به بهانه دیدار کوتاهم از ایران
یکی از نیازهای اساسی جنبش سبز،پیوند همه جانبه طیف داخل با طیف خارج از کشور است.درست است که شبکه مجازی (اینترنت)تا حدود زیادی به این امر کمک کرده اما به عقیده من سفر ما ایرانیان خارج از کشور،چه آنان که هنوز موفق به این کار نشده ایم و چه آنان که این سفر را تجربه کرده اند،گام مهمی است در جهت شناخت صحیح تر،یکپارچگی،گسترش و تعمیق این جنبش و این مهم در گرو ارتباط و تماس و دیدار زود به زود ما از ایران است.
به عنوان یک ایرانی مقیم خارج با ویژگیهایی که کلی و به اختصار اشاره میکنم،معتقدم بسیاری از ما ایرانیان بدون نگرانی و با دور ریختن واهمههای بی اساس ، باید بیش از این سفر به ایران را به تعویق نیندازیم.رضایت خانوادهام و عزیزانم در ایران از این سفر ، شادی و احساس زیبائی را در من به ارمغان آورد که گویی هنوز در خواب و رویایی شیرین بسر میبرم.
پنج سالی بیشتر نبود که پای به تهران نگذاشته بودم اما دلتنگیام کم نبود.از دیدار خانواده و عزیزان که شارژ شدم،دلم هوای میدان انقلاب و بازارچه کتاب و دانشگاه تهران را کرد.از پله های پل عابر پیاده اول خیابان کارگر که بالا رفتم تا به سمت دانشگاه بروم.لا به لای جمعیتی که عبور میکردند،پسر بچه لاغر و کوچکی را دیدم که دارد التماس میکند دختر جوانی فال حافظ از او بخرد.پاک یادم رفت که قصد داشتم از بالای پل یک بار دیگر ساختمان ژاندارمری را نگاه کنم تا خاطرات هشتم و نهم بهمن ۵۷ را دوباره به یاد آورم. منتظر ایستادم.دختر جوان با محبت بسیار دستی به سر کودک کشید، به او چیزهایی گفت؛ فالی خرید و رفت.پسرک دوان دوان به سمتی رفت که برادرش روی آهن سرد نشسته بود و یک بسته بزرگتر فال با خود داشت.اسکناس کهنه دویست تومانی را با خوش حالی به برادرش تحویل داد و برگشت.مشتری بعدی من بودم.فالی برداشتم.دویست تومانی را دادم، دست کشیدم به سر پسرک که سرد بود،اشکم بی اختیار ریخت.نگاهی به من انداخت و دوباره دوید به طرف برادرش.همانجا تکیه دادم به نردههای پل و فالم را خواندم : زاهد ظاهر پرست از حال ما آگاه نیست در حق ما هر چه گوید جای هیچ اکراه نیست در طریقت هر چه پیش سالک آید خیر اوست بر صراط مستقیم ای دل کسی گمراه نیست ....... بنده پیر خراباتم که لطفش دائم است ورنه لطف شیخ و زاهد،گاه هست گاه نیست هر که خواهد گو بیا و هر چه خواهد گو بگوی کبر و ناز حاجب و دربان در این درگاه نیست .
