Search This Blog

Powered By Blogger

My Blog List

Monday, October 31, 2011

راقم این سطور از سگ می‌ترسد




راقم این سطور مخالف حضور سگ در خانه و خیابان است چون همزیستی با جانوری را که آرواره‌ای قوی و دندان‌هایی تیز دارد و بجای حرف زدن فقط پارس می‌کند، عاقلانه نمی‌داند. اما راقم این سطور برای قانع کردن دیگران فقط می‌گوید: «حضور سگ برای سلامت و بهداشت جامعه خطرناک است.» طرفداران حیوانات که دوست دارند با ایجاد شبهه با راقم این سطور مخالفت کنند می‌پرسند: «اگر سگ برای سلامت و بهداشت جامعه خطرناک است پس چرا عمر متوسط این فرنگی‌های سگ‌باز به نود سال رسیده؟» راقم این سطور که در پاسخ دادن به هیچ سوالی درنمی‌ماند، یک جواب علمی از آستین بیرون می‌کشد: «اگر این فرنگی‌ها سگ نداشتند یقین بدانید که عمر متوسط‌شان از صدوپنجاه سال هم گذشته بود!» راقم این سطور برای این‌که بحث را از حوزه‌ی سلامت و بهداشت- که فعلاً در آن تخصص ندارد- خارج کند و حرفی نزند که کسی به ریش‌اش بخندد ناگهان به یاد گرسنگان افریقا می‌افتد و علی‌رغم این‌که تا امروز خودش یک دینار به هیچ گرسنه‌ای کمک نکرده به همه یادآوری می‌کند: «آی آدم‌ها! نگهداری از یک توله سگ باندازه‌ی نگهداری از یک بچه هزینه دارد و آیا بهتر نیست این پول را صرف سیر کردن شکم گرسنگان افریقا بکنیم؟» البته معاندین به راقم این سطور گوشزد می‌کنند که مردم اگر پول اضافه داشته باشند با آن سکه و دلار و النگوی طلا و فرش و زمین می‌خرند و به هرحال چیزی دست گرسنه‌های افریقایی را نمی‌گیرد... راقم این سطور که در دل حرف معاندین را قبول دارد کماکان مخالفت می‌کند و بحث را به حوزه‌ی جامعه شناسی می‌کشاند، «علت گرایش غربی‌ها به نگهداری از حیوانات خانگی جبران کمبود محبتی است که در خانه و میان خانواده دارند.» معاندین که کارشان عناد و لجاجت است دست راقم این سطور را گرفته و چند خانواده‌ی غربی نشانش می‌دهند که علی‌رغم داشتن سگ با یکدیگر بسیار گرم و با محبت هستند و مازاد محبت‌شان را به آسیا و افریقا صادر می‌کنند. راقم این سطور قانع نمی‌شود و می‌گوید: «سگ‌ها خشن هستند و گاز می‌گیرند». معاندین زیر بار حرف حساب نمی‌روند و از باب مخالفت سگی را نشان می‌دهند که وقتی زنگ خانه را می‌زنید بجای پارس کردن و گاز گرفتن با به دندان گرفتن لنگه‌ای کفش یا یک بالش سراسیمه به استقبال مهمان می‌آید! راقم این سطور احساساتی نمی‌شود و علت این رفتار را نه مهربانی ذاتی سگ بل‌که تمایل طبیعی حیوان به برهم زدن نظم عمومی کفش‌ها و بالش‌ها ارزیابی کرده و اعلام می‌کند «حتماً حیوان را تربیت کرده‌اند». صاحب سگ در حالی‌که با کیسه‌ای پلاستیکی دنبال سگش می‌دود- تا طبق قانون هرجا فضله گذاشت جمع کند- برای راقم این سطور توضیح می‌دهد که هیچ تلاشی برای علاقمند کردن این سگ به آوردن لنگه کفش برای غریبه‌ها نکرده و نمی‌داند که چرا و چطور حیوان زبان بسته به این نتیجه رسیده که قدم مهمان روی چشم صاحبخانه است‌...

***

قبل از پخش سریال کارتونی Family Guy اعلانی بر صفحه تلویزیون ظاهر می‌شود و به بینندگان اخطار می‌دهد که محتوای این برنامه ممکن است بنظر ناخوشایند بیاید، اگر قرار است ناراحت شوید، نگاه نکنید!

اعتراف می‌کنم که اوائل از طراحی کاراکترهای این کارتون خوشم نمی‌آمد و تندی شوخی‌ها و خشونت نهفته در آن‌را دوست نداشتم. سازندگان این سریال علاوه بر دست انداختن هرکسی با هرمسلکی، پشیزی برای اخلاقیات مرسوم ارزش قائل نیستند و با سنگدلی تمام حتی با بیماری و نقائص جسمانی مردم هم شوخی می‌کنند. روشی که مسلماً باعث آزردگی و رنجش خیلی‌‌ها می‌شود اما... با همان یک جمله از خودشان سلب مسئولیت می‌کنند: شما دوست ندارید؟ نگاه نکنید!

علی‌رغم تمام نکات منفی این سریال یکی دو نکته‌ی هوشمندانه‌اش باعث شد به تماشای آن ادامه بدهم ... اولین و مهم‌ترین نکته حضور پررنگ و عجیب سگی باسم "برایان" بود که مثل بقیه‌ی اعضای خانواده از نام فامیل "گریفین" استفاده می‌کند، پشت میز و با کارد و چنگال غذا می‌خورد، گواهینامه دارد و رانندگی می‌کند، روزنامه می‌خواند، مورد مشورت قرار می‌گیرد و برخلاف پدر خانواده نه عامی است و نه عامیانه حرف می‌زند و همیشه رفتار و گفتارش منطقی‌تر و عاقلانه‌تر از آدم‌های دور و برش است...

***

سگ‌ها در کانادا محبوب مردم هستند، کفش و لباس می‌پوشند، رژیم غذایی دارند، برای سالم ماندن ویتامین می‌خورند، قبل از خواب مسواک می‌زنند، مدرسه و بیمارستان و پانسیون دارند، در ارتش و نیروی پلیس خدمت می‌کنند- حتی مثل آن‌ها جلیقه‌های مخصوص می‌پوشند و از مزایای بیمه و بازنشستگی استفاده می‌کنند. بعضی از آن‌ها یادگرفته‌اند که چطور باید در شهر تردد کرد و به رفت و آمد نابینایان کمک می‌کنند... گویا عاقبت سگ‌ها توانسته‌‌اند رفتارشان را اصلاح کنند و آداب زندگی شهری را بیاموزند.

سوال این است که آیا می‌توان امیدوار بود این اتفاق خجسته برای بعضی حیوانات دیگر هم بیفتد؟

با تمام این احوال، راقم این سطور که سال‌ها آرزو داشت روزی در نوشته‌ای خودش را راقم این سطور بنامد کماکان از سگ می‌ترسد.

توکای مقدس من می اندیشم پس بیشتر هستم!


بر بالای صفحه‌ی یک وبسایت خبری عکسی از سر و کله‌ی خونالود موجودی که زمانی "معمر قذافی" نام داشت گذاشته‌اند و کمی پائین‌تر جمله‌ای به نقل از مقتول نوشته‌اند که گویا در آخرین دقایق و خطاب به یکی از مردان مسلحی که او را با خشونت به مسلخ می‌کشانده ادا شده، جمله‌ای سوالی که حکایت از دل‌آزردگی و تعجب پرسنده دارد:

«مگه من با تو چه کردم؟»

