Search This Blog

Powered By Blogger

My Blog List

Wednesday, January 27, 2010

الامام خمینی ، الامام خامنه ای

پنجشنبه ۸ بهمن ۱۳۸۸
انقلاب تحت ویندوز

ابراهيم نبوي
e.nabavi(at)roozonline.com
اگر فرض کنیم این فاصله سی ساله گذشته است و آیت الله خمینی که روز 12 بهمن آن سخنرانی معروف را کرد، حالا قرار بود آیت الله خامنه ای یک سخنرانی دیگر بکند، چه اتفاقی می افتاد

دولت قانونی، دولت غیرقانونی
خمینی 57: آیت الله خمینی در این سخنرانی در پاسخ به ادعاهای شاپور بختیار که خود را قانونی می‌داند، کلیت رژیم پهلوی را به علت منتخب مردم نبودن، غیر قانونی دانست.
خامنه ای 88: آیت الله خامنه ای در سخنرانی خود در پاسخ به ادعاهای میرحسین موسوی که خود را قانونی می دانست، کلیت طرفداران موسوی و مردم را غیرقانونی دانست.

قبرستانهای ما را آباد کردند
خمینی 57: وی گفت "ما در این مدت مصیبت‌ها دیده‌ایم... مصیبت‌های زن‌های جوان مرده، مردهای اولاد از دست داده... خب، ما حساب بکنیم که این مصیبت‌ها برای چه به این ملت وارد شد؟
خامنه ای 88: وی گفت" می گویند ما در این مدت مصیبت ها دیده ایم.... مصیبت زن های جوانی مثل ندا که مرده اند، مصیبت مردهایی مثل روح الامینی که اولاد از دست داده است... خب، ما اگر حساب کنیم که چرا این مصیبت ها به این ملت وارد شد، می بینیم طبیعی است. باز هم بیایند جلو، باز هم مصیبت وارد می کنیم."

این رژیم خلاف عقل و حقوق بشر است
خمینی 57: وی گفت "رژیم سلطنتی از اول خلاف قانون و خلاف قواعد عقلی است و خلاف حقوق بشر است."
خامنه ای 88: وی گفت " البته می گویند رژیم ولایت فقیه از اول خلاف قانون و خلاف قواعد عقلی و خلاف حقوق بشر است، ولی ما که قواعد عقلی و حقوق بشر را قبول نداریم."

چه حقی داشتند پدران ما که حکومت تعیین کنند؟
خمینی 57: "به چه حقی ملت پنجاه سال پیش از این، سرنوشت ملت بعد را معین می‌کند؟... چه حقی داشتند ملت در آن‌زمان سرنوشت ما را در این زمان معین کنند؟ هر کس سرنوشتش با خودش است. مگر پدرهای ما ولی ما هستند؟ "
خامنه ای 88: "دشمنان ما می گویند به چه حقی ملت سی سال پیش از این، سرنوشت ملت بعد را معین می کند؟... دشمنان می گویند چه حقی داشتند ملت در آن زمان سرنوشت ما را در این زمان معین کنند؟ حتی این دشمنان می گویند هر کس سرنوشتش با خودش است. حتی برخی خواص هم گفته اند مگر پدرهای ما ولی ما هستند؟ و ما از طرف این ملت پاسخ می دهیم بله که ولی شما هستند، و می گویند مرگ بر ضد ولایت فقیه."

این مجلس و دولت غیرقانونی است
خمینی 57: "این مجلس غیر قانونی است. از خود وکلا بپرسید: آیا شما را ملت تعیین کرده است؟ هر کدام که ادعا کردند که ملت تعیین کرده است، ما دستشان را می‌دهیم دست یک نفر آدم ببرد او را در حوزه انتخابیش، از مردم سوال می‌کنیم که این آقا آیا وکیل شماست؟ شما او را تعیین کرده‌اید؟ حتماً بدانید که جواب آن‌ها منفی است."
خامنه ای 88: "ممکن است دشمنان بگویند این مجلس غیر قانونی است. از خود وکلا بپرسید: آیا شما را ملت تعیین کرده است؟ هر کدام که ادعا کردند که ملت تعیین کرده است، ما دستشان را می‌دهیم دست یک نفر آدم ببرد او را در حوزه انتخابیش، از مردم سوال می‌کنیم که این آقا آیا وکیل شماست؟ شما او را تعیین کرده‌اید؟ حتماً بدانید که جواب آن‌ها منفی است. حالا فرض کنیم کسی هم گفت که ما به اینها رای ندادیم، ما طبیعی است که آنها را بازداشت می کنیم و غلط می کند کسی به نماینده ما بگوید که نماینده مردم نیست."

قبرستان درست کردیم
خمینی 57: "آیا حق این ملت است که یک قبرستان شهید برای ما درست بکنند؟... و مملکت ما را خراب کرد. قبرستان‌های ما را آباد کرد."
خامنه ای 88: "دشمنان اسلام می گویند که آیا حق این ملت است که یک قبرستان شهید برای ما درست بکنند؟.... و مملکت ما را خراب کنند و قبرستانهای ما را آباد کنند؟ البته چنین حرف هایی می زنند، اولا ما یک قبرستان درست نکردیم و چند قبرستان درست کردیم و ثانیا کسانی که علیه ما اعتراض می کنند و بعض آنها کشته می شوند ما آنها را دفن می کنیم و اگر هم کسی بالای قبرشان برود، مامورین حتما با آنها برخورد شدید می کنند."

اقتصادمان را خراب کردیم
خمینی 57: "مملکت ما را از ناحیه اقتصاد خراب کرد. تمام اقتصاد ما الآن خراب است و از هم ریخته است که اگر چنانچه بخواهیم ما این اقتصاد را به حال اول برگردانیم، سال‌های طولانی با همت همه مردم، نه یک دولت این کار را می‌تواند بکند و نه یک قشر از اقشار مردم این کار را می‌توانند بکنند..."
خامنه ای 88: "دشمنان ما می گویند مملکت ما از ناحیه اقتصاد خراب شده است، حتی می گویند تمام اقتصاد ما الآن خراب است و از هم ریخته است و اگر چنانچه بخواهیم آن را به دوره خاتمی یا هاشمی یا شاه برگردانیم، سالهای طولانی با همت همه مردم، نه یک دولت این کار را می تواند بکند و نه یک قشر از اقشار مردم این کار را می توانند بکنند...." این حرف دشمنان ماست، صدا و سیما باید دائما تبلیغ کند و بگوید که اقتصاد ما خراب نیست، حتی یکی دوبار هم انتقاداتی از وضع اقتصادی شد که من شدیدا با آن مخالفم و این وضع اقتصاد آمریکا و اسرائیل است که خراب است."

مغزها فرار می کنند، بدرک!
خمینی 57: "فرهنگ ما را یک فرهنگ عقب افتاده نگه داشته درست کرده است، به طوری که الآن جوان‌های ما تحصیلاتشان در اینجا تحصیلات تام و تمام نیست و باید بعد از این‌که یک مدتی در اینجا یک نیمه تحصیلی کردند، آن‌هم با این مصیبت‌ها، آن‌هم با این چیزها باید بروند در خارج تحصیل کنند."
خامنه ای 88: " اینکه دشمنان ما می گویند فرهنگ ما یک فرهنگ عقب نگه داشته است، همه دروغ است، گلایه می کنند که چرا الآن جوان های ما تحصیلاتشان را در اینجا نصفه نیمه رها می کنند و می روند در خارج درس می خوانند. این ها حرف های دشمن است، بگذار بروند، اینها مغز نیستند که می روند، اینها کسانی هستند که به دنبال دشمن می روند، وگرنه امروز ایران جزو برترین کشورهای جهان است."

ما با فحشا مخالف نیستیم، با سینما مخالفیم
خمینی 57: "سینمای ما مرکز فحشاست، ما با سینما مخالف نیستیم، ما با مرکز فحشا مخالفیم. ما با رادیو مخالف نیستیم، ما با فحشا مخالفیم..."
خامنه ای 88: "سینمای ما الحمدالله محل مومنین است، من می خواستم بگویم ما اصلا با فحشا مخالف نیستیم، ما با سینما مخالفیم، مثلا سرداران ما، ائمه جمعه ما، اساتید دانشگاه ما خودشان در زمینه فحشا فعالیت های زیادی کردند، مثلا همین سردار زارعی، ولی ما که با فحشا مخالف نیستیم، ما با سینما مخالفیم، ما با گفتن دروغ مخالف نیستیم، ما با اصل رادیو مخالفیم و جلوی اینها را خواهیم گرفت."

تمام نفت ما را دادند به حماس و بولیوی
خمینی 57: "... تمام نفت ما را به غیر دادند. به آمریکا و غیر از آمریکا دادند. آنی که به آمریکا دادند، عوض چه گرفتند؟ عوض اسلحه برای پایگاه درست کردن برای آمریکا... یعنی اسلحه آورد."
خامنه ای 88: "... دشمنان ما، از جمله ملت می گویند تمام نفت ایران را به غیر دادیم، به حماس و فلسطین و بولیوی دادیم، در عوض چه گرفتیم؟ هیچ! نه تنها نفت مان را به حماس دادیم، بلکه اسلحه هم به او دادیم و هیچ کس هم نمی تواند مانع این سیاست شود. البته در مواردی نفت را به روسیه هم دادیم که هنوز موشک های ما را ندادند، ولی بالاخره می دهند."

