Search This Blog

Powered By Blogger

My Blog List

Monday, January 18, 2010

c> فرهنگی
تاریخ انتشار: ۲۸ دی ۱۳۸۸, ساعت ۲:۳۹ قبل از ظهر
” ال سید” مرده است!
سید ابراهیم نبوی




وقتی جهان دو قطبی بود، هر شکافی می توانست براحتی یک حکومت دیکتاتوری را فروبپاشد و با کودتایی، یا جنبشی ساده، یا یک جنگ داخلی، ساختار یک حکومت برای سالها تغییر کند. اما، انقلاب ها همراه با پایان جهان دوقطبی مردند و حالا دیگر تغییرات غیرواقعی نمی تواند براحتی یک حکومت را نابود کند، این شانس بزرگ ماست.



شاید خسته تر از آن باشید که تاب زمان را بیاورید، یا سالهای خانه نشینی و دوری از حقوق اجتماعی یا تبعیدی خودخواسته یا مهاجرتی که در اثر مزمن شدن به تبعید مانند شده، باعث شود که سرعت ورق خوردن تقویم را بیش از سرعت واقعی آن احساس کنید و از همین رو بخواهید هرچه سریع تر همه چیز دگرگون شود، اما تحمل وضعیت و تاب آوردن برای تغییر و زمان سوزاندن برای رسیدن به حرکت جوهری جامعه چیزی است که امروز بیش از همیشه به آن نیازمندیم.



فرض کنید که روز 22 بهمن، سبزها بی تاب و در ابعادی وسیع و در اندازه ای بسیار عظیم به خیابان می آمدند، حکومت نیز نخست در برابر آنان مقاومتکی می کرد و چند ساعتی بعد بوی پیروزی مردمان را سرمست و حکومتی ها را سخت نومید می کرد، تا آنجا که آنها گام به گام عقب می نشستند، یکباره خبرهای تمام جهان متوقف می شد و تیتر خبرها به سوی انقلاب سبز در ایران، تغییر می کرد. کارکنان سفارتخانه های ایران، در سراسر جهان با مردم اعلام همبستگی می کردند و ایرانیان همه جهان به خیابان می رفتند. در تهران مردم به همه مراکز قدرت حمله می کردند. اعلام همبستگی با سبزها در همه جا آغاز می شد. ستاد جبهه سبز در گوشه ای از تهران تشکیل می شد و خط مستقیم ارتباط میان رهبران با مردم دائر می گشت. حکومت در یک فاصله بیست و چهار ساعته سقوط می کرد و مردم خشمگین سوار بر موتور و وانت و کامیون و اتومبیل های خود خیابانها را فتح می کردند.



مردم لباس شخصی ها و سپاهی ها و بسیجی ها را می گرفتند، زندانی ها را آزاد می کردند، دادگاهها را آتش می زدند، وزارت کشور و پادگان عشرت آباد در مقابل مردم تسلیم می شد و مراجع و روحانیون اعلام برائت از حکومت می کردند و دولت سبز اعلام می شد. ساعتی بعد مردم با کینه هایی انباشته به خیابان می رفتند تا تمام جاهایی را که در این سالها به مردم فشار آورده بودند، مورد حمله قرار دهند. با تشکیل دولت سبز، بلافاصله بخش وسیعی از جهان حمایت خود را از تغییر حکومت در ایران اعلام می کرد. ستاد مرکزی جنبش سبز اعلام می کرد که مسوولان سابق حکومتی در اختیار مردم هستند، کسی به جایی حمله نکند، اما مردم خیابان را ترک نکنند.



و فاجعه آغاز می شد، هر کسی کینه هایش را به همراه برمی داشت و با قمه و چاقو و تفنگ به جان حکومتگران می افتاد. هر مجری تلویزیون می شد یک عنصر کثیف که باید بسرعت زمین از لوث وجودش پاک شود، و چه اشتباهاتی که صورت نمی گرفت، بسیاری از آنها که عمری را در خدمت به مردم در نهادهای حکومتی بسرآورده بودند، به عنوان مزدور کشته می شدند، یا بی حرمت می شدند یا با کینه های شخصی از بین می رفتند.