***

نه ساله بودم که جناب سرگرد با یک کودتای نظامی به قدرت رسید و به خودش درجه سرهنگی داد و الان پنجاه و یکساله هستم که خبر کشته شدنش را می‌خوانم. حالا که مرده حتماً ناراحت نمی‌شود اگر معمر صدایش کنم و بگویم که در تمام این سال‌ها چقدر از خواندن اظهارنظرهایش خندیده‌ام. فراموش نمی‌کنم برای حل منازعات خونین بین کاتولیک‌ها و پروتستان‌های ایرلندی پیشنهاد داد هردوطرف مسلمان شوند تا او پادرمیانی کند و یادم است "کتاب سبز"ی نوشت که فکر می‌کرد در آن به تمام سوال‌های ازلی و ابدی بشر پاسخ داده و جهان را به خواندن آن تشویق می‌کرد... برای خودش دلقکی بود که ادای آدم‌های جدی را درمی‌آورد. خارج از لیبی مسخره‌اش می‌کردند اما نمی‌شنید و نمی‌دید، بر زمین توهماتش خیمه زده بود و در همان خیمه زندگی می‌کرد و از تجدید چاپ‌های پیاپی کتاب سبز مطمئن می‌شد که محبوب مردم است... هرقدر پیرتر شد بر ارتفاع دماغ‌اش از سطح آب‌های آزاد افزوده شد. در رویای ساختن "ایالات متحده‌ی افریقا" بود و در کمال تواضع خود را لایق حکومت مادام‌العمر بر قاره افریقا می‌دانست. کارهای زیادی برای مردم لیبی کرد، بجای آن‌ها فکر کرد تا وقت کافی برای خواندن کتاب سبز داشته باشند، تحصیل را مجانی و اجباری اعلام کرد اما تا همان اندازه که برای خواندن و فهمیدن کتاب سبز کافی باشد و چون کتاب را به عربی نوشته بود دانش‌آموزان را از خواندن زبان‌های خارجی معاف کرد. او با تقسیم سخاوتمندانه‌ی عدد درآمد خود و خانواده‌اش بر تعداد جمعیت کشور آمار درآمد سرانه را افزایشی چشمگیر داد. این افتخار برای معمر بس بود که بیش از چهار دهه مرکز توجه مطبوعات جهان و موضوع مورد علاقه‌ی کاریکاتوریستهای پنج قاره باقی بماند. این اواخر که بچه‌هایش از آب و گل درآمدند کم‌کم اسم و اثری هم از آن‌ها لابلای اخبار روزنامه‌ها می‌دیدیم، حالا یادم نیست مرحوم سیف‌الاسلام بود که با پول پدرش در یکی از تیم‌های فوتبال ایتالیا بازی می‌کرد یا المعتصم‌بالله، هانیبال بود که همسر نداشت و دوست دخترش را در ایتالیا کتک زد یا آن چهارمی که همسر داشت و باتفاق همسرش نوکرشان را در سوئیس کتک زده بود... برای منی که در لیبی زندگی نمی‌کردم و مجبور نبودم کتاب سبز را تحسین کنم معمر حاکم بانمکی بود که در شاخ یا دم افریقا، جایی در شرق جزیره‌ی کوچک انگلیس زندگی می‌کرد و هر از گاه حرف‌های بامزه می‌زد تا خواندن اخبار روزنامه‌ها خالی از لطف نباشد. برای مردم لیبی اما زندگی در جوار معمر یک فاجعه بود.

می‌توان با اطمینان گفت لیبیایی خشمگینی که در آخرین لحظات با خشونت دل معمر ما را شکست و در غیاب بادیگاردهای مونثی که این اواخر پشت سرش راه می‌رفتند او را بدون تشریفات رسمی و احترامات فائقه، کشان کشان به قتلگاه برد یکی از هزاران کودکی بوده که بارها کتاب سبز را بعنوان تکلیف شب خوانده و امتحان داده است... گناه معمر این بود که کتابی نوشت که مردم را از خواندن کتاب‌های دیگر بی‌نیاز کند، که بر مردم رحم نکرد تا رحم کردن را بیاموزند، که رشد نکرد و نخواست دیگران رشد کنند، که سرهنگ ماند و به کسی اجازه‌ی سرلشکر شدن نداد...

***

نمی‌دانم کسی به آخرین سوال معمر پاسخ داد یا جواب در همان دو گلوله‌ای که به سر و شکم او شلیک کردند خلاصه شد. کاش کسی به او یادآوری می‌کرد که این تنها سوالی است که جوابش را در کتاب سبز می‌توان پیدا کرد...

Sunday, October 30, 2011

"سخنرانی محمود اعتمادزاده (م. ا. به‌آذین) در آخرین شب از شب‌های گوته – پائیز 1355 تهران


یکشنبه ۸ آبان ۱۳۹۰

تو پاسدار آزادی من باش و من نگهبان آزادی تو

در این ده شب که بر ما گذشت، شب‌های فرخندۀ نویدبخش، در محیطی پربار عاطفی، محیط همدمی و یکدلی از آنگونه که حافظ به درستی وصف می‌کند:

راست چون سوسن و گل از اثر صحبت پاک/ بر زبان بود مرا آنچه تو را در دل بود

شاعران و نویسندگان شما فرصت آن یافتند که در جمع شما بنشینند و گوشه‌ای از گفتنی‌های این زمان را بگویند. نعمت این جمعیت بر همۀ ما فرخنده باد!

در این ده شب دوستان شاعر و نویسنده‌ام گفتند و شما شنیدید. و این گفت‌و‌شنودی ساده نبود. با آن، چیزی در زندگی همۀ ما زاده می‌شد. چیزی بزرگ، به قد و بالای امید، ایمان. خجسته باد!

و از شگفتی‌ها آنکه به من نیز ـ این شکستۀ ناچیز ـ در صف آخرین که جای من است، این افتخار بزرگ داده شد که بیایم و وقت عزیزتان را چند دقیقه‌ای بگیرم. متحیرم. چه بگویم که خود صد بار بهتر ندانید؟ زیرکی و تیزبینی و هوش موشکاف، همراه بازوان کار و ارادۀ مردان مرد، در شماست. در شما می‌گویم، اما نه در تک‌تک شما، در جمع. و این جمع تا جمع است، نیرومند و پایدار است. نیرومند و پایدار در همبستگی خود، در یگانگی خود. قدرش را بدانیم.

جمعیت جوان پرشور و ناشکیبایی که در این شب‌ها نشان داد چه خوب می‌تواند در عین آگاهی و انتظار بجا خویشتن‌دار و موقع‌شناس و شکیبا باشد، بی‌سخن به امثال من آموخت که چیستیم و چه باید باشیم: زبان گویای جمع. آموخت تا بدانیم که اگر این نباشیم، نیستیم. و باز، در پیوندی که در این شب‌ها تازه گشت، یک بار دیگر به تاکید تمام دانسته شد که شاعر و نویسنده از کدام چشمۀ زندگی آب می‌خورد و در چه هوایی دم می‌زند: آب و هوای خلق،- این تودۀ گمنام که، در توالی پیگیر روز و ماه و سال، خود را و هر چه را به محک تجربه می‌آزماید، کار می‌کند، می‌اندیشد، می‌آفریند، و در این سیر آهستۀ خو گرفته آدمی و آدمی‌گری را به پیش می‌راند. آبشخور همۀ ما همین چشمۀ جوشان زندگی خلق است. نیرو و توان و برد اندیشۀ ما از همین و در همین است. همیشه. تا بود چنین بود و تا هست چنین است. اما، خود می‌دانید. زحمت‌افزایی‌ها کم نیست. راه نویسنده و شاعر به سوی خلق هنوز با پرچین‌ها و خار و خس‌ها و خرسنگ‌ها بسته است. راهزنان در کمین‌اند. دیدار این شب‌ها، اگر چه روزنه‌ای می‌گشاید و پلی می‌بندد، کار را سرانجام نمی‌دهد. بند و زنجیری که ما را و شما را دور از هم بر جای میخکوب می‌خواست همچنان بر دست و پای ماست. از آن گذشته، سال‌ها ترس و خاموشی به اجبار، سال‌ها جدایی و بدگمانی و نابردباری، رمیده خومان‌ کرده نمی‌گذارد با شتابی که در خور وقت است به هم برسیم و گرمای دل‌هامان را یکی کنیم. کوششی! کوششی از دو سو ضرور است تا از این یخبندان‌‌ رها شد و یکدیگر را‌‌ رها کرد. این، کار من و شما هر دو است. یگانه وظیفۀ امروز ما: آزاد شویم و یکدیگر را آزاد کنیم.

و اما فراموش نشود. آزادی و مسوولیت با هم است، و نظم اجتماع، درون مرزبندی این دو، جای دارد. برتری آدمی، افتخار بزرگ آدمی، در همین است که آزاد است و مسوول. نه در برابر این یا آن قدرت دو روزه، در برابر خود و در برابر اجتماع. چه، اجتماع با آنان که به نام او قدرت سخن و عمل یافته‌اند یکی نیست. همچنان که نظم درونی، نظم آلی اجتماع، با آن نظم تحمیلی که نگهبان فرمانروایی زر و زور است یکی نیست. آزادی از خود هستی اجتماع، از زندگی و پویایی اجتماع، سرچشمه می‌گیرد و حقی است طبیعی. برای بهره‌مندی از این حق نباید به لطف این و آن امید بست، نباید از کسی اجازه خواست. باید آزاد بود.