روزنامه ها و رادیو را توقیف کردیم
خمینی 57: "پنجاه سال است که در اختناق به سر می‌بریم. نه مطبوعات داشتیم، نه رادیو صحیح داشتیم، نه خطیب می‌توانست حرف بزند، نه اهل منبر می‌توانستند حرف بزنند، نه امام جماعت می‌توانست آزاد کار خودش را ادامه دهد."
خامنه ای 88: "الحمدالله با همت قوه قضائیه و عزیزان دیگر، ما سی سال است که در یک اختناق ملی و اسلامی بسر می بریم، با همت عزیزان قوه قضائیه دویست روزنامه در همین ده سال توقیف شده که واقعا جای تقدیر دارد، و آنها تلاش زیادی کردند که یک رادیوی مستقل یا تلویزیون راه بیاندازند که ما آن را متوقف کردیم و الحمدالله خطبایی که علیه ما حرف بزنند، یا روحانیون یا اهل منبر یا مجتهدین یا مراجع اگر چیزی خلاف اسلام که "من" باشیم بزنند، جلوی آن گرفته می شود و این آرزوی امام راحل بود( تکبیرضربدر سه)"

من توی دهن این ملت می زنم
خمینی 57: "من دولت تعیین می‌کنم، من توی دهن این دولت می‌زنم، من به پشتیبانی این ملت دولت تعیین می‌کنم. من به واسطه این‌که ملت مرا قبول دارد (‌حضار تکبیر‌) این آقا که خودش هم خودش را قبول ندارد. رفقایش هم قبول ندارند. ملت هم قبولش ندارد.....می‌گوید که در یک مملکت که دو تا دولت نمی‌شود. خوب واضح است این.... یک مملکت دو تا دولت ندارد، لکن دولت غیر قانونی باید برود. تو غیر قانونی هستی، دولتی که ما می‌گوییم، دولتی است که متکی به آرا ملت است، متکی به حکم خداست. تو باید یا خدا را انکار کنی یا ملت را، یا باید سر جایش بنشیند این آدم و یا این‌که به امر آمریکا و این‌ها وادار کند، یک دسته‌ای از اشرار را این ملت را قتل عام کنند..."
خامنه ای 88: "من دولت تعیین می کنم، من توی دهن میرحسین موسوی می زنم. من به پشتیبانی شورای نگهبان و سپاه دولت تعیین می کنم. من به واسطه این که سپاه مرا قبول دارد، توی دهن این ملت می زنم. این آقای احمدی نژاد ممکن است خودش هم خودش را قبول نداشته باشد، رفقای ما هم قبولش نداشته باشند، ملت هم قبولش نداشته باشد... این آقای موسوی می گوید در یک مملکت دو دولت که نمی شود، خوب واضح است این... این مملکت دو دولت ندارد، لکن دولت قانونی باید برود. تو قانونی هستی، و دولتی که من می گویم دولتی است که متکی به نظر من و شورای نگهبان و سپاه است. متکی به نظر آقای مصباح است. تو یا باید من و حکومت را انکار کنی و با ملت باشی، که ما توی سرت می زنیم یا یک دسته از اشرار را می فرستیم که طرفدارانت را قتل عام کنند."

H. Asadi


پنجشنبه ۸ بهمن ۱۳۸۸
دستگیری یوگی واینگو
هوشنگ اسدي
hooasadi(at)yahoo.frتمام هفته اول بهمن ماه بر محور این سخن می چرخد: "سازش نمی کنیم، به رسمیت نمی شناسیم."

در پایان هفته، مجریان برنامه ای تلویزیونی که به گفته مجید انصاری در ایران 6 میلیون بیننده دارد، بحث می کنند که به گوینده سخن چه لقبی بدهند. محسن سازگارا "مرد" رامناسب می داند. علیرضانوری زاده "سبز بانو" را پیشنهاد می کند وهمه بر سر گفته جمشید چالنگی مجری برنامه "تفسیر خبر" درصدای آمریکا به توافق می رسند: "شیر زن".

یکی از شیر زنان ایرانی که در رهبری جنبش سبز قرار دارند و در روزهای منجر به پیروزی انقلاب اسلامی، تحول بزرگ تاریخی جامعه ایران را به گوش جهان فریاد می کنند.

سی و یک سال پیش درچنین روزهائی سالخورده مردی در لباس روحانی از "تاریخ مذکر" ایران برآمده بود. از پاریس می خروشید، استبداد رانفی می کرد و "آزادی" را نوید می داد. شاه رفته بود و"امام" آماده می شد که بیاید.

شاه صدای انقلاب مردم را به براستی شنیده بود. دیر، اما سرانجام تسلیم شده و کشور را به مردی از تبار "اصلاح" سپرده بود. اجتماع شعله ور از صدسال اندیشه "انقلابی"، به "اصلاح" نه گفت. امام آمد وانقلاب شد.

در روزهایی مشابه مردم در پای صندوق های رای و در تظاهرات خیابانی که عمرش تازه به هشت ماه می رسد، رفتن "سلطان" بر آمده از "انقلاب" را فریاد زده اند.

اما گفتی که "سلطان" صدای مردم را نشنیده و یانخواسته بشنود. شاید هم بقول حزب اعتماد ملی خود را به خواب زده است. تازه این هفته از "برادر حسین" لقب "امام" می گیرد و خودنیز جامه اش در کنار امام خمینی می آویزد:

- امام باج نمی داد، ما هم باج نخواهیم داد...

پیشتر از او محمد یزدی که ازخدا دوسال کوچکتر است و زیر سایه عزرائیل ایستاده، گفته است:

- نظام هیچوقت تسلیم نمی شود..

شاه هرچه پیشتر از شنیدن صدای انقلاب بود، بعد از آن نه گرفت ونه کشت. و سلطان که باج نمی دهد ـ الا ثروت کشور را به چین و روسیه و حزب اله وحماس و رندان آمریکای جنوبی- و قصد تسلیم ندارد، همچنان تهدید می کند، می گیرد و چوبه های دار را نشان می دهد. هرگز درتاریخ ایران چنین دستگیری گسترده ای سابقه نداشته است.

در اقتصاد هم اوضاع مثال زدنی است. هنوز معلوم نیست ثروت افسانه ای حاصل از نفت درچهار سال گذشته چه شده است. اما ارقام رسمی خود "نظام" می گوید که بیشتر از 47 میلیون ایرانی زیر خط فقر زندگی می کنند. یعنی تقریبا به اندازه جمعیت ایران در زمان انقلاب. در این هفته "ورشکستگی خاموش بانک ها" که پولهایشان در جیب اعوان و انصار کودتاچیان است، مردم رادر برابر بانک ها به صف کرده است. همکاران برادر حسین پاسخ مردم را با مشت آهنین می دهند و خودش که فقط نگران اسکناس های رایج با شعارهای سبز است، مسئولین بانک مرکزی را منافق می خواند. و تازه این از نتایج سحر است. کارشناسان اقتصادی "تورم بالای 60 درصد" راانتظار می کشند.

جشنواره فیلم فجر در "سایه تحریم" کار خود راآغاز می کند. فیلمسازان مطرح ایران و جهان چنان جشنواره را تحریم کرده اند که کودتاچیان حتی نتوانسته اند یک تیم داوری آبرومند دست و پا کنند. برای اولین باردر جهان قرار شده هیات داوری درپایان جشنواره معرفی شود.

بیهوده نیست که مطبوعات جهانی از "سردرگمی سران جناح اصولگرا" می نویسند. کار به جائی می کشد که "قوه قضائیه" هم معاون مطبوعاتی وزارت ارشاد را احضارمی کند و هم برای مشاور رئیس دولت کودتا حکم زندان می برد. در روزهائی که زمزمه تعویض قاضی مرتضوی از سمت جدید دولتی اش بگوش می رسدو باز بوی گند قربانی شدنش رابلند می کند، جانشین او چهار نعله می تازد.

آنقدر«دوز» دیکتاتوری بالا می رود که رئیس "دولت مستقر" برای تلطیف فضای سیاسی یک لطیفه تازه می گوید. او قوه قضائیه رابه دیکتاتوری متهم می کند، آن هم در کشوری که "دیکتاتوری بردار نیست".

در این شرایط یک چشم خنده، یک چشم گریه است که عبداله نوری در دیدار باصفائی فراهانی از زندان آمده، می گوید: "آقایان حتی مصلحت خودشان راهم نمی دانند." و حسین کروبی ـ فرزند شیخ دلیر- از قول او سقوط دولت احمدی نژاد را پیش بینی می کند.

سی و یک سال پیش هم درچنین روزهائی سقوط رژیم پیش بینی می شد. آیت اله خمینی در نوفل لو شاتو زیر درخت سیب می نشست و از طریق یارانش با قدرت های بزرگ در حال مذاکره بود. یکی از مذاکره کنندگان که دکتر ابراهیم یزدی باشد، حالا در زندان و جانش در خطر است.

شورای انقلاب در تهران تشکیل شده بود. آیت اله بهشتی از جانب شورا با ساواک و ارتش مذاکره و سردبیران روزنامه های بزرگ را از توافقات مطلع می کرد. از شانزده دی ماه 1357 به بعد مردم در خیابان ها بودند، اما توافقات درپنهان شکل می گرفت. توافقاتی که هنوز بسیاری از آنها بر ملا نشده است.

دکتر علیرضابهشتی، فرزند مذاکره کننده اصلی انقلاب در داخل ایران این روزها در زندان سکته کرده است.

هنوزمعلوم نیست مشاورمهندس موسوی که به "دستگاههای اطلاعاتی غرب" وصل بوده اوست یانه.

خبری که روز چهارشنبه می رسد. معاون وزارت اطلاعات این خبر را می دهد و توده ای ها و فدائیان راهم به مجاهدین و سلطنت طلبان و بهائی ها اضافه می کند تا فهرست عاملان "اغتشاش" در روز عاشوراکامل شود. معلوم نیست این معاون کیست و زمان انقلاب اصلا در این جهان بوده یانه، اما همه گروههائی را که نام می برد، همراه با اغلب زندانیان و مغضوبین کنونی در پیروزی انقلاب نقش

داشته اند.

