جناب آقای بیکدلی سلام. امروز دیکتاتور کوتوله،محمود احمدی نژاد در حضور افراد پستی که خود را نماینده مردم مینامند؛ به شیاطین قسم خورد و قول داد که روی همه جلادان و شیادان تاریخ را سفید کند. من فکر میکنم این آرزو را به گور خواهد برد؛ شما چطور ؟ چی فکر میکنید ؟
از اولین یاد داشتی که به شما نوشتم و شما را سفیر دولت تحمیلی خطاب کردم تا کنون بیش از یک ماه میگذارد.پاسخ شما به آن نامه و واکنشهای بعدی به گونهای بود که من را واداشت تا شما را از جنس دیگری فرض کنم که لا اقل در دقیقه نود صف خود را جدا میکنید اگرچه با مقام و موقعیتی که شما دارید؛این فرض از پیش ، فرضی نزدیک به محال بود.
من بسیار تاسف میخورم که اکنون در خاک میهنم نیستم تا دوشادوش مردم فریاد مرگ بر دیکتاتور سر دهم و خواب و آسایش را بر آنها حرام کنم.
معدودی از هموطنان که خارج از ایران هستند و از شهرت و امکاناتی برخوردارند؛ قادرند صدای اعتراضشان را به طریقی از بلند گویی، تریبونی و یا روزنامهای به گوش جهانیان برسانند.اما من که در این جزیره کوچک زندگی میکنم از امکاناتی که در اختیارم هست راضی و قانع نیستم؛ به همین دلیل تماس و ارتباط با شما را غنیمتی و فرصتی یافتم . گویی از کانال شما حرفم به مدیران و فرماندهان شما هم میرسد.
بارها از شما خواستم سکوت خود را بشکنید و به من پاسخ دهید.تنها یک بار جواب دادید که بیش از سیصد نفر با شما از راه ایمیل در ارتباط هستند و شما فرصت کافی ندارید که به همه جواب بدهید.
من همچنان خوش خیال و پر امیدم که از عمر دیکتاتوری در ایران چند صباحی بیش باقی نمانده و اوضاع بدان حد بحرانی نشود که ادامه این کار از طرف من، سبب دردسر برای خانوادهام شود.من ضمن آگاهی و هوشیاری از چنین خطری ، چارهای ندارم جز ادامه آن.
ایران من اکنون مثل درخت تنومندی است که آزمون مرگ و زندگی را از سر میگذراند. درختی که نه تنها در معرض طوفانی سهمگین قرار گرفته، بلکه از آفتها و بیماریهای درونی نیز رنج میبرد. آیا ایران من سبز خواهد ماند ؟ آیا ممکن است این طوفان چنان شدت یابد که تک و توک برگهای سبز نیمه جانی چون من را نیز خواسته یا نا خواسته به پای آن درخت و روی خاکش بکشاند ؟ به آنجا که از برگها اعتراف میگیرند که تنها جرمشان این بود که سبز بودند و نشانی و نمادی از زندگی و سر سبزی بودند ؟ !
به راستی امثال شما این روزها در چه برزخی بسر میبرید ؟ شاید هم احساس متفاوتی دارید که من نمیفهمم و اصلا نمیتوانم حدسش را هم بزنم ها ؟ ؟ ؟
آخرین بار برایتان نوشتم و آرزو کردم که اگر قادر نبوده اید در مراسم و جشنهای کودتاچیان غیبت کنید؛ای کاش در کنار افرادی چون رضائی، اژه ای و صفّار هرندیها بنشینید . . . کجا نشستید ؟ در آن لحظات و در این روزها به چه میاندیشید ؟ . . . به روزهای باز نشستگی که یکی دو سال دیگر منتظرش هستید ؟ به روستایتان که گفتید قصد دارید دوران باز نشستگی را آنجا سپری کنید ؟ به مردم روستایتان که به موسوی رای دادند و اینکه چه ساده لوح بودند ؟ به من و خانوادهام که در سفارت شما به موسوی رای دادیم و کد ۴ را جلو اسم او نوشته شده بود ؟ ( به عقل جن هم نمیرسید که این تنها یکی از هزاران ترفند و حقه ایست که برای دزدیدن رای ما تدارک دیده بودند و چه بسا شخص شما نیز میبایست بی اطلاع می بودید ) و یا به هیچ کدام از این چیزها فکر نمیکردید .
من فکر میکنم آنچه امثال شما به آن فکر میکردید،و این روزها فکر میکنید؛چیزی نیست مگر ماجرا و چند و چون بلایی که شریعتمداریها و شکنجه گران قادرند بر سر هر کسی که نافرمانی کند ؛ بیاورند . کابوسی که این روزها ریز و درشت نمیشناسد و طعمه خود را میتواند از بین همهٔ مردم به دام بکشد ؛ حتا از بین شماها که اکنون سیاهی لشکر کودتا بشمار میایید . داستان همسر سعید امامی را شما بهتر از من میدانید.