دوستان! در این جمع، هر شب بار‌ها و بار‌ها نام کانون نویسندگان ایران به گوشتان رسیده است. بار‌ها و بار‌ها شنیده‌اید که ما خواستار آزادی اندیشه و بیان، آزادی چاپ و نشر آثار قلمی، آزادی اجتماع و سخنرانی هستیم. و این همه، بر مقتضای قانون اساسی ایران، متمم آن و اعلامیۀ جهانی حقوق بشر. خواست ما بازگشت به آزادی است. آزادی غایت مقصود ماست. امروز و همیشه. ما این آزادی را حق همه می‌دانیم و برای همه می‌خواهیم. همه، بدون کمترین استثنا. اما این به چه معنی است؟ آیا ما آمادۀ پذیرش و تصدیق هر چه هر کس بگوید هستیم؟ یا گمان می‌بریم آنچه هر کس می‌گوید و می‌نویسد می‌تواند و باید بردی به مقیاس جامعه داشته باشد؟ نه! قبول عام به صرف گفتن و نوشتن نیست. حتی اگر، مانند آنچه از "رسانه‌های گروهی" روز و شب می‌تراود، گوش‌ها را به گفته‌های دروغ پر، و چشم‌ها را با نوشته‌های بی‌باور خسته کنند، قبول عام چیز دیگری می‌طلبد. کار زر و زور نیست. حتی، امتیاز دانش و فرهنگ، امتیاز سخندانی و سخن‌آرایی نیست. سخن ـ گفته یا نوشته ـ باید پاسخگوی نیازی عام، بیان شوری همه‌گیر باشد تا قبول افتد. با این همه هر کس، حتی آنکه در پایین‌ترین سطح دانش و هنر و اندیشه است و با خود خواندن و نوشتن نمی‌داند، باید آزاد باشد تا اندیشه‌اش را، اگر چه الکن و ابتر، بر زبان آرد، بنویسد یا بنویساند و به چاپ برساند. بی‌هیچ دخالت و مزاحمتی از سوی کسی یا مقامی. زیرا آزادی حق هر آدمی است و هیچ کس را نباید به بهانه‌های سراسر تزویر، مثلا پیشگیری‌ زیان‌های احتمالی، از این حق محروم داشت. چه، این‌گونه بهانه‌تراشی‌ها و دلسوزی‌های نفاق‌آمیز هرگز سر تمامی ندارد و هر ناتراشیدۀ زورآوری می‌تواند پاس منافع غاصبانۀ خود را مرز صلاح جامعه جا بزند. چنان که کرده‌اند و می‌بینیم.

دوست من! فرزندم! من اگر به گمان درست یا نادرست ـ نویسنده‌ام، تو خواننده‌ای. من می‌نویسم و تو می‌خوانی، اگر بخواهی. داد است و ستد. و دیگر جا برای شخص سومی نیست که میان ما سرک بکشد و از سر فضول، به تو بگوید چه بخوان و به من دستور بدهد چه بنویس. تو آزادی و من آزاد. آزادی من و تو به هم بسته است. آزادی را برای هم بخواهیم. تو پاسدار آزادی من باش و من نگهبان آزادی تو. نه تنها در خواندن و نوشتن، در همۀ جلوه‌های زندگی فردی و اجتماعی. چه، آزادی، مجموعۀ آزادی‌هاست. آزادی‌ها را از هم جدا نمی‌توان شمرد. هر یک به دیگری مشروط و هر یک به دیگری متکی است. هر خلل و هر آسیبی که به یکی برسد ـ مثلا آنچه زبانش بیش از همه رو به نویسنده و خواننده دارد: منع یا محدودیت آزادی قلم ـ سراسری آزادی در جامعه خلل می‌پذیرد و آسیب می‌بیند. و این برای مردم آزادۀ مسوول تحمل‌پذیر نیست. و درست از همین رو است که، با پیدا شدن ناچیز‌ترین امکان که می‌توان در تصور آورد، کانون نویسندگان ایران فعالیت از سر گرفت. و در نخستین وهله کوشید تا، برای رسیدن به هدف مشترکمان که آزادی است، پلی از اتحاد میان جدایی‌ها بزند.

دوستان! اتحاد ضرورت زمان است. برای ما و شما هر دو. هر یک در زمینۀ خود، ولی با همۀ توش و توان خود. زیرا، پس از این سال‌ها پراکندگی و بدگمانی، با این سیلاب دروغ و تهمت و فریب که بر ما روان شده است و ناچار چیزی از لای و لجنش در ما می‌نشیند، اتحاد آسان نیست. تربیتی نو می‌خواهد، با بینشی درست و اراده‌ای استوار، و در همه حال، فرا‌تر شدن از حقارت‌هایی که در همۀ ماست. و باز دشوار‌تر، متحد ماندن است. مداومتی طلب می‌کند که بسا هم خسته‌کننده باشد و حوصله سر ببرد. ولی چاره نیست. باید تحمل کرد و تحمل‌پذیر بود. در گفتار و بحث و احتجاج، و همچنین در کردار. در این راه دور که در پیش است، باید آگاه و مسوول قدم برداشت. با آنکه شریک و همراه ماست، بردباری و درستکاری شرط است. مقدم داشتن هدف مشترک بر تمایلات خاص خود شرط است. باید واقع‌بین بود. واقعیت کم دامنۀ مطلوبی را که در دسترس است فدای آرزوهای دور و دراز نباید کرد. سال‌ها دور از هم کرخ گشته و زمین‌گیر بودیم. اکنون، چنانکه شاعر می‌گوید: رستگاری قدمی است که ز جا بر کندت.

در این شب‌ها به چشم دیدیم که مرد زمین‌گیر، در تلاش جانانه‌اش، از جا کنده می‌شود. این حادثه‌ای بزرگ است. معجزآفرین است. به کوشش و تلاش خود با فروتنی ادامه دهیم. با پشتکار و ارادۀ شکیبا به کار شریف و مردمی خود ادامه دهیم. درست‌کوش و پیوسته‌کوش باشیم. نه شتابنده و به سر درآینده. یا همه یا هیچ، درست نیست. هم امروز را هرگز، درست نیست.‌‌ همان داستان سنگ بزرگ است و علامت نزدن. ولی ما و شما به شکار سایه نمی‌رویم. ما و شما، با ورزش چشم و بازو، می‌خواهیم به نشانه بزنیم. و امروز، نشانه آزادی است و بازو، بازوی اتحاد.

دوستان! جوانان!

ده شب، به صورت جمعیتی که غالبا سر به ده هزار و بیشتر می‌زد، آمدید و اینجا، روی چمن و خاک نمناک، روی آجر و سمنت لبۀ حوض، نشسته و ایستاده، در هوای خنک پاییز و گاه ساعت‌ها زیر باران تند، صبر کردید و گوش به گویندگان دادید. چه شنیدید؟ ـ آزادی و آزادی و آزادی... می‌پرسم: چه چیزی در پس این واژه نهفته است؟ اگر‌‌ همان تنها صوتی باشد که از دهانی به گوش می‌رسد، هیچ. باد است و هوا، و همین زندگی ترس‌خورده و گرفتار که در آن چارمیخ‌تان خواسته‌اند. اما، اگر شناخت و اراده و تلاش جمع در این واژه جان بدمد، آزادی سر ریز نیروی آدمی، شکفتگی بلوغ آدمی است. ما و شما، تمامی ملت ایران، به نیرو و شکفتگی بلوغ خود سزاواریم. آزادی می‌خواهیم و آزادی را در واقعیت زندگی هر روزه‌مان می‌نشانیم. تا بدانند.

در این ده شب، در آشنایی اندیشه و کلام، در شوق نزدیکی جان‌ها، در پایداری خواستاری، در تماس دست‌ها و نگاه‌ها، ناگفته عهدی میان ما بسته شد. چیزی ما را به هم جوش داد. من این را به چشم می‌بینم و شادم. از ته دل شاد و سپاسگزارم. می‌دانم. از این پس یک چیز بر دشمن و دوست روشن است، که ما شما را داریم و شما ما را. نیرویی بزرگ در کار پدید آمدن است. دوگانگی "ما و شما" در این شب‌های خدایی می‌گدازد و یکی می‌شود، گوینده و شنونده، نویسنده و خواننده، دیگر چیزی جز یک نامگذاری نیست. مانند سر و دست و چشم و زبان، که‌‌ همان یکی است: شخص آدمی. مراقب باشیم. نگذاریم این نامگذاری‌ها در هر زمینۀ فکر و عمل که باشد، باز از هم جدامان کند. زنهار، زنهار! از دوست، از دوست کهن یا نویافته، نبریم و خود را دشمنکام نخواهیم.

و اکنون، در این شب که پایانش نزدیک است، به گفتارم پایان می‌دهم.

سلام بر دوستان! درود بر دور و نزدیک و بندی و آزادتان!

"سخنرانی محمود اعتمادزاده (م. ا. به‌آذین) در آخرین شب از شب‌های گوته – پائیز 1355 تهران]

منبع: سایت تاریخ ایرانی

Friday, October 28, 2011

چهارشنبه ۴ آبان ۱۳۹۰

تمام آنچه لازم است درباره سیاست بدانید

اصل اول: آگاه کردن مردم باعث افزایش انگیزه آنها برای تغییر نمی شود، بلکه غالبا باعث ناامیدی آنها می شود. مردم اگر بدانند کارهای شان به چه نتیجه ای می رسد معمولا به آن عمل نمی کنند.

اصل دوم: مردم قبل از عمل کردن معمولا فکر نمی کنند، به همین دلیل متفکرترین مخالفان هیچ عملی نمی کنند، و بیشترین فعالیت در اکثر جنبش ها توسط کسانی صورت می گیرد که اطلاع دقیقی در مورد آنچه می کنند ندارند.

اصل سوم: اکثر اتفاقات مهم در سیاست ایران ناشی از تصادف و غیرآگاهانه است، رضاشاه اصلا نمی خواست کودتا کند، ولی کرد. مصدق هرگز قصد برکنار کردن شاه را نداشت، ولی این کار را کرد، کودتای 28 مرداد اصلا اتفاق نیافتاد، جنبش مسلحانه ایران و دو سازمان مجاهدین و فدائیان، تصادفا وارد عملیات شدند و قبل از عمل نابود شدند، انقلاب اسلامی ایران حاصل مجموعه ای از اشتباهات شاه و گروههای سیاسی و روشنفکران و توهمات مردم درباره آیت الله خمینی بود. اصلاحات هیچ ربطی به خاتمی نداشت، بلکه توسط روشنفکران و مخالفان به حکومت تحمیل شد و جنبش سبز فقط حاصل اشتباهات رهبر کشور و تقلب انتخاباتی بود.