جناب معاون ـ به سنت سی ساله بینش امنیتی- جنسی پای زنی را هم به میان می کشد: "يک زن ۴۴ ساله که دارای پاسپورت‌های متعدد اروپايی و ايرانی است. نامبرده قبل از تمام اغتشاشات و بعد از انتخابات وارد ايران شده است و با تعداد زيادی از اراذل و اوباش دوست بوده و آنها را در خانه خودش می‌آورده و در هنگام اغتشاشات از آنها استفاده می‌کرده است.
در بازرسی از منزل اين زن ۴۴ ساله ۲۰۰ فاکتور طلا و جواهر به دست آمده که اين طلاها را به مرتبطين و کسانی که در اغتشاشات فعاليت می‌کردند اهدا می‌کرده است.
اين زن تاکنون مجرد بوده و به کشورهای زيادی مسافرت داشته وتمام فيلم‌های اغتشاشات را با دوربين مخصوص ضبط و تصويربرداری می‌کرده است. در بازرسی از منزل وی متوجه شديم که اين فرد از يک استوديوی مجهزی برخوردار بوده و تمام فيلم‌ها را به صورت آنلاين به شبکه‌های مرتبط با کشورهای اروپايی ارسال می‌کرده است.
بعد ازموساد، سیا و اینتلیجنت سرویس، نوبت "سرویس اطلاعاتی آلمان" می شود و دستگیری دیپلمات های جاسوس آلمانی: "افرادی که در بعد از اغتشاشات ظهر عاشورا دستگير شدند طيف‌های گوناگونی هستند که يکی از آنها وابسته به سرويس اطلاعاتی آلمان است که توسط ديپلمات‌های آلمانی در تهران هدايت می‌شدند.اين شبکه تعدادی از مردان و زنان جوان را همراه خود کرده بودند و از طريق يکی از گروه‌های سبز فعاليت‌های تبليغاتی انجام می‌دادند. ديپلمات‌های آلمانی به نام‌های مستعار "يوگی" و "اينگو" فيلم‌ها و عکس‌هايی را در اختيار جوانان مرتبط با خود قرار می‌دادند. آنها در اغتشاشات روز عاشورا حضور داشتند و علائم سبز به همراه خود داشتند و حتی اين نشانه‌های سبز از جمله تی‌شرت‌ها را در اختيار اين گروه از دختران و پسران قرار می‌دادند."
اگر به این سناریوی تکراری و بچگانه، بازی روانی- امنیتی خبرگزاری فارس، وابسته به سپاه و کیهان مبنی بر عقب نشینی مهدی کروبی و خاتمی هم اضافه شود، فضای هفته اول بهمن روشنی تمام می گیرد.

خانم ها، آقایان در "لحظه کنونی" آرایش قوای اجتماعی به این ترتیب است:

کوتا چیان بادستگیری گسترده، ایجاد رعب، نشان دادن چوبه های دار وتبلیغ سازش و عقب نشینی رهبران جنبش سبز، محدود کردن جنبش به چندگروه سیاسی، وصل کردن آن به سازمانهای اطلاعاتی می کوشند از حضور مردم در راه پیمائی 22 بهمن و از سبز شدن این روز جلوگیری کنند و یا آن را به حداقل ممکن برسانند.

جنبش سبز که مستقل و ملی و فراتر از همه گروههای سیاسی است، اما تسلیم این تاکتیک های نخ نما نمی شود، دردام خبر سازی امنیتی نمی افتد، صبوری می کند و نیروهای خودرا برای 22 بهمن سبز آماده می سازد. بهترین مجوز برا ی راهپیمائی سخنان رهبر جمهوری اسلامی در آمل است: "در 22 بهمن نیز مردم حضور، آمادگی و سرزندگی خود را همچون گذشته نشان خواهند داد."

شیرزنی که در مصاحبه با "فرشته قاضی" توطئه جدید کودتاچیان را نقش برآب می کند و تمام هفته اول بهمن را به نام خود می نویسد زهرا رهنورد نام دارد. قلمی هم که ازاین مصاحبه تیتری جریان ساز بیرون می کشد، در دست شیر زنی دیگر است.

این سه زن، که دست هایشان در تهران و پاریس و آتلانتا گره خورده، یکی از حلقه های زنجیره شیر زنان ایرانند که اکنون جای خود رادر رهبری جنبش سبز تثبیت می کنند. کسی ازمردان جوان ایران می نویسد:

- سیاوش سبزها یک دختر است...

و بهمن ماه به عصر حماسه در ایران پیوند می خورد. ایران ما، سیاوش خود را در شیر زنانی می یابدکه ازآتش آزمون تاریخی با جامه سبز می گذرند.

