخت تاکم. تنم سبز است و از هر سرانگشتم خوشه های سرخ انگور آویزان".


مادرم از این خواب شاد شد و آن را به آب گفت.


فردای آن روز، خواب مادرم تعبیر شد و من اینجا دیدم که این منم و باغچه ای است و عمریست که من ریشه در خاک دارم.


ناگزیر دستهایم جوانه زد و تنم ترک خورد و پاهایم عمق را به جستجو رفت. و از آن پس تاکی که همسایه ما بود، رفیقم شد.


و او بود که به من گفت: "همه عالم می روند و همه عالم می دوند، پس تو هم رفتن و دویدن بیاموز".


من خندیدم و گفتم: "اما چگونه بدویم و چگونه برویم که ما درختیم و پاهایمان در بند!"


او گفت: "اما هر کس به نوعی می دود. آسمان به گونه ای می دود، کوه به گونه ای و درخت به نوعی.


تو هم باید از غورگی تا انگوری بدوی".


و ما از صبح تا غروب دویدیم. از غروب تا شب دویدیم و از شب تا سحر. زیر داغی آفتاب دویدیم و زیر خنکی ماه، دویدیم. همه بهار را دویدیم و همه تابستان را.


وقتی دیگران خسته بودند، ما می دویدیم. وقتی دیگران نشسته بودند، ما می دویدیم و وقتی همه در خواب بودند، ما می دویدیم. تب می کردیم و گُرمی میگرفتیم و می سوختیم و می دویدیم. اما هیچ کس دویدن ما را نمی دید. هیچ کس دویدن حبّه انگوری را برای رسیدن نمی بیند.


و سرانجام رسیدیم. و سرانجام خامی سبز ما به سرخی پختگی رسید. و سرانجام هر غوره، انگوری شد.


من از این رسیدن شاد بودم، اما تاکِ همسایه شاد نبود و به من گفت: "تو نمی رسی مگر اینکه از این میوه های رسیده ات، بگذری. و به دست نمی آوری مگر آنچه را به دست آورده ای، از دست بدهی. و نصیبی به تو نمی رسد مگر آنکه نصیبت را ببخشی."


و ما از دست دادیم و گذشتیم و بخشیدیم؛ همه دار و ندار تابستان مان را.


مادرم باز خواب دید که من تاکم. تنم زرد است و بی برگ و بار؛ با شاخه هایی لخت و عور.


مادرم اندوهگین شد و خوابش را به هیچ کس نگفت. اما فردای آن روز خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم که درختی ام بی برگ و بی میوه. و همان روز بود که پاییز آمد و بالاپوشی برایم آورد و آن را بر دوشم انداخت و به نرمی گفت: "خدا سلام رساند و گفت «مبارکت باد این شولای عریانی؛ که تو اکنون داراترین درختی. و چه زیباست که هیچ کس نمی داند تو آن پادشاهی - که برای رسیدن به این همه بی چیزی تا کجاها دویدی!»"


__._,_.___