اصل چهار: رسیدن به آزادی، عدالت و دموکراسی بطور همزمان تقریبا غیرممکن است. و در اغلب موارد عدالت اقتصادی و آزادی فردی با هم تضاد دارند.

اصل پنج: انقلاب کردن همیشه به استبداد ختم می شود، آنچه به نام انقلاب آمریکا یا انگلیس خوانده می شود انقلاب نیست، نتیجه انقلاب فرانسه هم استبداد بود.

اصل شش: سیاستمداران پاک یا شکست می خورند یا آدمهای احمقی هستند که غالبا صدها برابر پولی که نمی دزدند، به مردم لطمه می زنند.

اصل هفت: تحلیل عقلانی یک حکومت غیرعقلانی کاری نادرست است و معمولا باعث اشتباه در پیش بینی تحلیل گران می شود، مردم فکر می کنند علت اشتباهات تحلیل گران این است که مردم را نمی شناسند، در حالی که علت اشتباه آنها این است که حکومت غیرعقلانی را نمی توان تحلیل عاقلانه کرد.

اصل هشت: علت اینکه ما از رفتارهای مردم و سیاستمداران ایرانی شگفت زده می شویم، این نیست که آنها را نمی شناسیم، این است که آنها دروغ می گویند. تقریبا هیچ کدام از سیاستمداران ایرانی به حرفی که می زنند اعتقاد ندارند، آنها بخاطر مردم نظراتی را می دهند که خود مردم هم به آن اعتقاد ندارند.

اصل نه: قاطعیت در سیاست فقط کار آدمهای احمق است و اتفاقا مردم از این آدمهای احمق خوششان می آید، و سازش و ملایمت در سیاست کار آدمهای عاقلی است که به نفع جامعه حرکت می کنند، و معمولا مردم از آنها بدشان می آید.

اصل ده: ایران برخلاف تصور ما در اروپا واقع نشده است، بلکه در خاورمیانه واقع شده است. آمریکا برخلاف تصور بسیاری از ایرانیان واقعا مهد دموکراسی است. چیزی به نام نژادپرستی و تفتیش عقاید فقط در گذشته اروپا سابقه عمیق داشته است.

اصل یازده: نظرسنجی در کشوری که مردمش به خودشان هم دروغ می گویند کاری احمقانه است، به همین دلیل پیش بینی های ما با نتایج واقعی تائید نمی شود.

اصل دوازده: بیشترین انگیزه مخالفت های سیاسی قدرتمندان کشور در پوزیسیون حکومتی و اپوزیسیون مخالف حکومت، تفاوت دیدگاههای آنها نیست، بلکه حسادت است.

اصل سیزده: بخش اعظم کسانی که در خارج از ایران زندگی می کنند و می گویند که آرزو دارند به ایران برگردند، در هیچ شرایطی به ایران برنخواهند گشت، و بخش مهمی از کسانی که در ایران زندگی می کنند و اعلام می کنند که چون وطن را دوست دارند، در ایران می خواهند بمانند، چون امکان رفتن از ایران را ندارند، در کشور مانده اند.

اصل چهارده: اکثر مردم ایران به آدمهای باعرضه و توانا و مدیران لایق علاقه ندارند، بلکه به کسی علاقه دارند که از آنها تعریف کند و تمام معایب آنها را حسن بنامد و به آنها دروغ بگوید. تقریبا همه آدمهای توانا و باعرضه کشور نزد مردم بدنام اند و حکومت ها می دانند که اگر آدمهای توانا را نابود کنند، مردم هیچ اعتراضی به این موضوع نمی کنند، و علت نخبه کشی همین است.

اصل پانزده: اکثر مردم ایران از هر حکومتی حتی اگر خودشان روی کار آورده باشند بدشان می آید. و به هر کسی از هر دولتی دفاع کند، حتی اگر دفاع اش مستدل باشد، بی اعتمادند. اصلا بعید نیست اگر همه مردم ایران در آمریکا هم زندگی کنند و آزادی و عدالت و رفاه و همه چیز داشته باشند، باز هم انقلاب کنند و دوباره کشور را به همان شرایط جهان سومی برگردانند.

اصل شانزده: انقلاب در ایران و حتی در اغلب کشورهای دنیا هیچ دلیل مشخصی ندارد، فقر و بی عدالتی و تبعیض و خفقان موجب انقلاب نمی شود، بسیاری از کشورهایی که بدترین شرایط زندگی را دارند و واجد همه شرایط انقلاب هستند، سالها به همان وضع می مانند، و بسیاری از کشورها که از استانداردهای بهتر زندگی برخوردارند، فقط به دلیل کشته شدن فاجعه آمیز یک نفر، یا یک حادثه ساده ممکن است انقلاب کنند و حکومت شان تغییر کند.

اصل هفده: ناراحتی اکثر مردم از تبعیض و اختلاف طبقاتی غالبا ناشی از علاقه شان به عدالت و برابری نیست، به دلیل حسادت است.

اصل هجده: مردم از قدرتمندان بیزارند ولی مرعوب آنها هستند و ناخودآگاه به آنها حق می دهند، و به قهرمانان شان بسیار علاقه دارند ولی معمولا از آنها حمایت نمی کنند و آنها را تنها می گذارند.

اصل نوزده: بسیاری از مردم چون ذاتا محافظه کارند ناخودآگاه طرفدار وضع موجودند و معمولا به همین دلیل طرفدار تغییرات بنیادین هستند چون می دانند هرگز اتفاق نمی افتد.

اصل بیست: تقریبا همیشه حکومتی که می خواهد برابری و عدالت ایجاد کند، مردم را فقیرتر می کند و حکومتی که به ثروتمندان اجازه می دهد آزاد باشند، وضع زندگی فقرا را بهبود می دهد.

اصل بیست و یک: اغلب مردم ایران به آزادی سیاسی احتیاج ندارند، آنها فقط به این دلیل از آزادی سیاسی دفاع می کنند که بتوانند حکومت را تغییر بدهند و جلوی رفتار آدمهای بی عرضه را بگیرند. اگر دولت باعرضه با زور هم روی کار بیاید، کسی در مقابل آن مقاومت نمی کند.

اصل بیست و دو: اسلام بسیار دموکرات تر از مسیحیت و یهودیت است و بیش از آنها با دموکراسی سازگار است.

اصل بیست و سه: دموکراسی را از هر راهی می توان ایجاد کرد، دموکراسی های آمریکا، کانادا، استرالیا با نسل کشی و حملات وحشیانه نژادپرستی اروپائیان آغاز شده، دموکراسی های اروپایی( آلمان، ایتالیا، فرانسه، بلژیک، هلند، اتریش، سوئیس، اسپانیا) و ژاپن با تانک و بمب وارد شد و تمام این کشورها که یا در یک سیستم فاشیستی بودند، از چنگ فاشیسم نجات داد. در ترکیه سکولاریسم با قتل عام و نسل کشی ایجاد شد. در ایران مدرنیسم با کودتا رخ داد. در اکثر کشورهای جهان نیز استبداد کمونیستی با انقلاب یا تانک های شوروی بوجود آمد.

اصل بیست و چهار: بسیاری از مردم ایران حاضرند در دفاع از عقیده شان بمیرند، اما اگر نیم ساعت با آنها حرف بزنی قبول می کنند که نظرشان غلط است، و بعد از یک روز دوباره به همان فکر غلط ادامه می دهند.

اصل بیست و پنج: اعتقادات مردم در بسیاری موارد مثل موسیقی پاپ است، یک زمانی در جوانی عاشق داریوش یا ابی یا مصدق یا گوگوش یا حزب توده شده اند و چون سالها به آن دل بسته اند و بخاطر آن زندگی شان تلف شده است، حتی اگر یقین کنند که فکرشان در تمام این سالها غلط بوده، از آن دست برنمی دارند.

اصل بیست و ششم: مردم ما وقتی در خانه هستند لیبرال و دموکرات اند، وقتی در فضای مجازی هستند طرفدار آزادی فردی هستند، وقتی در جمع بیست نفره به مهمانی می روند با سیاست مخالفند، وقتی در سخنرانی پانصد نفری هستند طرفدار دموکراسی اند، وقتی در جمع یک میلیون نفری هستند انقلابی هستند.

اصل بیست و هفتم: تاثیر یک تکیه کلام یا یک ضرب المثل در گفتگوهای سیاسی ما گاهی صدها برابر استدلال کردن است. "سگ زرد برادر شغال است"، "زن و شوهر دعوا کنند، ابلهان باور کنند"، "دست شون تو یک کاسه است"، "دعوا سر لحاف ملاست"، "جنگ زرگری است"

اصل بیست و هشتم: بسیاری از مردم ایران معمولا کسی را که نمی شناسند ولی احتمال می دهند آدم بدی است، به کسی که می شناسند و می دانند تا حدی خوب است ترجیح می دهند، فقط بخاطر اینکه تازه است و قبلا او را تجربه نکرده اند.

