Search This Blog

Powered By Blogger

My Blog List

Monday, January 31, 2011

یکشنبه ۱۰ بهمن ۱۳۸۹

همایون به هامون کشید

داریوش همایون، روزنامه نگار و اندیشمند برجسته، در غربت رخ در نقاب خاک کشید. او در زندگی چند باری از مرگ گریخته بود، اما پاشنه آشیلی که یادگار یکی از آن رویارویی هایش با مرگ بود سرانجام او را از پای نشاند. آن پاشنه و زخمش یادگار روزگار تندی و تعصب بود و چرخشگاهی برای سلوکی که او تجربه کرد. بسیارند آنان که پیکرشان از این زخمها پوشیده ولی روحشان در جزم اندیشی خشکیده است. وقتی صحبت روزگار همراهی اش با تشکل فاشیستی سومکا می شد می گفت: "جوانی و خامی آن روزگار حتی در چهره هایمان هویدا بود. داوود منشی زاده با آن سبیلش عین هیتلر بود و من هم با آن مدل موهایم شبیه گوبلز شده بودم".

به سخره کشیدن اشتباهات گذشته اش ختم به آن دوره نبود. زمانی که در یوتوب فیلم سخنانش برای اعلام حکومت نظامی در اصفهان را نشانش دادم، خندید و گفت: "داریوش همایون در نقش غلام حسین الهام". اعتراف به خطا در مورد دوره وزارتش و صراحتش در بیان اشتباهات شاه در روزگار انقلاب گاه شنونده را به شگفتی وا می داشت که او سلطنت طلب است. این انتقاد پذیری و اعتقاد به اینکه خطا ناکردنی نه کس، نه آیینی و نه حزبی است، ویژگی در او بود که در بزرگان ایران اگر نه نایاب، نادر است. آگاهی از گذشته و کج روی ها برای او آیینه ای بود که در آن خود را بازآفریده بود.

آخرین بار در هشتاد و یک سالگی دیدمش. توگویی خیال پیرشدن نداشت. او خود در مراسم بزرگداشتی که دوستان و دوستدارانش برایش ترتیب داده بودند گفته بود: "من به دلائل آشکار با خشنودی به نود ساله‌های چالاکی می‌نگرم که هیچ خیال پیر شدن به معنی از کار‌افتادگی به درجات قابل ملاحظه ندارند".

این جوان اندیشی در برخوردش با جوانان بیش از هر زمان دیگر آشکار بود. گاه اگر برای شرکت در مراسمی با هم مسیر بودیم پیشنهاد می داد با هم همراه شویم نه برای اینکه از تجاربش و دانش وافرش مرا بهره مند کند، بلکه برای شنیدن نظرات جوانکی که یک چهارم او سن داشت. در برابر پرگویی و یگانه گویی سالخوردگان هم دوره اش، همایون پر می شنید و زیاد می خواند تا بلکه عطش دانستنش را کمی فرو بنشاند. جوانفکری در نثرش و دیدگاههای سیاسی اش نیز جایگاه ویژه ای داشت. زمانی جنبش سبز را به ویکی پیدیا تشبیه کرده بود که هر کنشگری می تواند نقش خود در آن زند و روی خود در آن بیند. در حالی که پیرمردان هم سن او رنگ رایانه ندیده اند، اخبارش را از اینترنت می گرفت و از همان راه با جوانان در داخل کشور گپ می زد. او فرزند زمانه خود نبود و مرغ سبک بال افکارش از سپهر روزگارش فراتر می پرید، از همین رو مورد کم فهمی و بد فهمی قرار می گرفت. اما هر کس با افکارش آشنا می شد، بی توجه به وابستگی های سیاسی، نمی توانست به او احترام نگذارد. حتی نویسنده ای که، به دستور حکومت و به قصد تخریب شخصیت، از روی دفترچه خاطرات جوانی اش که در ایران مانده بود کتاب وزیر خاکستری را نوشته، نتوانسته این حس راپنهان کند.

مرگ چنین خواجه نه کاری است خرد که با مرگ او ایران یکی از فرهیخته ترین دگراندیشان و سیاست پیشگان اش را از دست داد و آسمان سیاست و فرهنگش تیره و تارتر شد. از آن زمان از ملک ادب حکم گزاران همه رفتند و میانمایگان و فرومایگان بر کشور مستولی شدند، ایران از تولید رجل استخوانداری چون علی اصغر خان حکمت، علی اکبر داور، تقی زاده، مشیر الدوله و مستوفی الممالک باز ماند. همایون یادآور و یکی از آخرین بازماندگان آن بزرگ مردان بود. اما او بیش از گذشتگانش ماندگار خواهد شد چرا که "آیندگان" را بنیان نهاد. از لابلای برگهای روزنامه اش مکتبی سر برآورد که در آن هزاران روزنامه نگار آموختند آگاهی چیست و چگونه باید آنرا به دیگران رساند.از دانه ای که او فشاند و نهالی که او نشاند، درختی سر برآورد که هنوز در برابر طوفان استبداد مقاومت می کند. میراث او را امروز در نوشته ها و گفتارهای هزاران روزنامه نگار و نویسنده می توان یافت؛ حتی اگر آنها را التفاتی به این مهم نباشد.

بنیانگذار آیندگان در حالی به گذشته پیوست که خاورمیانه در مقابل ظلم و استبداد به پا خاسته است. اگر بود شاید نظریه جدیدی می پرداخت و طرح نویی در می انداخت. جایش خالی است.

یکشنبه ۱۰ بهمن ۱۳۸۹
معشوق کمان کشیده

محمد رهبر
"بنیانگذار" بر فراز انقلاب ایران در پرواز بود. کسی پرسید حس و حالتان چگونه است و گفت "هیچ". بر زمین که نشست خلقی آشفته رویش بودند. خیابان گلباران کردند و دست بر دست بردنش. همان دم شاهنشاهی رفته بود و فره ایزدی و امامت در "جذبه چشمان پیر" به هم آمیخت.

"روح مجعد" ایرانی، دوگانه شاه و امام را در لحظه های "مد انسانی"[1] به یگانگی عشق "امام خمینی" رسانید. بر خاک شهیدان خواندند که برخیزید[2 ]و امام در" خلسه هیچ" مشتی بر دولت کوبید و بخت بختیار گم شد. دیو رفته بود و فرشته درآمده و کسی نمی دانست، فرشته عشق نداند که چیست.[3 ]

شاید تنها "هومر" توانسته، آمدن خدای عشق را تصویر کند:

"پاهای او لطیف و نازک است/ هرگز آن را بر روی زمین نمی گذارد/ بلکه پیوسته بر فرق سر مردمان راه می پوید."[4]

فرود پرواز 12 بهمن سال 57، بر فرق مردمان بود. "معشوق وارگی" خمینی، نام رمز "هیچ" داشت ومعشوق به غایت تاریخ، رسم عاشق کشی می دانست و این جامه بر قامت او دوخته بود.

مردم پیشواز رفتند که شاید آسوده شوند از زخمهای ناسور مرهم نیافته، به تیر معشوق کمان کشیده.

تو کمان کشیده و در کمین، که زنی به تیرم و من، غمین

همه غمم بود ازهمین، که خدای نکرده خطاکنی[5]



تاریخ نیاز

شاعرانگی و عرفان ایرانی، بر گوهرعشق تنیده است و این عشق با همه تطور زمان، تا همین معاصر ما، "اشعری" ماند و "اعتزالی" نشد[6].

معشوق در قله های دور می ایستاد وعاشق "زرد رو" باید می ساخت و وفادار می ماند. عدل و انصاف آن بود که خسرو خوبان می کرد و همه عین عنایت بود. عشق "اشعری" عاقبتی خونین داشت و فنای عاشق در هجرانی سخت یا به مرگی تلخ و ناکام، عاقبت دلداگی.

هر چه بود و به این گمان که آتش بر نیستان زد و این همه دفتر شعر آفرید و دستاورد عظیم بی مانندی چون مولانا داشت، کسی را یارای این نیست که آن همه تلاش روحانی را بی ثمر داند.

اما اگر این عشق هولناک، از قنات فرد به خیابان می کشید و آدمیان بسیار را واله کسی می ساخت، دیگر آن خوبی ها نبود. درست مثل اینکه هسته ای را بشکافند، "انفجار نور" برمی خاست و حاصل زمین سوخته. عشق مردمان به معشوق کمان کشیده، "اشعری" بود.

اگر بپذیریم که نسل ها امتداد درد های هم اند، مشروطه به سرخوردگی رضاخان خورد و "بوف کور یاس" آفرید. در تلاشی دوباره سی ام تیرماه شکل گرفت و کودتایی از برون و درون مصدق ملی را واژگون کرد و زمستان شد و سرها در گریبان.

خرداد 42 هاله ای از کسی آمد که فریادش بر شاه در خاطره گنگ کودکان همان سال ماند تا بهمن 57 به یاد آورند، پیری که به سفر رفته بود با برف بازگشت.

