Search This Blog

Powered By Blogger

My Blog List

Monday, August 31, 2009

دوشنبه ۹ شهريور ۱۳۸۸
جمع بندی نتایج مقابله در میانه راه

رضا تقي زاده
اظهارات احمدی نژاد در نماز جمعه اخیر، حاکی از قصد دولت بر القاء این شبهه است که بحران ماه پیش و هفته های پیشتر که نظام را از ریشه لرزاند، از سر گذشته است.

شاید در درون و بیرون از ایران نیز ترس ازبه آخر رسیدن توان مردمی برای ادامه مقابله، و یا فروکشیدن شوق جمعی، برای دست یافتن به آزادی، دغدغه خاطر گروهی شده است که خروج تدریجی دولت کودتا را از لاک هفته های پس از انتخابات شاهد اند.

اگر دولت براستی بر این باور است که موج تغییر از کشتی نظام گذشته و حاکمان به ساحل نجات رسیده اند، نادان تر از آن است که خود می پندارد. اگر ابعاد خطر در دریای بظاهر آرام گرفته مطالبات مردمی و عمق ترک ها را بر بدنه سفیه طوفان زده نظام می بیند و آنرا کتمان می کند، دروغ گوئی است که دیر یا زود توان ماندگاری اش از درون و بیرون دوباره به محک راستی آزمایی مردم خواهد خورد.

تا پیش از 22 خرداد جامعه ما در درون بسیار ضعیف تر از آن بود که برای قدرت حاکم مشکل عمده ای ایجاد کند. از آن روز به بعد، علی رغم تحمل دهها کشته و از دست دان صد ها مبارز اسیر که به بند کشیده شده اند، صفوف مبارزان آزادی، قدرتمند تر از پیش شده است. بسیار قدرتمند تر از پیش.

بزرگترین پیروزی مردم در مقابله با حکومت، که تمامی ابزار های قدرت را در مصادره خود داشت، گذر از مرز ترس و انتقال ترس به درون نظام بود. تا دیروز مردم از عوامل حکوت میترسیدند. امروز حکومت از قدرت براندازی مردم در هراس است. امروز دولت حاکم بر ایران در درون و بیرون ناتوان شده و اعتماد به نفس خود را از دست داده است. آنچه امروز از دولت ایران دیده میشود، تظاهر به قدرت است و نه اطمینان از داشتن آن.

برغم این پیروزی شگرف هنوز بسیاری از اهرمهای قدرت همچنان مصادره ای و در دستهای دولت است. آنها هنوز تفنگ و تانک و توپ و پول و سرباز و نفت و برق و گاز و نان و آب را در اختیار خود دارند و از راه حراج دارایی های ملی، شریک راه داخلی و متحد خارجی می خرند.

در درون، هسته قدرت پوک تر از آن است که از بیرون دیده می شود. در خارج، شرایط به هیچ وجه بهتر از داخل نیست. بسیاری از مردم که در بخشهایی از خاورمیانه، به دلیل عناد با قدرتهای بزرگ و یا رفتارهای غیر انسانی همسایگان نا باب محلی همراه با شعار های دولت ما شده بودند، با رویت میزان صداقت و عدالت نظام حاکم با مردم ایران، رنگ حقیقی آنرا دیده و از همراهی با آن دل شسته اند. در تمامی سرزمینهای مسلمان که مردم آن نسبت به مواضع خارجی نظام ایران احساس خوبی داشتند، بجز یکی، روابط دولتشان با دولت ایران همیشه تیره بود و هست. بر تیرگی روابط رسمی، حالا سرخوردگی مردم آنها را نیز باید افزود.

در کشورهای غیر مسلمان و رفیقان نیمه راه نظام، مسئله حمایت مردمی از نظام سیاسی ایران هرگز مطرح نبوده و دولتها یاد شده تنها بدلیل رعایت مصالح ملی و یا منافع تجاری روز خود با دولت ایران همراه بوده اند. بخشی از این منافع اگر چه همچنان برای آنها بر قرار مانده است ولی بدلیل کاهش امکانات دولت ایران از یک سو و از سوی دیگر قطع حمایت مردم ایران از دولت حاکم، کم رنگتر وپر هزینه تر از پیش شده است.

به این دلیل انتظار نمی رود که کشورهایی نظیر روسیه و چین نیز همراهی با نظام ایران را در شرایط کنونی به آسانی و سود آوری سه ماه قبل ببینند. این تغییر دیدگاه، تا حدود زیادی ناشی از ایستادگی مردم ایران در مقابل نظام حاکم و محروم ساختن دولت از حمایت داخلی است.

تا همین سه ماه پیش دولت امریکا مصمم بنظر می رسید که از راه انجام گفتگوهای بدون پیش شرط با دولت ایران با آن از در معامله در آید. اگر چه میل دولت امریکا به تعامل با نظام ایران ناشی از تجدید ارزیابی از مصالح ملی خود آنها بود، با این وجود پس از رویداد های 22 خرداد ، رفتار امریکا با ایران تغییر کرده است.

در حال حاضر آنها از داشتن روابط عادی با دولت ایران دست کشیده اند و مذاکرات پیشنهادی را تنها محدود به برنامه اتمی ایران ساخته و انجام آنرا با هدف پیشگیری از توسل به جنگ دنبال می کنند. تغییر ارزیابی مصالح ملی کشور قدرتمندی مانند امریکا در قبال دولت ایران، دستاورد مبارزات چند هفته ای خیابانی مردم ایران است.

نحوه ایستادگی مردم در مقابل دولت کودتا وروشهای نبرد و نقشه حرکت آن، بر خلاف توهم دولت کودتا تنها در درون جنبش شکل می گیرد و خاص شرایط روز است. در روزهایی شاهد سکوت و تجدید قوای مردم خواهیم بود. در روزهای دیگر، نبرد را در جبهه تازه ای آغاز می کنند. هدف نهایی به ضعف کشیدن هر چه بیشتر دولت زور گو و خارج کردن اهرمهای مصادره شده قدرت از دستهای عوامل آن است. بر هم خوردن توازن در ترکیب قدرت ملی ، سرنوشت محتوم نبردی است که در قالب تحول مستمر اجتماعی آغاز شده است . آزادی حق مردم و قدرت حکومت تنها متعلق به آنها است، بدون ولی و بدون واسطه. این قدرت در ادامه راه در دستهای آنها قرار خواهد گرفت. از آن روز به بعد، که چندان دیر نخواهد بود، نوبت به باز سازی می رسد.
دوشنبه ۹ شهريور ۱۳۸۸
برای دختر در راهم

حنيف مزروعي
Hanifmazruie(at)gmail.com
می نویسم که این روزها تنها سلاحی که در دست دارم همین قلم است و آن را با هیچ چیز عوض نخواهم کرد زیرا در این بیش از یک دهه که نام روزنامه نگار را با خود یدک می کشم آموخته ام که تنها این قلم است که صلاح و حرمت انسان ها را به ارمغان خواهد آورد.



دختر هنوز نیامده ام!

آنچه در این نامه برایت می نویسم، درد دلهایی است که حدود 80 روز است که در دل نگاه داشته ام و نمیدانم آیا کسی هست که بتواند بفهمد وحرفم را به او بگویم یا نه... برای همین تصمیم گرفتم برای تو که خواهی آمد و به جهان من وارد خواهی شد، خاطره این روزها را بنویسم، تویی که هنوز چشم بر این جهان نگشوده ای، جهانی که این روزها برای من و امثال پدرت چندان جای راحت و خوشایندی نیست.

قطعا وقتی تو می‌آیی این روزها به تاریخ سرزمین مادری‌ات پیوسته دردانه‌ام!‌ اما برایت این برگ تاریخ را می نویسم تا یادت باشد که بر پدرت، بر مادر مظلومت که این روزها بار تو و تنهایی و دلتنگی را با هم به دوش می‌کشد و دوستانشان چه گذشت.

همه داستان از شب برگزاری انتخابات شروع شد، آن شب تا ساعاتی از نیمه شب در ستاد قیطریه به همراه دوستانی بزرگوار که این روزها در پشت میله های زندان به انتظار آزادی نشسته‌اند، نظاره گر جادوگری جادوگرانی بودیم که رای ملت را میلی اعلام کردند و کودتایشان دست‌مایه‌ای شد برای سرکوب. عصر همان روز به ستادمان حمله کرده بودند و هراس داشتیم که مجددا این اتفاق تکرار شود، به دوستانم در طبقه دوم گفتم به خانه هایشان بروند تا خدای ناکرده گزندی به آنها نرسد که من فردا ناتوان از پاسخ گفتن به خانواده هایشان باشم. نیمه های شب بود که به خانه برگشتم. فردای آن روز بعلت حضور در جای دیگری به دفتر حزب نرفتم تا در جلسه تصمیم گیری شرکت کنم و حوالی عصر مهدی میردامادی خبر داد که ریختند و همه را در حزب بردند، سریع شروع به جمع کردن اطلاعات در خصوص این واقعه کردم. همه چیز واقعیت داشت و این شروع فاجعه دیگری بود.

تا ساعت 10 اسامی دوستانم که گرفتار آمده بودند دقیقا مشخص شد، آنها را منتشر کردم و در مصاحبه با بی بی سی فارسی گفتم که دیگر امنیتی در کار نیست و من هم بعد از پایان این مصاحبه دیگر خانه ای نخواهم داشت که در آن اقامت گزینم و واقعا هم همان شد و رفتم از خانه ای که برای تو فراهم کرده بودم و نمی دانم دیگر چه زمانی فرا برسد که کلید بیاندازم و در امنیتی که این روزها برای ما حسرت شده، دست در دستان کوچک تو به آن خانه باز گردم.

دخترم!

از آن زمان تا این لحظه، خانه ها عوض کرده ام، شب ها را در جاهایی سپری کرده ام که نگفتنی است، دوستانی را دیده ام که هیچ زمان حتی به مخیله ام نمی‌رفت روزگاری با دوستانی نادیده اینچنین اخت و عجین شوم، روزگار سرشار شده است از درس هایی که باید دید و آموخت و تجربه کرد. از آن شب تا به امروز بدنبال یک جرعه آرامش گشته ام و نیافته ام و نمی دانم آیا اصلا به سرابی هم خواهم رسید یا همه این راه تنها دویدن است و دویدن.

نا امید نیستم چون تو تنها امید من هستی، امیدی که می دانم نمی توانم چشم باز کردنت را ببینم، گریه های مستانه اولینت را تجربه کنم و دستان کوچکت را برای اولین بار لمس کنم، اما باز هم می گویم امیدوارم چون در این لحظات تو تنها موجود زنده ای هستی که مرا به حرکت وا می دارد.

اینها را می‌نویسم نه به این دلیل که مظلوم نمایی کرده باشم، که مظلوم واقعی برادران هم سن و سالم هستند که این روزها صدای "هل من ناصرشان" فضای شهر را از اوین گرفته است، از روی درد دل پدر به فرزند می گویم که بدانی که چرا این روزهای سخت نبودم و نیستم و شاید هم نباشم.

نونهال نروئیده ام!

اگر به خود بتوانم دروغ بگویم اما به تو نمی توانم حقیقت را نگویم. ترس دارم، ترس از اینکه نتوانم دستان پاکت را حتی برای یک لحظه در دست بگیرم و ببویم، صدای نوازشگر گریه هایت را بشنوم و لذت ببرم از آمدنت، اما نجوایت از همان فرسنگ ها در گوشم زمزمه امید را فریاد می زند: بمان و ادامه بده!

دخترم!

سالها از آمدنت هراسناک بودم که شاید نتوانم برایت پدری کنم و شرایط را برایت آنگونه که ایده‌ آل است فراهم کنم اما امروز که تو در حال آمدنی، من نیستم و نمی دانم که چه زمان باز گردم و کی ضرباتی که بر دل مادرت میکوبی تا درها باز شود و در این دنیای غم آلود نفسی تازه کنی را بفهمم.

اینها آواری است که در این روزگار نامهربان هر لحظه بر سرم خراب می شود و من سعی می کنم بخاطر وجود نازنین ات زنده بمانم تا آنان که به خون جوانان وطن دستانشان آلوده است بدانند که نفس می کشم و تا نفس می کشم قلمم و زبانم نفس های آنان را حبس خواهد کرد و بدان که نفس من از برکت وجود توست.

فرزند ندیده ام، غرضم غمنامه نوشتن نیست که این روزها را با خون دل سر می کنم، اما برایت می نویسم که بدانی تنها به امید حضور سبز توست که در این روزهای سیاهی برای پدری که شاید موقع چشم باز کردن دوست داشته باشی بالا سرت باشد و نمی تواند باشد، زنده ام و نفس می کشم.

پدر در آرزوی دیدارت: حنیف

Sunday, August 30, 2009

Az mian e Rig ha va Almas ha . . . Ehsan - Tabari

http://www.youtube.com/watch?v=orsl2C9ZZOI&feature=related

EHSAN TABARI

http://www.youtube.com/watch?v=xhGlPN-neNQ&feature=related

Saturday, August 29, 2009

یکشنبه ۸ شهريور ۱۳۸۸
جنایتی که دیده نمی شود

اکبر گنجی
ماه رمضان است. عارفان گفته اند کم خوردن،کم خوابیدن و کم سخن گفتن راه رویت و مشاهده ی یار است. اما گرسنگی، تشنگی، کم خوابی و کم گویی رمضان سال جاری، برای دور از معنایی چون من فقط و فقط رویت و مشاهده ی چهره های داغون شده را به همراه آورده است. از خود می پرسم: به کدام دلیل و مصلحت امر الوهی اجازه می دهد تا به نام او و به حکم او، با بندگان او چنین کنند؟ مگر نگفته اند ساختار عالم هستی به گونه ای است که رحمت اش بر غضبش تقدم دارد؟ پس چرا جز بارش غضب و تسلط جباریت چیزی نصیب ما نمی شود؟

دیدن عکس های بازداشت شدگان در دادگاه های استالینیستی ، روح و جسم آدمی را متلاشی می کند. جنایتی که در مقابل چشم همگان در حال وقوع است، به جسم قربانیان محدود نمی گردد،شخصیت آنان را ترور می کند. به غم و انده وصف ناشدنی خانواده ی بازداشت شدگان که این تصاویر را می بینند نیندیشید، فقط و فقط به این فکر کنید که پس از ترور شخصیت فرزندان دلیر ایران در دادگاه سلطانی ، وقتی آنان به سلول های انفرادی باز می گردند، بر روح تک تک آنان چه می رود ؟ او باید در تنهایی با تیشه به جان خود بیفتد که چرا تسلیم خواست و میل جنایت کاران شد؟ این آن چیزی است که دیده نمی شود. این آن جنایت بزرگی است که کسی بدان فکر نمی کند. این آن لذت عظیمی است که بازجویان و سلطان را شاد می کند.

بزرگی را می شناختم که رفته رفته آب شد و به دیدار ابدیت شتافت. او را بازداشت کرده بودند و در غذایش مسهل ریخته بودند، بعد هم او را به دستشویی نمی بردند. وقتی در سلول انفرادی لباس های آن مرد بزرگ کثیف می شد، بازجویان جمع می شدند و به او می خندیدند که مرد به این بزرگی نمی تواند خود را نگه دارد. در زندان بودم که جان به جان آفرین داد. دیدم که دهها هزار تن در تشیع جنازه او شرکت کردند، جنایتکاران زیر تابوت آن انسان پاک را گرفتند و کسی که شخصاً فرمان داده بود او را بازداشت کنند و رویش را کم کنند، برای شهادت او پیام داد تا جسم آن بزرگ مرد را از آن خود کند. شب بود و من در تنهایی به تلویزیون نگاه می کردم و می گریستم. مسئول حفاظت اطلاعات وارد اطاق من شد و دید که گریه می کنم. گفت چه شده است؟ گفتم شما او را کشتید و حال این چنین برای او مراسم بر پا می کنید؟ او که با شهید ما در یک محله زندگی می کرد، گفت: بازداشت او یک اشتباه بود. مگر ندیدی که "آقا" برای او پیام داد؟ گفتم آری شنیدم، آری وزارت اطلاعاتی که علی فلاحیان وزیرش بود فقط یک خطای کوچک مرتکب شد. چند روز به عید مانده از زندان آزاد شدم، برای دیدن خانواده ی آن جوانمرد همراه با همسر و فرزندان به خانه او رفتیم. خاطرات بسیار تعریف کردند و از اینکه یکی از شکنجه گران در روزهای آخر بر بالین عزیز ما حاضر شده، به دست و پای او افتاده و حلالیت طلبیده است. بعد به همراه خانواده ی آن عزیز به خانه ی والدین سعید حجاریان رفتیم. پدر سعید به ملاقات با "آقا" پس از بهتر شدن حال سعید بعد از ترور اشاره کرد. سخنانی که در آن مجلس "آقا" بیان کرده بود، از کینه ی بزرگ و عمیق سلطان حکایت می کرد. با شنیدن آن سخنان به فکر فرو رفتم که این شخص کینه ای و انتقام گیر، کی از سعید ما دوباره انتقام خواهد گرفت؟

چه کسی قادر است چهره ی به نمایش در آمده ی زیدآبادی، رمضان زاده، حجاریان، صفایی فرهانی، ابطحی، تاج زاده، نبوی، و دهها بازداشت شده ی دیگر را از چشم و ذهن خود پس زند؟ هر بار که دو تن از بزرگان را به دادگاه می آورند تا متن از پیش تهیه شده ی بازجویان را قرائت کنند، بقیه ی بازداشت شدگان بی خبر از عالم را هم به تماشا می آورند تا ببینند که راهی جز این در پیش ندارند. این شکنجه ی دیگری است که آدمی را مجبور می کنند تا ترور شخصیت دوستانش را شاهد باشد. قربانی، باید شاهد قربانی کردن یارانش باشد. این رویداد هولناکی است که فقط گریستن بر آن کافی نیست، این "جنایت علیه بشریت" است که سال هاست گرفتار آنیم ، هموطن.
یکشنبه ۸ شهريور ۱۳۸۸
عقب عقب عقب عقب، برو تا بیافتی پائین
ابراهيم نبوي
e.nabavi(at)roozonline.comمی ترسیدم این روز را نبینم و از دار دنیا بروم، سعید مرتضوی برکنار شد. این واقعه جالب و دوست داشتنی و زیبا را به خودم و کلیه کسانی که یک بار یا بیشتر مجبور شده اند وجود او را در فاصله کمتر از ده متر احساس کنند، تبریک می گویم. اصلا مهم نیست که مرتضوی وزیر دادگستری بشود و یا حتی یک هفته دیگر رئیس قوه قضائیه بشود، یا اینکه کسی که به جایش آمده است، از او هم بدتر باشد، مهم این است که سعید مرتضوی به عنوان یکی از مهم ترین عوامل سرکوب آزادی بیان و جنبش آزادی ایران، برکنار شد. من در زندگی از کسی نفرت ندارم، اصولا آدم نفرت نیستم، ولی این استثنا را برای خودم حفظ می کنم. برای مرتضوی عاقبتی دردناک و تلخ آرزو می کنم و امیدوارم خدای عادلی باشد تا حق او را کف دستش بگذارد. و این سومین عقب نشینی حکومت تحت تاثیر جنبش بزرگ سبز بود.