پنجشنبه ۵ آبان ۱۳۹۰

آخرین رئیس جمهور

"شاه شاهان آفریقا" را نیمه عریان بر زمین می کشند. او را در لوله فاضلاب یافته اند. زندگی را گدائی می کند. در نگاه بی‌فروغ صدام نیز، وقتی دست سربازی او را از سوراخ بیرون می‌کشید، همین التماس موج می زد.

پاسخ قذافی گلوله است برای سر وسینه و چاقو بر شرمگاه که به نفرت تمام فرو می شود. دیکتاتور رابر خاک ذلت می کشند و جهان باز می بیند که در پشت آنهمه غرور و تفرعن، تن نحیف آدمی است : کودکی فقیرکه قهرمانی محبوب بود و قدرت نامحدود، به دیکتاتوری منفور مبدلش ساخت.

باراک اوباما رئیس جمهور آمریکامی گوید: "کشته شدن معمر قذافی دیکتاتور لیبی نشان داد که حکمرانی با سیاست مشت آهنین محتوم به پایان است. برای چهار دهه رژیم قذافی با مشت آهنین بر مردم لیبی حکومت کرد. در لیبی حقوق بشر رعایت نشد، شهروندان عادی بی‌گناه بازداشت شدند، مورد ضرب و جرح قرار گرفتند و کشته شدند، ثروت لیبی به هدر رفت و بسیاری از مردم لیبی به عقب رانده شدند و از ترور به عنوان ابزاری سیاسی استفاده شد."


آبان ماه چنین شروع می شود ؛ودیکتاتوری دیگر که جهان او رادر نوبت می بیند، در تهران ترفندی تازه ای را کلید می زند تا به تمامی رخت روحانی جوان انقلابی را واگذارد و جامه سلطانی بپوشد.بازگشت شاه، دیر و دور نیست. ونوکران قدرت برای هموار کردن مسیربه تکاپو می افتند.

سازمان اطلاعاتی آلمان رد معمر القدافی را در حال فرار یافته و هواپیمای بدون سرنشین آمریکائی درمعیت جنگنده فرانسوی در قلب صحرا شکارش کرده تا طپانچه تمام طلا دردست به جست وجوی سوراخ موش شود. کیهان "برادر حسین" آن را به حساب بیداری اسلامی می گذارد. عکس رهبران چند کشور غربی با دیکتاتور لیبی را هم ردیف می کند.

مرگ دیکتاتور، روزنامه هایی را که هنوز "فقیه دیکتاتور" اجازه انتشارشان را می دهد به هیجان می آوردو به تیتر تبدیل می شود: "پایان توهم"، "فرجام دیکتاتور".و جالبتراز همه روزنامه جمهوری اسلامی متعلق به سیدعلی خامنه ای است. روزنامه مقام رهبری در تیتر یک خود کشته شدن قذافی را "هلاکت دیکتاتور لیبی" توصیف می کند و می نویسد: "مردم لیبی پس از انتشار رسمی خبرکشته شدن قذاقی ،جشن گرفته‌اند." خبرگزاری امنیتی فارس از شادی روی پا بند نیست. بروی مبارک نمی آورند که قذافی در دوران جنگ ایران و عراق از انگشت شما رهبران عرب بود که نه در کنار صدام، بلکه در کنار " امام خمینی" ایستاد. سری به آرشیونمی زنند که تصاویر خندان" امام خامنه ای" را با مردی ببینند که اکنون چاقو در باسن بسوی اسفل السافلین روانه است.

باز هم گلی به جمال هوگو چاوز رئیس جمهور" سرخ" ونزوئلا که معلق نمی زند و می گوید: “ قذافی شهید است."

محمود احمدی نژاد که هوگو چاوز "سرخ" را بعنوان "متحد" در آغوش می کشید، وتصویرش درحال "فرنچ کیس"-ـ بقول ابراهیم نبوی ـ- با قذافی مسلمان در سراسر جهان پخش شده، نعل وارونه می زند. او که دو برادر لاریجانی در خلوت به"تمسخر" ش می نشینند، وسومی به فتوکپی تشبیهش می کند، در مقابل دوربین ها وعده می دهد دشمنان داخلی خود را دو ثانیه نابود سازد. و از بیرجند خودمان نیروهای ناتو را که زمینه ساز اصلی حذف قذافی بوده اند، به باد دشنام می گیرد: "همه‌ شما دروغگوهای بی‌شرم و فریبكار هستید و این را در مخ خود فرو كنید كه دوره‌ استعمار دیگر برنمی‌گردد. خیال كرده‌اید با یك تكه كاغذ از شورای امنیت كه امروز بی‌آبروترین نهاد بین‌المللی است می‌توانید ثروت لیبی را تقسیم كنید؟ كور خوانده‌اید. این بار ملت لیبی با مشت محكم بر دهان هركسی كه برای تصاحب ثروت و استقلال لیبی تلاش می‌كند، می‌زند."

مصطفی عبدالجلیل رییس شورای ملی انتقالی ، انگار که جواب کاسه داغتر ازآشی به نام احمدی نژادرا بدهد، از ناتو می خواهد دستکم تا پایان سال جاری در لیبی بماند.

رامین مهمان‌پرست، سخنگوی وزارت خارجه جمهوری اسلامی هم که می داند "مستبدان و ظالمان تاریخ فرجامی جز نابودی ندارند"، کاری ندارد که رهبر موقت لیبی چه می گوید و خواستار " روی کار آمدن یک نظام مردمسالار" در لیبی می شود.

بی شک منظورش از "نظام مردمسالار" همان" نظام مقدس جمهوری اسلامی" است که این روزها جهانیان دارند اسناد" مردم سالاریش" را از طریق سازمان ملل مطالعه می کنند.

دبیر کل سازمان ملل دو هفته پیش گزارشی بسیار منفی تر از سال قبل در باره وضع حقوق بشر در ایران منتشر کرده و پس از آن گزارش احمد شهید، گزارشگر ویژه، انتشاریافته است.

دکتر عبدالکریم لاهیجی می گوید: " کمیته حقوق بشر پیش از پایان سال 2011 گزارش خود را به دبیرکل سازمان ملل خواهد داد. مطمئن هستیم که مجمع عمومی سازمان ملل امسال قطعنامه‌ای به مراتب محکم‌تر و قوی‌تر از قطعنامه سال گذشته درباره وضع حقوق بشر در ایران صادر خواهد کرد و در صورت پافشاری جمهوری اسلامی بر نقض گسترده و فاحش حقوق بشر، کم کم راه برای طرح پرونده این حکومت در شورای امنیت سازمان ملل هموار خواهد شد.حلقه محاصره حقوق بشر به گرد جمهوری اسلامی تنگتر شده است و این حکومت باید تکلیف خود را معلوم کند. "

"نظام مردمسالار" که می خواهد لیبی تازه در آمده از چاله را هم به چاه خودبیندازد، برای تکمیل اسناد سازمان ملل، فرشته شيرازی وبلاگ نويس و فعال حقوق زنان در کمپين "يک ميليون امضا برای تغيير قوانين تبعيض آميز" را از زندان انفرادی به دادگاه می برد تا حکم سنگینش را ابلاغ کند.

سردار اسماعيل احمدي‌مقدم – فرمانده نیروی انتظامی – هم توضیحاتی می دهد که کمترین شک درمورد پلیسی بودن فضا را از میان می برد. او با اشاره به حضور برخي از بازيگران در شبكه‌هاي ماهواره‌اي گفت: "افرادي كه مايل به فعاليت در اين شبكه‌ها هستند بايد با وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي هماهنگ و مجوزهاي لازم را كسب كنند. هر كسي كه مجوز لازم را نداشته باشد، نمي‌تواند در داخل و خارج مرزهاي ايران كار توليدي انجام داده يا دفتر نمايندگي داير كند."

مجلس لیبی هم طبق خواست جمهوری اسلامی باید" مردم سالار" باشد. نوکران قدرت اسم خودشان را نماینده مردم بگذارند و در قلب تلاش برای جمع کردن امضائی که رئیس جمهور را به مجلس می خواندبه اشاره" بالا" بساط راجمع کنند تا" صف آرايی مقابل مطهری، عقب‌ نشينی در برابر احمدی ‌نژاد" شکل بگیرد.

تغییر نظام سیاسی ایران به نظام پارلمانی، ناگهان آرایش قوا را در "بالا" به هم ریخته است. تلاش برای فتح ریاست جمهوری آینده به نبرد بی امان برای دراختیار گرفتن مجلس تبدیل شده است. تازه بعد از سی و چند سال معلوم شده "ساختار کنونی نظام شترسواری دولا دولا است".علی لاریجانی می گوید: “ قانون اساسی جمهوری اسلامی نیاز به اصلاحات دارد.طرح تغییر ساختار سیاسی جمهوری اسلامی «کاملا عقلایی» است."