در این گذار سالها، ایران کشاکش هزار رزم پنهان مجاهد و فدایی بود و اندیشه های چپ بی خدا هم دم از عشق می زدند. به جای معشوق، مردم می گذاشتند و سازمان. و باختن آغاز می شد. اما این رئالیسم مادیگرا کجا و ایدآلیسم فرازمینی کجا؟

شریعتی در حسینیه ارشاد، یکسره جرعه انقلاب را برعطش تشنگی های جوان می ریخت و با همان "عشق اشعری" همه چیز تفسیر خون می گرفت. خون دادن و خون خواستن. شریعتی می گفت "حسین" را خدای خواست تا کشته ببیند و آنچنان شیفته این حدیث بی مستند بود که یکسره کتاب عقلی_ تاریخی، " شهید جاوید" صالح نجف آبادی را کناری انداخت.

جشن های نیمه شعبان فرصتی بود، برای یاد آوری اینکه امام خواهد آمد و میان همه سرکوبهای شاه، این حس آمدن، سرکوب نشد که فواره زد به شعر و سینما و ترانه.

حال و روز مردم هر روزگار را نه در سیاست و حکومت که باید در شعرها جست و ترانه ها و ترنم ها، به زمانه ما هنر هفتم نیز آیینه دار روح جامعه است.

در ترانه ها، زائران تشنه، زیر باران راهی می شدند و عشق به شکل پرواز پرنده بود. نگاه آبی عشق می کشت و مرگ آغاز راه قصه و عاقبت مولای سبز پوش اعتبار، عشق می آمد.[۷]

یکسال مانده به انقلاب، دو فیلم بر پرده سینما رفت که عاشقانش بر پای معشوق جان دادند.

"علی حاتمی" در سوته دلان، روایت عشق "مجید دوکله" را نقاشی کرد که "حبیب آقا ظروفچی" دل به او داشت و مجید دل در گرو زنی از قلعه های شهر و همه بر فنا می رفتند و عمری دیر رسیدند.

آن سوتر "عزت دست پاچه" در فیلم "فریاد زیر آب" ساخته "سیروس الوند"، عاشق شد و در این راه جان باخت و تا نفس آخر می خواند: "خوشا عشق و خوشا خون جگر خوردن، خوشا مردن، خوشا از عاشقی مردن."

اینکه باید خون داد و تا نهایت عشق سرخ رفت. قصه ایران سالهای پنجاه است.

"نیاز" به "ناز" رسید در بهمن 57.

لحظات پیروزی آنقدر خونین نبود، شاه رفت و ارتش تسلیم شد. فردای سقوط بر بام مدرسه رفاه "معشوق کمان کشیده" بر آمد و تیر باران از همان جا بارید. این تازه اول عشق بود. مردمان در صف روزنامه می ایستادند تا "نعش تیترها" را بخوانند و تمثال جنازه ببینند. خون داده بودند و خون می خواستند. عشق در این حالت یک "آدمخوارگی عاطفی" است.



تاریخ ناز

"معشوق کمان کشیده" تا چشم کار می کرد پیر بود. رخساره او رویین تن وهر چه به سالهای دور رویم، باز سیمای عاقله مردی پیش روست. همیشه با وقار و با پیشانی بلند و بی لبخند.

آیت الله منتظری از نزدیکترین ها به "امام" می گوید کسی را جرئت سوال در بحث نبود. اگر سوالی بود، کوتاه جواب می گفت و بر می خواست. در حوزه قم هم به رسم دیگر علما، طلبه داری نمی کرد و به فقه شهره نبود. آنچه از او می پسندیدند فلسفه ای به رنگ عرفان بود وهمین.

"تمرین معشوقی" از همان روزها بوده است گویا. منتظری به یاد می آورد که "امام" دوستان اندک داشته و چندان با دیگران گرم و خو نمی گرفته، تنهایی و غروری که به کناره اش می رانده و گاه به ستیز با بزرگان می رسانده است.

"روح الله" در پی بی محلی دیدن از آیت الله العظمی بروجردی، قسم خورد که دیگر به خانه مرجع تام شیعه نرود و تا زمان مرگ بروجردی پای در بیت او نگذاشت. مرجع تامه که رفت، هیچ حرفی از "روح الله موسوی خمینی و مرجعیتش نبود".

منتظری می گوید، صبح آن روز "بیت آیت الله گلپایگانی" غریو صلوات بود و بیت" امام" سوت و کور، اصرار منتظری و مطهری بود که "روح الله " رساله ای منتشر کند و به نفرات مرجع بپیوندد.

بنابر رسم " رساله" را نمی فروشند و رایگان به همه می دهند، "روح الله" ولی همه رساله ها را فروخت. حتی به منتظری هم رساله ای هدیه نداد. این خست نبود چه "روح الله" به ساده زیستی عادت داشت.

معشوق خریدار می خواست.

به انقلاب که رسید، عشق های موازی در کار آمد که همه به ستبر سینه "معشوق کمان کشیده" خوردند و خرد شدند. "آیت الله شریعتمداری" با آن کرو فر به حصر گرفتار شد. مسعود رجوی، جوان از زندان رسیده هم خواست تا شوری به پا کند و از بحث "شناخت" که در دانشگاه می پرداخت، روی سرخ کند و معشوقگی، اما شورجوانی به تجربه پیر نمی رسید. دست به اسلحه برد و هیچ نماند.

"معشوق کمان کشیده" می تاخت. به اشاره ای همه روزنامه ها بسته شد و به جمله او که روزنامه آیندگان نمی خواند، آیندگان به باستان پیوست. تنها اخمی کافی بود تا انجمن حجتیه بیانیه ای دهد و به گمان اینکه آن رهبر عظیم، مکدر است فعالیتش را متوقف کند. رقیب انجمن، بهاییان پیشتر بر باد رفته بودند.

جنگ جایی بود که "معشوق کمان کشیده" جان عشاق سپند رخ خود می دانست. گرچه حصر آبادان به فرمان با صلابتی شکست اما چراغ جنگ تا هشت سال بعد روشن بود. جنگ تارفع همه فتنه های عالم باید ادامه می داشت و صلح دفن اسلام بود.

مهندس بازرگان و عده ای جان به در برده از عشق، ناله هایی از استبداد سر می دادند اما، ندا می آمد که "نگویید انقلاب برای ما چه کرد، بگویید ما برای انقلاب چه کردیم."

قانون "خط امام" بود و" پیر ما گفت" ذکر همه قوا و کار بر "فرمان جماران" می رفت آنچنان که در سال 67، ندا آمد که باید همه به قانون بازگردیم.

"معشوق کمان کشیده" در همه این سالها دست بر سر انبوه عشاقی می کشید که میان همه گفته هایش

می گریستند. خنده او یک اتفاق بود. آنقدر که آرزوی "قیصر امین پور" شاعر مهربان انقلاب، لختی خندیدن معشوق بود : لبخند تو خلاصه خوبی هاست/ لختی بخند خنده گل زیباست



افسردگی معشوق

عشقی چنین خونریز البته دیر نمی پاید.قصه رنگ پریده و خون سرد، 8 حکایت اعدام و زندان و شهادت در جبهه هاست. جنگ تا لحظه ای که دیگر توان سینه خیزی نمانده بود، پیش رفت و آنگاه جام زهر به دست" معشوق کمان کشیده" بود.

می گویند شاه اسماعیل صفوی پس از شکست چالدران با آن رشادتها افسرده شد و جان داد. این افسردگی بار دیگر هم رخ داد و اینبار جان گرفت. شاید اعدامهای سال 67 حاصل این فسردگی بود. آیا بنیانگذار به پوچی رسیده بود، با جنگ و کشته ها و بر باد رفته ها، که در آخرهای عمر این چنین

می سرود:

عمر را پایان رسید و یارم از در، در نیامد / قصه ام آخر شد و این غصه را آخر نیامد

جام مرگ آمد به دستم جام می هرگز ندیدم/ سالها بر من گذشت و لطفی از دلبر نیامد[9].

در اخبار بامدادی بانگ بر آوردند که معشوق رفته است، "خمینی روح خدا بود در کالبد زمان". الهه عشق باز هم بر فرق مردم پای گذاشت و تا آرامگاه رفت.

نسل تازه ایرانی دیگر دلبند کسی نیست، "خمینی" یک نام دور است که با عکس های پدربزرگ و مادر بزرگ زرد می شود و با خزان زمان می رود. اما هستند میانسالا ن رسیده به کهن سالی و جوانان پا نهاده به میان سالی که هنوز زخم یک عشق قدیمی بر دل دارند. گرچه دیگر نه شور عارفانه ای مانده و نه ذوق شا عرانه ای و آن چشمه، سرابی گذر کرده است.

برای عاشقان قدیمی که مهری به دل داشتند، خالکوبی سرخ عشق خمینی به روزگاران" سبز" شد و بیرون نخواهد شد الا به روزگاران.

Sunday, January 30, 2011

WHAT HAPPENED IN THE YEAR I WAS BORN

In 1958, the world was a different place.

There was no Google yet. Or Yahoo.

In 1958, the year of your birth, the top selling movie was South Pacific. People buying the popcorn in the cinema lobby had glazing eyes when looking at the poster.
Remember, that was before there were DVDs. Heck, even before there was VHS. People were indeed watching movies in the cinema, and not downloading them online. Imagine the packed seats, the laughter, the excitement, the novelty. And mostly all of that without 3D computer effects.

Do you know who won the Oscars that year? The academy award for the best movie went to Gigi. The Oscar for best foreign movie that year went to My Uncle. The top actor was David Niven for his role as Major Angus Pollock in Separate Tables. The top actress was Susan Hayward for her role as Barbara Graham in I Want to Live!. The best director? Vincente Minnelli for Gigi.