با این اقدام، عقب نشینی حکومت در برابر جنبش سبز وارد سومین مرحله خود شد، آیت الله نامبروان که که در مورد ولادت خودش هم نمی تواند از نقش دشمن و بیگانگان صرف نظر کند، اعلام کرد که رهبران جنبش سبز از بیگانگان دستور نمی گرفتند و خواستار رسیدگی به تخلفاتی شد که خودش دستورشان را داده بود. عقب نشینی دوم هم با سخنرانی احمدی نژاد در نماز جمعه بود که پذیرفت که در حوادث بعد از انتخابات و در زندان کهریزک تخلفاتی رخ داده است، البته اعلام کرد که کسانی که شکنجه شده یا کشته شده اند، با برنامه ریزی خودشان مورد شکنجه خودشان قرار گرفته یا خودشان توسط خودشان کشته شده اند. فعلا دولت و حکومت دارند قدم به قدم عقب می روند و از کلیه هموطنان می خواهم به هیچ وجه سروصدا نکنند تا طرف به عقب نشینی ادامه دهد، ببینیم کی می افتد پائین.



جنبش سبز باید خودش را جمع و جور کند، تلاش کند تا زندانیان آزاد شوند، رسانه های خودش را بسازد، نیروی اجتماعی اش را سازمان بدهد و بداند که این ماجرا کار یک نفر دو نفر و یک شب دو شب نیست، ما یکی دو سال کار حسابی داریم، فقط چیزی را نباید فراموش کنیم، حکومت می توانست مانع ایجاد جنبش سبز شود، خیلی کار دشواری نبود. ولی وقتی یک جنبش اجتماعی که ریشه در خواستهای جدی اجتماعی دارد، ایجاد شد، دیگر نمی توان آن را از بین برد. حالا ما هستیم و منتظریم تا در اولین فرصت دوباره در داخل و خارج به فرمایش رهبر انقلاب که واقعا این یکی را بسیار درست گفت: آبروی حکومت را در تمام جهان ببریم." من در شگفتم این آقای خامنه ای که بلد است حرفی به این درستی بزند، چرا حرف هایی به آن نادرستی می زند؟



ابطحی به روز شد



به مناسبت هزارمین شماره روز، برای هزارمین بار عرض می کنم که اصولا هر انسانی زیر بازجویی می شکند، لطفا نگوئید سعید شریعتی که دندانش شکسته یا ابطحی که رژیم به زور وزنش را کم کرده، یا محمد قوچانی که هفتاد روز زندان انفرادی کشیده، یا سعید حجاریان که زندگی طبیعی اش شکنجه بوده و تکان نمی تواند بخورد، چرا چنین حرفهایی زدند و رمضان زاده و بهزاد نبوی و تاج زاده عزیز چرا آن حرف ها را نزدند. هر کسی زیر فشار قرار بگیرد، طبیعی است که می شکند.



امروز ابطحی از زندان مطالب وبلاگش را به روز کرد. اگر واقعا منظور از دستگیری ابطحی این باشد که او را به زندان ببرند که وبلاگش را بنویسد، به نظرم فکر زیاد خوبی نیست، چون قاضی می تواند ابطحی را با وثیقه آزاد کند و از او تعهد بگیرد که هر روز وبلاگش را به روز کند، لزومی به ماندنش در زندان نیست. دختر ابطحی گفت: " وبلاگ پدرم توسط بازجویان به روز می شود." اینها به کنار، فقط من نمی دانم چرا برای اینکه کسی بفهمد که در انتخابات تقلب نشده است، باید اطلاعات نداشته باشد. البته این هم جزو معجزات کشور ماست که وقتی اطلاعات داشته باشی نظرت غلط است و وقتی اطلاعات نداشته باشی نظرت درست است. وقتی دست به زن نامحرم بزنی گناه کردی، ولی اگر به زن نامحرم تجاوز کنی جایزه می گیری؟ وقتی اعتراف کنی مجرم هستی از زندان آزاد می شوی، اما اگر اعتراف نکنی مجرم هستی زندانی می مانی. فعلا یکی از نمایندگان مجلس که نخواست نامش فاش شود، قبول کرده که با باتوم و شیشه نوشابه به زندانیان تجاوز کرده اند. فکر می کنم بعد از این کار زندانی به حقانیت رهبری و صحت انتخابات پی برده باشد. بالاخره درک حقیقت دردناک است.



1920 گلوله در شهرک قدس



حالا خوب است اسمش شهرک قدس است، وگرنه اگر تگزاس یا سانفرانسیسکو بود چی می شد؟ البته اسمش شهرک قدس است، ولی توی خانه به او می گویند " قلعه حسنخان". براساس گزارش روزنامه جام جم یک آقای 65 ساله هشت نفر از اعضای خانواده خودش و همسایه هایش را با شلیک 1920 گلوله کشت. وی دوساعت بعد از این اقدام بی سروصدا، که توسط مردم به نیروی انتظامی خبر داده شده بود، توسط نیروی ضدشورش زنده و سالم دستگیر شد. حالا فکر کنید به جای این آدم که با شلیک 1920 گلوله هشت نفر را کشته است، 1920 نفر آدم می خواستند بدون دادن شعار، و با دست خالی، فقط به انتخابات اعتراض کنند. مطمئنا سه دقیقه بعد نیروی ضد شورش منطقه را محاصره و بعد از اینکه ده نفر را می کشت، صد نفر را دستگیر می کرد و تا نیم ساعت بعد هم به بقیه تجاوز می کرد.



واقعا نیروی ضدشورش و حافظ جان و مال و ناموس مردم که می گویند همین است، یک میلیون آدم، به مدت یک ماه در تهران تظاهرات کردند، در نهایت یک جوان به اتهام درست کردن یک کوکتل مولوتف که در کوچه خلوت خودشان انداخته بود و کوکتل مولوتف مذکور هم عمل نکرده بود، زندانی شد. از آن طرف یکی دیگر 1920 گلوله شلیک کرده و هشت نفر را کشته و دو ساعت طول کشیده تا او را دستگیر کنند. مسوول نیروی انتظامی احتمالا گفته است: ما نمی دانستیم قاتل در انتخابات به موسوی رای داده یا نه، اگر حدس می زدیم رای داده حتما بیست ثانیه بعد از شلیک اولین گلوله دستگیرش می کردیم.



قبرستانها و دانشگاهها



آقا، بعد از اینکه اعلام شد که در بهشت زهرا تعدادی جسد را بطور غیرقانونی دفن کردند، من یاد آیت الله خمینی افتادم، نمی دانم بخاطر اینکه در بهشت زهرا سخنرانی کرده بود، یا بخاطر اینکه در مورد قبرستان حرف زده بود، یا بخاطر یک چیز دیگر. در هر حال به نظرم همین جملاتی که از سخنرانی آیت الله خمینی در بهمن 57 درآوردم بخوانید و عبرت بگیرید. اصولا خواندن این جملات بقول علی عابدینی برای مزاج آدم خوب است.



آیت‌الله خمینی گفت: "این مجلس غیر قانونی است. از خود وکلا بپرسید، آیا شما را ملت تعیین کرده است؟ هر کدام که ادعا کردند که ملت تعیین کرده است، ما دستشان را می‌دهیم دست یک نفر آدم ببرد او را در حوزه انتخابیش، از مردم سوال می‌کنیم که این آقا آیا وکیل شماست؟ شما او را تعیین کرده‌اید؟ حتماً بدانید که جواب آن‌ها منفی است.".... "این همه چیز ما را به باد داد و مملکت ما را خراب کرد. قبرستان‌های ما را آباد کرد.".... " مملکت ما را از ناحیه اقتصاد خراب کرد. تمام اقتصاد ما الآن خراب است و از هم ریخته است که اگر چنانچه بخواهیم ما این اقتصاد را به حال اول برگردانیم، سال‌ها طول می کشد."..... " فرهنگ ما را این عقب نگه داشته، به طوری که الآن جوان‌های ما تحصیلاتشان در اینجا تحصیلات تام و تمام نیست و باید بعد از این‌که یک مدتی در اینجا یک نیمه تحصیلی کردند، آن‌هم با این مصیبت‌ها، آن‌هم با این چیزها باید بروند در خارج تحصیل کنند."...... " پنجاه سال است که در اختناق به سر می‌بریم. نه مطبوعات داشتیم، نه رادیو صحیح داشتیم."..... " یک مملکت دو تا دولت ندارد، لکن دولت غیر قانونی باید برود. تو غیر قانونی هستی، دولتی که ما می‌گوییم، دولتی است که متکی به آرا ملت است."



افسران جوان و دانشگاهها



بقول عادل فردوسی پور، ببین این چه می کنه؟ من هرچه فکر می کنم نمی فهمم چرا کاری را که آدمها معمولا در سی سالگی می کنند، ایشان در شصت سالگی می کند و آن کاری که آدمها در پنجاه سالگی می کنند، ایشان در سی سالگی می کرد. شده حکایت آن دخترک داستان عبید زاکانی که شب اول بازجویی، نه، شب اول ازدواج معلوم شده بود که .... بقیه اش را خودتان در کلیات عبید بخوانید. آقای خامنه ای که وقتی سی ساله بود، اهل شعر و شاعری و ادبیات و هنر بود، حالا که شصت ساله شده، بکلی زده توی فاز نظامی. امروز ایشان در سخنرانی برای دانشجویان( که مطابق معمول هیچ تصویری از آنها در دست نیست.) گفت: " دانشجویان عزیز، افسران جوان ایران در جبهه مقابله با جنگ نرم دشمنان هستند." شوخی شوخی، داستان براندازی نرم را تبدیل به کودتای نرم کردند و حالا شده جنگ نرم. من مطمئنم که اینقدر این پسر( احمدی نژاد) در دیدار با آن پدر( دائی جان ناپلئون) درباره جنگ کازرون و نبرد کلمبیا حرف زده که احتمالا آقا خودش هم فکر می کند در کلمبیا سخنرانی کرده. البته همین امروز ایشان گفته که " بنده فقط از نقاط قوت دولت حمایت می کنم." البته آگاهان هرچه فکر کردند متوجه نقاط قوت دولت نشدند، البته به باتوم و نوشابه فکر کردند، ولی فکر کردند ممکن است نقطه قوت دیگری هم باشد.



نخبگان در روز قدس نماز می خواند

یک مدتی اسم خاتمی شده بود جریان دوم خرداد، هرکسی می خواست هر فحشی بدهد، به جریان دوم خرداد می داد. اسم مستعار آقای منتظری هم شده بود " ساده لوحان"، هر وقت به کسی می گفتی تو آدم ساده لوحی هستی، فورا می خواست فتوا بدهد. اسم مستعار کروبی هم شده است، جریان تندرو، وقتی می گویند پسر جریان تندرو به دادگاه رفت، همه متوجه حسین آقا می شوند. حالا اسم مستعار هاشمی رفسنجانی شده " نخبگان" آقا که گفته بود " نخبگان مراقب باشند سقوط نکنند." یک هفته بعد هم جنتی گفته بود " نخبگان مواظب خودشان باشند." امروز آیت الله حائری شیرازی که سالی یک بار موقع تعطیل شدن کارخانه آدامس بادکنکی حرف می زند، گفت: " نخبگان رمضان را دریابند." حالا به هر کسی می گوئیم نخبه، فورا فهرست دارائی های خودش را منتشر می کند. ضمنا نماز جمعه روز قدس به امامت نخبگان برگزار می شود.









بیست بسیجی و نه نفر از مردم کشته شدند

آقا جان! با شما نیستم، فرمانده سپاه را می گویم. به هر کی گفتم آقا که شما نباید نگاه کنی! آقای فرمانده سپاه، بدون آنکه فکر کند درباره چه چیزی حرف می زند و حداقل به کاغذهای خودش نگاه کند، در یک مصاحبه تکان دهنده و دشمن شکن، اظهارات عجیبی را زرتی گفت. سردار جعفری پس از مصاحبه رسمی دیروزش، در یک مصاحبه اختصاصی با ما شرکت کرد و به سووالات ما پاسخ داد.

ما: لطفا بفرمائید که اصولا حضور مخالفان در اعتراضات اخیر چی بود؟

سردار جعفری: دشمنان 300 هزار نیرو را برای اعتراضات خیابانی از سالها قبل سازماندهی کرده بودند که ما موفق شدیم که با فداکاری و ایثارگری برادران بسیج و نیروهای سپاه جلوی این تحرک دشمن را بگیریم.

ما: یعنی میزان حضور میلیونی و حداقل چند صدهزار نفری مخالفان در اعتراضات خیابانی را تائید می کنید؟

سردار جعفری: البته این آمار مورد تائید ما نیست و با وجود تبلیغات گسترده رسانه های بیگانه که همه شان در آن زمان قطع شده بودند، عوامل دشمن نتوانستند بیش از دو تا سه هزار نفر را به خیابان بیاورند.

ما: با توجه به اینکه یکی از سفرای ایران نیز گفته بود که سه هزار نفر بیشتر در اعتراضات شرکت نکردند، تعداد دستگیر شدگان چقدر بود؟

سردار جعفری: ما چهار هزار نفر از این سه هزار نفر را دستگیر کردیم که بیش از 3700 نفر آنان در همان هفته آزاد شدند.

ما: با توجه به اینکه فرمودید که سه هزار نفر تظاهرات کردند، ولی چهار هزار نفر دستگیر شدند، و احتمال ادامه آشوب ها، برای چه آن 3700 را آزاد کردید؟

سردار جعفری: ما سعی کردیم که با رافت برخورد کنیم، و به همین دلیل به محض اینکه آن سه هزار نفر دستگیر می شدند، فورا آزادشان می کردیم که زودتر بتوانند به اعتراضات شان ادامه دهند. و ما فقط با رافت و عطوفت با معترضان برخورد می کردیم. اما آنها قصد داشتند که نظام را با خطر جدی مواجه کنند که ما جلوی آن را با آرامش گرفتیم.

ما: در این اعتراضات آیا کسی هم کشته شد؟

سردار جعفری: در این ناآرامی ها 13 نفر بسیجی به شهادت رسیدند و هفت نفر هم که سابقه بسیجی داشتند شهید شدند، جمعا می شود بیست نفر، اما تعدادی هم از آنها کشته شدند که چون تعدادشان زیاد نیست، بهتر است در مورد آنها حرف نزنیم...

ما: یعنی هیچ کسی از معترضان در تظاهرات کشته نشدند؟

سردار جعفری: نه اینکه هیچ کسی کشته نشده باشد، ولی 13 نفر بسیجی به شهادت رسیدند و هفت نفر هم که سابقه بسیجی داشتند، کشته شدند که ممکن است 9 نفر از معترضان هم کشته شده باشند که البته در این مورد آمار خاصی وجود ندارد، ولی می توانم بگویم که در همین شش ماهه اول سال جاری 24 هزار نفر ازدواج کردند که تعداد آنها از 9 نفر کشته شده های معترضان خیلی بیشتر است.

ما: گفته می شود که 70 نفر در اعتراضات کشته شده اند که عکس و نام آنها وجود دارد و جسد آنها هم دفن شده و خانواده های آنها هم مجلس ختم گرفته اند و فیلم کشته شدن آنها هم پخش شده است.