محمد دهقان عضو هیات رئیس مجلس از همین حالا آخر خط رانشان می دهد: "باید نظام دو پارلمانی (مجلس شورا و مجلس سنا در زمان شاه) را طراحی و با انحلال نظام ریاستی، مجمع تشخیص مصلحت را نیز منحل کنیم و پارلمان دوم را جایگزین آن کنیم."

محسن غرويان، حرف او را تمام می کند. انگارهمه دارند بخش های یک نقشه از قبل آماده را می خوانند: “محمود احمدی نژاد آخرين رئيس جمهوری است که مردم مستقيماً او را برگزيده اند و از سال ۱۳۹۲ به بعد، شکل نظام سياسی ايران تغيير خواهد کرد."

دارند با یک تیر دو نشان مهم را می زنند؛" حذف همزمان هاشمی و احمدی نژاد "تا رک و راست و رسما و قانونا و شرعا " نظام پادشاهی" احیاء گردد.

بی دلیل نیست اکبر هاشمی که همیشه در هفت پرده سخن می گوید، این بار به صراحت بااین طرح مخالفت می کند: “ تحقق نظام پارلمانی مستلزم تغییر در جمهوریت نظام است که قدرت انتخاب مردم را محدود و محصور می‌کند و این قطعاً مدنظر رهبری نبوده است، چرا که تضعیف بخش جمهوریت نظام خلاف قانون اساسی است."

مصطفی تاج زاده که در اعتراض به نقض حقوق خود به عنوان زندانی سیاسی از مدتها پیش در درون سلول انفرادی "روزه" گرفته، انگشت اشاره را رو به "جناح اقتدارگرای حاکم بر ایران" می گیرد. می شود "مافیای قدرت و ثروت" رادید که در ساختار هرمی نظام به حرکت در آمده اند: فتح مجلس به معنای در دست گرفت قدرت اجرائی هم هست.

حتی سردار قاسم سلیمانی را نشان می دهند که رسما هم بعنوان دومین مقام اجرائی کشور از مجلس سر بر می کشد و نحوه برآمدن دودمان پهلوی را در خاطرها زنده می کند، خوابی که سردارمحمد باقر قالیباف برای خودش دیده بود: رضاشاه حزب الهی.

باندهای قدرت در " نظام" پیرامون انتخابات مجلس شکل می گیرند.

مرتضی آقا تهرانی که معلم اخلاق دولت محمود احمدی نژاد نيز هست،گرین کارتی را برای نشان دادن تنفر از آمریکا در جیب عبا دارد، دبيرکل جبهه پايداری انقلاب اسلامی را هم یدک می کشد؛ درس اخلاق و زبان فارسی و سیاست را یکجا می دهد: “ الان زمان فتنه گذشته و تمام شده است و بايد رفوزه ها، يعنی کسانی که در فتنه ماندند و درمانده شدند را ول کرد، بلکه آنهايی که از فتنه عبور کردند، بايد به آنها توجه کرد، چون ممکن است آنها در فتنه گير بيافتند.گاهی برخی می گويند اگر دروغ نگوييم، رای نمی بريم... اگر واقعا بنا داريد يک آدم خوبی به مجلس برود، رای ندزديد، رای نخريد و تقلب نکنيد..."

نايب رييس کميسيون امنيت ملی مجلس شورای اسلامی می گويد : “ اسناد ارتباط جريان انحرافی-ـ نزديک به محمود احمدی نژادـ- در اختيار دستگاه های اطلاعاتی و امنيتی است و در موقع مناسب در اختيار مردم قرار می گيرد."

داوود احمدی نژاد دست داداش اش را رو می کند: “باند انحرافی در تدارک عملیات نظامی است."

باند احمدی نژاد در سکوت و با چراغ خاموش پیش می رود. شایعه پرس از تدارکات گسترده اداری و مالی و تشکیلاتی و بسته شدن فهرست های انتخاباتی خبر می دهد.

حسن روحانی، می کوشد برای روحانیون سنتی زمین بازی بیشتری فراهم کند: “ می‌خواهم بگویم شور و شوق لازم وجود ندارد، اشکال ندارد که یک جناحی 8+7 درست کند برای وحدت خودش. اما باید یک 8+7 هم درست کنیم که همه مردم متحد شوند و ائتلاف ملی شکل گیرد. "

مجید محمدی می نویسد: “تقابل میان دو جبهه متحد اصولگرایان و جبهه پایداری در ‌‌نهایت به رویارویی محمد رضا مهدوی کنی و محمد تقی مصباح یزدی به عنوان پدران معنوی این دو جبهه انجامیده است. مهدوی کنی اسلامگرایان فقه گرا/سنتگرا و مصباح یزدی اسلامگرایان نظامیگرا/موعودگرا را نمایندگی می‌کنند و هریک بالقوه می‌توانند برای پیروانشان نامزد جانشینی علی خامنه‌ای در مجلس خبرگان رهبری باشند."

واین یعنی آینده نظام و به تمامی نبرد بیشتر بر سر فرداست تا امروز.

هفته اول آبا نماه 1390 است. بر اساس گزارش بانک جهانی: ایران به ردیف ۱۴۴ از نظر محیط کسب و کارسقوط می کند.

یک فعال کارفرمایی ارزش صنایع کشور را ۱۷۰ هزار میلیارد تومان اعلام می دارد و مژده : “ بیش از ۵۰ درصد از صنایع کشور در حالت رکود به سر می‌برد. "

مسعود دانشمند، عضو اتاق بازرگاني ايران حرفش این است: “ تحريم بانك مركزي در شرايط كنوني ضربه بزرگي به اقتصاد وارد مي كند.مسلما تحریم بانک مرکزی تبعات بسیار سنگینی برای اقتصاد کشور به ویژه در حوزه مبادلات تجاری به همراه خواهد داشت. "

محمود بهمنی رئیس کل بانک مرکزی که زمزمه تغییرش بگوش می رسد، علت را بازمی گوید: “ اینکه نمی‌توانیم ارز را با کامیون برای قاچاقچیان وارد بازار کنیم. 850 هزار میلیارد تومان در مؤسسات مالی بدون مجوز به نام ائمه اطهار از مردم گرفته می‌شد و با سود 30 و 35 درصد به بازار منتقل می‌شد ما همه این مؤسسات را جمع کردیم باید هم برای ما جوسازی بکنند."

و درهنگام رفتن هم دست از خیالبافی بر نمی دارد: “ کشورهای جهان و نهادهای مالی بین‌المللی زیر بار تحریم بانک مرکزی نخواهند رفت. اگر این چنین تصمیمی گرفته شود یک تصمیم غیرعادلانه و غیر منطقی قلمداد خواهد شد."

و جهان، تدارک دیگری برای پرونده اتمی می بیند. باز هم برگ مذاکره رو می شود.

رهبران اروپا به جمهوری اسلامی هشدار می دهند که در صورت بر طرف نشدن نگرانی‌ها بر سر برنامه اتمی‌اش، ممکن است با تحریم‌های بیشتری روبه‌رو شود.

روسیه که راه دیگری برای سرکیسه کردن جمهوری اسلامی پیدا کرده و دارد چندین دستگاه پارازیت انداز سیار به "نظام" می فروشد، همراه چین با انتشار جزییات گزارش جدید آژانس درباره برنامه اتمی ایران مخالفت می کند.

اوباما می گوید: "تمام نظاميان آمريکا تا پايان سال ۲۰۱۱ از عراق خارج می‌شوند."

خروج از افغانستان هم زمزمه می شود. برخی ناظران خروج ازهمسایگی ایران راباپیروزی در لیبی پیوند می زنند و صحنه را در حال آماده شدن برای اقدام علیه جمهوری اسلامی می بینند.

جهان نیوزـ- یکی از سایت های اصلی جناح حاکم در جمهوری اسلامی ـ-از تیتری استفاده می کند که از نزدیک بودن جنگ میان ایران و آمریکا خبر می دهد: "تحریم بانک مرکزی ایران زمینه ساز جنگ ایران و آمریکا است".

حسن روحانی دبیر اسبق شورای عالی امنیت ملی جمهوری اسلامی و مذاکره کننده اتمی در دوران محمد خاتمی که اکنون مرکز استراتژیک مجمع مصلحت را هدایت می کند، در مصاحبه مفصلش با روزنامه اعتماد به مسائل مهم داخلی و خارجی می پردازد. حرف هایش باره طرح قریب الوقوع حمله نظامی امریکا به ایران در سال 1382، نحوه دفع آن و تدارک دوباره برای آن حمله در شرایط کنونی سخت خواندنی است.

روزنامه‌های روسيه می نویسند: "از خزر بوی گاز و جنگ می‌آيد."

هيلاری کلينتون، وزير امور خارجه آمريکا، درآخرین ساعات چهارشنبه در گفت وگو با دو شبکه تلویزیونی فارسی زبان خبر می دهد که واشينگتن در صدد است تا سفارتخانه‌ای مجازی يا اينترنتی در تهران باز کند تا از اين طريق شهروندان ايرانی بتواند پرسش های خود را مطرح کنند.