به سمت دانشگاه تهران راه افتادم که برادر زادهام منتظرم بود تا همکلاسیهایش را که این همه ازشان تعریف کرده بود با من از نزدیک آشنا کند.دربان درب اصلی دانشگاه ، راهم نداد . به همراهم که اعتراض داشت گفتم بهتر است اصرار نورزیم. از او جدا شدم و به طرف بازارچه کتاب بازگشتم.با خود فکر کردم که خدا را شکر دربان فرودگاه راهم داد ... کلاهت را بنداز بالا پسر... چرخی در بازارچه زدم و گشتی در خاطراتی که چقدر نزدیک بودند و آشنا. چند کتاب خریدم از جمله سه جلد از کتاب مینا گران نوشته آقای مهاجرانی . تا هدیه کنم به سه نفر از عزیزانم: یک جلد برای خواهرم که دین را دوست دارد و به آن ایمان دارد.یک جلد به برادرم که دین را دوست ندارد اما ایمانش از من محکم تر است.جلد دیگر تقدیم به بهترین معلم زندگیم، آقای خاوری که خود ، تعریف کاملی از ایمان است. با خود فکر کردم که اگر چه این هدیه به ایشان ، خود مصداق زیره به کرمان بردن است اما حلقه هدایای من به این سه نفر با همین کتاب تکمیل میشود. دیدار با آقای خاوری برای من که از ۳۲ سال پیش میشناسمش و برای آنانیکه این دیدار برای اول بار یا چندمین بار نصیبشان شد بهترین فصل این سفر نامهام بود تا جایی که خواهرم نوشت آنقدر که از آشنایی با ایشان خوشحال شدم، از دیدن تو خوشحال نشدم.سی و دو سال پیش که من جوانکی پر شور بودم این مرد فرهیخته از اصلاح امور دم میزد و اکنون که جوانان همراه من فرزندان نسل من ، پر از شور و شعور به همراه من به دیدارش آمدند، باز هم سخن از آرامش و صبوری و امید به اصلاحات بود. این کلمات را از زبان مردی میشنیدند که نه آوای کلامش شبیه دیگران بود و نه فحوای کلامش کپی دیگران. اهمیت این پیامها بدان سبب هم بیشتر مینمود که از زبان انسانی شنیده میشد که بسیار جفاها بر وی رفته است .برادر جوان روحانی وی را زمانی که برای دومین بار نماینده مردم شهرش در مجلس جمهوری اسلامی بود؛ به جوخه اعدام سپردند و فرزند آن مرحوم را چند سال بعد ترور کردند. و چه زیبا از آخرین روز وداع با برادر گفت و اینکه در آن مکان چندین نفر از بزرگان مملکت نیز حضور داشتند. . . اما او برای جوانان همراه من نگفت که از آن تاریخ تا هنگامی که مادرش در قید حیات بود ،هر هفته به مادر زنگ میزد و صحبت میکرد و مادر به آنانیکه احوال حاج آقا را میپرسیدند ، میگفت حاج آقا هر هفته از زندان به من زنگ میزند و احوالپرسی میکند . . سخن آخر و کوتاه در باره این مرد شریف ، اینکه آنجا که او صحبت از انسانیت انسانها میکرد و برای ذکر نمونه و اسوه، از علامه طبا طبایی و احسان طبری مثال میآورد؛ اوج کلام و منزلت فکر ایشان بود و نشان از یگانگیای است که خاص او و ویژگی تعداد اندکی (متاسفانه)از فرهیختگان ماست.
پنج سال پیش که تاب ادامه زندگی دشوار در میهن را نداشتی و ناگهان ترک این همه نعمتهای ارزشمند ایران را کردی و خودت را به این جزیره آرام تبعید کردی که هرگز جایش را هم روی نقشه ندیده بودی ؛ اگر آرامش ،امنیت و چهره همیشه خندان این مردم تکیه گاهت نشده بود؛تا کنون دوام نمیآوردی و اکنون آنرا خانه دوم خود نمیپنداشتی.
از سال ۵۶ که پای به دانشگاه گذاشتی وقایع سیاسی اجتماعی کشور بر زندگیت بسیار مهرها،نقشها و داغها نشاند.شانس و بخت با تو یار بود که زنده بمانی و میهنت را دوباره سبز ببینی. همه شبها و روزهای این همه سال و بویژه این چند ماه گذشته حوادث میهنت را از دور نظاره گر بودی و بارها مثل هر ایرانی همدل و همراه،دلت هوای آنجا داشت.هیچوقت نتوانستی بفهمی چرا و چگونه بعضیها بیست سال یا بیشتر به میهن سفر نکرده اند.به جز مواردی خاص ،در مورد اکثر افراد که مشابه موقعیت تو را داشتند؛باورت و یقینت این بود که توجیه و پاسخ همهٔ دلایل،بهانهها و واهمههای بی مورد یک کلمه بیش نیست : توهم ... بویژه در مورد خودت که نه سر پیاز بودی و نه ته پیاز هستی.