سردار جعفری: ممکن است کسانی در تظاهرات خیابانی کشته شده باشند و فیلم و عکس آنها هم وجود داشته باشد و دفن هم شده باشند و نام شان هم ثبت شده باشد، اما این به آن معنی نیست که چون هفتاد نفر کشته شده اند، تعداد کشته شده ها بیش از 9 نفری باشد که آمار آنها مشخص است، ضمن اینکه همین هفتاد نفر هم ممکن است پسر خاله شان بسیجی باشد، یا قبلا در زمانی که زنده بودند، از جلوی بسیج رد شده باشند. پس ما می توانیم بگوئیم که هشتاد نفر بسیجی در این اعتراضات کشته شدند.

ما: شما گفته اید که شش الی هفت نفر از مردم عادی که بعضا سابقه بسیجی داشتند، با ترورهای کور به شهادت رسیدند؟ لطفا بفرمائید شش نفر بوده یا هفت نفر؟ و بعضا بسیجی بودند یعنی چه؟

سردار جعفری: چون ترورها کور بود، دقیقا ندیدیم که شش نفر شهید شدند یا هفت نفر، البته مسوولان خیلی دقت نکردند که شش نفر شهید شدند یا هفت نفر، ممکن است چیزی بین این دو باشد، مثلا شش و نیم نفر شهید شده باشند که قبلا هم ما در عملیات بلوچستان یک بار هفت و نیم نفر از نیروهایمان بشهادت رسیدند. و در مورد اینکه این هفت نفر بعضا بسیجی بودند، منظورم این است که چون یک نفر از افرادی که در ترورهای کور شهید شدند، سابقه بسیجی دارند، به نظر ما این هفت نفر بعضا سابقه بسیجی دارند.

ما: به عبارت دیگر منظورتان این است که سه هزار نفر تظاهرات کردند، چهار هزار نفر دستگیر شدند، و بیست بسیجی کشته شدند، و نه نفر از معترضان هم کشته شدند، معترضان برای کشتن نیروهای بسیج از چه سلاحی استفاده کرده بودند؟

سردار جعفری: شهدای ما با سنگ و چوب و یا با اتومبیل کشته شدند، و این در حالی بود که بسیج از هیچ اسلحه ای جز مسلسل و گاز اشک آور و کلت و باتوم و وسایل دیگر استفاده نمی کرد، که بعد از پایان ناآرامی ها ما تصمیم گرفتیم که دیگر از سلاح استفاده نکنیم. ولی این نکته بسیار مهم است که با وجود اینکه بسیج از اسلحه گرم استفاده می کرد، اما هیچ کدام از کسانی که گلوله خوردند، کشته نمی شدند، و بلند می شدند می رفتند خانه شان، ولی آنها به محض اینکه یک سنگ می انداختند، برادران ما شهید می شدند و این یکی از راههای ما برای کنترل آرام تظاهرات بود.

ما: یعنی منظورتان این است که کلا مساله مهمی نبود، و حل شد؟

سردار جعفری: نمی خواهم بگویم که مساله مهمی نبود، بلکه می خواهم بگویم که " فتنه اخیر آنقدر عمیق و گسترده بود که کلمه بحران برای آن کوچک است" اما می خواهم بگویم که سپاه با هوشمندی بسیار با این فتنه عظیم که چیز مهمی نبود و دو سه هزار نفر بیشتر نبودند مقابله کرد.

ما: لطفا بفرمائید که سپاه در حمله به کوی دانشگاه چه نقشی داشت و چطور به دانشجویان حمله کرد؟

سردار جعفری: ما " امیدواریم که دادگاه عوامل خودسر که اقدامات تند و غیرقابل قبول و مجرمانه ای در کوی دانشگاه انجام دادند، تشکیل شود".

ما: خیلی ممنون از لطف شما، واقعا دست تان درد نکند، لطفا بفرمائید که این عوامل خودسر چه کسانی بودند؟ و از کجا بودند؟

سردار جعفری: این عوامل خودسر از بسیج نبودند. و اصولا بسیجیان در این حادثه حضور نداشتند، بلکه لباس شخصی هایی بودند که خودسرانه به کوی دانشگاه حمله کردند.

ما: این عوامل خودسر چه کسانی بودند؟

سردار جعفری: این افراد نیروهای خودسری بودند که خودشان به کوی دانشگاه حمله کرده بودند و اینقدر خودسر بودند که ما هم نمی دانیم چه کسانی هستند.

ما: یعنی این افراد دستگیر نشدند و نام و مشخصات شان معلوم نیست؟

سردار جعفری: چرا، این افراد دستگیر شدند و الآن هم در بازداشت هستند، ولی چون خودسر هستند و بسیجی هم نیستند و سپاهی هم نیستند و جزو نیروی انتظامی هم نیستند، ما اصلا نمی توانیم بگوئیم چه کسانی هستند، فقط معلوم است که خودسر هستند، یعنی از هر کدام شان می پرسیم که شما کی هستید فقط می گویند ما خودسر هستیم.

ما: آیا نمی توانید از طریق محل کارشان بفهمید که شغل شان چیست و از چه نهادی هستند؟ و انگیزه شان برای حمله به کوی دانشگاه چه بوده است؟

سردار جعفری: اولین نکته این است که ما نمی توانیم به آنها فشار بیاوریم که بگویند که از چه نهادی هستند، چون ما نمی خواهیم در مسائل خصوصی متهم دخالت کنیم، فقط می دانیم که خودسر هستند، اما اینکه از کجا آمده اند و چطور وارد تهران شده اند و آدرس کوی دانشگاه را چطور پیدا کردند، معلوم نیست، از همه مهم تر اینکه ما هر چه تلاش کردیم نفهمیدیم" برخی نیروها با چه انگیزه ای به کوی دانشگاه حمله کردند."

ما: حدس نمی زنید که انگیزه آنها از حمله به کوی دانشگاه چه بود؟ آیا ممکن است نصف شب می خواستند که ادامه تحصیل بدهند یا شاید می خواستند با استفاده از تاریکی شب، دکترا بگیرند، یا ممکن است گرسنه شان بوده و اشتباها به جای اینکه بروند رستوران، به کوی دانشگاه حمله کردند؟

سردار جعفری: این احتمالات هم ممکن است، ولی چیزی که مسلم است این است که هر کاری می کنیم آنها انگیزه شان را از حمله به کوی دانشگاه به ما نمی گویند.

ما: آیا ممکن است انگیزه مهاجمان در حمله به کوی دانشگاه زدن و کشتن دانشجویان باشد؟

سردار جعفری: البته این احتمال هم هست، اما در هر حال ما این انگیزه را نمی دانیم و بازجوهای ما هم خجالت می کشند از آنها بپرسند که انگیزه شان برای حمله چه بوده است. چون بازجویان این پرونده بسیار آدمهای خجالتی هستند و معتقدند که انگیزه افراد حریم خصوصی آنهاست.

ما: در مورد بازداشتگاه کهریزک هم می خواستیم از شما سووالاتی بپرسیم، لطفا بفرمائید که در کهریزک......

سردار جعفری: من عذر می خواهم، چون اولا باید برای حفظ امنیت خلیج فارس به آقای حجاریان سری بزنم و از طرف دیگر محله ما به کهریزک نمی خورد و اصولا من هیچ اطلاعاتی از اینکه کهریزک کجاست، ندارم و تازه یک هفته است که متوجه شدم که یک جایی اسمش کهریزک است، لطفا این سووالات را از فرمانده پلیس تهران بپرسید.....



گفتگوی ما با فرمانده پلیس تهران

ما: لطفا بفرمائید که در کهریزک چه اتفاقی افتاد و چه تخلفاتی صورت گرفت؟

فرمانده پلیس تهران: " مساله کهریزک تمام شده است"

ما: منظورتان از اینکه تمام شد چیست؟

ف. پ. ت: یعنی کلا مساله کهریزک تمام شده و پرونده اش هم بسته شده و " اگر ماموری هم تخلفی انجام داده باشد، حتما باید برخورد شود..."

ما: منظورتان این است که تخلفی انجام شده است یا نه؟

ف. پ. ت: هنوز معلوم نیست که کارهایی که کردیم تخلف بوده یا نه، خودمان که نگاه می کنیم به نظرمان تخلفی نمی رسد، ولی چون مقام معظم رهبری و رئیس جمهور فرمودند تخلفاتی انجام شده، ما هم با تخلفاتی که نمی دانیم چیست، برخورد می کنیم. البته مساله کهریزک تمام شده است.

ما: گفته می شود که در کهریزک زندانیان شکنجه شده اند، آیا این تخلفات صورت گرفته است؟

ف.پ.ت: من باید توضیح بدهم که " ما هیچ احدالناسی را در کهریزک بدون حکم قضایی بازداشت نکردیم و برای هر کسی هم یک حکم بازداشت داشتیم. در بعضی موارد حتی دو تا سه حکم بازداشت برای یک نفر داشتیم که همین نشان می دهد، هیچ کسی بدون حکم بازداشت نشده است، حتی کسانی بودند که ما تا لحظه آخر نمی دانستیم که اسم شان چیست و برای چی دستگیر شدند که مجبور شدیم جای اسم و جرم شان را خالی بگذاریم، اما هیچ کسی بدون حکم بازداشت نشده بود.

ما: چند نفر در کهریزک بازداشت شده بودند؟

ف.پ.ت: کلا حدود 140 تا 145 نفر به مدت سه روز بازداشت شده بودند، که دلیلش هم این بود که جا نداشتیم و به همین دلیل متهمان را به کهریزک آوردیم....

ما: ولی سردار احمدی مقدم گفته است که چهار هزار نفر در هفته اول بازداشت شدند، این رقم چهار هزار نفر درست است، یا 140 تا 145 نفر؟

ف. پ. ت: تقریبا بین 140 تا 145 نفر بازداشت شدند، ممکن است این رقم تا همان چهار هزار نفر باشد، دقیقا یادم نیست، ولی بین همان 140 تا چهار هزار نفر درست است. البته تاکید می کنم که "هیچ کس در کهریزک کشته نشده است."

ما: پس تخلفاتی که گفته می شود، چیست، آیا به زندانیان تجاوز شده است؟

ف. پ.ت: پلیس و مسوولان کهریزک کسی را در آنجا نکشته اند، ولی اگر هم کشته باشند، ما به تخلفات رسیدگی می کنیم، اما قاطعانه می گویم که کسی در کهریزک کشته نشده است. البته ممکن است یکی از مسوولان یا چند نفر قصور کرده باشند که قطعا با آن برخورد می کنیم.

ما: یعنی منظورتان این است که شکنجه و تجاوز و قتل در کهریزک صورت گرفته است یا نه؟

ف.پ.ت: تجاوز خاصی در کهریزک صورت نگرفته است، همانطور که کسی کشته نشده است، اما ما قطعا کسانی را که تجاوز کردند یا متهمی را کشته باشند، مجازات می کنیم، ولی هنوز معلوم نیست که چه چیزی را مجازات می کنیم، چون هیچ تجاوزی یا قتلی صورت نگرفته است و اگر هم صورت گرفته باشد، قصدی در کار نبوده، بلکه خیلی تصادفی این اتفاق افتاده است و نمی توان گفت که کسی کشته شده است.

ما: در جریان حمله به کوی دانشگاه نیروی انتظامی چه برخوردی داشت و با نیروی انتظامی متخلف چگونه برخورد می شود؟

ف.پ.ت: " نیروی انتظامی مسوولیت چندانی در کوی دانشگاه نداشته است."

ما: منظورتان از اینکه " مسوولیت چندانی" نداشته چیست؟ چقدر مسوولیت داشته؟

ف.پ.ت: منظورم این است که ممکن است حمله ای صورت گرفته و کسانی کشته شده باشند، اما پلیس مسوولیت چندانی نداشته، فقط حمله ای کرده و تعدادی را کتک زده و کشته است، اما این اقدام بدون " مسوولیت چندانی" صورت گرفته است که اگر تخلفی صورت گرفته باشد، برخورد می کنیم.

ما: شما فرموده اید که " پلیس کارنامه بسیار خوبی در برخورد با اغتشاشات اخیر از خود به جای گذاشت" لطفا بفرمائید که این کارنامه را کجا می توانیم ببینیم؟

ف.پ.ت: موارد آن فرق می کرد، در بعضی موارد کارنامه پلیس را روی پای مردم می توانید ببینید، گاهی روی بازوی آنها و گاهی روی سر مردم، ولی در هر حال کارنامه خوبی به جای گذاشته شد.
opinion article
August 26, 2009
On Reports of Secret Burials
Hanif Mazruie
hanifmazruie(at)gmail.com The news of the secret burial of martyrs of recent protests has gained widespread coverage in the media in recent days. Norooz website, the media arm for the Islamic Iran Participation Front [Jebheye Mosharekat Iran Eslami] has been under attack by government supporters for exposing the issue.

As a journalist and editor-in-chief of Norooz, I will attempt to explain how this news was uncovered, how it began and how it arrived at this point.

1 – On July 12, the mother of one of the victims of the post-election turmoil informed a Norooz reporter that a number of corpses had been stored at the Aminzadeh cold storage facility, one of the country’s largest industrial cold storage centers located in Islamshahr, south of Tehran. She said that while looking for his son’s corpse in this cold storage facility, she saw a large number of bodies that were piled on top of each other. The observations of this mother dated to two days earlier, ie July 9.

2 – On July 12 Norooz published the statements of this mother. However, since sufficient confirmation was not available to confirm the news, the report started with “It has been heard.”

3 – After the publication of the report, Norooz website colleagues began searching for evidence and took steps to gather information pertaining to the issue. We learned from the testimony of Aminzadeh cold storage facility personnel that on the night of the publication of the news, a significant amount of unusual traffic took place at the facility, as vehicles moved certain things out of the compound.

4 – In the days following the publication of the report, we received news that several of the corpses delivered to the families were completely frozen. Photographs of the martyrs that were published on Norooz website as well, belonging to martyr Behzad Mohajer, clearly indicated that the corpse of this person was totally frozen. Bodies that are kept at the coroner’s office, however, are never frozen to such degree, even after 40 days. This issue confirmed Norooz’s report about the storage of corpses at an industrial cold storage facility.

5 – After continued investigation, we concluded that on July 11, a significant number of vehicles that did not belong to the Behesht Zahra cemetery transported corpses to the cemetery. At that time too, there were reports that some corpses had been transported to Isfahan and outskirts of Tehran. So far, we have not been able to confirm those reports. With respect to Behesht Zahra, however, reports that were confirmed by the cemetery’s personnel indicate that on July 11 and July 14, a number of non-standard vehicles, which are not used to transport corpses, came to and left Behesht Zahra.

6 – Further investigation revealed that several corpses were taken to and buried anonymously at the newly-formed section 302 in Behesth Zahra, located outside of the cemetery’s general area.

7 – Based on this information, a week before our final report we were able to gather all the necessary evidence and were even in the possession of the burial certificate numbers of the martyrs. Due to the sensitivity of the news, we first contacted the Behesht Zahra cemetery officials. They neither confirmed nor denied the news, and did not give us any convincing answers.

8 – In the end, the editorial board of the Norooz website reached the conclusion that the best way to commemorate the rights of the martyrs was to publish the details of this event, especially because a large number of families are still waiting since the early post-election days for the return of their loved ones and are unaware of their fates. We published the report on July 21 while accepting the costs of doing so.

9 – On that same day, July 2, Majid Nasirpour, member of the Majlis Social Committee reacted to Norooz’s report by claiming that the Majlis will investigate the group burial of the martyrs. The fact that a lawmaker promised to investigate the matter caused us much hope.

10 – To out utter surprise, however, on that same day Farhad Tajari, member of the Majlis National Security Committee and the committee to investigate prison and detainee treatment announced that the news is one hundred percent false. Mr. Tajari’s denial took place within hours of the publication of Norooz’s original report. He could have at least visited the Behesht Zahra cemetery and the specific location revealed by Norooz to investigate. However, he said that the report was false without any serious inquiry.

11 – As a first step at Norooz we tried to report this issue in brief terms. After our reports were rejected, we decided to provide the burial certificate numbers as proof that what we published was supported with evidence.

12 – As is normal procedure at Behesht Zahra, when someone passes away and a burial certificate is issued, a little plaque is set aside for that person that contains the person’s name, burial site and other related information. The video clip that our Norooz colleagues prepared of the martyrs’ graves clearly show that, while other graves that belong to the public include such plaques, some graves do not have them.

13 – Mr. Hamid Reza Katouzian, who serves on the Majlis committee to investigate prison and detainee conditions, announced that he was willing to investigate this matter. We highly welcome this determination and are prepared to provide our published and unpublished evidence to that committee or any neutral committees.

14 – Finally, I would like to mention that our only mission in this matter is to serve our duties as journalists. A journalist has the duty to investigate important news that he receives, and to publish them after confirming their validity and truth. The next step falls on the shoulders of judicial officials to follow up on the matter and punish the violators.

Friday, August 28, 2009

http://www.youtube.com/watch?v=17ZIoM3jqxc&feature=fvst

Thursday, August 27, 2009

چهارشنبه ۴ شهريور ۱۳۸۸
آنان که با "شب" می ستیزند
مسيح علي نژاد"تیرگی" تحمل تب و تاب آنان که به" روشنایی" خو کرده اند را ندارد. نمی گویم که ما منادیان نور هستیم و هاله ای که دور سرمان است حساب مان را از همه مردم شهر جدا می کند، نه، اما یک چیزی این وسط هست که چه خوشمان بیاید و چه نیاید، جماعت ما را کمی متمایزتر و متفاوت تر از دیگران می کند.