شکور اکبرنژاد نماینده مردم تبریز در مجلس شورای اسلامی ، خواستار پایان بخشیدن "به بدعت غیر قانونی و غیر شرعی حصر خانگی" میرحسین موسوی، زهرا رهنورد و مهدی کروبی می شود.

ماه دوم خزان است. تصویر و صدای حسن گلنراقی ازاعماق سیاهترین روزها می آید و بر شبان پائیزی دامن می گسترد:

مراببوس مراببوس

برای آخرین بار

تو را خدا نگهدار

که می روم به سوی سرنوشت

بهار من گذشته

گذشته ها گذشته

من ام به جستجوی سرنوشت در میان توفان

هم پیمان با قایق ران ها

گذشته از جان باید بگذشت از توفان ها

به نیمه شبها دارم بایارم پیمانها

که برفروزم آتشها در کوهستانها


Wednesday, October 26, 2011


جنازه خونین تاریخ

اینک به شهادت تصویری که از یک موبایل، در تاریخ ثبت شد، مردم، قدرت و تاریخ تراژدی دیگری خلق کردند. چه باک اگر یک نفر قربانی این تراژدی است وقتی می دانیم همین شخصیت نمایش، تا خلق شود، هزاران تن فنا شدند. این رسم روزگار است، اما می توانست رسم روزگار نباشد پایانی چنین زار برای افسری که 27 ساله خود را روی دوش مردمی دید که هلهل کنان قهرمان می جستند. در سال های پایانی دهه شصت میلادی، نه تنها در لیبی که در سراسر خاورمیانه عربی و مسلمان، و نه تنها در آن جا که در باختر هم، شور رایج قهرمان سازی و قهرمان جوئی بود. گیرم قهرمانان غرب به قدرت نمی رسیدند و در چرخ گوشت دموکراسی له می شدند، یا به اندازه می شدند. شرقی ها اما گاه نیم قرن به قهرمانان خود دل بسته داشتند تا روزی که از نفرت جنازه اش را دور بگردانند.

معمر همیشه همه چیزش عجب نبود. از اتفاق تا پیش از آن که به قدرت خو کند و بخواهد انگ خود را بر صحیفه عالم بزند، یک ناصریست کلاسیک بود که راز سخنرانی به قصد تحریک جوانان لیبی و عرب را خوب می دانست، بگو احمدی نژاد. از زلالی، جوانمردی بی مثال، نور نهان در فرهنگ عرب می گفت، از ابرمردان عرب، از خون شریف عرب، از تقدس شمشیر عرب حرف می زد. به سران عربی درس می داد که زود حرکت کنند و اسرائیل را محو. همین دو کرشمه، در خاورمیانی هزار کار می کند. پر دادن غرور نژادی با چاشنی محو اسرائیل.

البته این دست پخت بی مایه فطیر است، پول نفت هم می خواهد که لیبی داشت. نفتی که هم پول می آورد و هم تسلط بر آن اهمیت می بخشید و می بخشد. اهمیتی که می تواند به اندک خودپسندی، به حساب شخص واریز شود. و در این معامله خریداران و دولتمردان محتاج سوخت زمستانی هم تا بخواهی سهم دارند. نگاه کنید به گفتار غربیان درباره آخرین پادشاه ایران، تملق گوئی هائی که تصور می رود غربیان یاد ندارند، چه خیالی. بخوانید آن چه را جیمی کارتر در شب سال نو، در تهران، درباره پادشاه گفت. همان که کمتر از یک سال بعد نزدیک بود به معامله ای برای استرداد وی و خانواده اش به رابطان وزیر خارجه وقت جمهوری اسلامی تن دهد.

در ایران

کمی از تعقیب داستان قذافی بگذریم و پرانتز ایران سال 1980 را باز نگه داریم. اگر طرحی که هامیلتون جردن مشاور ویژه جیمی کارتر در سر داشت و به خاطرش خود را به پاناما [محل اقامت موقت شاه] رسانده بود به نتیجه می رسید و آن معامله کثیف انجام می شد، شاه را تحویل می دادند و گروگان های آمریکائی در مقابل آزاد می شدند. آن گاه، چنان که قرار بود در تهران فرزند رضاشاه را به گناهان کرده و ناکرده خود و پدر و خاندانش، در قفسی نهاده روی کفی نفربری در خیابان آزادی می گرداندند تا مردمی آماده به او ثابت کنند که درباره شان چه خطاها کرده است، و اگر از قفس آهنین گرفتار در میان میلیون ها خشمگین جان به در می برد، خلخالی آماده بود او را با همان آهنگ که امیرعباس هویدا را محاکمه کرد، بکشد.

در تعقیب این داستان به احتمال زیاد اتفاق های دیگر هم می افتاد. اول جشنی در آمریکا برپا می شد و جیمی کارتر به شادمانی آن که چنین غروری به مردم آمریکا فروخته بود برای بار دوم به ریاست جمهوری برگزیده می شد. رونالد ریگان نه که آن سال به کاخ سفید نمی رفت بلکه چون سنش از هشتاد می گذشت چهار سال بعد هم حزب جمهوری خواه دیگری را برمی گزید. جایزه نوبلش قطعی تر از این می شد که شد. اما قابل تصور است که در دوره دوم ریاست مجبور به کارهائی می شد که وی را از این موهبت که سی سال بعد به عنوان انساندوست ترین رییس جمهور آمریکا متصف شود محروم می کرد.

در ایران، صادق قطب زاده، کسی که چنان افتخاری به نظام و مردم ایران ارزانی کرده بود که شاه را روی کفی در خیابان بگردانند، حق داشت در جلو همان کفی بایستد و با مردم شعار بدهد. او همان زمان مانند کارتر نامزد اولین انتخابات ریاست جمهوری بود.

خیال پردازی اندازه دارد اما می توان پرسید آیا قطب زاده اگر بر دوش مردم شورآفرین به مقام عالی اولین ریاست جمهوری ایران می رسید گنجایش تبدیل شدن به معمرقذافی نداشت. صادق قطب زاده، حتی اگر ده در صد پرونده ای که آقای ری شهری و بازپرسانش برای او ساختند درست باشد که می خواسته با گذاشت بمبی زیر اقامتگاه آیت الله خمینی به خونخواهی وی، قدرت را غصب کند. اگر سخنی که دوست دخترش گفته درست باشد درباره دلبستگی وی به قدرت، آن گاه باید پاسخ داد که آری، چنین جایگزینی ممکن بود. نه برای قطب زاده که برای خیلی دیگر از قهرمانان دوران انقلاب. قطب زاده بعد سال ها گردش در اروپا و ماجراجوئی ها در سوریه و لبنان، به سبک حاج منصور ارضی حرف می زد. این خود عامل بزرگی است برای موفقیت کسانی که در راه رسیدن به قدرت، استفاده از هر وسیله را مجاز می دانند. دومین خصلتش این بود که حرکات ویژه ای داشت که عقلا نمی پسندیدند و این هم یک ملزومه دیگر برای مردمی بودن در خاور.

مردمی که ساخت

پرانتز بسته. بازگردیم به کسی که به تولای مردمی که برایشان کار می کرد و به گمان خود آن ها را ساخته و بزرگ کرده بود و چهل سال برایشان روضه خوانده بود، تا همین هفته پیش اوباما و سارکوزی و برلوسکونی و دیگر رفقای پیشین را تهدید می کرد. معمر قذافی وقتی چند پروژه عجیب اتحادش را نه سادات پذیرفت نه پادشاه مراکش و نه هیچ عرب دیگری. ناگهان کشف کرد که همه آن بزرگی، والائی، جوانمردی، نور، زلالی و فرهنگ را که در عرب دیده بود می تواند در آفریقائیان بجوید و به خصلت چغرافیائی تکیه کند نه به نژاد عربی. و باز همین اواخر به فکر دین هم افتاد و نقل قول هایش از قران مجید افزون شد. اما هیچ یک از اینان به اندازه لباس هائی که ایوسن لوران برایش می دوخت و او خود با افزودن و کاستن چیزهائی بر آن مسخره عالمش می کرد، سروصدا نداشت. هیچ کدام از طرح های سیاسی که داد به اندازه حاشیه های زندگیش خبرساز نبود. از خفتن در چادر مجلل چند میلیون دلاری تا استخدام محافظان زیباروی که همه جا همراهش بودند. هیچ کس برایش به اندازه آن شرکت روابط عمومی آمریکائی خدمت نکرد که سالیان دراز به او آموخت با همه کجی ها چطور افکارعمومی جهان را متوجه خود کند.