In the year 1958, the time when you arrived on this planet, books were still popularly read on paper, not on digital devices. Trees were felled to get the word out. The number one US bestseller of the time was Doctor Zhivago by Boris Pasternak. Oh, that's many years ago. Have you read that book? Have you heard of it?

In 1958... Egypt and Syria unite to form the United Arab Republic. The word Aerospace is coined, from the words Aircraft and Spacecraft, taking into consideration that the Earth's atmosphere and outerspace is to be one, or a single realm. Gamel Abdel Nasser is nominated as the first president of the United Arab Republic. Pope Pius XII declares Saint Clare the patron saint of television. A test rocket explodes at Cape Canaveral. A peace symbol is designed and completed by Gerald Holtom, commissioned by the Campaign for Nuclear Disarmament, in protest against the Atomic Weapons Research Establishment. A British team led by Sir Vivian Fuchs completes the first crossing of the Antarctic in Snow-cat caterpillar tractors and dogsled teams in 99 days. King Baudouin of Belgium officially opens the World Fair in Brussels, also known as Expo '58. The satellite Sputnik 2 disintegrates in space after several orbits. The U.S. Army inducts Elvis Presley, transforming The King Of Rock & Roll into U.S. private #53310761.

That was the world you were born into. Since then, you and others have changed it.

The Nobel prize for Literature that year went to Boris Pasternak. The Nobel Peace prize went to Georges Pire. The Nobel prize for physics went to Pavel Alekseyevich Cherenkov, Il'ya Frank and Igor Yevgenyevich Tamm from Soviet Union for the discovery and the interpretation of the Cherenkov effect. The sensation this created was big. But it didn't stop the planets from spinning, on and on, year by year. Years in which you would grow bigger, older, smarter, and, if you were lucky, sometimes wiser. Years in which you also lost some things. Possessions got misplaced. Memories faded. Friends parted ways. The best friends, you tried to hold on. This is what counts in life, isn't it?

The 1950s were indeed a special decade. The American economy is on the upswing. The cold war betwen the US and the Soviet Union is playing out throughout the whole decade. Anti-communism prevails in the United States and leads to the Red Scare and accompanying Congressional hearings. Africa begins to become decolonized. The Korean war takes place. The Vietnam War starts. The Suez Crisis war is fought on Egyptian territory. Fidel Castro, Che Guevara and others overthrow authorities to create a communist government on Cuba. Funded by the US, reconstructions in Japan continue. In Japan, film maker Akira Kurosawa creates the movies Rashomon and Seven Samurai. The FIFA World Cups are won by Uruguay, then West Germany, then Brazil.

Do you remember the movie that was all the rage when you were 15? Paper Moon. Do you still remember the songs playing on the radio when you were 15? Maybe it was Bad, Bad Leroy Brown by Jim Croce. Were you in love? Who were you in love with, do you remember?

In 1958, 15 years earlier, a long time ago, the year when you were born, the song All I Have To Do Is Dream by Everly Brothers topped the US charts. Do you know the lyrics? Do you know the tune? Sing along.

When I want you in my arms
When I want you and all your charms
Whenever I want you, all I have to do is
Drea-ea-ea-ea-eam, dream, dream, dream
...

There's a kid outside, shouting, playing. It doesn't care about time. It doesn't know about time. It shouts and it plays and thinks time is forever. You were once that kid.

When you were 8, there was The Man Called Flintstone.

6, 5, 4, 3, 2, 1... it's 1958. There's TV noise coming from the second floor. Someone turned up the volume way too high. The sun is burning from above. These were different times. The show playing on TV is The Donna Reed Show. The sun goes down. Someone switches channels. There's The Voice of Firestone on now. That's the world you were born in.

Progress, year after year. Do you wonder where the world is heading towards? The technology available today would have blown your mind in 1958. Do you know what was invented in the year you were born? The Integrated Circuit. The Communications Satellite. The Implantable Pacemaker.

I rolled off the line
In Detroit back in 1958
Spent three days in the showroom
That's all I had to wait
...

That's from the song Rusty Old American Dream by David Wilcox.

In 1958, a new character entered the world of comic books: Mr. Freeze. Bang! Boom! But that's just fiction, right? In the real world, in 1958, Andie MacDowell was born. And Belinda Carlisle. Madonna, too. And you, of course. Everyone an individual. Everyone special. Everyone taking a different path through life.
It's 2011.

The world is a different place.

What path have you taken?

Saturday, January 22, 2011

فرخ نگهدار چهارشنبه – ۲۹ دیماه ۱٣٨۹ – لندن info@negahdar.net http://www.negahdar.net


بحثی در رابطه با نقد نوشته مشترک احمد پورمندی و ف. تابان

پس از انتشار نامه سرگشوده من به رهبر جمهوری اسلامی ایران، دو تن از یاران دیرینم، احمد پورمندی و ف. تابان نامه ای نوشتند و گفتند: "ما نویسندگان این نامه، سال ها به طور مشترک با آقای فرخ نگهدار در یک سازمان بوده ایم، او خود را چپ می دانسته است و ما نیز، او هنوز عضو سازمان فدائیان خلق ایران (اکثریت) است، و ما نیز، می خواهیم به این وسیله برائت و جدائی خود را از کارنامه ی سیاسی و افکار اخیر او – به خصوص بعد از جنبش سبز - اعلام کنیم"
نوشته حاضر پاسخی است به آنچه این یاران خواسته اند.
ادامه...


ما را چه می شود؟
دوش در قعر این گرداب حول انگیز، در حسرت جرعه از مهر، بر توسن خیال خوش باورانه به سوی "دیار آشتی" می راندم که ناگه خارهای مغیلان "از شش طرفم راه ببستند" که ای "وطن فروش مزدور"، که ای "ملحد محارب"، که ای "خائن کثیف"، که به کجا چنین شتابان؟ به هر کجا که روی آسمان همین رنگ است. خواهیمت یافت و به سزای اعمال ننگینت خواهیم رساند.
یکه خورده و فرسوده از این همه سختی که در راه است، رفیق نازنین بهروز پرسید: "نوشته احمد و فواد را اخبار روز دیدی؟ باید جمع شویم و با هم بیشتر حرف بزنیم." دلم شاد شد و لبخند بر گونه ام لغزید. که چه خوب در این دیار غریب هنوز خانه ای دارم که در به رویم با لبخند می گشایند؛ جایی که سخن از سر صدق می گویند و خیر ترا می جویند. هنوز نخوانده بودم. او هم نخوانده بود.
رفتم خواندم و دانستم چه و چه می خواهند. دو تن از دیرین ترین «یاران ما» می گویند: عذرش را بخواهید. از خط قرمز عبور کرد. ما با او نیستیم. او با ما نیست.
این دیگر عادتم شده. هر وقت کار خیلی سخت می شود، باز بر توسن خیال سراغ سال های رفته می روم که در یابم که در آن روزها نیز آسمان همین قدر گرفته بود؟ به گذشته می روم، چون هر بار که می روم دست خالی بر نمی گردم. همیشه با جرقه ای از امید می آیم. و این بار نیز. وقتی برگشتم تازه فهمیدم که چه پیشرفتی کرده ایم؟ ٣۰ سال پیش اخراج رو شاخش بود. حالا به تبری قناعت شده. جای شکرش باقی است. اگر صد سال پیش بود سرب داغ در دهانش بود.
دل قوی داشتم که گشایش نزدیک است فرخ! ده بیست سال بیشتر نمانده. شاید به عمر تو هم وصال دهد و ببینیم روزی را که دیگر ترس از مجازات زبان کسی را در دهان نچرخاند و عضویت در یک تشکیلات حقوق ترا به عنوان یک انسان به گروگان نگیرد. سازمان اکثریت همین الان به این نقطه رسیده است. دیگر محال است از این سازمان به خاطر بیان نظر حکم اخراج بگیری. اخراج که سهل است. تنبیه هم قطعا نخواهند کرد. اما شما حق دارید به صاحب نظری که "خفت بار و فاجعه آفرین" می بینیدش، رای و مسوولیت ندهید. همین و بس.
شما از فرخ نگهدار تبری جسته اید. هم در دل و هم بر زبان مرا از خود رانده اید. دیگر عارتان می آید که بگوئید زمانی در جایی ما با هم نسبتی داشته ایم. خوب شما را می فهمم. کم نیستید. قبل از نشر نامه از خسرو نظرش را پرسیده بودم. گفته بود: "از تو به آن طرف کف می زنند. از تو به این طرف، تا نیمه های اتحاد جمهوری خواهان و اکثر بچه های اکثریت، ایراد می گیرند، اما نمی زنند. اما از آنجا به بعد فحش می دهند و می کوبند".
من وقتی این "ارزیابی" را شنیدم تا توانستم کوشیدم کار را بر دشنام دهندگان به جوهر فکر دشوار کنم و کردم. برایم مسلم بود که آنهایی که مرا خائن و مزدور و محارب می بینند قطعا از دیدن این نوشته به وجد می آیند و به سوی میدان اعدام می دوند جا بگیرند و کیف کنند. اما اصلا تصور نمی کردم یارانی چون احمد و فواد و مرتضی در این نقطه از کهکشان خسرو ایستاده باشند. می دانستم مخالفند و بحث و جدل خواهند کرد.
ایکاش هم که چنین کرده بودید. حالا هم مشفقانه می گویم به جای تبری خوب بود جدل می کردید. استدلال می کردید که چرا این چون است و آن چون. قطع گفتگو خطرناک است. شما هم قطع کنید من قطع نمی کنم. حدس میزنم زود دست به قلم برده و بیدرنگ چاپ کرده اید. و به اندرز مجید به بهزاد گوش نکرده اید. داغ داغ نوشته اید و بیدرنگ نشر داده اید. زمانی مجید به بهزاد گفته بود تا داغ هستی بنویس اما وقتی سرد شدی پخش کن. بهزاد بالاخره پذیرفت و من هم. لذا شک ندارم که ما باز با حرف خواهیم زد. شک ندارم.
در ضمن گفته اید "تبری می جوئیم" خیلی حرف بدی است. آن را رواج ندهید. رواجِ آن رواجِ تولاست. و ما به هیچ کدامش نیاز نداریم. یکی از یکی ضایع تر.
یکی زنگ زد که فرخ! باز آب در خوابگه مورچگان ریخته ای. از این حرف حالم بد شد. او هم فهمید که خوشم نیامد. گفت خودت چه فکر می کنی؟ گفتم کارم کمتر به حرف نیما و بیشتر به شعر پروین می ماند که ترا سلیمان دید و من را آن موری که با پای ملخ می کرد زوری. ایکاش به اصل موضوع می پرداختند که چرا فکر می کنند فرخ بدحاصل است.
خیال می کردم مقصود من ز حرفم معلوم بر شماست. خیال کردم شما مرا می شناسید و می دانید که هرگز هم خانه سنجر نبوده و نیستم. نوری زاد چه کرده است که تنهایش می گذارید؟ مگر پلنگی تیز دندان در کمندتان است؟ چرا آن مور را تیمور می بینید؟ کجای آندو به هم رفته که تبری می کنید؟ پنجاه و بیشتر است که من و شما رفته است و هرشب ما، با هم اندر خم این کوچه تنگ، تنگ هم خسبیده ایم و هنوز ندانسته ایم که کدام رفیق فاقله ایم کدام شریک دزد. افسوس. هزار افسوس.
نازک آرای تن ساق گلی
که به جانش کشتم
و به جان دادمش آب
ای دریغا به برم می شکند.