از غیبت همسر و دخترت استفاده کردی (نه اینکه زن ذلیل بودی ...؟! بلکه حوصله سخنرانی بیشتر در بار توهم را نداشتی) و تصمیم خود را با همدستی پسر جوانت عملی کردی یا به عبارتی سر او را هم شیره مالیدی. توضیحات فراوان و تکراری دادی که چقدر از سیاه نمایی شرایط ایران رنج میبری و دوست داری در حرف و در عمل ، ایران را سبز تر و سفید تر توصیف کنی.
یک عضو ساده جنبش سبز که جز عرصه مجازی،در همه عرصههای حقیقی دستش از یاری سبزهای داخل کشور کوتاه است ؛ چرا باید بترسد از اینکه به وطن خویش سفر کند ؟بر فرض که تو را هم به حساب می آوردند و و میگفتند :آقا بی زحمت تشریف بیاورید به چند سوال پاسخ بدهید.و پاسپورتت را هم موقتاً ضبط میکردند. مگر هر پاسخ دادنی قرار است جریمه داشته باشد ؟
خوشحال باش که رفتی و به سلامت بازگشتی و امیدوار باش که این چند سطر یاد داشت انگیزهای باشد تا افراد بیشتری بار سفر و دیدار از ایران را ببندند.
این، ما ایرانیان سبز اندیش ،چه مقیم خارج از ایران و چه ساکن ایران هستیم که خود قادریم حصارهای واقعی و غیر واقعی را که به دور سرزمین پر افتخارمان کشیده اند از میان برداریم.
یکی از نیازهای اساسی جنبش سبز،پیوند همه جانبه طیف داخل با طیف خارج از کشور است.درست است که شبکه مجازی (اینترنت)تا حدود زیادی به این امر کمک کرده اما به عقیده من سفر ما ایرانیان خارج از کشور،چه آنان که هنوز موفق به این کار نشده ایم و چه آنان که این سفر را تجربه کرده اند،گام مهمی است در جهت شناخت صحیح تر،یکپارچگی،گسترش و تعمیق این جنبش و این مهم در گرو ارتباط و تماس و دیدار زود به زود ما از ایران است.
به عنوان یک ایرانی مقیم خارج با ویژگیهایی که کلی و به اختصار اشاره میکنم،معتقدم بسیاری از ما ایرانیان بدون نگرانی و با دور ریختن واهمههای بی اساس ، باید بیش از این سفر به ایران را به تعویق نیندازیم.رضایت خانوادهام و عزیزانم در ایران از این سفر ، شادی و احساس زیبائی را در من به ارمغان آورد که گویی هنوز در خواب و رویایی شیرین بسر میبرم.