Saturday, January 23, 2010

About My Trip To Iran

به بهانه دیدار کوتاهم از ایران
یکی‌ از نیاز‌های اساسی‌ جنبش سبز،پیوند همه جانبه طیف داخل با طیف خارج از کشور است.درست است که شبکه مجازی (اینترنت)تا حدود زیادی به این امر کمک کرده اما به عقیده من سفر ما ایرانیان خارج از کشور،چه آنان که هنوز موفق به این کار نشده ایم و چه آنان که این سفر را تجربه کرده اند،گام مهمی‌ است در جهت شناخت صحیح تر،یکپارچگی،گسترش و تعمیق این جنبش و این مهم در گرو ارتباط و تماس و دیدار زود به زود ما از ایران است.
به عنوان یک ایرانی‌ مقیم خارج با ویژگی‌‌هایی‌ که کلی‌ و به اختصار اشاره می‌کنم،معتقدم بسیاری از ما ایرانیان بدون نگرانی و با دور ریختن واهمه‌های بی‌ اساس ، باید بیش از این سفر به ایران را به تعویق نیندازیم.رضایت خانواده‌ام و عزیزانم در ایران از این سفر ، شادی و احساس زیبائی را در من به ارمغان آورد که گویی هنوز در خواب و رویایی شیرین بسر میبرم.
پنج سالی‌ بیشتر نبود که پای به تهران نگذاشته بودم اما دلتنگی‌‌ام کم نبود.از دیدار خانواده و عزیزان که شارژ شدم،دلم هوای میدان انقلاب و بازارچه کتاب و دانشگاه تهران را کرد.از پله های پل عابر پیاده اول خیابان کارگر که بالا رفتم تا به سمت دانشگاه بروم.لا به لای جمعیتی که عبور میکردند،پسر بچه لاغر و کوچکی را دیدم که دارد التماس می‌کند دختر جوانی فال حافظ از او بخرد.پاک یادم رفت که قصد داشتم از بالای پل یک بار دیگر ساختمان ژاندارمری را نگاه کنم تا خاطرات هشتم و نهم بهمن ۵۷ را دوباره به یاد آورم. منتظر ایستادم.دختر جوان با محبت بسیار دستی‌ به سر کودک کشید، به او چیزهایی گفت؛ فالی خرید و رفت.پسرک دوان دوان به سمتی‌ رفت که برادرش روی آهن سرد نشسته بود و یک بسته بزرگتر فال با خود داشت.اسکناس کهنه دویست تومانی را با خوش حالی‌ به برادرش تحویل داد و برگشت.مشتری بعدی من بودم.فالی برداشتم.دویست تومانی را دادم، دست کشیدم به سر پسرک که سرد بود،اشکم بی‌ اختیار ریخت.نگاهی‌ به من انداخت و دوباره دوید به طرف برادرش.همانجا تکیه دادم به نرده‌های پل و فالم را خواندم : زاهد ظاهر پرست از حال ما آگاه نیست در حق ما هر چه گوید جای هیچ اکراه نیست در طریقت هر چه پیش سالک آید خیر اوست بر صراط مستقیم ای دل کسی‌ گمراه نیست ....... بنده پیر خراباتم که لطفش دائم است ورنه لطف شیخ و زاهد،گاه هست گاه نیست هر که خواهد گو بیا و هر چه خواهد گو بگوی کبر و ناز حاجب و دربان در این درگاه نیست .
به سمت دانشگاه تهران راه افتادم که برادر زاده‌ام منتظرم بود تا همکلاسی‌هایش را که این همه ازشان تعریف کرده بود با من از نزدیک آشنا کند.دربان درب اصلی‌ دانشگاه ، راهم نداد . به همراهم که اعتراض داشت گفتم بهتر است اصرار نورزیم. از او جدا شدم و به طرف بازارچه کتاب بازگشتم.با خود فکر کردم که خدا را شکر دربان فرودگاه راهم داد ... کلاهت را بنداز بالا پسر... چرخی در بازارچه زدم و گشتی در خاطراتی که چقدر نزدیک بودند و آشنا. چند کتاب خریدم از جمله سه جلد از کتاب مینا گران نوشته آقای مهاجرانی . تا هدیه کنم به سه نفر از عزیزانم: یک جلد برای خواهرم که دین را دوست دارد و به آن ایمان دارد.یک جلد به برادرم که دین را دوست ندارد اما ایمانش از من محکم تر است.جلد دیگر تقدیم به بهترین معلم زندگیم، آقای خاوری که خود ، تعریف کاملی از ایمان است. با خود فکر کردم که اگر چه این هدیه به ایشان ، خود مصداق زیره به کرمان بردن است اما حلقه هدایای من به این سه نفر با همین کتاب تکمیل میشود. دیدار با آقای خاوری برای من که از ۳۲ سال پیش می‌‌شناسمش و برای آنانیکه این دیدار برای اول بار یا چندمین بار نصیبشان شد بهترین فصل این سفر نامه‌ام بود تا جایی‌ که خواهرم نوشت آنقدر که از آشنایی‌ با ایشان خوشحال شدم، از دیدن تو خوشحال نشدم.سی‌ و دو سال پیش که من جوانکی پر شور بودم این مرد فرهیخته از اصلاح امور دم میزد و اکنون که جوانان همراه من فرزندان نسل من ، پر از شور و شعور به همراه من به دیدارش آمدند، باز هم سخن از آرامش و صبوری و امید به اصلاحات بود. این کلمات را از زبان مردی میشنیدند که نه آوای کلامش شبیه دیگران بود و نه فحوای کلامش کپی دیگران. اهمیت این پیام‌ها بدان سبب هم بیشتر می‌‌نمود که از زبان انسانی‌ شنیده میشد که بسیار جفا‌ها بر وی رفته است .برادر جوان روحانی وی را زمانی‌ که برای دومین بار نماینده مردم شهرش در مجلس جمهوری اسلامی بود؛ به جوخه اعدام سپردند و فرزند آن مرحوم را چند سال بعد ترور کردند. و چه زیبا از آخرین روز وداع با برادر گفت و اینکه در آن مکان چندین نفر از بزرگان مملکت نیز حضور داشتند. . . اما او برای جوانان همراه من نگفت که از آن تاریخ تا هنگامی که مادرش در قید حیات بود ،هر هفته به مادر زنگ میزد و صحبت میکرد و مادر به آنانیکه احوال حاج آقا را میپرسیدند ، میگفت حاج آقا هر هفته از زندان به من زنگ میزند و احوالپرسی می‌کند . . سخن آخر و کوتاه در باره این مرد شریف ، اینکه آنجا که او صحبت از انسانیت انسانها میکرد و برای ذکر نمونه و اسوه، از علامه طبا طبایی و احسان طبری مثال می‌‌آورد؛ اوج کلام و منزلت فکر ایشان بود و نشان از یگانگی‌ای است که خاص او و ویژگی‌ تعداد اندکی‌ (متاسفانه)از فرهیختگان ماست.
پنج سال پیش که تاب ادامه زندگی‌ دشوار در میهن را نداشتی‌ و ناگهان ترک این همه نعمت‌های ارزشمند ایران را کردی و خودت را به این جزیره‌ آرام تبعید کردی که هرگز جایش را هم روی نقشه ندیده بودی ؛ اگر آرامش ،امنیت و چهره همیشه خندان این مردم تکیه گاهت نشده بود؛تا کنون دوام نمی‌‌آوردی و اکنون آنرا خانه دوم خود نمی‌‌پنداشتی.
از سال ۵۶ که پای به دانشگاه گذاشتی وقایع سیاسی اجتماعی کشور بر زندگیت بسیار مهرها،نقش‌ها و داغ‌ها نشاند.شانس و بخت با تو یار بود که زنده بمانی‌ و میهنت را دوباره سبز ببینی‌. همه شب‌ها و روزهای این همه سال و بویژه این چند ماه گذشته حوادث میهنت را از دور نظاره گر بودی و بارها مثل هر ایرانی‌ همدل و همراه،دلت هوای آنجا داشت.هیچوقت نتوانستی بفهمی چرا و چگونه بعضی‌ها بیست سال یا بیشتر به میهن سفر نکرده اند.به جز مواردی خاص ،در مورد اکثر افراد که مشابه موقعیت تو را داشتند؛باورت و یقینت این بود که توجیه و پاسخ همهٔ دلایل،بهانه‌ها و واهمه‌های بی‌ مورد یک کلمه بیش نیست : توهم ... بویژه در مورد خودت که نه سر پیاز بودی و نه ته پیاز هستی‌.
از غیبت همسر و دخترت استفاده کردی (نه اینکه زن ذلیل بودی ...؟! بلکه حوصله سخنرانی‌ بیشتر در بار توهم را نداشتی‌) و تصمیم خود را با همدستی پسر جوانت عملی‌ کردی یا به عبارتی سر او را هم شیره مالیدی. توضیحات فراوان و تکراری دادی که چقدر از سیاه نمایی شرایط ایران رنج میبری و دوست داری در حرف و در عمل ، ایران را سبز تر و سفید تر توصیف کنی‌.
یک عضو ساده جنبش سبز که جز عرصه مجازی،در همه عرصه‌های حقیقی‌ دستش از یاری سبز‌های داخل کشور کوتاه است ؛ چرا باید بترسد از اینکه به وطن خویش سفر کند ؟بر فرض که تو را هم به حساب می‌ آوردند و و می‌‌گفتند :آقا بی‌ زحمت تشریف بیاورید به چند سوال پاسخ بدهید.و پاسپورتت را هم موقتاً ضبط می‌‌کردند. مگر هر پاسخ دادنی قرار است جریمه داشته باشد ؟
خوشحال باش که رفتی‌ و به سلامت بازگشتی و امیدوار باش که این چند سطر یاد داشت انگیزه‌ای باشد تا افراد بیشتری بار سفر و دیدار از ایران را ببندند.
این، ما ایرانیان سبز اندیش ،چه مقیم خارج از ایران و چه ساکن ایران هستیم که خود قادریم حصار‌های واقعی‌ و غیر واقعی‌ را که به دور سرزمین پر افتخارمان کشیده اند از میان برداریم.

Monday, January 18, 2010

c> فرهنگی
تاریخ انتشار: ۲۸ دی ۱۳۸۸, ساعت ۲:۳۹ قبل از ظهر
” ال سید” مرده است!
سید ابراهیم نبوی




وقتی جهان دو قطبی بود، هر شکافی می توانست براحتی یک حکومت دیکتاتوری را فروبپاشد و با کودتایی، یا جنبشی ساده، یا یک جنگ داخلی، ساختار یک حکومت برای سالها تغییر کند. اما، انقلاب ها همراه با پایان جهان دوقطبی مردند و حالا دیگر تغییرات غیرواقعی نمی تواند براحتی یک حکومت را نابود کند، این شانس بزرگ ماست.



شاید خسته تر از آن باشید که تاب زمان را بیاورید، یا سالهای خانه نشینی و دوری از حقوق اجتماعی یا تبعیدی خودخواسته یا مهاجرتی که در اثر مزمن شدن به تبعید مانند شده، باعث شود که سرعت ورق خوردن تقویم را بیش از سرعت واقعی آن احساس کنید و از همین رو بخواهید هرچه سریع تر همه چیز دگرگون شود، اما تحمل وضعیت و تاب آوردن برای تغییر و زمان سوزاندن برای رسیدن به حرکت جوهری جامعه چیزی است که امروز بیش از همیشه به آن نیازمندیم.



فرض کنید که روز 22 بهمن، سبزها بی تاب و در ابعادی وسیع و در اندازه ای بسیار عظیم به خیابان می آمدند، حکومت نیز نخست در برابر آنان مقاومتکی می کرد و چند ساعتی بعد بوی پیروزی مردمان را سرمست و حکومتی ها را سخت نومید می کرد، تا آنجا که آنها گام به گام عقب می نشستند، یکباره خبرهای تمام جهان متوقف می شد و تیتر خبرها به سوی انقلاب سبز در ایران، تغییر می کرد. کارکنان سفارتخانه های ایران، در سراسر جهان با مردم اعلام همبستگی می کردند و ایرانیان همه جهان به خیابان می رفتند. در تهران مردم به همه مراکز قدرت حمله می کردند. اعلام همبستگی با سبزها در همه جا آغاز می شد. ستاد جبهه سبز در گوشه ای از تهران تشکیل می شد و خط مستقیم ارتباط میان رهبران با مردم دائر می گشت. حکومت در یک فاصله بیست و چهار ساعته سقوط می کرد و مردم خشمگین سوار بر موتور و وانت و کامیون و اتومبیل های خود خیابانها را فتح می کردند.



مردم لباس شخصی ها و سپاهی ها و بسیجی ها را می گرفتند، زندانی ها را آزاد می کردند، دادگاهها را آتش می زدند، وزارت کشور و پادگان عشرت آباد در مقابل مردم تسلیم می شد و مراجع و روحانیون اعلام برائت از حکومت می کردند و دولت سبز اعلام می شد. ساعتی بعد مردم با کینه هایی انباشته به خیابان می رفتند تا تمام جاهایی را که در این سالها به مردم فشار آورده بودند، مورد حمله قرار دهند. با تشکیل دولت سبز، بلافاصله بخش وسیعی از جهان حمایت خود را از تغییر حکومت در ایران اعلام می کرد. ستاد مرکزی جنبش سبز اعلام می کرد که مسوولان سابق حکومتی در اختیار مردم هستند، کسی به جایی حمله نکند، اما مردم خیابان را ترک نکنند.



و فاجعه آغاز می شد، هر کسی کینه هایش را به همراه برمی داشت و با قمه و چاقو و تفنگ به جان حکومتگران می افتاد. هر مجری تلویزیون می شد یک عنصر کثیف که باید بسرعت زمین از لوث وجودش پاک شود، و چه اشتباهاتی که صورت نمی گرفت، بسیاری از آنها که عمری را در خدمت به مردم در نهادهای حکومتی بسرآورده بودند، به عنوان مزدور کشته می شدند، یا بی حرمت می شدند یا با کینه های شخصی از بین می رفتند.



فرض کنید این اتفاق در شش ماه می افتاد، باز هم با یک شورش نابهنگام در یک اعدام دسته جمعی، و باز هم شهری آتش گرفته و باز هم ملتی دلسوخته و انبوه خلقی بی عقل که قلب شان به جای عقل شان قضاوت می کرد. این حالات نه تنها ممکن که ممکن تر از هر چیزی است. حتی امکان شورشی چنین از احتمال هر نوع تغییر وضع یا تثبیت وضع دیگری احتمال بیشتری دارد. و اگر بپذیریم که ایرانیان بقول یکی از دوستان من مردمی انقلابی هستند و تغییرات سریع را بیشتر استقبال می کنند، آنگاه همه چیز معادله عوض می شود.