احتمالش صفر است
بسا کسان با من کنکاش می کنند که کار این حاکم از این ها گذشته و بیهوده آب در هاون و مشت بر سندان مکوب. می دانم که شما و بسیاری سال هاست که یک در هزاران هم احتمال نمی دهید که آه مظلومان بر این دل سنگ اثر کند.
اماحرف شما حرف دیگری است. شما به "خامنه ای شناسی" من ایراد نمی گیرید. شما "فرخ شناسی" کرده می گوئید: یافتیم! یافتیم! او آب در هاون نمی کوبد. او دزد است و با چراغ آمده. پس آنگاه برای سازمان نسخه می پیچید که این دمل چرکین است. از شرش باید خلاص شد.
پیش خود خندیدم. که ببین ما هر دو هنوز "فدایی" هستیم و سوار بر بال های آرزو. شکی نیست که هم من و هم فواد و احمد داریم آرزو پروری می کنم. یکی در آرزوی دور کردن دست حاکم از ظلم بیشتر است و دیگری در سودای دور کردن دست فرخ از درگاه یاران دیرینش.
شیطنت سیاسی ام گل کرد و از خود پرسیدم: راستی کدام یک از این دو آرزو دست یافتنی تر است؟ دل کندن من از این یاران؟ یا کندن خامنه ای از این خذلان؟
سرنوشت فرخ همان روزی رقم خورد که در بهار سال ۴۲ در عنفوان ۱۷ سالگی بر نیمکتی در میدان کاخ نشسته بود و با رفیقی که تا آن روز همراهش بود سخن گفت.
گفت: از کدام طرف میروی؟
گفتم: منتظر بیژن هستم. با او میروم. از این طرف. تو هم می آیی؟
او گفت: نه. من جای دیگر می روم. تو برو به سلامت.
و از آن روز تا امروز که از مرز ۶۴ گذشته ام، همیشه و هر روز یار فاقله یارانی بوده ام که "از این طرف" آمده اند. فکر جدایی حتی یک لحظه هم در طول این سالها به مغزم خطور نکرده. هیچ دلم نمی خواهد در بقیه عمر هم اتفاق دیگری بیافتد. اگر جوان تر بودید، می نوشتم ممکن بود نادانی کنم و "از آن طرف بروم". اما حالا، سران شست هفتاد سالگی، حالا که دیده ام که دیگرانی که "از آن طرف" رفتند هیچ کدام به جایی بهتر از این جا که من و شما رسیده ایم نرسیده اند چطور این قدر جوانانه - نه، کودکانه، خیلی کودکانه - انتظار دارید تصمیم بگیرم جای دیگری بروم؟ چرا فکر می کنید شانس آرزوتان بیش از شانس آرزوی من است؟ افسوس که نمی دانید و نمی دانید که نمی دانید. اگر فرخ رفتنی یا بیرون کردنی بود بالاترین شانس برای این آرزو همان بیست سال پیش بود. در کنگره اول. از آن شانس بهتر مطئمن باشید محال است تکرار شود.
شانس آرزوی من برای تغییر رفتار "رهبر" شاید نزدیک صفر باشد. اما همین صفر صد بار، نه نه، هزاران هزار بار بیش از شانس آرزوی شماست.

راه قانونی باز است
٣۲ سال است که در عرصه مسایل خط مشی سیاسی می نویسم. در آن ده دوازده سال اول، که سانترالیسم دموکراتیک داشتیم، پنج شش سال را بیشتر من برای سازمان نوشتم و پنج شش سال بعد را بیشتر سازمان برای من. و حالا بیست و اندی سال است که نه سازمان اکثریت سیاست برای فرخ می نویسد و نه فرخ برای سازمان اکثریت. سازمان از بابت رعایت حقوق اعضاء و پاسداشت اصول آزادی بیان، اکنون سرایی شده است چهل ستون که دست کم از این بابت از باد و بارانش ناید گزند. در طول این چهل سال گربه های سیاه از مرصل الریاح امداد جستند. در دهساله اول روزگارشان به کام بود. اما حالا دیگر ٣۰ سال - از روزهایی که هنوز این خانه عنکوتی بود - دور شده ایم. سال هاست که دریافته ایم که خود را علیه خود نشورانیم. در آن اوایل خیلی ها شوریدند و انکرالاصوات را بانگِ جرسِ نیکان پینداشتند و از منزل جانان و جای امن دل کندند.
آنها همه پاره های تن ما بودند و اکثرشان هنوز هم هستند. گذرانِ عمرشان هم همین را ثابت کرد. گذشته از این تقریبا همه شان گفته اند: "انشعاب زودرس بود". همه ما دست کم به تاریخ مدیونیم. نگذاریم چهره حقیقت لابلای کشمکش های ما لوث شود و همان بلایی سر ما بیاید که بر سر حزب توده ایران آوردند. حقیقت تاریخ فدائیان ملوث نیست. آنها که حزبشان، حزب توده ایران، را خراب کردند فقط در خیال قصر زرین ساختند، و همه تاریک، به هیچ نور شمع امیدی در تالارهای آن.
بچه نیستم که خیال کنم همه ما خیلی معقول و سنجیده و بی هیچ شیله پیله ای عمل می کنیم. ما همه آدم هستیم با همه خوبی ها و بدی هایی که در این موجود دو پا هست. حق کشی می کنیم، دروغ می گوئیم و هزار کار زشت دیگر. ما تافته جدا بافته نیستم. سازمان به شما کاملا حق می دهد که به دلیل خطایی که بر این قلم رفته به خشم آئید و بر آن بتازید. نقد بنویسید هزار بار، چه با زبان تلخ، چه با زبان خوش. اما اگر حق ندارید هیچ کس بزهکار بنامید بی آنکه به خود زحمت دهید دلایل حقوقی و قانونی برای وقوع تخلف ارایه دهید. ارزشهای پذیرفته شده در سازمان با ارزش های فضاهای استبدادی از بنیان ایران متفاوت است. در این سازمان اگر خط و برنامه کسی را قبول نداشته باشید، نمی توانید علیه اش اعلام بزه کنید. فقط حق دارید به او رای ندهید و از همگان دعوت کنید به او رای ندهند. همین و بس. شما هیچ قدرتی بیش از آنچه تا امروز داشته اید در این سازمان نخواهید داشت. این فضا تنها دلیل دوام من در سازمان است.
بیست سال است که نگاه من به سیاست با نگاه غالب بر سازمان اکثریت متفاوت است. این را شما خوب می دانید. بسیاری بر من تاخته اند که ابله! چه می کنی در این تشکیلات؟ بدر آی تا ببینی که چه درها به سویت گشاده است. برای چه ایستاده ای و عمر تباه می کنی؟ خیلی ها وقتی خطشان پیش نرفت گذاشتند رفتند (۱). من نرفتم و نمی روم و همواره پاسخم یک چیز است: خروج من از سازمان فقط غم سنگین شکستن آن عهد دیرینی است که با جانان داشته ام را تا ابد بر دلم جایگیر نمی کند، معنای این خروج برای من یعنی اعلام رسمی پایان تمام تلاش های ۵۰ ساله برای ساختن یک سازمان سیاسی جدی، اما پای بند به آزادی.
رفتار جمهوری اسلامی با قانون به شما به راحتی اجازه می دهد که به اشتباه فکر کنید مبارزه قانونی بیهوده است. شما فکر می کنید در این مملکت مبارزه قانونی یعنی کشک، یعنی خفه شو. اما در سازمان اکثریت که وضع این طوری نیست. اعضای سازمان حق دارند علیه هم شکایت کنند و حق ندارند حکم خود سرانه صادر کنند. تهمت زدن و درخواست بدون پشتوانه برای مجازات در این سازمان ممنوع است. زمانی بود که هر کس در این سازمان "حق" داشت خود را قاضی بداند و بنا به "علم قاضی" حتی فرمان قتل صادر کند. زمانی بود که هرکی هرکی بود. حالا که نیست. اگر علیه من شکایت دارید لطفا قانونی عمل کنید. به "رشد" نامه بنویسید و پیگیری کنید.