اما این ها نبود که قذافی را شهره جهان ساخت، او به زمان هائی شهره شد که جهان را دست می انداخت. برای هر گروه که از دید نظم جهانی یاغی بود کمک فرستاد و حتی تا حد ارسال اسلحه جلو رفت. به بمب گذاران کمک کرد و دهان گشاد و ناسزا گفت. قصه سفیر بریتانیا در دوران ناصری را نخوانده بود که وقتی برای تحویل گرفتن پست عالی سفارت بریتانیای کبیر – به دوران ملکه ویکتوریا که دوران عظمت شان بود – به تهران رسید تابستان بود و چندان که با کالسکه و محافظان به پایتخت نزدیک شد دانست سفارتیان به ییلاق قلهک رفته اند. راهی اضافه باید می رفتند. به سرکرده محافظان فرمان داد بروند. اسب ها نمی کشیدند و در دروازه شمیران مشکل افتاد در سفر، بیکاران فراوان در کنار دروازه منتظر کار بودند پیشکار در اجرای فرمان مقام سفارت جمعیت را فریاد زد که بیست نفری می خواهد که در ازای پنج ریال نفری کالسکه را بکشند تا قلهک. بیکاران به شوق پول پذیرفتند اما از اولین گردنه های این راه سربالائی کالسکه سنگین را نکشیده از نفس افتادند و شروع کردن به ناسزا گوئی.

سفیر متفرعن پنجره را کنار زد و از پیشکار پرسید چه می گویند این ها که با دست اشارات به او می کنند پاسخ شنید قربان ناراضی هستند و خسته شده اند چیزی نیست. چند دقیقه بعد باز سفیر دریچه را کنار زد و پیشکار را طلبید و گفت به ظاهر ناسزا می گویند و فحش می دهند گفت بله قربان، پرسید از قرار در فحش هایشان لیدی را هم بی نصیب نمی گذارند، پیشکار با شرمساری گفت متاسفانه همین طورست. سفیر پرسید این فحش که می دهند در راه رسیدن ما به مقصد خللی ایجاد می کند پیشکار گفت خیر قربان. سفیر پنجره را بست. بگذار بدهند.

غرب از سال های اوج درآمد نفت متوجه بازی قذافی بود و به سبک سفیر بریتانیا پنجره را می بست و تماشا می کرد. می دانست که وی چندین گروه را به دنیا فرستاده تا امکان تولید سلاح های شیمیائی بخرند و خبر داشت که دارد از چین تاسیسات اتمی می گیرد. چه بسا که لیبی را در مقابل ایران قدرت طلب شاه لازم داشت. همین سکوت قذافی را به کارهائی کشاند که تنها پیش از آن از ایدی امین برآمده بود. سفارتخانه های لیبی به مراکز انقلابی تغییر نام داد و عملیات نمایشی و ناسزاهائی که به مقصد غرب کاری نداشت هر روز بیشتر شد تا ، تا اولین پیام را ریگان فرستاد. چند موشک هوشمند راهی پایتخت لیبی شد و از دروازه شهر ممنوع گذشت و اتاق خواب وی را یافت و کوبید. گیرم در او در خانه همسر اولش بود و چند تنی از بستگانش کشته شدند. پیام رسید. چند سالی خفه شد.

درس از صدام

اما کارنامه پرماجرای قذافی در سال 2004 تغییر مسیر داد. با سرنگون شدن صدام حسین که قذافی به او درس های مهمی داده بود ناگهان زیر پای معمر انقلابی خالی شد و در نهایت فرزند دومش سیف الاسلام که در مدرسه اقتصاد لندن درس می خواند خطی با دولت تونی بلر باز کرد و نشان داد که جانشنیان قذافی به فکر آینده خود افتاده اند و او را هم ترسانده اند. چنین بود که دولت تونی بلر واسطه شد و به بهای رها کردن کلید تاسیسات اتمی و گذاشتن همه چیز در اختیار بریتانیا فشارها کم شد. اطلاعات قیمتی که کار را بر هر کشور دیگری که قصد خرید نهائی در بازار هسته ای دارد سخت کرد. بازرسان کنوانسیون سلاح های شیمیائی که بعد از آن توافق راهی شدند تن ها گاز خردل کشف کردند و نزدیک هزار تن مواد دیگر که نشان می داد وقتی تهدید لفظی می کرد دلش هم خوش بود.

اما قذافی بی بحران نمی توانست زیست پس با از دست دادن تجهیزات اتمی و شیمیائی و پرداخت غرامت به قربانیان سقوط لاکربی هم دست بر نداشت و متهم اصلی آن ماجرا ابوالاسبط را که به دلیل سرطان بدخیمش از زندان اسکاتلند آزاد شده بود مانند قهرمانی پیشواز کرد و شبانه به خانه اش رفت و پیشانی اش را بوسید و مدالش داد.

این حرکتی است که همه حکومتگرانی مانند قذافی انجام می دهند، به التماس چیزی از دشمن اسمی می ستانند و به مردم خود پیروزی جلوه می دهند و متوجه لبخند سفیر نیستند که با این کار سوراخ دعای جناب حکمران را یافته است که مردم اند.

سی سال رابطه پرماجرای غرب با حکومت نمایشی قذافی که میلیاردها دلار نفت لیبی را که می توانست بین شش میلیون مردم این کشور توزیع کند و رفاهی بالاتر از مرفه ترین کشورهای دنیا به وجود آورد، پرونده ای از آن حکومت ساخت که منتظر یک خبر بود. خبری که از یمن رسید و حتی می توانست قبل از مصر به لیبی برسد. با انبوه شدن کتاب روابط، با بلند شدن صدای رجزخوانی قذافی و دستگاه تبلیغاتی اش، غرب حتی زمانی که مشغول مغازله با وی شد منتظر روزی بود که مردم به خیابان ها بریزند. حادثه ای که اتفاق افتاد.

قذافی که صدام را به مسخره گرفت که چرا قایم شده بود باید مسلسل دست می گرفت و به جنگ با آمریکائی ها می رفت، خود همانند وی در مغاکی گیر افتاد اما بخت آن را نداشت که سربازان خارجی به زندان منتقلش کنند که دست کم هوادارانش بگویند به دست بیگانگان استکباری و متجاوز شهید شد. ماند تا وقتی لیبیائی ها از لوله ای بیرونش کشیدند و به فغانش که به التماس از آنان می خواست به حرفش گوش کنند وقعی ننهادند و دانه دانه فشنگ هایشان را بر پا و سر او شلیک کردند.

چند سئوال

اینک یکی دیگر از تراژدی های مانده از دهه رویائی شصت قرن بیستم به پایان رسید. دیگر چه فرق می کند که سیف الاسلام رسته باشد و بعد چه شود. قذافی که زنگ تفریحی برای تاریخ معاصر بود تمام شد. اما یک سئوال باقی ماند. اینک کشوری ثروتمند ویران مانده است. هزاران کشته و هزاران دشمن، قبیله در قبیله. در این نمونه دیگر نیرو خارجی پیاده نشده بلکه بی آن که کشته ای داده باشد از هوا کوبیده است و کشتگان مردم لیبی بوده اند.

برای رسیدن جامعه ای به این نقطه دردناک آیا تنها سرگرد 27 ساله معمر قذافی مقصر بود که بر دوش مردم و با شعار تقلیدی از عبدالناصر به قدرت رسید و به مرور ایام بیماری ها و کج و کولگی هایش بیرون زد.

آیا سه نسل لیبیائی ها که به او عشق و جرات دادند، یا برای گذران بهتر عمر تعظیمش کردند، در این میانه بی تقصیرند.

آیا جهان بازرگان که نیاز به خرید و فروش دارد، نفت می خواست و بازار می طلبید، پس چهل سال چشم بر کارهای او بست و با وی معامله کرد تا جائی که در عکسی هست که برلوسکونی نخست وزیر میلیاردر ایتالیا به دستان قذافی بوسه می زند، در این معامله بی نقش است.

اگر پاسخ همه این ها چنین باشد که در دنیای شفاف و در دهکده کوچک امروز جهانی دیگر صعود سرگروهبان ممکن نیست، چنان که فریب توده ها به وعده ها و سخنرانی های چند ساعته نیز دیگر جا ندارد. یا اگر پاسخ چنین باشد که در قرن بیست و یکم افکارعمومی جهان مردم سالار هم به دولت هایشان امکان بازی پشت پرده با دیوانگان را نمی دهد. حتی اگر بتوان دلایلی یافت که جهان به این سمت ها پیش می رود، باید گفت جای شادمانی دارد.

به هر حال دنیائی که در آن نه صدامی باشد و نه مبارکی، نه امکان رشد برای فرزندان این ها، جهانی که از میان چفت و بست هائی احمدی نژادی عبور نکند تا دنیا را به سخره بگیرد، جهانی که در آن خودکامگان نتوانند با سرمایه مردم خود آنان را بفریند. با سرمایه خودشان، برخی را استخدام کنند و بر دیگران بگمارند. دنیائی که در آن دروغ و ترس و نگهبانی بر زندگی مردمان حاکم نباشد دنیای بهتری است.

چنین است که باید گفت با همه دردی که در پایان این تراژدی هست که خشونت را چنین عریان بیان کرد، نشان داد مردمی را که حساب و عدالت و قضاوت نمی خواستند و امان ندادند که قذافی به دادگاه بین المللی برده شود، با همه دردی که وقت اندیشه به آینده این کشور در سینه می نشیند باز باید گفت کم شدن یک تن از قبیله دیکتاتورهای کوچولو صاحب نفت بر دوستداران حقوق بشر مبارک باد.