می خواهم چنین نتیجه بگیرم که اگر تغییر قدرت نتواند با یک کابینه یا دولت ائتلافی از سبزها و حاکمان کنونی صورت بگیرد، هرگز وضعیت پایداری در انتظار ما نخواهد بود و هر نوع وضعیت ناپایدار، جز ادامه تنش چیزی نصیب ما نخواهد کرد.



می خواهم بگویم که تنها چیزی که حکومت کنونی را سرپا نگه داشته است، یک اراده معطوف به سرمایه های جاری کشور است که نه پشتوانه دینی دارد و نه پشتوانه دولتی، تنها یک فرمان است که جمعی حقیر و صغیر از آن امر می برند و بازی روانی خود را برای پیروزی غیرمحتمل خویش انجام می دهند. پشت بیت آیت الله، دیواری بلند است و پشت آن دیوار هیچ چیزی نیست. جلوی در نیز گروهی قراول و یساول دولتی هستند که مواجب بگیرند و منتظر روز مبادا، دل شان با این حکومت نیست و می دانند این شیوه حکومتداری هر چه که داشته باشد، آینده ندارد.



آنها بازی را خیلی وقت است که باخته اند، آنچه از آنها مانده است فقط قدرت مردی است که می تواند یک ارتش را در بیابان و خیابان راه ببرد. " ال سید" آنها خیلی وقت است که مرده است، " ال سید" خیلی وقت بود مرده بود، سربازانش او را روی اسب بسته بودند تا مردم از مرگ او نومید نشوند، تا بانگی برخاست که " ال سید مرده است."



ما بازی خودمان را باید بکنیم. نه گوش بکنیم به دخترک جوانی که فرق سیاست و حقوق را نمی داند و شاید هم موج فرنگ او را هم چون برخی دیگر برده است، و نه گوش بداریم به فریادهای گوشخراش آسمانکوبی که دیگر از فحاشی دشمن و مزدور و وابسته و فاسد هم گذشته و فحش روزمره شان شده گوساله و بزغاله و مگس و الاغ و از این تعارفات قدیمی. مشکل جنبش سبز مشکلی بزرگ است، ما باید به فکر دیوانگانی که برای کشتن ما قصد نابودی خودشان را هم دارند، بکنیم. باید به آنها بگوئیم که ما تمام نمی شویم و آنها نیز بجای اینکه کاملا در بیابان حیرت سرگردان بشوند می توانند سهم طبیعی شان را از قدرت بگیرند، و فقط لازم است که فقط کمی دیوانگی را کنار بگذارند.



ما یک فرصت منحصر بفرد تاریخی داریم، هم ما که منتقدان جدی حکومت جمهوری اسلامی هستیم، و هم آنان که قصد دارند آخرین دولت شیعی جهان را حفظ کنند. بازی این است که اگر ما آنان را تا مرز نابودی پیش ببریم، از خودمان شانس رسیدن به دموکراسی را می گیریم و هم آنان اگر بخواهند ما را تا مرز نابودی ببرند، امکان داشتن یک حزب که قدرتی مهم در یک حکومت پایدار باشد، برای همیشه از دست می دهند. شاید آنها یا دوستان من فکر کنند که آنچه می گویم فقط یک احتمال بعید است، اما بگذارید روی یک احتمال ضعیف هم فکر کنیم، اگر آنچه من می گویم از دست برود، هر دو طرف شانس یک دولت پایدار را از دست می دهیم.

Wednesday, January 13, 2010

مهمان روز
چهارشنبه ۲۳ دى ۱۳۸۸
عروج مسعود
احمد شیرزادگوشی در دست بر جایم خشکم زد. در یک لحظه خاطرات 24 سال رفاقت در جلوی چشمانم مرور شد. آن سوی خط، ایمان پسر مسعود بود، با صدایی سرشار از اضطراب و آشفتگی، بغضش ترکید: "بابامو کشتن. بمب گذاشتن جلوش، مغزشو متلاشی کردن..." باور نمی کردم. گفتم: چی شده، مادرت اونجاس؟ گوشی را داد به خانم علیمحمدی و او با حزن تمام گریه می کرد و می گفت: درسته آقای دکتر، مسعود رو کشتن، من خودم بالای سرش رسیدم....