و حرف آخر
حرفم را با تاکید بر این حقیقت تمام می کنم که هرگاه بخواهیم درک و دیدگاه گروه های اجتماعی/تاریخی ایران نسبت به یک دیگر را تغییر دهیم آیا باید فقط ما چپ ها منافع و نگرانی ها و مطالبات دیگران را در عمل سیاسی خود لحاظ کنیم یا این وظیفه ایست همگانی؟ در پاسخ می گویم: تجربه تاریخی نشان می دهد که، در زمینه گفتمان سازی، ترویج گفتگو، تسهیل همزیستی و دفاع از حقوق و آزادی های دیگران گرایش چپ، در مقایسه با اسلام گرایی و یا ناسیونالیسم راست گرا هم توانمندی و هم حساسیت بیشتر از خود نشان داده است. هر چند دو رویکرد عمده دیگر نیز، چون ما، از درون شکافته و دو رویکرد افراطی و مداراگرا فرا روئیده اند. در ایران امروز میزان رغبت و اعتماد و آمادگی برای همکاری میان گرایش های عمده تاریخی فرهنگی تعدیل یافته چگونه است؟ حقیقت آشکار آن است که چپ معتدل در این میان گرچه در زمینه جلب اعتماد و آرای انتخاباتی توده های زحمتکش بر دو گرایش دیگر تفوق طبیعی نداشته باشد، اما در زمینه تولید مدل های آشتی ملی، در زمینه ساختن پایه های اعتماد، در زمینه بسط مناسبات میان گرایش های تاریخی/فرهنگی جامعه ی پاره پاره ما نسبت به دو دیگر تا کنون توانمندی بیشتری از خود نشان داده است. این حقیقت به ما می آموزد که در تنظیم مناسبات درونی و تولید اراده و منش مشترک خود را جدی تر بگیریم و برای پیشبرد باری که بر دوشمان مسوولانه تر عمل کنیم. این موقعیت تاریخی ما با تبری جستن از همدیگر، زدن همدیگر و نفله کردن همدیگر قطعا تقویت نمی شود. خیلی بهتر است اگر از راه گفتگوی هوشمندانه و مسوولانه سیاسی وارد شویم.
می خواهم بگویم راهش شکایت به رشد نیست. اختلاف ما اصلا حقوقی نیست. اختلاف ما بر سر اهداف آرزوها هم نیست. پوسته اختلاف ما سیاسی و هسته آن ناشی از تفاوت بازر در دو رفتار و منش سیاسی، تفاوت میان دو روحیه است. بروز فلسفی این تفاوت همان تفاوت میان هرمنوتیک سوء ظن و هرمنوتیک همدلی است. اختلاف سیاسی میان ما یکی از تجلیات تفاوت در نگاه به صحنه سیاست است. بروز عملی اختلاف نگاه ما البته در عرصه سیاست است و بسیار هم جدی است. بحث سیاسی را جداگانه خواهم نوشت. اما سیاست مندرج در نامه من فقط از زاویه نگاه شما مورد نقد نیست. تا هم اکنون دهها زاویه دیگر را نیز فعالان دیگر گشوده اند. در روزهای اخیر بیشتر وقتم به پرسش و بحث و فهم و هضم و تحریر آنچه که دیگر یاران، و دیگران، در این ارتباط گفته اند و نوشته اند گذشت. وقتی کار تمام شد در باره آنها نیز خواهم نوشت. امیدوارم به درازا نکشد.

فرخ نگهدار
چهارشنبه – ۲۹ دیماه ۱٣٨۹ – لندن
info@negahdar.net
http://www.negahdar.net

برای مطالعه اصل نقد-نوشته پورمندی-تابان اینجا را کلیک کنید


۱ - خیلی ها که رفتند سراغ سلطنتی ها، برخی هم سراغ قوم گرایان و چپ گراترها رفتند را گرفتند. اما خیلی زود متوجه شدند که صد رحمت به همین "فدایی ها" و برگشتند. خیلی ها به اتحاد جمهوری خواهان روی کردند. اما این اتحاد رقیب هیچ حزب و سازمانی نیست. به علاوه رویکرد آن با رویکرد همه تشکل ها و فعالین مدنی و مسالمت جو همسوست. از این روی فعالیت اعضای همه سازمان های مشابه ما در آن میسر است. خیلی از اعضای اکثریت هم در این تشکل عمومی عضو و فعال هستند.

Friday, January 14, 2011

http://www.sainttouka.blogfa.com/ توسط توکا نیستانی



به لطف یکی از دوستان این‌روزها سرم به طراحی ویلایی در شهر نیاگارا گرم است آن هم در زمینی که با معیارهای امریکای شمالی کوچک بحساب می‌آید اما در بهترین جای شهر و در مجاورت دریاچه قرار دارد. قبل از شروع طراحی به من گوشزد کردند که نقشه‌ها زمانی قابل اجرا خواهند بود که از سه کمیته‌ی مختلف مهر تصویب بگیرد. اولین کمیته در شهرداری است که مسئولیت ساخت و ساز در شهر را بر عهده دارد، کمیته‌ی دوم که وظیفه‌ی حفاظت از محیط زیست و حریم رودخانه بر عهده‌اش است و سومین کمیته، کمیته‌ی حفظ میراث تاریخی شهر نیاگارا!... کدام تاریخ؟... کدام ارث و میراث؟! راستش را بخواهید این آخری را اصلاً جدی نگرفتم و با لبخندی حاکی از دلسوزی برای مردمی که تاریخ ندارند و در آرزوی میراث تاریخی مواظب خانه‌های صدساله هستند کارم را شروع کردم...

پلان‌ها و نماها که آماده شدند یک نسخه‌ی خوش رنگ و لعابش را برای کمیته‌ی میراث تاریخی شهر فرستادم و بانتظار تأیید نشستم... در اولین قدم تمام نقشه‌ها مردود اعلام شد!

خانوم حنا- که اسمش سخت بود و آخرش هم نتوانستم تلفظ درستش را یاد بگیرم- مسئول کمیته میراث تاریخی شهر نیاگارا است. خانوم حنا بعد از دیدن نمای ساختمان با صدای بلند اعلام کرد:

سنگ؟ اصلاً!... چوب؟ عمراً!... چرا؟ چون قانون حفاظت از میراث تاریخی و ساخت و ساز در این کوچه چنین حکم می‌کند. درز الوارها هم که اینجا عمودی است باید افقی بشود، شکل پنجره‌ها هم باید شبیه به پنجره‌های ساختمان‌های دیگر باشد. ارتفاع ساختمان هم بلند است و باید از میانگین ارتفاع ساختمان‌های موجود در کوچه تجاوز نکند و... اجازه‌ی احداث پارکینگ هم ندارید!

«جمع کن دکون دستگاتووو... تو این کوچه که چهار تا ساختمون خرابه‌ی پنجاه ساله بیشتر ندارین اونوقت یه‌جور حرف میزنه انگار داره از عالی‌قاپو و منارجنبون محافظت میکنه، خب شما بذار این رو بسازیم پنجاه سال دیگه اینم میشه میراث تاریخی شهر نیاگارا! تازه، فکر کردی کی هستین؟ به چی‌چی این ساختمونا مینازین؟ ما تو ایرون خودمون هرچی ساختمون کهنه داشتیم خراب کردیم و جاش برج و پاساژ ساختیم یکی از یکی خوشگلتر! همین امروزم خوندم که میخوان باغ امین‌السلطان* رو خراب کنن که صدبار قدیمی‌تر و قشنگتر از تمام ساختمونای این کوچه‌تونه، خراب می‌کنیم اصلنم غصه‌ش رو نمی‌خوریم... اگه صرف داشت جای تخت جمشید هم پاساژ می‌ساختیم مثه دسته گل اونم اگه هنوز خرابه‌هاش مونده واسه اینه که اجداد ما آینده‌نگر و نابغه بودن و قصرشون رو وسط بیابون ساختن که باین زودیها زمیناش گرون نشه...»

خانوم حنا حتی یک کلمه از اعتراض من را نفهمید چون اولاً همه را به فارسی گفتم و بعد همه را توی دلم گفتم. در عوض تنها چیزی که از من شنید فقط یک کلمه بود: چشم!