پنج سالی بیشتر نبود که پای به تهران نگذاشته بودم اما دلتنگیام کم نبود.از دیدار خانواده و عزیزان که شارژ شدم،دلم هوای میدان انقلاب و بازارچه کتاب و دانشگاه تهران را کرد.از پله های پل عابر پیاده اول خیابان کارگر که بالا رفتم تا به سمت دانشگاه بروم.لا به لای جمعیتی که عبور میکردند،پسر بچه لاغر و کوچکی را دیدم که دارد التماس میکند دختر جوانی فال حافظ از او بخرد.پاک یادم رفت که قصد داشتم از بالای پل یک بار دیگر ساختمان ژاندارمری را نگاه کنم تا خاطرات هشتم و نهم بهمن ۵۷ را دوباره به یاد آورم. منتظر ایستادم.دختر جوان با محبت بسیار دستی به سر کودک کشید، به او چیزهایی گفت؛ فالی خرید و رفت.پسرک دوان دوان به سمتی رفت که برادرش روی آهن سرد نشسته بود و یک بسته بزرگتر فال با خود داشت.اسکناس کهنه دویست تومانی را با خوش حالی به برادرش تحویل داد و برگشت.مشتری بعدی من بودم.فالی برداشتم.دویست تومانی را دادم، دست کشیدم به سر پسرک که سرد بود،اشکم بی اختیار ریخت.نگاهی به من انداخت و دوباره دوید به طرف برادرش.همانجا تکیه دادم به نردههای پل و فالم را خواندم : زاهد ظاهر پرست از حال ما آگاه نیست در حق ما هر چه گوید جای هیچ اکراه نیست در طریقت هر چه پیش سالک آید خیر اوست بر صراط مستقیم ای دل کسی گمراه نیست ....... بنده پیر خراباتم که لطفش دائم است ورنه لطف شیخ و زاهد،گاه هست گاه نیست هر که خواهد گو بیا و هر چه خواهد گو بگوی کبر و ناز حاجب و دربان در این درگاه نیست .
به سمت دانشگاه تهران راه افتادم که برادر زادهام منتظرم بود تا همکلاسیهایش را که این همه ازشان تعریف کرده بود با من از نزدیک آشنا کند.دربان درب اصلی دانشگاه ، راهم نداد . به همراهم که اعتراض داشت گفتم بهتر است اصرار نورزیم. از او جدا شدم و به طرف بازارچه کتاب بازگشتم.با خود فکر کردم که خدا را شکر دربان فرودگاه راهم داد ... کلاهت را بنداز بالا پسر... چرخی در بازارچه زدم و گشتی در خاطراتی که چقدر نزدیک بودند و آشنا. چند کتاب خریدم از جمله سه جلد از کتاب مینا گران نوشته آقای مهاجرانی . تا هدیه کنم به سه نفر از عزیزانم: یک جلد برای خواهرم که دین را دوست دارد و به آن ایمان دارد.یک جلد به برادرم که دین را دوست ندارد اما ایمانش از من محکم تر است.جلد دیگر تقدیم به بهترین معلم زندگیم، آقای خاوری که خود ، تعریف کاملی از ایمان است. با خود فکر کردم که اگر چه این هدیه به ایشان ، خود مصداق زیره به کرمان بردن است اما حلقه هدایای من به این سه نفر با همین کتاب تکمیل میشود. دیدار با آقای خاوری برای من که از ۳۲ سال پیش میشناسمش و برای آنانیکه این دیدار برای اول بار یا چندمین بار نصیبشان شد بهترین فصل این سفر نامهام بود تا جایی که خواهرم نوشت آنقدر که از آشنایی با ایشان خوشحال شدم، از دیدن تو خوشحال نشدم.سی و دو سال پیش که من جوانکی پر شور بودم این مرد فرهیخته از اصلاح امور دم میزد و اکنون که جوانان همراه من فرزندان نسل من ، پر از شور و شعور به همراه من به دیدارش آمدند، باز هم سخن از آرامش و صبوری و امید به اصلاحات بود. این کلمات را از زبان مردی میشنیدند که نه آوای کلامش شبیه دیگران بود و نه فحوای کلامش کپی دیگران. اهمیت این پیامها بدان سبب هم بیشتر مینمود که از زبان انسانی شنیده میشد که بسیار جفاها بر وی رفته است .برادر جوان روحانی وی را زمانی که برای دومین بار نماینده مردم شهرش در مجلس جمهوری اسلامی بود؛ به جوخه اعدام سپردند و فرزند آن مرحوم را چند سال بعد ترور کردند. و چه زیبا از آخرین روز وداع با برادر گفت و اینکه در آن مکان چندین نفر از بزرگان مملکت نیز حضور داشتند. . . اما او برای جوانان همراه من نگفت که از آن تاریخ تا هنگامی که مادرش در قید حیات بود ،هر هفته به مادر زنگ میزد و صحبت میکرد و مادر به آنانیکه احوال حاج آقا را میپرسیدند ، میگفت حاج آقا هر هفته از زندان به من زنگ میزند و احوالپرسی میکند . . سخن آخر و کوتاه در باره این مرد شریف ، اینکه آنجا که او صحبت از انسانیت انسانها میکرد و برای ذکر نمونه و اسوه، از علامه طبا طبایی و احسان طبری مثال میآورد؛ اوج کلام و منزلت فکر ایشان بود و نشان از یگانگیای است که خاص او و ویژگی تعداد اندکی (متاسفانه)از فرهیختگان ماست.