ناباورانه دور اتاق می چرخیدم. به بچه ها گفتم. آن ها هم شوکه شدند. باورشان نمی شد. دکتر علیمحمدی، دوست خانوادگی، همکلاسی پدر، رفیق صمیمی دوران دانشجویی او، یک استاد سرزنده و شاد، آدمی سرشار از انرژی و تلاش، مگه می شه؟ چرا او؟ از این برنامه ها نداشتیم. خدایا این دیگر چه حادثه ای است.
همه برنامه هامان به هم ریخت و ساعتی بعد منزل مسعود بودیم. مشاعر درستی نداشتم. هاج و واج و ساکت بودم و ناخودآگاه گذشته را مرور می کردم. جزییات نشانی خانه مهم نبود. تمام منطقه غیرعادی بود و پر از پلیس و نیروهای انتظامی. در آستانه ی منزل جنازه ی خونین مسعود روی زمین بود و پارچه ای روی آن کشیده بودند. اطراف پر از خرده شیشه بود و مردم جمع بودند. چشمم به ایمان افتاد. در آغوشش گرفتم و بغضم ترکید. بوسیدمش و سرش را بر سینه ام فشردم. آن سوتر خانم مسعود بود، دخترش، مادر بیمارش که به عصای چارپایه تکیه داده بود و خواهر مسعود که بی تاب بود و خود را به در و دیوار می کوفت. قیامتی بود. آشنایان و همسایگان بهت زده بودند. همسر مسعود ناباورانه می گفت: صبح تا دم در بدرقه اش کردم، ماشین اش را از پارکینگ خانه خارج کرد و در را بست و لحظه ای نگذشت که دیدم باران شیشه بر خانه بارید و پنجره ها یکباره پایین ریخت. سراسیمه خود را به بیرون رساندم و دیدم که مسعود به حالت چمباتمه بر زمین افتاده است، او را برگرداندم و دیدم مغزش متلاشی شده است... می گفت و می گریید و آتش به حاضران می زد. شیون می کرد و می گفت: من دیدم، خودم دیدم، مغز متلاشی شده ی شوهرم را دیدم....
خدایا این چه روزگار است که بر ما می گذرد.
چند ماه پیش بود که بعد از مدتی دوری منزلش مهمان بودیم. همان خانه ای که او را در آستانه اش به قتل رساندند و در میان شیشه های شکسته و کرکره های در هم پیچیده اش ماتمکده ای فراموش ناشدنی بر پا بود. مسعود بسیار خوش مشرب و دوست داشتنی بود. هر لحظه که او را به یاد می آورم طنین خنده های شیرین اش در گوش ذهنم می پیچد. به محض آنکه به هم می رسیدیم سر به سر گذاشتن ها و کل کل کردن هایمان شروع می شد و دیگران را به خنده می آوردیم.
دو سفر با او و دوستان دیگر هم رشته ای برای شرکت در مدرسه تابستانی فیزیک انرژی های بالا به تریست ایتالیا رفته بودیم. تابستان سال های 69 و 70 هر بار به مدت تقریباً یک ماه و نیم که از روز اولش خاطره بود و خنده تا موقع برگشتن. محال بود یک جایی با ورودی های یکی دو دوره ی اول دکترای فیزیک دانشگاه صنعتی شریف گرد هم بنشینیم و چیزهایی از خاطرات آن دو سفر را با هم مرور نکنیم. یادم می آید در سفر اول هر کدام از ما تا جایی که می توانستیم غذای کنسرو شده از ایران با خود برده بودیم تا مبادا در قحطی ایتالیا از گرسنگی تلف شویم! در فرودگاه میلان که نقطه ورودمان به ایتالیا بود پلیس ها مسافران را رد کردند تا سر صبر چمدان های ما سه نفر (من و مسعود و امیر) را بگردند. قیافه های ریش دار ما آن ها را به شک انداخته بود و البته گذرنامه ایرانی مان، هر چند خودمان هیچ چیز غیرعادی در خودمان نمی دیدیم. موقع تفتیش چمدان ها مأموران پلیس فرودگاه میلان یکی یکی قوطی های کنسرو را در می آوردند و می پرسیدند این چیست و ما می گفتیم: food. چشمهاشان گرد شده بود و نمی فهمیدند به چه منظوری این سه جوان ایرانی این همه غذای کنسرو شده با خودشان به ایتالیا می آورند. هر بار که مسعود آن صحنه را با خنده های ویژه اش تعریف می کرد، حاضران را روده بر می کرد.
از مهر ماه 64 با مسعود آشنا شدم. او و امیر ورودی 57 لیسانس در دانشگاه شیراز بودند. من و محمدرضا ورودی 55 شریف بودیم که البته آن زمان اسمش چیز دیگری بود. ما از بهمن 63 دوره ی کارشناسی ارشد را در دانشگاه شریف آغاز کردیم که اولین دوره فوق لیسانس در یکی از رشته های علوم تجربی بعد از انقلاب بود. می شود گفت اولین دوره به طور مطلق، چون قبل از انقلاب جز یکی دو دوره ی ناموفق در این رشته ها فوق لیسانس دایر نشده بود. مسعود و امیر مهر 64 به این دوره پیوستند و تقریباً همه درس هایمان با هم بود. اولش مثل بچه های غریب با کسی حرف نمی زدند. به بهانه همکاری در کلاس های فیزیک عمومی آن ها را به میدان کشیدم و پس از مدتی آن دوستی عمیق مان شروع شد.
سه سال بعد یعنی مهر 76 مجموعه ی ما اولین دوره ی دانشجویان دوره ی دکترای فیزیک در ایران بودیم که البته وحید هم به ما پیوسته بود، که او هم از بچه های شیراز بود. این در حالی است که همان سال ما در امتحان اعزام دانشجو به خارج هم شرکت کرده بودیم که برای نخستین بار شامل دروس تخصصی هم بود و همه ما رتبه های نخست را کسب کرده بودیم. با وجود آنکه آن قبولی برای بچه های حزب اللهی آن زمان به منزله ی اعزام قطعی بود و پذیرش گرفتن در دانشگاه های خوب خارج برای ما چندان دشوار نبود، اما ما با یک رایزنی جمعی تصمیم گرفتیم که در داخل بمانیم تا دکترای داخل برقرار شود. تحلیل ما آن بود که اگر از همان نقطه شروع، دوره ی دکترا با دانشجویان قوی آغاز شود، در ادامه نیز با جدیت و توانمندی به پیش خواهد رفت و چنین نیز شد. امروز که به گذشته نگاه می کنم همت سترگ، اراده ی جدی و ایمان و پشتکار استادان و بزرگانی چون اردلان، ارفعی، منصوری و گلشنی را در کنار گذشت و ایثار صادقانه بچه های آن دوران، فرازهایی افتخارآمیز می پندارم.
دوره ی دکترای ما با هم از 67 تا 71 به طول انجامید و درست سر 4 سال آماده دفاع بودیم، با مقالات پذیرفته شده در مجلات معتبر که آن زمان یک سدشکنی بزرگ بود. مهر ماه 71 مسعود قبل از همه آماده دفاع بود. امتحان هم که می دادیم همیشه او اول همه ورقه اش را می داد و می آمد بیرون. بعد هم حاضر نبود در مورد سئوال های امتحان و پاسخ های آن ها با کسی حرف بزند. امیر تعریف می کرد که یک بار در دوره ی لیسانس دنبالش می دویدیم که به زور به او بگوییم جواب سئوال دومی چه چیز است و او در گوش هایش را گرفته بود و فرار می کرد. در هر حال او اولین دانش آموخته ی دکترای فیزیک در داخل ایران است و این رکورد برای همیشه به نام او ثبت است. پس از او وحید، امیر و من ظرف یکی دو ماه از رساله ی دکترایمان دفاع کردیم و سپس هر کدام راهمان را به سمت یکی از دانشگاه های ایران برای تدریس در پیش گرفتیم.
مسعود در دانشگاه تهران بسیار گل کرد. در مورد دیگران که هنوز زنده اند چیزی نمی گویم. اما مسعود بدون تردید یک استاد بسیار موفق و دوست داشتنی و یک پژوهشگر تمام عیار فیزیک بود. فکر کنم 40 تا 50 مقاله ISI داشته باشد. در زمینه های مختلفی از فیزیک نظری کار کرد از نظریه ریسمانها گرفته تا نظریه کوانتوی هال و کیهان شناسی. مثل همان دوران دانشجویی محققی سریع بود. از زمانی که شروع به یادگیری موضوع جدیدی می کرد تا زمانی که در آن موضوع مقاله تحقیقی منتشر می کرد چندان طولی نمی کشید. در تدریس هم بسیار موفق بود و دروس متنوعی را درس داده بود. یک بار در دفترش دیدم که کتاب سنگین و ارزشمند الکترودینامیک جکسون را ترجمه کرده است که کاری پرحجم و قابل توجه است. گمان می کنم سه چهار سال پیش هم برنده جایزه جشنواره خوارزمی شده بود.
مسعود به لحاظ مشی و مرام سیاسی جزو نیروهایی بود که به طور عام از انقلاب اسلامی و امام خمینی دفاع می کرد. در دوره ی لیسانس در دانشگاه شیراز کم و بیش با بچه های انجمن اسلای ارتباط داشت و قدیمی های دانشگاه شیراز او را خوب می شناسند. از زمان ورود به دوره ی فوق لیسانس بیشتر هم و غم او کار علمی بود اما نسبت به مسایل سیاسی نیز بسیار حساس و علاقه مند بود. در مجموع افکار و اعمال او به مسلمان های معتدل و میانه رو نزدیک بود. نه تمایلات روشنفکرانه و به اصطلاح تحول طلبانه داشت و نه با قرائت های خشک و غیر قابل انعطاف مذهبی میانه ای داشت. انسانی صادق، صمیمی، پر کار، پر تلاش، حرفه ای، اهل دانش و خرد و عقل گرا بود که با هیچ توجیهی نمی توان او را در شمار کسانی که گرایشات راستگرایانه دارند به حساب آورد. در دانشگاه تهران نیز با باند های قدرتمدار راست آمیزش نداشته است و تا جایی که می دانم روابط سالم و صحیحی با مسئولان دانشگاه از طرفی و همکاران هیأت علمی و دانشجویان از طرف دیگر داشت. خیلی زود به مقام دانشیاری و استادی رسیده بود و از چند سال پیش عضو هیأت ممیزه دانشگاه تهران نیز بود که به لحاظ مراتب دانشگاهی با اهمیت تلقی می شود.
زمینه های کاری و پژوهشی اش همان طور که گفتم بسیار متنوع بود اما به یاد ندارم در زمینه های مرتبط با هسته ای کار پژوهشی کرده باشد. البته او هم مثل همه ی ما از مبانی مسایل هسته ای سر در می آورد و می توانست اظهار نظر کند، اما به معنای کسی که کار پژوهشی هسته ای کرده باشد نمی توان او را دانشمند هسته ای نامید.
در این یکی دو ساله اخیر افکار و نظراتش بسیار به جنبش اصلاحی نزدیک شده بود. در یکی دو انتخابات آخر قبل از انتخابات ریاست جمهوری به لیست اصلاح طلبان رای داده بود و برای آن هم تبلیغ می کرد. در انتخابات اخیر نیز به طور جدی از کاندیدای اصلاح طلبان حمایت می کرد. در آن دوره هایی که انتقال پیام ها از طریق ارسال پیامک رایج بود خیلی وقتها پیامک های جالبی که دستش می رسید را برای من نیز ارسال می کرد. یادم هست برایم تعریف کرده بود که در راهپیمایی 25 خرداد از صبح روایت های مختلفی در مورد برقراری یا عدم برقراری راهپیمایی از سوی اصلاح طلبان پخش می شد. او تعریف می کرد که دانشجویان گروه فیزیک دانشگاه تهران مکرر به وی مراجعه می کردند و سئوال می کردند تکلیف چیست. دست آخر مسعود به آن ها گفته بود: بالاخره نفهمیدم تکلیف چیست ولی در هر صورت من به راهپیمایی می روم. می گفت این را که گفتم با شلیک شادی دانشجویان مواجه شدم، انگار دنیا را به آن ها داده بودند. روشن است که خوشحالی آنها از آن بوده که استاد محبوب شان نیز با آن ها همراه است.
پنج دهه زندگی پربار و افتخار آمیز مسعود علی محمدی نعمتی است که خداوند نصیب هر کس نمی کند. به صداقت و پاکی روح او گواهی می دهم و از خداوند برایش آمرزش و علو روح در خواست می کنم. روانش شاد باد و خداوند صبری جمیل به بازماندگان داغدار و مصیب زده اش عطا کند.


منبع: امیرکبیر
طنز
چهارشنبه ۲۳ دى ۱۳۸۸
ترور، قهوه قجری و کاپوچینو
ابراهيم نبوي
e.nabavi(at)roozonline.comآنها سه نفر بودند، مثل یاران دبستانی. امیر کوچیکه، امیر بزرگه و مسعود. امیر کوچیکه فیزیک می خواند و امیر بزرگه دندانپزشکی و مسعود هم از بچه فیزیکی های نابغه دانشگاه شیراز بود. انقلاب که آمد، آن سه رفیق هم با هم ماندند، خوابگاه نادری، طبقه چهارم. هر سه تاشان مذهبی شدند، امیر بزرگه، شد یکی از بهترین دندانپزشکان کشور، امیر کوچیکه شد یکی از بهترین استادان فیزیک کشور و مسعود با امیر کوچیکه رفت به مرکز فیزیک نظری و ریاضیات. جایی که بعدا همدیگر را دیدیم.



مسعود علیمحمدی، از بچه های خوش سروزبان دانشکده بود. مدتها گیر داده بود به شعر " روزی ز سر سنگ عقابی به هوا خواست" و همیشه در مشاعره های احمقانه خوابگاه این شعر را با کلمات مختلف آغاز می کرد. نوبت حرف " ب" که می شد می گفت: ببین، روزی ز سر سنگ عقابی به هوا خواست" یا نوبت حرف " ی" که می شد می گفت: " یک روز ز سر سنگ عقابی به هوا خواست." و یواش یواش این شعر شده بود، موضوعی برای خنده. آن روزها روزهای ساده ای بود که به هر بهانه ای و دلیلی می شد خندید و چقدر می خندیدیم. امروز که تصویرش را دیدم و خبرش را خواندم، دیدمش در همان هیات هجده سالگی که چه ساده می خندید و چه ساده قهقهه می زد.