***

از این می‌ترسم که دویست سال دیگر همین ساختمان‌های مسخره‌ی کنار رودخانه واقعاً تبدیل به آثار تاریخی شده باشند و ما تمام نشانه‌های تاریخ و فرهنگ خودمان را با گشاده دستی خراب کرده و بجایش پاساژ ساخته باشیم...

*باغ امین‌السلطان یا اتحادیه- تنها باغ-خانه‌ی تاریخی باقیمانده از لاله‌زار قدیم و محل فیلمبرداری سریال دایی‌جان ناپلئون

Monday, January 10, 2011

Mehr Angiz Kar

یکشنبه ۱۹ دى ۱۳۸۹
پهلوی های جوان

مهرانگیز کار
مادرم می گفت پسر دوم شاه جنم دارد. به پدر بزرگش رفته و می تواند ایران را نجات بدهد. مادرم زمانی اینگونه داوری و آینده نگری می کرد که شاه در اوج قدرت بود و من که در رشته علوم سیاسی لیسانس گرفته بودم نمی فهمیدم چرا باید یک بچه ی دوسه ساله که گفته می شد شکل رضا شاه است ایران را نجات بدهد؟ جنگی در کار نبود و می گفتند ایران جزیره ی ثبات است. از مادرم پرسیدم نجات از چی؟ و شنیدم که دل نگران دعواهای حیدر نعمتی است که در پیش است. گفت : شما دعوای حیدر نعمتی ندیده اید. ما دیده ایم و همیشه چشم به راه کسی هستیم که از عهده ی جمع و جور کردن این دعواها بر بیاید و جنم داشته باشد.

چند روزی است بیش از همیشه به مادرم فکر می کنم. به اینکه عقیده داشت دعواهای حیدر نعمتی بخواهی نخواهی هرچند یکبار در ایران اتفاق می افتد و همیشه باید شخصیت قدر قدرتی در قنداق رشد کند تا به هنگام اوضاع را کنترل کند. مادرم چندان زنده ماند تا شاهد از غیب رسید و توانست با استناد به ظهوراین شاهد از تئوریهای ورشکسته اش دفاع کند. دعواهای حیدر نعمتی اتفاق افتاد وهمچنان ادامه دارد و بچه ای که او به چشمهایش امید بسته بود دوسه روز پیش به ضرب گلوله ای مغز خود را پریشان کرد. کجا؟ در بوستون امریکا. جائی که شاه مورد علاقه اش و به تعبیر او ناجی ایران پناه گرفته بود و هنوز در 44 سالگی نتوانسته بود خاطرات کودکی و بازیهای کودکانه را درخودآگاه و ناخودآگاهش سر و سامان بدهد.

جنگ حیدر نعمتی همچنان در جریان است واین بار چنان نیست که هم نسلهای مادرم می پنداشتند. بسیارمردان و زنان برخوردار از استعداد رهبری که شیوه های سامان بخشیدن به دعواهای حیدر نعمتی را می شناختند و می شناسند قد برافراشته اند تا آتشی را که به جان خانه مان افتاده خاموش کنند.افسوس آنها یا به دست حیدری ها زمین گیر شده اند یا به دست نعمتی ها از نفس افتاده اند یا نعمتی ها و حیدری ها همدست شده و آنها را از پا در آورده اند تا به دعوای سنتی خود ادامه داده و مردم را به خاک سیاه بنشانند. این بار حیدری ها و نعمتی ها دست شان به چاه های نفت بند است و پول نفت به اندازه ای است که هم دعوا را ادامه می دهند، هم پول نفت را با هم می خورند. آنها از میانجیگری و صلح بیزاری می کنند و پهلوانان در قنداق دسته دسته بزرگ می شوند، پیر می شوند و...

بوستون سرد و یخ زده است. روی لایه ی نازکی از یخ راه می روم و چارچشمی خودم را می پایم، مبادا لیز بخورم ودر پناهگاه بی ثباتم زمین گیرهم بشوم که این می شود نور علی نور. کلنجار با زمین یخ زده و ترس از پیری و زمین گیری در غربت، شاه و گدا را به هم نزدیک می کند و مانع نمی شود تا به خودکشی علیرضا پهلوی فکر کنم و مادرم را در قبر آسوده بگذارم. به صورت ظاهر پاهایم در چالش با برف و یخ است و در عالم خیال که واقعی ترین حوزه ی زندگی در تبعید است، یک پایم توی بهشت زهرا ست و یک پایم توی محله ای در بوستون که شاه مورد علاقه ی مادرم در آن به خون خفته است. در فضای ذهنی یخ زده ام پنجره ای پیاپی باز و بسته می شود و تصاویری در رفت و آمد است.مادرم می آید ، روزی را به خاطرم می آورد که پسر اول شاه به دنیا آمده بود و مردم اتوموبیل مادر و نوزاد را روی دست بلند کرده بودند و هلهله ی شادی می کشیدند. علیرضا می آید و التماس می کند که او را به حال خود بگذارند و موافقان و مخالفان پدرش فرصت طلبانه وارد بازیهای سیاسی به بهانه ی مرگ او نشوند. علیرضا اصلا می خواهد فراموش کند که شاهزاده بوده است. مغز خود را برای رسیدن به این فراموشی متلاشی کرده است. به علم روانشناسی و روانپزشکی هم بدبین است و می داند هرگاه این علم تکامل یافته بود در زندگی به دادش رسیده بود و نمی گذاشت در حسرت نوشهر از دست رفته، زندگی از دست بدهد.

تا دو سه روز پیش علیرضا پهلوی فقط همشهری بوستونی من بود که هرگز با وجود پرسه زدن های بسیار در بوستون و کافه هایش، او را ندیده بودم. ایکاش دیده بودم و به او می گفتم همه ی ما تاج و تخت از دست داده ایم. همه ی ما به ناحق فحش خورده ایم و تاکید می کردم به ما شبیخون زده اند و ما همچون همه ی قربانیان شبیخون فقط هنگامی آرام می گیریم که با هم بنشینیم و در پناهگاه با هم گپ بزنیم. علیرضا پهلوی پس از مرگ، گوئی عضوی از خانواده ام شده است که بیشتر زنده اش می پندارم تا مرده.احساس می کنم خویشاوندی را از کف داده ام. در نهان با او حرف می زنم. تبعید هولناک است. شاه و گدا در تبعید از درد مشترکی رنج می برند. در تبعید شاهان همان اندازه توجه و اعتنا گدائی می کنند که گدایان. تبعیدی در هر موقعیتی که هست تنهاست. گاهی در خیال از کاه کوه می سازد و گاهی از کوه کاه. شگفتا که پاره استخوان های پدر و مادر در هر جای دنیا که خاک شده باشند شبانه روز با تبعیدی زندگی می کنند و پیاپی یاد آورمی شوند که او به اقلیم دیگری تعلق دارد. این ارواح به تبعیدی که خانمان و دودمان از دست داده و در صدد است تبعید را عمیقا بپذیرد، مجال نمی دهند تا یکباره کوچ کند و از آستانه فراتر برود. مرده ها بیش از زنده ها تبعیدی را راه می برند و تبعیدی هنگامی از آستانه ی خطر عبور می کند که بتواند حساب خود را با مرده ها تصفیه کند.کاری به غایت دشوار. کاری که علیرضا از عهده ی آن بر نیامد و بسیاری دیگر که هنوز زنده اند از عهده بر نیامده اند.

مادرم آشفته حال دریچه ی ذهنم را باز می کند و می گوید این قدر عذر بدتر از گناه نیاورید، شاهان و گدایان دست در دست هم به سرزمین خود شبیخون زده اند. همدست بوده اید در این خطای تاریخی، اما همدل نیستید در اقرار به آن. مادرم با خشم می رود. من می مانم با این حسرت جانکاه که چرا در دوقدمی علیرضا نتوانسته ام اشکهای تنهائی ام را با او تقسیم کنم. چرا نتوانسته ام با او در کوچه های تبعید همقدم بشوم و برایش بگویم اندر فواید دشمن مشترک که همواره در تاریخ اثرگذار شده و حلقه های زنجیر اسیران را به هم پیوند زده تا جائی که برای حسرت از دست رفته ها جائی باقی نگذاشته. فرصت نشد تا برایش بسیار قصه های امید بخش بگویم و بگویم که همدلی و همزبانی به غربت معنا و مفهوم می بخشد.

شاید به تعبیر هوشنگ اسدی ما او را کشته ایم. ولی این تعبیر روی دیگری هم دارد که هو شنگ از واگوئی اش طفره رفته. روی دیگر این است که ما دسته جمعی، خودکشی کرده ایم، نه از آن رو که بر نظام شاهنشاهی یورش برده ایم که این حق هر ملتی است، بلکه از آنرو که نتوانسته ایم برای آن گزینه ای پیدا کنیم سزاوار شرافت ملی خودمان و آرامش و آسایش فرزندانی که به نا حق قربانی سهل انگاری ما شده اند. این ژن پهلوی ها نیست که پریشان حالی را انتقال می دهد، این پریشان حالی از آن است که نسلهای ما بنائی کهن را ویران کرده اند و نسلهای جوان از این ویرانی زیان دیده اند. هریک فراخور حال خویش.