اهالی خانه خبر را می گویم که دل به روشنایی و شفافیت در حوزه خبررسانی بسته اند و مدام از سوی سانسورچیان سیاه مغزی که سایه شب را حریم امن فساد خویش می دانند، رانده می شوند. این روزها ایرانیان مقیم هرجای دنیا را که می بینی، نه آنکه روال معمولی زندگی اش را تعطیل کرده باشند، اما از آرامش و نشاظ همیشگی در چهره شان خبری نیست. به هر ایرانی که می رسی آخرین رنج رفته بر اهالی خانه را می داند و جویای دانستن بیش از آن نیز هست. ایرانیان این روزها شب و روزشان را گم کرده اند، ساعت هایشان را با ساعت های دادگا های نمایشی داخل ایران تنظیم می کنند. ایرانیان همه جای دنیا این روزها تک تک مردم معمولی داخل کشور را که جان داده اند، زندانی شده اند، کتک خورده اند، تجاوز شده اند و یا به هر دلیلی رانده و مانده و افسرده شده اند را از نزدیک می شناسند و پا به پای همه آنانی که در خیابان های شهر برای پس گرفتن رای و حقوق خویش ایستاده اند، راه رفته اند.

غمی و دل نگراین عجیبی در صورت ایرانیان همه جای دنیا دیده می شود که محصول همه این همدردی ها و همدلی تنها یک چیز است: پیگیری اخبار ایران. یعنی اگر تا دیروز تنها روزنامه نگاران برایشان مهم بود که بنشینند پای اخبار داخل ایران و خبر رسانی کنند، این روزها جمع بزرگتری از ایران در جهان چنین می کند. براین اساس شاید بتوان از همه آنانی که جدیدا و با توجه به احوال آشفته ایران به جمع خبررسانان و خبرنویسان و پیگیری کنندگان اخبار ایران پیوسته اند، پرسید می بینید چه دشوار است آگاه بودن از درد یک جامعه و دل کندن از اخبار روزانه اش؟
به گمانم این روزها همه آنهایی که نگران خبرهای ایران اند و اخبار نامساعدی که از داخل می رسد پریشان شان می کند، دیگر خوب درک می کنند حال اهالی خانه خبر را که نگرانی شغل شان شده است و در کنارش گاهی زندگی هم می کنند. فرقی همی نمی کند نزدیک به رویداد باشی یا دور از آن و چه بسا دور تر واقعه که می شوی دلسوز تر نیز می شوی از ترس آن که مباد یاران را در واقعه تنها بگذاری.

آن روزها که روزنامه نگاران یکی، یکی به کوچی ناگزیر گرفتار می آمدند ، از ایران می دیدم که اسم برخی از آنان به مرور در نشریه اینترنتی روز آنلاین می آید. کسانی که هم حاکمیت و گاهی اوقات برخی از دوستان و نزدیکان نیز گمان می کردند پس از گذشتن از رنج مضاعفی که در خانه می کشیدند این بار دور از خانه باید خبر و خبرنویسی را بگذارند کنار و در بلاد غرب کمی نفس تازه کنند.

اما نشد و اهالی "روز" هر بار که صدای ما در ایران ساکت شد، جای ما فریاد زدند؛ هر خبری که به مذاق شب پسندان خوش نیامد و سانسور شد، "روز" به مدد آمد تا روشنگری کند. انگار" روز"، محل و میعادگاه همه آنانی است که از" شب" رانده شده اند. هزار "روز" ورق خورد و ما هنوز در انتظار روزی هستیم که خورشیدمان از پشت کوههای خانه خودمان طلوع کند

چهارشنبه ۴ شهريور ۱۳۸۸
هزار و یک روز
ابراهيم نبوي
e.nabavi(at)roozonline.comهزارمین روز بر من و تو می گذرد، هزار روز شاد، هزار روز تلخ، هزار روز زیبا، هزار روز سخت، هزار روز گرما، هزار روز سرد، هزار روز خنده، هزار روز اشک.

هزار روز گذشته است و انگار روز اول همین دیروز بود. تو را " تو" خطاب می کنم، توئی که ندیدمت، اما از هزارتن که می بینمشان به من نزدیک تری. تو را نمی شناسم، اما از هزار کس که می شناسم شان آشناتری. نامت را نمی دانم، اما می دانم که اگر ببینمت بی گفتن نامت خواهمت شناخت. بی گفت کلامی، حرف هایمان مشترک است، دردهایمان مشترک است.

با هم خندیده ایم در روزهای پیروز و شاد، با هم گریسته ایم در روزهای رنج و بیداد. با هم نگریسته ایم که مردمان رقصیده اند از پیروزی سبزشان، با هم گریسته ایم بر مردمانی که ترسیده اند از خاموشی ندا و سهراب کشان. با هم شنیده ایم حکایت ایستادن شکوفه ای را که گل می کند، با هم دیده ایم جوانه ای را که پیش از شکفتن در تندباد حادثه ای شوم له می شود. من خنده هایم را وقتی که چشمان تو می خواند با تو قسمت کرده ام، من گریه هایم را آنگاه که بغض تو ترکیده است، بر گونه ام احساس کرده ام. من هر روز، هزار روز است که هر روز، دیدار تو را به انتظار نشسته ام. هزار روز است که هر صبح که چشم باز می کنی به روز، من تازه می شوم از آن نگاه. شاید که فکر کنی این تویی که مرا می بینی و می خوانی، اما در سوی دیگر من ایستاده ام که نیازمند چشمان تو ام که این داستان را بخواند.

هزار روز گذشته و هر صبح تو پنجره ات را به روز گشوده ای و ما چون دو دریچه روبروی هم، از بگو مگوی همدیگر آگاه شده ایم و تو خوانده ای و من نوشته ام و ما هر دو به نیاز آن دیگری پاسخ داده ایم؛ این دیدار فقط سهم تو نیست، شاید نگفته باشمت هرگز که اگر چشمان تو نبود، برای که می توانستم بنویسم؟ اگر آن شنونده قصه هایی که هر شب من می نویسم نبود، شاید هزار بار تا کنون من قصه هایم را رها کرده بودم. وقتی کسی نیست که قصه هایت را بخواند، برای که می نویسی؟ چشمانت پر از بوسه باد که می خوانی و جان می دهی به روزهای من، به روزهای تو، به روزهای مایی که این سوی پنجره نشسته ایم و هر روز تو را انتظار می کشیم.

شهرزاد حکایت قدیمی هزار و یک شب است، هزار و یک شب قصه گفته بود تا ولی نعمت او به خواب برود، اما من خوابت را نمی خواهم، چشمانت را نمی خواهم بخوابد، می خواهم بیدار بمانی، می خواهم چشمانت را باز کنی به هر آنچه بر من و تو می گذرد، بر هر چه شیرین، بر هر چه تلخ. من قصه می گویم و می خواهم با خنده بخوانی شان تا خواب چشمانت را از من نگیرد، تا کابوسی پس از خواب نیاید و می دانم، هزار روز است که می دانم که اگر بخوابی کسی حکایت این سرزمین را نخواهد شنید، نخواهد گفت، نخواهد نوشت و نخواهد خواند.



عزیز من، رفیق نادیده ام!

هزار روز است که روزمان را برای تو آغاز می کنیم، این دریچه را برای تو باز می کنیم و قصه شهری را که دوست می داریم آواز می کنیم. گاهی این روزها سخت گذشته است، چندان سخت که به گفت نمی آید، و گاه آسان گذشته است، چندان که خستگی مان را از سختی بر دوش کشیدن باری گران کاسته است. اما تو می دانی، تو نیک می دانی که شادی، در این هزار روز از ما به غارت رفته است. کمتر بوده است روزی که زنانی را به زندانی در نیانداخته باشند و مردانی به جرم دوست داشتن خلقی بی شمار حرمت و آزادی و هستی خویش را به ظلمی نباخته باشند و رنجی را برای ملتی نساخته باشند.

در این هزار روز، من بارها شوری اشک تو بر گونه ات را با چشم هایم چشیده ام، از پشت این دریچه، و قصه ای ساخته ام تا خنده هایت را به یادت بیاورم، خنده های دزدیده شده ات را. در این هزار روز. من بارها بر سنگفرش خیابان، من لکه های سرخ خون را دیده ام که شهادت داده است که سیاهپوشانی سنگدل در سرقت خیابان از مردمانی روشن و شاداب، رنج و ستم و بیداد از حد گذرانده اند، و دشوار است که خونی را ببینی و اشکی را ببینی و رنجی را ببینی و باز هم خنده ای را بخواهی که بسازی. نمی خواهم من را در این میانه ببینی، اما می خواهم مرا بدانی، بدانی که خنداندن ملتی که هزار سال است از مشرق و مغرب و شمال و جنوب، هر روز قومی سیاهپوش بر او تاخته اند و شهرها را ویران کرده اند و از کله ها مناره ساخته اند، کاری بس دشوار است. خنده هایمان را گویی هزار سال است به تاراج برده اند. می بینی که مردمان چه آسان اشک بر چشمان شان جاری می شود و هزار راه برای گریستن بلدند؟ خندیدن به همین اندازه دشوار است.



دوست من، عزیز دل!

آن روز بعد از سه سال دیدمت، گفتی که می شناسی ام و یک ساعتی که حرف زدی دیدم که انگار هیچ ناگفته در من نیست که ندانی، گفته است مردی که چشمانم را به جهان گشود که مخاطب گاه نزدیک ترین آشنای آدمی می شود، مگر نه اینکه آشنا یعنی آنکه مخاطب توست. می خواهم بدانی که در تمام این هزار روز، وقتی که صبح چشم به " روز" باز کرده ام و احساس کرده ام که تو نیز با من به صفحه روشن روز نگاه می کنی، با خود گفته ام، شد کاری که باید می شد. من و ما، در این هزار شماره و در این هزار روز، خواستیم و توانستیم دریچه ای به باغ پر درخت مردمان سرزمین مان باز کنیم، تا بدانیم که در خیابان های شهرهایمان چه می گذرد و تو نیز بدانی که در شهرهای مان چه جاری است.

ما آئینه ای شدیم روبروی تو، تا نشان دهیم که تو زنی رشیدی و او مردی بلند است و آن دیگری کوتوله ای است که آئینه جز واقعیت زشت او چیزی از او نمی نماید. ما روزهایمان، به سپیدی روز بود و نخواستیم و نمی خواهیم روزی را سیاه بنمائیم و شبی را روز بخوانیم و ناراستی را به جای راستی بنشانیم. دریافته ایم که چراغ دروغ بی فروغ است و بی هر دروغ و دریغ می خواهیم راوی زندگی تو باشیم برای هر آنکس که در آئینه تو را و خویش را می بیند.

نفرین کرد آن لولی سرگشته سفر را که ما را از همدیگر جدا کرد. گفتم " بیش باد"، که سفر، وقتی گریزی ناگزیر باشد، نفرینی می شود در زندگی آدمی؛ زخمی که تا آفتاب تند کویری و باد صبای شمالی بر آن نوزد، التیام نمی یابد. ما در سفری که نه از سر گریختن از خراجات خواجگان حرم بود، آمدیم و از سیم خاردار گذشتیم و اما، در مکان عافیت ننشستیم. ما، سنگینی نگاهی که از پشت سرمان خیره بود، احساس کردیم و رو به تو کردیم و جز آن قبله به سویی دیگر نماز نگذاردیم و جز آن سرزمین محبوب به سویی دیگر فکر نکردیم. ما در همه این هزار روز رو به سوی تو داشتیم و قصه را جز برای تو نخواستیم روایت کنیم. ما در تمام این هزار روز در سرمای سخت غربت، کوشیدیم تا خواب مرگ بر ما غالب نشود و آنقدر حکایت با تو تازه کنیم تا تو نیز به خواب نروی.



رفیق خوب، عزیز!

ما در هر تندباد حادثه که آمد، نگذاشتیم که دریچه ای که میان ما و توست، بسته شود و این هوایی که می رود و می آید، و جانمان را تازه می کند، از دست بدهیم و خفه شویم در هر دو سوی دریچه، هم آنکه می گوید و هم آنکه می شنود، هم آنکه می نویسد و هم آنکه می خواند. می دانم که این هوا برای تو که در خفگی و سکوت نشسته ای تا چه میزان، نیاز است و می خواهم بدانی که من نیز نیازمند توام. من به عشق تو هر روز خبرهای شهری را که دوست می دارم، می خوانم و با تپش هر لحظه آن جریان می یابم و وقتی که تو نگاه می کنی، احساس می کنم که چیزی شبیه معنای زندگی در رگهای من جریان می یابد و انگار همه چیز درست می شود.

به پشت سر که نگاه می کنم، انگار نه انگار که هزار روز است، انگار همین دیروز بود که با دلهره و نگرانی نگاه می کردیم که ببینیم که اولین " روز" چگونه آغاز می شود. و اولین روز آغاز شد، چشم که به هم زدیم دیدیم که شماره صد آمده است، و امروز هزارمین شماره را می خوانی.

وقتی به پشت سر نگاه می کنیم می بینیم که روزهای سکوت و سرما رفتند، روزهای نومیدی و سیاهی رفتند، روزهای اهانت و تحقیر رفتند، روزهای امید و رویش رفتند، روزهای رنج و تلخی رفتند، روزهای تلاش و کوشش رفتند، روزهای سبز شادمانی رفتند، و روزهای تلخ و سیاه.... حالا، برای من و تو که هزار روز گذرانده ایم، دیگر زندگی مانند حکایت پروانه ای نیست که در صبح کودتایی به دنیا می آید و در همان شب می میرد، ما روزهای سپید و سرخ و سبز را دیده ایم در این هزار روز، و به همین دلیل به رفتن این روزهای سیاه و آمدن روزهای آفتابی و روشن فردا ایمان داریم. می دانم که روزی ادامه قصه هایمان را در شهری که دوست می داریم خواهیم گفت و چهره به چهره و بی فاصله همدیگر را دیدار خواهیم کرد.

با خود فکر می کنم اگر چه کاری کردیم، ولی هنوز اول کار است. هزار روز گذشته است و گوئی هنوز اول دیدار است. هزارمین روز بر تو و بر ما مبارک باد.

چهارشنبه ۴ شهريور ۱۳۸۸
آن هزار و یک شب و روز
فرخ نگهدار
farrokh1946(at)gmail.comاکنون که از پس 1000 روز به روز می نگریم می بینیم که کمتر کسی است که روز را به مثابه مطرح ترین صدای "اصلاح طلبان" نبیند و نشناسد. در این سه سال و اندی "روز" به نحو کاملا بارزی موفق شده است نشان دهد که نگاهش ایران و جهان از کدام سویه است. اما موفقیت در "تعریف خود" در نظر خوانندگان بزرگ ترین کار "روز" نیست. این کار از عهده بسیاری سایت های دیگر هم ساخته بود. کار بزرگ "روز" این بود که به رسانه اصلی مورد وثوق اصلاح طلبان و انعکاس دهنده اصلی نگاه، نیازها، و تلاش های آنان تبدیل شد و هر چه قدر که در این مسیر بیشتر شناخته شد و مرجعیت یافت، بیشتر مورد هجوم و تهمت رسانه های راستگرا قرار گرفت.

در عین حال "روز" تریبون مخالفان و منقدان "سکولار" حکومت، که طی سال های اصلاحات مجبور به ترک کشور شدند هم بود. اما صدای آنها که در سالهای قبل تر صاعقه استبداد بر تنشان خورده و از میهن خود برجهیده بودند کمتر به روزرسید. روز به بلند گوی مهاجرین سال های سیاه دهه 60 و انعکاس دهنده ی حرف ها و دردهای آنان تبدیل نشد.

دغدغه اصلی روز در این هزار و یک شب ستمی بود که بر تلاشگران جامعه باز در ایران میرفت. نقض حقوق بشر، به خصوص محدودیت هایی که بر روزنامه نگاری ایران تحمیل می شد همیشه تیترهای اصلی و مکرر "روز" بود. عرصه دیگر کار در طول این 3 سال و اندی نقد تصمیم ها و سیاست های دستگاه دولت بود. روز صدای عموم منقدان دستگاه احمدی نژاد شد. عرصه های دیگر چندان دست مایه کار گردانندگان نشریه نشد. از جمله مسایل مربوط به سیاست خارجی یا تحولات کشورهای منطقه، به خصوص روندهای سیاسی میان فلسطین و اسرائیل، یا تحولات عراق و افغانستان موضوع مقالات نویسندگان روز نبود. به زبان دیگر تو گویی روز می گوید: "من یک روزنامه کامل و عادی اینترتی نیستم. من در اصل آمده ام که آن عرصه ای را پوشش دهم که روزنامه های کاغذی در داخل کشور قادر به پوشش آن نیستند."