آن روزها بچه ها خیلی راحت می توانستند مسلمان بشوند، یا خیلی راحت دست از همه اعتقاداتشان بشویند و به چیزی دیگر ایمان بیاورند. نه مسلمانی آدمها بسته بندی شده و مطلق بود نه اگر کسی چپ می زد، کسی از او می پرسید که چرا رفتی آن طرف. مسعود و امیرها همگی مذهبی شدند. هر کدام به شیوه خودشان، یکی شان مسلمان خوش تیپ استرلیزه آقای دکتر شد و از مسلمانی مدتی سیاست اش را حفظ کرد، آن دو تای دیگر هم نمازشان را می خواندند و فیزیک را دنبال می کردند. مسعود مدتی گیر می داد که من همه اش را می فهمم جز این یکی امام زمان را، یعنی بالاخره چی شد؟ عادتش هم این بود که در تمام مدت خواب یک پایش را می انداخت روی آن یکی پا، انگار که نشسته است روی صندلی.



امیر کوچیکه را بالاخره پیدا کردم، چند سالی بود که همدیگر را ندیده بودیم، شاید ده سالی، رفتیم به یک بستنی فروشی نزدیک میدان توحید و بستنی حصیری خوردیم، فکر کنم هر کدام مان آنقدر خورده بودیم که تمام معده مان وارد عصر یخبندان شده بود. حال مسعود را از او پرسیدم، گفت که با هم کار می کنند و هیچ وقت همدیگر را رها نکرده اند.



سال 1377 بود و خاتمی شده بود رئیس جمهور. قرار یک مصاحبه را گذاشته بودم با جواد لاریجانی که جزو معدود چهره های قابل تحمل محافظه کاران بود. قرارش را گذاشته بودیم در دفتر فیزیک نظری و ریاضیات، همان جایی که اولین خطوط اینترنت را وصل کرد و جزو اولین مراکز علمی کشور بود که با جدیت بچه نابغه های فیزیک و ریاضی را جمع کرده بودند و گفته می شد که جواد لاریجانی در آنجا خوب کار می کند. یک ساعتی زودتر رفته بودم. نمی دانم چطور شد که مسعود و امیر را با هم دیدم. نشستیم به حرف زدن، از اصلاحات و سیاست و همه چیز. آنطور که من پر انرژی و پر از نشاط و پرشور بودم، نبودند و جوری دیگر به همه چیز نگاه می کردند. شاید اهمیت آن مرکز را در منزلت علمی کشور بیش از سیاست می دانستند. حرف ها که تمام شد، رفتم برای مصاحبه. به لاریجانی گفتم که دو نفر از دوستان قدیمی ام را در مرکزش یافته ام. نام شان را پرسید و گفت آدمهای بزرگی هستند.

از صبح که خبرش را خواندم، و عکس مسعود را دیدم، باورم نمی شد که حادثه ای چنین تلخ بر سر آن رفیق سالهای دور آمده باشد. همه جا نوشته اند که او استاد فیزیک هسته ای بود، تا از این طریق اثبات کنند که دشمن در توطئه ای نقش داشته است. او استاد فیزیک ذرات بنیادین و جزو بهترین های کشور بود. او جزو اساتیدی بود که از آغاز جنبش سبز با جنبش همراهی کرده بود و از موسوی حمایت کرده بود. بسیاری از دانشجویانش از موضع گیری ها و همراهی او در جریان جنبش سبز نوشته اند.



گفته اند که گروهی به نام " انجمن پادشاهی ایران" مسعود علیمحمدی را ترور کرده است، گروهی که اصلا وجود نداشته و ندارد و برای به دام انداختن طعمه های داخلی توسط وزارت اطلاعات ایجاد شد و بارها و بارها از آن سوء استفاده شده است. وقتی قتلهای زنجیره ای رخ داد، کیهان اعلام کرد که این قتلها یا توطئه اسرائیل است یا توطئه منافقین، این در حالی بود که هیچ کس بهتر از شریعتمداری نمی دانست که این اقدام توسط گروهی در وزارت اطلاعات انجام شده است. وقتی قتلهای زنجیره ای رخ داد، همه می پرسیدند در حالی که افرادی مثل گلشیری و سیمین بهبهانی در شورای نویسندگان هستند، چرا باید آدمی مثل پوینده که نقش پررنگی در میان روشنفکران ندارد، کشته شود؟ اما مساله ایجاد وحشت و فضای ترور در کشور بود. شاید اگر می خواستم به همه آدمهایی فکر کنم که می شود ترورشان کرد و با ترور آنها بازی وحشت آفرینی را به میان مردم و روشنفکران و دانشجویان و استادان برد، نمی توانستم نام مسعود علیمحمدی را در این فهرست بگذارم.



بازی خطرناکی آغاز شده است. حکومت می داند که جنگ روانی را به مردم سبز کشور باخته است و با تمام نیرو و انرژی به دنبال ایجاد جنگ خیابانی و ایجاد فضای تروریزم در کشور است. من نمی دانم کشته شدن علی موسوی تا چه حد می تواند به عنوان یک ترور بشمار آید، اما یک جمله را فراموش نمی کنم. اینکه اسدالله بادامچیان یک هفته قبل گفت: " انفجارها و ترورها آغاز می شود." و فراموش نمی کنیم که از سال 1360 تا امروز هنوز هیچ کسی در ایران مورد قتل سیاسی قرار نگرفته است( جز دو مورد مشخص صیاد شیرازی و لاجوردی که هدف مجاهدین خلق بودند.) که وزارت اطلاعات در قتل آنان نقش نداشته باشد.



دو روز قبل از صدور اطلاعیه وزارت اطلاعات در دوران آقای خاتمی، مامور وزارت اطلاعات مرا به هتل لاله دعوت کرد، همان مامور اطلاعات همیشگی که هم می ترساند و هم تخلیه اطلاعاتی می کرد. طبقه ششم. مامور اطلاعات گفت: چی می خوری؟ گفتم: کاپوچینو، گفت با یک تکه کیک؟ گفتم: بله. به همسرم سپرده بودم که اگر نیم ساعت بیشتر در هتل گیر کردم، به دوستانم خبر بدهد، هنوز گرد مرگ قتلهای زنجیره ای روی شهر پاشیده بود. کاپوچینو را که مرا یاد قهوه قجری می انداخت، خوردم و گفتم: " خوب؟" گفت: " به نظر تو قتلهای زنجیره ای را چه کسی انجام داده؟" بدون تردید گفتم: " وزارت اطلاعات" گفت: " دلیل ات چیست؟" گفتم: " از سال 1364 تا امروز هیچ نیرویی در ایران وجود ندارد که بتواند قتل سیاسی انجام دهد. و من هیچ شکی ندارم که شما این کار را کردید." در حالی که یادداشت می کرد، گفت: " و اگر این طور باشد، ما باید چه برخوردی بکنیم؟" گفتم: " اگر می خواهید مشکل حل شود باید مسوولیت قتلها را بپذیرید، در غیر اینصورت همیشه با بحران مواجه خواهید بود." تلفن زنگ زد. همسرم بود. گفتم خوبم، می آیم. گوشی را قطع کردم. مامور خیره شد و گفت: نترس، ما هیچ وقت اینجا کسی رو نمی کشیم.



حالا یقین ندارم که وزارت اطلاعات این اقدام را انجام داده است، اما به نظر من ترور مسعود علیمحمدی تبدیل جنگ روانی به جنگ خیابانی و حکومت ترور، توسط جریانات خودسری مانند بسیج است تا مانع مذاکره برای عبور از بحران شوند. این داستان ادامه دارد. آنها قصد به خشونت کشیدن فضای سیاسی را دارند، و ما باید این بازی را نیز با شکست مواجه کنیم. روزهای سختی است.
چهارشنبه ۲۳ دى ۱۳۸۸
کمی تاریخ بخوانید

مسعود بهنود
گزارشگر روزنامه تهران امروز با حسن نوروزي نماينده رباط‌ كريم در مجلس و از هواداران سرسخت احمدی نژاد مصاحبه ای انجام داده، مصاحبه شونده مانند روح الله حسینیان از جمله منتقدان قرائت گزارش كميته ويژه مجلس در مورد وقايع كهريزك است و با مغرضانه خواندن گزارش كميته ويژه مجلس، آن را جفا نسبت به تمام كساني دانسته كه در وقايع بعد از انتخابات براي كور كردن چشم فتنه تلاش كردند. در یک کلام ایشان مدافع سعید مرتضوی است.

به گفته های آقای نوروزی توجه کنید: "اگر وقايعي دوباره روي دهد و اغتشاشگران به خيابان‌ها بيايند به نظر من علت اصلي آن چراغ سبز كميته ويژه مجلس وگزارش مغرضانه آن است. كميته ويژه مجلس درضمن بررسي مسائل كهريزك بايد به بررسي جرم اغتشاشگران در اين بازداشتگاه نيز مي‌پرداخت. در حالي كه در اين گزارش به اين موضوع اعتراض شده است كه چرا كساني كه بعد از انتخابات ده‌ها بار به خيابان‌ها آمدند و توهين به اصل مترقي ولايت‌فقيه كردند و در نظم عمومي اخلال به وجود آوردند و امنيت رواني و اجتماعي جامعه را به هم ريختند‌ در كنار اراذل و اوباش در كهريزك نگهداري شدند."

خبرنگار تهران امروز از آقای نوروزی پرسیده: در گزارش كميته ويژه مجلس به برخي افراد از جمله دادستان سابق تهران اتهاماتي در مورد نقش آنها در وقايع كهريزك زده شده است. اين اتهامات چقدر منصفانه بود؟ و او جواب داده: "بايد از افرادي كه در گزارش ويژه مجلس مظلوم واقع شدند، تجليل مي‌شد. متاسفانه در اين ‌گزارش نسبت به همه كساني كه در جهت كور كردن چشم فتنه تلاش كردند، جفا شد."