اما اراده ی علیرضا بر نیستی که رهرو راه انتخابی خواهرش لیلا شد، جای بحث باقی نمی گذارد که جوانان خانواده پهلوی نتوانسته اند از زندگی دور از ایران با وجود برخورداری از ثروت و امکانات بسیار لذت ببرند. جوانهای این خانواده که کمترین نقش خوب و بد سیاسی در مدیریت 57 ساله خاندان شان نداشته اند، هویت تازه ای به پهلوی ها بخشیده اند. هویتی که بر خلاف شایعات در پول و رفاه و خوشگذرانی خلاصه نمی شود. هویتی که جاه طلبانه هم نیست و جنبه های انسانی و عشق ورزی به ایران در آن نیرومند است. هویتی متفاوت با آن داوری های ساده و قطعی که با روزنامه کیهان و خواهران تابناکی اش همسوئی می کند. هویتی با ویژگیهای جوانان امروز ایران که خانواده خود را سوگوار می کنند، اما همرنگ جهل حاکم و عقل حاکم نمی شوند.اینک جوانهای پهلوی، برخی با مرگ خود خواسته و برخی با زندگی آرام و خانوادگی، بیش از پیش به تبار ایرانیان تبعیدی تعلق پیدا کرده اند. حتا ایرانیان درون کشور، که در سرزمین شان غریب مانده اند، آنها را از رگ و ریشه ی خود می یابند، بی آنکه بازگشت سلطنت را انتظار بکشند یا به هوای آن با سوگواران همدردی کنند. جوانهای خانواده پهلوی به گونه ای می میرند که روایتی است از زندگی و دگردیسی، و به گونه ای می زیند که آرزوی بازگشت به کاخ سلطنت را هرچند مطرح می کنند، اما آن را چندان جدی نمی گیرند. مرگ و زندگی فرزندان آخرین شاه ایران، دوست و دشمن را به تامل فرا می خواند. آیا جوانهای ایرانی از هر دسته و گروه به احساس مشترکی از همدردی و رفاقت رسیده اند؟ ایا آنها عجز پدران و مادران خود را درغلبه بر جهل و تحجرو خشونت جبران می کنند؟ فرزندان شاه چنان می میرند وچنان زندگی می کنند که از میزان قهر و دشمنی و کینه توزی تاریخی با خاندان خود پیاپی می کاهند. این نقشی است برای فضا سازی صلح آمیز و غلبه بر کینه ها و قهر های کهن که نسلهای جوان ایرانی هریک به سبک و شیوه ی خود ایفاگر آن شده اند.

دخترم را که سالهاست در تبعید به گناهان ناکرده ی پدر و مادر، زندانی شده و از دیدار پدر محروم مانده بدرقه کرده ام. او محکوم است برای گذران یک زندگی تحمیلی و دور از ایران از ایالتی به ایالتی و از کشوری به کشوری کوچ کند. ساعتی پیش او را شاید برای دهمین بار به سمت و سوی اقلیمی سوای زادگاهش بدرقه کردم و خود به پناهگاهم در بوستون بازگشتم و تلفنی به پدرش که محکوم است در ایران بماند و بمیرد و رنگ فرزندانش را نبیند خبر دادم که کوچ دیگری انجام شد.

چشم بر هم می نهم. تاریخ خودش دارد خودش را می نویسد و جوانها با مرگ و زندگی به دشمنی ها و کینه های تاریخی بر هم انباشته هجوم می برند و فضای سیاسی را تلطیف می کنند. لشگر مقابل در برابر انواع شگردهای جوانهای ایرانی که می خواهند با مرگ و زندگی طرحی نو در اندازند، هوا را پس دیده و در صدد است تا در یک موقعیت خاص و استثنائی، بازگشت تبلیغاتی به صدر اسلام را رها کند و برود سراغ فره ایزدی و آن را به جای هاله ی نور روی سر بنشاند. می خواهد بماند به هر قیمت. ما نیز باید بمانیم... به هر قیمت! در مجالس عزا درون و بیرون از ایران نیروی سیاسی تازه ای در حال شکلگیری است
.

Wednesday, January 5, 2011

PAHLAVI . . .

یک، رضا پهلوی در سال 1299 در یک کودتای آرام حکومت ایران را در دست گرفت. زمانی که پادشاه ایران شد، احمد شاه قاجار جوانکی بود که نه حکومت را دوست می داشت و نه حال و حوصله درگیری در یک کشور بلاتکلیف را داشت؛ کشوری که شمالش قلمرو روس های تازه به سوسیالیسم رسیده بود و جنوبش قلمرو ارتش انگلیس. رضا خان بی سواد، نظامی، ساده دل و چنانکه نقل شده تا مدتها خودش هم نمی دانست کودتا کرده است. وقتی سید ضیاء کابینه سیاه را تشکیل داد و دولت را به دست گرفت، رضا خان می دانست که باید با زور همه چیز را درست کند. او پنج سال بعد حکومت را در حالی در اختیار گرفت که هیچ مدعی جدی برای حکومت وجود نداشت. می گویند که او را انگلیسی ها سرکار آوردند، اگر چنین چیزی اثبات شود، ارادت من به انگلیس دو چندان می شود. اما گمان من این است که همه چیز به تصادف رخ داد. اصلا چیزی به اسم حکومت وجود نداشت که کسی بخواهد آن را به دست بگیرد. از سال 1304 یا 1305 که رضا پهلوی پادشاه ایران شد، دو خواسته انقلاب مشروطه که تجدد و ترقی بود اجرا کرد و یکی دیگر که آزادی بود را به محاق امنیت گذاشت. در آن شانزده سال، رضا خان بزرگترین خدمت ها را به تاریخ ایران کرد. مخالف حکومت روحانیت بود، اما خودش گل به سر می مالید و به زیارت امام رضا می رفت، در خانواده ای سنتی بزرگ شده بود، اما حجاب را در ایران غیرقانونی اعلام کرد، بی سواد بود، اما بهترین فرزندان کشور را برای تحصیل به فرنگ فرستاد و بهترین و بزرگترین دانشگاه ممکن را در ایران ساخت. مهم ترین پروژه های عمرانی را بدون کمک کشورهای خارجی به ثمر رساند و اقتصاد، بهداشت، نظام اداری، آموزش و سیستم اجتماعی ایران را در آن شانزده سال به اندازه پنجاه سال جلو برد. خدایش بیامرزد که حتی اگر پنج شش سالی دیکتاتوری کرد، ده سالی با تمام وجودش به ایران خدمت کرد. بخش اعظم مخالفان او حق حرف زدن نداشتند ولی کمتر از دیگران آدم کشت و بیشتر از دیگران به اهل فکر و خردمندان فرصت خدمت به کشور را داد. وقتی توافق شد از ایران برود، رفت به غربت و در ژوهانسبورگ، ناکجاآبادی که نه ربطی به ایران داشت و نه جایی برای خوشگذرانی بود، ماند تا مرد.

دو، محمدرضا پهلوی جوانکی بود، وقتی که حکومت را در دست گرفت. با وجود آنکه همگان می دانستند پدرش مردی بزرگ بود و فارغ از چند و چون زمانه خدماتی بزرگ به ایران کرده است، اما حتی پسر نیز به پدر حرمت نگذاشت و در آن هیاهوی توده ای بازی 1320 تا 1332 هرگز به بزرگی از پدر یاد نکرد. محمد رضا پهلوی در همان آغاز حکومتش دولتی مخالف خود را تحمل کرد. مصدق را که سن پدر بزرگش را داشت، به عنوان نخست وزیر پذیرفت، دو سه بار وقتی احساس خطر کرد از ایران فرار کرد و به سفر رفت و تا 1335 که هنوز به چهل سالگی نرسیده بود، هنوز آدمی بود که می توانست مخالفانش را تحمل کند. کم کم صندلی قدرت او را به استبداد نزدیک کرد و دشمنان احمقی که بی سواد تر و کم دانش تر از دولتش بودند، او را بر استبداد مصر تر کرد. شاید سال 1340 تا 1350 بنا به نوشته های کم نظیر امیر اسدالله علم ایران بهترین و درست ترین راههای پیشرفت و ترقی را طی کرد. در این ده سال، دولت امیرعباس هویدا که خود از مخالفان حکومت و روشنفکران بود، قدرت را به دست گرفت، و سعی کرد دولتی کارآمد ایجاد کند و همین را کرد. شاید همه ایرانیان پیشرفت فرهنگی و اقتصادی و اجتماعی کشور در سالهای 1340 تا 1355 را مدیون هویدا، فرح پهلوی و محمدرضا پهلوی هستند. وقتی روزهای انقلاب رسید، گفته می شد محمدرضا پهلوی صدها هزار نفر را به زندان سیاسی افکنده و دهها هزار نفر را کشته است، اما این دروغی بزرگ بود. کاش دشمنانش یک بار با او و بزرگان حکومتش به گفتگو نشسته بودند تا معلوم می شد کدام یک به رستگاری ایران و سرنوشت بهتر ایران فکر می کنند. محمدرضا پهلوی بتدریج دچار خودخواهی غریبی شد، حتی مشاوری مثل فرح پهلوی نیز نمی توانست کاری بکند، امیر عباس هویدا هم گوئی ترجیح می داد یا می دانست که جز عمل در حوزه بهبود وضع اجتماعی و فرهنگی و بین المللی ایران کاری نمی تواند بکند. محمدرضا پهلوی یک چیز را نمی دانست، او نمی دانست که تیراژ نشریه ای وزین و پر محتوا و روشنفکرانه مثل تماشا به ده هزار نسخه نمی رسد، تیراژ نشریه عامه پسندی مثل زن روز و جوانان به سی هزار نسخه نمی رسد، اما تیراژ نشریه سطحی به نام " مکتب اسلام" در حدود 400 هزار نسخه بود. نشریه ای که فقط به مسائل ساده ای در مورد نماز و روزه می پرداخت و گاهی مقالاتی از ماکس پلانک و فلاماریون را به عنوان دانشمندان خداشناس غربی منتشر می کرد. گفته می شود محمدرضا پهلوی تصمیم گرفته بود که انتخابات آزاد را برای مجلس بعدی که هرگز تشکیل نشد برگزار کند، این گفته هرگز اثبات نشد. می گویند محمدرضا پهلوی چنان احساس غرور می کرد که فرنگی ها او را برداشتند تا قدرت بزرگی در منطقه تشکیل نشود. این نیز هرگز اثبات نشد. می گویند که وقتی انقلاب ایران آغاز شد، تقریبا اکثر سیاستمداران بزرگ جهان می دانستند که فاجعه بزرگی ممکن است در ایران رخ دهد، بسیاری از آنان مانند دیوید اوئن در این مورد هشدار دادند، اما سیاست جهانی بر این بود که حکومتی بر سر کار بیاید که نماینده اکثریت انقلابیون است. در عرض یک هفته ارتش عظیم شاه اعلام بی طرفی کرد، فرح پهلوی به شاه گفته بود اگر مردم ما را نمی خواهند بهتر است برویم، انقلابیون قول داده بودند که با کمترین خونریزی انتقال قدرت انجام بگیرد و درگیری های بهمن 1357 به شوخی بیشتر نزدیک است تا به یک انقلاب. محمد رضا پهلوی غربتش را آغاز کرد، بهمن انقلاب روز به روز بزرگتر شد و آخرین انقلاب بزرگ تاریخ مثل لکه ای ننگین بر پیشانی ما خورد.