اما گذشت زمان نشان داد که روزنامه اینترنتی نمی تواند تمام خلائی را روزنامه های کاغذی داخل دارند پر کند. فیلترینگ، تفاوت ترکیب کاربران اینترنتی و خریداران روزنامه کاغذی، و تفاوت صفحه کاغذی و صفحه اینترنتی باعث می شود که روزنامه اینترنتی نتواند تمام آن خلاء را پر کند ولی امکانات تازه ای تولید کند که روزنامه کاغذی هرگز قادر به تولید آن نیست. این حقایق باعث شد که "روز" به تدریج، ضمن وفاداری به هدف اولیه خود، بهره گیری از دریای امکانات تازه را نیز هدف قرار دهد. "روز" در مسیر تبدیل شدن به یک “multi-media” (رسانه چند کاره) گام بردارد. و هنوز ظرفیت بسیار در این مسیر هست. آیا روز می رود که به یک رسانه نوشتاری، دیداری و شنیداری کامل بدل شود؟ در میان همه رسانه های غیر دولتی، روز از این نظر امیدوار کننده ترین است.

وضعیت تازه که با تحولات بعد از انتخابات 22 خرداد در حال شکل گیری است، سوال های زیادی در باره میزان توانایی حکومت برای بستن دهان ها و شکستن قلم ها از یک سو و ظرفیت های اجتماعی برای گشایش ژرفا و پهنای اطلاع رسانی و گفتگو پیش کشیده است. این فکر که حرکت اجتماعی برای ایستادگی در برابر تعرض استبداد نیاز به رسانه هایی واقعا توده گیر (ملی) دارد از نو جان گرفته است. در پاسخ به این نیاز چه باید کرد؟ از کجا باید آغاز کرد؟ تجربه نشان داده ساختن رسانه ای واقعا توده گیر 2 پیش نیاز دارد: دست هایی که بیشترین تجربه را در کار رسانه ای با توده دارد؛ و یک عطش و عزم واقعا توده ای برای به راه انداختن و برپا نگاه داشتن آن. "روز" در هزارمین روز انتشار خود بیشترین ظرفیت را برای تبدیل شدن به قطب جاذب سرمایه های تجربی موجود در جامعه ایرانیان از خود نشان داده است؛ ظرفیتی که، چنانچه خوب شناخته شود، بیشترین امکان را برای جذب سرمایه و حمایت ملی و مردمی و تبدیل شدن به اولین رسانه واقعا ملی ایران با خود حمل می کند.
چهارشنبه ۴ شهريور ۱۳۸۸
هزار شب و هزار روز
هوشنگ اسدي
hooasadi(at)yahoo.frهزار شماره. هزار روز. هزار شب وروز. هزار شب به انتظار روز. هزار روز درکشاکش با شب. چون شهرزاد قصه گو، هر شب گفته ایم که روز دیگری زنده بمانیم.



تولد و سرنوشت روز با سیاهترین ادوار تاریخ ایران پیوند خورده است. وقتی "روز" با آرزوها وآمال بزرگ در زیر نورافکن ها به دنیا آمد، برکشیدن احمدی نژاد در تاریکی مطلق برنامه ریزی می شد. چون برادران همزاد در تاریخ ایران، این دو با فاصله اندکی بر صحنه تاریخ حاضر شدند. هابیل وقابیل. ناخدای استبداد وخدای آزادی.

تمامی این هزار شماره در این جدال گذشته است، و تازه آغاز عشق است. روز، هزاره دوم را با کودتای خونین استبداد مذهبی آغاز می کند. کسی نمی داند در هزاره سوم چه خواهد شد. شمشیر خون چکان استبداد از کار خواهد افتاد و پرنده کوچک آزادی خواهد خواند و یادوران دیگری از این نبرد بس طولانی آغاز خواهد شد.

" نگاه هفته" را که از قضا با شماره هزار روز مصادف است بدین امید رقم می زنم که ما "اهالی روز"، هرچه زودتر روز پروازمان به خانه برسد و هرکدام سر کار خودگیریم که دراین غربت به "ضرورت" گرد آمده ایم. و دراین گردهم آئی چهارساله و اندی، من میهمان بوده ام و بغیر از چندشماره اول ناظر. ناگزیر از "مصلحت" که "حرفه" را هم قربانی می کند، رخت خود به گوشه هنر کشیده ام و بس. پس از رفتن "مهرداد شیبانی" هم دیگر تنهای تنها شده ام. او که بود گاهی گپی می زدیم و درد دلی می کردیم. روزی مهرداد دلش آنقدر گرفت که رفت و دیگر بر نگشت. اندوهش اما با من است، رنج هایش و حرف هایش. اما انگار اوست که با بغضی درگلو به من می گوید:

وفاکنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم

که در طریق ما کافری است رنجیدن



و هفته اول شهریور ماه 1388 که پایانش مصادف است باشماره هزار روز، با خوفناکترین خبرها شروع شد: یافتن گورهای دستجمعی از قربانیان کودتا. وبا"رسواترین نمایش دادگاهی در سی سال اخیر" پایان گرفت.

کودتا گران می کوشند به شیوه سی سال گذشته بعد از زدن ضربه های اول و دوم، بقیه مسیر را با چراغ خاموش و بصورت خزنده پیش بروند و با گام های حساب شده تاکتیکی به هدف نهائی خود که اخبار جدید بر آنها پرتو بیشتری افکنده، دست یابند.

خبرهای تازه ای که این هفته منتشر شد، نشان داد که کودتای 22 خرداد از چهار سال پیش تدارک دیده شده است وجابجائی گسترده در سپاه وبسیج بانظارت کارشناسان امنیتی روسیه، برای رسیدن به اهدافی با دامنه های زمانی متفاوت بوده است.

اکنون روشن است که وقتی ضربه های اول ودوم با کمک نیروهای حماس و حزب اله واردشد گمان می رفت همه چیز تمام شده باشد. اما مقاومت مردم و ایستادگی مثلث موسوی- کروبی ـ خاتمی، کودتا چپان را در رسیدن فوری به اهداف خود با مانع جدی روبروکرد. در شکاف زمانی بدست آمده، نیروهای میانی درون نظام برهبری هاشمی رفسنجانی هم امکان ارزیابی وحضور پیدا کرده اند.

حضور نیرومندمردم که به پشتیبانی جهانی انجامیده و از طریق رسانه ای، سبب افشای جنایات بی سابقه کودتا چیان شده، سه جبهه را ازهم متمایز کرده است.

جبهه کودتا چیان که سخنان بسیار حساب شده هاشمی رفسنجانی نشان داد که از "دستوررهبر" هم "اطاعت" نمی کنند، در تلاش است مواضع بدست آمده را مستحکم سازد و زمینه را برای یورشی دیگر که هدفش "دانه درشت ها" و به گفته احمدجنتی "سران اغتشاشات" است فراهم سازد و "ریشه فتنه" را بکند. فشار هر روزه کیهان که به اتاق فکر کودتاوصل است، نشان می دهد که میر حسین موسوی در راس کسانی است که دستگیری آنها برنامه ریزی شده وسپس نوبت به کروبی، خاتمی و حتی هاشمی می رسد.

سناریو نویسان ناشی کودتا در تلاشند محمد خاتمی را به "جرج سوروس" میلیاردر آمریکایی که در کیفر خواست "پدر انقلاب های مخملی" خوانده می شود، وصل کنند.

رحیم مشائی هم که بیشتر از پیش"نقش ویژه" اش را آشکار می کند، برای هاشمی پرونده می گشاید. پاسخ دفتر هاشمی رفسنجانی به او سخت گویا است: "علی‌رغم تلاش شخصیت‌های مبارز و بزرگ انقلاب برای آرام کردن فضا و خنثی کردن القائات دشمنان خارجی به نظر می‌رسد توطئه‌ای بسیار پیچیده برای القای اختلاف بین ارکان نظام اسلامی وجود دارد. "
دادگاه نمایشی هم که برای زمینه سازی این دستگیری ها، دلسردکردن مردم و نیروهای بدنه اصلاح طلبان به صورت سریالی ادامه دارد، در این هفته زنگ "انحلال" سازمان مجاهدین و جبهه مشارکت رابصدا در آورد. زنگی که دردهه شصت با انحلال حزب توده، پایان "چپ" را رقم زد. این کارکرد درونی، هدف بزرگتری را هم در بیرون دنبال می کند وآن ارائه چهره "ضدچپ" از کودتا به غرب وبه ویژه آمریکاست.

عکسی که این هفته از دیدار "دانشجویان خط امام" با آیت اله خمینی انتشار یافت، یاد آور این نکته مهم تاریخی بود که محمود احمدی نژاد جزو جناح ضد آمریکائی این دانشجویان نبودو اصرار می ورزید بجای سفارت آمریکا، سفارت شوروی اشغال شود. این دیدگاه را می توان در اقلیت رهبری "سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی" هم یافت که باکمک آیت اله راستی- از جانبداران انجمن حجتیه - ابتدا کوشیدند فرمان انحلال سازمان را از آیت اله خمینی بگیرند و چون موفق نشدند انشعاب کردند و به سپاه پاسداران رفتند. اگر امتداد این اندیشه را بتوان از آیت اله راستی به علی اکبر ولایتی و سید علی خامنه ای در انجمن حجتیه مشهد یافت، حلقه نه تنها کامل می شود؛ بلکه به سازمان اخوان المسلمین پیوند می خورد و معنائی منطقه ای می یابد.

حذف چپ مذهبی و زندانی کردن سران آن می تواند برگ برنده ای برای کودتاچیان باشد که از چهار سال پیش در جست وجوی راه مذاکره مخفی با امریکا هستند وامروز در سیاست جدید اوباما این امکان را نزدیک می یابند. خبر تکذیب نشده پیام مخفیانه رئیس دولت کودتا برای آمریکا مبنی بر تمایل به مذاکره در جریان اجلاس آتی سازمان ملل درنیو یورک به این گمانه قوت بیشتری می بخشد.

زمان به نفع این جبهه نیست. نزدیکی باز گشائی دانشگاهها و مدارس، افشای جنایات هولناک کودتاچیان، نشستن صادق لاریجانی بر مسند ریاست قوه قضائیه، برگماری وزیر معزول اطلاعات به دادستانی کل کشور و طرح ضرورت بازگرداندن اختیارات دادستانی تهران به دادستانی کل بسود این جبهه نیست که با از دست دادن سعید مرتضوی ضربه مهلکی خواهد خورد.

درخواست محاکمه سعید مرتضوی از جانب احمد توکلی دراین هفته، همراه با این خبر بود که دستور دستگیری سران جبهه اصلاحات توسط او صادر شده است. علاوه بر اینها جبهه کودتا درمجلس هم بخشی از نیرومندترین رهبران خود را از دست داد و اخبار حکایت دارد که چند وزیر ازمجلس رای اعتماد نخواهند گرفت.

جبهه میانه برهبری هاشمی رفسنجانی زیرکانه در کار تشکل روحانیونی است که ادامه نظام را بدون گروه بندی احمدی نژاد والبته بااندکی اصلاحات در برنامه خود دارند. این جبهه تاکنون توانسته وضعیت بسیار شکننده آرایش قوا را حفظ کند و مانع از یورش دیگری توسط کودتا چیان شود. نماز و راهپیمائی قدس که خبر از شرکت سبزها درآن می رسد، سبب تقویت موضع هاشمی و جناح میانه هم خواهد شد.

جبهه مردم که "جنبش سبز" نام دارد، صفوف خود را مستحکم می کند. در"بالا" تدارک تشکیلاتی فراگیر ومردمی فراهم می آِید. برای اولین بار است که بخشی از " نظام" با مردم پیوند می خورد. هم اکنون خانواده های سران اصلاح طلب دستگیر شده، سفره های افطار خود را پشت دیوار اوین در کنار مردم پهن می کنند. همسران و فرزندان زندانیان یکصدا شده اند. همه دیکتاتور را نشانه رفته اند. نامه همسر جلائی پور همانقدر تکان دهنده است که فریادهای مادر ندا.

پیوندی که افراطیون نگذاشتند در کنفرانس برلین بین نخبگان شکل بگیرد، اکنون در بدنه استوار می شود.

مهمتر از همه، جوانان سبز در همه جا پیوندهای خود را استوار می کنند. جنبش سبز اکنون و در فاصله دو ماه، صاحب تشکیلات مدرن، روزنامه سراسری سبز با تیراژِی نزدیک به نیم میلیون، نشریات مختلف و برنامه ریزی نسبتا منسجم است.

این جنبش جوان و بالنده ضعفهای خود، ازجمله عدم پیوند ارگانیک با کارگران و معلمان و دیگر اقشار جامعه را جبران خواهد کرد.

نهال آزادی بار دیگر سر بر آورده و در زیر آفتاب استبداد در خون ندا و سهراب روئیده و دوماهه راه صد ساله رفته است. این آغاز پایان استبداد است. کاری سترگ وتاریخی که شتاب، تند روی، تک روی و جدابی طلبی سبب مرگش خواهد شد.

استبداد درد مشترکی است که هرگز جدا جدا و بی رزم مشترک درمان نمی شود. پس:

- همراه شو رفیق. . .


ستون - ۱۰۰۰
چهارشنبه ۴ شهريور ۱۳۸۸
مارا به سخت جانی خود گمان بود اما...
نوشابه امیری
nooshabehamiri(at)yahoo.com از روزی که با همسرم و تنها با یک کیف دستی وارد فرودگاه اورلی پاریس شدیم، انگار سال ها گذشته است. مامورین اطلاعات موازی، صبح به خانه ریختند و ما شب از کشور خارج شدیم. از ویزای "شنگن" 4 روز مانده بود و از امید، هیچ. آن ویزای چند روزه، امروز تبدیل به کارت اقامت شده و آن توبره خالی امید، پرست دوباره. امید بازگشت به میهن؛ جایی که آدم به کارت اقامت نیاز ندارد. تا آن روزاما، باید نوشت و نوشت؛ و امروز از هزار شماره "روز" که چونان هر زایشی با درد همراه بود و اینک ـ به اندازه ممکن ـ پا به پا می رود با جنبش سبز. درد، هنوز هست، اما جنبش هم هست که تا ریشه در آب است، امید ثمری هست.

سه ماه اول اقامت ما در فرانسه، کم از روزهای سخت ایران نبود. قصه اش را یک روز خواهم نوشت. در یک کلام، مثل بقیه ایرانیانی که در این سال ها از کشور گریخته اند، روز به روز زندگی می کردیم؛ هر روز هم می گفتیم: فردا بر می گردیم. فردا. فردا. تا روزی که فهمیدیم آن فردا، به این زودی ها نمی رسد. باید دوباره می ساختیم همه چیز را از اول.

در این دوباره سازی، البته که "کار" اول بود. چه کنیم؟ آن هم مایی که جز نوشتن به زبان مادری، کار دیگر نمی دانستیم. هوشنگ نوشتن کتاب "گربه" را آغاز کرد؛ اما من یا باید روزنامه نگاری کنم یا گویندگی. این دو نباشد، کار، کار نیست. اولین کار به یاری دکتر احسان نراقی پیدا شد. کتاب کسی را بازنویسی کردم. سرموقع هم تحویل دادم تا دستمزد برسد!با اولین قسط، کامپیوتر خریدیم. دستگاه که روشن شد، صدایش برایم مثل صدای بازشدن پنجره ای به روی ایران بود. [ هنوز هم هر جا که باشم شنیدن این صدا، حالم را خوب می کند. اصلا روزم بدون شنیدن این صدا، آغاز نمی شود. ]

ولی"کار" هنوز نبود. باید می گشتیم؛ آن هم در حالی که در همه زندگی ام دنبال کار نگشته بودم. لیک چاره ای نبود؛ من، نه اولین و نه آخرین کسی بودم که دورانم دیگر شده بود.

روزی یکی از دوستان ـ که در این موارد تعدادشان کم می شود ـ گفت: اینجا کسی سراغ نوشابه امیری نمی آید. اصلا تواینجا اسمی نداری[رویش نشد بگوید اصلا کسی نیستی]. برو دنبال کار. بیوگرافی بفرست....

او حرف می زد ودر پس هر جمله به یادم می آورد روزگاری را که دیگر شده بود. [شاید هم چنین نبود اما آدم در اینگونه مواقع حساس می شود و از هر کلام، برداشتی را می کند که الزاما درست نیست]. او حرف می زد و من خود را می دیدم که دفن می شوم.... پایین و پایین تر می رفتم... اما درست جایی که نفسم داشت می گرفت و آخرین بیلچه خاک را می دیدم که رویم ریخته می شود، سیاوش کسرایی پیش رویم آمد. شاعر آرش کمانگیر. شاعر هماره زنده سرزمین ما. یادش به خیر. درماه های آغازین دستگیری های سال 60، مدتی در خانه یکی از دوستان بودیم. به خانه نمی رفتیم. [مثل این روزها که بسیاری در ایران، بیش از 50 روزست به خانه هایشان نمی روند] سیاوش شب ها برایمان شعر می خواند و حکایت تعریف می کرد. پر از شور بود و عاشق به زندگی.

در یکی از همان شب ها ـ شاید برای آنکه به ما روحیه بدهد ـ داستان شعرخوانی برای مادرش در سال های کودتای 28 مرداد را تعریف کرد: اوضاع سختی بود. برادرم متواری بود. خودم هر شب یک جا می خوابیدم. بیکار، بی پول، بی پناه. شبی با استفاده از تاریکی، خود را به خانه رساندم. مادر زیر کرسی نشسته بود و سخت در فکر. خواستم دلداریش بدهم. گفتم و گفتم؛ اما فایده نداشت. آخر به سخن آمد که : اینقدر می گویند تو شاعری و شاعری، شعری برایم بخوان، شاید این دل باز شود.