فرض کنید این اتفاق در شش ماه می افتاد، باز هم با یک شورش نابهنگام در یک اعدام دسته جمعی، و باز هم شهری آتش گرفته و باز هم ملتی دلسوخته و انبوه خلقی بی عقل که قلب شان به جای عقل شان قضاوت می کرد. این حالات نه تنها ممکن که ممکن تر از هر چیزی است. حتی امکان شورشی چنین از احتمال هر نوع تغییر وضع یا تثبیت وضع دیگری احتمال بیشتری دارد. و اگر بپذیریم که ایرانیان بقول یکی از دوستان من مردمی انقلابی هستند و تغییرات سریع را بیشتر استقبال می کنند، آنگاه همه چیز معادله عوض می شود.



می خواهم چنین نتیجه بگیرم که اگر تغییر قدرت نتواند با یک کابینه یا دولت ائتلافی از سبزها و حاکمان کنونی صورت بگیرد، هرگز وضعیت پایداری در انتظار ما نخواهد بود و هر نوع وضعیت ناپایدار، جز ادامه تنش چیزی نصیب ما نخواهد کرد.



می خواهم بگویم که تنها چیزی که حکومت کنونی را سرپا نگه داشته است، یک اراده معطوف به سرمایه های جاری کشور است که نه پشتوانه دینی دارد و نه پشتوانه دولتی، تنها یک فرمان است که جمعی حقیر و صغیر از آن امر می برند و بازی روانی خود را برای پیروزی غیرمحتمل خویش انجام می دهند. پشت بیت آیت الله، دیواری بلند است و پشت آن دیوار هیچ چیزی نیست. جلوی در نیز گروهی قراول و یساول دولتی هستند که مواجب بگیرند و منتظر روز مبادا، دل شان با این حکومت نیست و می دانند این شیوه حکومتداری هر چه که داشته باشد، آینده ندارد.



آنها بازی را خیلی وقت است که باخته اند، آنچه از آنها مانده است فقط قدرت مردی است که می تواند یک ارتش را در بیابان و خیابان راه ببرد. " ال سید" آنها خیلی وقت است که مرده است، " ال سید" خیلی وقت بود مرده بود، سربازانش او را روی اسب بسته بودند تا مردم از مرگ او نومید نشوند، تا بانگی برخاست که " ال سید مرده است."



ما بازی خودمان را باید بکنیم. نه گوش بکنیم به دخترک جوانی که فرق سیاست و حقوق را نمی داند و شاید هم موج فرنگ او را هم چون برخی دیگر برده است، و نه گوش بداریم به فریادهای گوشخراش آسمانکوبی که دیگر از فحاشی دشمن و مزدور و وابسته و فاسد هم گذشته و فحش روزمره شان شده گوساله و بزغاله و مگس و الاغ و از این تعارفات قدیمی. مشکل جنبش سبز مشکلی بزرگ است، ما باید به فکر دیوانگانی که برای کشتن ما قصد نابودی خودشان را هم دارند، بکنیم. باید به آنها بگوئیم که ما تمام نمی شویم و آنها نیز بجای اینکه کاملا در بیابان حیرت سرگردان بشوند می توانند سهم طبیعی شان را از قدرت بگیرند، و فقط لازم است که فقط کمی دیوانگی را کنار بگذارند.



ما یک فرصت منحصر بفرد تاریخی داریم، هم ما که منتقدان جدی حکومت جمهوری اسلامی هستیم، و هم آنان که قصد دارند آخرین دولت شیعی جهان را حفظ کنند. بازی این است که اگر ما آنان را تا مرز نابودی پیش ببریم، از خودمان شانس رسیدن به دموکراسی را می گیریم و هم آنان اگر بخواهند ما را تا مرز نابودی ببرند، امکان داشتن یک حزب که قدرتی مهم در یک حکومت پایدار باشد، برای همیشه از دست می دهند. شاید آنها یا دوستان من فکر کنند که آنچه می گویم فقط یک احتمال بعید است، اما بگذارید روی یک احتمال ضعیف هم فکر کنیم، اگر آنچه من می گویم از دست برود، هر دو طرف شانس یک دولت پایدار را از دست می دهیم.

No comments:

Post a Comment