سه، فرح پهلوی بانویی جوان بود که به گفته خود توسط شاه جوان، که از همسر اول مصری و همسر زیباروی بختیاری اش جدا شده بود، دقیقا در سالهایی که او تازه طعم قدرت را حس کرده بود، به همسری او در آمد. نه آنقدر زیبا بود که حتی بشود با ثریا اسفندیاری مقایسه اش کرد، نه از خانواده ای بزرگ بود که بشود در حوزه روابط فئودالی تعریفش کرد. یک دختربچه دانشجوی هنر در فرانسه بود که مخالف حکومت هم بود و در یکی از اتاق های کوچک پاریس داشت هنر می خواند. فرح پهلوی از خانواده ای عادی و معمولی همسر محمدرضا پهلوی شد تا برایش پسر بیاورد و آورد. اما او گوشه ای ننشست، شاید هر کسی که ایران را دوست داشت، و قدرتی نصیبش می شد، بهترین کاری که می کرد همین بود که فرح پهلوی کرد. او دهها سازمان را برای کودکان، نشر فرهنگ، حمایت از هنرهای سنتی ایران، وارد کردن هنر مدرن در ایران و حمایت از هنرمندان و حتی گروههایی از روشنفکران کرد. خدمات او در کانون پرورش فکری، بنیاد ترجمه و نشر کتاب، جشنواره جهانی فیلم تهران و خیلی حوزه های فرهنگی دیگر، باعث شد که اگرچه استبداد سیاسی با قدرت فراوان در ایران اعمال می شد، اما توسعه فرهنگی نیز در کنار آن صورت پذیرفت. ممکن است بگوئیم که فرح پهلوی مثل ویترینی زیبا برای پوشاندن جنایات محمدرضا پهلوی بود. اما فقط کافی است مقایسه کنیم که قبل و بعد از دوره او چه گذشت تا اندازه بدی ها و خوبی های آنها را دریابیم. به جد معتقدم که مدرنیزه کردن ایران، در عصر پهلوی با ساخت سنتی دموگرافیک و جمعیتی کشور، سازگار نبود. اما مگر چاره ای جز مدرن کردن، برای یک جامعه سنتی وجود دارد؟ و مگر برای حفظ فرهنگ ایرانی بهتر از آنچه فرح پهلوی و گروه همکارانش کردند، می شد کرد؟ مگر در مصر و ترکیه و عراق و پاکستان و سایر کشورهای خاورمیانه چه اتفاقی افتاد که در کشور ما بهتر از آن رخ نداد؟ مگر می شد ما را از سرنوشت تاریخی و جغرافیایی مان جدا کرد و کشور را به سویی دیگر برد؟ گفته می شود که فرح پهلوی باعث شد تا تردید در دل شاه بیمار بیشتر شود و او به جای اعمال خشونت در مقابل داوران نهایی که آمده بودند تا همه چیز را به داوری بگذارند و جامعه ایران را زیر و زبر کنند، کنار کشید و فقط صدای انقلاب را شنید و چمدانش را بست و یهودی سرگردانی شد که وقتی به مرگ دچار شد، هیچ کشوری حاضر نبود جایی محترمانه به او بدهد، حتی همان کشورهایی که از صدقه سر حاتم بخشی های او به نان و نوایی رسیده بودند. فرح پهلوی وقتی دید همه شعار مرگ بر شاه می دهند، دست در دست همسرش، عینک دودی برچشم گذاشت و اشکهایش را نهان کرد و رفت برای همیشه.

چهار، رضا پهلوی دوم تازه هجده ساله بود که با انقلاب مواجه شد و هنوز بیست ساله نشده بود که پادشاه کشوری شد که شاهان دو هزار سال قبل را هم از تاریخ محو می کردند و قول می دادند که اگر پادشاهان طاغوتی بروند، جهان آزاد و زیبا خواهد شد. او در فرنگ ماند و زندگی کرد. مثل هر ایرانی تبعیدی ازدواج کرد و فرزند آورد و خانواده ای تشکیل داد. شاید جز چند اشتباه اولیه دوره جوانی اش، که برخی از آنها ناشی از پیران ساده لوح مشاور و یا طمعکاران ثروت او بود، اشتباه بزرگی بر او نمی توان گرفت. به نظر من رضا پهلوی هم جنبش اجتماعی ایرانیان داخل کشور را رصد کرد و فهمید و هم جنبش اصلاحات و جنبش سبز را درک کرد و هر آنچه شایسته بود انجام داد. نه هوس کودتای خونین کرد که از عهده اش برنمی آمد، نه غیرمسوولانه و بی خبر برخورد کرد و نه دچار توهم شد. گفت که همراه دیگر مردم ایران، به جنبش مردم برای آزادی احترام می گذارد.

پنج، امروز علیرضا پهلوی در بوستون آمریکا خودکشی کرد. گفته شد که خودکشی وی با استفاده از اسلحه صورت گرفت. من بطور طبیعی برای کسانی که مرگ را انتخاب می کنند، احترام بیشتری می گذارم. حتما شخصیت بزرگی دارند که توانایی انتخاب مرگ را دارند. به گفته کسانی که او را می شناختند، مردی بسیار عاقل و فرزانه بود. در بهترین دانشگاههای آمریکا تحصیل کرد و اهل فلسفه و ادبیات و ایرانشناسی بود. نه سال قبل از او " لیلا پهلوی" کوچکترین دختر محمدرضا پهلوی که زبان و فلسفه خوانده بود و اهل شعر و ادب و هنر بود، با خوردن 270 قرص خواب آور در لندن خودکشی کرده بود. مرگ علیرضا پهلوی برای من واقعه ای دردناک است. آنقدر نمی شناختمش که بتوانم قضاوتی درست درباره اش داشته باشم، اما آنقدر می دانم که وقتی کسی به جای انتظار کشیدن برای مرگ، به استقبال آن می رود، به او احترامی عمیق باید گذاشت. بخصوص وقتی که بدانم انسانی فرهیخته بود و سرنوشت خود را به اختیار خود برگزید. می دانم که شب تلخی بر بانوی محترمی که روزگاری ملکه ایران بود، می گذرد. این واقعه را به او تسلیت می گویم، و به تمام آنان که ایران را نه در تقویم روزانه، بلکه در سرنوشت تاریخی آن دنبال می کنند.

ابراهیم نبوی، بروکسل، 14 دی 1389

Monday, January 3, 2011

Mahood Dowlat Abadi


به گرامیداشت هفتاد سالگی محمود دولت آبادی
او که نوشتن " احساس خوش وارستگی " اش بود ، تاتر - عشق رها شده ایام جوانی اش و ادبیات مفهوم بزرگ بودن و بزرگبودنش.
با نوشتن "کلیدر" سنگین ترین وظیفه ادبی اش را به انجام رساند و آنچنانکه خود در کتاب " نون نوشتن " می گوید :
" احساس خوش وارستگی از برکت چیرگی بر خویشتن ، جهان را پر از روشنایی و امید می‌کند.
و تو در روشنایی هستی، سلیم هستی به برکت دست‌هایت که می‌کوشند، و به یمن ذهنت که
می‌پوید