سیاوش ادامه داد: خوشحال شدم. شروع کردم به خواندن آخرین شعرم: آری، آری زندگی زیباست؛ زندگی آتشگهی دیرنده پابرجاست... اما هنوز خطی را به پایان نرسانده بودم که مادر لنگه کفشی به سویم پرت کرد. گفت: کجای این زندگی زیباست!

سیاوش به اینجا که رسید به صدای بلند خندید و گفت: حق با پیرزن بود در ان لحظه خاص، اما در لحظات تاریخی، نه. زندگی، زیبا بود و هست و خواهد بود.

پرسیدم: بود و هست؟

در ته چشمانش دیدم که می گفت: در این لحظه نه؛ اما در لحظه تاریخی، آری....

چنین بود که بلند بلند شروع کردم به خواندن شعر "زندگی زیباست". آن دوست با حیرت نگاهم کرد و گفت: هست؟ !

به او پاسخی ندادم اما به اوریانای وجودم گفتم: زیبایش می کنیم اگر نباشد.

و در چشم انسان غمگینی که می رفت بر من مستولی شود، خیره گفتم: این دوران نیز خواهد گذشت؛ دوباره می سازمت زندگی. می سازیمت.

چنین بود که به فکر راه اندازی کاری افتادیم که از ما دورنباشد و در کشوری غریبه نیز ممکن. همان فکری که به ذهن دیگر همکاران ما نیز رسیده بود. آنها که سرنوشتی مشابه داشتندو یک به یک راهشان به غربت کشیده شده بود.

حالا نه فکر کنید ما با اینها دوست گرمابه و گلستان بودیم؛ نه والا! قاضی سعید مرتضوی، حسین شریعتمداری و اطلاعات موازی حکومت کودتا، ما را به نقطه واحدی رسانده بودند. شریعتمداری، سال ها به ما تهمت می زد و پرونده می ساخت. عباس سلیمی نمین، در کیهان هوایی با کلامی که از آن نفرت می بارید، از این می نوشت که با فلانی همکار بوده ایم و در نشریه تهران مصور، طرح سرنگونی حکومتی را که هنوز نیامده بود می ریختیم و پایه های حکومت پهلوی، استوار می کردیم، باند هستیم، شبکه عنکبوت هستیم و... سعید مرتضوی بر اساس همین کیفرخواست ها، احضارمان می کرد و بازجویی و...

دروغ بود همه این حرف ها. فکرش را بکنید. ما اعضای یک باند بودیم ولی یکدیگر را تنها به نام می شناختیم!بجز ابراهیم نبوی[داور]، که با اودوستی داشتم. او اولین سردبیر مجله گزارش فیلم بود. بعدها وقتی همسر من سردبیری این نشریه را به عهده گرفت، داور[ابراهیم نبوی] را می دیدیم. او گاه گاه به ما مطلب می داد. رابطه اش با من خوب بود، اما با هوشنگ، کم کل کل نکرده بودند. [بس که این مردها بدخلقند!] پاریس که او را دیدیم، انگار خدا دنیا را به من داد. یکی بود که می شناختمش از ایران. نمی دانید این آشنایی های سابقه داردر میهن، چه رازو رمزی دارد در غربت و چه حالی!

در کافه کوچکی نشسته بودیم و قهوه می خوردیم وسیگار می کشیدیم و حرف می زدیم. در همان کافه کوچک بود که بحث راه اندازی یک سایت مطرح شد. داور گفت که او هم به این نتیجه رسیده. هوشنگ، از لزوم راه اندازی یک روزنامه اینترنتی سخن می گفت؛ داور اما که با دنیای مجازی ارتباطی دیرپاتر داشت، از راه اندازی سایت. چیزی شبیه سایت گویا. از هم که جداشدیم به امید دیدار بعدی، دیگر می دانستیم که باید کارمان را در دنیای مجازی پی بگیریم؛ گیریم در قالب روزنامه یا سایت.



درس های روز

چنین بود که روز آنلاین به راه افتاد. اول خیال داشتم در این مقاله، داستان شکل گیری روز را با جزییات بنویسم. از زخم هایی که به یکدیگر زدیم و از خراش هایی که بر جان هم انداختیم. زخم ها و خراش هایی که اثر بعضی از آنها هنوز هم هست؛ اما ترجیح می دهم در این مجال، از درس هایی که از "روز" گرفتم بنویسم که هم شخصی نیست و هم می تواند موردی مطالعاتی باشد در زمینه تجربه نهادینه کردن دموکراسی در میان جمعی ایرانی که حتی دو نفر آنها نیزاندیشه ای همانند ندارند. جمعی که اگر در شرایطی دیگر، دور هم جمع می شدند با هم بودن شان به ماه نیز نمی کشید. به روال عادت دیرینه همه ما.

درس اول: ما بر بستر واقعیت و ضرورت دریافتیم که راهی جز ماندن ودر کنار هم ماندن نداریم. حذف بی حذف. معنای دیگر این آموزه این است که باید یکدیگر را تحمل کنیم. باید بپذیریم که هیچ مجموعه انسانی نمی تواند بر اساس نادیده گرفتن طیف های مختلف فکری که در آن وجود دارد، پا بر جا بماند. در میان اعضای روز، ازچپ هست تا میانه. از مذهبی تا غیرمذهبی. از انقلابی تا اصلاح طلب. از اهل سازش تا آشتی ناپذیر. اما همه ما حق داریم هویت فکری مان را حفظ و عقاید خود را با نام، بیان کنیم.

درس دوم: بدون چارچوبی تعریف شده نمی توان عمر مجموعه ای چنین متنوع را تضمین کرد. ما در روز، همه عضوشورای سردبیری محسوب می شویم؛ همه یک رای داریم، سردبیر نداریم، [نظام اطلاعاتی آقای شریعتمداری و شرکا باید روزی جواب دروغ هایی را که در مورد مامی نویسند بدهند. یک روز مسعود بهنود را سردبیر معرفی می کنند و به او می تازند، یک روز از هوشنگ اسدی می نویسد به این عنوان، یک روز از حسین باستانی و... همه هم به دروغ و به ناراستی] ما درروز تقسیم کار داریم اما "ولی فقیه" و "شورای نگهبان" نه.

درس سوم: هیچ مجموعه ای نمی تواند بدون تعریف اصول بنیانی خود به کار ادامه دهد؛ کژمی شود و مژ. ما از آغاز خود را روزنامه ای تعریف کرده ایم انگار در داخل ایران اما بدون حضور نهادهای غیرقانونی و آیین نامه های من درآوردی. درست به همین دلیل است که روز بیشترین خواننده را در داخل ایران دارد. ما روزنامه نگاریم نه فعال سیاسی. تک تک ما فعال سیاسی هستیم یا شده ایم اما به روز که می رسیم، رسالت تعریف شده مان خبررسانی و روشنگری است. با گنجاندن این پرانتز که 30 سال است ما به عنوان شهروندان ایران، هر جا که بوده ایم و هر کار که کرده ایم اگر به مذاق حکومت خوش نیامده، نام سیاسی برآن نهاده و آن را چماقی کرده ست برای کوبیدن بر سرمان.

درس چهارم: دموکراسی ساز و کاری اجرایی دارد که باید آموخت. ما به اجبار زمانه این را آموخته ایم. اول اینکه هر کدام ما در یک نقطه جهان هستیم. بسیاری از ما همدیگر را ندیده ایم. هیچ وقت. تماس ما از طریق اینترنت است و تلفن. جلسات شبانه شورای مان هم یا روی مسنجرست یا روی پالتاک. روی پالتاک و مسنجر نمی توان همزمان حرف زد. مجبوریم حرف همدیگر را بخوانیم یا بشنویم، بعد جواب بدهیم. این خود اول قدم است برای آنکه قبل از شنیدن، جواب را آماده نکنیم. از طریق پالتاک و مسنجر، بلندی و پایینی آهنگ صدا، مشهود نیست. پس امکان آنکه از روی لحن، کلام یکدیگر را قضاوت کنیم و این قضاوت را با تئوری های پیش ساخته ذهن مان بیامیزیم، نداریم. این کار چنان عادت مان شده است که به یکدیگر هم که می رسیم ـ در همان موارد نادر ـ قواعد پالتاک را رعایت می کنیم. یکی یکی حرف می زنیم. در این حرف زدن های یکی یکی ست که فرصت شنیدن فراهم می شود. فرصت تعامل و تفاهم. دوم اینکه هر یک خلوت خویش را داریم. به کلام دیگر، هیچ کس مجبور به برخورد مداوم هر روزه نیست. به قول یکی از همکاران، دوری و دوستی. [مگر نه اینکه یکی دیگر از عادات ما ایرانیان این است که خلوتی برای یکدیگر به رسمیت نمی شناسیم؟ به کار هم کار داریم.]



درس پنجم: چارچوب حرفه ای کار وخط قرمزهای آن باید مشخص باشد. ادبیات ما نمی تواند و نباید ادبیاتی خشن و توهین آمیز باشد.

درس آخر[و نه آخرین درس]: هیچ مجموعه ای بدون پیوند با جامعه مادرنمی تواند به حیات خویش ادامه دهد. ما اگر با داخل ایران ارتباطی چنین تنگاتنگ نداشتیم، راهمان، راهی دیگر می شد و حاصل کارمان، حاصلی متفاوت. ما بدون ارتباط با ایران می مردیم. و برای آنکه نمیریم راهی جز همپایی با تحولات درون کشور نداریم؛ همصدایی با مردم ایران.

نکته پایانی: همه اینها که گفتم به معنای آن نیست که اینجا و آنجا نمی لغزیم. در کارمان اشتباه نیست. همه دموکرات شده ایم. به کار هم کار نداریم، پشت سرهم حرف نمی زنیم... نه؛ ما به ایرادات روز و اشکالات خودمان وقوف کامل داریم. ضعف های خود را می شناسیم. با این وجود 1000 شماره است که می نویسیم و در کنار هم. در این مدت اگر بر دوستی هایمان افزوده نشده باشد، دشمنی هایمان حتما کاهش یافته است. و این اتفاق کمی نیست برای ما که به درازای تاریخ اهل کشتی بوده ایم تا فوتبال.

بله؛ ما را به سخت جانی خود گمان بود اما به تساهل و مدارامان نه. آرزویم این است که چنین بمانیم و در ایران. در خانه.

Wednesday, August 26, 2009

Sent: Monday, August 24, 2009 10:11 PM
Subject: FW: A German's View on Islam












Well worth the read.






This is by far the best explanation of the Muslim terrorist situation
I have ever read. His references to past history are accurate and
Clear. Not long, easy to understand, and well worth the read.

The author of this email is Paul E. Marek.

A German's View on Islam

A man, whose family was German aristocracy prior to World War II,
Owned a number of large industries and estates. When asked how
Many German people were true Nazis, the answer he gave can
Guide our attitude toward fanaticism.

"Very few people were true Nazis,' he said,
'but many enjoyed the return of German pride, and many more were
Too busy to care. I was one of those who just thought the Nazis were
A bunch of fools. So, the majority just sat back and let it all happen.
Then, before we knew it, they owned us, and we had lost control,
And the end of the world had come. My family lost everything.
I ended up in a concentration camp and the Allies destroyed my
Factories".

We are told again and again by 'experts' and 'talking heads' that
Islam is the religion of peace, and that the vast majority of Muslims
Just want to live in peace. Although this unqualified assertion may
Be true, it is entirely irrelevant. It is meaningless fluff, meant to
Make us feel better, and meant to somehow diminish the spectra
Of fanatics rampaging across the globe in the name of Islam.

The fact is that the fanatics rule Islam at this moment in history.
It is the fanatics who march. It is the fanatics who wage any one
Of 50 shooting wars worldwide. It is the fanatics who systematically
Slaughter Christian or tribal groups throughout Africa and are
Gradually taking over the entire continent in an Islamic wave.
It is the fanatics who bomb, behead, murder or honor-kill.
It is the fanatics who take over mosque after mosque.
It is the fanatics who zealously spread the stoning and
Hanging of rape victims and homosexuals.
It is the fanatics who teach their young to kill and to
Become suicide bombers.

The hard quantifiable fact is that the peaceful majority,
The 'silent majority,' is cowed and extraneous.

Communist Russia was comprised of Russians who just wanted
To live in peace, yet the Russian Communists were responsible
For the murder of about 20 million people. The peaceful majority
Were irrelevant.

China's huge population was peaceful as well, but Chinese
Communists managed to kill a staggering 70 million people.

The average Japanese individual prior to World War II was
Not a war-mongering sadist. Yet, Japan murdered and slaughtered
Its way across South East Asia in an orgy of killing that included the
Systematic murder of 12 million Chinese civilians; most killed by sword,
Shovel, and bayonet.

And who can forget Rwanda, which collapsed into butchery.
Could it not be said that the majority of Rwandans were
'peace loving'?

History lessons are often incredibly simple and blunt, yet for all
Our powers of reason we often miss the most basic and
Uncomplicated of points:

Peace-loving Muslims have been made irrelevant by their silence.
Peace-loving Muslims will become our enemy if they don't speak up,
Because like my friend from Germany , they will awaken one day
And find that the fanatics own them, and the end of their world will
Have begun.

Peace-loving Germans, Japanese, Chinese, Russians, Rwandans,
Serbs, Afghans, Iraqis, Palestinians, Somalis, Nigerians, Algerians
And many others have died because the peaceful majority did not
Speak up until it was too late.

As for us who watch it all unfold, we must pay attention to the
Only group that counts;
The fanatics who threaten our way of life.

Lastly, anyone who doubts that the issue is serious and
Just deletes this email without sending it on is contributing
To the passiveness that allows the problems to expand.
So, extend yourself a bit and send this on and on and on!
Let us hope that thousands, world wide, read this and think
About it, and send it on before it's too late.

The first thing the fanatics will do to the ' silent majority '
Is to disarm them.

Monday, August 24, 2009

People & Power - Iran . . . .

http://www.youtube.com/watch?v=LSITy_taD3E

Hanif Mazrooie

اعتراف میکنم که باید طرحی نو درانداخت
25 مرداد 88

اعتراف می کنم که اشتباه کردم! اعتراف می کنم که در موردتان اشتباه کردم، اشتباه کردم که اندیشیده بودم در شما سودای تغییر و اصلاح اثرگذار است.


اعتراف می کنم...


اعتراف می کنم در راهی گام برمیداشتم که رأی مردم میزان بود و انتخاب مردم، اصل؛ اعتراف می کنم خطا رفتم، چرا که رقیب، رأی را تنها برای تزئین و زینت می خواست حال آنکه ما برای ساختن فردای بهتر.


اعتراف می کنم...


اعتراف می کنم که در قلم زدن و سیاست ورزی صداقت را اصل قرار داده بودم و نگاهم بر محور شرافت بود، غافل از آنکه دروغگویانی در مقابل ملت بودند که نه تنها صداقت را که شرافت را هم سلاخی کردند.


اعتراف می کنم...


اعتراف می کنم که در شناخت رقیب اشتباه کرده بودم و نمی دانستم با خائنانی روبرو هستم که طمع قدرت، دندانهایشان را تیز کرده و هیچ اصل اخلاقی ای نیز آنها را به راه راست باز نمی گرداند.


اعتراف می کنم...


اعتراف می کنم که قصد ما ساخت ایران براساس خواست و انتخاب مردم بود. آزادی را حق مسلم مردم می دانستیم، اما نمی دانستیم که در دکان حیله گران و مکاران، آزادی کالایی است بی ارزش.


اعتراف می کنم...


اعتراف می کنم که آزادی را راهی برای رهایی انسان می دانستم و انسان را مختار، نه اینکه به زور شکنجه و انفرادی، اعتراف کند به کارهای نکرده و ایمان بیاورد به عقایدی که به آن باور ندارد!


اعتراف می کنم...


اعتراف می کنم ما مرد این میدان نبودیم، ما مرد میدانی که در آن پاسخ سکوت و آرامش، کابل و شلاق و تجاوز باشد نبودیم. در مخیله مان جای نمیگرفت که روزی رأی های سبزمان را با کابل و شلنگ بر بدنهایمان حکاکی کنند. اعتراف می کنم که باور واقعیت درونی رقیب هرگز در ذهنمان هم نمی گنجید!


اعتراف می کنم...


اعتراف می کنم که ما مرد مبارزه نبودیم، ما مرد مبارزه با اسلحه نبودیم و نیستیم تا در جواب آنان که با اسلحه نداها و سهراب ها و اشکان ها و... را کشتند به مقابله برخیزیم.


اعتراف می کنم...


اعتراف می کنم که مرا چه به بازی سیاست! به ما آموخته اند که سیاست بازی شطرنجی است که دو طرف براساس قانون حرکت های خود را انجام می دهند، اما امروز این بازی تبدیل شده است به میدان نبردی که یک طرف سعی می کند با سکوتش اعتراض کند و طرف دیگر با اسب هایش شمشیر را از رو بسته مهره سفید دیگر در زمین حضور نداشته باشد!


اعتراف می کنم...


اعتراف می کنم که پس از سیزده سال امروز فهمیده ام که بازی سیاست آن چیزی که من آموخته ام، نبوده است. قواعد آنها در این بازی براساس" بکش وگرنه کشته می شوی " استوار است و من و ما چون رسم این بازی را هیچگاه فرانخواهیم گرفت همیشه قربانی خواهیم بود.