برایتان آرزوی رهایی از انواع کابوس میکنم.برایتان آرزو میکنم امشب صدای اله اکبر مردم آزارتان ندهد. موفق باشید. عبدی
از اولین یاد داشتی که به شما نوشتم و شما را سفیر دولت تحمیلی خطاب کردم تا کنون بیش از یک ماه میگذارد.پاسخ شما به آن نامه و واکنشهای بعدی به گونهای بود که من را واداشت تا شما را از جنس دیگری فرض کنم که لا اقل در دقیقه نود صف خود را جدا میکنید اگرچه با مقام و موقعیتی که شما دارید؛این فرض از پیش ، فرضی نزدیک به محال بود.
من بسیار تاسف میخورم که اکنون در خاک میهنم نیستم تا دوشادوش مردم فریاد مرگ بر دیکتاتور سر دهم و خواب و آسایش را بر آنها حرام کنم.
معدودی از هموطنان که خارج از ایران هستند و از شهرت و امکاناتی برخوردارند؛ قادرند صدای اعتراضشان را به طریقی از بلند گویی، تریبونی و یا روزنامهای به گوش جهانیان برسانند.اما من که در این جزیره کوچک زندگی میکنم از امکاناتی که در اختیارم هست راضی و قانع نیستم؛ به همین دلیل تماس و ارتباط با شما را غنیمتی و فرصتی یافتم . گویی از کانال شما حرفم به مدیران و فرماندهان شما هم میرسد.
بارها از شما خواستم سکوت خود را بشکنید و به من پاسخ دهید.تنها یک بار جواب دادید که بیش از سیصد نفر با شما از راه ایمیل در ارتباط هستند و شما فرصت کافی ندارید که به همه جواب بدهید.
من همچنان خوش خیال و پر امیدم که از عمر دیکتاتوری در ایران چند صباحی بیش باقی نمانده و اوضاع بدان حد بحرانی نشود که ادامه این کار از طرف من، سبب دردسر برای خانوادهام شود.من ضمن آگاهی و هوشیاری از چنین خطری ، چارهای ندارم جز ادامه آن.
ایران من اکنون مثل درخت تنومندی است که آزمون مرگ و زندگی را از سر میگذراند. درختی که نه تنها در معرض طوفانی سهمگین قرار گرفته، بلکه از آفتها و بیماریهای درونی نیز رنج میبرد. آیا ایران من سبز خواهد ماند ؟ آیا ممکن است این طوفان چنان شدت یابد که تک و توک برگهای سبز نیمه جانی چون من را نیز خواسته یا نا خواسته به پای آن درخت و روی خاکش بکشاند ؟ به آنجا که از برگها اعتراف میگیرند که تنها جرمشان این بود که سبز بودند و نشانی و نمادی از زندگی و سر سبزی بودند ؟ !
به راستی امثال شما این روزها در چه برزخی بسر میبرید ؟ شاید هم احساس متفاوتی دارید که من نمیفهمم و اصلا نمیتوانم حدسش را هم بزنم ها ؟ ؟ ؟
آخرین بار برایتان نوشتم و آرزو کردم که اگر قادر نبوده اید در مراسم و جشنهای کودتاچیان غیبت کنید؛ای کاش در کنار افرادی چون رضائی، اژه ای و صفّار هرندیها بنشینید . . . کجا نشستید ؟ در آن لحظات و در این روزها به چه میاندیشید ؟ . . . به روزهای باز نشستگی که یکی دو سال دیگر منتظرش هستید ؟ به روستایتان که گفتید قصد دارید دوران باز نشستگی را آنجا سپری کنید ؟ به مردم روستایتان که به موسوی رای دادند و اینکه چه ساده لوح بودند ؟ به من و خانوادهام که در سفارت شما به موسوی رای دادیم و کد ۴ را جلو اسم او نوشته شده بود ؟ ( به عقل جن هم نمیرسید که این تنها یکی از هزاران ترفند و حقه ایست که برای دزدیدن رای ما تدارک دیده بودند و چه بسا شخص شما نیز میبایست بی اطلاع می بودید ) و یا به هیچ کدام از این چیزها فکر نمیکردید .
من فکر میکنم آنچه امثال شما به آن فکر میکردید،و این روزها فکر میکنید؛چیزی نیست مگر ماجرا و چند و چون بلایی که شریعتمداریها و شکنجه گران قادرند بر سر هر کسی که نافرمانی کند ؛ بیاورند . کابوسی که این روزها ریز و درشت نمیشناسد و طعمه خود را میتواند از بین همهٔ مردم به دام بکشد ؛ حتا از بین شماها که اکنون سیاهی لشکر کودتا بشمار میایید . داستان همسر سعید امامی را شما بهتر از من میدانید.
برایتان آرزوی رهایی از انواع کابوس میکنم.برایتان آرزو میکنم امشب صدای اله اکبر مردم آزارتان ندهد. موفق باشید. عبدی

No comments:
Post a Comment