پنج سال پیش که تاب ادامه زندگی دشوار در میهن را نداشتی و ناگهان ترک این همه نعمتهای ارزشمند ایران را کردی و خودت را به این جزیره آرام تبعید کردی که هرگز جایش را هم روی نقشه ندیده بودی ؛ اگر آرامش ،امنیت و چهره همیشه خندان این مردم تکیه گاهت نشده بود؛تا کنون دوام نمیآوردی و اکنون آنرا خانه دوم خود نمیپنداشتی.
از سال ۵۶ که پای به دانشگاه گذاشتی وقایع سیاسی اجتماعی کشور بر زندگیت بسیار مهرها،نقشها و داغها نشاند.شانس و بخت با تو یار بود که زنده بمانی و میهنت را دوباره سبز ببینی. همه شبها و روزهای این همه سال و بویژه این چند ماه گذشته حوادث میهنت را از دور نظاره گر بودی و بارها مثل هر ایرانی همدل و همراه،دلت هوای آنجا داشت.هیچوقت نتوانستی بفهمی چرا و چگونه بعضیها بیست سال یا بیشتر به میهن سفر نکرده اند.به جز مواردی خاص ،در مورد اکثر افراد که مشابه موقعیت تو را داشتند؛باورت و یقینت این بود که توجیه و پاسخ همهٔ دلایل،بهانهها و واهمههای بی مورد یک کلمه بیش نیست : توهم ... بویژه در مورد خودت که نه سر پیاز بودی و نه ته پیاز هستی.
از غیبت همسر و دخترت استفاده کردی (نه اینکه زن ذلیل بودی ...؟! بلکه حوصله سخنرانی بیشتر در بار توهم را نداشتی) و تصمیم خود را با همدستی پسر جوانت عملی کردی یا به عبارتی سر او را هم شیره مالیدی. توضیحات فراوان و تکراری دادی که چقدر از سیاه نمایی شرایط ایران رنج میبری و دوست داری در حرف و در عمل ، ایران را سبز تر و سفید تر توصیف کنی.
یک عضو ساده جنبش سبز که جز عرصه مجازی،در همه عرصههای حقیقی دستش از یاری سبزهای داخل کشور کوتاه است ؛ چرا باید بترسد از اینکه به وطن خویش سفر کند ؟بر فرض که تو را هم به حساب می آوردند و و میگفتند :آقا بی زحمت تشریف بیاورید به چند سوال پاسخ بدهید.و پاسپورتت را هم موقتاً ضبط میکردند. مگر هر پاسخ دادنی قرار است جریمه داشته باشد ؟
خوشحال باش که رفتی و به سلامت بازگشتی و امیدوار باش که این چند سطر یاد داشت انگیزهای باشد تا افراد بیشتری بار سفر و دیدار از ایران را ببندند.
این، ما ایرانیان سبز اندیش ،چه مقیم خارج از ایران و چه ساکن ایران هستیم که خود قادریم حصارهای واقعی و غیر واقعی را که به دور سرزمین پر افتخارمان کشیده اند از میان برداریم.

No comments:
Post a Comment