اعتراف می کنم...


اعتراف می کنم که شب ها و روزهای بسیاری پس از این وقایع گریسته ام، با تک تک عکس های راهپیمایان، با تک تک عکس های شهیدان و با تک تک عکس های یاران دربندم، اما هنوز امید به آن دارم به آنکه شاید راهی باز شود و دری گشوده.


اعتراف می کنم...


اعتراف می کنم که آرزو داشتم این روزها به همراه دوستانم در بندهای اوین بودم و بی خبر از دنیا تا نشنوم و نبینم که چگونه سکوت مردم به گلوله بسته شد و شهری که آرزوی ساختنش را داشتم تبدیل به لانه خفاشان شده است.


اعتراف می کنم...


اعتراف می کنم به داشتن هزاران امید و آرزو برای آینده کشورم؛ آرزوهایی که پر بود از رنگ های سبز و سفید و سرخ، آرزوهایی که امروز به خاطراتی پر پر بر سر شهیدان سرافراز و یاران دربند بدل شده اند.


اعتراف می کنم...


اعتراف می کنم که باید طرحی نو در انداخت؛ چرا که امروز با ددمنشان نمی توان آنگونه که ما می اندیشیدیم رفتار کرد.

دستخط - نظرات (9) - دنبالك (0) - Iran Politics - مطلب را به بالاترین بفرستید: +

Rabbana . . . . .

http://homayounshajarian2.persiangig.com/audio/rabbana.mp3
دعوت به وحدت برای حفظ خود یا حفظ نظام؟
(دویچه وله)
دوشنبه ۲ شهريور ۱۳۸۸ - ۲۴ اوت ۲۰۰۹


مهدی خانیایا تهرانی



هاشمی رفسنجانی‌، رئیس مجمع تشخیص مصلحت، از "صاحبان نفوذ، تریبون و رسانه" خواست در جهت وحدت بکوشند. انگیزه‌ی رفسنجانی از طرح راه حلی که برای رفع بحران عرضه می‌کند چیست؟ مصاحبه با مهدی خانبابا تهرانی، تحلیلگر سیاسی.

دویچه وله: آقای خانبابا تهرانی، آقای هاشمی رفسنجانی در جلسه‌ی دیروز شنبه (اول شهریور / ۲۳ مرداد) مجمع تشخیص مصلحت نظام، بر جایگزینی فضای عقلایی به جای فضای هیجانی و رعایت دستورات رهبر جمهوری اسلامی تأکید کردند. به نظر شما انگیزه‌ی ایشان از این تأکید در این مقطع زمانی چیست؟

مهدی خانبابا تهرانی: باور من بر این است که چرخش دیگرباره‌ی آقای هاشمی رفسنجانی به سوی ولی فقیه آقای خامنه‌ای، نشان از این واقعیت دارد که نظام جمهوری اسلامی با نگاهش بر بحرانی که بی‌سابقه است در جامعه، را ترس فراگرفته است. این از یک‌طرف. از طرف دیگر هم واقعیت این است که این نظام در اثر همین کودتای انتخاباتی و وضعیتی که بوجود آمد، از همه طرف دچار یک آچمز شده است. یعنی این که به نظر من سیاست‌گذاری چه در عرصه‌ی داخلی و چه در عرصه‌ی خارجی.
دولت احمدی‌نژاد با وجود چنین وضعیتی که رژیم را فراگرفته و از طرفی بحران جامعه را فراگرفته است، نمی‌تواند قدم بردارد. از این روی من فکر می‌کنم آقای هاشمی در پرتو رایزنی‌های پشت پرده‌ی خودش به یک معنا بازگشت به خویشتن خویش کرده است. یعنی سیاست هاشمی همیشه یک حالت لحظه‌گرایی داشته است، پراگماتیکر بوده است و توانسته اجماعی بوجود بیاورد. این بار هم شاید برای خودش این شانس و این بخت را قائل شده است که می‌تواند بحران را مهار کند و در گفت‌وگوهای پشت پرده‌ای که با آقای خامنه‌ای کرده و با ذکر این مسئله که نباید نظام را قربانی آقای احمدی‌نژاد بکند، آقای خامنه‌ای و از طرف دیگر با نشانه‌ی این که تضعیف موقعیت خامنه‌ای اظهرمن‌الشمس است، توانسته است به باور من به این نقطه نظر برسد که مسئله‌ی پیشبرد حل بحران کنونی جامعه ایران را رهبر بپذیرد واگذار کند یا ارجاع کند به مجمع تشخیص مصلحت نظام که از گرایش‌های مختلف هم آنجا هستند.
آقای هاشمی در سخنرانی‌ا‌ی که در مجمع تشخیص مصلحت کرده است در آنجا به دو مشکل اشاره می‌کند. یک، مسئله‌ی داخلی که حل‌اش را در پرتو رفاه و وحدت می‌بیند. دیگری برای حل مشکلات خارجی. من بعد توضیح می‌دهم درباره‌ی مشکلات داخلی و خارجی و این که چگونه‌اند و آیا می‌تواند این سازش از بالا مسئله را حل کند یا نه.

لطفا در همین‌جا بپردازید به اینکه شما این قضیه را چگونه می‌بینید؟

مسئله‌ای که در انتخابات پیش آمد، یعنی کودتایی که انجام گرفت، بیشتر برای این بود که نیروهای نظامی قدرقدرتی خود را در معیت ولی فقیه نشان دهند و بروند برای به نظر من حل مشکلات خارجی جمهوری اسلامی. یکی مسئله‌ی مناسبات با آمریکا بوده است. با وضعیتی که الان هست، رژیم قادر نیست سیاست‌گذاری‌ای کند که مورد تأیید همگان باشد، چه خود حاکمین و چه طرفداران جمهوری اسلامی و چه مردمان ایران. به این جهت است که من فکر می‌کنم هاشمی به این اشاره می‌کند که مسایل خارجی هم در گرو چنین وفاقی است و باید وفاقی باشد که آقای احمدی‌نژاد و اینها اگر (قولی دادند) برای مذاکره‌ی با آمریکا برای حل مشکلات فیمابین، باید این اجماع وجود داشته باشد.
من فکر می‌کنم یکی از اساسی‌ترین دلایلی که موجب سخنرانی کنونی آقای هاشمی شده است، پس از آن سخنرانی که در ۲۶ تیرماه کرد و به نظر من یک‌مقدار ناپرهیزی کرد آقای هاشمی، چون اصلاً آقای هاشمی بیانش آن نبود. به همین جهت من آن سخنرانی‌اش را سخنرانی تاریخی می‌دانستم. اما آن برای مهارکردن خیابان بود و وضع متشنجی که جامعه را فراگرفته بود. هاشمی به نظر من حرفش این است که با حفظ نظام ما می‌توانیم برخی اصلاحات را انجام دهیم و به همین دلیل هم هست که فکر می‌کنم انتصاب آقای صادق اردشیر لاریجانی به مثابه رییس قوه قضاییه و حضور هاشمی در مراسم تودیع خودش نشانه‌هایی از این بوده است که گام‌هایی از هر دو سو برداشته شده، و آن هم در حقیقت با رهبری هاشمی.
من این را باور ندارم که میرحسین موسوی یا آقای مثلاً کروبی با این سیاست کنونی کاملاً بتوانند همراهی کنند. این را آینده نشان می‌دهد. حذف مرتضوی، دُری نجف‌آبادی و خانه‌تکانی‌ای که در دستگاه قضایی دارد می‌شود و قول‌هایی که آقای هاشمی دارد در این سخنرانی می‌گوید که باید دلجویی کرد از کسانی که مورد ظلم قرار گرفته‌اند، اینها همه و همه نشان از بازگشت به آن سیاستی دارد که "حفظ نظام جمهوری اسلامی وظیفه‌ی اساسی همه‌ی ما است". و این کار را هاشمی می‌خواهد دوباره به نظر من به پیش ببرد.

به نظر شما تا چه حد آقای رفسنجانی می‌تواند در حال حاضر بر فضای سیاسی ایران تأثیر داشته باشد؟

همین. به نظر من پرسش اساسی همین است. چون خود هاشمی رفسنجانی هدف چالش اصلی آقای احمدی‌نژاد و نیروهای دور و بر او هستند. هاشمی خودش شخصاً هم مورد خطر است و در حقیقت آقای احمدی‌نژاد هم پس از انتخابات یا کودتایی که کردند‎ گفت، اگر ما دولت را تشکیل بدهیم، سر بعضی‌ها را به آسمان می‌کوبیم و از روز نخست هم هاشمی مورد حملات آقای احمدی‌نژاد بود. حتا در گفت‌وگوهای تلویزیونی هم رو به آقای موسوی کرد و گفت، من با چهار نفر طرفم. شما (سه نفر دیگر) کاندیدا هستید در مقابل من، اما مرد اصلی آقای هاشمی است که آن پشت است.
به نظر من آقای هاشمی برای نجات خودش هم از چنین خطری که متوجه‌ی شخص خودش هم هست، طبیعی است که تلاش می‌کند. این که بتواند مهار کند، من معتقدم که جنبش سبز ایران پایه‌های عینی دارد در ایران. پایه‌های عینی‌‌اش یکی وجود طبقه‌ی متوسط است که نمی‌خواهد جامعه به صورت ولایت مطلقه فقیه اداره شود. دیگری وجود ۶۰ درصد نیروی جوان جامعه ایران است. اینها جوانانی هستند که بعد از انقلاب به دنیا آمده‌اند و به نظر من سیاست‌گذاری دیگر و فضای دیگری برای جامعه‌‌شان طلب می‌کنند. به نظر من این دو اصل، یعنی وجود طبقه‌ی متوسط و وجود جوانان و این ۶۰‌درصد نیروی جوانی که همه هم مطیع حرف‌های آقای هاشمی نخواهند بود و من فکر می‌کنم بیشتر یک جنبش رنگین‌کمان است تا جنبش سبز. سبز را همه پذیرفته‌اند به‌عنوان عنصر وحدت برای آزادی و برای بهبود شرایط زیست‌شان.

به طور کلی تا چه حد جنبشی که در ایران شروع شده و سر بحث‌هایی را باز کرده است، مثل شکنجه و تجاوز در زندان‌ها و نقش رهبری و دیگر مسئولان جمهوری اسلامی در آن میان، با حرف‌هایی از این دست مهارشدنی است؟

به باور من در حد و حدود وصله پینه کردن مسایلی که در جامعه ایران در پیش است، مسئله قابل مهار کردن نیست. درست است که هاشمی با اشاره به این نکته که در پرتو معنویت ماه رمضان باید برای حفظ و تربیت و انسجام وحدت و وفاق جامعه بهره‌برداری از این وضع بکنیم و برویم دلجویی کنیم از کسانی که مورد ظلم قرار گرفته‌اند، من باور بر این ندارم که مسئله در اینجا پایان پیدا کند. جامعه‌ی ما بیش از آن اطلاعات پیدا کرده است از جنایاتی که در این جامعه به دست حکومت‌گران انجام گرفته است و این بار آن بار نیست که «قتل‌های زنجیره‌ای» اتفاق افتاد و پس از این که بعضی از مسایل رو شد و برخی از کادرهای خود رژیم جمهوری اسلامی در افشاگری آن قضیه همت کرده بودند، مثل آقای حجاریان، گنجی و دیگران، و آقای هاشمی وقتی دید در واقع (این) مسئله دارد همه‌گیر می‌شود، دریافت حقیقت و خواست آشنایی با حقیقت بیشتر آمد گفت، آقا فیتله را پایین بکشید. چرا؟ چون معتقد بود ممکن است این آتشی که بلند شده است دامن خود ایشان و کل نظام را بگیرد.
من باور ندارم آقای هاشمی بتواند این دفعه با این نوع نصایح مسئله را مهار کند. اما هاشمی و دوستان و یاران و طرفداران او یک مقوله را دارند مطرح می‌کند. می‌گویند در وضعیتی که پس از کودتای انتخاباتی بوجود آمده است، رژیم قادر به اداره‌ی جامعه نخواهد بود با این وضعیت، جامعه هم سراسر بحران است. بدین جهت خطر این است که جامعه ایران فروبپاشد و عملاً عدم تعادل نیروها و قدرت‌ها مقابل همدیگر موجب جنگ داخلی و تروریسم وسیع شود. به این جهت با ترساندن بسیاری از منقدین و آدم‌هایی که اعتراض دارند به وضعیت این نظام، در حقیقت می‌خواهند آشتی را از بالا انجام دهند. این که آشتی بالا بتواند پایین را مهار کند، من باور ندارم.

مصاحبه‌گر: کیواندخت قهاری
تحریریه: بهنام باوندپور

Wednesday, August 19, 2009


چهارشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۸۸
دومین انقلاب مشروطیت
هوشنگ اسدي
hooasadi(at)yahoo.frمردادماه پایان می گیرد.وقتی این کلمات در غربت بر کاغذ نقش می بندد، غروب چهارشنبه ٢٨ مرداد ١٣٨٨ است. روی تقویم چاپ ایران نوشته شده: "کودتای آمریکا برای بازگرداندن شاه. گشایش مجلس خبرگان برای بررسی نهایی قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران." دیر نیست که براوراق تاریخ همین روزها بنویسند: "شکست کودتای روسی برای استقرارشاه دینی. گشایش مجلس موسسان برای بررسی قانون اساسی مشروطیت دوم."

این یک خوش بینی تاریخی نیست، بر آیندحوادث دو ماه گذشته است که ایران را درآستانه دومین انقلاب مشروطیت قرار داده است. مشروطیتی که کودتای ٢٨ مرداد سال١٣٣٢ برای پایمال کردنش و گشایش مجلس خبرگان سال ١٣٥٨ برای بر دار کشیدنش بود، تافرزندان شیخ فضل اله نوری بجای نوادگان روشنفکران انقلاب مشروطیت بنشینند.

حوادث دو ماه گذشته ایران شباهت غریبی به رویداهای استبداد صغیر در صدر مشروطیت دارد.کودتای خامنه ای- روسیه باپشتیبانی روحانیت "دین فروش" درست به حمله محمدعلیشاه- روسیه به مجلس قانونگزاری می ماند با حمایت شیخ فضل اله نوری. آن حمله، یک قرن پیش دستگیری روشنفکران، رهبران سیاسی جانبدار "فکرآزادی" و ازجمله روزنامه نویسان را در دستور کار داشت. هدف، بریدن "سر" آزادی بود. سری که بدنه نیرومندی درجامعه فقیر و بیسواد آن روز ایران نداشت. حاصل نبرد آن روزگار پیوند مشروطه و مشروعه بود در زیر فشار "فکر چپ" از کمیته غیبی که ترور می کرد تا حیدرخان عمو اوغلی که بیشتراز سیاستمداری در بمب اندازی مهارت داشت.

ایران، بعد از شکست استبداد صغیر تا انقلاب اسلامی و حتی بعد ازآن- یعنی چیزی حدود صد سال- در طلسم اندیشه "چپ" بود که نان و حتی استقلال را بر آزادی مقدم می داشت. راز پیروی انقلاب اسلامی هم که بااتحاد روشنفکران و طبقه متوسط با روحانیت ممکن شد، یگانگی دراین اندیشه "چپ" بود. به شعار اصلی انقلاب یعنی "استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی" که بر گردید، باز هم استقلال مقدم بر آزادی است.

بر چنین متنی "انقلاب" مستقر شد. اما دستان خونینی که از آنسوی تاریخ می آمد، حروف آزادی را یکایک خط زد. "آزادی" که بیشتر مفهمومی "چپ" داشت و از آن معنای "آزادی طبقاتی" مستفاد می شد و جز با اعمال "دیکتاتوری" امکان استقرار نداشت، در بستری از خون به گور سپرده شد.

قربانیان دراکثریت عمده کمی و کیفی خود، رهروان اندیشه های سیاسی بودند که ازانقلاب مشروطیت تا انقلاب اسلامی "نرم افزار" جامعه سیاسی ایران بودند.

در فقدان این اندیشه صد ساله، نسل جدید جامعه ایران بر آمد. نسلی که ایران را به جوانترین جامعه جهانی تبدیل کرده، گفتمانش "آزادی" به معنای لیبرالی و ابزارش نه احزاب و گروه ها که رسانه های مدرن است. رسانه هائی که بسرعت برق اندیشه را می گسترانند، فردیت را در متن تشکیلاتی جهانی شکل می دهند.

نسل نوی ایران که رابطه اش با "نسل صد ساله" بریده شده بود، با نرم افزار "آزادی" و سخت افزار جهان مجازی، یک بار در خرداد ١٣٧٦ به میدان آمد.رهبری که بر گزیده بود، توان مقاومت در برابر استبداد را نداشت. لاجرم، جنبش سرکوب شد. هیچ کس گمان نمی برد از شکاف درون حاکمیت که خواب استقرار استبداد طالبانی را می دید، آتشفشان آزادی سر بر کشد و با گدازه های سبزش جامعه ایران را رنگ دیگر بزند.

این آتشفشان با قدرت تمام می غرد. در سکوت از اعماق جامعه ایران بر می آید و همه جارا می لرزاند. گدازه هایش مداراست که از هر آتشی سوزاننده تر است. کشته می شود، زیر شکنجه جان می دهد و از گفتن "آزادی" بازنمی ماند. سنگ هم در دست دارد. خیابان را هم خوب می شناسد، اما سبز می وزد. مثل بهار که سبز می رسد از عمق زمین، از ریشه ها و آوندها.