آقای نوروزی پیداست که یا غافل است و نمی داند که دارد آینده خود را به نقد امروز می فروشد و یا اینکه در محصوره ای زندگی می کند و از بیرون خبر ندارد و نمی داند که خود را به چه گردابی انداخته با دفاع از سعید مرتضوی. شاید هم از فرط سادگی تصور می کند این دفاع شبیه به دفاع روح الله حسینیان از سعید امامی است و ممکن است در نزد عده ای حمل بر جوانمردی و دفاع از کسی بشود که یا دستش کوتاه است یا مورد ظلم واقع شده است.

این احتمال آخر را بدان سبب دادم که آقای روح الله حسینیان زمانی یک تنه ایستاد؛ هم در مجلس ختم سعید امامی روضه خواند و هم برایش دعا کرد و گفت او از خدمتگذاران جمهوری اسلامی بوده و برخلاف نوشته کسانی مانند حسین شریعتمداری در کیهان تاکید کرد که امامی عامل سیا و مامور بیگانه نبوده. معنای ضمنی گفته آقای روح الله حسینیان این بود که سعید امامی اگر دستوری گرفته از خارج نبوده بلکه از بالاترهایش بوده و عمل به وظیفه کرده است. الان هم اگر آقای حسینیان در استعفا نامه اش نشان می دهد که با مقصر دانستن سعید مرتضوی مخالف است از همین زاویه است. در آن زمان به باورم اصلاح طلبان خطا کردند که سخن آقای حسیینان را نشنیدند و یا از ابراز آن عصبانی شدند. اما امروز چنین حرفی اصلا مورد ندارد. سعید مرتضوی دستش از دنیا کوتاه نیست؛ دو مقام را همزمان دارد در قوه قضاییه و در دولت، همه جا از سال ها قبل به هزار زبان گفته که مرا رهبر گذاشته و کسی نمی تواند برم دارد، جانشینش در دادستانی تهران هم به درست می گوید برای اعلام نظر درباره نظر کمیسیون مجلس باید منتظر دادگاه انتظامی قضات ماند. درست همین است چرا که سعید مرتضوی قاضی است و اول باید جرمش محرز شود. دادگاه قانونی هم دادگاه انتظامی قضات است.

حالا وارد این سخن نشویم که از جمله تفاخرها که مرتضوی داشت این بود که دادگاه تجدید نظر نمی تواند احکام مرا نقض کند، در یک مورد در زمان ریاست عباسعلی علیزاده در دادگستری تهران، به گوش خود شنیدم که آقای علیزاده همین مضمون را به معاون اداره دادگاه های تجدید نظر می گفت درباره حکم یک زندانی که روزنامه نگار اصلاح طلبی بود و پرونده اش به دادگاه تجدید نظر رفته بود. او هم قصد داشت به طرف گفتگو بفهماند این مرتضوی نیست که حکم می دهد، "آقا فرموده اند مطبوعات پایگاه دشمن است و قاضی هم به تبع آقا رای داده شما چرا مته به خشخاش می گذارید."

و حالا این هم نادیده بگیریم که وقتی دادگاه انتظامی قضات، به شهامت یک قاضی، حکم مرتضوی درباره اکبر گنجی را لغو کرد، عدالتخانه با برکناری آن قاضی شریف برخلاف قانون چطور احترام گذاشت به قانون. نگوئیم حکم 26 صفحه ای قاضی محکمه انتظامی قضات علیه سعید مرتضوی در مورد پرونده دکتر لطیف صفری چه شد. در آن حکم به دلایل کافی تاکید شده بود که وی باید برکنار و محاکمه شود. کسانی به این حکم [سندش موجود است] خندیدند و همه جا گفتند سعید مرتضوی را رهبری به رییس جدید قوه قضاییه تحمیل کرده است، همان ها الان پاسخگو باشند. اگر کسانی به دنبال آن می گردند که سبب مطرح شدن شعارهای ساختارشکن را در عاشورا پیدا کنند، دور نروند؛ عاملش همین نزدیکی است. تعداد افرادی که توسط مرتضوی شکنجه و بی گناه محکوم شدند دویست تاست که همه روزنامه نگار و صاحب قلم اند. در این سال های دادستانی هم از شمارش بیرون است ظلم های او. اما چرا آقای نوروزی گمان می کند که این ها همه بی جواب می ماند. چرا گمان دارد که اولین کسی است که برای قدرت سینه به تنور می چسباند.

پیشنهاد موکدم این است که آقای نوروزی در آرشیو همان مجلس صورت جلسات مجلس اول شورای اسلامی را بخوانند و دو جلسه ای را که مهندس بازرگان و دکتر معین فر اجازه صحبت داشتند و جنجال شد را مرور کنند، دقت کنند که چه کسانی بودند که به مرحوم بازرگان فحش دادند و حتی به او حمله کردند. بخوانند. و بعد بخوانند آن دو نماینده محترم مجلس اول چطور بعدا که اصلاح طلب شدند گذارشان به دباغخانه مرتضوی افتاد. و هر دو آن ها چطور ماه ها و سال ها را در زندان گذراندند و هیچ یک از کسانی که در روزش به آن ها خندیدند و تشویقشان کردند و عملشان را نشانه دینداری و عمل به وظیفه دانستند در زمان زندانی شدن به داد آن دو نماینده تند رو [بعدا اصلاح طلب] نرسیدند. تاریخ پرست از این گونه نشانه ها. آقای نوروزی اگر فرزندی دارد گمان نکند فرزندان وی از جوانان بقیه مملکت جدا هستند، به سرنوشت محسن فرزند دکتر روح الامینی فکر کنند، اگر فرزند خودشان بود چه می کردند. یا گمان دارند در آن زمان با یک تلفن مشکل حل می شد. یا گمان دارند که چرخ گوشت فقط دست های بخصوصی را قطع می کند.

زمان هم زمانه ریاکاری نیست چون مردم شاهدند و هر چه فضا را ببندند ـ که بسته اند ـ باز شاهدان بیش از آنند که بتوان کتمانش کرد؛ مگر آنکه حکومت را اردوگاه نظامی فرض کنیم که با تاسیس این اردوگاه چه اتفاق مهمی می افتد و چه ها فرو می ریزد و چه ها به لرزه می افتد. در چنین شرایطی چه شوخند کسانی که مردم را دست کم گرفته و خشم آنان را نمی بینند و از عاقبت این تحریک نمی ترسند.

آقای نوروزی بهترست وصیت نامه آقای رضا زواره ای [رییس زندان قصر در اول انقلاب هنگام زندانی بودن هویدا و تیمساران ارشد شاهنشاهی، معاون وزارت کشور، سال ها عضو هیات رییسه مجلس، معاون قوه قضاییه و رییس سازمان ثبت اسناد و سرانجام حقوقدان شورای نگهبان] را به دست آورد و بخواند که وی بعد از آنکه صلاحیتش توسط آقای جنتی رد شد چه نوشت. او که سال ها صلاحیت این و آن را تائید یا رد کرده بود. آقای نوروزی جست و جو کند تا شاید موفق شود گفته های آقای خلخالی را در روزهای بیماری منتهی به مرگ به دست آورد و عبرت روزگاری نظری بر آن اندازد.

آقای نوروزی بداند که ثبت صحیفه تاریخ شد که وی گفته است "این ها [معترضان] از اراذل و اوباش بدتر هستند؛ حتما آقايان توقع داشتند كه اغتشاشگران، با شعارهاي انحرافي كه عليه مقدسات مردم در خيابان‌ها دادند به جاي كهريزك در بهترين هتل پنج ستاره با بهترين غذاي مجلل نگهداري شوند. بايد از دوستان كميته ويژه اين سئوال را پرسيد كه اغتشاشگران بعد از انتخابات مگر ديپلمات بودند كه بايد مورد كرامت قرار مي‌گرفتند."

راستی این وسط اگر کسانی می خواهند به شعارهای بیگانه ستیزانه بگریند لطفا دست به کار شوند، نماینده رباط کریم معتقدست خارجی [البته اگر دیپلومات باشد] اگر هم گناهی کرد نباید به زندان برود اما جوانان ما به جرم و گناه اینکه کسانی مانند او نماینده شان شده حتما جایشان کهریزک است.

به هر حال خواندن تاریخ، مثلا سرگذشت تیمورتاش و مکالمه اش با شیخ قزوینی جالب است. مطایبه منوچهر آزمون را بخوانند که در جلسه مشترک دولت شریف امامی و فرماندهان ارتش در حضور شاه گفت چاره جلوگیری از انقلاب اعدام عده ای است. معتقد بود بهترست شاه خود فرمان را در دست گیرد و انقلاب کند و چوخه های آتش برپا دارد. سه ماه بعد من دیدم دکتر آزمون را روی نیمکت های مدرسه علوی که دائی اشیخ عبدالنبی نوری را شیخ صادق خلخالی راه نداده بود که برای شفاعت برود به حضور رهبر انقلاب. او جز اولین گروه هائی بود که در برابر جوحه اعدام قرار گرفت. به عدل و انصاف نبود اما چنان که خود خواسته بود به فرمان انقلاب و برای پیروزی انقلاب باید صورت می گرفت. منتهی این انقلاب را شاه نکرد. شاه این کاره نبود. چنان که توصیه آزمون را هم نشنید. و چند دقیقه بعد وقتی رییس ساواک، تیمسار ناصر مقدم گفت اگر قرار بر اعدام باشد اول از همه خود شما، و حضار خندیدند، شاه چهره در هم کشید که موقع شوخی و خنده نیست مملکت در خطرست. الان هم نه موقع شوخی و خنده است و نه موقع تملق بی پروا. بهترست آقای نوروزی کمی احتیاط کند.