طراحان کودتای ٢٢ مرداد از اینهمه غافل بودند. خواستند حضور این نسل را با کودتای اعلام نشده نظامی، با کشتار بیرحمانه، شکنجه وتجاوز درهم بشکنند. نسل نو پاسخ را با ابزار خودداد. نگاه ندا در لحظه مرگ به دمی درامواج وزید و جهانی شد که در باور کسی نمی گنجید.

سرکوب پاسخ نداد. مردم به خانه ها برنگشتند. زلزله ارکان " نظام" را لرزاند. این میرحسین موسوی بود که این هفته بعد از اعلام حضورش با خاتمی و کروبی در رهبری "راه سبز" جمله ای تاریخی گفت:

- "نظام" یعنی مردم...

و سخن دکتر محمد مصدق رابیاد می آورد:

- مجلس آنجاست که مردم هستند...

گسست سه شخصیت سیاسی که به مردم وفادار ماندند از " نظام" به تعریف "طالبانی" که "نظام" را "رهبر" تعریف می کند؛ به حلقه ای از سلسله زنجیر روحانیت وصل می شود که حساب خودرا از "قدرت" جدا می کند.

آیت اله اعظمی صانعی که به راه نائینی و خراسانی می رود، می گوید: "کاربه اینجا رسیده که حکومت نه تنها از زنده ها، بلکه از مرده ها می ترسد." او اکنون دست دردست مرجع کهنسال دلاوری مانند آیت اله منتظری دارد که به قدرت تام و تمام، پشت و پا زد و اکنون به محور مخالفان روحانی کودتا چیان تبدیل شده است. کمی آنطرفتر آیت اله سیستانی است که هنوز سخن آشکارا نگفته اما بعد از ملاقات عبداله نوری با آیت اله منتظری و نماینده آیت اله سیستانی از بیتش خبر می رسد که خبری خواهد شد.

و آیت اله بیات هست که خواهان "جراحی" حکومت برای خارج کردن "عفونت" است. همه این تیرها بجانب تخت سلطانی "ولی فقیه" روانه است. روحانیون راست هم هستند که دیگر "ولایت" سیدعلی خامنه ای را منطبق بر قانون اساسی نمی یابند. از آِیت اله دستغیب در شیراز که رسما خواهان برپائی علنی مجلس خبرگان است تا روحانیون تهران و شیراز و مشهد که از ترس نام بر بیانیه ای با همین خواست نمی گذارند.

مهدی کروبی آشکارا در برابر امام جمعه های" دین فروشی" ایستاده که بیشترشان به بیت رهبری وصلند و برخی شان کروبی را "تروریست" و"خائن" می خوانند وخواستار شلاق زدن اویند.در کارتحریکند که کودتا چیان شیخ دلاور را بگیرند. همین کاررا برادر حسین معروف می کند. مدام با تیترهای درشت و خبرهای امنیتی می کوشد موسوی و خاتمی را گرفتار بند کند.

پیداست که "ستاد کودتاچیان"- تعبیری که موسوی هم از آن استفاده می کند- هراسان و بلاتکیف است.تند روهای ستاد می خواهند تا ته خط کودتا بروند. نشانه های برخی عقب نشینی ها و تفاهم ها هم مشهود است. بعضی ناظران معتقدند: "با رفتن آیت الله شاهرودی به شورای نگهبان که مقدمه برکناری محترمانه احمدجنتی تحت عنوان «بازنشستگی» است. کوتاه شدن دست او از قدرت، بزرگترین ضربه به قاضی مرتضوی و شریعتمداری و احمدی نژاد است."

زمزمه رفتن سعید مرتضوی به جائی نامعلوم، سست شدن روند دادگاه نمایشی، آزاد شدن برخی از زندانیان، ملاقات كمیته پیگیری شورای امنیت ملی با چهره های سیاسی دستگیر شدگان کودتا و دادن اطلاعات قطره چکانی از بهزاد نبوی، عیسی سحرخیز، محمد قوچانی و محمدعلی ابطحی را هم می توان درهمین متن دید.

ناظران در پی نقش هاشمی رفسنجانی او را مثل همیشه درمیانه می یابند: "خدمت بزرگ رفسنجانی در این خواهد بود که سرکوب را سد کند و تعادلی بوجود آورد که «جنبش سبز امید» بتواند به عنوان یک نیروی اپوزیسیون، حضور قانونی در کشور داشته باشد."

اما آیا او به چنین خدمتی توفیق می یابد؟ آرایش نیروهای اجتماعی را دو ماه پس از کودتا می تواند برای یافتن جواب راهگشا باشد:

کودتا گران موفق شده اند دولت رایکپارچه وسازمان اطلاعاتی خود را جانشین وزارت اطلاعات کنند. از سیاهه نخست وزرای کابینه کودتا پیداست، با سپردن وزارت اطلاعات به فرد ناشناسی که تجربه اش در امور "حچ و زیارت" است، می خواهند سیستم امنیتی کاملا در اختیار سپاه و رئیس دولت کودتا باشد. احمدی نژاد با آمیزه ای از ریا و قلدری می کوشد همه قدرت اجرائی را در دست گروه کوچک خودش متمرکزسازد و با آوردن "زنان طالبانی" چهره متفاوتی از خود نشان دهد.

درهمین فاصله، جنبش مدنی ایران نام و نشان و رهبر یافته است. درحال سازماندهی سرو بدنه است.

ضرورت یک رسانه ملی خود را به تمامی نشان داده است. کودتا گران روزنامه اعتماد ملی را هم بسته اند و مهدی کروبی پرونده تلویزیون صبا را گشوده است. جهان دیگر جنبش سبز را بعنوان نماینده افکار عمومی ایرانیان می شناسد. شش بازیکن ملی پوش فوتبال ایران که در بازی با کره جنوبی مچ بند سبز داشتند و کودتا چیان آنهارا "وطن فروش" نامیدند، از جهان ورزش جایزه "صلح جهانی" می گیرند. روزهای تعطیل کمربند سبز جاده های تهران رابه شمال وصل می کند. جنبس سبز خود راثبت کرده است.جنبشی مدرن که اکنون رهبرانی نیمه سنتی – نیمه مدرن دارد.

دوران گذاری است که کوتاهی یا بلندی آن به وفاداری رهبران، به ویژه مهندس موسوی به این سخن وابسته است که "نظام یعنی مردم" و بیشتر از آن به عملکرد کنشگران سبز که اکنون جهانی اند.

جهان هم چنان به ایران چشم دوخته است. مهمترین خبر هفته سفر رئیس جمهور اسرائیل به روسیه
است.تاکید شیمون پرز، رئیس جمهور ۸۶ ساله اسرائیل، در سفر دوروزه او به روسیه و دیدار با رهبران آن کشور بر این نکته است که " بمب اتمی تنها خطری نیست که صلح جهانی را تهدید می‌کند، خطر اصلی قرار داشتن آنها در دست‌های نامطمئن است".
شیمون پرز، بعد ازاولین دیدار می گوید روسیه در فروش موشک های قدرتمند ضد هوایی خود به ایران تجدیدنظر می کند. دیدگاه های اسرائیل و روسیه نزدیکتر شده است. بشار اسد هم به تهران می آید. در خبرها هست او برای>میانجیگری پرونده کلوتیلد ریس، روانه ایران شده است. آیا بشار که برای منافع ملی کشورش قدم به قدم به غرب واسرائیل نزدیکتر می شود، پیامی دیگر برای رئیس دولت کودتای منزوی درجهان هم دارد؟

امرداد تمام می شود. رویای کودتا گران برای٢٨ مرداد دیگری به کابوس تبدیل شده است. تاریخ، روزشماری آغاز پایان جمهوری اسلامی را آغاز کرده است.
پنجشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۸۸
نگاهی به نمایشگاه پرواز با قفس در تورنتو
دیدار
مسيح علي نژادگزارشی از دیدار با یک دوست ایران شناس

رویای خرید از کتابفروشی های خیابان انقلاب

امروز میهمان یک آمریکایی ایران شناس بودم که ایران را مثل کف دستش می شناخت. برایم از حافظ و خیام و شاملو خواند و وجب به وجب شهرهای ایران را مثل یک قصه شیرین برایم تصویر سازی کرد. از شیراز و اصفهان و یزد و مازندران و دریای شقه شقه شده خزر گفت و مزه قرمه سبزی و فالوده شیرازی را درست مثل مزه شیرین یک قرار ملاقات برایم زنده کرد.
دوست آمریکایی من حتی ضرب المثل های ایران را بیشتر و بهتر از خودم می دانست و لطیفه های بکر فارسی را بیشتر و بهتر از من از بر بود. شاکی بود از نسل دوم ایرانی های مقیم آمریکا که زبان دلنشین فارسی را فراموش کرده اند و با آداب ناب ایرانی بیگانه اند. دلش بیستر از دل من برای قضاوت افکارعمومی غرب در مورد ایران می سوزد و می گوید دلش نمی خواست که در ایران «ندا» و دیگران کشته شوند تا تازه آمریکاییها و باقی جهان به واسطه مرگ آنها از خواب قضاوت های مسموم خود بیدار شوند و بدانند که ایران چهره دیگری هم دارد و فقط قصه بمب و ترور در اذهان نیاید آنگاه که نام این کشور بزرگ را می شنوند.









این روزها که در آمریکا چون مسافری گیج و گم می گردم، ایرانیان به ایران نرفته بسیار دیده ام. یکی دختر نازنینی که برای دولت آمریکا کار می کند و با دیدن یک خبرنگار ایرانی که برای اولین بار در میان خبرنگارانی که همگی از خاورمیانه اند و اخبار واشتگتن را پوشش می دهند، می گوید : شما از خود خود ایران می آیی و برای رسانه های ایرانی قرار است اینجا کار کنی؟ پس یعنی می شود؟ مانده ام چه جواب دهم؟ چون خودم هم نمی دانم که جای من کجاست؟ میان اینجا و آنجا مانده ام. معلق بین زمین و آسمان. با آنکه باور دارم گرفتن مصاحبه با رییس جمهور آمریکا چندان بزرگ و پر اهمیت نیست در مقایسه با گرفتن حقی که مردم در ایران برایش عزیز و رفیق از دست داده اند اما کماکان برای همین کار کوچک به اندازه بضاعتم چانه زنی می کنم.
دوست آمریکایی ام می گوید که او هم آرزو دارد دیوار میان این دو کشور بشکند و مردم بی هراس و آزادانه با هم دوستی کنند. آرزوی بزرگش این است که روزی در خیابان های انقلاب روبروی دانشگاه تهران راه برود و خروار خروار کتاب بخرد. طوری حرف می زند که انگار سالها ایران بوده و حالا از آنجا رانده شده است اما او ایران را فقط خوانده است. ایران را به تعبیر خودش زندگی کرده است بی آنکه دیده باشد. آمریکایی ها بر عکس انگلیسی ها چندان نقش بازی کردن بلد نیستند و کمتر لبخندهای مصنوعی تحویل آدم می دهند. برای همین است که لبخند و حسرت اش برای دیدن و راه رفتن میان مردم ایران را باور می کنم و دلم می گیرد از مردان کوچکی که کلید خانه بزرگم را از ما دزدیده اند و انگار بلعیده اند و ما هرچه می گردیم در تمام این سالها این کلید لعنتی را پیدا نمی کنیم تا به سبک خویش دوستداران واقعی ایران را میزبانی کنیم.
دوست نازنین دیگری دارم که همسرش یک ایران شناس بی نظیر است. تنها یک شب در خانه اش در نیویورک مهمان بوده ام. اما وقتی از تبریز و تاریخ و روند جاری مبارزات ایران با زبان شیرین فارسی حرف می زند دلم می گیرد از مغزهای کوچک مردان سرزمینم که می پندارند هرجا هر آمریکایی، جمع آوری اطلاعات و تحقیق و مطالعه در مورد ایران را آغاز می کند بی شک به دنبال براندازی است. به دنبال انقلاب مخملی است.
دوست ایرانی ام با عاشقانه های یک آمریکایی سالهاست که زیر یک سقف زندگی کرده است و این عشق را به خانه بزرگش ایران هم به راحتی می توانست بیاورد. همان سالها که طرح گفتگوی تمدن ها کلید خورد به گمانم زندگی زیبا و عاشقانه این دو زوج ایرانی و آمریکایی مصداق ساده و روشن همان طرح بود زیر یک سقف مشترک اما بردن همین سقف و چهاردیواری در ایران انگار به یک رویای دست نیافتنی برایمان بدل شده است.
این دو آمریکایی نازنین که یکی را در واشنگتن و دیگری را در نیویورک ملاقات کرده ام، بیشتر از کسانی چون کردان و احمدی نژاد و باقی مردان کوتوله سیاست برای ایران ارزش قایل اند و چهره ای که آنها از ایران به جامعه خود معرفی می کنند، برابری نمی کند با چهره سیاهی که حاکمان حقیر ما در این چند سال نشان داده اند.
این آمریکایی های برانداز دوست داشتنی که من دیده ام اینجا، همان هایی هستند که سالها در مدرسه و مکتب جمهوری اسلامی به همت مسولان و مدیران مان، پرچم شان را آتش زده ام و مشت ها گره کرده ام تا مرگ بر شیطان و استکبار بگویم بی آنکه اساسا استکبار جهانی در خزانه لغت کودکانه من مفهوم روشنی داشته باشد.
من هنوز هم با دیدن چهره بوش دلم آشوب می شود از خونی که در کشورهای همسایه به راه افتاده اما باورم نمی شود که ما خودمان خونریز تر از بوش در خانه خودمان داشته ایم و آنگاه تشویق می شدیم که مرگ بر بیگانه بگوییم. اینجا به جز «شیطان» و «دشمن»، دوست بسیار است که اگر کسی نگاه چپ به پرچم ما بیاندازد، همین شیطان های دوست داشتنی تر از فرشته های خیالی خانه خودمان بیشتر از ما سینه سپر می کنند تا از ایران واقعی دفاع کنند. فقط مانده اند که چرا شیطان های خانگی از یک طرف حساب ملت آمریکا را از دولت آمریکا جدا می کنند و از سوی دیگر وقتی همین ملت به عنوان توریست و ورزشکار و معلم زبان و محقق وارد ایران می شوند، کمی بعد باید جلوی دوربین های رسانه ملی ما بنشینند و اعتراف به دشمنی نداشته خود با ایران کنند و همچون هاله و کیان و کلوتید و دیگر غربی های غریبه برای دولت ایران اقرار کنند که ملت ایران را دشمن بوده اند.
دوست آمریکایی ام همه این اتهامات را می شناسد اما خوش بین است و می گوید درست می شود به دست خود ایرانیان.
شاید کمی خودخواهانه باشد اما قند توی دلم آب شد وقتی دیدم همین دوست آمریکایی که برای اولین بار نامش را شنیده و صورت مهربانش را دیده ام، مرد جا افتاده ای است که کتاب «تاج خار» مرا خوانده بود و با کتاب دیگرم؛ «من آزاد هستم»، سر قرار آمده تا بگوید: تاریخ ایران را خوب خوانده است اما دوست داشت فضای فعلی ایران را با کلماتی که مزه تازه ای از ایران دارد بخواند. بی هیچ تواضعی باید بگویم احساس غرور کردم و در همزمان بغضی سنگین راه نفسم را گرفت وقتی که او رفت و من حتی به سبک سنت دیرینه مان هم نتوانستم حداقل به زبان خروار خروار تعارف بریزم و بگویم: « تشریف بیاورید ایران، قدمتان روی چشم».
کدام چشم؟ در خانه ما این روزها چشم و چار ما و این غربی های برانداز را یکجا با هم کور می کنند خاصه اگر در ایران آشوبی باشد و این خارجی های از خدا بی خبر به سرشان بزند که احیانا همانند همین دختر برانداز فرانسوی ایمیل بزنند و عکس های آشوب ایران را به دوستانشان گزارش کنند. چشمی نمانده که تقدیم چشم انتظاران کنیم. ما کلید خانه را گم کرده ایم و تب داریم این روزها. تب دارم این روزها. هوای بیرون خانه به من نمی سازد. اینجا غریبی می کنم. نشسته ام کنار یک رودخانه زیبا و دلم برای رودهای گل آلود ایران تنگی می کند. من چه زود دلتگ شده ام و انگار با دل تنگ نمی شود میهمان به خانه دعوت کرد یا میهمان خانه ای بود. باید راه بیافتم و دوباره پر رمق کارهایم را از سر بگیرم. ما بیشماریم و کارهای بسیاری داریم.



پی نوشت

می خواستم این روزها گزارش سفر بنویسم از ینگه دنیا اما در ایران آواری به راه افتاد که به مرثیه گفتن افتادم. در تمام این سالها همیشه با دل نوشته ام و به تعبیر برخی ها یک روزنامه نگار احساسی بوده ام. انکار نمی کنم. ضعف هم اگر باشد می پذیرم. ولی همین دل نوشته هایم نجاتم داده اند تا به امروز. چون آنچه از دل بر می آید را نمی توان به شیطان های کوچک و بزرگ قدرت فروخت.